داستان کوتاه و رمان

داستان رنگ تعلق – قسمت اول جدید
نویسنده : علی محمدی - ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ تیر ،۱۳٩٥
 

داستان رنگ تعلق – قسمت اول جدید

 

اسد مثل همیشه قدم زنان به خانه باز می گشت. حاشیه پارک را گرفته بود و سلانه سلانه راه می رفت. تا چشم کار می کرد همه جا سبز بود.

در سمت چپ، نهر گسترده نقره فامی مثل مارماهی پیچ و تاب می خورد. نخستین روز تیر ماه بود. بوی چمن های کوتاه شده و مرطوب را احساس می کرد. زمین خیس بود. سنگفرش ها را تازه شسته بودند. آدم به یاد روزهای اول مدرسه می افتاد. این طروات حتی یک دبیر فیزیک خشک و جدی را نیز سخت سرشوق می آورد.

جا به جا چراغ های پایه بلندی در میان چمن ها دیده می شد که پایه هایشان از پیچک پوشیده شده بود. اسد دیگر جسما و روحا خسته نبود. شادی در ته دل او غنج می زد. می خواست هرچه زودتر به خانه کوچک و گرم و نرم خود برگردد. در آهنی را با کلید باز کند. از زیر درخت بید که نیمی از فضای حیاط کوچک را پوشانده بود بگذرد و همسر خود را عاشقانه در آغوش بکشد!

چراغ های پارک یکی یکی و با تانی روشن می شدند. اسد از خود پرسید چرا یکی یکی؟ چرا امشب همه چراغ ها با هم روشن نمی شوند؟ چشمش به بچه ها افتاد که لب جوی آب نشسته بودند. ایرج بود و بهرام و روشنک و فروز.

ایرج با دوچرخه اش راه می رفت و توجهی به اطراف نداشت. بهرام پشت سر او شکلک در می آورد و تا او روی برمی گرداند آرام و مظلوم می نشست. روشنک دل خود را گرفته پاها را بلند کرده و قاه قاه می خندید. یک لنگه روبان سرش آبی و لنگه دیگر سرخ سرخ بود.

فروز با دیدن اسد آرام میان جوی ایستاد. لباس هایش همه خیس بودند و با پشت دست چشم هایش را می مالید و هق هق می کرد. خود را به پای روشنک چسبانده بود. اسد به خود گفت:

-         چرا خیس؟

و شادمانه صدا زد:

-         بچه ها ... بچه ها!

پاسخی نشنید. روبرگرداند. زنی از دور آمد. یا اسد او را درست نمی دید یا در سایه قرار داشت. باد میان مانتو و روسری او می پچید. از این هیکل مرموز که در تاریکی شبیه جادوگر قصه ها بود خوشش نیامد. کوشید او را نادیده بگیرد. زنک با سماجت مستقیم به سویش آمد. حالا اسد صدای دمپایی های طبی او را بتن پارک به وضوح می شنید. نزدیک و ناگهان فریاد کشید.

-         ا ... س ... د ...

صدایش مانند ساییده شدن میخ تیزی بر فلز بود. درختان در جا برگ های خود را ریختند و تبدیل به چوب های خشکیده شدند، زمزمه جوی آب جای خود را به شرشر دستشویی داد که زنک باز گذاشته بود. اسد چشمان خود را به هم فشرد تا بیدار نشود. بی فایده بود. همسرش دست بر چهار چوب در نهاده و بر سرش فریاد می کشید.

اسد عاجز و افسرده چشم گشود. همسرش با چشمان یک پلنگ غضبناک به او خیره شده بود. ته مانده آرایش شب گذشته بر روی صورتی که حالا به شدت زرد بود چندش آور می نمود. لاک ناخن های درازش درست به رنگ جگر گوسفند بود، تقریبا سیاه. حواس اسد جا آمد.

-         خانم چه خبر است؟ چرا فریاد می زنی؟

-         تا لنگ ظهر می خوابی؟! ساعت هشت و نیم است. مگر امروز مهمان نیستیم؟

-         ما برای ناهار مهمان هستیم خانم، نه صبحانه ....

همسرش به میان کلامش دوید.

-         برای من مزه نریز اسد. اگر نمی خواهی به خانه فامیل من بیایی خودم تنها می روم.

سنگینی همیشگی دست چپ اسد دوباره شروع شد. قیافه اش در هم رفت. با دست راست شانه چپ را گرفت و گفت:

-         آه، باز شروع شد.

زنش با خشم وارد اتاق شد. لباس خواب بد رنگ و پرچروک خود را از تن بیرون کشید.

-     بله، باز شروع شد. هر وقت فامیل من تو را دعوت کنند قلبت درد می گیرد. یا می خواهی توی رختخواب بیفتی و در عالم هپروت سیر کنی یا باز یک حقه تازه زیر سر داری.

لباس خواب را روی تخت پرت کرد. بوی عرق خفیفی شامه اسد را آزرد. همسرش استخوان بندی درشت و زمختی داشت. پوست بدش بیش از آن که تیره یا سفید باشد زرد بود. این چیزها برای اسد مهم نبود. آنچه عذابش می داد اخلاق تند و طبع خودپسند و بی ملاحظه این زن بود. زنی بود بدطینت، حسود و شلخته که پول را مثل ریگ خرج می کرد. هیچ ناز و عشوه و رفتار زنانه ای در وجود او سراغ نداشت. انگار سربازی در سربازخانه ای لخت شده و شتابان لباس می پوشید تا برای صبحگاهی آماده شود. این وجود برای اسد نه تنها جاذبه ای نداشت بلکه دافعه هم داشت. هیچ رشته ای غیر از تمنیات جسمانی اسد را به او پیوند نمی داد و در ازای این پیوند شب ها و روزهای متمادی محکوم به عذابش می کرد، عذاب تحمل حضور یک زن پرخاشگر و بد ادا در خانه. ولی بدون زن هم که نمی شد زندگی کرد. یعنی او نمی توانست. با این وضع مالی، با این وضع جسمی و با این روح آشفته.

اسد که به فکر فرو رفته بود نفهمید زنش کی لباس پوشید. فقط شنید که با خود غر می زند.

-         باز توی خلسه فرو رفت.

این جمله دوباره اسد را از روزگاران گذشته به درون اتاق کشید.

-         خانم چرا بهانه جویی می کنی؟

همسرش کفش های پاشنه بلندش را پوشید و کیف گرانقیمت خود را برداشت. کنار میز آرایش نشست و کیف را محکم روی آن کوبید. اسد در دل به خود گفت:

-         گور پدر آن که پولش را داده!

همسرش در قوطی های متعدد را باز و بسته می کرد. کرم می مالید، یه مایع دیگر به رنگ شیر شکلات از یک شیشه دیگر روی آن می مالید،  دور چشمها و گونه هایش را رنگ می زد. سرخ، دودی، آبی، آجری، رنگ در لابلای چروک های ریز صورت ترک می خورد. حرکاتش شبیه سرخ پوستانی بود که برای نبرد آماده می شوند. حالا آرایش تکمیل شده بود. مسخره است که آدم این همه پول و وقت و انرژی خود را تلف کند تا با این اصرار و سماجت چهره خود را زشت تر کند. همسرش شیشه عطری را از روی میز برداشت و در آن را گشود. اسد وحشت کرد. عطر گرانقیمت خارجی در هوای خشک اتاق مثل انفجار بمب شیمیایی با قدرت و به سرعت پخش شد. دماغ اسد کیپ گرفت. درد در سرش پیچید و به عطسه افتاد.

همسرش کلید اتومبیل را محکم روی میز کوبید:

-         کلید خدمت جنابعالی باشد. شاید اراده فرمودید تشریف بیاورید.

از اتاق خواب خارج شد. توی هال روی مبل نشست و شماره گرفت.

 

اسد میان رختخواب صاف نشسته بود. کف هر دو پا را به هم چسبانده و با دست ها مچ پاها را گرفته بود. به شدت خشمگین بود. در آیینه میز آرایش چشمش به تصویر خودش افتاد. تصدیق کرد که پیری زود رس چهره اش را دگرگون کرده است. وجود خود او هم سرشار از نقص و زشتی بود. شبیه قورباغه ای بود که روی یک برگ وسط مرداب جا خوش کرده باشد.

همسرش که با تلفن با آژانس تاکسی رانی صحبت می کرد گوشی را گذاشت.

-         آخر چرا بیخود پول تاکسی تلفنی می دهی خانم؟ خوب ماشین را بردار ببر.

زنش از وسط هال فریاد زد:

-     هه ... ماشین؟ پس معلوم شد مرا مسخره کرده ای. تو بیا نیستی. نگفتم باز یک حقه ای زیر سر داری! من حوصله رانندگی توی این ترافیک را ندارم. آن هم با این نعش کش.

-         آخر چرا پول را دور می ریزی؟ چرا هیچ کار تو حساب و کتاب ندارد؟!

-         نه، کار من حساب و کتاب ندارد. من با بقیه فرق دارم. به کلفتی و زندگی گدایی عادت ندارم.

اسد متوجه کنایه تیز کلام او شد و با صدای دو رگه ای پرسید:

-         منظورت از بقیه چه کسانی هستند؟

-         خودت بهتر می دانی.

اسد خواست مثل شیر غرش کند و اراده خود را مانند روزگاری که سرور خانه بود اعمال کند، ولی در عوض فقط مثل گربه ونگ زد.

-         دست بردار خانم.

زنگ در صدا کرد. همسرش در آیفون گفت که خواهد آمد. وارد اتاق خواب شد و روسری و روپوش گرانقیمت خود را پوشید. بی یک کلام حرف در را به هم کوبید و رفت.

اسد بی رمق برخاست و به آشپزخانه رفت. ظروف نشسته در سینک ظرفشویی و روی کابینت ها و میز چوبی چهار نفره وسط آشپزخانه تلنبار شده بوی چربی می دادند. کتری روی گاز بود و قوری روی آن یک وری شده بود. اسد برای خود چای ریخت و کنار میز نشست. پنیر و کره را که حالا شل شده بود، با کاردی که همسرش هم قبلا از آن استفاده کرده و آن را عمودی در قالب پنیر فرو برده و همانجا رها کرده بود، روی نان گذاشت. تناقض این آپارتمان دو اتاق خوابه با خانه نقلی نظیفی که به خاطر داشت عذاب آور بود. از پنجره به شهر خیره شد که دود سیاهی مثل تون حمام سرتاسر آن را فرا گرفته بود و با بالا آمدن آفتاب گسترده تر می شد. پنجره را گشود. هوای سنگین وارد آپارتمان شد. دل اسد با به یاد آوردن این حقیقت که امروز به دیدار دوستی می رفت از خوشی لرزید. سیگاری آتش زد. دلش برای شنیدن صدای پسرش هم تنگ شده بود. دست برد تا شماره او را بگیرد و با او گفتگو کند. منصرف شد.

مسیر گفتگو را پیشاپیش حدس می زد. گفتگویی سرد، بی روح و یک طرفه که ارزش امتحان کردن نداشت. اسد می گفت:

-         مهران؟

پاسخ پسرش سرد و خشک از آن سوی کره زمین می پرسید.

-         سلام.

-         چطوری بابا؟ حالت خوبست؟

-         بله.

اسد من من می کرد.

-         خانمت چطور است؟

-         خوبه.

و سکوت برقرار می شد. اسد برای این که حرفی زده باشد می پرسید:

-         این طرف ها چیزی لازم ندارید برایتان بفرستم؟

-         نخیر. ممنونم. زحمت نکشید.

زحمت نکشید با کنایه ای توام بود. زحمتی بود که با کارد ادب و احترام وارد می آمد و نمی شد آن را ردیابی کرد.

-         خوب، کاری نداری؟

-         نه. الان باید بروم سرکار.

-         خوب، پس بعد تلفن می کنم. خداحافظ.

-         خداحافظ.

رابطه قطع می شد. در واقع رابطه از مدت ها پیش قطع شده بود. با این همه اسد از او دلگیری نداشت. ته دل حق را به او می داد. کاش می توانست به او بگوید که چقدر دلش برای او تنگ شده. از جا برخاست پیشبند بست و به شستن ظرف ها مشغول شد. اسد، دبیر فیزیکی که تست های کنکورش را مثل ورق زر سر دست می بردند، که روزگاری، آنوقت ها که حالش را داشت، هر ساعت از وقتش گرانبها بود، ظرف های شب مانده را می شست و مغزش مثل مغز پیرزن ها ولگردی می کرد. از پشت سر قیافه مضحکی پیدا کرده بود. گره پیش بند روی کمر لاغرش محکم شده بود. پاهای دراز پشمالودش در دمپایی لاستیکی شبیه به پاهای لک لک بودند. استخوان آرنج ها بیرون زده و قوزش اندکی درآمده بود. اسدالله ظریف پور حالا واقعا ظریف بود.

دیدار با ایرج دوباره خاطرات گذشته را در مغز او زنده کرده بود. یاد آنوقت ها که او جوان بود. تهران جوان بود و اسد با آن نظر بازی کرده بود.

ظرف ها تماما شسته شدند. خوب می دانست چرا پکر است. چرا قلبش ساعتی یک بار از جا کنده می شود و مثل کسی که ناگهان نارنجکی زیر پایش منفجر شده باشد، مشتی خون به شدت از خود بیرون می ریزد. سالگرد نزذیک می شد؛ تقویم، ماه سوم بهار را نشان می داد. به ساعتش نگاه کرد. هنوز خیلی وقت داشت. از پنجره طبقه دهم به زمین خیره شد و مثل همیشه ارتفاع را تخمین زد. آیا با پانصد پا می رسید؟ از تصور ارتفاعی وحشتناک دلش فرو ریخت! باید به سراغ جعبه داروها می رفت و قرص قرمز رنگ را زیر زبانش می گذاشت، ولی حال و حوصله نداشت. در هال روی کاناپه افتاد. چشمان خود را بست و نیمه خواب و نیمه بیدار، تا فرا رسیدن زمان ملاقات، خود را به دست رویا سپرد.   

ادامه دارد ...


 
 
داستان جذاب شیشه جدید 95
نویسنده : علی محمدی - ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ تیر ،۱۳٩٥
 

داستان جذاب شیشه جدید 95

 

داستان جذاب شیشه

داستان جذاب شیشه جدید 95 من آدمی هستم که همیشه دیر رسیده ام. هنوز هم دیر می رسم. در این دیر رسیدن ها هرگز خود مقصر نبوده ام بلکه مانند برگی که روی آب افتاده باشد، در طی مسیر، مرتب و ناخواسته به این شاخ و آن خس و خاشاک گیر کرده ام و دیر رسیده ام. من دیر رسیدم و در نتیجه با وجود آن که در شرق، سرزمینی که در آن قدم نوزاد پسر همیشه مبارک است متولد شده بودم، مرا نمی خواستند. زیرا من آخرین فرزند یک خانواده پراولاد بودم و ناخواسته متولد شده بودم. پدر و مادرم با داشتن داماد و عروس از تولد من که ناگهان چون مهمان ناخوانده ای از از راه رسیدم بودم، مکدر بودند. من از این جهت با پسرعمویم تفاوت بسیار داشتم.


 
 
"♥کســـی می آیــد♥"16 جدید
نویسنده : علی محمدی - ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳٩٥
 

"♥کســـی می آیــد♥"16 جدید

فصل 66

حسام طوری چمدان ها را می بست که انگار قصد ندارد... بازگردد...
ایمان: « حالا این همه داری وسیله می بری که چی بشه!! واسه چهارتا کوچه اون طرف تر هم سوغاتی خریدی؟! »
حسام لبخندی زد و گفت: « نه که خیلی وقته نرفتیم خونه... حس می کنم همه توقع دارن یه چیزی سوغاتی داشته باشن!! »
ایمان: « صبر کن بذار پنجشنبه با هم بریم...»
حسام: « حرفشم نزن... دیگه طاقت ندارم »
ایمان: « برنامه ات چیه؟! »
حسام: « دیدار اقوام و خویشان!! (و بعد خندید ) »
ایمان: « بعد از اقوام و خویشان؟! خدا می دونه شاید هم قبل از دیدار اقوام و خویشان؟! »
حسام با لبخندی که از لبهایش پاک نمی شد گفت: « آره شاید هم قبل از !!! »
ایمان: « چی واسش گرفتی؟! »
حسام خیلی ساختگی اخم ها را توی هم کرد و گفت: « به کارت برس بچه!! »
ایمان: « فکر می کنی با رفتاری که تا حالا باهاش داشتی ببخشدت؟!! »
حسام جدی شد و گفت: « من فکر می کنم همین که جلوی پسره وایساده و گفته نمی تونه باهاش ازدواج کنه یه دنیا ارزش داره و منو بخشیده »
ایمان: « حالا دوباره راه نیفتی بری اونجا کلاس بذاری و حرفی از آینده نزنی!! »
حسام: « می خوای به محض اینکه وارد کوچه شدم با همین چمدون ها برم درِ خونه شون!! و با گفتن این جمله خون به چهره اش دوید و باز لبخند زد...»
ایمان: « نمیری!! خیلی هیجان داری!! واست خوب نیست ها!! »
حسام: « اگه بخوای سلام تو رو هم به پری خانم می رسونم!! »
ایمان خندید و کتابش را به سوی او پرت کرد... حسام آماده رفتن بود و ایمان احساس خوبی داشت....
در مدتی که خورشید با کسری نامزد شده بود حسام فشار عصبی زیادی را تحمل کرده بود ... از این و آن مخصوصا مهرداد که ایمان گه گاهی به او تلفن می کرد... فهمیده بود خورشید هم حال و روز چندان خوشی ندارد....
مادرش هم بارها و بارها زنگ زده بود و گفته بود که مهری خانم با چه افسوسی از حسام حرف زده....
همه این ها و از همه مهمتر، حال خودش که روز به روز بدتر از پیش می شد او را وادار کرد که بالاخره به مهرداد تلفن کند... می دانست مهرداد چقدر از دستش عصبانی است می دانست که ممکن است رفتار خوبی با او نداشته باشد اما ناگزیر از تماس گرفتن عاقبت با او حرف زد.... مهرداد از ته دل فریاد می کشید، او را متهم می کرد که باعث شده زندگی خواهرش خراب شود. حسام هر چه حال و روز خورشید را بیشتر می شنید شرمنده تر و ناامیدتر می شد که عاقبت به التماس افتاد و از مهرداد خواهش کرد یا با خورشید صحبت کند یا با کسری... که بعد از ملاقات مهرداد با کسری، به طور کل ناامید شد و از خدا خواست راهی جلوی پای خورشید بگذارد تا بتواند تصمیم بگیرد... تا بتواند حرف دلش را به کسری بزند.... بارها تصمیم گرفته بود خودش راه بیفتد و به تهران بیاید ..... و مستقیم به در خانه خورشید برود و از خودش بخواهد که نامزدی اش را به هم بزند.... اما خجالت می کشید!! و از طرفی این را خودخواهی می دانست... و گاه باورش برای او مشکل می شد که خورشید به لج و لجبازی تصمیم به ازدواج با کسری گرفته!! با خودش می گفت: « شاید دوستش داره!! اما کافی بود به یاد چند هفته گذشته بیفتد.... به یاد التماس های خورشید... به یاد زنگ زدنش هایش به یاد شعرهایی که نوشته بود.... و به یاد حرف مادرش مبنی بر اینکه خانواده خورشید مطمئن بودند حسام خاله فرزانه را نامزد کرده!! به یاد خشمی که در نگاه خورشید بود وقتی چادر را پس می داد!!....»
و بعد شور عشق و جوشش آن نفسش را می بُرید و بی تابش می کرد.... طوری که از پا می افتاد و مثل کسی که دچار بیماری سختی شده بی رمق و بی جان، فقط اشک می ریخت و از خدا می خواست راه چاره ای پیش پایش بگذارد، بارها به ایمان گفته بود: « می تونستم... زودتر از اینا ببخشمش... می تونستم... بهش فرصت جبران بدم!!... ایمان... تا کی باید تاوان اشتباهمُ پس بدم؟!»
از وقتی با مهرداد صحبت کرده بود امیدوارتر از قبل انتظار می کشید... تا این که... مادرش تماس گرفت و با خوشحالی گفت: «خورشید نامزدی اشُ بهم زده... اشک شوق از چشم های حسام جاری شد و فوری به حرم امام رضا رفت تا از او تشکر کند.. انگار می دانست اگر بست نشستن هایش و اشک ریختن هایش در حرم او نبود چنین خبری را هرگز نمی شنید. اما تعجب او از این بود که مهرداد دیگر تماس نگرفته بود... حتی وقتی حسام به او زنگ زده بود... مهرداد جواب نداده بود. حالا به محض تمام شدن آخرین امتحان چمدان می بست تا به دیدار معشوق بشتابد. »

فصل 67

آن شب تا دیروقت پری و خورشید با مهرداد صحبت کردند.... تا بالاخره راضی شد که خورشید چند وقتی خانه مهتاب بماند... مامان مهری و آقاجون هم به زور راضی شدند... خورشید هیچ وقت حتی یک شب هم از خانه دور نشده بود.... با اینکه خانه مهتاب خواهرش بود اما حتی یک شب هم آنجا نمانده بود...
حالا هم مهتاب هیجان زده بود هم خورشید....
مامان مهری می دانست که حسام می آید... نگران بود... دوست نداشت برای بار دوم حسام را از دست بدهند.... اما حال و روز خورشید برایش مهم تر بود... می دانست با اوضاع پیش آمده خورشید هرگز حاضر به دیدار با حسام نخواهد بود....
مهرداد: « می خوای هر روز صبح خودم بیام دنبالت ببرمت مدرسه؟» 
خورشید: « نه بابا... از اونجا تا مدرسه هم با اتوبوس می تونم برم... خیلی که دور نیست...»
آقاجون موقع خداحافظی خورشید را چنان در آغوش گرفت و گریست که انگار به سفری دور می رود و قصد بازگشت ندارد...
مهرداد دست در جیبش کرد و گفت: « تسبیحت هنوز دست منه وقت نکردم درستش کنم... درستش می کنم می یارمش خونه مهتاب... خورشید لبخندی زد و گفت: « دیگه نمی خوامش... درست کردی بده به حسام... بهش بگو تا آخر ماه پیش نذرشُ ادا کردم از این ماه به بعد خودش ادامه بده!! »
مهرداد که می دانست خورشید چه زجری می کشد او را در آغوش کشید و گفت: « غصه هیچی رو نخور... مطمئن باش همه چیز درست می شه...»
خورشید، مامان مهری و سحر را بوسید و با جواد، شوهر مهتاب به خانه مهتاب رفت تا بلکه بتواند با دور شدن از همه خاطره ها زندگی دوباره ای را برای خود بسازد.... زندگی ای که به قول خودش فقط برای خودش باشد برای آینده اش... می خواست با تمام وجود درس بخواند عقب افتادن های آن مدت را جبران کند...
در خانه مهتاب همه چیز بود... حتی وجود ناهید برای کمتر به گذشته اندیشیدن بسیار مفید بود...
جواد و مهتاب می دانستند خورشید به خاطر وضعیت روحی نامناسب پیش آنهاست اما نمی دانستند دلیل این وضعیت چیست... مهتاب فکر می کرد: « همین که یه نامزدی بی فرجام داشته خودش دلیل بزرگی برای افسردگی و عصبی شدن اوست...» برای همین هیچ کدام او را سوال پیچ نمی کردند...
مهرداد هر روز به مهتاب زنگ می زد و حال خورشید را جویا می شد....خورشید به سحر و پری سفارش کرده بود: « به هیچ عنوان موقع تلفن کردن یا دیدار دوباره حرفی از خاطرات گذشته نزنند... حتی حرفی از حسام که چه می کند و چه نکرده نزنند.... چون تصمیم دارد برای همیشه تنها بماند....»

فصل 68

محسن دکمه های پیراهنش را باز کرد و آن را از تنش بیرون آورد و روی زمین کوبید.... کلافه و عصبی یک لگد به درِ کمد زد تا باز شد....
ایران خانم که تازه به اتاق امده بود گفت: « وای!! ترسیدم واسه چی لَگد به کمد می زنی؟! »
محسن لگد دیگری به کمد زد و گفت: « واسه همین که می بینی! »
ایران خانم که چند وقتی بود به رفتارهای غیرمعمول محسن پی برده بود... آهسته گفت: « چته محسن؟! دردی داری به من بگو!! واسه چی با خودت هم سرِ جنگ داری مادر...؟! »
محسن پیراهن جدیدی از توی کمد بیرون کشید و در حالی که می پوشید زیر لب غرغرکنان گفت: « بگم که چی بشه؟! کی به حرف من گوش می کنه؟! »
ایران خانم جلوتر آمد و گفت: « تو حرف بزن!! ما رو آدم حساب بکن.... والله تو رو با یه من عسل هم نمی شه خورد!! یه کم اون اخم ها رو واکن!! ببینم چی می خوای؟! »
محسن دکمه هایش را بست و پلیورش را روی پیراهن پوشید و چیزی نگفت، ایران خانم: « ببین !! یه کلمه حرف نمی زنی!! اون وقت توقع داری من به درد دلت برسم!! »
ایران خانم با دلخوری خواست که از اتاق خارج بشود....
محسن صدایش کرد: « مامان!! »
ایران خانم ایستاد و نگاهش کرد و گفت: « جانم!! »
محسن درجا نشست و تکیه به دیوار زد و گفت: « من... خورشیدُ می خوام...» انگار روی ایران خانم یک سطل آب سرد ریخته باشند... لرزید ... اخم ها را در هم کشید و چشم ها را باریک.... کمی جلوتر آمد و گفت: « چی گفتی؟! » محسن به ایران خانم نگاه نمی کرد.... همان طور که به مقابلش خیره شده بود گفت: «همین که شنیدی...... »
ایران خانم جلوتر آمد و گفت: « دیوونه شدی؟! این همه دختر!! »
محسن با خشم به ایران خانم نگاه کرد و گفت: « این همه دخترُ نمی خوام.... من فقط خورشیدُ می خوام...»
سحر که از حمام بیرون آمد با شنیدن این جمله از زبان محسن درجا ایستاد و گوش تیز کرد.....
ایران خانم: « خورشیدُ می خوای چی کار؟! خورشید یه سر داره و هزار سودا! از اون طرف حسام می خوادش از این طرف نامزد می کنه... بعد پس می ده.... حالا هم که حسام داره میاد... ما که نفهمیدیم بالاخره جریان چیه!! حالا هم که رفته با خواهرش زندگی می کنه .»
محسن: « خودم همه اینا رو می دونم لازم نکرده دوباره تکرار کنید .... خورشید الان هیچ کسُ نداره »
ایران خانم: « خورشید مثل سحره، باید برای تو مثل خواهر باشه. »
محسن: « پس سحرم باید برای مهرداد مثل خواهرش باشه!! »
ایران خانم عصبی شد... مهرداد را خیلی دوست داشت و آرزوی ازدواج سحر با مهرداد برایش بزرگترین آرزو بود!!
ایران خانم: « از خدا بخواه که مهرداد شوهر خواهرت بشه... کی از مهرداد بهتر؟! اگه سراغ داری بگو!! »
محسن فریاد زد: « یا خورشیدُ واسه من خواستگاری می کنید یا سحرُ برای همیشه ترشی میندازین...»
سحر که به اتاقش رفته بود غمگین و افسرده با موهای خیس یک گوشه نشست و به فکر رفت... بعد انگار که یک دفعه آتش گرفته باشد از جا برخاست و به سوی آنها رفت... تا وارد اتاق شد با حرص محسن را نگاه کرد و گفت: « پس واسه همین این همه زیر گوش حسام می خوندی خورشید اینطوری خورشید اون طوری؟! »
واسه همین گفتی که خوب شد حسام خورشیدُ بی خیال شد؟! پس همه اون کارهات به خاطر خودت بود؟!
محسن نیم خیز شد و گفت: « خفه شو برو بیرون »
سحر عقب رفت و پشت ایران خانم ایستاد و گفت: « به همه می گم محسن!! به همه می گم تو باعث بدبختی حسام و خورشید شدی»
محسن به سوی او حمله کرد.. ایران خانم فریاد زد... بس کنید... سحر به سوی حیاط فرار کرد.... محسن به دنبالش و ایران خانم به دنبال آنها... سحر توی حیاط فریاد می زد: « مهرداد... مهرداد.... مهری خانم ....» که محسن دست دراز کرد و موهای خیس او را از پشت گرفت و کشید... سحر جیغ زد و دوباره مهرداد را صدا کرد....
مهرداد تازه از کلاس آمده و خواب بود... مامان مهری هراسان صدایش کرد و گفت: « مهرداد مادر پاشو... فکر کنم محسن افتاده به جون سحر... ناگهان مهرداد مثل برق از جا جهید و به سوی بالکن دوید از روی نرده های بالکن بالا رفت و در چشم بهم زدنی با آن شلوار گرمکن و تی شرتش توی حیاط ایران خانم پرید....»


فصل 69

وقتی حسام برگشت و فهمید که خورشید تصمیم گرفته مدتی آنجا نباشد... به سراغ مهرداد رفت.... مهرداد با دیدن حسام به یاد خورشید می افتاد لبخند آشنایی به حسام زد و او را در آغوش گرفت... خیلی وقت بود مهرداد با کسی درد و دل نکرده بود..... دلتنگ بود و افسرده حالا فرصت مناسبی بود تا برای دوست قدیمی اش کمی درد و دل کند شاید حسام هم دست کمی از او نداشت....
اما بیشتر از آنکه بخواهد از خودش بگوید دوست داشت مهرداد از خورشید بگوید. مهرداد از زجری که خورشید در طول نامزدی کوتاهش کشید گفت از نفرتی که در دلش افتاده.... به حسام گفت: « باید بهش فرصت بدی... به قول خودش فرصت بده، تا حداقل خودش رو پیدا کنه... برای سن اون، تحمل این اتفاقات خارج از تصوره... » حسام با شرمندگی سر به زیر انداخت و گفت: «مهرداد... می فهمم چی می گی اما فقط یه قول می خوام... همین...» مهرداد سری تکان داد و گفت: « تو همه چیز رو نمی دونی.. ولی فکر می کنم اونقدر مرد باشی که اگر همه چیزُ فهمیدی توی دلت نگه داری... تو مختاری برای زندگیت هر تصمیمی بگیری... دیگه هیچ کس توقعی از تو نداره... نه من... نه خورشید که فکر می کنم... با دل کندن از این تسبیح، خیلی حرفا داره که بهت بگه!!» تسبیح را که پاره شده بود و هنوز لای کاغذ پیچیده بود... به حسام داد و گفت: « روز آخر... کسری اینو از گردنش کشیده» اشک توی چشم های مهرداد پر شد و گفت: « به خاطر عشق به تو... تاوان سنگینی داده!! »
رنگ از روی حسام رفت... کاغذ تسبیح از دستش افتاد... زانوهایش سست شدند... با چشمهای گشاده و اشکی اش به مهرداد خیره شد و گفت: « دروغ می گی!! »
مهرداد با ناراحتی سری تکان داد و جلوی ریزش اشک را گرفت نفسی کشید و گفت: « کاش دروغ بود...»
بدن حسام از شدت عصبانیت و حرص می لرزید... خون جلوی چشمهایش را گرفته بود... اشک امانش نمی داد... به زحمت لب گشود و گفت: « می خوام پیداش کنم...»
مهرداد: « کسری رو؟! » حسام چشمها را آرام بست یعنی آره!! 
مهرداد: « اگه حالش خوب شده باشه الان رفته...»
حسام نفس عمیقی کشید لب هایش از خشم می لرزید و گفت: « مهرداد... راست بگو... ازت خواهش می کنم راستشو بگو...»
مهرداد شانه های او را گرفت و گفت: « با اون حسابامو صاف کردم .... هم به جای خودم هم به جای خورشید هم به جای تو.... خیالت راحت باشه...»
حسام: « می خوام پیداش کنم... یه روز به آخر عمرم مونده باشه پیداش می کنم مهرداد....»
حسام همان شب دوباره به مشهد رفت... تمام طول راه بر خودش لعنت فرستاد... خود را سرزنش کرد... گاه اشک ریخت.... انگار خوشی ها از او فراری بودند...
عید با تمام زیبایی هایش آمد و .... اما نه خورشید نه مهرداد نه آقاجون و مامان مهری و نه حسام، این زیبایی ها را حس نکردند... خورشید لحظه به لحظه افسرده تر و ناامیدتر از قبل می شد... تنها سرگرمی اش درس خواندن بود... جواد شوهر مهتاب، او را خیلی دوست داشت و مدام به مهتاب می گفت: « راضی اش کن ببریمش مسافرت... عاقبت تعطیلات عید همراه خانواده خواهرش به مسافرت رفت... به مشهد!!!!»
مهرداد با سرسختی اجازه داده بود که خورشید هم برود... آقاجون و مامان مهری اما راضی بودند... دلشان می خواست حالا که این دوری را تحمل می کنند... به خورشید خوش بگذرد.... وقتی بعد از سالها، دوباره خود را در بارگاه امام رضا می دید، ناخواسته آرزوهایش را بلند بلند بر زبان آورد... چه جای امن و آرامبخشی بود برای درد و دل کردن.... 
چه احساس خوبی داشت چقدر سبک شده بود وقتی به سوی هتل می رفتند....



