داستان کوتاه و رمان

رمان هدیه شاهزاده قسمت 18
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 18

روز دهم بود که آلدو و شیدا شاهین را ملاقات کردند و شیدا قسم می خورد که حتی نقطه ای از بدن شاهین دچار سوختگی نشده و از شدت سانحه هنوز چشمانش باندپیچی است و یک عمل جراحی در قسمت چپ قفسه ی سینه اش انجام گرفته ، دکترش می گوید او سلامتی خود را به دست می آورد ولی.... آهسته از آلدو پرسیدم: راستشو بگو ولی چی؟ -باورکن من چیزی نمی دونم، از شیدا بپرس. شیدا که متوجه ی این صحبت بود گفت: حسین راست میگه ما هنوز هیچی نمی دونیم شاید دکتر بعد از چند روزی گزارش کاملی از وضع جسمانی اش بدهد ولی فرد مشکوک بازجویی شده. این را بعد چند روز خبر دادند. شبی که این مطلب را شنیدم آن قدر عصبانی بودم که آرزومی کردم کاش اسلحه ای داشتم وقلبهای پرکینه ی این تفاله های دربار سابق شاه را سوراخ می کردم آنها که هنوز نمی توانند ببینند کسی به آنها زور گفته و دنیا باب میلشان رفتار نکرده. آلدو می گفت: خدایا وحشتناک است، شهروز؟ این شهروز کینه جو این بلا را سر شاهین آورده؟ او نوکر و جاسوس اجیر کرده بود تا انتقام سختی از شاهین بگیرد، به خاطر کاری که شاهین در شب عروسی اش انجام داد. خانواده ی آنها مطمئن بودند که بر هم زننده ی عروسی، شاهین بوده است و آن ننگ را این گونه با چنین بلایی شستند. خاله فخری گفت: آنها تا گاز نگیرند و زهرشان را نریزند آرام نمی گیرند. آنها جواب خون را با خون می دهند. آلدو گفت: ولی خاله ی عزیز ، شاهین که خونی نریخته بود؟ -هی آلدو چی می دونم یا خون بریزند یا نریزند یا حتی یک غرض شخصی کوچولو بوده باشد آنها این گونه جواب می دهند. شرکت شهروز را می شناختم، از جایم بلند شده مانتویم را پوشیدم. آلدو که فهمید کجا می خواهم بروم به کنارم آمده گفت: عجله نکن عزیزم، شهروز که منتظر نمانده تو بروی سرزنشش کنی او بعد از این که فهمید مزدورش برنگشته ، دانسته که او دستگیر شده، برای همین با سرعت به زیر دامن ننه اش پناه برده و قایم شده او حتما در فرانسه، از شدت ترس در بغل مامانش شیر می خوره. گفتم: فرانسه، خوب می رم فرانسه ، مامانش که در کنار پدرم زجز خوانی می کنه کاری می کنم که پدر بدونه تخم و ترکه هایش چه آدمانی نابی از آب در آمده اند و جلو چشم همان پدر آن قدر می زنمش تا..... خاله دستم را کشید و مرا نشاند: دخترم او از مهلکه گریخته، بگذار دنیا از او انتقام بگیرد، پدر تو که بیشتر از یک هفته است در حال اغما به سر می برد. از کجا اینها را خواهد فهمید؟ تنم یخ زد و مبهوت نگاهش کردم. صراحت بیانش گاهی وقت ها مثل زبان تلخ عمه پوراندخت و نگاه زشت گلتاج مهر زجرم می داد. سرم شروع به درد عجیبی کرد ، پدرم ، پدر عزیزم در حال اغماست؟خدایا آن جا در آن کشور دور چه کسانی دورش را گرفته اند و برایش دلسوزی می کنند کدامین همسر مهربانش ؟ یا شهیاد زن نما با آن بی تفاوتیش . سمانه هم که در ایتالیا است. شاید پوراندخت از این که برادرش هست واقعا مراقبت کند. ولی نه او هم از خون همان برادر است و کینه ها و غرورش نهایتی ندارند، مسلما او از این که برادرش بعد از ان همه وراجی هایش باز هم باقی ثروت را در اختیار دخترش نهاد و پسرش را خوار نمود مسلما عصبانی تر شده و محلی به برادر در حال مرگ نمی گذارد دلم می خواست پر بکشم و در فرانسه باشم، در کنار پدر، کسی که اصل و نسبش به او تکبر و اقتدار داده بود و گرنه قلبش رئوف و صاف بود او مجبور بود آن طور زندگی کند. هر کس روشی دارد. یادم می آید که در آخرین دیدارمان به من گفت دخترم، خدمت به وطن خوب است، اگر خدمتت برای ملت باشد، دعای خیر من همراه تو باد. بعد سرش را تکان داد و از صمیم قلب برایم آرزوی موفقیت کرد. پدری که از نظر من بهترین پدر دنیا محسوب می شد. مادرم عصبانی، با اخم، خاله فخری را نگاه می کرد که چگونه بدون ملاحظه با این خبر مرا دیوانه کرده است. نمی دانم چرا به مدت یک هفته این خبر را از من پنهان کرده بودند؟ سریع به سمت تلفن دویدم و بعد از تلاشهای فراوان و یک ساعت وقت تلف کردن توانستم خدمتکار پدر را پیدا کنم ، پرسیدم : جونیا چه خبر؟ از پدر بگو ، از حال اغما بیرون آمده ؟ مگه نسپرده بودم مدام با من در تماس باش؟ او بغض کرده بود : مرا ببخشید مادموازل، خیلی تلاش کردم با شما تماس بگیرم ولی نشد. بعضی ها مواظبم بودند تا خبر به شما نرسد، متاسفانه پدرتان پریشب فوت کردند، من می خواستم با شما تماس بگیرم و شما را در جریان قرار بدهم، ولی مادام گلتاج مهرشدیدا مرا از تماس با شما ممنوع کرده بودند و من مجبور شدم پسرم ژوزف را مخفیانه از مادام مامور کنم تا شما را در جریان احوال پدرتان قرار دهد شاید که بتوانید بیائید، ولی پسرم می گفت نمی تواند با شما تماس برقرار کند و با یکی از افراد خانواده تان صحبت کرده بود مثل این که خاله اتان بود، فخری خانم. به سمت خاله فخری چرخیدم ، او بی خیال پرتقالی را پوست می کند، خدمتکار ادامه داد: مادموازل شما برای چه می آئید؟ آمدنتان چه فایده ای دارد؟ دیگر پدرتان نیست که در حمایت او از افراد خانواده اش مصون بمانید، و شهروز خان داستانهای خوبی از شما نمی گوید، فعلا شما نیائید و صبر کنید بعد این که اوضاع آرام شد و آمدید، من شما را به کنار قبر او راهنمایی میکنم، خاکسپاری به اتمام رسیده و ساعتی بعد مراسمی برگزار خواهد شد. همه چیز عادی است. -از شهروز بگو ، چه غلطی میکنه و چی ها می گه؟ -مادموازل همین دیروز وقتی که از سر مزار پدرت باز می گشتیم به مادرش می گفت همه ی آن چه را که در تهران داشته توسط همکارش فروخته و می خواست به بانک برود و ببیند آیا پولی واریز شده یا نه ، و مادرو پسر خیلی از کار انجام شده از این که توانسته اند به شاهین خان درسی بدهند راضی بودند. باور کنید مادموازل من به خاطر قلب مهربان پدرتان مدام در کنارش بودم، اینها لاشخورهایی هستند که مرتب بالای سرش به پرواز در می آمدند تا بعد از مرگش تنش را بدرند، کاش پدر شما می توانست به ایران و نزد شما بازگردد یا شما این جا در کنارش می ماندید، انسان به یک مهر و محبت حقیقی احتیاج دارد ، خدمتکار پدرم با بغض و گریه تلفن را قطع کرد، هرگز حتی در مرگ مادرم این گونه نگریسته بودم، افسردگی بر وجودم غالب شده بود وجودم می لرزید و هق هق های بلند خفه ام می کرد، از زیر سنگینی این خبر و ضربه ی سخت نمی توانستم رها بشوم و پدرو مادرم مدام در کنارم بودند. شیدا موهایم را نوازش می داد، دیگران را از اتاق بیرون راند ، با گریه کم کم تخلیه می شدم و آرام می گرفتم گفتم : شیدا پرنده ی شوم مرگ بر باممان جا خوش کرده است. شیدا گفت: مرگ فلسفه ای دیگر است و زندگی و حیات حکمتی دیگر دارد و من حالا دلم می خواد چیزهایی رو به تو بگم که همیشه به نوعی مخفی اش می کردم. زمانی که تو قلب شاهین را جریحه دار کردی او را واقعا افسرده و غمگین می دیدم و روزی با شاهین وقتی که در گذشته ها سیر می کردیم و صحبت می کردیم ، او بهم گفت شیدا ، هدیه بزرگترین ضربه را به من زد او می رفت تا ثروتی را رد کند