xuxanov
دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸

خوانش دوباره تو در دیگری

 

Jacques Prévert، The Garden

Thousands and thousands of years
Would not be enough
To tell of
That small second of eternity
When you held me
When I held you
One morning
In winter's light
In Montsouris Park
In Paris
On earth
This earth
That is a star.

سلام بنفشه!

از شرق این اتاق که در شرق این دانشگاه است و در شرق کشور، برایت می نویسم. من اینجا، در همین اتاق روشن از برف و آفتاب گیر کرده ام. شاید هم دلم می خواست برایت می نوشتم محبوس شده ام. می گویند از سال ١٩٢٠ و به تعبیری حتی پیش تر از آن چنین برفی در واشنگتن دی. سی. نباریده است. اما من کاری به طول زمان ندارم، آنچه برای من مهم است همین لحظه است که درازایش به چند روز می رسد و در عمق زندگی من، تاثیر عمیقی از حس تنهایی و دلتنگی گذاشته است. با این همه نمی خواهم دل نگرانت کنم. باید بگویم تا دو روز اول همه چیز خوب بود و من خوشحال شدم که به لطف همکار خوبم، بالاخره اینترنت اتاق من وصل شد و من ساعت های تنهایی ام را با این موجود بی کلام اما پر خوانش و نویسش تقسیم کردم. فقط دم دم های غروب دیروز  بود که سر و کله دلتنگی پیدا شد. آن هم بعد از غروب سخت بنفش اینجا و خبر تعطیلی دوباره دانشگاه و برف در راه سه شنبه و چهارشنبه. برای من کافه نشین و شاید به زعم پدرم رفیق باز، این خود می تواند شکنجه سختی باشد. اما از یکسو یاد گرفتم با خودم بیشتر از دیگران شاد باشم.

حالا تو بگو یک شاعر یا خلاق یا هر چه تو صدایم می کنی که نباید از تنهایی بگریزد، اما عزیزم یادت باشد به تنهایی هم نباید گریخت. با این همه خواستم بگویم چیزهای قشنگی در این اتاق بود که خواندم. اما یک چیز تو بگو حالا مطلب، مرا سخت دگرگون و دلپذیر کرد. یعنی از ته دل شادم کرد. آن هم متن سخنرانی ایزابل آلنده بود. که در همین اتاق، روبروی چشمهای حیرت زده من،داشت با من سخن می گفت. لینک این مطلب را حسام برایم فرستاد. زیر نویس فارسی هم دارد. شاید برایت بگذارم اینجا تا تو هم ببینی. حالا نگو تو در فلان مصاحبه از ستم بر زنان می گویی و بعد، همه همین ستم ها را مردان برای ِ..می کشند. بیگم خانوم هم اگر از طاقی شعرهای تو بیرون بیاید می بیند که در چشمهای آتشبار تو چند سیمین بر می رقصند! با این همه پوشیده نیست بر تو اگر بگوبم چقدر من به این زن افتخار کردم و چقدر به زنانی که او قصه اشتیاقشان را گفت و چقدر به زنان سرزمینم و زنانی که در آگاهانیدن خویش و دیگری کوشا هستند.

http://gomnamian.blogspot.com/2010/02/blog-post_5746.html

اما در کنارش مطلبی هم خواندم از نویسنده خوبمان نادر ابراهیمی. من او را با کتاب شهری که دوست داشتم، دوست داشتم. نامه های عاشقانه او را،‌طرب موسیقی وار نثرش و دلدادگیش در این کتاب. اما کتابی که از کتابخانه مریلند به امانت گرفتم به نام "صوفیانه ها و عارفانه ها" که نشر گستره در سال ١٣٧٠ منتشر کرده است و این به ظاهر جلد اول این تاریخ تحلیلی پنج هزار سال ادبیات داستانی است. نگاه مغرضانه نویسنده و جانبداری جاهلانه او از اسلام و ارتباط پیامبر اسلام را به رهبر انقلاب و ستم سلسه ساسانی به سلطنت پهلوی و آسمان و ریسمان بافتن اینکه ایران بدون حمله اعراب هم بالاخره رو به شکست و نابودی بود و اسلام ایران را نجات داد و اعراب از اسلام جدا هستند و اسلام متعلق به انها نیست و حالا ما داعیه دار آن هستیم و چنان سرسختانه تاختن به همه ایرانشناسان کهن و به قول او ایران پانینیسم که یکسره از آن سوی بوم و اسلام پانینسم سقوط می کند و به رسم دخو دهخدا می گوید من در مقامی نیستم که به استاد مصاحب یا ذبیح الله صفا و ...اینها را بگویم و هی می گوید با این تفاوت که نثر دلنشین دهخدا در انتقاد کجا و نثر ابراهیمی کجا. گیرم که در همه این متون ایراد هست که هست اما نویسنده در جایگاهی نیست که به نقد تاریخ بر آید آنهم بدون استدلال و در سراسر این ٧٠ صفحه ( که چقدر عصبانی شدم از خودم که چرا وقتم را صرف این مهملات کردم) همه ایران پژوهان را باطل اعلام می کند و برای ذکر درستی حرف خویش در دفاع از اسلام در تقابل زرتشت از ۵ نویسنده روس نام می برد! توجه می کنی پنج نویسنده روس! بدون نام و ذکر منبع و اینکه اساسا این نویسندگان چه کسانی هستند. گویی نادر ابراهیمی نویسنده خوب ما، خودش را مکلف کرده تا می تواند بر حجم کتاب بیافزاید بدون هیچ دال و مدلولی و آنقدر پیش برود که بگوید من سر ستیز دارم با کسانی که زبان فارسی را از عربی جدا می کنند و از این به بعد به جای کلمه درباری فارسی دری بگویید فارسی خاوری!

باید حال مرا در این لحظه می دیدی. تو خود می دانی من به هیچ مذهبی اعتقاد ندارم. عنادی هم ندارم و به همه پرستندگان آنها احترام می گذارم تا جایی که به اسم مذهب ویرانگری درحق دیگری، نژاد دیگری و مذهب و باور دیگری نشود و از آن سو دل من همیشه به درد آمده از متعصبان سرزمینم که در تعصب خویش هم متعصبند و بیهوده با جهل خویش دامن به ویرانی این فرهنگ و مرز و بوم زدند. چه آنها که با داعیه سلطنت- خدا- شاه پنداریشان بذر نفرت و جدایی یک قشر از مردم را برانگیختند چه آنها که به اسم اسلام- خدا- ولی فقیه، کمر به قتل هر باور دینی بستند. من از این دو رویگردانم. و در میان فرقه های اسلام تنها اعتدالیون یا معتزله بودند که سعی در رفتن راه میانه و توسل به فلسفه و حکمت داشتند که همین شافعیون که نسبت عجیبی هم به شیعه یا سنی حاضر دارند با تفکر قضا و قدر خویش چنان تخم جهل پراکندند که دیگر انگار امید رهایی نیست.

حالا می دانم دندانهایت را از لج روی هم فشار می دهی و می گویی اینکه نامه به من نشد و باز می گویی حرف های بزرگ نزن و جمله جیمز جویس را با لحجه شیرینت برای من می خوانی که" ترس من از حرف های بزرگ است، آنها مرا غمگین می کنند."

 

شیدا محمدی
شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸

ماهی و جفتش در آکواریوم پرشین سنتر

 

جمعه شب، مقابل اتاق من در دانشگاه مریلند

-----------------------

پنج شنبه ۴ فوریه اولین جلسه تدریس کلاس " داستان خوانی فارسی " من بود برای دانشجویان فوق لیسانس که فارغ التحصیل شدند و زبان آموز فارسی هستند، از رشته های مختلف و مکان های مختلف. سطح فارسی هر کدام هم متفاوت است و همین ویژگی خاصی به کلاس می دهد. محیط "پرشین سنتر" خیلی خانگی است. با گلیم های زیبای ایرانی و تابلوهای منبت کاری شده و کتابخانه سراسری اتاق که چوبی است و پر از کتاب های فارسی و کتاب هایی درباره ایران، جغرافیای ایران و مناظر ایران. صندلی های راحتی چرمی که دایره وار دور اتاق است و دانشجویان که هر کدام با لب تاپشان ( کامپیوتر دستی) روبروی من نشسته اند. دیوارها پر از تابلو های نقاشی و عکس از مناظر ایران است.

اینجا در یک نقطه خاص ما شبیه هم می شویم. در تجربه فراگرفتن زبانی مشترک برای دیالوگ با یکدیگر. این اولین نکته ای بود که به دانشجویان گفتم. مهاجرت من به سرزمین آمریکا که در وهله اول فیزیکی است که خب برای آنها در مورد سرزمین من یعنی ایران اتفاق نیافتاده است. اما حالا ما یک سرزمین مشترک داریم با یک زبان مشترک که انگلیسی است. اما مرحله بعد مهاجرت من به زبان انگلیسی و در زبان انگلیسی است که این کلید راه یابی من به سرزمین عمیق تری است که فرهنگ و ادبیات آمریکا را شامل می شود. در مورد دانشجویان این اتفاق با زبان فارسی می افتد. با این تفاوت که آنها زبان فارسی را انتخاب کردند،در محیط بومی خویش. و در مکانی که سعی می شود حس خانگی داشته باشد و تمام روز در اتاق هایی که با گلیم و فرش ایرانی و اشیاء ایرانی مزین شده،زندگی کنند، به تماشای فیلم ایرانی بنشینند و به زبان فارسی بخوانند و بنویسند. این با آن هول عظیم رویارویی با واقعیتی عظیم تر از حجم حضور من در لحظه اول رویارویی با مفهوم مهاجرت فرق می کند. اما در یک چیز به یک درک متقابل رسیده ایم و آن "ترس" روبرو شدن با این واقعیت است که خود تبدیل به حقیقت می شود. و این را یکی از همان دانشجویان می گفت" که حالا در می یابد که چقدر سخت است برای مهاجرانی مثل ما یاد گرفتن زبان انگلیسی". این شروع شاید دو بُعد داشت برای من. یکی تقسیم احساس مشترکم با دوستان نو یافته ام تا دریابند که من هم یکی از آنها هستم و بُعد دیگر روبرو شدن با آن وجه قضیه که پیش از این رلش را معلمان انگلیسی من بازی می کردند و آن هم یاد دادن زبان انگلیسی به انگلیسی است که حالا می فهمم این بخش هم ساده نیست.

مثلا وقتی اسپنسر از من پرسید " سرازیر شدن " یعنی چه؟ یا "سال" پرسید " آویزان کردن" یعنی چه؟ من تازه فهمیدم برای یافتن گاه مفاهیم ساده چقدر باید پرداخت.

اما به گمانم من بیشتر از آنها لذت بردم. چون اولین بار بود که زبان فارسی را به یک غیر ایرانی می آموختم و دوم اینکه در دانشگاهی چون مریلند و با نظم و سیستم آمریکایی، فارسی حرف می زنم و در محیطی هستم که به خاطر مدیریت خوب این مرکز و هماهنگی بین گروه و همکاری متقابل، احساس آرامش می کنم و برای اولین بار است که برای روز دوشنبه لحظه شماری می کنم. روزنامه نگاری تنها شغل مورد علاقه من بود. اما در روزنامه های ایران و با تسلط فرهنگ مرد سالار ِ دین سالار ِ  زن ستیز، بیشتر به صحنه جنگ شبیه بود و دائم انرژی من صرف تعریف خودم و دفاع از خودم می شد. اما من عاشق کارم بود. دلیلش ارتباط مستقیم با پوسته جامعه و لایه های زیرین و رویین آن بود و نیز "نوشتن" و " خواندن" . حالا همین تجربه را به گونه ای دیگر با آرامش و لذت در این محیط دارم.

برای اولین جلسه درباره مینی مالیست و داستان های مینی مال و تاریخچه آن صحبت کردم و به عنوان نمونه داستان " ماهی و جفتش " ابراهیم گلستان را خواندم.