فصل 70

ایمان هراسان و دستپاچه به سوی خوابگاه می دوید...
حسام تازه از خوابگاه خارج شده بود که او را دید...
حسام: « چه خبره...»
ایمان نفس نفس زنان گفت: « خورشیدُ دیدم... توی حرم... بدو حسام...»
حسام که تا چند ساعت دیگر عازم تهران بود.... ساکش را به زمین انداخت.... چند ثانیه خیره به ایمان ماند بعد گفت:« کجا بود؟ »
ایمان: « توی حیاط با خواهرش اینا بود .... مطمئنم خودش بود...» حسام با رنگی پریده پرسید: « تو رو دید؟»
ایمان: « نه!!.... بدو حسام... » حسام به سوی حرم دوید.... یک ساعت بود که سراسیمه این طرف و آن طرف را جستجو می کرد... اما در میان آن جمعیت...!! به نظر می رسید تلاش بر کاری عبث می کند... نگاهی به ساعتش انداخت... برای دو ساعت دیگر بلیط داشت و دلش در هوای دیدن خورشید می تپید افسرده و سرخورده راهی خوابگاه شد.
بعد از پایان تعطیلات عید که برای خورشید به جز روزی که در مشهد بود واقعا سخت و طاقت فرسا گذشت بالاخره سحر را در مدرسه دید... سحر چنان خورشید را در آغوش گرفت که همه نگاهشان کردند...
خورشید خندید و گفت: « چه طوری.... دلم برات تنگ شده بود. »
سحر: « چرا نمیایی خورشید؟! چرا تعطیلات نیومدی؟! »
خورشید: « با خودم قرار گذاشتم تا دانشگاه قبول نشدم برنگردم. »
سحر: « من که خیلی دلم برات تنگ شده بود... خدا رو شکر مدرسه ها باز شدند!! خورشید چقدر عوض شدی...»
خورشید: « چطوری شدم؟! »
سحر نگاهی به او انداخت و گفت: « نمی دونم یه جورایی شدی... خیلی هم لاغر شدی...»
خورشید خندید و گفت: « تعطیلات خیلی خسته کننده بود... برای مهتاب مهمون می اومد... مجبور می شدم ساعت ها توی یه اتاق حبس بشم!! دوست نداشتم کسی رو ببینم.»
سحر: « خورشید چرا اینقدر به خودت سخت می گیری... باباجون تو که عقد نکرده بودی... عروسی نکرده بودی... یه نامزدیِ خشک و خالی، حتی جشن هم نگرفتی، دیگه از چی فرار می کنی؟ »
خورشید نگاهش در جایی خیره ماند... و زیر لب گفت: « مامان مهری و آقاجونم توی این ماجرا خیلی اذیت شدن... خیلی عجله کردم.... نمی تونم توی چشماشون نگاه کنم.... اَزَشون خجالت می کشم... شده بودم آینه دق واسه اونا... پیش همه کلی پز داده بودن کلی خوشحال بودن... فکر نمی کردم اینطوری همه چی رو بهم بریزم. »
سحر: « خب بهتر! اونا باید الان خوشحال باشن که تو قبل از ازدواج طرفو نخواستی، من که می دونستم تا وقتی حسام وجود داره تو نمی تونی کس دیگه ای رو تحمل کنی... راستی حسام چند روزی اومد و رفت!! »
خورشید با شنیدن نام حسام هنوز هم دگرگون می شد سعی کرد به روی خودش نیاورد... نفس عمیقی کشید و گفت: « از خودت بگو....... چی کار کردی؟! »
سحر نگاهش کرد و لبخند معناداری زد و گفت: « بابا کوتاه بیا.... دیگه ببخشش!! طفلکی خیلی لاغر شده... توی این چند روز که اومده بود چند بار که بیرون رفتم دیدم که با مهرداد داره حرف میزنه....»
خورشید با تعجب گفت: « مطمئنی با مهرداد حرف میزد؟! »
سحر: « آره بابا... یه بار که خونه شما بود... توی حیاط...!! »
خورشید لحظه به لحظه بی حالتر می شد... احساس می کرد تمام زحماتش برای خود ساختن برای فراموش کردن حسام برای عاشق نبودن بی فایده بوده است حالا برای شنیدن اوضاع و احوال او از همیشه مشتاق تر است....
سحر: « راستی مهرداد بهت چیزی نگفته؟! »
خورشید : « از حسام؟! »
سحر: « نه.... از من و محسن. »
خورشید: « نه ... چی شده مگه؟! »
سحر دست در گردن خورشید انداخت و مشغول تعریف کردن جریان محسن شد....


 
 
"♥کســـی می آیــد♥"15 جدید
نویسنده : علی محمدی - ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳٩٥
 

"♥کســـی می آیــد♥"15 جدید

فصل 61

مامان مهری: « خودش گفت، افطاری دعوتی؟! یا مامانش زنگ زد؟ » 
خورشید: « از مامانش خبر ندارم.... اما... کسری که همین طوری حرف نمی زنه... حتما مامانش خواسته که دعوت کنه... »
مامان مهری لب ها را ورچید و گفت: « اینا دیگه چه جور آدمایی اند؟!...»
مادره یه زحمت به خودش نداده... تلفن بزنه... لابد ترسیده ما هم انتظار داشته باشم دعوتمون کنه!! »
خورشید: « مهردادُ چی کارش کنم؟! »
مامان مهری: « نمی خواد به مهرداد بگی.. حالا بعد از این همه مدت قراره بری خونه اشون... می خوای به مهرداد بگی که نذاره؟ تازه تا مادرش زنگ نزنه... اصلا اجازه نمی دم بری!! »
ساعت 7 بعد از ظهر بود که مادر کسری بالاخره تماس گرفت و به مامان مهری گفت که فردا شب برای افطار اجازه بدهد خورشید در کنارشان باشد مامان مهری هول و دستپاچه بدون آنکه مخالفتی بکند با تشکر فراوان قول داد که خورشید حتما می آید....و روز بعد اتومبیل کسری دقایقی بود که سر کوچه انتظارش را می کشید..
خورشید موها را با عجله خشک کرد و با گل سرش بست... یکی از مانتوهای مدِ روزش را که کسری برایش خریده بود به تن کرد و کمی خود را آراست... عطر ملایمی زد و کیفش را برداشت..
مامان مهری: « مادر مواظب خودت باش... غریبی نکنی... دیگه اول و آخر باید باهاشون نشست و برخاست کنی تا بالاخره باهاشون آشنا بشی...»
خورشید که کمی هیجان زده بود گفت : « مامان... به مهرداد نگفتم.... ناراحت می شه ها...»
مامان مهری: « نه... اون با من... از کلاس که برگشت بهش می گم یه دفه ای شد... مامانش تازه زنگ زده منم شما رو از کجا گیر بیارم بهتون خبر بدم؟! دیگه اجازه دادم بره...»
خورشید روی مامان مهری را بوسید و شالش را برداش و روی سرش جا به جا کرد و خداحافظی کنان رفت....
اتومبیل کسری را دید.. دیگر هیچ تمایلی برای با او بودن نداشت.. از اینکه کسری به روحیات و غصه خوردنش اهمیتی نمی داد، عصبی بود... نمی دانست اصلا چرا دعوت مادرش را قبول کرده.... شاید همه اش کنجکاوی بود!! یا رودربایستی با خانواده کسری... و خودش!! خود را در مقابل رفت و آمدهای کسری از روز اول تا آن لحظه، مقصر می دانست. حالا تمام لحظاتی که کنار او بود به آینده فکر می کرد... به اینکه چگونه خواهد توانست با مردی چون او کنار بیاید... در رفتار با او هیچ نتیجه ای جز آنکه در برابر خواسته اش تسلیم شود نمی رسید. او می دانست چگونه خورشید را مطیع خود کند...
خورشید سوار اتومبیل شد. کسری سرحال تر از همیشه با لبخند گرمش از او استقبال کرد و دستش را فشرد... موسیقی مورد علاقه اش پخش می شد و خودش بلند بلند با خواننده همراهی می کرد...
خورشید لبخندی زد و گفت: « چیه؟! خیلی سرحالی؟! »
کسری: « وقتی یه خورشید داری... از خورشید آسمون هم زیباتر...!! چرا سرحال نباشی؟! »
خورشید لبخندی زد و بیرون را نگاه کرد و با خود گفت: « خدایا... چه جوری می تونم حرفی از جدایی بهش بزنم؟! خدایا... چه جوری؟ » کسری: « مهرداد نبود؟! »
خورشید: « نه کلاس داره تا ساعت 7 » 
کسری نگاهی به ساعتش انداخت... ساعت3 بود...
خورشید: « زود نیست از الان بیام؟! »
کسری: « می خوای سرِ افطار بیایی و فرار کنی؟! نمی خوای به مادرشوهرت کمک کنی؟! »
خورشید لحظه به لحظه از یاد آوری های کسری معذب تر می شد... با خود فکر می کرد اصلا چرا قبول کردم بیام.. چقدر دیوونه ام!! من که می خوام همه چی رو تموم کنم واسه چی اومدم؟! این طوری دیگه حرفشم نمی تونم بزنم!! نگاهی به آسمان ابری انداخت... انگار نم نم می بارید خورشید عاشق باران بود... لبخند زد و گفت: « داره بارون میاد... کسری بی آنکه نگاهی به آسمان بیاندازد گفت: « حالم از هوای ابری به هم می خوره! »
خورشید: « چرا؟!... بارون که خیلی قشنگه... من خیلی دوست دارم »
کسری: « من اما دوست ندارم...»
خورشید: « من دوست دارم بدون چتر زیر بارون بدوم... بارون توی صورتم بخوره و خیسِ خیس بشم...»
کسری نگاهش کرد.. پوزخندی زد و گفت: « یادم باشه یه بار امتحان کنم...!!»
خورشید: « کسری کی خونه تونه؟! »
کسری: « صبر کن... می ریم خودت می بینی! »
خورشید: « عمه ات هم هست؟ »
کسری: « نه... مامانم می خواست جمعمون خودمونی باشه »
خورشید: « بابات زود میاد خونه؟ »
کسری: « اگه بخوای یه دَم اَزَم سوال کنی کم میارم آ !! »
خورشید لب ها را جمع کرد و ابروها را در هم کشید... از اینکه کسری به او مثل کودک امر و نهی می کرد عصبی شده بود...
کسری زیر چشمی به او نگاه کرد و لبخند زنان دستش را فشرد و گفت : « قهر نکنی ها!! »
بعد از ساعتی بالاخره اتومبیل کسری مقابل مجتمع هشت طبقه ای سفید رنگ متوقف شد... خورشید هیجان زده و مضطرب پرسید: « رسیدیم؟! »
کسری: « آره جونم.... »
اتومبیل وارد پارکینگ شد و پیاده شدند... کسری دکمه آسانسور را زد و نگاهی به اطراف انداخت.. خورشید هم بلافاصله نگاهش را چرخاند همه جا ساکت بود و هیچ کس نبود!! هیجان زیادی ناراحتش کرده بود.... دلش می خواست کسری توضیح بیشتری بدهد.. حرف بزند از اضطراب کم کند... در آسانسور باز شد.. کسری خورشید را هدایت کرد و بعد خودش داخل شد... توی آسانسور خورشید را که چشم از او برنمی داشت نگاه کرد و گفت : « چیه؟... چرا رنگت پریده؟! »
خورشید: « نمی دونم.... کسری... خیلی هیجان زده ام... کاش مامان اینا هم بودن... زشت نیست تنهایی؟ »
کسری: « تنها نیستی خوشگله... با منی... در ثانی هر وقت احساس خطر کردی سوت بزن!! »
با لحن خنده داری جمله آخر را گفت خورشید لبخندی از روی ناچاری زد و منتظر ایستاد... طبقه آخر مقابل دری که رو به روی پله های اضطراری بود قرار گرفتند... کسری کلید را از جیبش درآورد و داخل قفل چرخاند...
خورشید دستپاچه شد و گفت: « زنگ بزن... »
کسری: « بیا... لازم نیست...»
خورشید را داخل کرد و خودش بعد از او وارد شد و در را بست. ساعت چهار و نیم بود اما به خاطر هوای ابری خانه زیادی تاریک بود... خورشید کنارِ درِ ورودی ایستاده بود و تکان نمی خورد... برایش عجیب بود که خانه این همه تاریک است و کسی حتی یک لامپ روشن نکرده!!
کسری: « چرا وایسادی عزیزم بیا تو و خورشید پچ پچ کنان گفت: « مامانت اینا کوشن؟! »
کسری: « همین جا... مامان توی اتاقشه...»
و بعد چراغ را روشن کرد... خورشید داخل شده بود و خانه لخت از اثاثیه، به او دهن کجی می کرد!! خورشید جا خورده بود... خانه مثل خانه های در حال اثاث کشی بود...چند چمدان بزرگ گوشه ای قرار داشت... چند صندلی قدیمی با یک ویترین از مد افتاده ای که خالی از اثاث و یا هر زینتی بود... تابلوی نقاشی با تصویر ماهیگیری با تور بزرگ پر از ماهی روی دیوار مقابلشان کچ شده بود... ساعت قدیمی پاندول داری دیوار سمت راست را زینت می داد و چند کوسن و یک کاناپه سفید چرمی تمام اثاثیه سالن بزرگ خانه را تشکیل می داد...
همه جا کثیف بود و کف زمین پر از آشغال، خرده شیشه و خاک بود... خورشید کفش ها را در نیاورد... هیچ فرشی روی زمین نبود... با حیرت به کسری زُل زد و گفت: « کسری... چه خبره؟ »
کسری لبخندی زد و با خونسردی گفت: «... اُوم... فکر کنم دزد اومده!! ... »
خورشید عصبی بود دلش می خواست زودتر سر از موضوع در بیاورد... جلوتر رفت... حالا مطمئن بود که کسی خانه نیست...
پرسید: « کسری تو رو خدا بگو این جا چه خبره؟! موضوع چیه؟! »
کسری که ترس را توی چشم های زیبای خورشید می دید با آرامش لبخند زد و گفت: « عزیزم... هیچ اتفاق بدی نیفتاده... من چیزی بهت نگفتم چون می خواستم غافلگیرت کنم... امروز اثاث کشی کردیم... خورشید هاج و واج مانده بود... کسری ادامه داد: این خونه رو می بینی؟! ... واسه ی این که بعدها تو هم بیای توش یه کم کوچیکه!! »
خورشید نگاهی به سالن دَرندَشت خانه انداخت... و گفت: « این جا کوچیکه؟! فقط سالن این جا اندازه ی حیاط ماست... !! »
کسری باز خندید و گفت: « دیگه دیگه!! ... قراره عروسِ خانواده ی تمدن زیادی بهش خوش بگذره... »
خورشید: « حالا کجا خونه گرفتین؟! »
کسری: « چند تا خیابون بالاتر... »
خورشید که حالا آرامتر به نظر می رسید گفت: « خب... چرا اومدیم این جا؟ می رفتیم خونه ی جدیدتون!! »
کسری نگاهی تواَم با سرزنش و طنز به او انداخت و گفت: « میون اون همه اثاثیه که تازه داره جا به جا می شه...؟! »
خورشید: « پس چرا مامانت زنگ زد گفت افطار بیا خونه امون!! چرا منو دعوت کرد؟! »
کسری: « راستش مامان فکر می کرد صبح زود دست به کار می شن و تا موقع افطار توی خونه ی جدید جا یه جا شدن... اما کارگرها خیلی دیر اومدن و دیر جنبیدن...، کار طول کشید... مامان چند بار گفت که بهت زنگ بزنم برنامه رو بذاریم برای فردا... اما من قبول نکردم... گفتم با خورشید این حرفا رو ندارم... »
خورشید دوباره نگاهی به اطراف انداخت و گفت: « آخه این جا هم کاری نداریم!! کسری به سوی انتهای سالن رفت و گفت: « بیا این جا... اتاق خودم بوده می خوام ببینم چه چیزایی جا مونده؟ »
خورشید در حالی که به دنبال کسری می رفت گفت: « پس چرا بعضی از وسایلتون رو نبردید... ؟! »
کسری: « مامانِ من توی هر خونه ی جدید که می ره کلی از وسایل قبلی رو با خودش نمی بره!! »
خورشید: « پس شما زیاد اثاث کشی می کنید!! »
کسری: « نه زیاد... هر چند سال یک بار!! »
خورشید: « من فکر می کردم هر کی خونه می خره باید تا آخر عمرش توی همون خونه زندگی بکنه!! »
کسری خندید و گفت: « خیلی ها مثل تو فکر می کنند! »
خورشید: « آخه این طوری... مثل شما هم خیلی سخته!! ... آدم تا بخواد با همسایه ها آشنا بشه باید خونه عوض کنه!! »
کسری: « هر چه قدر همسایه نشناسنت راحت تری!! »
خورشید ساکت بود... کسری گفت: « بیا این جا یه چیزی پیدا کردم که فضا رو رمانتیک کنیم!! بعد یک سی دی داخل دستگاه پخش گذاشت و صدایش را زیاد کرد...
خورشید: « وای... یواش تر... کمش کن... صداش می پیچه!! »
کسری بلند خندید و گفت: « بی خیال... بذار ببینم توی آشپزخونه چی داریم بخوریم؟! » و به سوی آشپزخانه رفت...
خورشید وارد اتاق کسری شد... با خودش می گفت: « چرا اینا این طوری اثاث کشی می کنن!! خیلی از وسایلشون رو نبردن!! ... چه قدر بی نظم!! »
در کمد دیواری اتاق کسری باز بود... خورشید نگاهی به داخلش انداخت... هنوز چند تا پالتو و کت وشلوار آویزان بود... روی هر کدام قیمت خورده بود!!
خورشید با حیرت به لباس ها نگاه کرد... و بعد سریع از آن ها فاصله گرفت... ترس مبهمی توی دلش افتاد... انگار کسی به او می گفت، کسری راست نمی گوید...
کسری با دو لیوان نوشیدنی وارد اتاق شد و گفت: « بشین »
توی اتاقِ کسری مجله و روزنامه های مختلف کف زمین ولو شده بود... کف اتاق کثیف بود و فقط یک مبل بزرگ سفید گوشه ی اتاق قرار داشت...
کسری: « برو روی مبل بشین این طوری خسته می شی... منم می رم صندلی می یارم... »
خورشید با حسی که اصلاً خوشایند نبود روی مبل را دستی کشید و نشست ... دستش پُر از خاک شد!! نگاهی به دستش انداخت و دستمالی از جیبش بیرون کشید و دستش را پاک کرد... نگاهش را به کسری دوخت که صندلی را می آورد...
خورشید پرسید: « کسری... شما امروز اثاث کشی کردین؟! »
کسری: « آره عزیزم... »
خورشید: « اما روی وسایلتون خیلی خاک نشسته... »
کسری لبخندی زد و گفت: « خب... مامان من... اهل هر روز تمیز کردن نیست... امروز هم توی جا به جا کردن وسایل حتماً کارگرها زیاد گرد و خاک کردن!! ... بعد لیوان را پیش آورد و گفت: « بیا... اینو بخور حالت رو جا می آره! »
خورشی: « مرسی... من روزه ام یادت نیست!! »
کسری: « اَه... ول کن دیگه خورشید!! ... یعنی چی؟! »
کسری عصبی شده بود...
خورشید: « همه اش یه روز باقی مونده که تموم بشه... چرا ناراحت می شی؟! » 
کسری: « آخه توی این مدت که مثلاً نامزد بودیم نتونستیم یه ناهار با هم بخوریم یه جایی با هم بریم!! هر چی می گم، می گی من روزه ام... »
دوباره لیوان را جلوی خورشید گرفت و گفت: « اینو امروز بخور... بعد تا آخر دنیا روزه بگیر!! »
خورشید: « کسری یکی دوساعت دیگه افطاره دست بردار!! »
کسری: « من این حرفا سرم نمی شه... یا همین الان می خوری یا باهات قهر می کنم »
خورشید که سعی داشت موضوع را عوض کند گفت: « مگه شما اثاث کشی نداشتین؟! پس اینا رو از کجا آوردی؟! »
کسری: « توی آشپزخونه بود... مامان برنداشته لابد ترسیده باز بشه بریزه لا به لای اثاثیه... »
خورشید از جا برخاست و نگاهی به اطراف انداخت... کسری روی مبل سر جای او نشست و آب میوه ها را کنارش روی زمین گذاشت یکی از آن ها را برداشت و تا ته سر کشید... خیره به خورشید بود و وراندازش می کرد...
خورشید: « خب... چرا اومدیم این جا؟ ... بریم پیش مامانت اینا شاید تا حالا جا به جا شده باشن... »
کسری سری تکان داد و گفت: « چرا این همه برات مهمه که مامانمُ ببینی؟! اصلِ کاری خودمم که این جام و انگار نه انگار!! ... بعد دستش را به سوی او دراز کرد و گفت: « بیا این جا... بیا عزیزم... سردت نیست؟ »
خورشید: « نه... خوبه... خونه اتون گرمه!! ... راستی چرا؟! »
کسری: « شوفاژها هنوز بازه »
خورشید: « بیا همه رو ببندیم دیگه بریم... این جا که کاری نداریم!! »
کسری با بی خیالیِ خاصی نگاهش کرد و گفت: « بیا این جا... بیا بشینیم... خورشید از نزدیک شدنِ زیادی به کسری می ترسید، می دانست کسری نیروی جاذبه ای مهار نشدنی دارد که ممکن است پشیمانی غیر قابل جبرانی برایش به بار آورد...
با اکراه کمی جلوتر آمد و گفت: « کسری... دیر می شه ها... پاشو بریم »
کسری در حالی که دستش را می گرفت و به سوی خودش می کشیدش گفت: « واسه چی دیر می شه؟! قراره کجا بری؟! »
خورشید: « برای افطار بریم خونه ما، خونه ی شما که دیگه نمیشه رفت!! »
کسری: « تو غصه ی افطارُ نخور، فکرای بهتری براش دارم. »
و خورشید را در آغوش گرفت... روسری اش را آهسته از روی سرش برداشت رفتار او، خورشید را ترسانده بود... مخصوصاً که مدام به یاد هشدارهای مهرداد می افتاد...!! نمی دانست چگونه بدون ناراحت کردنِ او خود را کنار بکشد و از آن جا خلاص شود... کسری دست او را گرفت و بوسید و نگاهش کرد و گفت: « انگشترت کو؟! »
خورشید: « به خاطر مدرسه نمی تونم دستم کنم!! »
کسری با خشونت، یقه ی مانتوی او را کشید و گفت: « گردن بندی که برات خریدم چی؟! اونم از ترس مدرسه گردنت نیست؟! ... یا نه، جای اون گردن بند رو، این تسبیح مسخره گرفته؟! »
ترس تمام وجود خورشید را گرفت... خود را به سختی عقب کشید و گفت: « کسری... بریم... »، اما دست های قدرتمند کسری توان حرکت را از او گرفته بود... دلش می خواست گریه کند... چه طور این قدر حماقت کرده بود!! مهرداد گفته بود هیچ وقت تنهایی به خانه اشان نیاید... کسری او را به سوی خود کشید... خورشید او را دو دستی عقب زد و نفس نفس زنان، با کمی فاصله از او ایستاد... موهایش دوروبرش پخش و پلا شده بودند... و دکمه ی یقه ی مانتویش کنده شده بود... با نگاه وحشت زده اش به کسری خیره شده بود...
کسری هم چنان روی مبل لمیده بود... نگاهش را از او نمی گرفت پوزخندی زد و گفت: « چیه؟! بچه جون!! خیلی ترسیدی!! »
خورشید: « کسری... تو چِت شده؟! ... چرا این جوری می کنی؟ »
کسری هنوز پوزخند می زد... از جا برخاست و صدای ترانه ای را که پخش می شد قطع کرد... سکوت همه جا را پُر کرد...
کسری بی آن که رو به سوی خورشید بکند گفت: « درباره ی من چی فکر می کنی؟ در مورد خودت چطوری فکر می کنی!!؟ یا در مورد... اون داداشِ احمقت!! »
خورشید: « منظورت چیه؟! ... چرا این جوری حرف می زنی؟! »
کسری در جا رو به سوی او کرد و گفت: « فکر می کنی خیلی زرنگی آره؟! ... از عشقت چه خبر؟! دوباره سر و کله اش پیدا شده نه؟!! برای همین جرات کردی دیشب توی چشام نگاه کنی و بگی برو دنبال زندگیت؟!! »
کسری بلند خندید... بلند و عصبی... وبعد گفت: « منم منتظر بودم تو بگی برم دنبال زندگیم!! ... آخه احمقِ کوچولو... تو فکر می کنی واسه من چی داری که بتونم روی زندگی آینده ام با تو حسابی باز کنم؟! ... یا اون خونواده ی عقب مونده ات چی دارن که بخوام افتخار فامیل شدن باهاشونُ به دوش بکشم؟ خورشید وحشت زده و با حیرت تمام چشم به کسری دوخته بود... احساس می کرد گرفتار یک کابوس وحشتناک شده... دعا می کرد هر لحظه چشم باز کند و از دست این کابوس تلخ رها شود... به زحمت بسیار لب باز کرد و با دهانی خشکیده گفت: « ولی... تو خودت اصرار داشتی بیای خواستگاری... من که چیزی ازت نخواستم!! »
کسری دوباره فریاد زد: « دِ همین!! ... چون دیدی اومدم خواستگاری فکر کردی همه چی تمومه؟! ... من فقط اومدم خواستگاری!! برای این که... توی لجباز... توی ترسو... از دوستی وحشت داشتی!! بعدشم پای داداشت رو وسط کشیدی!! ... منم نمی تونستم... بعد از اون همه رفت و آمد... بی خیالت بشم!! ... من دوستت داشتم... انتخابت کرده بودم... اما... نه برای آینده... برای همون لحظات که دوستت داشتم دخترای زیادی توی زندگی من اومدن و رفتن... اما هیچ کدوم مثل تو نبودن... من برای تو وقت زیادی صرف کردم!! حتی گاهی وقت ها جدی جدی بهت فکر می کردم!! ... اما توی لعنتی هیچ وقت دل به من ندادی... تو بر عکس همه ی دخترایی که می شناختم گفتی برم دنبال زندگیم!! ... منم... می خوام حرفتُ گوش کنم برم دنبال زندگی ام!! ... برای همین امروز آوردمت این جا که خداحافظی گرمی با هم داشته باشیم!! »
خورشید که نمی توانست حرف های کسری را باور کند... و از طرفی تمام وجودش اسیر وحشتی غیر قابل وصف شده بود... در کمال ناباوری در سکوت مطلق به کسری خیره مانده بود... قدرت نداشت حرف بزند... دلش می خواست پا به فرار بگذارد... اما نمی دانست چگونه... برای لحظه ای تصمیم گرفت به هیچ یک از حرف های عجیب و غریب او فکر نکند... روسری اش را سرش کند کیفش را بردارد و از خانه خارج شود... با قدم هایی مصمم از جلوی کسری گذشت و روسری اش را از روی مبل برداشت. کیفش را به دست گرفت و به سوی در قدم برداشت... کسری در چشم به هم زدنی با یک خیز بلند خود را به او رساند و بازویش را محکم گرفت و او را به سوی خود کشید... چنگی به تسبیح گردنش انداخت و آن را محکم کشید... تسبیح پاره شد... دانه های آبی تسبیح روی زمین راه گرفتند... خورشید وحشت زده و به خشم آمده فریاد کشید: « ولم کن دیوونه... تسبیحُ پاره کردی... !! ولم کن... »
تلاشِ خورشید بی نتیجه بود... نیرویِ او در برابر قدرت کسری قابل مقایسه نبود مخصوصاً که کسری حالت طبیعی هم نداشت... بعد از دقایقی کش مکش، خورشید از پا در آمد... صدای گریه هایش خانه ی لخت از اثاثیه را می لرزاند... اما کسی به دادش نمی رسید... انگار همه ی ساکنان آن مجتمع رعب انگیز مرده بودند... با تمام توانش به سر و صورت کسری ناخن می کشید... اما عاقبت بی حال و بی رمق روی زمین افتاد... کسری وحشیانه به سویش رفت تا...