و با این کار در واقع عشق مرا بپذیرد، چون قرارمان بر این بود. وقتی همدیگر را دوست داشتیم. به ثروت پدرش احتیاجی نبود، ولی وقتی از فرانسه برگشت در فرودگاه ازش پرسیدم هدیه چگونه آمدی، چه قدر مشتاق بودم که بگوید "هدیه ی شاهین آمدم" باور کن هدیه راست می گم ، شاهین بهم می گفت شیدا، من با استقامت در مقابل بی مهری هدیه ایستادگی کردم. شیدا در حالی که گریه می کرد، ادامه داد: باور کن هدیه آن شب اولین باری بود که شاهین را گریان می دیدم من آن شب تو را بی رحم و بد یافتم. ولی بعدها متوجه اشتباه خود شدم و فهمیدم که شاهین هم اشتباه می کند. تو باید هدیه ی شاهزاده می امدی، از هر جنبه که به قضایا نگاه کنیم باید مطیع پدرت می شدی و از طرفی شاهین صد سال هم بگذرد باز تو را قبول ندارد او اراده اش قوی است ، چرا دروغ بگویم ما پریروز تو را دست به سر کردیم و بی خبر از تو ، خودمان به دیدارش رفتیم ، چطور امکان داشت این همه مدت نگذارند ملاقاتش کنیم. شاهین حالش بهتر شده و حرف می زند، او از من خواست تا نگذارم تو به ملاقاتش بروی، و من مجبور شدم مانع ملاقاتت شوم. تند پرسیدم: چی گفتی شیدا؟ یعنی اون تا این حد از من متنفر است؟ -عزیزم من نتوانسته ام تنفرش را بفهمم ولی خشمش را بعد از بازگشت تو ازفرانسه دیده ام، صبر کن من روزی برایش توضیح خواهم داد که تو چرا هدیه ی شاهزاده بازگشتی ، شاید قانع شود و کوتاه بیاید و کینه ها را از دل بیرون بریزد. من خسته و نالان از مرگ پدر و مادرم که در فاصله ای کم انجام یافته بود و غمگین از شاهین که انتقام عشقی غیرعاقلانه نه حقیقی او را به این روز انداخت ، بر روی تخت دراز کشیدم تا شاید بتوانم بخوابم. بعد از شنیدن آخرین اخبار از حال شاهین به تبریز بازگشتم. دکترها گفته بودند ضربه ی سختی به سر او وارد آمده که باعث نابینایی او شده و این نابینایی می تواند چند سالی به طول بینجامد اما می توان با یک عمل جراحی بینایی اش را به او بازگرداند. قلبم شدیدا درد می کرد و احساس بدی داشتم. هوای آذربایجان در ماه آذر بسیار سرد و سوزناک بود شب دیر وقت از دانشگاه رسیده و دچار تب و لرز شده بودم، مادرم گل گاوزبان و گل پونه را با همدیگر جوشاند و برایم آورد، لیوانی خوردم و خوابیدم . صبح پرده را کنار زدم و حیاط را نگاه کردم و با تعجب اولین برف زمستان را بر زمین دیدم. برف در بیست و یکمین روز آذرماه تمام نقاط حیاط را سفید پوش کرده بود. بعد از فوت مادرم دوباره به حیاط قبلی خاله فخری اینا نقل مکان کرده بودیم و آن جا را به پرستار قبلی مادرم و خانواده اش سپرده بودم. منظره ی برف بدیع و قشنگ بود گنجشکها با سر و صدا بر شاخه ها می پریدند و برفها را از شاخه ها پایین می ریختند، موقع ریزش برفها برزمین ذرات ریز آن در زیر تابش نور ضعیف خورشید برق می زدند، عمو یوسف بیگ داشت از سمت در کوچه برفهای حیاط را پارو می کرد و درون باغچه می ریخت، بچه ها گفته بودند که امروز دومین سالگرد مجله ی هفتگی هدیه را جشن خواهند گرفت، من داشتم آماده می شدم بروم و در جلسه ی استادان دانشگاه شرکت کنم. مادرم صبحانه را آماده کرده بود تخم مرغی را پوست کنده و به دستم داد پرسیدم: پدر کجاست؟ مادرم کمی روبرو را نگاه کرد: وای داشت یادم می رفت دخترم، رزا زنگ زده بود می گفت از آن درخت بزرگ توت که برف بر رویش باریده و منظره ی زیبای زمستان زودرس را به نمایش گذاشته یک عکس قشنگ بگیر و بیاور ، می خواهند برای روی جلد مجله آماده اش کنند. به سرعت بلند شده و به سمت حیاط دویدم. 