برداشت ها از داستان متفاوت بود. آنجلا، دنیای آکواریومی را به دنیای آدمها تشبیه کرد و فرد گفت که خیلی شعر است و یک جمله از آن را به عنوان نمونه خواند:

" در پاییز برگه با هم نمی ریزند، و سبزه های نوروزی با هم روی کوزه ها نرستند،و چشمک ستاره ها این همه با هم نبود.اما باران، شاید باران. شاید رشته های ریزان باران با هم باریدند و شاید بخار به یک نفس از دریا برخاست. اما او ندیده بود. هرگز ندیده بود."

آلبرت می گفت "هیچ نظری ندارد" دو نفر گفتند که ادبیات را دوست ندارند و نمی فهمند. و دو نفر هم ساکت بودند. هنوز در ترس روبرو شدن و هم کلام شدن هستند.

یکی گفت: آیا این هماهنگی هست؟ یعنی این ماهی ها که مثل آدمها هستند مقل هم را پیدا می کنند؟

ادبیات اما در پی کشف خویش است. کشف خویشتن خویش. ادبیات در پی هیچ چیز نیست جز خودش. جز روبرو شدن با سوال های بزرگ بشری که اولین سوال هایی است که کودکان می پرسند و ادبیات در پی پاسخ نیست. در جستجوست. همین کشف است که لذت مدام روبرو شدن را به آدمی می دهد. همین کشف انبوه این برف پشت پنجره و اندوه پر بار این تنهایی.

 

 

شیدا محمدی
دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸

عشق تاریکی های تاریکی دارد

Creative by Sheida Mohamadi, 2008

در رندان شماره فوریه ٢٠١٠ می توانید رد تاریک دلتنگ این کلمات را بگیرید.

 

 

آینه که ایستاد
عقربه ها دهان باز کردند و بلعیدند مرا.

دندان هایم سفید  سفیدِ سفید
در سفالی کاسه وُ دستت چرخاند و چرخید در سرم
تاریک شد لب هایم و ُ حرف   حرف کم آورد مرا
تو را دلتنگ بودم.

وقتی چروک چروک می خوردم در ملافه    

 از آینه بر می گشتم
چشم
  زل زده بود به انگشت هایم
از چروک تنم بیرون نمی ریخت
منم     زنم    بسیار گریسته بود در تو. 


از خیابان که به قدرِ تهِ کفشِ توست
بر نمی گردی و جا می مانی در پادری خانه
در جا پای بزرگ رویِ برف
و این صدای تاریک باد از سوراخ ها
- دختر باران ن ن ن !!

از عکس بر می گردی
تمام قد
مادرم می شوی صدایم می زنی و می ریزی از لب های پنجره
- دخترِ باران !!

آینه گلویش می گیرد
من
از عکسم می آیم بیرون و فقط
از چشم های تو یک ریز می بارم.


شیدا محمدی
شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

حکیما چو کس نیست گفتن چه سود

Ugly Lip, Creative by Sheida Mohamadi, 2009

نمی دانم چه کیفیتی در گریه کردن است که این همه آدمی را بی نیاز می کند. سبک در خویش و سنگین در زمان. در گریه کردن حضور همه اشیاست. حضور همه لحظه ها. حضور همه آنهایی که در یاد آدمی زندگی می کنند. بی آنکه بداندشان. بشناسدشان. آخ! راستی بعضی می آیند که هیچوقت نروند. با همین دست کوچک و کمی سلام و یک پَر گریه ناب. بعضی می آیند که با نگاهشان به یادت بیاورند شیوه نگاه کردن را. به خاطر سپردن را. دیدن دوباره خویش را در هر دل سپردن دوباره. برخی می آیند که درد وداع را به تو بچشانند و یادت بدهند بی خودخواهی این همه بودن، چگونه می شود دیگری بود بی داشتن او. دوستش داشت به اندازه دستی که در دستت جا می ماند و سهم تو همین آه..همین لحظه ناب، همین به هم زدن و سُک زدن به شرابی ناب یا سیگاری در برف و بارن است تا دوباره و باره دست هایت را فراموش کنی در بویِ دستی که در تو جا مانده است.

بعضی می آیند که تو خودت را فراموش کنی. رقص را به یاد بیاوری. مثل باد وحشی امشب که در برف می پیچد. مثل پنجره من که بی تابی می کند. مثل من که شب را بغل کرده ام تا آخر این تنهایی با من برقصد. برقصد تا پایان این پلک زدن پنجره در باد و پلک پلک زدن من در این گریه. آخ گریه. چقدر سخت می آید و چقدر آهسته می  می  می رود. می ماند طعم شور این همه کلمه که گفته نمی شود. نوشته نمی شود. آخ که شعر نمی شود. یکباره، باره می شود میان نیمه شب خاموش این شنبه و شنبه و شنبه...آخ یادت می اندازد که می ترسی. که انگشتان باریکت لای در مانده است. یادت می اندازد این گریه که خیلی وقت است، وقت گذشته است و تو گریه نکرده ای. یادت می اندازد چند وقت است که در این بی وقتی یادت رفته چگونه دوست می شدی با روباه. با مار. با این سنجاب سیاه در برفِ گردِ این تپه ها. در حیرتت می اندازد این سنجاب سیاه و خیس پشت پنجره که چگونه اطرافش را می پلکد، می پاید و آهسته و تند از درخت می آید بیرون. در برف گم می شود. سیاهیش میان توده انبوه این سفیدی برق می زند و می داند، خط باریک آذوقه اش را می شناسد. می رود. می کاود زیر برف. زیر برف، خاک را و زیر خاک، پنجه های کوچکش آذوقه زمستانیش را. این تنها چیزی است که این روز تعطیل و تنهای تو را می خنداند. این تنها خنده پر گریه امشب است.

شیدا محمدی
جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸

زمستان سرد و کاردینال سرخ

امروز چند درجه زیر صفر بود. بعد از ترکیه تنها سرمای سخت و سوزنده را در نیویورک تجربه کردم. یادش بخیر آن برج بلند و لبخند قرمز من در باد. اما صبح که Johana آمد دنبالم گفت:

Today is freezing.

رفتم دم پنجره، هوا خیلی گرفته بود. ساعت اتاقم هنوز کار نمی کند. گفتم زمان مثل خانه خانم "هاویشام" خوابیده است. هر دو خندیدیم. زن جوانی است اما در مقایسه با اساتید و گروه های دیگر دانشگاه به نظرم بخش Writer House کمی کند است. گفت: "هر نویسنده ای که در زمستان به اینجا می آید، می گوید فصل افسردگی است. اما در عوض کلی می نویسند." بعد سطری از شعر Carpelan را برایم خواند:

Winter was hard. Winter was hard

وقتی رفت Zien, که معلم کلاس "نوشتن خلاق" است به دیدنم آمد که به من تور اطراف دانشگاه مریلند را بدهد. روز بدی بود برای بیرون رفتن.

سرما از پاهایم می آمد / و بهار از در پشتی/ با هزار وعده سر خرمن

دائم با خودم این بیت از شعرم را می خواندم. سوز سردی از میان شالم می پیچید میان دندان و سرم. تلفنم هم بیست و چهار ساعت قطع بود. فکر کردم دنیای بی ارتباط در میان این همه تمدن مثل یک جنگل خاموش است.

Zien آدم متفاوت و جالبی بود. فعال سیاسی. با سیاسیون ما کمی فرق داشت. موضع دفاعی نداشت. نسبت به سیستم کشورش و آمریکا هر دو انتقاد داشت از زوایای مختلف. حرفهایش جالب بود. به نظرم از زاویه درستی نگاه می کرد. می گفت باید حقایق گفته شود چون مدیا بیشتر در خدمت سیستم است و اگر سکوت شود، حقیقت ما انسانها به عنوان شهروند نادیده گرفته می شود.سرما میان حرفهای ما می دوید.

محوطه بزرگ میان ساختمانها، خیلی زیباست. جاده از میان درختان کهنی می گذرد که در این مه و رنگ سرخ ساختمانها، سیاهی غلیظی دارند. به این محوطه سبز با یک حوضچه کوچک و مجسمه بزرگ لاک پشت که سمبل دانشگاه مریلند است،Mall می گویند. از میان درختان که می گذشتیم گفت که به مصر رفته است و فیلمی درباره نویسندگان و شاعران عرب تهیه کرده است، از گفتگو با نجیب محفوظ و غاده السمان و نوال و چند اسم دیگر که من نمی شناختم و حالا فیلم را ادیت کرده و شنبه این هفته که موعد ماهانه جلسه هنرمندان و ادیبان است، آن را نمایش می دهد به صرف چای ترکی استانبولی. من را هم دعوت کرد. یاد جلسات ماهانه " گروه شنبه" افتادم و پذیرانی گرم و مهمان نواز گروه. اما به هر حال یک بخش از فرهنگ آمریکایی که هنوز به آن خو نگرفتم همین است. اینکه مهمانیشان یا پالتاک است یا پذیرایشان بدین صورت. یا موقع خوردن در نزد تو، هرگز چیزی به تو تعارف نمی کنند ( مگر به ندرت) که البته این در تناقض با فرهنگ تعارفی ماست. که هر دو افراطی است به گمانم. به هر حال داشت از هنرمندان عرب می گفت و من هم به او گفتم چند کتاب از محفوظ را خواندم و نیز شعرهای غاده السمان را. در همین حین میان آن سرما و درختان سیاه یک پرنده سرخ پرید بالای سرم. جثه ای اندازه گنجشک داشت و کاکلی بالای سرش، اما بدنش تماما قرمز بود و به غایت زیبا. آنقدر شگفت زده شدم که از فرط زیبایی پرنده جیغ زدم. مرد خندید. گفتم اسم این پرنده چیست؟ گفت " کاردینال" اما خیلی عجیب است که این موقع سال و در این سرما تنها اینجاست. اما عجیب تر آنکه هر جا ما قدم می گذاشتیم او بالای سر ما پرواز می کرد و بر سر شاخه ای می نشست. مرد هم متعجب شد. از هر سمت درختی که می پیچیدم، او هم می آمد. ناراحت شدم که چرا دوربینم همراهم نیست. Zien گفت این نشانه شانس است. به پرنده با بال هایش نگاه کردم و ابرهای سیاهی که می آمدند تا همه آسمان را بپوشانند.

 

Red- cardinal

Zien بعد از سکوت طولانی گفت: شعرهای فروغ فرخ زاد را دوست داری؟

تقریبا از حیرت یک جیغ کوتاه زدم. در میان دانشگاه مریلند در آستانه سالروز مرگ فروغ، کسی از من درباره او می پرسید بی آنکه ایرانی باشد. گفتم یکی از زنان بزرگ و شاعران خوب مورد علاقه من است.

- من هم همینطور. ترم پیش یکی از شعرهایش را به دانشجویانم درس دادم.

- جدی؟ کدام را؟

- کسی که مثل هیچ کس نیست.

بعد چند بیت آن را به انگلیسی خواند. از من هم خواست شعرهایم را برایش بفرستم تا برای دانشجویان این ترمش بخواند. او شعر تدریس می کند. اما نکته جالب اینکه بیشتر از شاعران خاورمیانه انتخاب می کند. این هم از وسعت نظر و انتخاب او بود. غروب که برگشتم، هوا خیلی سرد بود. قدم زدم تا آپارتمان. وقتی در را گشودم یک کاغذ پرینت شده زیر در بود. بدون اسم. وقتی برگرداندم دیدم این شعر روی آن نوشته شده است:

There wasn't much for the ducks.

Mother turned the breadbin upside down.

The ducks quacked and seemed dissatisfied.

The water was black and soon it froze.

 

Winter was hard. Winter was hard.

Even money was frozen in the bank.

Saturday evening could only be celebrated

every other Saturday.

   Bo Carpelan

Finland

شیدا محمدی
سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸

نویسنده در مریلند

university of Maryland

مدتی است در تعلیقم. معلق میان دوفضا. متعلق به دو زمان. و متعلق به دو مکان. مدتی است در جستجوی خویش تا قفل دوباره چمدانها رفته ام و دریافته ام زندگیم شاید آنگونه که خود خواسته ام، همیشه در سفر گذشته است. گاه در موازات خویش، گاه در تعارض خویش با این همه این تعلیق از پارگی بین این دو زمان پیش می آید. زمانی در ذهن و زمانی در مکان حاضر. حالا این مکان می تواند اینجا باشد. اینجا در آفیس کار من در مریلند، در سکوت فراگیر این اتاق با زوزه دلتنگ و ترسناک این باد. این موقع شب. می تواند زمانی در ذهن هم باشد. مثلا در اتاق  سفید و بسته لیلا و باربد که همه لبخند و دلتنگی مرا می آورد یا در دستهای "مهربان" باشد موقع صرف صبحانه.