فصل 62

نمی دانست چه ساعتی است... انگار تمام وجودش به زخمی بزرگ و عمیق مبدل شده بود که لحظه ای آرام نمی گذاشتش درد، وحشت، اضطراب، تنفر و شرم تمام وجودش را پُر کرده بود و انگار ساعت ها بود که صدای ناله های خودش را می شنید... گلویش خشکیده بود... و چشم هایش دیگر اشکی نداشتند و می سوختند... به سختی سرش را که سنگین شده بود از روی زمین بلند کرد... بدنِ برهنه اش از سرما لرزید... دست لرزانش به سوی مانتوی پاره و خاکی رفت... نگاهش روی دانه های تسبیح که روی زمین پخش شده بودند ماسید... صدای فریاد کسری تو گوشش پیچید: « داغ ِ تو رو روی دل حسام می ذارم »!! ... دوباره بغضش ترکید و هق هق گریه اش تمام خانه را پُر کرد...
مهرداد از دانشگاه خارج شده بود که موبایلش زنگ خورد... مهرداد: « الو... »
- به به آقا داداشِ غیرتی!! 
مهرداد با تعجب گفت: « کسری تویی؟! »
کسری: « با اجازه ی شما بله!! »
مهرداد که متوجه غیر معمول بودن حرف زدن کسری شده بود ته دلش لرزید و پرسید: « خورشید همراهته؟! »
کسری بلند خندید و گفت: « آهان... رفتی سر اصل مطلب!! »
مهرداد که ترسیده بود با فریاد گفت: « کسری... چت شده؟! خورشید کجاست؟ »
کسری که از دست مهرداد خیلی عصبانی بود و از مدت ها قبل کینه ی او را به دل گرفته بود با فریادی بلندتر از مهرداد گفت: «خفه شو... فقط خفه شو و گوش کن... می ری به این آدرسی که می دم... جوجوی پَرپَر شده اتُ تحویل می گیری... »
مهرداد با وحشت تمام فریاد زد: « خورشید کجاست؟ ... لعنتی درست حرف بزن... خورشید کجاست؟! »
کسری: « گفتم خفه شو... فقط گوش کن... »
کسری با فریاد آدرس خانه قبلی اشان را داد...
مهرداد که از ترس و اضطراب تمام بدنش می لرزید به التماس افتاد و گفت: « کسری... تو رو خدا بگو چه بلایی سرش اومده... ؟ کسری... کثافت »
کسری بلند و از ته دل خندید و گفت: « مؤدب باش پسر!! و الا قطع می کنم... »
مهرداد: « لعنتی حرف بزن... »
کسری جدی شد و گفت: « کلید آپارتمان جلوی در توی گلدونه!! »
مهرداد ضجه زنان گفت: « چه بلایی سرش آوردی کثافت!! »
کسری با پوزخندی گفت: « خواهر کوچولوت خیلی خوشگله مهرداد مواظبش باش... » و بلند خندید... ارتباط قطع شده بود...
مهرداد ناتوان و لرزان... افتان و خیزان وسط خیابان رفت و دست ها را جلوی اتومبیلی که می امد باز کرد... اتومبیل با ترمز ناگهانی متوقف شد... راننده با اعتراض فریاد زد: « چی کار می کنی آقا؟! »
مهرداد در چشم به هم زدنی خود را داخل اتومبیل انداخت و گفت: « هر چقدر می خوای بهت می دم منو برسون به این آدرس....» اتومبیل از جا کنده شد...
مهرداد تمام طول راه، مثل دیوانه ها با خودش حرف می زد... بعد محکم به پیشانی اش می کوبید.... به خانه زنگ زده بود و مامان مهری گفته بود: « خورشید افطاری خونه کسری اینا دعوت داره »... اشک از چشمانش راه گرفته بود و خودش نمی فهمید چه می کند... ساعتی بعد اتومبیل جلوی مجتمع سفید رنگ متوقف شد....
مهرداد سراسیمه به سوی آسانسور دوید... اما نتوانست منتظر امدن آسانسور شود.... به طرف پله ها دوید و دو تا یکی بالا رفت...
کلید توی گلدون را برداشت و با دستهای لرزانش آن را داخل قفل چرخاند... در باز شد... فریاد زد: « خورشید... خورشید...»
خورشید با شنیدن صدای مهرداد جانِ دوباره گرفت ... اما... خجالت می کشید با او روبرو شود... مهرداد به سوی اتاق ها دوید... خورشید کنار یکی از اتاق ها مچاله شده بود... با دیدن مهرداد چشم های اشکی اش دوباره فورانِ اشک شدند...
مهرداد به سویش دوید... نگاهش هزاران سوال دردناک را در برداشت...و همین طور هزاران جواب دردناک تر... که از نگاه بی رمقِ خورشید می خواندشان... به سرعت کاپشن خود را در آورد و روی شانه های خورشید انداخت.... رو به رویش دو زانو نشست... شانه هایش را گرفت و نگاهش کرد... اشک از چشمانش سرازیر شد و با چانه های لرزان پرسید: « خوبی؟! »
خورشید بدن لرزانش را در آغوش مهرداد جا داد تا غصه هایش را در سینه او خالی کند... صدای هق هق اش در خانه خالی می پیچید و بر جانِ مهرداد رعب و وحشت می انداخت... خورشید با هق هق گفت: « .... تسبیحمُ پاره کرد...»
مهرداد اشکی ریخت و گفت: « همه رو برات جمع می کنم... درستش می کنم... دوباره می ندازی گردنت.... عزیزم. پاشو... باید زودتر بریم خونه...»
خورشید: « نه... نه... دیگه خونه نمی یام... و باز گریه کرد»
مهرداد: « طوری نشده عزیزم... باید بریم خونه... مامان مهری و آقا جون نگران می شن.... پاشو.. صبر کن... اینم روسریت...» خورشید: « تسبیح...»
مهرداد خم شد و دانه های تسبیح را یکی یکی از روی زمین جمع کرد... از جا برخاست و یکی از روزنامه هایی را که روی زمین افتاده بود آورد و دانه ها را میان آن گذاشت و محکم پیچیدشان... و بعد توی جیبش گذاشت... مانتوی خورشید را برداشت و کمکش کرد تا آن را بپوشد... مانتوی پاره جگرش را سوزاند و دلش را به درد آورد بی اختیار از خود، لحظه ای ایستاد و نفس عمیقی کشید و ناگهان سرش را محکم به دیوار کوبید ... خون از پیشانی اش راه گرفت... هق هق گریه های مهرداد با هق هق خورشید در آمیخت...



فصل 63

مامان مهری که از ترس جان بر لب اورده بود توی پله های حیاط نشسته بود و از سرما می لرزید... باران خیسش کرده بود... اما اهمیتی نمی داد... نمی دانست چه کند... دیدن خورشید و مهرداد با آن اوضاع رقت انگیز برایش مثل یک کابوس بود... مهرداد با سرِ باندپیچی شده زیر بغلِ آقاجون را گرفته بود و افتان و خیزان وارد شدند... مامان مهری به محض دیدن آن ها از جا برخاست و گفت: « چی شد؟ مهرداد سرت بخیه خورده؟... حسین تو خوبی؟ خورشید کجاست؟ چرا نیاوردینش؟ » و برای هزارمین بار دو دستی توی سرش کوبید و گفت: « وای خدا... بدبخت شدم... بدبخت شدم حسین... خورشیدم... حسین آقا، بی حال و بی رمق روی پله های خیس نشست...
مهرداد: « آقاجون برید بالا... مامان... تو رو خدا بس کن... آقاجونُ ببر بالا حالش خوب نیست... یه شربت قند بهش بدین...» و بعد به سوی در حیاط رفت...
مامان مهری : « پس کجا می ری؟ چرا حرف نمی زنید؟ مردم از دلهره... خورشید چی شد؟! »
مهرداد: « مادرِ من... خورشید زیر سِرُمه.. من می رم پیشش... شما با آقاجون برید بالا... حال خورشیدم خوبه... تا یک ساعت دیگه میارمش خونه... خیالت راحت باشه...»
آقاجون با آن حال خرابش دستش را بالا برد و اشاره کرد که به سراغ خورشید برود... مهرداد با عجله از در بیرون زد... مامان مهری با لیوان آب قند به سوی حسین آقا آمد...حسین آقا به زحمت جرعه ای نوشید... و بعد خیره به نقطه ای در هیچ ماند... باران نم نم می بارید... و از شدتش کم شده بود...
مامان مهری: « حسین پاشو... پاشو بریم تو... پاشو حسین...»
حسین آقا بغض کرده بود و با صدای لرزان رو به مامان مهری گفت: « بچه ام .... روزه بود...»
مامان مهری از ته دل اشک ریخت...
آن شب خورشید با مسکن هایی که تزریق کرده بود.... به خواب رفت... اما به جز او همه بیدار بودند... مهرداد کنار حوض توی حیاط نشسته بود و تکان نمی خورد... حسین آقا روی پله ها.... و مامان مهری روی سجاده نمازش خود را تکان می داد و زیر لب ذکر می گفت و اشک می ریخت.
حسین آقا: « مهرداد... بابا ... بیا اینجا...»
مهرداد به سختی از جا کنده شد و به سوی آقاجون آمد...
آقاجون: « مهرداد جان... خونه این پسره رو که بلدی... هوا روشن شد بریم...»
مهرداد: « فکر نکنم اونجا باشن... خونه خالی بود... اما خب... می ریم...»
حسین آقا: « بالاخره از چهار تا همسایه، پُرس و جو می کنیم ببینیم کدوم گوری پیداش می شه کرد!! »
مهرداد خیره به آسمان شد و گفت: « می کُشمش...»
حسین آقا که حالا مهرداد را خوب می فهمید و می ترسید نکند واقعا مهرداد دست به کارِ خطرناکی بزند گفت: « پس قانونُ واسه چی گذاشتن؟! »
مهرداد: « نمی شه آقاجون... من می کشمش... پیداش می کنم... زنده نمی ذارمش»
حسین آقا عصبانی شد و گفت : « بس کن مهرداد... حیف تو نیست که دستات به خونِ اون بی پدر و مادر آلوده بشه؟! »
لب های مهرداد دوباره لرزید و آرام کنار حسین آقا روی پله ها نشست... حسین آقا دست دور شانه های مردانه مهرداد انداخت و او را به خود فشرد.... و گفت: « به خدا توکل کن... همه چی درست می شه پسرم...»
مهرداد اشک می ریخت... آرام و بی صدا... حسین آقا نگاهی به آسمانِ بعد از باران که حالا صاف و پرستاره بود انداخت و گفت: « به حق آخرین شب این ماه عزیز... این پسره پیداش بشه.... خودم می دونم چی کارش کنم... و به گریه افتاد...»
مامان مهری که هنوز روی سجاده نشسته بود، نگاهی به ساعت انداخت و به سختی از جا بلند شد... اشک ها را پاک کرد و به سوی راهرو رفت... در را باز کرد و یواش گفت: « حسین آقا... مهردادجان... پاشین دیگه سحره.... مهرداد جان... پاشو بیا مادر... آقاجونُ بیار...»
مهرداد و آقاجون از جا بلند شدند... سرما استخوانهایشان را بی حس کرده بود... آرام و بی صدا دوره سفره سحری نشسته بودند... که خورشید به عادتِ شب های قبل بیدار شد... و در رختخوابش به سختی نشست... حس می کرد نمی تواند دست و پاهایش را تکان بدهد... درد عجیبی استخوانهایش را منفجر می کرد... گرسنگی امانش را بریده بود... به سختی از جا برخاست... دست به دیوار گرفت و وارد آشپزخانه شد. مامان مهری به محض دیدینش گفت: « چیه مادر؟!.. چرا بلند شدی؟! » مهرداد و آقاجون سرگرداندند و با دیدن خورشید دوباره غم دنیا بر سرشان آوار شد... سر و صورتِ کبود خورشید لرزه به جانشان می ریخت هر کدام دلشان می خواست با صدای بلند زار بزنند... خورشید که از شدت فشار عصبی و ضعف و به وضوح بدنش می لرزید آهسته جلو رفت و سعی کرد کنار مهرداد بنشیند... مهرداد سریع جا به جا شد و دست او را گرفت. چشم های خورشید از فرط گریه زیاد به زحمت نیمه باز شده بودند...
آقاجون: « بابا... چرا بیدار شدی؟! برو استراحت کن...» مهرداد: « گرسنه ای؟! »
خورشید با سر علامت مثبت داد...
مهرداد پوزخندی زد و گفت: « جوجوی شکمو!! »
مامان مهری به سرعت بشقابی از غذا جلوی خورشید گذاشت ... خورشید با دستی لرزان قاشق را برداشت و به دهان برد.... با چشم های بسته رو به مهرداد کرد و سعی کرد لبخند بزند همه ساکت بودند... هیچ کدام نفهمیدند چه خوردند!!


فصل 64

مهرداد شال و کلاه کرده جلوی آپارتمان کسری ایستاده بود... چند ساعتی بود که انتظار می کشید... هر چه به گوشی اش زنگ می زد در دسترس نبود... نمی خواست صبح به آن زودی مزاحم کسی بشود... برای همین هنوز زنگ همسایه ای را نزده بود.... بالاخره ساعت 10 صبح دل به دریا زد و زنگ واحد رو به روی خانه کسری را فشرد... بعد از دقایقی کسی گفت: « بله...»
مهرداد: « ببخشید خانم... می شه چند لحظه تشریف بیارین پایین...؟من چند تا سوال درباره واحد رو به روییتون دارم...»
صدا گفت: « درباره چی آقا؟ »
مهرداد دوباره گفت: « همسایه واحد رو به روییتون...»
صدا گفت: « نیستن آقا... از اینجا رفتن...»
صدا گفت: « خانم خواهش می کنم اگه زحمتی نیست چند لحظه بیایین پایین...»
صدایی نیامد... مهرداد پنج دقیقه دیگر هم منتظر ماند.... که دوباره صدا گفت: « آقا... شما اگه سوالی دارین زنگِ سرایداری رو بزنید. »
مهرداد: « خانم.... کدوم زنگه؟! »
صدا : « زنگِ شماره 10 رو بزنین...»
مهرداد: « خانم شما واحد روبروییتون رو می شناسید؟ خبر دارید کجا رفتن؟! »
صدا: « سفر خارج از کشور داشتن... من زیاد نمی شناسمشون...»
مهرداد: « خیلی ممنون...»
و بعد زنگ شماره 10 را فشرد... چند ثانیه بعد .. داخل حیاط بزرگ خانه شدوحیاط را پشت سر گذاشت و وارد پارکینگ شد... انتهای پارکینگ اتاق کوچک سرایدار بود...
سرایدار در حالی که دمپایی هایش را هول هولکی به پا می کرد گفت: « بفرما ...آقا..»
لهجه خاصی داشت...
جوان بود و ساده به نظر می رسید... با مهرداد دست داد...
مهرداد: « آقا... ببخش مزاحم شدم... می خواستم بدونم این واحد هشتی ها رو می شناسی؟...»
جوان: « آقای تمدن؟! »
مهرداد: « آره آره...»
جوان: « ای .... کم و بیش.. براشون خرید می کردم... یه وقتایی هم خانمش می گفت ماشینشُ بشورم... یا شیشه های خانه اش رو تمیز کنم.... همین... چطور؟! »
مهرداد: « نمی دونی کجا رفتن؟! »
جوان: « می گن رفتن خارج که زندگی کنند... چیزی که نبردن خب!! فقط همه اثاثشان را چوب حراج زدن!! »
مهرداد با زانوان سست شده گفت: « رفتن خارج؟! خونه اشون چی؟ »
مرد جوان: « خونهَ رو که خب فروختن!! »
مهرداد: « آخه مگه می شه؟! پسرش تا دیشب اینجا بوده!! »
مرد جوان: « آره خب!!... آمده بود پول باقی اثاثش رو از من بگیره آخه به من کلید داده بود تا برای باقی اثاثش مشتری ببرم...»
مهرداد: « هنوز که یه چیزایی توی خونه اشون هست؟! »
مرد جوان: « آره خب!! پولش رو گرفته خب!!... کلید هم دست من داده!! اون چند تا تیکه هم بعضی هاشُ داده به من، لباس هاشو یکی خریده که امروز میاد همه رو می بره...»
مهرداد: « شما هیچ فامیلی، دوستی که با اینا در ارتباط باشه رو نمی شناسی؟ »
مرد جوان: « نه خب!! من از کجا بشناسم؟! حالا مگه چی شده؟! »
مهرداد: « هیچی نیست که پسرش بخواد به خاطرش احیانا امروز بیاد؟ »
مرد جوان: « نه خب!! چی هست؟! پسرش رفت خارج...»
مهرداد: « آخه یعنی چه؟ دیشب اینجا بوده... اصلا کدوم کشور رفتن؟! »
مرد جوان : « نمی دانم والله!! »
مهرداد مستاصل و عصبی از مرد خداحافظی کرد و از حیاط خارج شد.... با ناامیدی دوباره شماره کسری را گرفت، باز در دسترس نبود.... پشت در خانه، تکیه به دیوار زد و بی هدف ایستاد...
نمی دانست چند دقیقه است آن جا ایستاده... که در پارکینگ باز شد، اتومبیل جمع و جور قشنگی از پارکینگ خارج شد و بیرون آمد راننده که زن جوان و تیپکی بود شیشه را پایین داد و طوری که مهرداد بشنود گفت: « آقا... زنگ سرایداری رو زدین؟! »
مهرداد نگاه بی فروغی به زنِ جوان انداخت و به علامت تایید سرش را تکان داد... زن جوان گفت: « ببخشین... یه لحظه بیاین... مهرداد که انگار نور امیدی در دلش تابیده بود بی درنگ به سوی زن جوان دوید...»
زن گفت: « بیا بالا...»
مهرداد در چشم به هم زدنی سوار شد...
زن بلافاصله گاز داد و از آن کوچه بیرون آمد...
مهرداد: « شما از این خانواده چیزی می دونین؟! »
زن جوان لبخندی زد و گفت: « مشکلت چیه؟! »
مهرداد: « گفتنی نیست!! »
زن پوزخندی زد و گفت: « یعنی اینقدر کار سنگینیه؟! »
مهرداد لب ها را جمع کرد و عضلات فکش منقبض شد بعد گفت: « اگه چیزی نمی دونید نگه دارید... پیاده می شم! »
زن: « تو برادرشی!! »
مهرداد خیره خیره نگاهش کرد... انگار این زن جوان چیزهایی می دانست... دل مهرداد به تپیدن افتاد...
زن جوان: « می گم تو برادرشی؟! برادر دختره ای؟! »
مهرداد: « منظورت کدوم دختره است!! »
زن جوان خندید و گفت: « همون که دل کسری رو برده بود!!... خورشید خانم!! »
مهرداد به خروش آمد و گفت: « ببین... اصلا خوشم نمیاد کسی بازیم بده... اگه حرفی داری بگو اگه نداری خداحافظ...»
زن جوان : « تو از کسری ناراحتی... بهت حق می دم حوصله حرف زدن نداشته باشی...»
مهرداد: « چقدر از کسری می دونی؟!... واقعا خانواده اش از اینجا رفتن؟! خودش کجاست؟! »
زن جوان: « اگه گیرش بیاری... چی کارش می کنی؟! می خوای خواهرتُ به زور بهش بدی؟! »
مهرداد: « خواهر من یه فرشته است از اول هم اسم اون لعنتی رو نباید کنار اسم خواهر من می ذاشتن!! این که خودش گورشُ گم کرده جای شکر داره... من یه کار شخصی باهاش دارم...»
زن جوان جدی شد و رو به رویش را نگاه کرد... بعد گفت: « برادر و خواهر بزرگش چند ساله که توی سوئد رندگی می کنند.... خاله اش اینا هم فروختن رفتن پیش اون ها. »
مهرداد با چشم های حیرت زده در ناباوری پرسید: « خواهر و برادرش؟!... خاله اش اینا؟!.... شما از کی حرف می زنید؟! من دنبال کسری تمدن هستم!! »
زن جوان لبخندی زد و گفت: « آهان!! کسری گفته یکی یکدونه است؟! آره... همیشه اینطور می گه!!.... اما پدر و مادرش توی بچگی اون از هم جدا شدن.... کسری پیش خاله اش و شوهر خاله اش بزرگ شده گویا خاله اش اینا بچه دار نمی شدن...، برادر و خواهرش هم تا نوجوونی پیش پدرش بودن...»
مهرداد: « شما اینا رو از کجا می دونید؟! »
زن جوان نگاه معنی داری به مهرداد انداخت و بعد دوباره صورتش جدی شد... و مقابلش را نگریست...
مهرداد: «.... منظورم اینه که از کجا معلوم این چیزایی که به شما گفته باشه....؟! »
زن جوان همانطور که به مقابلش خیره بود گفت: « من خوب می شناسمش...» 
مهرداد: « چند سال توی این خونه بودند؟! »
زن: « دو سالی هست... شوهر خاله اش سالهاست بیماری ریوی داره... خیلی وقت بود که تصمیم داشتن برن..»
مهرداد: « شما گفتین خودش اینجاست »
زن: « آره... آخرین باری که دیدمش دیروز ظهر بود که گفت تا اواخر این هفته اینجاست... برای اینکه آپارتمان و تحویل بده و کارهای دفتری اشُ بکنه...»
مهرداد: « ولی سرایدارتون می گفت همه کارای فروش خونه رو تموم کردن...»
زن: « مطمئن باش سرایدار بیشتر از من نمی دونه مهرداد نگاه زیرکانه ای به زن انداخت و از فکری که ناخواسته ذهنش را مشغول کرد سری تکان داد... بعد پرسید: : « اینجا فامیلی ندارن؟! »
زن: « حتما دارن... ولی من ازشون بی خبرم! »
مهرداد: « با شما در ارتباطه...»
زن نگاهش کرد: « دیگه نه... یعنی قراره که تماس نگیره...»
مهرداد: « چرا این چیزا رو به من می گین؟! »
زن: « برای اینکه زیاد هم ناامید نشی!! تا آخر هفته وقت داری!! »
مهرداد: « ولی من نمی دونم کجا باید دنبالش بگردم...»
زن: « می تونی هر روز بیایی دم همین مجتمع کشیک بکشی!! »
مهرداد: « روز رفتنش رو می دونید؟! »
زن ساکت ماند... بعد کارتی از جلوی اتومبیل برداشت و به دست مهرداد داد و گفت: شماره اتو یادداشت کن... اگه یه وقت خبری ازش شد بهت خبر بدم...»
مهرداد با عجله شماره اش را روی کارتی که زن داده بود نوشت و آن را به دست او داد... مهرداد دوباره نگاهی به زن انداخت و پرسید: « چرا می خوای به من کمک کنی؟ »
زن: « دلم برات می سوزه!!...»
بعد بلند خندید و گفت: « جدی نگیر!!.... راستش منم دل خوشی از کسری ندارم!! بدم نمیاد یه مرد پیدا بشه و یه کم گوشمالی اش بده!! »
مهرداد که اصلا احساس خوبی نسبت به این زن نداشت پرسید: « می تونم بپرسم چرا؟! »
زن دوباره خندید و گفت: « منم یه زمانی دوستش داشتم!!.... اما خورشید خانم شما همه کارهای منو خراب کرد!!...»
بعد صورتش جدی شد و گفت: « خیله خب.... من هر خبری شد بهت زنگ می زنم!! » و اتومبیلش را گوشه ای متوقف کرد... مهرداد بی درنگ پیاده شد... اتومبیل زن دور شد... مهرداد گوشه ای ایستاد و رفتن اتومبیل را تماشا کرد... به حرفهای زن فکر می کرد.... هزاران فکر از ذهنش گذشت.... و نگاهش هنوز به اتومبیل بود.... اتومبیل دور زد و از راهی که آمده بود دوباره برگشت و به سرعت دور شد....مهرداد هنوز آنجا ایستاده بود چیزی در دلش فرو ریخت... به سرعت عرض خیابان را طی کرد و آن سوی خیابان، سواری گرفت... دوباره به سوی خانه کسری می رفت...!!
حالا اتومبیل زن را جلوتر از خودشان می دید... که وارد کوچه شد... و مقابل پارکینگ کمی معطل کرد تا در باز شود... و بعد به سرعت وارد پارکینگ شد...
مهرداد به راننده سواری گفت: « آقا ممنون... همین جا منتظر می مونیم...»
راننده سری تکان داد گفت: « باشه...»
بعد از دقایقی انتظار دوباره در پارکینگ باز شد و اتومبیل زن خارج شد در حالی که کسری کنارش نشسته بود...
راننده بنا به درخواست مهرداد تعقیب را شروع کرد...
بعد از مدتی، مشخص شد آن ها به طرف فرودگاه می روند... اتومبیل زن وارد پارکینگ فرودگاه شد... سواری هم به دنبالش... با اندکی فاصله... مهرداد عقب نشسته بود تا توجهشان جلب نشود... اتومبیل زن، گوشه ای متوقف شد.... و کسری پایین پرید و به سمت صندوق دوید.... تا چمدانهایش را بردارد...یکی از چمدانها را پایین گذاشت.... اما... فرصت نیافت چمدان دوم را بردارد... با حمله ناگهانی مهرداد برای میان لحظه ای میان زمین و آسمان بود.... و بعد روی زمین...
مهرداد با تمام قوایش مشت می زد... کسری که حسابی غافلگیر شده بود سر و صورت صاف و هیکل اتوکشیده اش بدجوری به هم ریخته بود.... خون بینی اش به طرز وحشت آوری روی لباس سفیدش خودنمایی می کرد...مهرداد بدون هیچ منعی می زد.... هیچ کس نبود که مانعش شود... زن حتی از اتومبیل خارج نشد.... شیشه ها را بالا داده بود و قفل را زده بود مهرداد آنقدر او را زد که خودش خسته شد....
کسری که بیشتر نیاز به بیمارستان داشت تا خروج از کشور، به خود می پیچید و ناسزا نثار مهرداد می کرد...
مهرداد نفس زنان عقب تر رفت... گوشی اش را درآورد و چندتا عکس از کسری گرفت و بلند گفت: « جوجو ببینه... دلش خنک می شه!! »

فصل 65

برای مهرداد مهم نبود کسری برود... چه بسا دلش می خواست زودتر نام کسری برای همیشه از ذهن همگی اشان پاک شود... مامان مهری همه ی چیزهایی را که کسری برای خورشید خریده بود... داخل نایلونی ریخت و به خیریه ی مسجد داد... مامان مهری با خودش گفت: « خدا می دونه تا حالا چند تا دختر گولِ این هدیه هاشو خوردن؟!... خدا از روی زمین برش داره!! »
از آن شب وحشتناکی که بر خورشید گذشت، ده روزی گذشته بود... حالا همه ی همسایه ها و فامیل، حتی سحر و مهتاب و مهران هم فکر می کردند کسری فقط به خاطر این که از جانب خورشید پس زده شده او را به باد کتک گرفته و مفقود شده... دیگر چیزی بیش از این نمی دانستند حسین آقا و مامان مهری از آرامش ناگهانی مهرداد متعجب بودند... حس می کردند چیزهایی هست که آن ها بی خبرند... مهرداد حرفی از ملاقات با کسری به هیچ کس نزده بود...
همه ی کسانی که این ماجرا را می دانستند برای خورشید دلسوزی می کردند... و به مامان مهری می گفتند: « خورشید واقعاً حیف بود که نصیبِ همچین گرگی بشه... کسی که توی نامزدی، دست روی نامزدش بلند کنه دیگه بعدها چی می خواد بشه!! مهری خانم در دل خون می خورد و سکوت می کرد... و مدام خدا را شکر می کرد که کسی اصل ماجرا را نمی داند...
خورشید بعد از 4، 5 روز استراحت... دوباره به مدرسه رفت... اما در رفتار و روحیات او تغییراتی به وجود آمده بود که همه نگرانش بودند ساعت ها به جایی خیره می ماند و حرفی نمی زد انگار هیچ صدایی نمی شنید... وقتی به خود می آمد اشک ها از گوشه ی چشم هایش جاری شده بودند... گویی دیگر به هیچ چیز و هیچ کس دل بسته نبود! انگار تمام وجودش سرشار از خلاً و ناامیدی بود!! ... همه اش احساس بی حالی و درماندگی می کرد... شب ها کابوس حمله ی کسری رهایش نمی کرد، دوباره تمام جملات عاشقانه ای که در طول آن چند ماه از او شنیده بود توی گوشش صدا می کرد... و بعد صدای فریادهایش و صدای گریه ها و التماس های خودش... احاطه اش می کردند... ناگهان در جا می نشست... عرق ریزان و نفس زنان،... انگار حتی در بیداری هم کسری را می دید... حتی از سایه ی خود نیز وحشت داشت...
مهرداد او را پیش روانکاوی که خیلی تعریفش را شنیده بود برد... دکتر روانکاو گفته بود نباید تنها بماند... باید مسافرتی برود... خوش بگذراند... اما با کدام دل خوش؟!
مهرداد می دانست خورشید همه ی غم هایش را به پری می گوید... و می دانست که خورشید ماجرای کسری را برای پری هم نگفته... با خودش فکر می کرد شاید اگر واسه یکی تعریف بکنه... بهتر باشه!!
چندین بار پری را به خانه اشان آورده بود تا با خورشید حرف بزند... درد دل کند شاید خورشید هم به حرف بیاید و چیزی بگوید... تا این که آن روز پری همراه خاله سیمین و علی به خانه ی آن ها آمدند. پری دست خورشید را گرفت و گفت: « بدو بریم زیر زمین کارت دارم. »
خورشید با بی رمقی به دنبالش کشیده شد. پری درِ زیرزمین را پشت سرش بست و گفت: « سحر نمی یاد پیشت؟! »
خورشید چانه بالا انداخت و گفت: « حوصله اشُ ندارم!! »
پری: « طفلی می گه خورشید اصلاً محلم نمی ذاره!! »
تو آخه چرا این طوری شدی دختر... گور بابای کسری... بذار بره گم شه مرتیکه!! چرا غصه ی اونو می خوری!! »
خورشید نگاهش کرد و گفت: « غصه ی اونو نمی خورم... غصه ی حماقت خودمُ می خورم... »
پری: « به هر حال هر چی که بوده تموم شده خورشید... تو هم دیگه سعی کن بهش فکر نکنی... و بعد با خوشحالی خندید و گفت: « حالا اینو گوش کن!! حسام داره میاد... »
با شنیدن نام حسام لرزه ی بدی به جان خورشید افتاد... رنگ از رویش رفت و لرزه اش بیشتر شد... پری دستپاچه شد و تکانش داد...« خورشید خورشید... چته؟! چرا می لرزی؟! »
پری با ترس از زیرزمین بیرون دوید در حالی که بلند بلند می گفت: « خاله مهری... خاله مهری... »
مامان مهری: « چی شده پری؟! »
پری: « خاله... خورشید انگار عصبی شده... یا فشارش افتاده یه لیوان آب قند!! »
مامان مهری به سوی زیرزمین دوید... و پری با عجله لیوان را پر از قند و آب کرد... خاله سیمین هم دوان دوان داخل زیرزمین شد... در چشم به هم زدنی همگی دورش حلقه زدند...
مامان مهری در آغوش گرفته بودش و او گریه می کرد به زور جرعه ای آب قند خورد و دوباره گریه کرد... پری به شدت ترسیده بود... نگاه از خورشید بر نمی داشت... انگار فهمیده بود... باید چیز مهم تری برای این طور عصبی شدن وجود داشته باشد.
مامان مهری: « پاشو بریم بالا... یه کم دراز بکش حالت جا می یاد... بعد با چشم های اشکی سیمین را نگاه کرد و گفت: « می بینی سیمین؟! می بینی اون لعنت شده چه بلایی سرمون آورده؟! یه روز در میون همین بساط رو داریم... دوباره به خورشید نگاه کرد و گفت: « دیگه بهش فکر نکن عزیزم... » خواست که خورشید را با خود بالا ببرد... اما خورشید گفت: « نه مامان. خوبم... بزار با پری بمونم... می خوام باهاش حرف بزنم... حالم خوبه به خدا... »
مامان مهری رو به پری گفت: « پری جون این آب قندُ بهش بده بخوره... و با نگرانی رو به سیمین گفت: پاشو سیمین جون بریم بالا... »
آن ها که رفتند...، پری کنارش نشست و دستش را گرفت...، خورشید نفس از ته دلش کشید و گفت: « پری؟! »
پری: « چیه؟! »
خورشید: « دلم می خواد از این جا برم... » پری در سکوت به او خیره شد و گفت: « اگه فکر می کنی من هنوز قابل اعتمادم... حرف هاتو، توی دلت نگه ندار خورشید... بگو چرا این همه غصه داری؟ نگو که عاشق کسری شدی و حالا رفته!! چون اصلاً باور نمی کنم... اگه راستش رو بگی شاید نتونم کمکت کنم اما حداقل به یکی گفتی!! شاید سبک بشی... چرا وقتی اسم حسامُ آوردم اون طوری شدی؟! مگه از حسام می ترسی؟! »
خورشید که اشک ها آرام آرام روی صورتش لیز می خوردند و پایین می آمدند نگاهش کرد و گفت: «دیگه حسام بی حسام پری!!» 
پری: « آخه چرا؟! »
خورشید: « کسری کاری کرد که دیگه نتونم تو روی حسام نگاه کنم...» و هق هق گریه هایش دل پری را سوزاند... پری شوکه شده بود. ترسیده بود... متنفر شده بود... حالت تهوع داشت... فقط با خودش می گفت: « خورشید چه طور تا حالا تحمل کرده!!؟ حالا راز نگاه های مستاصل حسین آقا و قورت دادن های بغض خاله مهری و سرشکسته و باند پیچی مهرداد و دست های لرزان خورشید را می فهمید!! »
پری: « به اون نمی گی... هیچ وقت نمی گی!! »
خورشید سری تکان داد و گفت: « فکرشُ هم نکن!! »
در ثانی... تو فکر می کنی هنوز هم حسامُ مثل گذشته دوستم دارم؟ من تمام بدبختی های خودمُ مدیون حسامم!! »
پری حیرت زده نگاه می کرد و چیزی نمی گفت.
خورشید ادامه داد: « توی این ده دوازده روز، فرصت کافی داشتم تا به همه چیز و همه کس خوب فکر کنم... برای همین می خوام امشب با مهرداد حرف بزنم... می خوام راضی اش بکنم که موافقت کنه از این جا برم... »
پری: « یعنی چی؟ کجا بری؟! مهرداد موافقت کنه؟! تو مگه درس و مدرسه نداری؟! واسه چی می خوای خودتُ اسیر کنی!! »
خورشید جدی نگاهش کرد اشک ها را پاک کرد و گفت: « نه می خوام خودمُ آزاد کنم پری!! ... وقتی خوب فکر می کنم می بینم تا به حال واسه خاطر خودم زندگی نکردم... چند ساله؟! چند ساله که به خاطر حسام زندگی کردم؟! چند وقت بود که به خاطر کسری زندگی کردم؟! دیگه بسه پری... می خوام واسه خاطر خودم زندگی کنم... از این همه تحقیر خسته شدم... نتیجه ی اون همه عاشقی چی شد پری؟! نتیجه اش این بدن لرزونه!! به دست هام دقت کردی؟! هر چند که نیاز به دقت نداره!! ... دوازده روزه که بی وقفه می لرزند!! ... از سایه ی خودم هم وحشت می کنم... از هر چی مرده متنفر شدم... گاهی از مهرداد هم متنفر می شم باورت می شه؟! من نیاز دارم جایی به جز این جا باشم... حداقل تا یه مدتی...!! تا یه وقتی که بتونم خودمُ پیدا کنم... می خوام بدونم اصلاً... ( دوباره بغض کرد و گفت) من کی اَم؟! چی اَم؟!... چی از دنیا می خوام؟! تکلیفم با آدما چیه؟! در ثانی از نگاه های مامان مهری و آقاجون و مهرداد خسته شدم نگاهشون پر از غم و ماتمه... یکی اشون نشده درد دلمُ کم بکنه... فقط یا دلسوزی می کنند یا غصه می خورن... پری... دارم دیوونه می شم به خدا... ازت خواهش می کنم بیا دوتایی با مهرداد حرف بزنیم... اجازه بده چند وقت برم خونه ی مهتاب یا مهران، راضی بشه، مامان اینا رو راضی می کنه... از همون جا هم می رم مدرسه... »
پری: « کاش می اومدی خونه ی ما!! »
خورشید: « نه آخه مهتاب دیروز این جا بود خودش هم پیشنهاد کرد برم پیشش چند روزی بمونم... اما من چند روز نمی خوام یه مدت بیشتری می خوام این جا نباشم... »
پری: « الان اسمشُ بیارم دوباره غش نمی کنی؟! »
خورشید لبخندی زد و گفت: « نه بگو!! »
پری: « آخه حسام به خاطر تو فکر می کنم داره برمی گرده... »
خورشید: « دقیقاً واسه همین نمی خوام این جا باشم پری دیگه تحملش رو ندارم... می دونی توی این مدت چقدر از درس ها عقب موندم؟! حالا حتی به خوب بودن حسام و این که در آینده چقدر می تونم روی اون به عنوان همسرم تکیه کنم شک دارم... کسی که از یک تقصیر کوچیک من نتونست بگذره، و باعث شد بلایی بزرگتر سرم بیاد... چطوری می تونه بعدها توی زندگی نسبت به مسایل ریز و درشتی که پیش می یاد نرمش نشون بده یا حتی مقاومت بکنه... به نظر من اون موجود ترسو و ضعیفیه و همینطور کاملاً خودخواه... هیچ حس بخششی توی وجودش نیست... اون منطق خودش رو داره و بس... حالا اگه داره بر می گرده هم واسه خاطر من نیست!! »