 
 
رمان هدیه شاهزاده قسمت 17
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 17

در دفتر نشسته بودم و شیدا با مانتوی کوتاه و کرم و با شلواری از همان رنگ، دستش را به چارچوب در اتاق قرار داده بود،با خنده ی بلندش گفت: سلام و صد تا سلام، رئیس محترم. استاد عزیزم ما از سفر ماه عسل برگشتیم بدقولی هم نکرده ایم. رزا درست ده روز مرخصی داده بود و امروز نهمین روز است. بسته ای را مقابلم قرار داد : کادوی ناقابلی است . انتخاب خودم است. آلدو راضی بود، آه ، تصمیم گرفته ام او را حسین صدا بزنم. آره می گفتم حسین که نسبت به این چیزها بی خیال است و باید یادش داد -شیدا نمی دانستم این قدر با شاهین کنار آمده ای، جنگ موش و گربه به پایان رسیده؟ خندید و دندانهای ردیف و ریزش قشنگ بود ادامه دادم: تو که این جایی ولی کاش شاهین هم بود و با هم جوابم را می دادید که از این کار چه نتیجه ای عایدتان شد. باز خندید: وای هدیه می شد، چیزی عایدمان می شد ولی نذاشتی فکر نمی کردم این کار باعث جدایی همیشگی تو شاهین بشود. بازی موش و گربه را مدتی بود که تو و شاهین به اجرا می گذاشتید ولی چه می شد کرد آخر سر گربه نتوانست این موش لذیذ را بخورد. هی لعنت به تو شاهین، یک ذره هم کارایی حسین را ندارد. فکر نمی کردم برادر سرکشم روزی این قدر پایبند مسائل عفت و عشق راستین باشد. احمق نادان. شیدا ساکت شد و من فهمیدم که شاهین همه چیز را به شیدا گفته است. بعد دقایقی سکوت چرخی زد و ادامه داد: بگذریم هدیه من در نبود تو بهترین گزارشها را تهیه کردم دو صفحه را به اماکن عمومی و فرهنگی اختصاص داده ایم و ما در این مدت ماهرانه عمل کردیم حسین که در نبود شما مدیر مسئول بود و موریس هم سردبیر، گفتند که اجازه ی رسمی استخدام من دست توست. -توطئه گری قابل اعتماد نیستی، مخصوصا که برادرت هم از این گردهم آیی ناراضی است . اگر بشنود خواهرش هم به این گروه پیوسته، دیگه چی می شه، تازه تو توطئه ها را زیرکانه انجام می دهی نمی توانم با استخدام تو مدام نگران باشم. بلند خندید و مقابلم نشست: ای وای عزیزم تو دیگه قهر تا قیامت با شاهین را پذیرفته ای این ماجرای خانواده های تو یعنی خانواده ی روستایی و خانواده ی شاهزاده ات رو به اتمام است مخصوصا که فعلا نظر پدرت نسبت به شهروز خوب نیست، ازدواج منتفی است صبرکن ببین پدرت از فرانسه دیگر چه کسی را برای زندگی آینده ات کاندید می کند. آلدو تند و سریع به کنارم آمد و صورتم را بوسید: به به هدیه ، چه روزهای خوشی را گذراندیم. چشمتو دور دیدم و یک تفریح درست و حسابی به راه انداختم که نپرس ، ببین من و شیدا در مراسم نماز جمعه ی شهر.... رو به شیدا کرد کجا عزیزم؟ شیدا گفت: اردبیل. آلدو ادامه داد : هان درست است، اردبیل، من گزارش مفصلی تهیه کرده ام تا در روزنامه ی خودمان در ایتالیا چاپ شود که حالا ریاستش به دست مورسینی است او در مورد مسلمان شدن من در روزنامه زیاد قلم فرسایی کرده و می دانم دونتی زن احمق سابقم آنها را خوانده است و حسابی مسخره ام کرده است چون فکر می کند با شرایط فعلی و جو این جا صد در صد یکی از تندروهای مذهبی و اسلامی شده ام. به جهنم بذار او قدر بخنده که از حال بره. هر چند بعید می دونم لباشو به زحمت بیاندازه و لبخندی بزنه. به هر حال مورسینی باید از این پس گزارشهای مرا از ایران به چاپ برساند، من خیلی خوشحالم که در حال تغییر دادن عقاید قلبی خود هستم در زندگی معنویات را در نظر گرفتن و به آن ارزش دادن بالاتر از چیزی هست که من در مادیات می دیدم. بعد آهسته تو گوشم گفت: البته این عقاید در کنار شیدا بیشتر از آن زمان که در نزد دونتی بودم، در وجودم جان می گیرد من هنوز هم او را قبول ندارم، شیدا می خواهد مرا به مشهد ببرد درست گفتم شیدا؟ او سرش را تکان داد: آره. آلدو اضافه کرد:خیلی شبها نقشه ی ایران را مطالعه میکنم هنوز چیز زیادی نمی دانم. او مرا از اردبیل به کلیبر برد از مناطق جنگلی اش گذشتیم او مرا به بالای یک قلعه ی قدیمی برد با دردسر بالا رفتم سربالایی تند وتیزی داشت فکرکنم دو سه کیلو لاغر شدم. شیدا می گفت آن جا قلعه ی بابک خرمدین بوده، رهبر سرخ جامگان که .. بگذریم گویا کتابی هم درباره اش وجود دارد، به نظرم خیلی جالب آمد . وقایع تاریخی کشور شماست، باید بخوانم. آره شیدا درست می گم؟ شیدا باز سرش را تکان داد، جای خیلی جالبی بود. بازویش را گرفته و روی صندلی نشاندمش: آلدو چنان از دیده هایت می گویی که انگار من یک فرد غیر ایرانی هستم و هیچ جایش را ندیده ام من هم آن جا ها را دیده ام کتاب بابک خرمدین را هم دارم بهت می دهم تا مطالعه اش کنی، حالا ساکت باش. آلدو انگشتش را بالا بد: خواهش می کنم مدیر محترم بعد از این مرا حسین صدا بزنید. خندیدم و گفتم: پس با این حساب به شما یک سال مرخصی می دهم تا همراه شیدا به ایران گردی بروید. آلدو خیزی برداشت و از روی میز به سویم خم شد: به راستی تو این کار را می کنی؟ شانه بالا انداختم : چرا نکنم؟ شیدا بلند گفت: وای هدیه تو چه قدر خوبی. -خیلی خوبم ، البته با عرض معذرت باید بگم مرخصی بدون حقوق چون به کسی مثل شیدا خانوم که هنوز کارش را شروع نکرده داره یک سال به مرخصی می ره، مسلما حقوقی بهش تعلق نمی گیره. بعد هر سه شروع به خندیدن کردیم. جای موریس در دفتر خالی بود و من آن قدر به آنها عادت کرده بودم که احساس می کردم بدون آنها قادر به انجام کاری نیستم، در همین حین که در فکر موریس بودم، رزا از آن یکی اتاق داد زد خانوم رئیس ، لطفا گوشی را بردار، موریس پشت خط هستند.حلال زاده ی اروپایی! بعد از احوالپرسی موریس می گفت: باور کن هدیه وقتی آن شب آن اتفاق افتاد نتوانستم به کسی چیزی بگویم می ترسیدم اوضاع وخیم تر شود حتی به بچه ها گفتم با رفتارشان اوضاع را شلوغترنکنند ولی حدس می زدم کار شاهین باشد اونکه با حضورش در جشن خودش را نمایش می داد، در واقع داشت همه را گول می زد البته من یکی سرزنشش نمی کنم. عشق گاهی وقتا عقل آدم را می رباید مگر مادرت به خاطر آن افسر دیوانه نشد؟ -موریس تنها عشق دخیل نبود دیوانگی در خانواده ی مادرم موروثی است پدرم می گوید شاید آینده این را ثابت کند . اگه یه روزی خاله فخری را دیوانه دیدی، شک نکن ، حالا کی می آیی؟ -باور کن هدیه بی کار ننشسته ام، یک دنیا مطالب خواندنی و ترجمه شده حتی از کشورهای دیگر جمع آوری کرده و خواهم آورد در حال گرفتن اقامت طولانی مدت در ایران هستم. البته مادرم دختری را به من معرفی کرده، دانشجوی سال آخر خاورشناسی است و در مورد ایران هم معلوماتی دارد قرار است با هم نامزد کنیم او نیز مشتاق آمدن است. هان هدیه دنیای مجله ات را خانه تکانی کن گردگیری پرهیاهویی به راه بیانداز و اضافه ها را به دور بریز افراد کارآمد تری دارند می آیند، بعد با صدایی بلند خندید وتلفن را قطع کرد. مدتی بود که از هیچ جا حرفی، خبری به گوش نمی رسید نه از اطراف تبریز نه از تهران و نه از فرانسه احساس می کردم اوضاع به حال عادی برگشته و همه در پایگاه و پناهگاه خود سنگر گرفته اند، در باغ بزرگ خانه ی جدید در کنار مادر دیوانه ام و پرستارش در حال قدم زدن بودم، این جا خانه ای بزرگ و به دور از شهر بود، خانه ای که در میان باغی بزرگ قرار داشت و من مادرم را نمی گذاشتم زیاد در اتاق محبوس باشدو هر روز او را در باغ همراه پرستارش گردش