این روزها اما همه میان دلتنگی "خدانگهدار" گذشت به کسانی که حالا دیگر آشنایان منند در غریبگی من با شیدایی که اینجا می شناسمش. دلتنگ بود واژه "خداحافظ" که همیشه برایم سخت بود. از همان روز که پوران فرخزاد به من زنگ زد که یک شال سفید برایم بیاور تا برویم فرودگاه استقبال شیرین عبادی که آن روزها جایزه صلح را برده بود و من نتوانستم به او بگویم خداحافظ! من مسافرم. آن روز ایران را ترک می کردم به امید بازگشت ٣ هفته تا ٣ ماه اما آمدم و ماندگار شدم در خودم.

مثل حالا که از لس انجلس و آن محدود "عزیزان" خداحافظی کردم به قصد اقامت در واشنگتن. اینبار اما به عنوان نویسنده مهمان به دانشگاه مریلند دعوت شدم و همین انگیزه می داد به دستهای من. ماندگاری به قفل چمدان. به امید دیدار دوباره ها. اینبار هم زمان مثل یک باد در بلیط من چرخیده است. شاید هم گفته است ٣ تا ۴ ماه اما نمی دانم این راه های متقاطع، کجای روزهای مرا قطع خواهند کرد. با این همه شاد بودم وقتی رسیدم و دیدم باران ضیافت زیبایی برپا کرده است. باد هم برای خودش در این ساختمان های قرمز می گردد و سرما از دستهایم بالا می زند و چشمهایم را می سوزاند.

شب که به اتاق نویسنده رسیدم و دیدم شیدا در خودش غایب است، دلم گرفت. این همان بوی تعلق بود. تعلق به رنگ اتاق سفید و ملافه های سبز و آفتاب لس انجلس و خنده باربد و چشمهای زیبای لیلا و دستهای تو مهربان و همین زنگ تلفن که پشت صدایش تو بودی با شعر سیلویا پلات که مثل آفتاب نیمه شب قطب، تابیدید به اتاق من با نورهای مهتابی. حتی وقتی شعر شیدا را می خواندی که " خودم را بلد نبودم/ و گرنه خط خطی این چروک / هیچ شبیه چشمهای من نبود/" چقدر شبیه صدای آن سالها می شوم. لبریز از بوی قهوه این اتاق، دم می کشم و کورمال کورمال می روم تا پای آن کامپیوتر سیاه در اتاق گلندل و پشت به پنجره و صدای دوش حمام همسایه، شعر می نویسم در همان اتاق نیمه تاریک با بوی عود و کندر. با شمع های همیشه روشن. حتی وقتی تو هم آمدی اتاق من، اتاق نویسنده، می خواستی بدانی خلوت شیدا چگونه است؟ خلوتی اما به نهایت خلوت و خالی. ساده و صمیمی. با چند عکس که در من زندگی می کردند و هر روز به یک شکل از روی دیوار به من سلام می کردند. با چشمهای همیشه باز بابا و مامان در آن عکس که مثل خودشان دیگر پیر نمی شدند. مضطرب نمی شدند. حتی دیگر تلفن هم نمی زدند، از من بپرسند وقتی هواپیما از میان ابرها گذشت به چه رویاهایی فکر می کردم؟ شاید هم داشتم خیس، میان رویاهایی می رفتم که به سبکی ابرها بود. شاید هم من سبک بودم در آن فضا که فقط مه بود. دلم می خواست دستم را از فاصله پنجره کوچک هواپیما و آرزوی سبز لوبیای سحر آمیز، بیرون کنم و همه هوای ابرها درون ریه ام نفس بکشد. بروم روی ابرهای پفکی بخوابم. چشمهایم را از روی زمین به آنها ندوزم. مثل همان لحظه در هواپیما، میانشان باشم. نگاهشان کنم و دیگر شکل خیالی نبینم. فقط ابرها را ببینم و پهنای خورشید در وسط آسمان که سخی، بدون زمین، خودش را پهن کرده بود روی سینه نرم و آرام ابرها و دیدن غروب از آن بالا چه لذتی داشت. وقتی هواپیما از میان ابرها گذشت و کج، کج ِ کج سُر می خورد سمت زمین، ناخوداگاه چراغ های رابطه روشن شدند. دریاچه اما ساکت و تنها بود. پیرزن گفت" این بالتیمور است" و پیرمرد گفت " این اسکله بالتیمور" و بالتیمور برای من فرودگاهی بود. تنها نام فرودگاهی که هواپیمای من در آن می نشست و چمدانهای پُری که آن پایین انتظار مرا می کشیدند. آنجا جاده پر نوری بود که مرا می آورد به دانشگاه مریلند. به اتاق خالی و سفید نویسنده که لابد من باشم. من اما در هواپیما بودم و داشتم از آن بالا با انگشت پیرزن، نقشه شهر را دنبال می کردم. زمین گلف، اتوبان روشن و خانه قدیمی آنها و دخترشان که در نیویورک بود و اینکه سه شنبه یک بچه دنیا می آید و آنها که از انگلیسی سلیس من خوششان می آید. اسم کشورم را نمی دانستند اما. می گفتند هیچ وقت ار بالتیمور بیرون نرفتند. من هم گفتم هیچ وقت به جز لس انجلس در شهر دیگری در امریکا زندگی نکردم. اما آنها می گفتند پایتخت، حال و هوای دیگری دارد با موزه های بیشمار و کتابخانه کنگره و "واه واه، با ماشین سخت است،‌باید با مترو بروی، جای پارک نیست." این را پیرمردگفت. چقدر انگلیسی شسته و رفته ای داشتند. مدتها بود باکسی اینچنین مبادی آداب حرف نزده بودم. آدمهای لس انجلس راحت و یلخی هستند به قول ما. من اما سرم را چرخاندم تا غروب را روی ابرها ببینم. دلم می خواست این لحظه آب شدن ابرها و ریختن دل من در باران، تا همیشه متوقف می ماند. یا شاید مثل لوبیای سحر امیز سریع رشد می کرد و می رفت خانه بالای ابرها. خانه نویسنده. اما خانه من در مریلند، اگر چه در باور و جایگاه زندگی من بزرگ و باشکوه است، اما مثل همه اتاق ها، بی تعلق از شیداست. یعنی دائم از شیدا پر و خالی می شود. مثل اتاق گلندل. آنجا پایین قبرستان، در صدای ناقوس کلیسا و با وحشت دیدن دوباره شیطان، در من و شب های بیشمار من زندگی کرده بود، آن اتاق ساده، با تسبیح های آبی و فیروزه ای و عقیق رنگش برگشته بود اما. با تکه هایی از ایران. حتی یکبار یک قفل به من نشان دادی و گفتی این چیست؟ گفتم قفل چمدان قدیمی ام. آنجا حتی چوب پنبه اولین شامپاین زندگیم هم بود. جاجیم بابا و عروسک های کودکی و گلیم دایا و یک ملافه نارنجی روی تخت. اتاق اما همیشه ساده و تمیز در انتظار آفتاب بود. کتاب ها هم دور بودند از خلوت من. فقط کامپوتر می توانست بیاید پاورچین پاورچین همه خلوت مرا بدزد. مثل حالا.

حالا تو می گویی اتاق سنتا رزا چه؟ آنجا که باغ بود. باغ پنهان من. من آن را از خواب و خدا هم دزدیده بودم از بس سبز بود. با سینه سرخ های صبح و سارهایی که لب حوض آب می خوردند و طاووس هایی که با صدایی زمخت جیغ می زدند و بهار، بلبل ها بیداد می کردند و دست من دائم بوی لیمو می داد. سینه ام هر صبح با آواکادا تازه می شد. و گل های بنفش کاغذی یا مگنولیای سفید، میزم را، شعرم را و روحم را رنگ می زد. آخ، وقتی باران می زد و تپه در مه گم می شد و نورهای کمرنگ و دور مزرعه و جالیزار دلم را در رویای یک قصه می برد. قصه زن نویسنده و اتاقی که باز از آن او نبود. همیشه روح های سرگردانی آنجا پرسه می زدند و حالا هم لابد برگشتند مریلند و دارند با من شام می خورند. یک اسلایس پیتزای قارچ. همیشه هم دلشان چای تازه دم می خواست. مثل سماور طلای رضا و سخاوتش در استکان های کمر باریک . آن چادر سبز در باغ رنگینش وسط خرمالوها و هلوها. هی چایی می ریخت و من روسری کردها را در سقف گره می زدم.

اینجا هم پرده را که کنار می زنم تپه سبزی است و ساختمان های آجری قرمز. یادم می افتد که در تهران با آن آفتاب زیبا، همیشه دلم می خواست خانه ای با آجر قرمز و پنجره سفید داشته باشم. مثل معماری اینجا به سبک انگلیسی. اما اینجا حال و هوای دیگری دارد. دیشب از صدای دانشجویان در لابی که غش غش می خندیدند یا روی مبل دراز کشیده بودند با لب تاپ هایشان خوابم نمی برد. صبح شگفت زده بیدار شدم که من کجایم؟ هاج و واج به روتختی راه راه سیاه و سفید نگاه کردم و رنگ سفید اتاق و دو چمدان باز نیمه گشوده. از خودم پرسیدم من کجایم؟

یادم افتاد در دانشگاه هستم. در اتاق نویسنده. جایی روی کارت نوشته شیدا محمدی. نویسنده مهمان!  

شیدا محمدی
چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸

باران و ویارانه

این روزها باران است و خواب های خوش من. هی لباس نارنجی نیک و خنده هایم با سنجاب و این کاج. همین کاج روبرو که از قاب کوچک پنجره بیرون زده است و باد هی سر می زند به این دیوار و این خیال. باران است و ناخن قرمز من که در هوا می رقصد و سر تو لابد جای دیگر. این جای دیگر ، جایی است دور از معناهای رنگی. حتی همین"تو" که بیرون این ضمیر نشسته ای. لابد آنجا پشت دیوار سنگی به چند کبوتر چاهی نگاه می کنی که کز کردند روی سیم های برق از ترس باران. و تو قهوه گرمت را می نوشی به یاد من که زیر باران مستانه می رقصم. فکر می کنم تنها کسی که با این صدا و رگبار و لباس خیس و ترافیک و غوغا شاد است این روزها، دختر باران باشد. آنگونه که فریده صدایش می زد، دم پستخانه سید خندان. بی چتر و پناه و چقدر خندیده بود به ریمل های سیاه شده دور چشمانش و شال آبی بزرگی که پیچیده بود به دور سرم و کاپشن سورمه ای را کشیده بود تا روی زانوهایم  که در تاکسی خزیده بودیم و گفته بودیم برویم دربند و دو پیاله چای بخوریم و جوجه کباب و می دانست که من از جوجه کباب خوشم نمی آید. بعد به چشمهای دخترک افغان نگاه کرده بود که زیر باران ایستاده بود و فال حافط می فروخت. برایم یک فال کشیده بود بیرون و با سخاوت ۵٠ تومان به دختر داده بود و او ۵ تای دیگر به سمتش دراز کرده بود که فریده گفته بود برای خودت نگه دار.

من با اشتیاق بازش کرده بودم:

درآ که در دل خسته توان درآید باز

بیا که در تن مرده توان درآید باز

بیا که فرقت تو چشم من چنان دربست

که فتح باب وصالت مگر گشاید باز

هر دو خیس شده بودیم از قرمز های این کلام که ریخته بود در چشم. آنگونه که او چشم را بسته بود و مرا در خیالش دیده بود که زیر باران نشسته ام و برای تو می نویسم. این خیال های ناب فقط اگر از ان عکس فیلتر قرمز بگذرند، می توانند مثل من و فریبا بروند در رستوران هندی و سه شنبه های موعود را شعر کنند. سه شنبه با طعم رازیانه و فلفل و ادویه و طعم کاری که تمام ووست وود را پر می کند.