 
 
"♥کســـی می آیــد♥"14 جدید
نویسنده : علی محمدی - ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳٩٥
 

"♥کســـی می آیــد♥"14 جدید

فصل 56

صبح روز جمعه بود... خورشید با سحر تمرین ریاضی حل می کردند... مهرداد تازه از حمام آمده بود و سشوار می کشید... آقاجون با عمو محمود بیرون رفته بودند... مامان مهری هم ملحفه های شسته شده را روی نرده ها، توی بالکن پهن می کرد... صدای زنگ در آمد... مامان مهری به سوی در دوید... در را که باز کرد... فاطمه خانم... داخل شد... خورشید از پشت شیشه سرک کشید... با دیدن فاطمه خانم... قلبش تیر کشید و به اتاق پشتی دوید...
صدای مامان مهری که به فاطمه خانم تعارف می کرد « بیایید بالا » می آمد... معلوم بود فاطمه خانم به قصد خاصی می آید... زیرا که خیلی زود وارد خانه شد... سحر و خورشید در اتاق کناری پذیرایی، دست از تمرین حل کردن کشیده بودند و تمام تن، گوش بودند...
صدای فاطمه خانم آمد که گفت: « ببخشید تو رو خدا... روز جمعه ای مزاحم شدم... »
مامان مهری: « ای بابا، اختیار دارین فاطمه خانم... منزل خودتونه... تو رو خدا بفرمایین بالا بنشینین... »
فاطمه خانم: « نه... همین جا خوبه... مهری خانم... بیا بنشین، چند کلمه باهات حرف دارم... »
مامان مهری: « روزه اید؟! »
فاطمه خانم: « اگه خدا قبول کنه... راستی... خورشید جون خونه نیست؟ »
مهری: « چرا... هست... توی اون اتاق با سحر درس می خونن... »
مهرداد آهسته در زد و وارد اتاق خورشید و سحر شد و گفت: « این... چی می گه؟ »
خورشید یواشکی گفت: « نمی دونم!! »
مهرداد زیر لب غرغر کرد و از اتاق خارج شد...
فاطمه خانم: « راستش مهری خانم جون... امروز دیگه طاقتم تموم شد... اومدم رُک و پوست کنده با خودت حرف بزنم... اصلِ جریان چیه؟! »
مهری خانم با تعجب نگاهش کرد و گفت: « درباره ی چی حرف می زنین؟! »
فاطمه خانم: « درباره ی خورشید جون... »
مامان مهری: « خب؟! ... چی شده؟! »
فاطمه خانم: « راستش چند وقته اِن قدر خبرای جور واجور شنیدیم که پاک دیوونه شدیم... »
مامان مهری: « چی شنیدین؟! »
فاطمه خانم: « راستش شنیدیم... نامزدش کردین؟! »
مهری خانم لبخندی زد و سری تکان داد و گفت: « بله... یه شیرینی خوردیم... ولی فعلاً جشن نگرفتیم!! »
فاطمه خانم که رنگ از رویش پریده بود گفت: « عقد کردین؟! »
مامان مهری: « نه... صیغه ی محرمیت خوندیم... واسه ی سه ماه »
فاطمه خانم که انگار غم دنیا را روی سرش ریخته اند با نگاه غم بارش به مامان مهری خیره شد و گفت: « پس حسام من چی؟! »
دل مهری خانم هوری پایین ریخت... خورشید که در اتاق پشتی گوش تیز کرده بود... با شنیدن این جمله شل شد و در جا نشست...
مهرداد دوباره در زد و با چهره ای پریده رنگ، وارد اتاق شد و خورشید را نگاهی انداخت... انگار می خواست بداند... این جمله چه بلایی سر خورشید آورده است؟! مهری خانم آب دهانش را قورت داد و سعی کرد خود را نبازد...
بالاخره لب باز کرد و پرسید: « منظورتون چیه؟! ... مگه... واسه ی آقا حسام، فامیل فرزانه جون رو نامزد نکردین؟! »
فاطمه خانم: « نه والله!! ... اصلاً کار به اون جاها نکشید... !! من فقط به حسام پیشنهاد کردم که دختره رو ببینه...
راستش مهری خانم... می دونستم یه چیزی شده که حسام شبونه داره وسایلش رو جمع می کنه بره مشهد!! ... پدرم در اومد که زیر زبونش رو بکشم ببینم چه خبره... هیچی نگفت!! آخر دست به دامن ایمان شدم که اون هم با کلی اصرار و قسم و آیه، فقط گفت: « با خورشید بگو مگو کرده!! ... اما سر چی؟! نمی دونم!! »
من که خیلی تعجب کرده بودم گفتم آخه حسام که با خورشید حرف نمی زنه چه طوری بگو مگو کرده... آخه برای چی اصلاً... اما با این حال یه کم خیالم راحت شد، گفتم... چند روز می ره بعدش دوباره عشق و عاشقی کار خودش رو می کنه و برمی گرده... اما خبری نشد... تا این که... یه نفر به من گفت: « حسام، خورشیدُ با کسی دیده!! 
من که باور نکردم... همیشه فکر می کردم خورشید دلش پیش حسامه... عروسِ خودمه... خیلی به حسام التماس کردم که راستش رو بگه... بهش گفتم که چی شنیدم گفت دروغه، هیچ چیزی درباره خورشید نمی دونه... بهش گفتم پس برای این که خیالش راحت باشه میرم با مادرش صحبت می کنم... که یه دفعه عصبانی شد و گفت: « حق نداری این کارُ بکنی... از این حرفش دیگه شک کردم خبرایی هست و به من نمیگه... تا این که شب نیمه شعبان سر زده اومد خونه... ، خاله ی فرزانه اومده بود که با حامد برن کارهای ثبت نام دانشگاهش رو بکن... آخه این جا قبول شده... از شهرستان اومده بود برای خوابگاه و این حرفا... قرار بود بهمن ماه بره سر کلاس... من به حسام گفتم اگه می دونی خورشید کس دیگه ای رو می خواد... بگو... اگه این طوری که من شنیدم درست باشه... همین خاله ی فرزانه رو برات می گیرم... دختر خوبیه... همه جوره هم می شناسیمش... تو هم از تنهایی در میای... راستش خودم هم از حرفی که می زدم زیاد راضی نبودم فقط می خواستم ببینم نظرش درباره ی خورشید چیه؟! آخه هر وقت سر به سرش می گذاشتم اسم کسی رو براش می آوردم خیلی عصبانی می شد... اما اون شب که اینو گفتم... بچه ام سرشُ انداخت پایین و گفت: « هر کاری دوست دارین بکنین من حرفی ندارم... شبونه هم رفت... من توی دلم گفتم پس هر چی درباره ی خورشید شنیدم درست بوده، لابد حسام خودش بهتر می دونه که اینطوری حرف می زنه... فردای اون شب بهش زنگ زدم گفتم: « مادر اون چی بود دیشب گفتی؟! مگه تو خورشیدُ نمی خوای؟! »
گفت: « وقتی اون نمی خواد نه!! »
گفتم: « نمی خواد؟! تو رو نمی خواد؟! از کجا می دونی؟ »
گفت: « مطمئنم »
گفتم: « پس خودم میرم ازش می پرسم که باز گفت حق ندارم برم... »
گفت: « دیگه فکر خورشیدُ نمی کنم و این حرفا »، « گفتم: « پس اگه این طوریه... خودت رو اذیت نکن به فکر آینده ات باش » با خودم گفتم: « اگه بتونه کنار بیاد با این قضیه، حتماً با فرزانه درباره ی خاله اش حرف می زنم... با این که خودم دلم پیش خورشید بود اما دیگه بهش اصرار نکردم... تا خودش خوب فکرهاشو بکنه... هر چی بهش اصرار می کردم پاشو چند روز آخر هفته رو بیا، نمی اومد... تا این که دیشب زنگ زدم به گوشی اش جواب نمی داد... توی خوابگاه هم نبود... به ایمان زنگ زدم... دیدم بنده ی خدا هراسونه... می گفت: « یک نفر گفته خورشید عقد کرده... حسام خواب و خوراک نداره... مریض شده... چند بار بردنش درمانگاه... »
بعد فاطمه خانم بغضش ترکید و گریه کرد... و گفت: « مهری خانم این چه کاری بود کردی؟ مگه خورشید مال حسام نبود؟! مگه نمی دونستی چند ساله دل حسام این جاست... چرا دخترتُ بی خبر نامزد کردی؟! » و دوباره اشک ریخت و ادامه داد: « من همه اش دلم اون جاست... دل برگشت نداره بچه ام... هر چی میگم بیا، نمیاد. می خوام امروز بعدازظهر برم مشهد... »
گفتم: « اول بیام خودم ازتون بپرسم جریان واقعی چیه؟! این چیزایی که ما می شنویم درسته یا نه؟! » و بعد دوباره قطره ای اشک ریخت و سر تکان داد و گفت: « که می گین درسته!! »
مهری خانم که اشک توی چشم هایش پر شده بود نفسی کشید و گفت: « چرا حالا اومدی فاطمه خانم؟! حالا که دیگه کار از کار گذشته؟! چه قدر از این و اون بشنویم حسام خورشیدُ نمی خواد، حسام یواشکی عقد کرده؟! حسام اینطور حسام اونطور؟! من خودم شنیدم شما گفتین خورشید با پسرا دوست می شه حسام هم نمی خوادش!! »
که فاطمه خانم لب ها را به دندان گرفت و با دست راست محکم روی زانویش کوبید و گفت: « وای خدا مرگم بده... من کی همچین غلطی کردم؟! » 
مهری خانم: « تو رو خدا این طوری نگین... شما هم به ما حق بدین... ما هم آبرو داریم... وقتی این حرفا رو شنیدم گفتم دیگه حسام خورشیدُ نمی خواد!! این حرفا رو هم همه جا پخش کردن که به گوش ما برسه... !! از این حرفا که بگذریم... فاطمه خانم جون!! مگه ما چندین ساله همسایه نیستیم؟! مگه نمی گی چند ساله حسام خورشیدُ می خواد؟! خب؟! چرا الان می گین؟! ... چرا توی این چند سال یه قدم جلو نذاشتین... که ما هم تکلیفمون روشن بشه... این دو تا جوون هم این طوری نسوزند... این طوری حسرت همدیگه رو نکشند... الان دیگه من چی کار می تونم بکنم؟ پسر مردم امیدوار شده که خورشید همسر آینده اشه بهش محرم شده... درسته عقد نکردیم اما خب نامزدشه... خورشیدُ دوست داره با یه ذوق و شوقی در این خونه میاد که نمی تونیم دلش رو بشکنیم... و الا... حال و روز خورشیدم از قیافه اش پیداست... هر وقت نگاش می کنم آب می شم به خدا... می دونم دختره داره از بین می ره... فقط برای این که دلش پیش حسامه... اما خب الان دیگه چی کار می تونیم بکنیم... »
فاطمه خانم چشم های سرخش را پاک کرد و گفت: « اگه خورشید راضی نیست چرا محرمش کردین؟! مگه خورشید چند سالشه که اینطور عجله کردین؟ به خدا اگه ما هم پا پیش نمی ذاشتیم به خاطر این بود که حسام می گفت بذارید درسشُ بخونه... بذارین حداقل دیپلمش رو بگیره... »
مامان مهری: « خب پسره دست بردار نبود... وقتی بچه ام از اومدن حسام نا امید شد، دیدیم پسر خوبیه... جوونِ برازنده ایه دیگه قبول کردیم... خورشید خودش قبول کرد... ما که اصراری نداشتیم... می دونستم به خاطر این که از فکر و خیال حسام راحت بشه این کارُ کرده... »
فاطمه خانم: « کارتون اشتباه بوده... خورشید جوونه... نادونه... شاید روی لج و لجبازی همچین تصمیمی گرفته... شما چرا قبول کردین؟ »
مامان مهری فکری شد و با رنگی پریده از روی استیصال سری تکان داد و گفت: « به هر حال، این بچه ها... فدای ندونم کاری های ما شدن »
فاطمه خانم: « اینطوری نگین... خورشید همیشه برای ما عزیز بوده و هست تو رو خدا بیشتر فکر کنید حسام مثل پسر خودته... از بچگی می شناسینش با مهرداد توی یه مدرسه درس خونده... به همه چیز همدیگه آشنا هستیم نذارین خورشید مالِ غریبه ها بشه که نمی شناسین... تو رو خدا زود عقدش نکنین... بذارین بیشتر فکر کنه شاید دست از لجبازی برداره... اون پسره هم براش بهتره... شاید الان ناراحت بشه... اما وقتی خورشید نمی خواد توی زندگی اش بعدها صدمه می بینه... »
فاطمه خانم بعد از دوساعت صحبت کردن، بالاخره به زحمت از جا برخاست و رفت... مامان مهری ماند و یک دنیا ناراحتی... نمی دانست چه کند... احساس می کرد عجله کرده است و حالا راه دیگری ندارد... در اتاق را که باز کرد... خورشید را دید که از فرط گریه ی زیاد، دراز کشیده و سحر برایش آب قند درست می کنه...
مهرداد که از عصبانیت و ناراحتی سرخ شده بود زیر لب گفت: « بالاخره رفت؟ »
مامان مهری بی رمق نگاهش کرد و چیزی نگفت... کنار خورشید نشست و گفت: « خورشید؟! ... مادر چطوری؟! »
سحر: « مهری خانم هر چی می گم یه کم آب قند بخور برات خوبه می گه روزه ام... »
مامان مهری نگاهش کرد و گفت: « همه چی رو می سپارم به دست خدا... »
مهرداد: « به خدا به زور خودمُ کنترل کردم نیام بیرون... و الا می دونستم چی بهش بگم؟! »
مامان مهری: « اِ... یعنی چی؟ ... اونم مادره... چی کار کنه؟ »
مهرداد: « اتفاقاً خوشم میاد یه خورده حالِ این حسامه جا بیاد!! خیلی به خودش مطمئن بود...!! »
و بعد نگاهش به خورشید افتاد... که بی رمق نگاهش می کرد...
پرسید: « جوجو چطوره؟! »
خورشید لبخند کمرنگی زد... و اشک ریخت...
مامان: « همینه دیگه مادر... وقتی بزرگترها لب باز نمی کنند حرف بزنند وقتی امروز فردا می کنند همین می شه!! اگه حسام خودش یه کلمه به این بچه ( خورشید را نشان داد ) می گفت: منتظر من باش... خب این بچه این طوری عذاب نمی کشید!! بعد رو به سحر گفت: « سحر جون، تو یه وقت به خاطر حرفای محسن و هر کس دیگه ای، یواشکی نامزد نکنی... تو مال مهردادی!! ...»
سحر با حیرت به مهری خانم نگاه کرد و بعد به مهرداد... خورشید لبخند کمرنگی زد و به مهرداد خیره شد... مهرداد برای لحظه ای چنان سرخ شد که محکم به پیشانی اش زد و خندید...
سحر چنان لبخندی از ته دل روی لب هایش نشسته بود که حس می کرد تا آخر دنیا لبخندش نمی رود... خجالت کشیده بود اما خوشحال از نبودن در بلاتکلیفی خود را میان ابرها حس می کرد...
مهرداد: « مامان دست شما درد نکنه... شما چیز دیگه ای می گفتین چرا یهو به ما گیر دادین؟! »
مهری خانم لبخندی زد و گفت: « چی کار کنم مادر!! ترسیدم دیگه!! گفتم نکنه ما هم دیر بجنبیم، سحر از دستمون بپره... تو هم سر به بیابون بذاری... البته جلوی خودِ سحر جون می گم... اینو بدون تا درست تموم نشده و کارت مشخص نشده کاری برات نمی کنم!! » 
مهرداد خنده ی قشنگی روی لب آورد و به سحر نگاه کرد... خورشید نگاه عاشقانه ی مهرداد به سحر را دید و در دل گفت: «خوش به حالتون »... نمی دانست نگاهش به مهرداد چه قدر حسرت آلود است...
مهرداد نگاهش کرد... غافلگیر شد و لبخند زد... مهرداد چشمکی زد و برای این که خورشید را به حال و هوای فعلی اش برگرداند گفت: « کسری چه ترانه ای رو دوست داشت؟ ... گفتی چه آهنگی رو مدام می خونه؟! ... و بعد سعی کرد ادای کسری را در بیاورد: دست تو رو گرفتن چه حالِ خوبی داره... »
می خواست خورشید را به یاد کسری بیاندازد تا شاید حال و هوایش عوض شود... اما نگاه بی رمق خورشید نشان از بی تاثیر بودن اداهای مهرداد داشت... با شنیدن حرف های فاطمه خانم و وضعیت حسام، دلش به درد آمده بود... از مهرداد حرصی بود که باعث شده بود او تصمیم عجولانه ای بگیرد... با خود می گفت: « اگه مهرداد اون طوری رفتار نکرده بود... اگه با حسام حرف زده بود!! ... اگه اون طوری ازش نمی ترسیدم... هیچ وقت نمی ذاشتم کسری بیاد... آهسته از جا برخاست...
مامان مهری: « خورشید جان اگه حالت بده روزه ات رو بخور... »
خورشید: « نه مامان... خوبم... می رم توی حیاط هوایی بخورم... »
سحر: « صبر کن منم بیام... »
مهرداد با نگرانی به مامان مهری گفت: « مامان نذار روزه بگیره... به خدا داغونه!! »
مامان مهری نگاه غم دارش را به مهرداد دوخت و گفت: « می گی چی کارش کنم؟! برای سحر بیدارش نکنم، بی سحری می گیره... ای کاش می شد... ای کاش کسری نیومده بود!! کاش می شد یه جوری بهش بگیم... »
مهرداد: « چی بگیم؟! »
مامان مهری: « نمی دونم والله... کاش خودش یه جوری به هم می زد!! ... » مهرداد فکری کرد و ساکت ماند...

فصل 57 

مهرداد با شلوار جین و کت سرمه ای رنگ خوش مدلی، یک بار دیگر جلوی آینه ایستاد و دستی به موهایش کشید بعد انتهای ابروهایش را که رو به بالا بود کمی بالاتر داد و از آینه دل کند... خورشید نگاهش کرد و گفت: « آقا خوش تیپه کجا می ره؟ »
مهرداد ابروها را بالا انداخت و قیافه ای گرفت و گفت: « قرار دارم آبجی خانم!! »
خورشید: « اِ... دست شما درد نکنه... به سحر گفتی آماده بشه؟! »
مهرداد: « اونی که باید آماده بشه تا حالا شده!! زحمت نکش... »
خورشید: « اِ... باریک الله!! »
مهرداد: « کاری نداری؟! »
خورشید: « کجا می ری؟! »
مهرداد: « می رم بیرون زود میام... کاری داری؟ »
خورشید: « نه... حوصله ام سر رفته... »
مهرداد: « وقتی اومدم می برمت بیرون خوبه؟! »
خورشید: « زود بیا... »
مهرداد: « خداحافظ »
مهرداد که رفت خورشید به جای او، جلوی آینه ایستاد... گل سرش را باز کرد و دستی لابلای موهای لوله ای و فر خورده اش کشید... به خودش نگاه کرد... کسری به او گفته بود ( چرا ابروهاتُ یه کمی باریک نمی کنی؟!)
فوری به سراغ مامان مهری رفت... مامان مهری در آشپزخانه مشغول بود... با دیدن خورشید گفت: « خورشید جان اون کلم ها رو بشور... »
خورشید: « مامان... می شه ابروهامو یه کمی باریک کنی؟ »
مامان مهری: « دیگه چی؟! ... این حرفا چیه؟! مگه مدرسه نمی ری؟! »
خورشید: « یکی دو تا از بچه ها... »
مامان مهری: « اگه مدیر مدرسه هم اعلام کنه این کار آزاده!! من اجازه نمی دم... برو مادر کلم ها رو بشور، بذار جلوی آفتاب، آبش بره می خوام برات ترشی بذارم بخوری کیف کنی... »
خورشید: « کسری می گه ابروهات کمی باریک بشه خیلی بهتر می شه... »
مامان مهری: « به کسری بگو هنوز خیلی زوده!! ... هر وقت بردت اون وقت تو هم برو همه رو بتراش، اون راحت بشه!! »
خورشید: « چیه؟! دیگه طرفداریشُ نمی کنین!! »
مامان مهری: « آخه یعنی چی؟! شما الان باید به فکر چیزهای مهم تر باشین حرف های مهم تری بزنین... خیلی زود رسیدین به ابروها!! »
خورشید ابروها را بالا داد و سبد کلم ها را برداشت...
مامان مهری: « با دقت بشور دخترم... قربونت برم... کسری هم دیده تو خوشگلی، حسودیش شده می خواد زشتت کنه!! »
خورشید: « نه که خودش زشته؟! »
مامان مهری: « کاش زشت بود... مرد که نباید خوشگل باشه! »
خورشید: « اگه زشت بود که من قبولش نمی کردم »
مامان مهری: « اون اِن قدر پُر رو هست که اگه زشت هم بود کارش پیش می رفت!» 