می دادیم. مادرم حالش زیاد خوب نبود. داروها او را سست و مسخ کرده بودند. زیر بازویش را گرفته و او را از میان درختان و گلهای خودرو گذراندم و فواره ها را باز کرده و برایش از ماهیهای درون حوض سخن گفتم. او اصلا نمی خندید ، رنگ چشمانش مات و گنگ در نقطه ای خیره بود و حرکت نمی کرد از پرستارش پرسیدم: چرا امروز او این قدر سست و کرخ است. گفت: دیروز دچار تشنجی شدید شده بود مجبور شدیم آمپول آرام بخش قوی تری تزریق کنیم. مادرم را در آغوش گرفتم حتی دستانش را بلند نکرد چون مجسمه ای مانده و انگار در خواب بود در آن سوی حیاط مادر و عمو یوسف بیگ نشسته و لوبیاسبزی ها ی چیده شده از باغ را تمیز می کردند، پرستار نزدیکم بود ناگهان چشمم به کبودی های گردن پرستار افتاد سریع یقه ی پیراهنش را پایین کشیده و دیدم تمام سینه و بازوهایش کبود است و در بعضی جاها خون مردگی دیده می شود خیلی ناراحت شدم و چشمانم را اشک فرا گرفت، پرسیدم: اثر نا آرامیها ی دیروز مادرم است؟ پرستار با فروتنی بسیار که سعی می کرد مسئله را ساده جلو دهد گفت: خیلی کم به این حالت می افتد اگر تزریق ها به موقع باشد دچار چنان وضعی نمی شود، دیروز قرار بو د دکترش برای معاینه بیاید، و شاید که دارو های دیگر تجویز کند ولی او دیر آمد و آمپولش یک ساعت دیر تزریق شد و ناگهان به من که در حال بافندگی بودم هجوم آورد و به سویم پریدو .... چه می شه کرد دست خودش که نیست، سپس دچار تشنجی شدید شد ولی حالا شکر خدا آرام است. پرسیدم : تو چند سال داری؟ -سی وهشت سال. -چرا ازدواج نکردی؟ -من پدرو مادری دارم که وضع چندان خوبی ندارند مادرم پنج سال پیش در انفجار گاز دستی سر تا پا سوخت او را به دست چه کسی بسپارم؟ -تو که مدام اینجایی کی از او مواظبت می کند؟ -کما بیش می تواند کاری انجام دهد و فعلا پدرم هست و خواهر محصل دیگری دارم، فعلا من نان آور خانه هستم. -از این که روزگارت را این جا می گذرانی ناراحت نیستی؟ -اگر باشم چه کار کنم ؟ تازه من به این خانم که روزگاری زندگی رویایی داشته علاقه دارم او را هم نمی توانم تنها بگذارم، بهش عادت کرده ام. -ساختمان این جا بزرگ است پدر و مادرت را هم این جا بیاور و همین جا مواظب آنها باش او از این پیشنهاد من بسیار شاد شد و من به عموبیگ سپردم که در وقت بیکاری کارهای اداری قسمتی از خانه گوشه باغ را به اتمام برساند و آن جا را در اختیار پرستار و خانواده اش بگذارد و قباله اش را به نام آن ها کند. پرستار از خوشحالی در پوست نمی گنجید و مدام تشکر می کرد. پدرم از بالای پله ها گفت: هدیه منشی پدرت است، از فرانسه زنگ می زند بیا صحبت کن. به پرستار اشاره کردم مادر را به اتاقش هدایت کند، پرستار دستش را دراز کرد ولی او با خشونت دست پرستار را پس زد و همچنان خیره ماند با انگشت گوشه ای را نشان داد و من ابلهانه آن جایی را که نشانه می رفت نگاه کردم چیزی نبود روبرویش درخت سیبی بود که شاخه هایش باوقار و متانت زیر سنگینی بارهای زیبا و شیرین سر به زمین می سائیدند، ولی او انگار با آنها صحبت می کردسیبی را کنده و به سویش گرفتم ، دستش را دراز نکرد اما از جایش بلند شد، او جلوتر می آمد و من عقبتر می رفتم، او نگاهش به روبرو خیره بود آن قدر جلو آمد که من به تنه ی درخت خوردم و برجایم ماندم و او آن قدر نزدیک آمد که درست درآغوشم جای گرفت سرم را بر سینه اش گذاشتم نرم و لطیف بود موهایش را نوازش دادم و آهسته صدایش می زدم مادر، مادر، من دختر تو هستم . او سیبی را کند و بعد از اندکی نگاه آن را به سویی پرتاب کرد ، احساس کردم در گوشه و زوایای تیره ی عقلش کشاکش دیروز بین خود وپرستار را به یاد می آورد. 