یا همین تو که باز سه شنبه نیامدی تا شعر بیاید در باران و کافه نیمه راه و شعر نا تمام چشمهای من. باز ماندی پشت قرارها. همیشه همین چوری هستی. خرطومت را می کنی در آب و سرت را در کاسه می چرخانی که عکس یار ببینی. اما عکس چشمهایت افتاده در آب. ترش و شیرین.

اینها را که این روزها می نویسم، حالم حال همین باران است که روزی در تپه و دره های سنتا رزا می بارید. در باغ پنهان خدا. با پشن فروت های قرمز و انارهای دانه دانه  در کاسه مسی. آخ چقدر دلم می خواهد همین الان دیوانه بشوم و باز با دامن زردم آن سربالایی را بدوم و تو ماشین را خاموش کنی و پی من داد بزنی که هی دیوانه! و من بدوم تا هوای خوب شومینه و ترق ترق چوب های خشک. چه حال قشنگی داشت وقتی زیر آن دوش که رو به تپه های ماهوتی بود، قطره قطره بخار شدم و ریختم در باران. باران شکل امروز در کرینشاو. در رنگ نارنجی این گربه و میو میو. در همین می خواهم ببینمت ها.

آخ همین چقدر همین دارد در کلمه. در بی جایی. در بی زمانی. زمانی که در مکان جا نمی گیرد. من هر چه می ریزم در این چمدان دهان گشاد پر نمی شود از خیال تسبیح و شعر و کلمه. هی عروسک می خواهد و سفال و چند شب پره که آن روز در گلندل شکار کرده بودیم. با ماه تمام بریزم در این شراب قرمز و نوش نوش برویم تا بالا. از آن بالا که می گویم تو می فهمی چه رنگی را نشانت می دهم. از همین پنجره کوچک هواپیما مثلا، که حالا من سوار ملخ کوچکش شده ام و دارم به بالای ابرها نگاه می کنم. همان جا که در لوبیای سحر آمیز، قصه می کرد. از همان نردبام سبز برگها که می رفتیم بالا و می گذشتیم از ابرها و به قصر بالای قصه که می رسیدیم دیوی بود که دلبر را زندانی کرده بود. وقتی من هم از تو پرسیدم " من و تو هم حالا می توانستیم حال باشیم" گفته بودی " آن وقت اسیر من بودی" اسیر در تقابل آزادی است و آزادی یعنی زندگی در روایت های گوناگون. در روایت من شکل رفتن است. شکل چمدان و سفر. در روایت تو شکل خانه بود و خلوت. البته در خلد تو بوی برنج زعفرانی بود و ران مرغ و لابد چند بچه. همین رفتن اما دلتنگی می آورد. دلتنگی در معنای مرگ. مرگ فقط یکبار اتفاق نمی افتد. شیون هم. مرگ در زندگی است عزیزم. در همین دیدار. در همین می بینمت های پشت سیم. بی سیم. می زنیم سیم آخر. آخر اما در همین معناست. در بی معنایی زندگی که در دل مرگ نهفته است. در مرگ این دیدار. در مرگ این کلمه. در مرگ نویسنده ِهمین کلام که مرگ در سخن را هم پذیرفته. تو معنای مرا دیگر بار در میان این کلمه، جمله و سطرها می یابی. در شعرهایی که به تو نمی رسند و مرا جاودانه می کنند در باران. در شعور این کلمه که در خودش مرده است. در همین قارقار کلاغ و نیامدن سه شنبه و پنج شنبه ات. من اما با همین رگبار تند و هوای ابری خیلی دلشادم. می دانم که چند روز در این شهر لعنتی، تو مرا به یاد می آوری. فریبا مرا در طعم کاری و رستوران هندی و همین باران که الان دارد در شعر او می بارد. او هم که الان دارد این سطرها را می خواند مرا در باران با کلاه و شال سبز می یابد آشفته و شیدا. بر می گردد از آینه که حالم را بپرسد. من اما در همین کلمه حال مرده ام. در طعم قهوه و دیدار فردا.

اگر در کافه زیر دریا دیدمت، در آجر سنگی قرمز آن کتابخانه مدهوش با طاووس هایی که در نگاه تو پلک می زنند برایم قهوه و سیگار سفارش بده و به رسم طروات باران شعر بخوان. چند نغمه و ساز و تنبور هم بیاور که با سنجاب های زیر زیزفون برقصیم. من اما میانه راهم. میانه چمدان و قفل این دیدار. تو مراقب خودت باش  عزیز روزهای ماضی، در آفتاب های بی دریغ لس انجلس.

 

شیدا محمدی
سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸

سور اخ

 

 

اینکه حرف

حرف می زند در من

هولی است در تاریکی.

...

ادامه این شعر را در رندان شماره ژانویه ٢٠١٠ بخوانید.

 

شیدا محمدی
یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸

دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد

 

 

 

از پشت همین پنجره های دل گرفته سیمانی به دست و پای سنجاب خیس نگاه می کردم که " وقت" را زیر آن زیزفون خاک می کرد. رفتم به گاه همان عکس که در همان شعر ماند.

راست است که باز سازی یک خاطره دیگر ماهیت واقعی خاطره را ندارد چرا که در هر بازسازی تکه ای از واقعیت را تحریف می کنیم و در این تحریف، من نمی دانم " وقت" را کم می کنیم یا " خودمان" را. چرا که این خود دیگر آن خود قبلی نیست و در این خود ِ تنها، دنبال خودی می گردیم که شاید روزی بیخ ِ آن حال قشنگ گیر کرده بود. زیر همان زیزفون که آفتاب را دزدیده بود.

 

از آخرین بار که دلتنگ بودم و در کلمه گریسته بودم، با خودم عهد کردم دیگر در جادوی گفتنش گیر نکنم. چرا که گفتنش با کسی که با داس از یاس سخن گفته، آب در هاون کوفتن است. اما این " وقت" وقت دیگری به ما نمی دهد. افسوسم آمد که در آستانه تولد، که تولد دوباره زمستان و بیشه این سال خشک است، نگویم که سخت دلتنگ بودم. شاید هم بر می گشت به تحریر دوباره مرد دوسیلابی. مردی که هنوز برایش نامی در خور پیدا نکردم. اما این داستان مرا سخت در خود می پیچد. آنگونه که مولانا را در عاشقی. و حیفم آمد که این همه کلمه و وقت در اختیار ما بود و ما آن نکردیم که آن به.

 

_ تو دلت نمی گیره ؟ دلت برام تنگ نمی شه ؟

_ چرا کوزه ! اما وقتی به اندازه من زندگی کنی. هی بیایی و بروی ؛ هی از دست بدهی ؛ می فهمی همه زندگی یه آهه. یه آبه. باید فقط زیارت کرد. باید فقط نگاه کرد. می فهمی چی می گم ؟ می فهمی کوچولوی من ؟

لبهایم آویزان می شود. بغض گلویم را خفه می کند. آفتاب دیگر از سرانگشتان خدا می پرد .


 

با این همه از آخرین گفتار که در همان گفتار و وعده ماند، دانستم که این میثاق را دیگر عهدی نمانده است نه به وقت و نه به بخت. با این همه گناه از همین کلمه بود.

در اضطراب این کلمه، اضطراب یک دلتنگی است. دلتنگی از جنس شاعر. در شعر، اضطراب هست. همان اضطرابی که همراه آفرینش است. اضطرابی که از ایستادن روبروی چیزی دست می دهد که هنوز شکلی ندارد، چرا که خودمان باید به آن شکلی بدهیم. در اضطراب شاعران، خطر معنی ندارد. تهدید حاضر نیست. تنها هراس هست، هراس مقدس، در تعهد به آن چه ما را به فراتر از خودمان بر می کشد، پرتابمان می کند، وادارمان می کند که بیش از انسان باشیم.

کولانی پدیدار شناس می نویسد*: مفهوم ترس را نمی توان از خطر، تهدید، نیاز به حفظ یا کمک به چیزی جدا کرد. در واقع وقتی شاعر از اضطراب آفرینش رنج می کشد، نمی توان به سادگی نتیجه گرفت که خود شاعر به واسطه ی شاعری حفظ می شود. بلکه این کلمه است که به واسطه ی شاعر حفظ می شود و اگر شاعر هم روزی ماندگار شد، برای آن است که کسی زندگی خویش را خواهد یافت که آن را پیشاپیش از دست داده است و از هرچه مانده در زمان دست کشیده است. و هولان در شبی با هملت می گوید"پس شاعر از شعر بزرگتر است". و من در این بزرگی بس درد دلتنگی می بینم. دلتنگی از عشق می آید و عشق در سرزمین فلسفه، در سرزمین قد و متر و اندازه جا ندارد. آنگونه که شاعران در شهر افلاطون. و این همه مرا می برد به جمله اول داستان ِ "مراکش دور است". آنجا نوشته ام:

" ده روز از شیطان مرخصی گرفته ام تا با مرد دوسیلابی باشم." مرخضی از شیطان؟ ده روز؟ چرا ده روز؟ چرا شیطان؟ مرد دوسلابی؟ همه اینها را من از خویش و تو از راوی می پرسی. من در همه ذهنم که می کاوم شیطان در شعر و کارهایم حضور چندانی ندارد مگر در این داستان و شعر " در کوچه های ماهوتی" اما در هر کدام از آنها با میزان می آید. میزان ِزمان. و زمان برای من همان هیولایی است که اساطیر ما از ضحاک ساختند. ضحاکی که به تعبیر شاملو و به استناد به ابوریحان بیرونی، کسی بود که کاست های طبقاتی را شکست و یک نظام سوسیالیسم بنا نهاد. از آن پس آن ماران ِ بر دوش ضحاک که در همان قصه کهن، حالا به اژدهایی که در دماوند زندانی است، تبدیل شده، به دنبال شاملو و هر تفکر متفاوت و ضدی که با این دیو ساخته شده می گردند در پی نیش. در پی خوردن مغز جوان. اما شیطان برای من چون ضحاک برای شاملو، از جنس دیگری است. آنگونه که در عشق حلاج شکل دیگری است. آن حفاظ و محافظه مولانا را ندارد. از عرفان و صوفی گری ایرانی که دلالت بر قرآن و اسلام دارد به شکلی گریخته. یعنی مذهبی که رقیق شده برای شکل دیگری از متابعت و بالطبع پذیرش ولایت. ولایتی که در خویش عشق ندارد. حکم دارد. این مرد دوسیلابی هم حکم دارد. عشق دارد به گمان تو؟

*بازخوانی ابن عربی از قصه ی خضر و موسی، ایجاد شکافی روشن در قاعده ی متابعت است. در این بیان،خدای را بندگانی است که حتی انبیا انکارشان می کنند. سلوک و رفتارشان بر قاعده ی متابعت نیست. به این قاعده وقعی نمی گذارند. فراتر از متابعت می ایستند. ابن عربی، حلاج را از این بندگان می داند. اما به تقلید از سقراط، و در حمایت از نظام قواعد شهری، قتل حلاج را تایید می کند. ابن عربی، آشکارا بیان می کند که قصد درافتادن با نظام های سیاسی را ندارد و به حکمیت صفین تن می دهد... حلاج اما جز این می زیست و هراسی نداشت که در میانه ی تابستان با اژدها شراب بنوشد. این عربی، از عواقب شراب نوشی با اژدها سخت بیمناک بود...در هزار و یک شب، ابلیس اژدهایی است زاده ی دوزخ، و دوزخ خود در شکم اژدهای دیگری نهان است. همین اژدهای مخوف، در پیش احمدغزالی، عین القضات و حلاج، موحدترین موجود هستی است. مبتلا به خوی عاشقی است. و حلاج، در مستی همپیالگی با اژدها به سوی چوبه ی دار می رود. این جسارت، پس از مغول نظیری نیافت تا در اعصار مدرن، احمد شاملو ضحاک را از دماوند احضار کرد تا در مبارزه ای دیگر از نفس اژدها مدد بجوید.