فصل 58 

مهرداد روبروی کافی شاپ بزرگی که کسری آدرسش را داده بود پیاده شد و کرایه اش را حساب کرد و نگاهی به کافی شاپ انداخت... قد راست کرد و سر بالا گرفت و داخل کافی شاپ شد... کسری گوشه ی دنجی نشسته بود... دستی تکان داد تا مهرداد متوجه اش شود... مهرداد به سویش رفت و دست دادند... صندلی را عقب کشید و نشست و گفت: « خوبی؟ ببخش دیر شد... »
کسری: « نه... به موقع اومدی... منم تازه اومدم... قهوه سفارش بدم؟ »
مهرداد: « آره... خوبه!! (کسری به پیش خدمت اشاره کرد که قهوه بیاورد) »
کسری: « خب... چه خبر!!؟ همگی خوبن؟! »
مهرداد: « خوب!! »
کسری پوزخندی زد و فنجان قهوه اش را پیش کشید و گفت: « می دونی چیه مهرداد؟! ... راستش حدسش زیاد مشکل نیست که تو چرا خواستی منو ببینی!! با این حال دوست دارم خودت زودتر برام بازش کنی!! مهرداد از لحن آمرانه ی کسری خوشش نیامد و به یاد خورشید افتاد که می گفت: « کسری طوری حرف می زنه که من ناخواسته گوش می کنم! »
مهرداد لب ها را جمع کرد و ابروهایش در هم رفت... سینه صاف کرد و توی چشم های کسری خیره شد و گفت: « می خوام از زندگی خورشید بری بیرون... !! »
چند لحظه چشم در چشم، یکدیگر را نگاه کردند... کسری جدی شده بود... فنجان را روی میز گذاشت و به صندلی تکیه داد و گفت: « چرا باید این کارُ بکنم؟! »
مهرداد: « برای این که خورشید تو رو نمی خواد... برای این که دلش جای دیگه اییه!! »
کسری کمی مهرداد را نگاه کرد بعد نفس عمیقی کشید و گفت: « چرا حالا داری می گی؟ »
مهرداد: « ببین کسری!! ... شاید اگه سخت گیری من و برخورد بدم با خورشید نبود... تو هیچ وقت موفق نمی شدی نامزدش کنی... من باعث شدم که تو به خورشید  
گن کاسمارا  نزدیک تر بشی... یعنی رفتار نادرست من باعث شد... خورشید روی لج و لجبازی، ازدواج با تو رو پذیرفت... شاید شنیدن این حرفا برات خیلی سنگین باشه اما... اما هر کاری کردم نتونستم بیش از این با خودم کنار بیام... من دارم آب شدنِ لحظه به لحظه ی خورشید رو می بینم...
کسری تکیه به صندلی اش داد و گفت: « ببینم... خورشیدم از این قرار و مدارها اطلاع داره؟! »
مهرداد: « هیچ کس نمی دونه که من امروز قراره تو رو ببینم... هیچ کس هم نمی دونه چه تصمیمی دارم... »
کسری: « پس در این صورت من نمی تونم روی حساب حرف تو زندگی خودم رو خراب کنم... شاید خورشید خودش نخواد که از من جدا بشه...»
مهرداد: « کسری... تو که بچه نیستی من بخوام گولت بزنم... تا حالا چند تا کادو به خورشید دادی؟! ... چند تا انگشتر و گردن بند براش خریدی؟ شده ببینی یکی از این چیزها رو استفاده بکنه... ؟! تا حالا شده انگشتر نامزدی اتون رو توی انگشتش ببینی؟! از تو تعجب می کنم!! به نظر آدم زبل و زیرکی میای!! چه طور ممکنه به این چیزا توجه نکنی!! ... تا حالا گردن خورشید رو نگاه کردی؟ یه تسبیح آبی رنگ همیشه توی گردنشه یه تسبیح که ارزش مادی اش پیش گردن بندها و انگشتر هایی که تو بهش دادی هیچه!! ... اما هیچ وقت نشده درش بیاره... وقتی بهش دست می زنه... یا نگاهش می کنه... توی چشاش یه نیروی عجیبی می بینم... یه برقی که تموم نشدنیه... کسری...!! خورشید  
ساعت کاسیو مدل 554 کسِ دیگه ای رو دوست داره... کسی رو که نتونسته فراموش کنه... اون جرات این که نامزدی رو به هم بزنه نداره!!»
کسری اخم ها را در هم کشیده بود و به فنجان قهوه اش که سرد شده بود خیره مانده بود... لب گشود و گفت: « من همه ی این ها رو خودم می دونستم!! یه چیز جدیدتر بگو...!!»
مهرداد عصبانی شد و گفت: « تو می دونستی و داری ادامه می دی؟؟! می خوای زجر کُشِش کنی!؟»
کسری: « نه... می خوام مال من باشه فقط همین!! ... در ثانی می دونم که پسره... بی خیالش شده!»
مهرداد عصبانی شد و گفت: « کاملاً در اشتباهی!! اون عاشق خورشیده، مالِ الان و 6 ماه و یک سال پیش هم نیست... مربوط به سال هاست... اون سال هاست که عاشق خورشیده!! »
کسری: « آهان... پس عاشق دل خسته برگشته دنبال عشقش؟! »
مهرداد نفس عمیقی کشید و گفت: « آره... اون زنده به وجود خورشیده...» 
کسری که آتش غضب و کینه از نگاهش زبانه می کشید گفت: « درباره ی من چی فکر می کنی؟! منو یه احمق فرض کردی؟!»
مهرداد لب ها را جمع کرد و بعد فکری کرد و گفت: « من فقط می خوام هم تو، هم خورشید از زندگی اتون لذت ببرید... خیلی آسونه به خواسته ی اون توجه نکنی و به زور با خودت همراهش کنی... اما اصلاً لذت بخش نیست... توی گیر و دار کش مکش با اون خودت هم نابود می شی...»
کسری: « زندگی برای من همیشه لذت بخش بوده و هست... من هر چی که تا به حال خواستم به دست آوُردَم...»
مهرداد: « اما خورشید هر چیزی نیست... اون همه چیز و همه کسِ منه... زجر کشیدنش، نگاه بی روحش، آه کشیدنش، گریه های یواشکی اش، داغونم می کنه... تو چه طوری می گی دوستش داری و این چیزها رو نمی فهمی!!» 
کسری لب زیرین را به دندان گرفته بود و با ابروهای در هم کشیده به مهرداد خیره شده بود... لب گشود و گفت: « چون... لیاقت خورشید بیش از این حرفاست نمی ذارم اسیر آدم های یه لا قبا بشه!! این روزا تموم می شه... عاشقی از سرش می پره... بعد هم عاشق من می شه... همین حالا هم عاشق منه!! وقتی پیش منه اصلاً اونطوری که تو حرف می زنی نیست... تمام لحظه ها رو با خوشی و خنده می گذرونیم... از این که کادوی منو نگه داره و استفاده نکنه... هم ناراحت نمی شم... من اصراری روی انگشتر به دست کردنش ندارم... اون هر طور که دوست داره می تونه زندگی کنه... حتی می تونه در کنار من خاطره ی اولین عشقش رو توی دلش حفظ کنه!!؟ »
مهرداد با ناباوری نگاهش می کرد... به هیچ یک از حرف های او اطمینان نداشت... گفت: « پس بدست آوردن دل خورشید نیست که تو رو پای بند اون کرده!! ... به دست آوردن جسمشه!!» کسری با بی تفاوتی چانه بالا انداخت و گفت: « من اون طوری که دوست دارم زندگی می کنم فکرهای این و اون هم برام هیچ اهمینی نداره... در مورد خورشید هم باید بگم... بهش همه چی میدم... و از همه بیشتر، عشق میدم... این طوری فکر نمی کنم مشکلی پیش بیاد...»
مهرداد: « بیش از چیزی که فکر می کردم خودخواهی!!»
کسری خندید و گفت: « تو فکر می کنی اگه الان خورشید این جا بود و حرفای ما رو می شنید چی می گفت؟! راضی می شد که منو رها کنه بره دنبال اون پسره؟! کافی بود فقط نگاش کنم!! همین!!»
مهرداد با عصبانیت به کسری خیره شده بود... حالا به حرف های خورشید در خصوص افسون نگاه کسری فکر می کرد... پس کسری می دانست رفتارش چه تاثیری روی خورشید دارد... از او متنفر بود...
کسری: « قهوه ات سرد شد... یکی دیگه می خوای؟!»
مهرداد با خشمِ تمام نگاهش می کرد... جوابی نداد... کسری باز پیش خدمت را صدا کردو گفت: « یه قهوه لطفاً» بعد از دقایقی، پیش خدمت قهوه را گذاشت و فنجان های قبلی را برداشت... مهرداد که به شدت عصبانی بود و سعی داشت خود را کنترل کند... پرسید: « خب؟ ... حالا چی کار می کنی؟!»
کسری کمی از قهوه اش را نوشید و بعد گفت: « می دونی مهرداد! تو از اون آدمایی هستی که گاهی دچار فراموشی می شن!! ... الان هم فراموش کردی که جوجوی شما... دیگه نامزد منه!! ... من عادت ندارم وقتی رو یه چیزی سرمایه گذاری کردم به این سادگی ها از دستش بدم...»
مهرداد جوش آورد و در حالی که سعی می کرد صدایش به فریاد تبدیل نشود سرش را به او نزدیک کرد و گفت: « هی عوضی!! ... خورشیدِ من چیز نیست!! یه بار بهت گفتم!! اون همه کسِ منه!! ... اینو بفهم...»
کسری: « خیله خب... خیله خب!! آروم باش... و دوباره به یکی از خدمت کارها اشاره کرد و گفت: « یک لیوان آب لطفاً»
لیوان آب روی میز نشست آن را به سوی مهرداد هل داد و گفت: « یه کم بخور... برات خوبه...» مهرداد لیوان را برداشت و تا ته سر کشید... نفس عمیقی کشید و به صندلیش تکیه زد... کسری لبخندی زد و نگاهش روی مهرداد ثابت ماند... گفت: « تو از من چی می خوای؟!»
مهرداد: « من همون اول گفتم... می خوام که از زندگی خورشید برای همیشه بری بیرون...»
کسری: « اگه این قدر از من بدت میاد حرفی نیست... اما اجازه بده... خودِ خورشید تصمیم بگیره... من فرصت می خوام...»
مهرداد: « چه قدر...؟!» کسری: « تا یک ماه آینده!!»
مهرداد: « می خوای سعی کنی به خودت وابستش کنی؟!»
کسری: « حالا!!»
مهرداد لب ها را روی هم فشرد و گفت: « پس فقط حق داری بیای خونه ی ما دیگه اجازه نمی دم اونو جایی ببری!! خدا می دونه اگه بلایی سرش بیاری یا تهدیدش کنی چه بلایی سرت می یارم!!»
کسری: « گفتم که... تو دچار فراموشی می شی... اون دشمن من نیست... عشق منه!!»
مهرداد: « من دیگه خورشید نیستم که با این حرفات خام بشم... من توی نگاه کثیف تو همه چی می بینم الا عشق!!»
و بعد صندلی اش را عقب داد و بدون خداحافظی او را ترک کرد... کسری مثل بادکنکی که سوزن به آن خورده باشد ته نشین شده بود... قهوه اش را برداشت و آهسته به لب ها نزدیک کرد... خیره به دری که مهرداد از آن خارج شده بود ماند... فراموش کرد قهوه اش را بخورد... لب ها را با حرص و نامحسوس می جوید... از مهرداد متنفر بود... دلش می خواست به بدترین روش از او انتقام بگیرد... گوشی اش زنگ خورد با اکراه جواب داد: « بله... »
صدای مادرش بود که گفت: « الو کسری... چی شد؟! امشب همه چی آماده است!! می یاریش؟»
کسری: « نه... فعلاً که همه چی خراب شده!»
مادر: « بابات حرفی زده؟» کسری: « نه...»
مادر: « ببین من دیگه از فردا وقت این کارُ ندارم ها!! امشب شد شد نشد دیگه روی من حساب نکن... خودم به اندازه ی کافی کار دارم.»
کسری: « ماکان زنگ زد؟!»
مادر: « آره... گفت تا آخر همین هفته کاراتونُ روبراه کنید... کسری بالاخره می خوای چی کنی؟! همراه ما میای یا نه؟!»
کسری: « نمی شه... من بعد از شما میام...»
مادر: « راستی برادر بزرگ این دختره... باز پاشده رفته شرکت بابات اینا... بابات می گفت اینو دیگه نمی دونم چی کار کنم... هر روز از یه نفر پرس و جو می کنه!!»
کسری پوزخندی زد و گفت: « خب عزیز دلم نگران خواهر کوچولوشه!!»
مادر: « من که نفهمیدم تو این گدا گودله ها رو از کجا پیدا کردی!! به هر حال وقتی نداری زودتر بجنب ماکان منتظرمونه!!»
کسری: « باشه باشه... امشب که هستید...»
مادر: « آره دیگه... اما از فردا باید دست به کار بشیم...»
کسری خداحافظی کرد و نگاهی به قهوه ی سردش انداخت...
مهرداد همان طور که به سوی کتاب خانه ی ملی برای دریافت چند کتاب می رفت در دل با خودش حرف می زد... ( خدایا مواظب خورشید باش... اون هنوز بچه است!!)
تلفنش زنگ خورد... ایمان بود که گفت: « الو... مهرداد؟!»
مهرداد: « سلام ایمان چه طوری؟!»
ایمان: « چه خبر؟! باهاش حرف زدی؟»
مهرداد: « آره... اما لعنتی زیرک تر از این حرفاست!! قبول نمی کنه...»
ایمان: « با خورشید حرف بزن...»
مهرداد: « خورشید نمی تونه... از اول رضایتش رو اعلام کرده الآن دیگه زیر حرفش نمی زنه...»
ایمان: « بهش گفتی جریان اینا چی بوده؟!»
مهرداد: « خودش می دونست!! ... اما با این حال گفت بهش فرصت بدم تا ماه آینده...»
ایمان: « می خواد به... خورشید خانم بگه؟!»
مهرداد: « نمی دونم... شاید می خواد از جانب خورشید مطمئن باشه... شایدم... می خواد... نمی دونم...»
ایمان: « مهرداد... با حسام حرف بزن... حالش اصلاً خوب نیست...»
مهرداد: « باشه بعداً...» 
ایمان: « قربونت... خداحافظ» 
مهرداد: « خداحافظ »

فصل 59 

عمو محمود و خاله سیمین و پری،افطاری مهمانشان بودند... خاله سیمین و مامان مهری توی اتاق پذیرایی کنار هم پچ پچ می کردند....
خاله سیمین: « مهری... خانواده دامادت دعوتتون نکردن؟! »
مامان مهری: « نه والله!!.... منم همه اش منتظر بودم... می گم اینا نمی خوان یه کم بیشتر آشنا بشیم؟! رفت و آمدی بکنیم؟ »
خاله سیمین: « یعنی خورشید هم خونه شون نرفته؟ »
مامان مهری: « کسری خودش چند بار گفته خورشیدُ ببره خونه اشون... اما من گفتم یه وقتِ مناسب تر!! انشاءالله!!... گفتم بلکه دعوتمون کُنَن!!... اما انگار نه انگار!! مادرش حتی یه زنگ نمی زنه اینجا... فقط خدا حلال کنه!! یه بار زنگ زد... اونم... کسری اینجا بود کارش داشتن زنگ زدن که زودتر بره خونه!! همین!! »
خاله سیمین: « پس.... بذار حداقل خورشید بره خونه زندگیشونُ از نزدیک ببینه... لابد می خوای این سه ماهه رو همینطوری بگذرونن؟! »
مامان مهری: « به خدا خودم هم نمی دونم!!... سیمین تو که غریبه نیستی از وقتی مادر حسام اومده اون حرفا رو زده حالم اصلا خوب نیس.... یه خورده دل چرکین شدم.... منتظر یه بهانه ام که از کسری بیچاره ایراد بگیرم.... اما این پسره چه قدر آقا منش رفتار می کنه...، در کُل پسر بدی نیست....»
خاله سیمین: « خورشید بعد از اومدنِ مادر حسام، اخلاقش عوض نشد؟ »
مامان مهری: « خورشید که طفلک اصلا نمی دونه چی کار داره می کنه.... دلش جای دیگه است و یه نامزد هم داره.... که خب باید به دل اون هم راه بیاد...»
خاله سیمین: « آخه چرا این همه عجله کردی مهری؟ »
مهری خانم: « از دست حسام حرصی بودم به خدا...!! والا نمی دادمش!! »
خاله سیمین: « بازم تحقیق کنین... ببینین اگه واقعا خوبه عقد کنید...»
مامان مهری: « تو چی می گی سیمین؟ »
خاله سیمین: « چی بگم؟!.. من دلم می خواد خورشید با شادی و خوشی عروس بشه... خوشبخت بشه...»
مامان مهری: « خدا از دهنت بشنوه.... به خدا من و حسین آقا دق کردیم بسکه تو این یک ماه که نامزدن، فکر و خیال کردیم...»
پری و خورشید توی زیر زمین بودند... هوای سرد زیرزمین با حرف های داغشان گرم می شد...
پری: « یعنی با مهرداد ربطه اش بهتر نشده؟ »
خورشید: « از مهرداد بیزاره!!.. مهرداد هم از اون!! »
پری: « ولش کن... حرصِ این چیزا رو نخور، بالاخره به همدیگه عادت می کنن! »
خورشید: « دیگه نمی دونم به چی فکر کنم به چی فکر نکنم!! »
پری: « از حسام خبر داری؟! »
خورشید: « نه هیچی... می دونی پری... انگار روزها هم کُند می گذرن....هم تند!! از دوره محرمیت فقط دو ماه مونده... »
پری: « نمی خوای عقد کنی؟! »
خورشید: « اگه می تونستم... نه!! »
پری: « باریک الله... چه با صراحت!!... قبلا می گفتی نمی دونم!! »
خورشید: « آخه... حالا دیگه می دونم!! »
پری: « لابد از وقتی مادرِ حسام اون حرفا رو زده!! »
خورشید: « خب... می دونی بی تاثیر نبوده... اما راستش... از خصوصیات اخلاقی کسری هم زیاد راضی نیستم... »
پری: « تو که خیلی تعریفش رو می کردی!! »
خورشید: « بعضی چیزا هست که آدم اولش فکر نمی کنه خیلی مهم باشه!! »
پری: « مثلاً؟! »
خورشید: « من به مامان اینا نگفتم که کسری نه نماز می خونه نه روزه می گیره... تازه منو هم مسخره می کنه!!... می ترسم بعدها باهاش مشکل داشته باشم... درباره ی خانواده اش هم چیز زیادی نمی دونم... هر چی ازش می پرسم مادرش یا پدرش راجع به من چی می گن؟! نظرشون چیه؟! ... جواب درست و حسابی نمی ده... می گه من اجازه نمی دم کسی درباره ی تو حرف بزنه!! ... می گم اما پدر مادرت فرق می کنن میگه اونا تو رو دوست دارن!! ... اما دریغ از یه تلفن!! »
پری: « خب... شما اونا رو دعوت کنید. »
خورشید: « به مامان مهری گفتم!! اما مامان میگه اول اونا باید دعوت کنن!! »
پری: « خب لابد بلد نیستن!! تو به کسری بگو که مادرش باید دعوتت کنه!! »
خورشید: « چند بار خواستم بگم... !! اما آخه پری تو باور می کنی پدر و مادرش این چیزهای پیش پا افتاده رو بلد نباشن؟! بی خودی خودمُ سبک کنم؟! شاید دوست ندارن برم اون جا!! کسری خیلی اصرار می کنه اما... نمی خوام پدر و مادرش نباشن... می خوام برای اولین بار همراه خانواده ام برم، خیلی رسمی!! »
پری خندید و گفت: « خیله خب خانم رسمی زیاد سخت نگیر... من که می دونم همه ی دردت چیه؟! داری دنبال بهونه می گردی!! »
خورشید که نگاهش پر از تردید و نگرانی بود گفت: « نمی دونم... !! شاید!! »
پری: « خودش چه طوره؟! اخلاقش؟! »
خورشید لبخندی زد و گفت: « خودش خوبه... مهربونه... ژست هاش عالیه!! ... لباس پوشیدنش عالی!! حرف زدنش... اما یه جوری به نظرم می یاد انگار همه اش داره فیلم بازی می کنه... »
پری: « این دیگه امکان نداره... فیلم بازی کردن یه روز!! دو روز!! نه این همه مدت!! هر کس خصوصیاتی داره... اونم این طوریه!! بعضی از آدما به این سادگی ها درونشون رو به کسی نشون نمی دن... نه از رازهاشون حرف می زنن نه از آرزوهاشون... نه از بچگی اشون... نه از خانواده اشون اما بالاخره یه نفر هست که اون قدر باهاش صمیمی بشن که باهاش از همه ی این ها حرف بزنن... »
خورشید: « آره... اما کسی رو می خواد که عاشق باشه... کسی که عاشقه صبر و حوصله اش هم زیاده... من اما می خوام که... زودتر تکلیفم رو بدونم... پری... »
خورشید بغض کرد... انگار دیگر از پنهان کردن احساساتش خسته شده بود... گفت: « پری... من اشتباه کردم... هم خودم و بیچاره کردم هم کسری رو!!... دلم نمی خواد باهاش ازدواج کنم... اما... خیلی باهاش رو درواسی دارم... هیچ وقت نمی تونم حرف دلم رو بهش بگم... می ترسم دلشکسته بشه... پری... دعا کن خودش نخواد!! »
پری که خودش می دانست خورشید گرفتار دو دلی و بحران بدی شده است، سعی کرد او را آرام کند...
پری: « ببین خورشید تو همیشه کار خودت رو کردی هیچ وقت به راهنمایی کسی توجه نکردی... نمی خوام سرزنشت کنم آ !! ... اما چه قدر من و سحر بهت گفتیم جریان کسری رو زودتر به مهرداد یا مامان اینا بگو!! ؟ خودت گفتی نه!! بگم که چی بشه!! اگه همون وقت به مهرداد گفته بودی، بدون این که کسی متوجه بشه مهرداد جریان رو تموم می کرد!! حالا هم... بدون این که عاشقش باشی بهش جواب مثبت دادی... یعنی در واقع... مجبور شدی!! ... به خاطر فکرهای ابلهانه ی خودت این کارُ کردی!! اگه یه کم صبر می کردی چی می شد؟! ترسیدی همه بگن حسام ازدواج کرد و خورشید توی خونه مونده؟! ... بازم دیر نشده... الان هم هیچ کس به جز خودت نمی تونه بهت کمک کنه... باید خوب فکراتو بکنی و یک تصمیم درست بگیری... حتی اگه شده خودت بشینی و با کسری حرف بزنی و بهش بگی که نمی خوای باهاش ازدواج کنی... می خوای که نامزدیت رو به هم بزنی!! »
خورشید: « گفتنش واسه تو آسونه!! »
پری: « می دونم برات سخته... اما خورشید این بهتره که حالا بهش بگی... وقتی ازدواج کنی دیگه باید بسوزی و بسازی... شاید خیلی هم پسر خوبی باشه اما وقتی تو این همه تردید داری... فکر نمی کنم بعداً هم احساس خوشبختی بکنی... می دونی مهم ترین چیزی که باعث شک تو می شه چیه؟! ... اینه که تازه فهمیدی حسام چه قدر تو رو می خواسته!! همین برات کافیه... !! که یه عمر حسرت بکشی... خورشید ترس رو کنار بذار... حرف دلت رو به کسری بگو... خودت رو، از این همه عذاب و تردید نجات بده... خورشید به نقطه ای خیره بود و به حرف های پری فکر می کرد... می دانست پری هر چه می گوید درست است... همه ی حرف هایش را قبول داشت... اما همین که به کسری فکر می کرد... به این که باید رو در روی او شود و بگوید که نمی خواهدش... ته دلش شور می زد و نگران می شد... از عکس العمل او می ترسید... از این که نکند کینه اش را به دل بگیرد و بعدها برایش دردسر درست کند... با این همه... به قول پری باید بیشتر فکر می کرد... باید ترس و نگرانی را کنار می گذاشت... باید حرف دلش را می زد...



فصل 60 

همان طور که مهرداد خواسته بود کسری چند روزی از بیرون بردن خورشید، صرف نظر کرد... تا حساسیت مهرداد کمتر شود... سعی می کرد بیشتر تلفنی احوال خورشید را جویا شود... اما با هر تلفن از خورشید می خواست که بدون مشکوک کردن مهرداد، بیرون قراری بگذارند و همدیگر را ملاقات کنند... برای خورشید سخت بود که در برابر اصرارهای کسری بهانه بیاورد... و سخت تر آن که بتواند مهرداد را راضی کند... چه برسد به آن که بخواهد مهرداد را گول بزند... کلافه وخسته از همه ی ناملایمات و فشارها، سکوت کرده بود و نمی دانست تا کجا می تواند دوام بیاورد...
کسری در اتومبیلش منتظر بود... خورشید  خداحافظی کرد و به سوی اتومبیل او رفت... بعد از دقایقی، به سوی خانه حرکت کردند...
کسری موسیقی ملایمی گذاشته بود و کمتر از همیشه حرف می زد... خورشید در سکوت به موسیقی گوش می داد و در افکارش غوطه ور بود... با شنیدن هر آهنگ یا ترانه ای ناخواسته به یاد گذشته ها می افتاد... گاه لبخندی بی رمق روی لب هایش می نشست و گاه اشک به چشمانش هجوم می آورد...
کسری: « خورشید خانم... کجایی؟! »
خورشید که تازه به خود آمده بود لبخندی عجولانه زد و گفت: « همین جام... »
کسری: « امروز خیلی خوشگل شدی خورشید خانم! »
خورشید لبخندی بی حال زد و گفت: « مرسی... »
برای خورشید عجیب بود که کسری هیچ وقت پی به روحیه ی داغون او نمی برد شاید هم برایش اهمیتی نداشت که چه چیزهایی خورشید را اینطور افسرده و بی قرار کرده...
کسری: « امروزم روزه ای؟! »
خورشید: « آره... دیگه چیزی نمونده تموم بشه... فقط دو روز مونده »
کسری: « خدا رو شکر... !! دیگه کم کم تحملم داره تموم می شه!! »
خورشید: « چرا؟! تو که روزه نمی گیری... »
کسری: « نه برای خودم!! برای این که نتونستم توی این مدت با خیال راحت یه جا بریم و با هم یه چیزی بخوریم... اما... عیب نداره... این دیگه تجربه شده واسم... که بعدها اجازه ندم تو هم روزه بگیری... چون من خیلی حوصله ام سر می ره!! »
خورشید پوزخندی زد و گفت: « برای روزه گرفتن کسی از کسی اجازه نمی گیره! »
کسری جدی نگاهش کرد و پوزخندی زد...
هر چه بیشتر می گذشت خود را از کسری دورتر حس می کرد... نه از حرف هایش سر در می آورد نه از رفتارش... نه از ژست هایش!! نمی دانست چرا دیگر اَداهای او را دوست ندارد!! ... نمی دانست چرا این همه او را دور از خود حس می کند!!
کسری برای عوض کردن حال و هوای خورشید، ترانه ی ملایمی گذاشت... 

تو نشنیدی... صدات کردم
نمی دیدی... نگات کردم 
ازت خواستم... نفهمیدی
چی می خواستم؟ ... نپرسیدی 
تو دنیای خودت بودی و می رفتی
تو دایم زیر لب چیزی رو می گفتی
تو روی آسمون ها در سفر بودی 
همه اش آشفته و آسیمه سر بودی
حالا از من می پرسی، من کجا بودم
مگه یه لحظه من، از تو جدا بودم؟

خورشید دیگر آن جا نبود. با شنیدن هر کلمه چهره و یاد حسام پُررنگ تر از قبل بر دلش چنگ می زد... دلش می خواست برای لحظه ای قدرتی پیدا می کرد و همه چیز را در هم می کوبید... و فرار می کرد... آن قدر می رفت تا از همه دور می شد و به حسام نزدیک...!!
اشک هایش بی اختیار روی صورتش لیز می خوردند... و او سعی داشت کسری متوجه نشود... اما با فریاد کسری فهمید تلاشش بیهوده بوده...
کسری عصبانی شد و به خروش آمد، صدای ترانه را قطع کرد... و گفت: « نه خیر،!! مثل این که من هر کاری بکنم آخرش به ضرر خودم تموم می شه!! ... واسه چی گریه می کنی؟! ... »
خورشید دستپاچه شد و در حالی که دستی به صورتش می کشید گفت: « هیچی یه لحظه... به یاد یکی از دوستام افتادم... که خیلی این ترانه رو دوست داشت »
کسری: « با این که دروغگوی خوبی نیستی اما باشه... من باور می کنم!! »
قلب خورشید تند تند می زد و هنوز به حال خودش بر تگشته بود... چه زندگیِ نکبتی شده بود!! چه لحظات کُشنده ای!! ...
کسری همان طور که با عصبانیت فقط جلو را نگاه می کرد گفت: « دیگه باید از این وضعیت خلاص بشیم... هر دومون!! »
خورشید: « منظورت چیه؟! »
کسری: « عجله نکن عزیزم!! خیلی زود متوجه می شی... »
اتومبیل کسری سرِ کوچه ی خورشید اینا نگه داشت...
خورشید: « نمی یای خونه؟! »
کسری پوزخندی زد و گفت: « اِ... ؟! تعارفم بلدی؟! »
خورشید لبخند بی رنگی زد و گفت: « هنوز ناراحتی؟! »
کسری: « آره... ناراحتم... »
خورشید فکری کرد و گفت: « کسری... می دونم ناراحتت کردم... می دونم همه ی کارام... رفتارم... تو رو اذیت می کنه... اما... به خدا دست خودم نیست... تو وضعیت منو خیلی خوب می دونی... راستش نمی خوام بهت دروغ بگم... کسری... تو با من هیچ وقت خوشبخت نمی شی... خواهش می کنم... این نامزدی و این ماجرا رو تمومش کن و برو دنبال زندگیت... »
نمی دانست با کدام جرات این حرف ها را زده است اما حقیقت داشت او بالاخره حرف دلش را زده بود!! و خودش از این همه گستاخی به هیجان آمده بود!!
کسری با حیرت نگاهش را به او دوخته بود... عاقبت لب باز کرد و گفت: « به مامان اینا سلام برسون... فردا افطاری خونه ی ما دعوتی!! بعد از ظهر میام دنبالت...
خورشید سر کوچه از اتومبیل پیاده شد و افتان و خیزان به سوی خانه رفت... حس می کرد هیچ حسی ندارد... افسرده و بی حال با خود گفت: « خدایا... چی کار کنم؟! »



 
 
"♥کســـی می آیــد♥"13 جدید
نویسنده : علی محمدی - ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳٩٥
 

"♥کســـی می آیــد♥"13 جدید

فصل 51

مهران زنگ زده بود: « آقاجون... من چیز زیادی از اینا دستگیرم نشد... آخه اون جایی که اینا زندگی می کنند هیچ کی، هیچ کیُ نمی شناسه... از هر کی می پرسم می گه ما جدید اومدیم، نمی شناسیم، از سوپری و مغازه دارهاشون هم پرسیدم می گن یکی دو ساله اومدن این جا... بعدشم خوب نمی شناسنشون... می گن ما فقط سفارش می گیریم می دیم شاگرد می بره درِِ آپاتمانشون!! توی مغازه که نمی یان بشناسیمشون!! »
حسین آقا: « محل کار پدرش هم از چند تا شرکت های توی آپارتمان پرسیدم می گن ظاهراً خوبن... بی سر و صدان... یک ساله این جا اومدن... »
مهران: « خلاصه این بود که ما فهمیدیم!! »
همه نگران بودن و هیچ کس جرات عنوان کردن نداشت... انگار هم نمی خواستند خورشید را بدهند هم می خواستند!! شاید تب انتقام گرفتن از حسام و خانواده اش به نوعی دامنگیر همه ی خانواده شده بود حتی حسین آقا و مامان مهری... !! در ثانی ظاهر دلفریب کسری و خانواده اش همه را قلقلک می داد تا خوش بینانه تر بیاندیشند!! همه به جز مهرداد!! »
مامان مهری وقتی به این که دامادی مثل کسری نصیبش شده فکر می کرد بدش نمی آمد... ظاهراً کسری معقول و دل نشین بود... اما به پدر و مادرش که فکر می کرد دلشوره می گرفت... به این که اصلاً شناختی ندارن!!»
مهتاب هم نگران بود و زنگ زده بود...
مهتاب: « مامان می گم خب نامزد که بشن خوبه خودشون می فهمن چی به چیه؟ آشنا می شن دیگه!!... اما جواد که اصلاً راضی نیست می گه حیفِ پیام نیست؟ حداقل از همه ی جیک و پیکش با خبریم!! »
مامان مهری ده بار از خورشید پرسیده بود نظرت چیه؟! ... »
و خورشید هر بار فقط گفته بود نظر خاصی ندارم... اگه شما نظرتون مثبته من حرفی ندارم...
مهرداد اما... احساس بیماری می کرد... احساس خفگی می کرد... از کسری متنفر بود...
مامان مهری: « هر کس دیگه ای هم به جای کسری بود تو ازش متنفر بودی... خب به خورشید زیادی نزدیکی... تا الان هم که هی مردمُ جواب کردیم به خاطر کس دیگه ای بود... حالا که دیگه از جانب اون مطمئن شدیم... چرا خواستگار خوب رو رد کنیم؟ ... بی دلیل که نمی شه! تو هم نگران نباش پسرم... یه هفته از نامزدی اشون بگذره برای تو هم عادی می شه... تازه خورشید که خارج از کشور نمی ره... توی همین شهره... درسته که فرهنگشون با ما نمی خونه... وضعشون هم خیلی خوبه ولی مادر کافر نیستن که!! نذارن بچه ام بیاد و بره!! خواهرته هر وقت دلتنگ شدی بهش سر می زنی... هان؟! »
مهرداد با حرص نفسش را بیرون ریخت و گفت: « من میگم عجله نکنید... » 
مامان مهری : « ما که عجله نداریم... دیدی که پسره دیشب چی می گفت؟! »
مهرداد عصبانی شد و گفت : « پسره غلط کرده....»
مامان مهری فریاد زد : « مهرداد؟!... این طوری نمی شه ها!! اگه بخوای این طوری رفتار کنی خورشیدم عذاب می کشه... تو باید رابطه خوبی با کسری داشته باشی... اگه خورشیدُ دوست داری!! ... اما تو از دیشب شمشیرُ از رو بستی!! توقع نداشته باش خواهرت عقد شد اون بذاره تو رو ببینه!! ببین مهرداد.... اگه همسایه ها چیزی پرسیدن بگو... فعلا هیچی معلوم نیست....»
مهرداد سری تکان داد و رفت... نسبت به کسری احساس خوبی نداشت.... نمی توانست به او اعتماد کند.... نمی توانست خورشید را به او بسپارد و خیالش راحت باشد... هنوز باور نداشت خورشید به لجِ حسام جواب مثبت داده است!! و از طرفی هیچ توجیهی برای متنفر بودن از کسری هم نداشت این بود که بیشتر عذاب می کشید و مجبور بود سکوت کند...
خورشید توی حیاط درس می خواند.... مهرداد به سویش رفت و گفت : « سردت نیست...»
خورشید : « نه...»
مهرداد : « بشین همین جا... می خوام باهات حرف بزنم...»
خورشید کنار باغچه توی آفتاب نشست و گفت : « بگو!! »
مهرداد : « چرا می خوای به این زودی ازدواج کنی؟! »
خورشید لب ها را ورچید و گفت : « من نمی خوام به این زودی ازدواج کنم!! دیدی که آقاجون گفت یه مدت نامزد بمونیم!! »
مهرداد عصبی شد و گفت : « همون... نامزدی... واسه چی به این زودی خورشید تو مگه چند سالته؟! امسال 18 سالت تموم می شه... هنوز از زندگی هیچی نمی دونی... واسه چی می خوای ازدواج کنی؟ نمی خوای دانشگاه بری؟ در حالی که کتاب را از دست خورشید می گرفت گفت : پس این چیه؟! این درس خوندن ها!! به چه دردی می خوره؟! این همه شاگرد ممتاز شدن ها، شب تا صبح بیدار موندن ها به چه دردی می خوره؟! تو که می خواستی مثل مامان مهری به این زودی ازدواج کنی واسه چی این همه درس می خوندی و خودت رو اذیت می کردی؟! خورشید... عزیزم... حیف تو نیست که نری دانشگاه؟! »
خورشید : « چی می گی مهرداد؟ معلومه که می خوام برم دانشگاه!! کسری اصلا موافق نیست که من به دیپلم اکتفا کنم!»
مهرداد : « کسری کسری!!... دِ اگه کسری دستش به تو برسه.... نمی ذاره بدون اجازه ش نفس بکشی!! تو چی فکر کردی!! »
خورشید : « این طوری هم نیست... مهرداد تو دیگه خیلی بدبینی!!... کسری پسر خوبیه... در ثانی چطور به اومدن حسام راضی بودی!!... اگه حسام می اومد برام زود نبود؟! درس خوندن مهم نبود؟! »
مهرداد : « حسامُ می شناختم... با حسام بزرگ شدم... از مادرش بهتر می شناسمش... حسام هم اگه جلو می اومد نه نمی گفتم چون می دونم از چه خانواده ایه! می دونم توی خانواده حسام، زود ازدواج می کنند.... می دونستم حسام عاشق پیشرفت خودش و همسر آیندشه... می دونستم حسام اعتقاداتی داره که یه دنیا می ارزه.... اما این مرتیکه رو نمی شناسم... »
خورشید : « واسه همین گفتی باید با خانواده اش بیاد جلو!!...؟ فکر کردی اگه اینو بگی می ره و دیگه پیداش نمی شه؟! نه خیر مهرداد جان!! همیشه حساب کتاب های تو درست از آب در نمیان!! حالا که اومدن حرف زدن ... اون همه گل و شیرینی آوردن... امیدوار شدن و قرار مدار گذاشتن... دیگه این حرفا رو بریز دور!! ا» اینقدر توی دلِ منو خالی نکن... مگه خودت نگفتی حسام رو فراموش کنم؟! مگه نگفتی یه بار هم که شده واسه خودم تصمیم بگیرم... حالا من تصمیم گرفتم....
مهرداد که عضلات فکش را منقبض کرده بود ساکت و خیره به خورشید فکر می کرد... خورشید راست می گفت... حساب کتاب مهرداد غلط از آب در آمده بود برای همین پیوسته عصبی و فکری بود!!

فصل 52

کسری زنگ زده بود....
خورشید : « الو....»
کسری: « سلام خورشید خانم...»
خورشید لبخندی زد و گفت : « سلام... خوبی؟»
کسری : « خوبّ خوب... تو چطوری خوشگل خانم؟»
خورشید : « خوبم... چه خبر؟»
کسری : « همه عاشقت شدن!! دختر تو جادو می کنی! »
خورشید : « راست بگو کسری... از چهره مامان و بابات که اینا اصلا معلوم نبود!! به نظرم خیلی عصبی می اومدن...»
کسری : « به... دیشب که عالی بودن!! کی می گه عصبی بودن؟!»
خورشید : « من اینجوری حس کردم...»
کسری: « دِ اشتباه حس کردی خوشگلم... خورشیدم... خب تو بگو چه خبر؟! خانواده چی گفتن؟! از قیافه مهرداد پیدا بود بدجوری شیفته من شده ها!! »
خورشید از کنایه کسری خنده اش گرفت....
کسری هم خندید و گفت : « زیاد حرف نزنیم... بهتره بیام دنبالت... بریم بیرون....»
خورشید : « اینطوری که مامان اینا اجازه نمی دن!!...»
کسری : « ببین خورشید جون، من الان واسه همین زنگ زدم، می خوام تو برام بگی چه کارهایی باید انجام بدیم تا بتونم راحت دستتُ بگیرم و ببرمت بیرون! »
خورشید : « از مامان و بابات بپرسی حتما بلدن!! »
کسری : « به خدا بلد نیستن!! آخه مگه چند تا پسر داماد کردن؟! یا چندتا دختر عروس کردن؟!... خورشید حق بده به اونا... بابا یه پسر که بیشتر ندارن!! »
خورشید : « کسری خوب توی فامیلتون چی؟! »
کسری : « ای بابا... کدوم فامیل... بیشتر فامیل درجه یک من خارج از کشورند... بعدشم... رسم و رسومات شما با چیزایی که تا حالا شنیدم خب فرق می کنه... من می خوام همه چیز طوری پیش بره که خانواده تو قبول دارن....»
خورشید : « خب... آقاجونم که گفت ...»
کسری: « آقاجونت گفت بعد از ماه رمضان، خورشید من نمی تونم صبر کنم...»
خورشید : « چرا این همه عجله می کنی؟ منم مدرسه دارم... بذار واسه عید... تا اون وقت، ماه رمضون هم تموم شده!!»
کسری : « اصلا حرفشم نزن...!! من که نمی تونم دیگه تحمل کنم!! من امروز میام خونه تون .... خودم با آقاجونت صحبت می کنم... »
خورشید : « نه کسری...»
کسری :« نه نداریم... خداحافظ و قطع کرد.»
غروب بود که کسری آمد.. آقاجون هم تازه آمده بود... مهرداد هنوز از دانشگاه برنگشته بود... کسری به اصرار مامان مهری توی پذیرایی نشسته بود و با آقاجون صحبت می کرد... کسری خوب حرف می زد... حسین آقا شیفته صحبت های او شده بود... به نظر حسین آقا کسری پسر عاقل و مورد اعتمادی می آمد...
کسری : « من از رفتار خانواده ام هم معذرت می خوام... راستش خانواده من خیلی سخت راضی شدن که همسر آینده مُ خودم انتخاب کنم... مادرم می گفت... تو، توی همه زندگیت هر چی می خواستی ما بهت نه نگفتیم یک بار هم اجازه بده ما انتخاب کنیم و تو نه نگو!!.... اما راستش آقاجون... من نتونستم زیر بار برم... شما خودتون پدر هستین... می دونین چقدر سخته اگه از تنها فرزندتون چیزی بخواین و اون سرپیچی کنه!! برای همین دیشب که اینجا بودن نتونستن اون طور که شایسته است رفتار کنند.... من مطمئنم وقتی بیشتر با شما آشنا بشن... نظرشون کاملا عوض می شه... البته همون دیشب هم موقع برگشتن کلی نظرشون تغییر کرده بود... مخصوصا از خورشید خانم خیلی خوششون اومده بود... حالا...من اومدم خدمتتون بگم شما فکر کنین من هیچ کس رو ندارم که بخواد راه و رسم خواستگاری و نامزدی و غیره رو یادم بده... شما هر طور که صلاح می دونین هر طور که رسم شماست بگین... من اطاعت امر می کنم... اون چه رو که شما بگین رو به خانواده ام منتقل می کنم....»
حسین آقا : « یعنی... پدر و مادرتون حاضر نیستن برای مراسم دیگه ای پا پیش بذارن؟»
کسری : « نه نه منظورم این نیست... منظورم اینه که شما همه چیزُ بگین شما تعیین کنید کی بیایم؟! کی عقد کنیم؟ چند وقت نامزد باشیم و بعد خندید و ادامه داد : کی صیغه محرمیت بخونیم که راحت تر رفت و آمد کنیم؟»
حسین آقا که هنوز نمی فهمید هدف کسری برای تنها آمدنش و صحبت هایش چیست، گفت : « خب.... ما که مراسم خاصی که جدا از مردم دیگه باشه رو نداریم... شما که فعلا نمی خواین جشن بگیرین... برای صیغه محرمیت هم هر وقت خواستین با پدر و مادر تشریف بیارین....»
کسری هیجان زده و شادمان خانه خورشید را ترک کرد.
مهرداد که آمد... آقاجون همه چیز را تعریف کرد....
مهرداد : « آقاجون واسه چی اجازه دادین تنها بیاد؟! »
آقاجون : « عزیز من... اصل کار دیشب بود که با خانواده اش اومد... دیگه نمی تونم بیرونش کنم... بعدشم... ما که تحقیق کردیم... کسی بد نگفته... واسه چی بی خودی دست دست کنیم؟»
مهرداد : « آقاجون.... آخه این شد تحقیق؟! از دوتا همسایه سوال کردین تازه اونا هم یه جواب درست و حسابی بهتون ندادن!! »
آقاجون: « می خوای یه کارگاه خصوصی استخدام کنیم؟! واسه این که خیال تو راحت بشه؟! ... پسرم... یه کم دلت رو صاف کن... دیشب هم رفتارت اصلاً خوب نبود... برازنده ی تو نبود... وقتی خورشید این طوری به تو وابسته است حرفت رو گوش می کنه این همه دوستت داره تو هم کنارش باش... کمکش کن... این پسره که بنده ی خدا هم تحصیل کرده است هم با شخصیت آدم لذت می بره پای صحبت کردنش می شینه... بچه نیست که آدم بهش اعتماد نکنه... پسر عاقلیه... »
مهرداد فقط لپهایش را پر از باد کرد و با عصبانیت سر تکان داد... نمی دانست به پدر ساده دلش چه بگوید... فقط هر دم به خودش لعنت می فرستاد که با برخورد ناشایستش پای کسری را به خانه اش باز کرده!!
خورشید هم از عجله ی کسری در شگفت بود... عجله ی کسری او را دستپاچه و گیج می کرد...
مامان مهری می گفت: « بد هم نیست که محرم بشن... مثل دختر منیر خانم 5 ماه نامزد بود بعد عقد کرد... همه همین کارُ می کنن... »
مهرداد عصبانی جواب می داد: « مامان چرا عجله می کنید... »
مامان مهری: « اگه به تو باشه باید خورشیدُ ترشی بندازیم!! »
مهرداد: « اگه... استغفرالله!! »
مامان مهری: « اگه چی؟! ... یعنی تو این قدر ریش سفید بودی و ما خبر نداشتیم؟! اگه چی؟ ... »
مهرداد: « اگه محرم بشن و یه بلایی سر خورشید بیاره و بزنه به چاک چی کار می کنید؟ »
مامان مهری با رنگ پریده لب هایش را گاز گرفت و گفت: « وای... »
خجالت بکش پسر!! ... خجالت بکش... آخه این چه حرفیه که جلوی من و بابات می زنی؟! »
آقاجون سری تکان داد و گفت: « مهرداد؟! »
مهرداد با تعجب نگاهشان کرد و گفت: « مگه من چی گفتم؟! دارم میگم... »
مامان مهری: « نمی خواد... نمی خواد دیگه بگی... و بعد رو به خورشید گفت: « منو نگاه نکن مادر... پاشو اینا رو جمع کن ببر آشپزخونه!! »
خورشید که می دانست نباید معطل کند با عجله چند پیش دستی را که روی زمین بود برداشت و به سوی آشپزخانه رفت... مامان مهری هم چنان غر می زد: پسره یه ذره عقل نداره... !! ... نمی دونه چه حرفی رو چه جوری و کجا باید بزنه!! ...
با وجود همه ی مخالفت های مهرداد... بالاخره سماجت کسری کار خود را کرد... روز دوشنبه ی همان هفته، همراه خانواده اش و خانواده ی خورشید به محضر رفتند و برای مدت سه ماه محرم شدند... رفتار کسری خورشید را به هیجان آورده بود. یک لحظه از خورشید کنده نمی شد... برای خورشید انگشتر زیبا و گران قیمتی خریده بودند که به انگشتش کردند... کسری کلی گُل خریده بود... خانه ی حسین آقا پر از گل شده بود... سحر و پری به محض دیدن خورشید او را در آغوش گرفتند و اشک ریختند... نمی دانستند خوشحالند یا غمگین... جالب این بود که خورشید از آن دو بیشتر اشک می ریخت...

فصل 53 

حسام گوشی را بدون این که قطع کند رها کرد و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت.
ایمان: « چرا گوشی رو ول کردی؟... کیه؟! »
حسام بی آن که جوابی به ایمان بدهد... پالتویش را برداشت و از اتاق بیرون زد...
ایمان: « کجا می ری؟ حسام چی شده؟ »
حسام به سرعت پله ها را پایین رفت... ایمان گوشی را برداشت... هنوز صدای محسن می آمد که می گفت: « حسام... حسام الو... » 
ایمان: « محسن... چی شده؟! چی بهش گفتی؟! »
محسن: « حسام چی شد؟ کجا رفت؟ »
ایمان: « رفت بیرون... حالش اصلاً خوب نبود! تو چی بهش گفتی؟! »
محسن مِن مِن کنان گفت: « هیچی... برو... دنبالش... کار دست خودش نده... ایمان عصبانی شد و فریاد زد: محسن تو رو خدا بی خیال شو... هی زنگ می زنی خبرای جدید می دی که چی؟ چی به تو می رسه؟ حسام دیوونه شده توی این مدت!! دیگه ولش کن... » بعد گوشی را گذاشت و به دنبال حسام دوید...
حیاط شلوغ حرم امام رضا را به سرعت طی کرد... می دانست حسام اغلب کجا می رود... داخل حرم... بعد از یک نگاه کلی... او را دید که گوشه ای نشسته است... با عجله به سویش رفت و گفت: « تو معلوم هست چته؟! داشتی تلفنی حرف می زدی یه دفعه گوشی رو ول کردی راه افتادی اومدی این جا؟! ببینم دیوونه شدی؟! »
غم نگاه حسام آن قدر عمیق و سنگین بود که ایمان فکر کرد کسی از دنیا رفته است... رنگ از روی او هم پرید... چشمان حسام بی فروغ بود انگار ایمان را هم می دید هم نمی دید... دست هایش سرد و بی روح بودند... ایمان ترسیده بود... نگاهش کرد و گفت: « چیه؟! ... حسام... حرف بزن ببینم چی شده؟ »
نگاه حسام به ضریح دوخته شد و اشک توی آن جمع شد... عضلات فکش منقبض شده بود و انگار نمی توانست حرف بزند... ایمان آرام دست روی شانه اش گذاشت و گفت: « چی شده حسام؟ بگو... ، حسام نگاهش کرد و اشک توی صورتش راه گرفت... به زحمت گفت: « دنیام... تاریک شد... خورشیدُ ازم گرفتن!! »
رنگ از روی ایمان رفت و ضربان قلبش تند شد... با دهان نیمه باز خیره به حسام مانده بود... نمی دانست چه بگوید... انگار خواب می دید... به زحمت آب دهانش را قورت داد و گفت: « ... پس... مامانت که گفت خبری نیست!! ... »
حسام لب ها را روی هم فشرده بود... اما فکش می لرزید... اشک ها پشت همُ آرام می آمدند... و او مانعشان نمی شد... دوباره به ضریح خیره شد و گفت: « مادرم... نمی خواسته من بدونم!! »
ایمان که دهانش خشک شده بود... بی رمق در جا نشست... ناگهان فکری کرد و گفت: « پاشو... پاشو بریم.. »
حسام :« برو... من فعلا اینجام »
ایمان : « گوشی اتُ آوردی؟! یه لحظه بده... »
حسام : « واسه چی؟ »
ایمان: : « می خوام بلیط رزرو کنم... باید امشب برگردیم...»
حسام آهی از سر بیچارگی سر داد و گفت : « دیگه دیره!! »
ایمان دوباره کنارش نشست و با عصبانیت گفت : « اون تو رو دوست داره....می فهمی؟! »
حسام دوباره دندانها را روی هم فشرد و گفت : « منم این طوری فکر می کردم...»
ایمان: « به خدا دوستت داره حسام... تو بدبختش کردی... اون هنوز بچه است... معلومه از روی لجبازی این کارُ کرده »
حسام : « خودتم می دونی اگه اون منو واقعا دوست داشت محرم کسی دیگه نمی شد!! »
ایمان: « چی می گی؟! عقد کرده؟ »
حسام سر را به علامت تایید تکان داد و دوباره اشک ریخت... ایمان که هنوز باورش نمی شد ... فریاد زد: گوشی تُ بده.
حسام: « دست بردار ایمان!! »
ایمان: « می گم گوشی تُ بده!!»
حسام : « ایمان، صداتو بیار پایین... یادت رفته کجایی؟! »
ایمان در حالی که سعی می کرد صدایش را کنترل کند گفت : « حسام بهش زنگ می زنم... و او را ترک کرد.... حسام از جا جست و به دنبالش دوید... و صدایش کرد: ایمان... ایمان صبر کن... ایمان کفش هایش را از کفشداری گرفت و توی حیاط مشغول بستن بند آنها شد... حسام بالای سرش ایستاد و گفت : « به کی می خوای زنگ بزنی؟! »
ایمان: « به خورشید »
حسام اخم ها را در هم کشید و گفت : « به کی؟!»
ایمان: « گفتم به خورشید....!! »
حسام: «.....چی ؟! که چی بشه؟»
ایمان: « می خوام همه حقیقت رو بهش بگم...»
حسام: « چه فایده داره؟! »
ایمان: « اون نباید این کارُ می کرد....»
حسام: « اما اون.... اختیار داره خودش تصمیم بگیره... تو نمی تونی مواخذه اش کنی...»
ایمان: « مثل اینکه تو حالیت نیست حسام؟! داره زندگیشو با یکی دیگه شروع می کنه.... تو ایستادی اینجا و داری منو بازخواست می کنی؟ »
حسام: « اون زندگیشو شروع کرده ایمان!!... دیگه واسه گفتن این حرفا دیره!! »
ایمان: « اما تو چی؟! تکلیف تو چی می شه؟ من می دونم اون دوستت داره می خوام بدونم علتش چی بود؟! »
حسام: « خودت اول گفتی ... به لجِ من!! »
ایمان: « مگه با تو حرف زده؟! »
حسام آهی کشید و به آسمان نگاه کرد... آسمان باز ابری بود.. حسام که دوباره اشک توی چشمهایش پر شده بود سری تکان داد و گفت : « آره... چند بار زنگ زد به گوشی ام... می خواست حرف بزنه...»
دوباره اشک ریخت و گفت: « اما من نذاشتم... بهش گفتم، مزاحم نشه!! »
ایمان با حرص گفت : « پس گورِ خودت رو کندی!! آخه چرا این کارُ کردی؟»
حسام: « واسه اینکه... نمی تونستم با خودم کنار بیام... هضمش برام غیرممکن بود... با یکی دیگه دیده بودمش... با چشم های خودم!! »
ایمان: « پس حالا چه مرگته؟! »
حسام: « هیچ وقت به نبودش فکر نکردم... من فقط به زمان نیاز داشتم...»
ایمان: « هر روز یه چیزی می گی تا دیروز هر چی بهت می گفتم یه کاری بکن... همین جا بست نشستی و گفتی: « نمیام... می خوام ببینم چی کار می کنه؟ اون بهت زنگ زده... التماست کرده محلش نذاشتی!! دختر بیچاره چی کشیده... هیچ وقت فکرشو نمی کردم این طور رفتار کنی!! ازت بعید بود!! این قدر بچه گونه و سطح پایین فکر کردن از تو بعیده!! »
حسام که دیگر توان سر پا ایستادن را نداشت در جا نشست و سرش را میان دست ها گرفت... دست هایش می لرزیدند...
آهسته گفت : « می دونم.... حماقت کردم...»
ایمان هم کنارش نشست... دلش سوخت... نباید بر ناراحتیش می افزود... باید سعی می کرد آرامش کند... اما خودش بدتر بود... دلش می خواست با خورشید حرف بزند... دست حسام را گرفت و گفت : « می خوای به مهرداد زنگ بزنیم... شاید محسن چرند گفته باشه!! »
حسام: « چرا باید چرند بگه... خواهرش خونه ... خورشید اینا بود...»
ایمان: « بهت گفتم پنجشنبه باید تهران باشیم قبول نکردی.... خورشید می دید اومدی... محال بود این کارُ بکنه... حالا گوشی تُ بده...»
حسام: « به کی می خوای زنگ بزنی؟!»
ایمان: « باباجون به مادرم... کارش دارم یه لحظه بده!! »
حسام با تردید نگاهش کرد و گوشی را به او داد...
ایمان خیلی سریع شماره ای گرفت و بعد از چند ثانیه گفت : « سلام مهرداد... من ایمانم... خوبی...»
مهرداد: « سلام... چطوری...؟»
حسام لب ها را به هم فشرد و گفت : « قطع کن... می گم قطع کن »
ایمان از او فاصله گرفت و گفت : « مهرداد... ما اینجا یه خبری شنیدیم... می خوام بدونم راسته یا نه؟! »
مهرداد عصبی شد و فریاد زد: « راسته.... به حسام بگو... اگه زندگی خورشید خراب بشه... بیچاره ش می کنم... می کشمش... و بعد قطع کرد...»
ایمان شل و وارفته به حسام خیره شد و سرتکان داد....

 

فصل 54

خورشید: « اگه این طوری بیای دم مدرسه و هر روز جلوی بچه ها سوارم کنی اخراجم می کنن!! »
کسری: « چه بهتر!! اون وقت دیگه همه اش پیش منی... »
خورشید خندید و گفت: « اون وقت دانشگاه هم نمی تونم برم... »
کسری: « بازم بهتر!! »
خورشید: « اِ... مگه نگفتی حتماً باید به دانشگاه فکر کنم!! »
کسری خندید و گفت: « آره... تا می تونی بهش فکر کن!! اما فقط فکر کن!! »
خورشید خنده اش گرفت و روی پای او کوبید و گفت: « خیلی لوسی!! »
کسری دستش را گرفت و بوسه ای روی انگشت های کوچکش نشاند و گفت: « خیلی ماه می شی وقتی می ترسی و جا می خوری! »
کسری: « گرسنه ات نیست؟ »
خورشید: « حالا زوده به گرسنگی فکر کنم! هنوز تا افطار کلی راه مونده!! » 
کسری: « جونِ من روزه ای؟! »
خورشید: « آره به خدا »
کسری: « دیروزم که روزه بودی!! »
خورشید: « خب معلومه که روزه بودم... مثل این که ماه رمضونه ها »
کسری: « دست بردار خورشید... این حرفا چیه آخه!! »
خورشید: « عوض این که تو هم روزه بگیری داری به من می گی نگیرم؟! »
کسری: « آخه این طوری که نمی شه!! نمی تونیم با هم یه ناهار بخوریم یه نوشیدنی بخوریم!! می خواستم فردا ببرمت خونه امون...مامانم ازت پذیرایی کنه!! »
خورشید: « روزه هم نبودم نمی تونستم بیام... »
کسری: « چرا؟ »
خورشید: « هم این که مدرسه داشتم هم مهرداد محاله بذاره!! »
کسری لحظه ای عصبی شد و گفت: « مهرداد بی خود می کنه!! مگه با اونه؟! »
خورشید چشم هایش را گرد کرد و کسری را نگاه کرد...
کسری: « چیه؟! چیز بدی گفتم؟! آخه این مهرداد چی کاره است؟ »
خورشید: « کسری!! ... مهرداد برادرمه... چرا این طوری درباره اش حرف می زنی... اون عزیزترین کس منه... »
کسری: « این طوری حرف می زنی دیوونه می شم پرتت می کنم پایین ها!! »
خورشید حیرت زده نگاهش کرد و رنگ از رویش پرید... صورت کسری جدی بود و نگاهش خشن... خورشید منتظر بود او چیزی بگوید و حرفش را پس بگیرد اما کسری هم چنان با سرعت می راند و نگاهش هم نمی کرد... بغض گلوی خورشید را فشرد... خیلی برایش سنگین بود که کسری این طور بی رحمانه حرف بزند... این طوری بی ملاحظه... و تازه دست پیش هم گرفته بود... چنان جدی و اخمو بود که خورشید از او می ترسید.
خورشید با خودش گفت: « لابد جلوت، هیچ وقت نمی تونم اسم مهردادُ بیارم... چه قدر نسبت به مهرداد عقده داره!! »
خورشید ساکت بود و خیره به آن سوی شیشه... ترس لحظه به لحظه وجودش را بیشتر و بشتر می فشرد... که...
خورشید آهسته سر چرخاند و نگاهش کرد... کسری هم چنان جلو را نگاه می کرد... در حالی که به خورشید نگاه می کرد گفت: «تا وقتی پیش منی از هیچ کس دیگه حرف نمی زنی عزیزم!! »
ته دلِ خورشید خالی شد... از امر و نهی کردن کسری احساس بدی می کرد... فقط 10 روز از نامزدی اشان گذشته بود و او این طور گستاخانه امر می کرد که از برادرش حرف نزند...
خورشید خود را جمع و جور کرد و گفت: « منظورت چیه؟! مهرداد داداشمه غریبه که نیست!! »
کسری همان طور که اخم کرده بود... ابروها را بالا انداخت و گفت: « نیاز به معرفی نداره خیلی وقته می دونم مهرداد داداشته... و منظورم دقیقاً همینه!! مهرداد و هر کسِ دیگه! »
خورشید اخم کرد و گفت: « اصلاً نمی فهمم چی می گی؟! »
کسری: « عجله نکن... به موقعش می فهمی... »
خورشید که اصلاً سر از حرف های کسری در نمی آورد خسته و گرسنه و عصبی خیره به بیرون ماند... نزدیک خانه که شدند... گفت: « کسری من همین جا پیاده می شم... »
کسری بدون این که به حرف خورشید توجهی کند با سرعت داخل کوچه اشان شد و پشت در خانه اتومبیل را متوقف کرد... خورشید عصبی و متشنج در را باز کرد و پیاده شد... محسن دم در ایستاده بود و تا خورشید را دید به خانه رفت... خورشید تا خواست زنگ بزند مهرداد در را باز کرد... با اخم هایی در هم و چهره ای ناراحت... گفت: « سلام »
مهرداد: « سلام جوجوی اخمو!! کجایی؟ نمی گی نگران می شیم؟ »
خورشید: « ببخشید... »
کسری در اتومبیل را باز کرد و پیاده شد و از همان جا بلند گفت: « خورشید به مامان سلام برسون... چه طوری مهرداد؟ »
مهرداد رو به کسری پرسید: « خورشید چه اش بود؟! » 
کسری: « هیچی... دلش واسه ی شما تنگ شده!! »
و سوار اتومبیل شد و بدون خداحافظی رفت... مهرداد در را پشت سرش بست و دوید بالا...
مهرداد: « جوجو... ؟! چه خبر شده؟! چرا این یارو این طوری کرد؟ دعواتون شده؟ »
خورشید مقنعه اش را از سرش بیرون کشید و کنار بخاری دراز کشید و گفت: « وای... خیلی گرسنه ام... »
مهرداد: « می گم با کسری دعوات شده؟! »
خورشید نگاه بی رمقی به مهرداد کرد و گفت: « ازش حرصم گرفته خیلی از خود راضیه، بی شعور!! »
مهرداد: « اِ اِ خجالت بکش... آدم این جوری پشت سر مرد آینده اش حرف می زنه؟! »
خورشید: « بره گم شه!! با خودش مشکل داره!! ... به من می گه تا وقتی کنار منی از هیچ کس حرف نزن!! »
مهرداد با نگرانی نگاهش کرد... بعد غمگین شد و بعد لبخندی زد و گفت: « از من حرف می زدی؟! »
خورشید: « من که بهش رو نمیدم بخواد پر رویی بکنه!! »
مهرداد: « باز جوجوی بی ادبی شدی!! »
خورشید: « مهرداد؟ ... » و بعد آرام بلند شد و در جا نشست... پاها را جمع کرد و گفت: « از این برخوردهاش می ترسم... میگم نکنه عروسی کنم نذاره دیگه تو رو ببینم؟! »
مهرداد لبخندی زد و گفت: « از چی می ترسی دیوونه؟! همه اش یه هفته است باهاش آشنا شدم نمی شه چیزی بهش بگم... خدا شاهده بخواد بعداً از گل پایین تر بهت حرف بزنه روزی سه بار از خجالتش در می آم تو هم نگران نباش... خب؟ »
خورشید: « دوست ندارم با هم دعوا کنید... مهرداد من دوست دارم تو باهاش صمیمی بودی!! »
مهرداد: « خیلی خب... نمی خواد نگران باشی درستش می کنم... بعدشم... اگه تو و کسری همدیگه رو دوست داشته باشین واسه من کافیه... نمی خواد از منم حرف بزنی!! »
خورشید: « می ترسم نسبت به همه حساسیت نشون بده اون وقت چی؟ »
مهرداد: « فکر نکنم این طوری باشه... خب دوستت داره دیگه... حسودی می کنه... !! و خندید و گفت: گفتم که... کاش یه جوجه اردک زشت بودی کسی هم کاری به کارت نداشت!! »
خورشید شکلک عجیب و غریبی به صورتش داد و گفت: « این طوری؟ »
مهرداد خندید و گفت: « نه... خوبه... با این که روزه ای... عصبی هم هستی اما هنوز جای امیدواری هست!! »
خورشید همه اش می ترسید نکند کسری دیگر زنگ نزند... به پری زنگ زد تا کمی با او حرف بزند... شاید حالش بهتر شود...
پری: « دیگه سراغی از ما نمی گیری خورشید خانم!! »
خورشید: « مگه این کسری مهلت می ده؟! به خدا از روزی که نامزد شدیم یه روز نشده من تنهایی بیام خونه... می ترسم بچه ها به مدرسه خبر بدن... بعدشم دیر میام خونه... خسته و گرسنه!! فکرشو بکن با کلی درس که باید بخونم... »
پری: « دیگه ترک تحصیل کن خلاص!! »
خورشید: « برو!! »
پری: « آره دیگه آقا کسری باعث شده از همه چیز بِکَنی... فقط درس مونده!! »
خورشید: « خب حالا... اگه متلک پرونی ات تموم شده ادامه بدم!! »
پری: « تهدیدم نکن بی شعور!! اگه بدونی چه قدر حرصم می گیره یارو از راه نرسیده همه چی رو به ما حروم کرده!! دیگه جرات نداریم یه زنگ بهت بزنیم!! »
خورشید خندید و گفت: « بابا کسرای بدبخت که کاری به تو نداره... چرا الکی شلوغش می کنی!! »
پری: « از نگاهش می ترسم... یه جوری نگاه می کنه انگار همه ایراد دارن!! خیلی هم پُز می ده!! »
خورشید: « اون همین طوریه... با منم همینه پری!! ژست و ادا زیاد داره دیگه... چی کارش کنم!! »
پری: « لابد تو می میری واسه این ژست و اداهاش؟! »
خورشید خندید و گفت: « راستش سعی می کنم بهش عادت کنم... یه جوریه انگار اصلاً نمی تونی بشناسیش... لحظه به لحظه نکته های جدید کشف می کنم!! »
پری: « خب کشف جدیدت چی بوده؟! »
خورشید: « خیلی حسوده!! »
پری خندید و گفت: « پس عاشقته!! »
خورشید: « این طوری خیلی اذیت می شم »
پری: « عادت می کنی... خودش چه طوریه... چه قدر دوستش داری؟ »
خورشید: « نمی دونم... راستش پری... اون خیلی جذابه... رفتارش هم آدمُ یه جوری مطیع می کنه!! باورت می شه من در برابرش یه جورایی کم می یارم همه اش دارم حرف گوش می کنم دیگه!! تا می خوام اعتراض کنم یه جوری دست پیش می گیره که توی موضوعی که فکر می کردم 100 درصد مقصر اونه!! در نهایت خودمُ مقصر می دونم!! »
پری: « خب... این که خیلی بده... در حقیقت اون داره اعتماد به نفس تو رو می گیره!! »
خورشید: « آره... یه جورایی انگار هم از رفتارش خوشم میاد هم نه!! »
پری: « این رفتار فقط الان برات جذاب و جالبه... توی زندگی احساس بدبختی بیچاره ات می کنه خورشید... تو رو خدا درست فکر کن... توی این مدت باید سعی کنی خیلی خوب بشناسیش... خونه اشون نرفتی؟ »
خورشید: « نه بابا... مهرداد نمی ذاره... »
پری: « خب... حداقل می رفتی خونه زندگیش رو از نزدیک می دیدی!! آخه بابا چه قدر تو ساده ای!! »
خورشید: « چی می گی پری؟! مهران رفته اون جا رو دیده خونه اشون همون آدرسیه که داده دروغ نگفته!! »
پری: « نمی گم دروغ گفته... ولی تا توی خونه و زندگیش نرفتی چه می دونی چه کاره اند با اون مامانِ پُر افادهاش!! »
خورشید: « چه طوری برم؟ مهرداد چی؟ »
پری: « لازم نیست مهرداد بفهمه... فقط به خاله بگو، که بدونه اون جایی بعد از مدرسه که اومد دنبالت با هم برید اون جا... حداقل 2 کلمه حرف بزنید »
خورشید: « خب کسری خیلی می گه دوست داره من برم خونه اشون! »
پری: « اون که معلومه خیلی دوست داره!! »
خورشید: « مهرداد هم واسه همین نمی ذاره برم... »
پری: « به هر حال نامزدته... ولی خب مواظب باش... با این خصوصیات اخلاقی که تو می گی... خیلی سخته... »
خورشید: « چی سخته؟ »
پری: « کنار اومدن با این آدم!! البته خب انتخابِ خودته!! »
خورشید: « تو دیگه اینو نگو پری!! »
پری: « پس چی بگم؟! انتخاب کی بود؟! هزار بار دیگه هم می گم انتخاب خودت بود... بهت می گم که تقصیر خودت رو گردن کسی نندازی درسته که تو برای رسیدن به حسام خیلی دستُ پا زدی اما صبر نکردی »
خورشید: « اونم صبر نکرد... اون که بدتر بود... بهت که گفتم... با دختره راه افتاده بود توی کوچه... »
صدای خورشید غمگین شد و دوباره یادش آمد که چه قدر دلتنگ حسام است...
پری: « من نمی خوام ناراحتت کنم خورشید... اما تو که حسام این همه دوست داشتی باید بیشتر درکش می کردی... باید... »
خورشید در حالی که گریه می کرد گفت: « پری... من خیلی التماسش کردم به من گفت مزاحم نشو!! ... چه قدر می گفتم اشتباه کردم!؟ چه قدر التماس می کردم... ازش متنفر شدم... !! »
پری: « حالا چرا گریه می کنی!؟ ببین... واسه ی همین می گم زود تصمیم گرفتی... تو باید وقتی تصمیم می گرفتی به کسری یا هر کسِ دیگه ای جواب بدی که وقتی اسم حسام می اومد گریه نمی کردی!! »
خورشید: « من اگه هزار سال دیگه هم عمر داشته باشم... اسمش که بیاد گریه می کنم!! »
پری: « نه بابا... چند وقت دیگه عاشق کسری می شی همه چی یادت می ره!! »
خورشید: « می دونم که به این حرفت هیچ اعتقادی نداری!! اما... خدا کنه!! ... پری من قطع می کنم ممکنه کسری زنگ بزنه... »
پری: « باشه دیگه غصه نخوری ها »
خورشید: « نه... فعلاً... »
به محض این که گوشی را گذاشت... باز تلفن زنگ خورد... می دانست کسری است با خود فکری کرد و گوشی را برنداشت... »
مامان مهری برای افطار خرید کرده بود همراه با مهرداد که به او کمک می کرد وارد خانه شد...
مهرداد: « تلفنُ بردار جوجو...؟ »
خورشید که به ظاهر کنار بخاری خوابیده بود اهمیتی نداد...
مهرداد نگاهی به شماره ی روی دستگاه انداخت... شماره ی کسری بود... بلند گفت: « جوجو... ؟! ... قوقولی خانه!! »
مامان مهری به سویش بُراق شد و گفت: « اِ... هنوز بنده خدا نیومده براش اسم گذاشتی؟! »
خورشید همان طور که دراز کشیده بود... از شنیدن اسم قوقولی خان به خنده افتاد... ثانیه ای بعد... مامان مهری و مهرداد و خورشید هر سه بلند بلند به نام تازه داماد می خندیدند...
صدای زنگ تلفن قطع شده بود...