حلاج خود نیز پس از مرگ به قلمرو اژدها قدم نهاد تا چون خضر و ابلیس بر سینه ی قاف زندگی از سر گیرد. می گویند، پس از مرگ حلاج، دجله، خشمگین شد و دور نبود تا بساط شهریان برچیند. چاره در آن بود که خاکستر حلاج را در آب بریزند تا آرام گیرد. خوش دارم که خیال کنم، خشم دجله، خشم هم پیاله ی حلاج، اژدهای میانه ی تابستان است. خواه، خدایی عاشق باشد این اژدها، خواه ابلیسی دلباخته که این هر دو در شطح مستانه ی حلاج، هم اویند.

آن یار کزو گشت سر دار بلند     جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

شیطان و حلاج هر دو یکی اند، چرا که هر دو رانده فلسفه و مذهبند. افلاطون از آن رو شاعر را از مدینه فاضله خویش می راند، که او با ابزار کلمه دست به گریبان است و کلمه، گفتار است و افلاطون می خواست فلسفه را به گفتار نزدیک کند. همانگونه که مذهب، کلمه را از انسان می گیرد و به دست خدا می دهد.

" در ابتدا کلمه بود. و کلمه نزد خدا بود. و کلمه خدا بود" و قرآن قدرت معجزه را از شعر می گیرد و به آن رنگ سحر و جادو می دهد، چرا که می خواهد به کلام خویش رنگ اعجاز دهد. شاعر اما از این همه رها است. چرا که در شعر روح رهایی است و شاعر در خویش آزاد است، چرا که به دنبال قدرت نیست و قدرت در اثبات خویش می آید و شاعر در پی ثابت کردن خویش نیست. او در پی رهیدن از خویش است. چنان که شمس می گوید:

"این قدر عمر که ترا هست در تفحص حال خود خرج کن در تفحص عالم چرا خرج کنی. شناخت خدا عمیق است؟ عمیق تویی ! اگر عمیقی هست تویی!" و من در شیطان به شکلی در پی شاعرم و شاعر در پی آزادی و آزادی جز که در عشق نیست. این تنها شوریدگی است که مرا به شوق می آورد و نبودش چنان دلتنگم می کند که گویی ضحاک را با آنهمه قفل و مسمار بر دماوند بسته اند و ته چاهی مخوف و تاریک زندانی کرده اند و با این همه وحشت بانگ بر آوردن او لرزه بر دل زمین می اندازد. زمین من هم جز با باران عشق، خیس نمی شود.


هرچه گویم عشق را شرح بیان 

   چون به عشق آیم خجل باشم از آن

 

گر چه تفسیر زبان روشنگر است  

 لیک عشق بی زبان روشنتر است

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت 

شرح در عشق و عاشقی هم عشق گفت

 

خود قلم اندر نوشتن می شتافت  

چون به عشق آمد قلم برخود شکافت

 

به زیارت دریا و زیزفون رفتی، سلام سنجاب های خیس را هم برسان. حالا سلانه سلانه سال تمام می شود و ما نیز هم.

بدرود بامداد خمار

*شبی با هاملت، ولادیمیر هولان، ترجمه ی محسن عمادی

* محسن عمادی

 

شیدا محمدی
یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

روزهای شبیه تنهایی، روز اول مهر و شهروندی

روز جمعه ساعت ۴ صبح به صدای در پارکینگ همسایه بغلی بیدار شدم. صدای دلخراش این کرکره ها که مثل دست و پای من دائم باز و بسته می شد و از دری به در دیگری می غلتید. ساعت شماطه داری را  که روی ساعت ۶ کوک کرده بودم، زنگ نخورد و به لطف همسایه ها، بیدار ماندم تا آن موقع.

بعد در گرگ و میش هوا، چایی دم کردم، صبحانه خوردم و به قول قاضی در مهمترین روز زندگیم! به تنهایی به سمت (Downtown Los Angeles) حرکت کردم. به گمانم مرکز شهر لس انجلس در مقایسه با مرکز شهر سانفرانسیسکو و سن دیگو  (San Diego and San Francisco) زشت و ناهمگون است. خیابان های یک طرفه، ساختمان های نو ساز با معماری مدرن در مقابل یک مرکز خرید قدیمی مثل بازار تهران و بلبشوی بی خانمان ها و پیش از این یکی از مراکر خطرناک جرم و جنایت، این قسمت شهر را به یک تاریخ و فرهنگ متفاوتی با دیگر قسمت های شهر تبدیل کرده است. در قیاس با شهر زیبا و چند ملیتی و خانه های دلگشا با معماری گوناگون و این آفتاب زیبا و سخاوتمند که هر روز بر دل اقیانوس آرام می تابد، تضاد غریب به این شهر بخشیده، مثل مردمانش که اینگونه ناهمجنس با هم زندگی می کنند.

ساعت 7 صبح، باز هم ( Freeway) شلوغ و پر ترافیک بود. تمام مسیر به  آهنگ " If only you knew) (Tarkan) گوش می دادم.

http://www.youtube.com/watch?v=zT4TZY-GIn4&feature=related

ساعت 8 به سختی محل را یافتم و پس از یک صف طولانی اما منظم و سریع( صف های منظم و آرام اینجا که به همراهی پلیس انتظامات است، قابل مقایسه با صف های آشفته و پر درگیری و پارتی بازی ایران نیست) به محل اجتماعات بزرگ وارد شدم. انبوه مهاجرانی که امروز برای قسم وفاداری به کشور آمریکا در آنجا جمع شده بودند، هندی و آسیایی بودند، پس از آن مکزیکی ها. چند خانم مسلمان محجبه هم در جمع به چشم می خورد. چند مرد یهودی با کلاه هم همین طور. کمتر ایرانی دیدم. بعد از امضای برگه و تشریفات اولیه، بالاخره ما را نشاندند روی صندلی هایی که در آن سالن بزرگ ردیف شده بود. من آخرین ردیف چیدمان ها بودم اما در صندلی های جلو نشسته بودم. یک بخش بزرگی مخصوص همراهین و مهمانها بود که دائم از شهروندان جدید آمریکایی عکس و فیلم می گرفتند! من تنها بودم. رفتم میان صندلی ها. یک زن و شوهر جوان اروپایی کنار من بودند که خیلی هیجان زده و خوشحال می نمودند. سمت چپم هم یک زن تنها بود! خوشحال شدم که یک نفر مثل خودم در میان جمع هست. دیدم صورت پرسشگر و دلخوری دارد. از او سوال کردم :

- اهل کجایی ؟ گفت : رومانی. گفتم خوشحالی که امروز شهروند می شوی؟ با دلخوری گفت:

- وقتی گرین کارتم را از من می گرفتند خیلی ناراحت شدم. دلم نمی خواست آن را بدهم، اما از من گرفتند. بعد شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت:

- روز اول که وارد آمریکا شدم خیلی خوشحال بودم، بخصوص وقتی کارت سبزم را دریافت کردم. حالا...بعد کمی شانه هایش را به علامت بی تفاوتی بالا انداخت و ادامه داد، مهم برایم سفر به رومانی بود. حدود دو سال پیش.

با هیجان گفتم: چه خوب که می توانی به کشورت سفر کنی.

با تعجب از من پرسید: مگر تو نمی توانی؟

گفتم : نه!

گفت مگر اهل کجایی؟

- ایران!

_ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

بعد کمی سکوت کردیم. گفت:

- اما وقتی من رفتم رومانی، بیشتر از دو هفته نتوانستم بمانم. خیلی فشار رویم بود. اوضاع به هم ریخته است. شرایط سخت زندگی. می دونی هیچ جا با آمریکا قابل مقایسه نیست. وقتی اینجا زندگی کنی، دیگر نمی توانی با استانداردهای دیگر کشورها، حتی کشور خودت کنار بیایی.

- گفتم: شاید اما اینکه حق انتخاب داشته باشی و آزادی اینکه انتخاب کنی شهروند چه کشوری باشی و چگونه به قوانین آنجا پایبند باشی خیلی مهم است. برای شما که می توانید به سرزمین مادریتان سفر کنید، گرفتن این آزادی را نمی فهمید. آن هم به جرم مخالفت با قوانین ضد انسانی یک حکومت.

میانه صدایم با ضربه قاضی و فرمان ایستادن در مقابل پرچم آمریکا و گذاشتن دست راست روی قلب، قطع شد. بعد از هر جمله قاضی، ما باید تکرار می کردم. زن و شوهری که سمت راست من بودند، با حرارت و تمرین از قبل ،تند تند جملات را تکرار می کردند. زن رومانی هیچ نمی گفت. یک پوزخند داشت و به جمع با تمسخر نگاه می کرد.

وقتی دوباره نشستیم، پرچم آمریکا را به دست ما دادند و مارش پرچم نواخته شد و اعلام شد که باید بایستیم و باز دست راستمان را روی سینه بگذاریم و همراه سرود، بخوانیم. باز هم زن و شوهر با حرارت خواندند و زن رومانی ساکت ماند. وقتی سرود تمام شد و همه دست زدند، مردی پشت بلندگو آمد و تبریک گفت و از شهروندان جدید خواست که پرچمشان را تکان دهند.

زن با دلخوری نگاهی به من کرد و گفت:

_ یاد حزب کمونیست می افتم. آنجا هم باید پرچم سرخ را دائم تکان می دادیم و هورا می کشیدیم. همه سیستم ها به یک شکل عمل می کنند، فقط شکلشان فرق می کند.

گفتم : مگر الان نظام جمهوری ندارید؟

- با تمسخر گفت، ظاهرا بله اما همه اش بوروکراسی است. در حقیقت ظاهرش عوض شده، اما همان نظام دیکیتاتوری است.

گفتم : مثل ایران. شاه را بیرون کردند، خمینی و خامنه ای نظام شاهنشاهی اسلامی تاسیس کردند.

تلفنش زنگ زد و به زبان رومانی تا پایان انتظار ما برای دریافت برگه، حرف زد. مرد باز پشت بلندگو رفت و اعلام کرد که پیام تبریک اوباما را پخش می کنند. باز همه دست زدند. چراغ ها را خاموش کردند و پیام تبریک "اوباما" پخش شد. چهره و وقار او را دوست دارم. بخصوص آنکه خطیب خوبی است. راستش خوشحال بودم که در زمان "بوش" این مراسم اتفاق نیافتاد. از او که شباهت عجیبی به سیاست های حاکمان جمهوری اسلامی دارد، به شدت متنفرم. تبلیغات و حمایت مذهبی اش، جنگ طلبی وحشایانه و لطمه جبران ناپذیر به اقتصاد داخلی و جهانی، استثمار مردمان خاورمیانه بخصوص عراق و افغانستان و آن هم از سخنان مزخرفش که بی شباهت به احمدی نژاد نیست. جالب است بدانید که او در سال 2008 به عنوان منفورترین رییس جمهور آمریکا شناخته شد و طبق آمار مجله (Darade) که هر ساله نام ده تن از دیکتاتورهای جهان را به چاپ می رساند، نام جورج بوش به عنوان رهبری خودکامه یاد شده بود. زیرا که او با اعمال سیاست هایش، حق شهروندان خود را زایل می کند. امسال هم "ولادیمیر پوتین "رییس جمهور روسیه به عنوان دیکتاتور انتخاب شد. اگر چه سیاست های اوباما در حمایت از جنگ ادامه سیاست های بوش بود و وعده های انتخاباتی اش مبنی بر خاتمه جنگ در عراق و بیرون آوردن سربازان آمریکایی از آنجا و نیز بستن زندان دهشتناک گوانتامانا به انجامی نرسید و یک بار دیگر مثل زمانی که خاتمی با سخنرانی های زیبایش وعده آزادی و گفتگوی تمدن ها می داد و با به قدرت رسیدنش، آمال همنسلان مرا با بستن روزنامه و کشتن و دستگیری دگر اندیشان و مهاجرت روز افزون نخبگان، نقش بر آب کرد. در راه مثل روزی که اوباما رییس حمهور شد و از شادی در اتاق تنهایم، گریستم، گریستم. فکر کردم چند بار دام نهادی و تهی یافتی ...

بعد از یک ساعت، کارتم را دریافت کردم و از میان هلهله و فلاش دوربین ها و تبریک ها خارج شدم. با سر به زن رومانی که هنوز داشت تلفنی صحبت می کرد تبریک گفتم.