فصل55 

سفره افطاری انداخته بودند و همه دور آن نشسته بودند و دعا می کردند... خورشید چشم ها را بسته بود که دعا کند... اما همه اش فکر می کرد چقدر این ماه رمضون با ماه رمضون های گذشته فرق می کنه... ماه رمضونِ پارسال، چقدر خوب بود.... هر شب حسام  به بهانه افطاری آوردن می اومد درِ خونه امون... خدایا حسام الان کجاست؟ حتما کنارسفره افطاری نشسته... کدوم سفره؟! طفلکی توی شهر غریب کی براش سفره افطار می چینه؟!... تسبیح آبی را در دست می چرخاند صلوات های ان شب را می فرستاد... و نمی دانست مهرداد تمام حواسش به اوست... چشم ها را بست و با خود گفت: « خدایا هر جا که هست همیشه سالم باشه.... خوشحال باشه....» 
مهرداد با ضربه ای روی پای او، تمام افکارش را به هم ریخت....
مهرداد: « کجایی؟! چایی ات سرد شد!!»
خورشید که دوباره بدجوری احساس دلتنگی می کرد تسبیح را بوسید و به گردنش آویخت و چای را برداشت و نوشید... صدای زنگ نگذاشت مهرداد بنشیند... کسری بود... با یک کادوی بزرگ و یک جعبه شیرینی... خورشید از جا برخاست ... چطوری فراموش کرده بود کسری ممکنه است بیاید؟!... کسری با کت و شلوار اسپرت و لبخندی محسور کننده پیش آمد... او اصلا خجالتی نبود اما با رفتارش همه را خجالت زده می کرد...!! کادو و شیرینی را روی پله ها گذاشت و جلوی همه خورشید را در آغوش گرفت و گفت: « حالا دیگه جواب تلفن منو نمی دی؟! »
مامان مهری و حسین آقا هر کدام با شرمندگی خود را مشغول کاری نشان دادند.... اما مهرداد به او زل زده بود.... و از جایش تکان نمی خورد...
مامان مهری: « آقا کسری بفرمایید داخل... ما تازه می خواستیم افطار کنیم »
کسری لبخند زد و گفت : « مامان جون... اجازه می دین خورشیدُ ببرم بیرون.... این طوری دوتایی افطار می کنیم...»
مامان مهری نگاهی به آقاجون انداخت ... آقاجون هم گفت : « والله هر طوری میل شماست... البته الان هم دیگه دیره...»
کسری: « زود برمی گردیم... قول می دیم...!! و خندید....»
آقاجون هم خندید و گفت : « اختیار دارید....»
کسری: « بدو خورشید خانم یه چیزی بپوش بریم....»
خورشید به مهرداد نگاه کرد که هنوز ایستاده بود و تماشایشان می کرد.. خورشید یواش گفت: « برم؟ »
مهرداد نگاهی به کسری انداخت و با لبخند به خورشید گفت : « برو عزیزم »
خورشید که رفت... مهرداد بلند گفت : « جوجو... لباس گرم بپوش... سرما نخوری... و به کسری گفت : آروم رانندگی می کنی دیگه؟!...»
کسری پوزخندی عصبی زد و گفت: « با اجازه شما!! »
کسری روبروی یک رستوران سنتی اتومبیل را پارک کرد... دست خورشید را گرفت و در حالی که ترانه همیشگیش را برای خورشید زمزمه می کرد وارد رستوران شدند....کنار هم نشستند و غذا سفارش دادند....
کسری: « افطار نکرده بودی؟! »
خورشید: « نه...»
کسری: « واقعا چه جوری تا این موقع طاقت میاری؟! گرسنه ات نمی شه؟ »
خورشید: « معلومه که گرسنه ام می شه اما یه لحظه است... اون لحظه که بگذره اصلا دیگه حس نمی کنم... تو اصلا روزه نمی گیری؟ »
کسری لبخندی زد و گفت: « نه! تا حالا که نگرفتم!! »
خورشید: « مامان و بابات چی؟ »
کسری باز خندید و گفت: « نه بابا...»
خورشید: « آخه چرا؟ برای سلامتی شون خوبه!! »
کسری: « زیاد به سلامتی شون فکر نمی کنن و باز بلند بلند خندید!! »
خورشید: « یه جوری می خندی... انگار داری مسخره ام می کنی! »
کسری که از شدت خنده اشک توی چشمهایش جمع شده بود گفت : « آخه خیلی با نمک حرف می زنی...»
بعد از دقایقی صحبت... کسری دوباره جدی شد و گفت : « خورشید،... مهرداد چرا بهت می گه جوجو؟! »
خورشید: « دوست داره... از بچگی هر وقت خیلی خوشحال بود یا برعکس وقتهایی که می خواست لج منو در بیاره اینطوری صدام می کرد... اما بعدها دیگه عادت کرد... منم عادت کردم »
کسری: « من دوست ندارم ... اگه قرار باشه یه نفر جور دیگه ای تو رو صدا کنه اون یه نفر منم نه مهرداد و نه هیچ کس دیگه...»
خورشید: « ببین کسری.... اگه باز اومدیم بیرون توی این سرما... توی این موقعیت!! درباره مهرداد و رابطه اش با من جر و بحث بکنیم و آخر قهرکنی.... بگو تکلیف خودمُ بدونم!! »
کسری: « بَه چه دلِ پری هم داری خورشید خانم...!!» و بعد دست ها را بالا برد و گفت : « تسلیم... امر، امرشماست... از خودمون حرف می زنیم!!...»
بعد دوباره چهره جذابش لبخند جذاب تری پیدا کرد و خیره به خورشید شد.
آن شب کسری سعی داشت تمام ناراحتی ها را از دل خورشید بیرون کند... برای همین حتی یک لحظه هم نگاه شیدا و عاشقش را از خورشید دریغ نکرد... حرفهای زیبا و عاشقانه اش را تا لحظه های آخر زیر گوش خورشید زمزمه کرد.... و وقت رفتن از او خواست انگشتری را که برایش خریده اند به انگشت کند...
و از اینکه خورشید موافقت خود را برای امدن به خانه شان اعلام کرده بود خوشحال می نمود... وقتی کسری خورشید را به خانه آورد مهرداد نبود.... آن شب حس بهتری نسبت به کسری پیدا کرده بود... احساس می کرد... دلش می خواهد بیشتر با او باشد... او به راستی مرد جذاب و دلنشینی بود... و رفتارش به نوعی خورشید را جذب می کرد...
مهرداد که آمد فقط گفت : « چطوری؟ »
خورشید هم بدون حرف فقط لبخند زد.... از چهره مهرداد پیدا بود که سعی دارد احساسش را پنهان کند... انگار داشت تمرین بی تفاوتی می کرد...
خورشید: « ناموفقی؟!! »
مهرداد: « چه طور؟! »
خورشید: « باید می گفتی توی چی؟! »
مهرداد: « تویِ چی؟ »
خورشید: « تمرینِ بی تفاوتی!! »
مهرداد: « حالا بگم چطور؟! »
خورشید: « بگو »
مهرداد : « چطور؟ »
خورشید: « هنوز پوستت نازکه!!... ناراحتی از زیرش پیداست...»
مهرداد: « پس اشکال از پوستمه!! باید پوست کلفت بشم...»
خورشید تا خواست جواب بدهد مامان مهری با چشم غره از جلویشان رد شد و گفت : « خورشید پاشو بیا کمکم سحری رو اماده کنم...»
مهرداد که تازه سرحال امده بود چشمکی به خورشید زد که ( ادامه بدیم )..... و گفت : « خنده اش مسری هست؟ »
خورشید: « نه متاسفانه!! مسحور کننده است دلهره آوره!! »
مهرداد: « لعنتی!! پس سعی کن نخندونیش!! »
خورشید: « سعی من بی فایده است از من دستور نمی گیره!! اون فقط دستور می ده ...!!»
مهرداد: « می گم قوقولی خانه !! می گین چرا می گی؟! »
مامان مهری فریاد زد: « مهرداد... بس کن دیگه... خورشید به جای این چرندیات پاشو بیا کمکم کن... خسته ام به خدا...»
آقاجون که تازه از مسجد آمده بود... کتش را آویزان کرد و گفت : « مهری خانم... خودم اومدم کمکت...»
مهرداد: « دمت گرم آقاجون!! »
آقاجون چشمهایش را گرد کرد و به مهرداد زل زد!!
مهرداد خندید و گفت : « نوکرم!! »
آقاجون سری تکان داد و خنده اش گرفت و به آشپزخانه رفت...

 


 
 
"♥کســـی می آیــد♥"12 جدید
نویسنده : علی محمدی - ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳٩٥
 

"♥کســـی می آیــد♥"12 جدید

فصل 46

آن روز، خورشید به همه گفت که فردا کلاس فوق العاده دارد و دیرتر می آید.... اما هنوز برای رفتن تردید داشت.... ترس داشت...
سحر: « عزیز دلم اون بیچاره هم آدمه... دلش می خواد یه بار درست و حسابی بدون سرخر (اشاره به خودش کرد) باهات حرف بزنه... گناه داره به خدا... این همه دختر آرزو دارن یه نگاه بهشون بندازه... ندیدی امروز سولماز و دار و دسته اش تا دیدنش چه غش و ضعفی رفتن؟! تو هم یه خورده آدم باش... تو که دیگه محسن برادرت نیست!! »
خورشید: « تو نمی دونی مهرداد چه اطمینانی به من داره!! ... خدا می دونه اگه بو ببره چه بلایی سرم میاره!! »
سحر: « تا بخواد بو ببره همه چی به خیر و خوشی تموم شده... بازم خودت می دونی!! ... »
خورشید: « راستش... یه جوری ام... نه که تا به حال باهاش جایی نرفتم یه خورده می ترسم... خجالت هم می کشم!! » 
سحر خندید و گفت : « اون که خیلی با حاله... واسه چی خجالت می کشی؟ »
خورشید فکری کرد و گفت : « سحر....؟! از حسام بی خبری؟! »
سحر: « آره به خدا... محسن هم چند بار بهش زنگ زده حسام جواب نداده.... تو رو خدا ولش کن این حسامُ!! از حسام بهتر گیرت اومده واسه چی هی حسام حسام می کنی.... به کافی شاپ فکر کن!! »
خورشید که نگاهش هنوز پر از نگرانی و اضطراب بود لبخند بی رمقی زد و چیزی نگفت....
سحر آخرین سفارش ها را به خورشید کرد و از او جدا شد.... خورشید دوان دوان آن سوی پل رفت و پلکان را به سوی اتومبیل کسری پایین آمد... در چشم به هم زدنی سوار اتومبیل شد و اتومبیل از جا کنده شد...
خورشید حتی سرش را بلند نمی کرد کسری را ببیند...
کسری با لبخندی از توی آینه نگاهش کرد و گفت : « سلام خورشید خانم!! »
خورشید نفس زنان همان طور که سرش پایین بود گفت : « سلام!!؟ »
کسری: « نترس الان از این جا دور می شیم... »
خورشید: « نه... جای خیلی دور نریم... »
کسری باز خندید و گفت : « نترس عزیزم جای دوری نمی ریم... حالا چرا عقب نشستی؟! »
خورشید: « ترسیدم کسی ببینه!! »
کسری کمی جلوتر اتومبیل را نگه داشت و گفت : « بیا جلو عزیزم... این طوری همه فکر می کنن دزدیدمت!! »
خورشید پیاده شد و جلو نشست... کسری صدای ترانه ای که پخش می شد را زیاد کرد... اضطراب خورشید به نهایت رسید و گفت: 


 
 
"♥کســـی می آیــد♥"11 جدید
نویسنده : علی محمدی - ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳٩٥
 

"♥کســـی می آیــد♥"11 جدید

فصل 41 
آن شب خواب به چشمانش نیامد... تمام وجودش در تمنای دوباره شنیدن صدای حسام می سوخت... اما چاره ای نداشت جز این که خود را سرزنش کند و به کسری بیاندیشد!!
سحر گفته بود:« اگه کسری می دونست با این کارش تو بیشتر به حسام فکر می کنی محال بود این گوشی رو بهت بده!!» 
سحر راست گفته بود...!! صبح زود مامان مهری بیدارش کرد ... که نماز بخواند و برای مدرسه آماده شود... نماز را خوانده بود... تسبیح را از گردنش درآورد و ذکر گفت... دوباره صدای حسام در گوشش پیچید... بی تاب شد از جا برخاست تا دوباره به او زنگ بزند... فقط صدایش را بشنود تسبیح را به گردن آویخت و به سوی کیفش رفت... یک پیام داشت به شوق آمد و آن را خواند... از طرف کسری بود: 
خورشید خانم دوباره باز بیرون بیا
حجاب ابرُ پس بزن میون آسمون بیا
دوستت دارم
چندبار پیام کسری را خواند... لبخندی روی لبش آمد... از زنگ زدن به حسام منصرف شد... کسی درونش می گفت با این کار... فقط حقیر خواهی شد... کسری دوستت دارد... کسری به فکر توست... کسری برای هر دختری ایده آل ترین مرد است... به او فکر کن و دوستش داشته باش... 
کسری مثل روزهای گذشته... هر روز می آمد... هر روز با لباسی تازه... هر روز با پیام تازه تر... هر روز با عشق بیشتر... و این خورشید را دلخوش می کرد... پری و سحر بی میل نبودند که خورشید رابطه نزدیکتری با کسری داشته باشد... اما همیشه تاکید می کردند... فقط باید بیاد خواستگاری!! و الا... نباید باهاش دوست بشی!! و خورشید می گفت:« تا عاشقش نشم نمی تونم به ازدواج باهاش فکر کنم... بعدش ما اصلا به هم نمی خوریم فکرشو بکن باید توی چه دردسری بیافتیم اگه واقعا بخواد بیاد خواستگاری!!» 
اما به قول کسری آن ها دیگر دوست هم بودند و کاری نمی شد کرد... خورشید با اینکه هنوز باور نداشت دوست پسری دارد اما راحت تر از قبل می نمود... حتی گاهی سوار اتومبیل کسری هم می شد... تنها رابطه شان به راه مدرسه ختم شده بود... خورشید جرات نداشت خارج از ساعت مدرسه رفتن و برگشتن او را در جایی ببیند... و کسری از دل و جان اصرار داشت که یک روز هم که شده جایی قرار بگذارند... 
کسری:« خورشید احساس بدی دارم آخه چرا یه روز نمیای جای دیگه ای بریم؟» 
خورشید:« خودت می دونی که نمی شه!! من شرایطش رو ندارم...» 
کسری:« تو هیچ وقت نمی خوای سعی کنی... خورشید دوست دارم... ولش کن... دیگه خود ضایع کردنه!!» 
خورشید:« نه بگو... بگو دیگه!!» 
کسری:« اصلا منو درک نمی کنی... به نظرت تا کی فقط باید یواشکی توی ماشین بشینی هی بگی مهرداد... مامانم... آقاجونم!!» 
خورشید از عصبانیت کسری خنده اش گرفت و گفت:« من که از اولش گفتم به درد دوستی نمیخورم... من مال این حرفا نیستم... اصلا نمی دونم چطوری تا همین جا هم پیش اومدم!! گاهی وقتا حس می کنم از خودم هیچ اراده ای ندارم... دارم توی مسیری قدم می زارم که اصلا نمی شناسمش اما نه ترسی ازش دارم نه هیجانی برای رسیدن به انتهاش...!!» 
کسری:« اگه تو هم دلت رو به من داده بودی... مثل من فقط به انتهای مسیر فکر می کردی... به جایی که بهتر از اینجاست!!» 
خورشید:« ... اما....من فرصت بیشتری می خوام... تو شرایط منو بهتر می دونی...» 
کسری عصبانی شد و فریاد زد:« یعنی چه؟!... شرایط من شرایط من اگه منظورت اون پسره است... که گذاشته رفته... پشت سرشُ هم نگاه نکرده!!!... شنیدم بی خیالت شده... خورشید شل و وارفته... نفس هایش به شماره افتاد... آب دهانش را به سختی قورت داد و با چشم های گشاد شده از وحشت به کسری نگاه کرد... کسری چنگی به موهای نرم خود زد و گفت:« نمی خواستم... ناراحتت کنم... اما... منم... تحملم یه حدی داره!!... نمی تونم بشینم و بی تفاوت باشم...!!» 
خورشید که نفرت تمام وجودش را پر کرده بود... نفس عمیقی کشید و گفت:« ناراحت نشدم... من دیگه خیلی وقته به او فکر نمی کنم... در واقع... خوشحال می شم اگه برای آینده اش تصمیم دیگه ای بگیره!!» 
کسری با نگاه تیزبین و باهوشش خورشید را نگاه کرد و گفت:« نه... بازیگر بدی نیستی!!... تئاترتون اول شد؟! نه؟!» 
خورشید عصبی بود... دستش را مشت کرده بود و می لرزید... کسری ارام دستش را روی دست خورشید گذاشت و گفت:« فکرشو نکن... اگه خودت رو از شر فکر کردن به اون خلاص کنی... بهت قول می دم دنیای بهتری رو تجربه کنی...» 
خورشید مثل برق گرفته ها دستش را از دست کسری بیرون کشید... کسری لبخندی عصبی زد وگفت:« می خوام که فکرتو آزاد کنی...» 
خورشید... خورشید متشنج و عصبی از حرف های کسری گفت:« فکرم آزاد هم بشه... اعتقاداتم نمی ذاره اون طوری که تو می خوای باشم!» 
کسری:« مگه من از تو چی می خوام؟! من آینده رو با تو می خوام همین؟! چیز غیر عادی و خلاف شرعیه؟!... می خوام که همپای من باشی... کنارم باشی... شونه به شونه ام... عشق من باشی... عشق من هستی... عشق من بمونی... تو تجربه ی هیچ چیزی نداری... برام جالبی... سادگی هات برام شگفت انگیزه...» 
خورشید از شنیدن حرف های کسری خسته نمی شد... 
صدای دلنشین و لحن زیبای کلامش به او آرامش می داد... 
شب، هنگام خوابیدن، یواشکی نگاهی به گوشی اش انداخت یک پیام از کسری بود. 

همه می دانند که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس 

باغ را دیدیم و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست 

سیب را چیدیم همه می ترسند... 

همه می ترسند، اما من و تو به چراغ و آب و آیینه پیوستیم و نترسیدیم...


از پیام هایی که او می فرستاد لذت می برد... انگار برای فرستادن آن ها... همه ی وقتش را می گذاشت تا با معنی ترین و زیباترین قطعه ها را برایش بفرستد... آن شب خورشید برای اولین بار جواب پیام او نوشت: 
من از تو می مردم اما تو زندگانی من بودی
تو با من می رفتی تو در من می خواندی 
وقتی که خیابان ها را بی هیچ مقصدی می پیمودم 
تو از میان نارون ها، گنجشک های عاشق را 
به صبح پنجره دعوت می کردی. 
و کسری جواب داد: 
(قربونت برم عزیزم) 
خورشید با لبخند به رختخواب رفت... انگار تصویر حسام کمرنگ شده بود مهرداد هنوز درس می خواند... 
خورشید:« مهرداد؟!!» 
مهرداد:« هوم...» 
خورشید:« یه چیزی بپرسم راستشُ می گی؟!» 
مهرداد:« بپرس...» 
خورشید:« از حسام خبر نداری؟!» 
مهرداد چشم غره ای به او رفت و گفت:« بخواب!!» 
خورشید:« به خدا برام دیگه مهم نیست!!» 
مهرداد:« آره... معلومه!!» 
خورشید:« بگو دیگه!!» 
مهرداد:« خبری ندارم...» 
خورشید:« دروغ می گی!!» 
مهرداد:« همینه که هست!!» 
خورشید:« خواهش می کنم بگو...» 
مهرداد:« از یکی شنیدم... فعلا نمی یاد... یکی دیگه هم می گفت،... چند شب اومده به مامانش اینا سر زده و رفته!! وضعش خوبه دیگه با هواپیما می ره می یاد!» 
خورشید:«... می گم... از نامزدی و این چیزها حرفی نشنیدی؟!» 
مهرداد:« نه!!» 
خورشید:« جون من راستشُ بگو...» 
مهرداد:« خورشید... به والله خبر ندارم... دست از سرم بردار... بهش فکر نکن... این روزا تازه می بینم یه کمی رو به راه شدی با فضولی کردن تو کار اون، حال خوبتو خراب نکن...» 
دلم می خواد اون قدر جنم داشته باشی که اگه کارت عروسی اشو هم دیدی عین خیالت نباشه!! جواب اون نامردی ها... بی خیالیه... 
خورشید:« نکنه چیزی شنیدی داری این طوی حرف می زنی!» 
مهرداد:« ما رو باش!!... بخواب عزیزم بخواب!! چون دیگه جوابتو نمیدم.» 
خورشید با خودش فکر کرد:« مهرداد راست میگه... نباید برام فرقی بکنه اصلا از حالا همه اش به این فکر میکنم که نامزد کرده!!» 
اون وقت خودمم راحت تر زندگی می کنم... 

فصل 42
سه روز بود که از کسری خبری نشد... نه پیامی داد... نه خودش آمد... روز سوم خورشید دستپاچه و نگران، خیابان را نگاه می کرد...
سحر:« امروزم نیومده...» 
خورشید:« خدا کنه اتفاق بدی نیافتاده باشه...» 
سحر:« خب... یه زنگ بهش بزن...» 
خورشید:« نمی تونم... خجالت می کشم!!» 
سحر:« بابا خجالت نداره. گوشی رو برات خریده واسه این طور وقت ها دیگه!! نکنه فکر کردی خریده واسه زنگ زدن به کس دیگه!!» 
خورشید افسرده و نگران این طرف و آن طرف را نگاهی انداخت... گوشی را از کیفش بیرون آورد و نگاهش کرد و زیر لب گفت:« تورو خدا... یه خبری بده!!» 
سحر گوشی را از دست خورشید قاپ زد و گفت:« شماره اشُ بگو ببینم...» 
خورشید:« نه سحر... من حرف نمی زنم... چی بهش بگم؟!... اصلا روم نمی شه!!» 
سحر:« بهش بگو... نگرانت شدم همین!!» 
خورشید:« اون وقت توقعش بالا می ره!!» 
سحر:« مثلا چی می شه!!...» 
خورشید:« تو حرف می زنی؟!» 
سحر در حالیکه گوشی را به خورشید می داد گفت:« بیا بگیر باباجون تو آخر عرضه ای!! من چی دارم که بگم؟!!» 
خورشید گوشی را گرفت و گفت:« امروزم صبر می کنم اگه خبری نشد فردا زنگ می زنم!!» 
سحر:« جمله ات تکراری بود! دیروز هم اینو گفتی!» 
خورشید:« خیله خب حالا... یه کم دیگه صبر می کنم!!» 
آن صبح هم گذشت... بعدازظهر که از مدرسه برمی گشتند... خورشید ناامیدانه همه جا را ورانداز کرد... اما بازهم کسری نیامده بود... غم همه وجودش را گرفت... ترس بر قلبش پنجه انداخت... نکنه کسری دیگه نیاد!! وای من آخرین لحظه بهش چی گفتم؟! نکنه حرف بدی زدم؟!!
اون که از شعری که فرستادم خوشش اومد... آخرشم یه جمله عاشقانه برام فرستاد!! نکنه انتظار داشته منم براش بفرستم؟! 
سحر دیوانه شده بود از نکنه نکنه های خورشید... 
سحر:« تو واقعا عاشق شدی ها!!» 
خورشید لحظه ای دلش لرزید... اره؟!!... نه بابا... فقط نگرانم!! سرم گرم بود با کسری!! یاد حسام نمی افتادم... 
سحر:« قرار بود فقط یاد حسام نیافتی!!... فکر کنم باقی اش دیگه مهم نباشه!! خودتُ اذیت نکن!!» 
خورشید:« گم شو ببینم حالا وقت این حرفاست؟!» 
سحر:« آخه حال و روزتُ ببین!! امروزم نمی خوای با من شیمی کار کنی؟!» 
خورشید:« تو هم فقط ناله ی درس بکن!!» 
سحر:« اگه خدا یه ذره از هوش و حواس تو رو به من می داد چی می شد!!؟!» 
خورشید:« می گم... یه زنگ بزنم... برم خونه که دیگه نمی تونم» 
عاقبت شماره کسری را گرفت... دومین بوق بود که صدای دلنشین کسری آمد:« سلام خورشید خانم!!!» 
خورشید با شنیدن صدای کسری تمام توانش به یکباره از دست داد و نفسی کشید و به دیوار تکیه زد... با صدای لرزان گفت:« سلام... خوبی؟!» 
کسری:« از همه ی لحظه های عمرم بهترم» 
خورشید ساکت ماند... نمی دانست چه بگوید... صدای سرحال کسری کمی برایش عجیب بود... همه اش فکر می کرد اتفاق بدی برایش افتاده که خبری از او نشده اما صدای کسری نشان از هیچ اتفاق بدی نداشت... پس چه طور تا آن لحظه هیچ خبری از او نشده بود...!!» 
کسری که سکوت طولانی خورشید را دید گفت:« جانم؟! بگو عزیزم!! می خواستی بگی دلت تنگ شده!!؟! می خواستی بگی نگران شدی؟! می خواستی بگی چرا خبری ازم نشده؟! الهی فذات بشم منم می خوام همین چیزا رو ازت بشنوم دیگه!! سه روز خودمو زندانی کردم که نه خبری بهت بدم نه اون طرف ها آفتابی بشم ببینم بالاخره یه خبر از این عاشق دل خسته می گیری یا نه!!...» 
خورشید هیجان زده بود و خجالت زده... فقط لبخند زد... لبخندی که سحر آن را می دید نه کسری...! 
سحر:« خب تو هم حرف بزن...» 
خورشید:« پس... حالا که خوبی... خداحافظ...» 
کسری:« چی کار می کنی...؟! قطع نکن خورشید؟!! ببینم... ناراحت که نشدی!!... خورشید خانم...؟! کجایی الان؟ همون جا باش تا من برسم...» 
خورشید:« نه نه ... من نزدیک خونه ام... دارم می رم خونه... الان نیایی ها!!... اصلا نمی تونم بیرون باشم...» 
کسری خندید و گفت:« باشه عزیزم... برو خونه... شب بهت زنگ می زنم حواست باشه!!» 
خورشید بعد از خداحافظی با کسری سحر را بغل کرد و از خوشحالی اشک ریخت. 
سحر:« خوشم میاد زودم عاشق می شی!!» 
خورشید:« نه بابا چی می گی... یاد حسام افتادم!» 
سحر:« بابا دیگه این قدرها هم که تو فکر می کنی بی مغز و هوش نیستم!!» 
خورشید خندید و با هیجان جمله های کسری یکی یکی بازگو کرد... هیجان زده جو گرفته به خانه آمد.... 
احساس عجیبی داشت... حس می کرد... آدم جدیدی است انگار تازه به این دنیا آمده بود و همه چیز بوی نو بودن می داد... بعضی چیزها برایش زیبا بود و بعضی چیزها دلهره آور و ترسناک... 
نزدیک باغچه حیاط ایستاد... دستی به شاخه های نازک و خشک درخت انار کشید و کنار باغچه نشست.... 
مامان مهری کلید انداخت و وارد حیاط شد... 
خورشید:« شما بیرون بودین؟!» 
مامان مهری:« رفتم سبزی آش بخرم... کی آمدی؟! چرا اون جا نشستی؟!» 
خورشید:« همین الان اومدم...» و از جا برخاست و در حالیکه به مامان مهری کمک می کرد تا چیزهایی که خریده بود را بالا ببرد... گفت:« چه قدر می خوای اش درست کنی؟! این همه سبزی خریدی!!» 
مامان مهری:« نذر دارم...» 
خورشید:« نذر چیه؟!» 
مامان مهری:« حالا صبر کن... بذار درست بشه بعدا می گم!!» 
خورشید:« آهان از اونا که مامان سحر هم نذر داشت!! یه بار درست می کنی اگه به آرزوت رسیدی، یه بار دیگه هم درست میکنی!!» 
مامان خندید و گفت:« آره فضول خانم!!» 
خورشید:« می دونم مال منه... برای دانشگاه!! آره؟!» 
مامان مهری نگاه متعجبی به او انداخت و گفت:« وای چه قدر تو فضولی» خورشید به محض این که داخل اتاق شد جلوی آینه رفت... و صورتش را کاوید... مقنعه را از سرش بیرون کشید... تسبیح حسام... شادی اش را گرفت... لحظه ای دست برد تا برای همیشه خود را از شرش خلاص کند... اما نتوانست... دوباره رهایش کرد... آن را زیر لباسش پنهان کرد تا نبیندش... 
همراه مامان مهری مشغول پاک کردن سبزی بود که مهرداد رسید... مهرداد غر غرکنان وارد شد. دست ها را از سرما به هم مالید و کنار بخاری ایستاد... صورتش از سرما سرخ بود... گفت:« این سرما تموم نمی شه!!» 
مامان مهری:« زمستون همینه دیگه مادر...» 
مهرداد:« می خوای آش درست کنی!!؟» 
مامان مهری:« آره پسرم... ناهارتُ بخور بیا کمکم کن!» 
مهرداد:« خورشید خانم چی کاره اند!!» 
خورشید به یاد خورشید خانم گفتن های کسری افتاد و ناخواسته با لبخند گفت:« آخِی!!» 
مهرداد با نگاه زیرکش به او خیره شد و گفت:« از جوجو چه خبر؟!» 
خورشید با بی خیالی ظاهری شانه ای بالا انداخت و گفت:« هیچ!!»
مهرداد ابروها را بالا برد و با همان نگاه زیرک نزدیک شد... و کنارش نشست و گفت:« انگار هیچ هیچم نیست!!» 
خورشید جدی شد و گفت:« چیزی معلومه؟!» 
مهرداد:« عجیب!» 
مامان مهری:« اَه بس کنید ها!! حوصله ندارم... چرا شما دوتا، تا همدیگه رو می بینید شروع به چرت و پرت گفتن می کنید مثل آدم، با هم سلام واحوالپرسی کنید. روی همُ ببوسید و خسته نباشید به همدیگه بگین...» 
بعد مامان مهری سعی کرد ادای آن ها را دربیاورد. 
شبه؟! 
روزه!! 
خیلی دیره نه خنده اشُ واگیر داره!!
صدای انفجار خنده ی مهرداد و خورشید خانه را لرزاند مهرداد هنوز می خندید با خنده گفت:« خونوادگی یه چیزایی توی وجودمون هست!! خورشید اشک از چشم هایش راه افتاده بود و هنوز می خندید. 
مامان مهری هم با خنده گفت:« دروغ می گم؟! کی شده وقتی من پیش شما دوتا هستم مثل آدم حرف بزنید منم یه چیزی سردربیارم!!دلم خوشه دوتاتون خونه اید!!... و بعد حرف را عوض کرد و گفت:« خورشید زودتر اینا رو جمع کن چادرتُ اندازه بزنم...» 
خورشید:« من که گفتم!!» 
مامان مهری:« چی رو؟!» 
خورشید طوری که مهرداد مشکوک نشود گفت:« گفتم که... نمی خوام!!» 
مامان مهری:« خب... اگه جرات داری بلند به خودش بگو دیگه!!» 
مهرداد:« چی شده... جریان چیه؟!» 
خورشید:« مهرداد... من می خوام فعلا تا یه مدتی چادر سرم نکنم» 
مهرداد:« تو که موقع مدرسه رفتن با مانتو می ری...» 
خورشید:« بجز مدرسه...» 
مهرداد:« میل خودته... فقط تابلو نکن خودتو... درست برو بیرون حرفی نیست...» 
خورشید مثل فشنگ از جا برخاست و به گردن مهرداد اویخت و گونه اش را چندبار بوسید... فکر نمی کرد مهرداد به آن سادگی با قضیه کنار بیاید... 
خورشید:« پس باید مامان جونم یه مانتوی خوشگل برام بخره!» 
مامان مهری:« مانتو داری دیگه...» 
خورشید:« مانتوی کتان می خوام. مانتویی که من دارم مد نیست!!» 
مهرداد:« جوجو اگه بخوای قرطی بازی دربیاری همون چادرُ سرت میکنی ها!! یه مانتوی ساده!! حالا این مده، اون مد نیست نداریم» 
خورشید:« مهرداد... به خدا اولین و آخرین بارمه که راه اشتباه و پر خطر مد رو پیش می گیرم فقط همین یه بار...» و بعد خندید. 
مهرداد سعی داشت کاری کند خورشید هرچه زودتر از حسام و دنیای او دور شود... مهرداد فکر می کرد اگر خورشید طوری که خودش دوست دارد زندگی کند زودتر از حسام و آن چه او را بیادش می اندازد دور می شود... رها می شود... برای همین تمام سعی او در این بود که
چای لاغری تیما  خورشید خودش او را پیدا کند... با این که مایل بود خورشید چادری باشد... اما چون می دانست خورشید برای خوشایند حسام چادر سر می کند... وقتی با درخواست خورشید روبرو شد... مخالفت نکرد تا شاید خورشید... خودش باشد... آن طور که می خواهد بپوشد نه برای خوشایند حسام و نه هیچ کس دیگری!! 
مهرداد:« امروز می ریم بیرون... هرچی دوست داشتی بخر...» 
خورشید با خوشحالی از مهرداد تشکر کرد... 
ساعت 12 شب بود خورشید گوشی را توی لباسش پنهان کرد و به حیاط رفت... کسری پی در پی زنگ می زد... خورشید پشت درخت انار توی باغچه ایستاد و جواب داد:« بله...» 
کسری:« سلام عزیزم...» 
سلام
کسری:« چه طوری؟!» 
خوبم
وای که چقدر دلم برات تنگ شده... 
نمی تونم حرف بزنم... همه خوابند... 
مگه اونجا شبه؟! 
یعنی چی!! 
جایی که تو هستی مگه می تونه شب باشه خورشید خانم؟! 
خورشید خندید و گفت:« شب به خیر» 
فدات بشم عزیزم شب به خیر... صبر کن صبر کن... بهت دستور می دم امشب خواب منو ببینی!! خداحافظ.... 
خورشید گوشی را دوباره توی لباسش پنهان کرد و پله ها را بالا رفت... 