 

شیدا محمدی
پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸

صدای سکوت

این روزها توی گوشم دائم صدای تلفن می آید. وقتی زیر دوش آب هستم، صدای شر شر آب با موسیقی تلفن در هم می آمیزد. صدای آب را که قطع می کنم، صدای تلفن هم قطع می شود. به سراغ زنگ که می روم خاموش است. هیچ خبری نیست.

این روزها توی گوشم دائم صدای تلفن می آید. وقتی مسواک برقی روشن است. یا در حال ریختن لباسها در ماشین لباس شویی هستم. حتی وقتی صدای گوشخراش در پارکینگ می چرخد و این کرکره های زمخت روی هم می چرخند ..می چرخند تا دوباره قفل شوند، باز صدای تلفن می آید.

وقتی کتری را روی گاز می گذارم و یک پیمانه چای می ریزم توی قوری و صدای ریزش آب روی برگ های سیاه چای در سفیدی آشپرخانه می پیچد، باز صدای زنگ تلفن در می آید. می دوم. باز سکوت است و صفحه تلفن سیاه.

خسته می شوم وقتی در خواب باز صدای زنگ دلهره آور تلفن در گوشم است. حتی وقتی دارم به صدای " تارکان" گوش می دهم و فکر می کنم ماشین کنده می شود از جاده و ما با هم می رویم دورتر از آسمان، باز صدای تلفن همه شادی لحظه ام را خراب می کند. ضبط را خاموش می کنم. گوشی را بر می دارم. نگاه می کنم. تلفن ساکت است. ساکت ساکت.

شیدا محمدی
چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸

نیک من

این روزها، برای من خیلی بهاری است. با اینکه این بهار تنها با چند شاخه گل مریم به دیوارهای سیمانی من مهمان شده، اما عطرش که پس از ریزش زیبای باران چند روز پیش، و آفتاب همین چند لحظه، قبل از صدای مرغان دریایی در خانه پیچیده، از فشار این دیوارها و تصویر تنگ آسمانی که پیدا نیست، می کاهد.

اما بهار کمی نرم تر، عمیق تر و شادتر در دلم هم آمده. آن هم با صدای نیک. فکر می کنم، مارکز گفته بود که پدرها وقتی دستشان قفل انگشت فرزندشان می شود، دیگر تا پایان عمر، دل در بندند. برای من این انگشت شکل دیگری بود. وقتی نیک موقع شیر خوردن، انگشت مرا محکم با دستان کوچکش فشرد، فکر کنم برای همیشه دل مرا اسیر خودش کرده است.

من اما پیش از فشار انگشت او، برایم سخت بود که عشق عمیقم به لیلا را با او که حالا فرزند زیبایش هست، تقسیم کنم. شاید بگویی چقدر خودخواه! اما صادقانه بگویم که تصورم این بود که عشق ظرف کوچکی است، ولی لیلا با آن لبخند عمیق و نگاه پر مهر، اما نگرانش همواره می خواست به من اطمینان دهد که این عشق گسترش می یابد، کم نمی شود.حالا نیک در آغوش من، مثل لیلا آرام می شود.

من به النگوهای رنگینی فکر می کنم که بابا از مشهد برایم گرفت و من با آن سارافون کوتاه قرمز و بلوز سفید چقدر در عکس ۴-۵ سالگی تپلی و سفیدم و دست لیلا که دراز شده روی دست من. دارد النگو ها را از دستم می کشد. در عکس دیگری ، من دارم همه را به او می دهم، به اضافه همه آنهایی که خودش داشت. فقط سه تا النگو قرمز را برای خودم نگه داشتم. من همیشه عاشق قرمز بودم.

 

 

شیدا محمدی
پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸

Nia

به اصرار و آشنایی Nica، با برنامه "Nia" آشنا شدم. می گفت:

You have taken so many  serious courses this term,  it's better if you take one class for fun and exercises.

 من هم یک روز با او رفتم سر کلاس و با "Kathy" آشنا شدم. زنی میانسال با اندامی کشیده و لبخند شیرینی که هیچوقت فراموشش نمی شد. کمتر زنی را به روشنی و سبزی او در زندگیم دیده ام. آنقدر انرژی اطرافش مثبت و گرم بود که در غمگین ترین و بدترین حالت هایم وقتی او را می دیدم، شاد می شدم.

اواسط نوامبر برای پروژه پایان ترم، گفت که باید گروهی کتاب درست کنیم و به جزنوشته، احتیاج به عکس و فیلم هم داشت. قرار شد هرکس نقطه نظرش را درباره این برنامه بگوید. "Nia" برای من فراتر از مدیتیت بود. یک ریتم موزون بود بین بدن و فکرم. موسیقی های زیبا و نادری که کتی انتخاب می کرد، فراتر از وجد بود. یک روز نیمه از خودم، به کلاس رفتم. تنها روز بارانی شهر بود. باران مرا شوریده می کند. موسیقی آن روز کتی هم عجیب بود. تا در را باز کردم گفت:

What a beautiful rain-

انگار شمس در طریقی ملایم در او می زیست. نه! شاید هم به عرفان آمریکای لاتین نزدیک تر است او. وقتی موسیقی را شنیدم، رهیده شدم. یکدفعه گفت:Free dance-

دراین زمان هرکس به صدای طبیعت درونش گوش می دهد و به سازاندامش اعتماد می کند. یکباره مثل رود رها شدم. مثل آتش در خودم زبانه کشیدم. هی چرخیدم. واله..دیوانه...رها...همه گنبد های فیروزه ای در من چرخ می زدند. همه مناره ها در گلویم بلند شده بودند و همه صداها انگار از حنجره ام بیرون نمی زد. شکل سکوت می شد که در موسیقی می ریخت. صدای اذان همسایه عربم شده بودم. کتی انگار فهمیده بود که حال عجیبی دارم. یک دوربین دستش گرفته بود و همه آن 5 دقیقه را که من روی موجها سوار بودم، از من عکس گرفته بود. هفته پیش صدایم کرد و عکسها را نشانم داد. یکی را او پسندیده بود برای کتاب که می گفت:

 your face is glowing _

و من عکسی را انتخاب کردم که موهایم آشفته، هنگام چرخش روی بازو و صورتم ریخته بود. کتی گفت:

"In this picture, your face is fuzzy" -

گفتم: "اما شیدایی در آن پیداست" خندید و همان را امروز دیدم روی عنوان نام من برای کتاب انتخاب کرده است.

مطلبم را که نوشتم برایش فرستادم. بلافاصله جواب داد که خیلی لذت برده و خیلی روی او تاثیر گذاشته است. از همه ما خواسه بود در کلاس درباره همان متن صحبت کنیم. نوبت به من که رسید گفتم: من در سرزمینی بزرگ شدم که شاید برای شما خیلی دور و دیر باشد، اما به لطف اخبار این ماهها، حتما اسم ایران به گوشتان خورده است! در کشور من که سیاستش گره خوردگی عجیبی به مذهب دارد، تمام قوانین اسلامی است و دراین قانون من به عنوان یک زن باید حجاب داشته باشم.این شکل ظاهر قضیه است که باید درهرمکان عمومی، همه مو و اندامم را بپوشانم...بپوشانیم. در محل عمومی نمی توانم..نمی توانیم، آواز بخوانم...نیم، برقصم...برقصیم، حرکات موزون انجام دهم...دهیم، با مردی که دوست دارم نمی توانم راه بروم، او را ببوسم، بخندم...و در معنا از کودکی با کتاب های درسی و فقهی به ما یاد دادند که اندام زن شرم آور است و حس نفرینی گناه را در ما به عنوان یک زن ِ رشد نیافته بارور کردند، آنچنان که بلوغ و ترکیدن اندامم...انداممان، نفرت انگیزترین حادثه آن سالها بود. من و نسل من با این حس رشد یافتیم و یقین دارم ما حتی در خلوت ترین کنج زندگیمان، حتی با مرد زندگیمان هم احساسی از شرم و درد داشتیم و داریم. این حس با من بود تا وقتی به آمریکا مهاجرت کردم. در اینجا شکل دیگری از یغما و استثمار را تجربه کردم. زنی که در محل کار، مدرسه، خانه، فروشگاه می بینم، گاهی به مراتب جدی تر، منظم تر و پایبندتر به اصول اخلاقی و خانواده نسبت به سرزمین من است. حتی زنهای مذهبی اینجا، به واقع به آنچه می گویند باور دارند. آنچه اینجا در زندگی واقعی لمس کردم بسیارمتفاوت بود از آنچه در هالیوود و مدیا تبلیغ می شود. در مجلات و فیلم های اینجا، زن به عنوان برده سکسی مورد بهره برداری قرار می گیرد، و همه همٌ و غم زنها و مدلها، چربی اطراف شکم و اندازه دور کمر ...است. در آمریکا هم، زن به نوعی سانسورمی شود و ما هیچوقت چهره واقعی او را که درگیر مخارج سنگین خانه و بچه داری و رانندگی و درس ...است نمی بینیم.

در همین موقع "Judi" یک مجله از کیفش درآورد که اسمش یادم نیست، اما از همین مجله های مد و زیبایی که عکس 20 مدل برهنه، که همدیگر را سخت در آغوش گرفتند را چاپ کرده بود. قصه زنها این بود که یکی از آنها که به علت سزارین، جای عملش پیدا بود و چربی اضافه داشت، از اینکه این قسمت از عکس را ببرند،امتناع می ورزد و با این حرکت شجاعانه، دیگر مدل ها هم به یاری او می شتابند و می گویند خسته شدند از این فشار و استرس استودیوها و تهیه کننده ها که از قسمت های ناقص! آنها برای مدل شدن دائم ایراد می گیرند و آنها را درفشار می گذارند. و گفته بودند، پیری و چروک پوست حقیقت است. افتادگی سینه، پهلو و باسن...حقیقت است و هر کدام درموقعیتی نشسته بودند که عیب اندامشان پیدا بود و با این همه چقدر زیبا بودند. حالا برای من، به عنوان زنی که از شرق می آید و با فرهنگ غرب هم آشنا شده، یافتن یک تعادل و ایستادن در اِستوای ِ وجودم چقدر بزرگ و زیباست. کلاس غرق تحسین و تفکر شد.

 امروز بعد از خستگی بسیار جابجایی و تا به تا شدن میان کارتون ها و باز و بسته شدن میان خاطرات و جا باز کردن میان اتاقی کوچک و تنگ و روبرو شدن در آینه با خودم و ناپیدا، رفتم کلاس. همیشه باز کردن یک نامه مرا مثل بچه ها شاد می کند. غافلگیری گرفتن یک بسته خوب، مثل کتاب "روشنک" در این روزها سخت دلشادم می کند.یا همین امروز که کتی صدایم کرد و مرا در آغوش گرفت و یک بسته بنفش زیبا به من داد وگفت:

_ تو امروز شکل بهار شدی. همه لباسهایت بنفش و صورتی اشت.

گفتم: مثل کاغذ کادوی تو.

هر دو خندیدیم. این اولین بار بود که از استادم هدیه می گرفتم. یک کارت زیبا هم رویش بود. برایم نوشته بود:

Sheida,

I hope for you a beautiful journey as you continue to discover the beautiful woman that you are, in peace, love and dance.

 در میان کاغذ کادوی بنفش هم، یک تی شرت صورتی بود با آرم "Nia" که رویش نوشته بود:

I love my body.

 

شیدا محمدی
چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸

کارتون های خالی غروب

از وارونه کلید که می گذرم، لبخند می زند. می گوید:

I really miss you_

Me too_

برای او فقط کلمه "Miss" است و برای من معنا و عمقی که در زبان فارسی می یابد. بعضی وقتها با همه کاستی زبان فارسی در معادل سازی کلمات جدید، فکر می کنم چقدر وسعت کلماتی مثل " دلتنگی" "غم" یا "سپاس" و "دوست و دوستی" در زبان فارسی عمیق و لایه ای است.

موهای فرش را می ریزد در صورتم و می گوید:

- What are you doing? I think you are so busy right now, ha?

سر تکان می دهم. می گویم چه بعد از ظهر دلگیری بود دیروز. می گوید: هان؟ می خندم. کارتون های خالی را نشانش می دهم. کتاب های پراکنده، سفال های رنگی و مجسمه هایم را. با محبت اندام کوچکش را رها می کند در بغلم و می گوید:

-I'm here for you.

می روم سمت قوری کوچک سفالی و از او می پرسم:

- Would do you like to have hot tea?

با میل سر تکان می دهد.

Green tea please.

تند تند دستانش را میان روزنامه و سفال ها می گرداند و تا من، موهایم را جمع کنم و بزنم بالای سرم، کلی از مجسمه ها را میان نایلون محکم پیچیده و لبخند زده است. در ساختن مجسمه هم بسیار سریع است. بعضی از ظروف سفالی را جلوی چشمانم می رقصاند و می گوید، اینها را بفروش. می گویم هنوز نمی توانم کارهایم را با کسی تقسیم کنم. گلدانها و کوزه های سبز و آبی را که بر می دارد چنان با تحسین نگاه می کند که فکر می کنم عکس نگاهش آبستره می افتد در عکس رنگها.

می گوید: تو در ساختن و پرداختن رنگ بی نظیری، این کوزه ها خیلی آنتیک هستند، انگار از زیر خاک در آمدند.

چند نت کوچک که شاگردان کلاس در میان بطری ها گذاشتند برای خرید، نشانش می دهم و هر دو از خوشحالی می خندیم. اما او هم هنوز نمی تواند مجسمه های زیبا و پر مفهومش را بفروشد. گاهی فکر می کنم نمایشگاه برای زنان دردمند و تنهای او کوچک است. حتی خانه های بزرگ و زیبا، با دستهای پر کلام زنانش غریبه اند. خودش هم با آن حجم کوچک، دل و تفکر بزرگی دارد.

خسته که می شود، روی عطر چایی پهنش می کنم. می گوید:

- Let us listen to some music.

می برمش کنار کامپیوتر و این آهنگ "Kayahan" را برایش می گذارم. مدتی با دستهای یخ کرده در دستهای مورمور من به آهنگ گوش می دهد و خیره می مانیم به نامعلوم.

 

بعد هر دو که پر می شویم، می گوید، عجیب است، نه تو زبان ترکی می فهمی و نه من، ولی چقدر پر از حس بود. چقدر قلب مرا لمس کرد.

گفتم مثل مجسمه های تو، ما به زبان مشترک دست یافتیم، این فراتر از زبان روزمره است. باز با هیجان موهای فرش را فرو کرد در بغل من. بی مقدمه گفت:

دلم می خواهد عکس های قدیمت را ببینم. وقتی در ایران بودی. یا زمانیکه روزنامه نگار بودی، ممکن است؟

به بسته رسیده ای فکر می کردم که داشت در آفتاب تنبل روی میز چرت می زد. به عکس سالهای دور. تو در پمپ بنزین خیابان زرتشت بودی، من در آفتاب دلپذیر پاییزی لس انجلس. تو گفتی شب شده است و تهران سرد. گفتم اینجا بهاری است و هوا گرم. گفتی داری می روی خانه. گفتم دارم می روم کالج. گفتی عکسها دستت رسید. گفتم آره. هر دو سکوت کردیم. من اما به تو نگفتم که وقتی عکس ها را با "نیکا" نگاه می کردم، به او گفتم، انگار من در سالهای دور این سالها را زیستم.

حرفم را انگار نفهمید ولی گفت:

- Sheida, your appear very strong woman and mature in this picture.

آهم می آمد مثل یک بعد از ظهر پر رخوت پاییزی. بعد کتاب" افسانه بابا لیلا "را نشانش دادم و گفتم:

_داشتم این کتاب را می نوشتم.

به خط فارسی که نگاه کرد گفت:

_آرزو می کنم یک روز  کتابت را به انگلیسی بخوانم، اما با این همه چقدر خط فارسی زیبا و آرتیستیک است. مثل نقاشی است. لذت می برم از دیدنش.

موزیک را دوباره تکرار کردم، گفت:

خیلی دلم می خواهد برقصم. بلند شد. من خندیدم. رفتم سراغ قوری چای. داشت جلوی آیینه تکان می خورد. من بغض کرده بودم. آفتاب داشت روی کارتون های پر، غروب می کرد. 

شیدا محمدی
شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸

برشی از فصل 17 کتاب افسانه بابا لیلا

Top of the mountain in Topanga Canyon, Oct 2009

در بسته می شود و مرد می آید داخل. درون من و پنجره و راهِ روبرو. یک پنجره دارد رو به چنارهای خیس و زرد تهران که بیشتر خاکستری است و دیگر مهم نیست کذام خیابان؟ همه جا شکل هم است و من پشت به او، مقابل اجاق گاز ایستاده ام در حال شعله ور کردن کبریتی که جرقه ای بزند زیر کتری خاموش.

دستهایش را گرد می کند، پنجه در پنجه ی من و می کشد روی خیسی حواسم و آرام آرام نوایش را در گوشم پخش می کند. " عزیزم...نازنین..." می خندد و مرا بر می گرداند رو به آینه. نشانم می دهد، چروک هایی را که پس از تو آمد و ماتیک قرمز را از دستم می گیرد و سایه بنفش را نشانم می دهد و می گوید "این"! و من که نمی دانم بدون تو، چگونه باید آراسته شد، قلم مو را روی چشمهایم می کشم، آبی ِ آبی و او لبهایم را بنفش می کند.

از پیله در می آید مثل پروانه. تارهای تنیده اش را با بوسه می کنم، با صدا، با  هزار وسوسه ی بودن. هوس خوابیدن را در سر انگشتانش آتش می زنم و او فتیله ی جانم را بالا می کشد. صدایم می زند. فتیله ی جانم را بالا می کشد. صدایم می زند. اینبار نه از راه دور...نه از او... نه از خاطرات مرده اش. بلندش می کنم از روی تخت و ملافه های زرد و یاسهای پرپر شده که عطر تنم بود، عطر حضور و می گویم" مرا ببین، مرا همانطور که هستم ببین. همانطور که زنده ام، نه آنگونه که در چهره های گم شده در ذهنت جان می دهم." همه تنم فریاد می شود و همه ی خطوط در سرانگشتانم کش می آید و دلشوره مرا شور می زند و موج موج پرت می شوم روی او و می بوسمش، می بوسمش...

می نویسمش در خیالم. در انگشتان یخ زده ام. در گره خوردگی ذهنم و در دستهایی که باز شده در شعرهای او، در صدایش و قصه های پر فریب بودنش.

از دورها می آید. از پشت کوههایی که نمی دانم چه رنگی است؟ چه شکل و چه اسمی؟ از دورها می آید. از شاخه های نازک ترنج و نارنج و نارنگی. از سنگ فرشهای یک در میان. از قلمهای شکسته و نامه های ننوشته.

از خیلی دور می آید. از آنجایی که نمی شناسم و از تهرانی که جز در آلبوم عکس، هیچ جا ندیده ام. از خیابان هایی که آسفالت شده اند. از کوچه هایی که بن بست و از خانه هایی که خراب. از آدهایی که رفته اند، مرده اند، اما نه برای او، نه برای قصه هایش، که وادارم می کند در تنبلی مستی و شراب و خلسه به آنها گوش دهم و قلبم را چنگ می زند از دوری، از پستی، از آنچه که نیست و من چنگش می زنم، می خوانمش و می خواهمش که بیا..بیا...بیا...

و یله می شویم در خواب و خاکستر. در عطر یاس و تفاله چای. در ریختن همه ی آنچه روی میز است. در فشار و وسوسه و هراس به خواب رفتن این همه خواب. پلکش را می گشایم، از وحشت گریختن و دور شدن. دیگر کدامینمان، مهم نیست.

آیا گم شده بودم، یا گم شده بود؟ از کجا می ریخت، این همه شلاق بوسه؟ از کجا می زد، این همه موج و می ریخت روی تن من، روی حواس پریده ام؟

_ آخ...آخ...نازنین...همیشگی...صمیمی...

باز مرا می خواندبه نام، به شوریدگی، به شیدایی و من چه داشتم، جز همه ی آنچه که باید بود، که می گشت دور او، که می بایست می بود.

شیدا محمدی
چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸

چقدر دستهایم خالی است این روزها...

 

San Francisco, Modern Art, 2009

این روزها در چاه های عمیق درونم افتاده ام. چاه های فضایی. هی مرا از فضایی به فضای دیگری می برد. گاهی خودم را گم می کنم. سرگیجه های مدام...سرگیجه های مدام در این دایره. از کلمه ای به کلمه ای دیگر و هر کلمه دیٌار و عیار. هی در خودم تکرار می شوم. در نامها و یادها.

هی مادرم می شوم روبروی آینه که گُر می گیرد از انتظار. از عطش دیدار. هی گریه می کند. دلم آتش می گیرد وقتی می گوید" قسمتش از روزگار، دوری است و دیری" دلم می گیرد وقتی هی می رود جلوی باجه تا بلیط بگیرد برای لیلا که دو تایی بروند بهشت و مادر را زیر پای بهشت بیاندازند و بِه به بهشت و بهشت می نهند و بر می گردند گشت به گشت، گردن دراز و دست باریک از هر چه تاریک. دلش روشن می ماند به این چراغ که دل من نلرزد از این تاریکی، از این بیداد.

هی مادر می شوم. هی امید..هی امید..هی امید. آخ که نمی کند از دلم. دل به دل می شوم و سرگیجه های مدام...سرگیجه های مدام که به مامان نمی رسد. به این داد بیداد. لیلا تنها می ماند روی تخت و شکمش باد می کند از عشق و چقدر دست های من خالی است برای بغلش، کمکش.

می گویم بگذار این رختها را بیاویزم از چوب رختی و اتو را داغ می کنم و دستم جلز ولز می زند روی تاول ها، سرخ می رقصم. بغض می کند از آخ  من و آخیش می شود که هی تو را چه به این کارها؟

رخت ها می مانند همانجا در اتاق به هم ریخته او. که یک ناف گرد است و بوی شیر. بوی شیر. بوی شیر. می افتم روی تخت از سرگیجه های مدام این بغض. می گوید" نمی خواهد تاول بزنی" انگشت هایم اما تاول می زند. می رود دور..گله ها دور سرم می چرخند. گله ها..گله ها...گله ها...در مه. در محو. در مات. گله ها دور سرم می چرخند. بر می گردد با کاسه ای از انار. مامان پشت مرزها باز می می ماند. لیلا می ماند باز با نافی گرد و باد کرده از انتظار می  می  می ماند. چشم هایش گرد می شود روی دست من. آخ چقدر دستهایم خالی است این روزها.

شیدا محمدی
سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸

دریا دریا می ریزم از...

Tiburon,March

دریا شلوغ بود. پاپتی و لخت هی می دوید میان باد و آفتاب. هی شلوغ می کرد. باد خنده اش گرفته بود. هی می خزید زیر موج ها و تن ِ آبیش را غلغلک می داد. آفتاب اما طنازتر از این حرفها بود. تنش را کش می داد و هی می کشید روی تن ِ خیس دریا. موج ها گرم می شدند. نرم می شدند. از حالی به حال دیگر می شدند. آفتاب هی کش می آمد و موج ها سُر می خوردند روی سَرهم تا تن آفتاب را پایین بکشند، بو کنند، بمکند و بخندند. آفتاب اما سُر می خورد و می لغزید زیر ابر و دل دریا می گرفت. باد سر به سرش می گذاشت و دریا دیگر حوصله نداشت. دلش آفتاب می خواست و عشقبازی با موج ها. دلش می خواست خیس شود. خیس از این تشنگی و تشنگی و تشنگی. خیس بریزد از تن باد بیرون و یک روز بی محابا، دور از چشم باد، قبل از اینکه ابرها را صدا کند و ماهی ها خبرچینی، آفتاب را بکشد زیر پوست سردش و مک بزند تن گرمش را و بلغزند در تن یکدیگر و بروند  زیر گوش ِ گوش ماهی ها نجوا کنند، بخندند تا مروارید ها بیدار شوند، بخندند. ماسه ها سفید شوند و تن آفتاب را بپوشانند تا همین طور تشنه و خیس در بغل دریا بخوابد. خیس ِ خیس.