فصل 43
با لباس های جدید از این رو به آن رو شده بود... نگاه ها به سختی می توانستند از دیدن دوباره اش امتناع کنند... خیلی دوست داشت فرصتی پیش می آمد و با لباس و تیپ جدیدش بیرون می رفت و کسری او را می دید... آن روز پنج شنبه بود و پری همراه عمو محمود و خاله سیمین به خانه شان آمده بودند... مهتاب و مهران هم بودند... به قول مهرداد شهر حسابی شلوغ بود... خورشید خواستنی تر از همیشه به نظر می رسید... پری و سحر این را به خوبی حس می کردند... انگار نیروی عجیبی از برق نگاهش به بیننده منتقل می شد... هیجان در نگاه و بیانش کاملا مشهود بود. نمی دانست از این تغییرات که می دیدند خوشحال باشند یا نگران...!! پری معتقد بود هنوز کسری برای آنها غریبه است... آنها عادت کرده بودند تنها نام حسام را از دهان خورشید بشنوند... نام کسری برایشان هنوز نام یک غریبه بود... 
وقتی خورشید به دنبال فریادهای مامان مهری به آشپزخانه رفت تا کمکی به او بدهد... پری به سحر گفت:« دلم می خواد این پسره رو درست ببینم... باهاش حرف بزنم... نگران خورشیدم... اگر وابسته بشه اگه اون تو زرد از آب دربیاد دیگه خیلی براش سخت می شه» 
سحر:« نه... کسری پسر خوبیه... خیلی زجر کشیده تا خورشید یه کم تحویلش بگیره...»
پری:« اخه اصلا این کیه؟!» 
سحر:« به خورشید گفته... در مورد خودش خیلی چیزها به خورشید گفته...» 
پری:« نمی دونم... والله!! آخه سحر... درست نیست با هم دوست باشن... ما از این چیزا نداشتیم!! پیام و گوشی و تلفن بازی و نامه پراکنی... می ترسم کسی بفهمه!!» 
سحر:« خورشید می گه تا کسی رو نشناسه که نمی تونه به درخواستش جواب بده» 
پری:« کدوم درخواست؟!... اون اصلا حرفی از ازدواج نزده! به نظر من که از اون زبل هاست!» 
سحر:« اون مدام توی حرفهاش از آینده می گه. خورشید که نمی تونه بهش بگه فردا بیا خواستگاری من!! در ثانی اگر هم فرضا بیاد!! هنوز خورشید دل به اون نداده!! من می گم به این کارها و حرفای خورشید زیاد هم مطمئن نباش... اون نمی تونه به این سادگی ها از حسام بِکَنه پری... با کسری بهتر می تونه حسام رو فراموش کنه!»
پری:« آخه نکنه کسری بدتر از حسام بشه؟!... تو فکر میکنی اون با اون تیپ و وضعش ... چی بگم...؟! اصلا ولش کن!!»
عصر اون روز مهتاب که می خواست برای ناهید لباس تهیه کند... از خورشید و پری و سحر خواست تا مغازه های پاساژ همراهیش کنند... 
خورشید از نبودن مهرداد استفاده کرد و کمی آرایش کرد... و آماده شد... به نظر همه او فوق العاده شده بود و به نظر خودش کمی بیش از فوق العاده!!... فقط خدا خدا میکرد مهرداد را نبیند... مهتاب باز هم توی راه از پیام پسرخاله ی جواد صحبت می کرد... و خورشید بی توجه به صحبت او با نگاه به دنبال کسری می گشت... به او پیام داده بود که می خواهد بیرون برود و عاقبت کسری آمد... مثل همیشه معقول و متشخص لباس پوشیده بود... و با ژست خاص خود سری تکان داد و از دور سلام کرد نگاه از خورشید برنمی داشت، پری یواشکی گفت:« مهتاب بفهمه ... کارت زاره!!» 
خورشید اما محسور نگاه جادویی کسری بود و به هیچ کس توجه نداشت... 
مهتاب ناهید را به خورشید سپرد و وارد یک مغازه شد... 
کسری از دور اشاره کرد که خورشید از آنها فاصله بگیرد... تا بتواند بیاید. خورشید از سح ر  صابون کوسه آر پی خواست با ناهید باشد... سحر هم ناهید را کمی آن طرف تر برد... کسری در چشم به هم زدنی روبرویش ایستاد با لبخند مرموز و خواستنی... نگاهش به خورشید سرشار از تمنا بود و اشتیاق... نگاه او خورشید را به وجد می آورد... کسری سری تکان داد و زیر لب گفت:« تو محشری!!» و خورشید لبخند زد... سحر زیر چشمی آن ها را نگاه کرد... و کسری طوری که سحر بشنود گفت:« خانم کوچولو خوب هستند؟!» 
سحر لبخند رضایت مند و زیبایی زد و سر تکان داد... 
خورشید:« دیگه برو... الان خواهرم میاد...» 
کسری:« اِ... ایشون که داخل مغازه اند خواهرته؟!» 
خورشید:« آره... زود برو...» 
کسری:« من تازه اومدم کجا برم!!» 
خورشید وحشت زده نگاهش کرد و گفت:« اگه مهتاب مشکوک بشه دیگه نمی تونم بیرون بیام!!» 
کسری:« نترس... الان می رم... من که سیر نمی شم!!...» 
خورشید:« خداحافظ... و به داخل مغازه رفت.» 
مهتاب:« کجایی تو؟! ناهید کو؟!» 
خورشید سرخ بود و هیجان زده... نمی فهمید چه میکند... پری به کمکش شتافت و گفت:« ناهید پیش سحره... من الان میارمش... مهتاب لباسی را که انتخاب کرده بود به خورشید نشان داد و گفت:« خورشید چطوره؟!» خورشید که بسختی لباس را می دید گفت:« خوبه... عالیه!!» 
مهتاب:« ناهید کو؟!» 
پری:« اینم ناهید خانم» 
سحر وارد مغازه شد هنوز لبخند روی لبهایش بود... تا چشمش به خورشید افتاد هردو لبخندهای معنی داری به هم زدند. پری آهسته به خورشید گفت:« تابلوهای بدبخت!» 
مهتاب لباس را تن ناهید می کرد... و ناهید مرتب می گفت:« خاله خورشیدم تنم کنه... خاله خورشیدم تنم کنه!!» 
پری زیر لب گفت:« خاله خورشیدت مرده چه جوری تنت کنه» و خورشید و سحر از خنده ریسه رفته بودند... 
هنوز به انتهای پاساژ نرسیده بودند که مهرداد با چندتا از دوست هاش از توی کتاب فروشی بیرون آمدند. خورشید با دیدن مهرداد فقط گفت:« وای!!!» 
سحر:« مهرداد!!» 
مهتاب:« ناهید... دایی اوناهاش...» 
پری:« خورشید بیا پشت سر من...» 
اما دیگر دیر بود... یکی از همراهان مهرداد که خورشید را نمی شناخت چنان به او زل زده بود که مهرداد با دنبال کردن خط نگاه او، خورشید را اول از همه دید...، لبهایش را که جمع کرد... خورشید فهمید عصبانی شده... و زیر لب به پری گفت:« الان حالمُ می گیره...» مهرداد نزدیک شد و بی آنکه نگاه از خورشید بردارد با بقیه سلام و علیک کرد... چنان چشم غره ای به خورشید رفت که سحر از ترسش ده بار چادرش را عقب و جلو کشید... 
مهرداد نگاه از خورشید برداشت و ناهید را بغل کرد و گفت:« دایی اومدی چی بخری؟!» 
مهتاب:« اومدیم برای ناهید لباس بخریم...» 
مهرداد رو به ناهید گفت:« چی خریدی دایی؟» 
ناهید:« دامن...» 
مهرداد درحالی که او را می بوسید گفت:« آ قربونت بره دایی... رو به مهتاب گفت:« چیز دیگه ای هم می خوایی؟!» 
مهتاب:« نه دیگه... جواد الان می گه اینا کجا رفتن... می ریم خونه... اگه خورشید اینا چیزی لازم ندارن...» 
مهرداد به جای خورشید گفت:« نه... خورشید چیزی لازم نداره...» 
پری که اوضاع را آشفته دید و فهمید مهرداد عصبی است گفت:« پس برگردیم...» و بعد یواش به خورشید گفت:« اگه این یارو رو ببینه که دنبالمون اومده نابود می شیم... سریع برو...» 
خورشید از ترسش دیگه نگاهی به اطراف نیانداخت که شاید باز کسری را ببیند... از این هم مطمئن بود که اگر کسری مهرداد را ببیند محال است جلو بیاید... و حتما خود را پنهان میکند... 
سحر همچنان ساکت بود و تند تند گام برمی داشت... 
پری رو به او گفت:« توی پاساژ که خوب دوتاتون نیشتون تا بنا گوش باز بود... چی شده حالا؟!» 
سحر چشم غره ای به او رفت و گفت:« هیس... مهرداد!!» 
پری:« اِ... مهرداد که مهرداد... واسه چی می ترسین الکی!! به تو که کار نداره... دوست خودش زل زده به خورشید به شما ربطی نداره...» 
خورشید:« الان بی ربط و با ربط همه چی به من ربط داره...» 
پری:« آخه واسه چی؟! مگه خودش بهت اجازه نداده با مانتو و روسری بیای...» 
خورشید:« چرا...ولی فکرکنم پشیمون شد!! همون اول که دیدمش فهمیدم! کاش آرایش نمیکردم!!» 
پری پوزخندی به او زد و گفت:« بدبخت... آخه تو چه آرایشی داری؟! یه رژ صورتی که فقط خودت می دونی... اونقدر لبهاتُ چلوندی که داره خون می زنه بیرون... اگه رفتیم خونه بهت گیر داد... بگو چی کار کنم... جلوی نگاه مردم رو که نمی تونم بگیرم... پیرزن نیستم که نگام نکنند جَوونم!!» 
خورشید:« می گه پس بتمرگ سرجات... رفتی بیرون هم چادر سرت کن» 
پری:« با چادر که بیشتر آدمُ نگاه می کنند.» 
خورشید:« پری...؟!» 
پری:« حوصله اش رو ندارم» 
خورشید:« تورو خدا!!» 
سحر:« شما چی میگین؟» 
پری:« می خواد که من خودمُ بندازم جلوی دندونای مهرداد!!» 
سحر:« وا؟!» 
پری:« والله... این هرکاری دلش بخواد می کنه بعدش می گه پری!!» 
خورشید:« به خدا حوصله گیر دادنش رو ندارم...» 
پری:« خیلی خب... چی بگم؟!» 
خورشید:« همین چیزایی که چند دقیقه پیش گفتی!!» 
پری:« جلوی نگاه مردمُ نمی شه گرفت؟» 
خورشید:« آره...» 
خورشید:« البته الان خونه شلوغه!! کاری نداره.» مهرداد که با مهتاب جلوتر می رفتند ایستاد و پشت سرش را نگاه کرد و گفت:« خاله قزی ها بجنبین!!» 
سحر خندید... خورشید هم آرامتر شد... 
پری گفت:« فکر کنم شیاطین رهاش کردن!!» 
خورشید:« آرامشِ قبل از طوفانه!!» 
سحر:« نه... یه کمی بهتر شده!!» 
آن شب، بعد از رفتن میهمانها، خورشید بلافاصله به رختخواب رفت... و چشم ها را بست... مهرداد هم بدون حرف چراغها را خاموش کرد... 

فصل 44
از مدرسه آمده بود... بی حال و سرما خورده کنار بخاری دراز کشیده بود... مامان مهری سوپ گرم آورده و می گفت:« پاشو یه کم بخور، حالت جا بیاد... پاشو دخترم!» 
مهرداد:« مامان برای منم بیار...» 
مامان مهری:« تو یه ذره به چشمات استراحت بده، تا برات بیارم... پاشو مادر چشمات درد می گیرند... چند ساعته جلوی این نشستی؟!...» کامپیوتر را می گفت... 
خورشید عطسه ای کرد و در جا نشست... با بی اشتهایی به سوپ نگاه کرد... مامان مهری با ظرف دیگری وارد اتاق شد و به خورشید گفت:« به چی زل زدی؟ خب بخور دیگه!!» 
خورشید قاشقی سوپ به دهان برد و دوباره عطسه کرد.... 
مهرداد:« ببین می تونی منو هم مریض کنی؟!» 
خورشید با بی حالی گفت:« برو بابا... و عطسه کرد...» 
مامان مهری:« چرا دیشب سر جات نخوابیدی؟! توی این هوای سرد... پشت در خوابیدی سرما می خوری دیگه!!» 
خورشید:« آخه خیلی خوابم می اومد... یه لحظه دراز کشیدم که زود پاشم اما خوابم برد...»
در واقع داد و ستد یواشکی پیام های تلفنی هم دردسر بزرگی شده بود... که خورشید به آن دل خوش کرده بود... و کم کم عادت می کرد لحظه به لحظه پیامی داشته باشد و پیامی بفرستد... مامان مهری که از اتاق خارج شد... مهرداد جلو آمد و گفت:« شانس آوردی مریض شدی!!» 
دل خورشید هوری پایین ریخت و چشم هایش گرد شدند... قاشق را توی ظرف گذاشت و وحشت زده مهرداد را نگاه کرد و گفت:« چی؟!» 
مهرداد که دوباره نگاهش مثل دیروز توی پاساژ شده بود گفت:« می گم شانس آوردی مریض شدی!! و الا جوجویی می ساختم آماده طبخ!!» 
خورشید که خوب می فهمید مهرداد چه می گوید... دوباره قاشقش را برداشت و سعی کرد بی تفاوت نشان دهد... در حالیکه سوپ را الکی هم می زد گفت:« چی می گی؟!» 
مهرداد چشم ها را باریک کرد و لبها را جمع کرد... 
خورشید:« خب؟!» 
مهرداد:« آخرین باری بود که اون مدلی بیرون بودی!! فهمیدی یا توضیح اضافی هم می خوای!؟!»
خورشید اخم هایش را درهم کشید و با عصبانیت گفت:« واسه چی؟! مگه چه مدلی بودم؟! من به خودت گفته بودم می خوام با مانتو بیرون برم تو هم قبول کردی در ثانی... تو داداش منی... بابام که نیستی!!» 
مهرداد به سوی او یورش برد که مامان مهری داخل اتاق شد خورشید در چشم به هم زدنی گوشه اتاق ایستاده بود... 
مامان مهری:« چتونه؟! و رو به مهرداد گفت: مگه نمی بینی این بیچاره مریضه مهرداد چی کارش داری؟ چته؟ هان؟!» 
مهرداد نفسی کشید و نگاه خشمگینش را به خورشید دوخت...
خورشید:« مامان شما بهش بگو آخه من چی کار کردم؟!... دیروز جلوی پری و سحر اینا طوری به من نگاه میکرد که خجالت کشیدم... دوست خودش به من زل زده تقصیر من چیه؟!» 
مامان مهری که تازه موضوع را فهمیده بود لبخند معنی داری زد و گفت:« آهان!! پس آقا داداش سر غیرت اومدن!؟... رو به مهرداد گفت: جوجوی شما دیگه بزرگ شده... خانم شده... بهت گفته بودم که دیگه بهش نگو جوجو!!... تازه... از همه جوجوهای دنیا هم خوشگل تر شده خب نگاش می کنن!! این دیگه ناراحتی نداره... تقصیر جوجوی شما نیست شما هم اگه غیرت زیادی دارین همه اش رو این جا خرج نکن... یه کمی نگه دار برای عروس اینده ات!!؟»
مهرداد:« من غلط بکنم زن خوشگل بگیرم.» 
مامان مهری ابرو بالا انداخت و گفت:« عروس زشت بگیری، خودتم نگاش نمی کنی!!» 
مهرداد:« من به این چیزا اهمیت نمی دم... من به آدم بودن طرف اهمیت میدم با لحن کنایه دار گفت:« خیلی ها هستن به خوشگلی کار ندارن فقط آدم بودن براشون مهمه...!!» 
خورشید ناباورانه به مهردادخیره شد و اشک در چشم هایش حلقه بست... 
مامان مهری که عصبانی شده بود گفت:« اون خیلی ها بیجا کردن!! اون خیلی ها اگه عرضه داشتن مرد و مردونه حرف می زدن و پاش وایمیسادن!!» 
هیچکی جرات نداره بیاد دم این خونه در بزنه!! همه یه دفعه می ریزن سرش... کسی جرات نداره اسم بچه امو بیاره... همه از این عشق حرف می زنند به جز اون که باید حرف بزنه!! حالا هم که خبر می رسه واسه عزیز دردونه اشون دختر نشون کردن!!» 
حالا مهرداد و خورشید با دهان باز مامان مهری را که عصبانی اتاق را ترک می کرد نگاه می کردند... خورشید مثل فشنگ از جا جست و به دنبال مامان مهری رفت و گفت:« مامان!! شما از کی حرف می زنی؟» 
مامان مهری ایستاد و به خورشید زل زد و گفت:« ولش کن!! دیگه فکرشو نکن!!» 
خورشید با نگرانی تمام به مامان مهری خیره شده بود... 
خورشید:« مامان... حسام؟! واسه حسام کسی رو...؟!» 
مامان مهری:« کرده باشن!! به ما چه مربوطه؟» 
خورشید نالید:« مامان!! تورو خدا... راستشو بگین!!» 
مهرداد از اتاق خارج شد و جلوی مامان مهری ایستاد و گفت:« مامان!! چی شده؟ حالا که حرفو انداختین وسط... همه رو بگین!!» 
مامان مهری که معلوم بود خیلی حرص می خورد... روی زمین نشست... نفس عمیقی کشید و گفت:« ایران خانم چند روز پیش می گفت، مادر حسام بهش گفته خاله عروسش فرزانه رو برای حسام در نظر گرفته!! گفته... حسام قبلا خورشید رو می خواسته اما... حالا می گه نه!! حسام گفته هرکی بجز خورشید فرقی برام نمی کنه!! واسه همین دیگه برنگشته مادرش هم گفته اگه حسام رضایت بده دختره رو براش عقد می کنن...» 
مهرداد لبها رو جمع کرده بود و به دیوار تکیه زده بود... خورشید اما شل شده بود... بی حس و ناتوان... اشک می ریخت... 
مامان مهری نگاهش کرد و گفت:« حیف تو نیست این طوری اشک می ریزی؟ واسه خودت زندگی کن دخترم... می دونم حسام پسر خوبیه... اما خوب دیگه حسود زیاده... خیلی ها آرزوی تو رو دارن... خیلی ها هم آرزوی حسام رو... حسودا بیکار نمی شینن!!... ولی من می گم هرچی خدا بخواد همون میشه...» 
خورشید از اینکه مامان مهری هم راز دل او را می داند هم خوشحال بود هم خجالت می کشید و به خاطر غصه دار بودنش غصه دار بود... انگار یاد حسام نام حسام فکر حسام حرف از حسام نمی خواست هیچ وقت تمام شود... آخر شب بود... تب داشت، بینی اش کیپ شده بود و نفسش در نمی آمد... گریه هم کرده بود... حال و روزش بدتر شده بود... خوابش نمی برد... به حیاط رفت که هوایی بخورد... یواشکی گوشی اش را برداشت... توی حیاط به گوشی اش نگاه کرد... یک پیام از کسری داشت... 
تو زیباترینی... من عاشقترینم
تو نازنین ترینی... من شیدا ترینم... 
پیام کسری هم نتوانست آتشی که درونش را می سوزاند خاموش کند... تسبیحش را لمس کرد و آن را میان لبهایش نگه داشت... انگار حسام کنار درخت انار ایستاده بود و نگاهش می کرد... خورشید که از سرما می لرزید زیپ کاپشن خود را بالا کشید و روی پله های بالکن نشست... همچنان به جایی که حسام را می دید زل زد... به یاد شعری افتاد که چند روز پیش آن را گوش کرده بود و با خود گفته بود« دیگه از این شعرها نه گوش می دم نه حفظ می کنم»!! اما هم گوش کرده بود و هم یاد گرفته بود زیر لب زمزمه کرد:
مگه قرار نبود که من چشماتو از یاد ببرم؟!
به من بگو پس چرا از همیشه عاشق ترم؟ 
مگه قرار نبود دیگه فکرمو درگیر نکنی؟!
دیگه به چشمای سیات، چشمامو زنجیر نکنی؟!
نگاهی به آسمان ابری انداخت و آهی کشید و از جایش برخاست.

 

فصل 45


خورشید کنار بخاری لم داده بود و با کتابهایش مشغول بود.... تازه از مدرسه آمده بود... همان طور که به خطوط کتاب فیزیک خیره شده بود آرام آرام پلکهای سنگینش را روی هم گذاشت و خوابید مهرداد وقتی وارد خانه شد آن قدر عصبانی و پر سر و صدا وارد شد که خورشید ناگهان چشم باز کرد... مهرداد نزدیک بخاری شد و کاپشن خود را درآورد و به گوشه ای پرت کرد.... دستها را به هم مالید و به خورشید نگاه کرد....
خورشید : «سلام... چیه؟! .... ترسیدم!! »
مهرداد کنارش نشست و گفت : « پاشو بشین... خوب گوش کن ببین چی میگم!؟ »
خورشید که حدس می زد باز خبری شده با نگرانی در جا نشست و به دهان مهرداد خیره شد...
مهرداد : « حواست هست؟! »
خورشید : « آره... بگو دیگه!! »
مهرداد : »می گم توی راه مدرسه کسی مزاحمت می شه؟! »
خورشید به یاد حسام افتاد که همین سوال را از او پرسیده بود .... و خورشید دروغ گفته بود... و حالا باز هم دروغ می گفت...
خورشید: « نه... باز چی شده مهرداد!؟ »
مهرداد: « ببین جوجو... اگه بفهمم غیر از این بوده خیلی بد می شه ها!! »
خورشید: « نکنه واسم جاسوس گذاشتی؟! »
مهرداد: « جواب منو بده!! »
خورشید: « جوابتو دادم... نه! مزاحم ندارم!! خودت که چندبار دنبالم اومدی!! »
مهرداد : « اون مال خیلی وقت پیش بوده...»
خورشید با بی خیالی ظاهری شانه ها را بالا انداخت و گفت : « خب می تونی دوباره امتحان کنی!! ببینم کی پشت سر من لغز می خونه؟! هر دقیقه تو رو شیر می کنه می فرسته سراع من؟! تو یا به من اعتماد داری یا نه! تکلیف روشن نیست!!»
مهرداد که انگار مجاب شده بود گفت : « کسی پشت سر جوجو لغز بخونه که برای همیشه خفش می کنم!! »
خورشید : « پس چی؟! اهل توهم شدی؟! »
مهرداد: « پاشو این قدر زبون درازی نکن برو یه چیزی بیار بخوریم...»
خورشید در حالی که از جا بلند می شد گفت : « یه چیزی یعنی نهار؟! »
مهرداد : « آ باریک الله جوجوی چیز فهم!! »
خورشید لبخندی زد و از جا جست... خوشحال بود که باز از تله مهرداد گریخته است...
یکی دو روز بعد... وقتی خورشید و سحر همراه کسری توی اتومبیل نشسته بودند و از راه مدرسه به خانه بر می گشتند کسری زیر گوش خورشید گفت : « می دونی چه آرزویی دارم؟! »
خورشید سری تکان داد و گفت : « نه!! »
کسری: « این که یه جایی غیر از ماشینِ مردم بتونم باهات حرف بزنم... نگات کنم... رو به روت بشینم... تمام رُخت رو ببینم!! »
سحر خنده اش گرفت... کسری خم شد و به سحر نگاه کرد و گفت : « واالله به خدا!! »
سحر: « ببخشید دخالت می کنم... ولی شما نمی دونید واسه دیدن همین نیم رخ هم ما چه عذابی می کشیم!! من که تا برسم خونه اونقدر صلوات می فرستم وقتی از ماشین پیاده می شم جلوی پامُ نمی تونم تا چند دقیقه ببینم گیجِ گیج می شم !!... دیگه وای به حال خورشید....»
کسری: « آخه چرا؟ به خدا به هر کی بگم این طوری عشقم رو می بینم مسخره ام می کنه...!! »
سحر: « شما که موقعیت ما رو نمی دونید!! کافیه فقط یه آشنا ما رو ببینه....محسن ما که حکم تیر می ده!! »
خورشید: « مهرداد زنده زنده پوستم رو می کَنه!! »
کسری پوزخندی زد و سری تکان داد و گفت : « بابا آخه خیلی وقته دوره این حرفا گذشته!!... این اضطراب شما دیگه داره به من هم سرایت می کنه!! اما... با این همه می گم شما بی خودی این همه نگرانید.. من یه کافی شاپِ دنج می شناسم... فردا به خونه بگین دیرتر می یایین... منم با ماشینم میام... یه سری بریم اونجا... باشه خورشید؟! »
خورشید: « نه... فکر نمی کنم بشه!!! »
سحر که دلش برای کسری می سوخت گفت : « خب برو خورشید... من میام می گم کلاس داشتی.. می گم قرار بود با بچه ها شیمی کار کنی...»
خورشید: « نه...»
کسری: «آره... سحر خانم... همین خوبه... از امروز وقت دارین همه رو آماده فردا بکنید!!....؟»

 


 
 
← صفحه بعد