شیدا محمدی
سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸

گفتگوی رادیو همصدا با شیدا محمدی

گفتگوی شبنم اسداللهی در رادیو همصدا ( اتاوا) با شیدا محمدی پیرامون شعر و سانسور در ایران که در روز یکشنبه ۴ اکتبر اجرا شد. متن کامل این گفتگو را می توانید در فایل دانلود شده، گوش دهید.

در  گوشه ای از این گفتگو، شبنم اسداللهی به خوانش بخشی از شعر " عکس فوری عشقبازی" از کتابی به همین نام پرداخت و از شیدا محمدی درباره انتشار زیر زمینی کتاب و سانسور در ادبیات پرسید که گوشه ای  از پاسخ شیدا محمدی را می خوانیم.

" ...آنچه برای من مهم بود در تجربه شاعرانه زیستن، گذشتن از محدوده ها و مرزهای خود سانسوری بود و غلبه براین ترس درونی، پس از آن از سانسور بزرگی که گریبانگیر عرف و سنت ماست. و این عرف و سنت، آمیختگی غریبی با مذهب ما دارد که این مذهب به هر شکل و عنوان، بازدارنده است."

به گمانم بزرگترین قدم برای یک هنرمند، روبرو شدن با کاستی ها، محدودیت ها و بزرگی های درون خویش است چرا که به قول شمس:

همه عالم در یک کس است

چون خود را دانست همه را دانست

تاتار در توست

تاتار صفت قهر توست.

 

و برای من این صفت تاتار، " خودسانسوری" بود که در وهله اول زن بودن مرا، در وهله دوم زبان مرا و در وهله سوم شاعر بودن مرا سانسور می کرد. به همین دلیل نمی خواستم تن به این سانسور بدهم، و کتابم را به صورت افست و به شکل زیر زمینی در ایران منتشر کردم.

در ادامه شبنم اسداللهی از شیدا محمدی خواست که بیشتر درباره این سانسور و خود سانسوری توضیح دهد. و اینکه آیا این سانسور در بین هنرمندان هم وجود دارد؟

شیدا محمدی در این باره گفت:

" فکر می کنم این سانسور ریشه در عرف و سنت ما دارد و این سنت گره خوردگی عمیقی با مذهب ما. و این مذهب تنها معطوف به اسلام نیست، چرا که همه ادیان ابراهیمی با همه اختلاف ها و جنگ و ستیز با یکدیگر در یک چیز مشترکند و آن نگاه به زن است که او را نیمه دوم مرد و نیمه دوم موجودیت آدمی می دانند. در نتیجه همواره در آن سرزمین باید خودت را به عنوان یک زن ثابت کنی و این باور را بقبولانی که به عنوان یک انسان از حقوق برابری با نیمه دیگرت به عنوان مرد برخورداری. اما قوانین ما بویژه قوانین فقه اسلامی، این اجازه را به شما نمی دهد که یک زیستگاه مشترک با همنوع دیگرت به عنوان مرد داشته باشی.

و این تفاوت را جامعه از کودکی به تو می آموزد. به تو می آموزد که " تو دختری و تو پسری" و به تعاقب آن عادتها را و آداب را به تو می آموزد. و به گمانم آنچه می تواند ما را نجات دهد، نگاه کردن به این تاریخ است. تاریخ اندیشه و تفکری که گذشتگان ما در آن زیستند و مرور آن و یافتن ضعف ها و کاستی هایی که با موجودیت انسان امروز در تقابل است. و فکر می کنم این جنبش ها و فعالیت های اخیر در میان جوانان ایران بیانگر این است که آنها به این آگاهی رسیدند و در پی بر هم زدن این ناهمگونی هستند."

 

اما آنچه در تجربه شاعرانگی دریافتم این است که فرهنگ سانسور تنها در برگیرنده حکومت های استبدادی نیست اگر چه حکومت های خودکامه ای چون جمهوری اسلامی تغذیه کننده این فرهنگ و خوراک دهنده این تفکر هستند. یعنی یک سیکل معیوب که حکومت های مستبدی چون جمهوری اسلامی از آن استفاده می کنند.

اما اگر ما هنرمندان به این دریافت برسیم و به جای اینکه سوار موج شویم، به نقش آگاهی دهنده و روشنگر هنر برسیم و ردی از این تفکر از خودمان به جای بگذاریم، رسالت هنریمان را انجام دادیم و این کار میسر نیست مگر اینکه ما ابتدا از قید سانسور درونی بگذریم، سپس از حلقه ناپیدا و مرموزی که بین خود هنرمندان وجود دارد که به نوعی دچار توطئه سکوت و تخطئه کار یکدیگر می شوند. 

 و یاد بگیریم که دنیا به اندازه همه فرصت های ما، گنجایش دارد و در وهله اول خودمان را بپذیریم و در وهله دوم دیگران را و این فرصت را به یکدیگر بدهیم که در فضای متفاوت، نگاه متفاوت و تفکر متفاوت و مخالف با خودمان زندگی کنیم، چرا که در جامعه ای که همه یکسان بیاندیشند، دیگر تفکری وجود نخواهد داشت، تفکر متفاوتی رشد نخواهد کرد، و اگر ما هنرمندان همزیستی در این صدای متفاوت، نگاه متفاوت، تفکر متفاوت و مذهب متفاوت با خودمان را بیاموزیم و این فضا را ایجاد کنیم برای خودمان و دیگری، آن وقت حکومت های دیکتاتوری چون جمهوری اسلامی، نمی توانند از این حلقه های پیچیده سانسور برای سرکوب و خفقان استفاده کنند. چرا که وحشتی که حکومتی مثل جمهوری اسلامی از کلمه دارد که از تیراژ کتاب ها و روزنامه ها پیداست، بیانگر قدرت شعر و رمان است."

....فکر می کنم آدمها از چیزی مثل تفکر نمی ترسند چرا که میل آدمی همواره چرخش میان دایره عادت است، چرا که عادت به داشته ها ، آرامش می دهد و هنرمندی که منتظر می ماند تا ببیند مردم از او چه می خواهند، و پشت تقاضای مردم حرکت می کند، پیش از مرگش مرده است. هنرمندی که خود به این حقیقت دست یابد، یعنی حقیقت " آگاهی" ،می تواند منتشر کننده حقیقت باشد. حقیقتِ " آزادی" که در آگاهی نهفته است.

و ضعف هنرمند امروز این است که باورش را به توده مردم از دست داده است، در حالیکه همین مردم هستند که به راز ساده زیستن پی بردند."

شیدا محمدی
دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸

شیدا محمدی و پرتو نوری علا در تلویزیون اندیشه
شیدا محمدی
پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸

دلتنگی تاسیان

تاسیان، (  تاسیان یک واژه ی گیلکی ست به معنای دلتنگی که اغلب به سبب دوری از محبوب شکل میگیرد. "تاسه" در لغت به معنای اندوه و ملـالت است. این لغت در فرهنگهای جهانگیری، برهان قاطع و غیاث اللغاث نیز به همین معنا به کار برده شده است. و صاحب صحاح الفرس آن را فشردن گلو از ملـالت تعبیر کرده که با "تالواسه" مترادف است. دکتر معین، انتظار آمیخته به بیقراری را از معانی آن میشمارد.) نشریه تخصصی شعر زن به سردبیری مهناز یوسفی راه اندازی شد.

انتشار این نشریه را به او و اعضای تحریریه و همه شاعران زن تبریک می گویم.

Iron Flower

Creative by Sheida Mohamadi

این هم لینک صفحه شیدا محمدی است، اگر مایل به مطالعه هستید.

 

درباد

 گیسوان من

 عقربه های  فشفش و افشانِ
عقربه های ساعت سیگاری

 که تو از زئوس کش رفته ای.

 


 در باد

بزم نارنجی و گسِ خدایان
در باد

 تو آنجا
در باغ تاریک لیلیت

کت و شلوار مست و بی من

                      و ای چشم شوم بیدار شو

نفس های چنبر و سوزان

                    و ای چشم شوم بیدار شو

شیشه های گستاخ و طرار

                  و ای چشم شوم ...

 

 


و صورت من رعد و برق و کلاغ

                          و چشمهای تو مگس های وزوز        

و مروارید های سیاه من وُ این گردن وُ

                         چشم های تو وزوز                

و این پیراهن پلنگی و این پستان های بی رحم وُ

                         چشمهای تو وزوز

و این دستها وُ این گِل وُ این استخوان مطرب وُ

                     چشم های تو وزوز

و این لاله های تنم و این صبح تازه ی اینجا و ...

 

 

 


زمان!

 چشم های تو در منقار من
زمان!

 خون تو در باران
زمان!

 بوی تو در خواب های خیس و خونریز.


سایه ات حالا

ساعت شنی را بر می گرداند
سایه ات حالا

کج در کوچه های ماهوتی
سایه ات حالا

 کوه های برف آلود آن دور

سایه ات حالا

کوزه های شکسته و دیر.

 


در باد
این دست قرمز

 که چشم های سیاه مرا می خرد
گوشواره ها و سرمه دان و آینه و این دفتر پنهانی را
این دست گوشت آلود و خپل
در باد
تن تو که دیگر آتشکده ی فارس نیست

 دشت مغان نیست
بوی سیمرغ و شیر نمی دهد


و این دست قرمز

 که پرده از صورتم می کشد
تا شب شقیقیه هایم
از گریه های ماه خیس نشود.

 

شیدا محمدی

[ خانه| آرشيو | ايميـــل ]

خانه
آرشيو
ايميــل

شیدا محمدی عکس فوری عشقبازی افسانه ي باباليلا مهتاب دلش را گشود بانو


کاری از شاهین بشرا
دوات
رندان
شیدا محمدی
مانی
دکتر کریمی حکاک
عباس معروفى
خبرنامه گويا
تاسیان
شهروند
قابیل
رواق
وازنا
تمبر باطله
ایرانیان
روزنامه شرق
زنان ايران
آزادی زنان
زنان
زيتون
بکتاش آبتين
مجله ادبی اثر
پندار
سه پنج
هفتان
دینگ دانگ
خانه شاعران جهان
شاملو
سهراب سپهری
اندیشه وادبیات
نوشتا
یداله رویایی
زن نوشت
پل ادبی
بلاگ نیوز
روشنک بيگناه
مهستي شاهرخي
ماه مگ
مجله سارا شعر
والس ادبي
مانيفست
هارمجيدون
آتي بان
ماندگار
جن و پری
پیاده رو
کتاب نوشت
صحنه ها
بازنگار
عصر آدینه
شهلا بهار دوست
غرفه آخر
جشنواره شعر صلح
لغت نامه دهخدا
ماهنامه هنر
مجله امضا
مرور
هیجار
گالری رکسانا
روز
مجله دانوش
جغد
نمایه
filckr
.


کاری از شاهین بشرا
شيما کلباسي
عباس صفاری
کوروش همه خوانی
فرهاد عابدینی
حسن نقاشی
ماناآقایی
علی زرین
پرتو نوری علا
ناصر صفاریان
شمس لنگرودی
حمید رضارحیمی
مهرداد نصرتی
مادر خاک
مجيد زهري
یوسف علیخانی
مهتاب کرانشه
عليرضابهنام
كتابلاگ
مظاهرشهامت
شهرام رفيع زاده
اسدالله امرايی
بيلی و من
حسين ديلم کتولی
هنر
رضاحيرانى
وحیدضیایی
علی اکبر کرمانی نزاد
مازیار نيستاني
حسن محمودی
یک فنجان چای داغ
مهر یشت
میثم ریاحی
قاب شیشه ای
سمت دریا
سیاورشن
علی رضا معتمدی
سارا محمدی
رسول یونان
فریده دهداران
مینو نصرت
فرشید جوانبخش
امير خالقي
رويا هاي گمشده
آفتابان
گلی
مریم آموسا
کیوان مهرگان
دختر همسایه
آن سوی دیوار
امید حبیبی نیا
پویا عزیزی
رسول رخشا
هادی خوجینیان
ناگفته های ربه کا
شقایق زعفری
تمبرهای باطله
زن نارنجی



.