صدای پدرم بلندتر شد . دختر مگه نمیگم تلفن با تو کار داره ، به درون خانه رفتم پدر شاهزاده ام بود آهسته سلامش دادم و سعی داشتم چیزی خلاف میلش نگوییم . گفت: مهتاب زمانی پوراندخت رسیده است که دارم از شدت درد می میرم تو کجا بودی، دیر آمدی؟ -پدر سرنوشت همه ی این خانواده تاثرانگیز است داشتم مادر را میان باغ می گرداندم. پرسید: وضعش چگونه است؟ حتی ذره ای کسی را نمی شناسد؟ -به هیچ وجه، ولی دکترش می گفت جنونش شدت پیدا کرده و حتی دچار تشنج هم می شود و مجبور شده اند از داروهای قوی تری استفاده کنند . -من می دانم او عاشق من بود ولی آن افسر خیلی به زندگی ما ظلم کرد و من بدترش کردم ، کاش در کنار هم می ماندیم و هر کدام در نقطه ای از دنیا گم نمی شدیم کاش آرامگاه ما در کنار هم باشد ولی شدنی نیست من این سوی دنیا او آنجا در کنار توست ، باورکن دخترم قلبم برای او می تپد .مهتاب آیا چشمانش هنوز هم افسونگر است؟ -در این مدت بی رنگ و مات شده ، جذابیتی ندارد آدم را می ترساند. -تو از او می ترسی؟ -هنوز نه، هر چند بعضی مواقع خطرناک می شود، ولی ترحم و تاثر زیادی نسبت بهش دارم. پدرگفت: عمه پوراندخت از ان ماجرای رخ داده خیلی ناراحت است و قسم می خورد که کار شهروز نبوده . تو خودت نمی توانی حدس بزنی که چه کسی آن فتنه را به پا کرد؟ -پدر شکر خدا من به سلامتی از آن ماجرا گریختم و حالا همه چیز تمام شده ولی پدر عزیز شما تحت تاثیر سخنان عمه پوراندخت می خواستید مرا به عقد شهروز در آورید، حالا عمه پوراندخت قبل از این که رسما عروسش شوم ، حرف دلش را گفت و از شما انتقاد کرد و خورده گرفت که چرا دخترش را به دست یک زن و مرد دهاتی سپرده ف او یک دختر دهاتی را به عنوان عروس قبول نداشت ولی به خاطر ثروتش تن به این کار که آن را ننگ می نامید ، داد. بعضی ها بیشتر از این که تحت تاثیر رویای دختر شاهزاده قرارگیرند به دهاتی بودنم متهمم می کنند. -ولی عمه ات در نزد من چنین ادعایی نکرده. خندیدم و در دل گفتم نمی تواند بکند و شاید از تهدیدهایم به راستی ترسیده است. توسط آلدو چند نفر را مامور کردم تا ترتیب گرفتن پاسپورت مادر بیمارم داده شود. تصمیم گرفته بودم او را به نزد پدرم ببرم تا کمی گذشته ها را تجدید کنند، دو هفته ی دیگر تولد پدرم بود و من می خواستم با این هدیه غافلگیرش کنم. به تدریج احداث مراکز آموزشی و فرهنگی را گسترش می دادم و من برای پرداخت و امضای قسمتی از ثروتم برای ساختن و احداث ساختمانی مناسب برای بیماران روانی در تهران، راهی پایتخت شدم این موضوع را باکسی درمیان نگذاشتم چون که زودتر از همه به گوش پدر می رسید و اگر او می فهمید گمان می کردکه من لیاقت نگهداری این ثروت را ندارم به آلدو سپردم حتی به شیدا هم نگوید زیرا امکان دارد شاهین را در جریان قرار دهد، من هنوز نمی دانستم شاهین آیا باز برای آزارم کارهای دیگری صورت خواهد داد یا نه؟ حتی پدرومادر لاله دره ای ام را هم در جریان قرار ندادم، من اعتقاد داشتم آن چه را که پدرم روزی به عنوان ثروت خودش از کشور خارج کرده در واقع سرمایه ی ملت و حق مردم است و حال باید به عناوینی به آن ها برگردانده شود. هشت روز بود که در تهران بودم و روز نهم بعد از اتمام کارهایم به شرکت شهروز رفتم می دانستم او از دستم ناراحت است و آن چه را که مادرش ساخته و پرداخته در ذهنش جایگزین شده. هر چند که حدسهایشان درست است ، ولی من در ماجرا دست نداشتم و عمه ام موذیانه به من ربط می داد. نظر و ناراحتی شهروز برایم اهمیتی نداشت این حس کنجکاوی بود که مرا به آن جا کشاند محل کارش شرکتی وسیع و مجلل بود و کارکنان بسیاری داشت. اتاقش را پرسیده و با آسانسور به طبقه ی سوم رفتم سالنی مبله و شیک بود که پنجره های بزرگ ، شهر را در معرض دید قرار می داد، منشی دختر جوان و سبزه رویی بود با دیدنم بلند شد و گفت: امرتان را بفرمایید؟ -می خواهم آقای مدیر عامل را ببینم . اسمم را پرسید گفتم : به ایشان بگویید هدیه فرخ نیا آمده اند و خواستار دیدار شما هستند. او با تلفن کمی با شهروز صحبت کرد و سپس گفت: دقایقی منتظر بمانید تا صدایتان بزنند. این دقایق به یک ساعت انجامید و من در حال مطالعه ی نشریات بودم، بعد از حدود یک ساعت دختر دوباره تلفنی صحبت کرد سپس رویش را به من کرد و گفت: خیلی متاسفم خانم فرخ نیا آقای مدیر نمی توانند کسی را بپذیرند کار مهمی دارند، گفتند که وقت ملاقات ندهم و شما می توانید بروید. -ولی خانم منشی می خواستید بهش بگویید من که " کسی" نیستم. 


 
 
رمان هدیه شاهزاده قسمت 16
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 16

کمی بالا و پایین پریدم و شروع به دویدن کردم بعد دور زده و برگشتم و به درون ماشین خزیدم ، این بار مطمئن تر بودم و به انتظار وقایع بعدی نشستم . نزدیکی های ظهر به یک آبادی که درون جنگل قرار داشت رسیدیم صدای رودخانه ی پرخروش از فاصله ی دور به گوش می رسید و سکوت حزن انگیز طبیعت آن جا کمی مرا می ترساند و من گاه تک و توک افرادی از روستائیان را می دیدم و چوپانی که تفنگ شکاری را بر شانه اش انداخته بود و گله ای از گوسفندان را به چرا می برد . همراه آن ها از دو کوچه که با درختان کوتاه و پر برگ احاطه شده بود گذشتیم و آنها مرا وارد خانه ای کردند کف حیاط خاکی بود و زن صاحبخانه آن جا را آب پاشیده و جارو می زد و بوی خاک نم کشیده در فضا پخش شده بود . زن با دیدن ما بلند شد و با احترام سلام کرد . از شدت تعجب به هم سفرم یعنی همان زن چاق نگاه کردم گویا یکی از مردان او را صدا زد و با عجله به زن گفت : عزت ما او را تا این جا آوردیم بعد از این مسئولیت با توست از میهمان عزیز ما خوب نگهداری کن و به حاتم بیگ بگو که چه کار باید بکند و وظیفه اش چیست ؟ از این که احترام مرا داشتند راحت بودم ، مرا وارد اتاقی تمیز و مرتب کردند که دور تا دور با پشتی های دستباف و بالشهای سفید و گلدوزی شده احاطه شده بود ، اتاق راحت و تمیزی به نظر می رسید فاصله ی پنجره از زمین زیاد بود و میله های آهنی به صورت مستقیم از جلوی پنجره کشیده شده بود . با خستگی روی پتو دراز کشیدم و بالشی را زیر سرم قرار دادم –خدایا حالا عمه پوراندخت چه می کرد ؟ وقتی که شهروز بیدار شده و مرا ندیده بود و پدر و مادرم که حتما بر سرورویشان می کوبیدند که دخترشان را دزدیده اند تا اموالش را به دست بیاورند و خدا می داند به چه کسانی ظنین شده اند . حتما لقب عروس فراری به من داده اند ، این نام هم تیتر بدی نبود برای روی جلد مجله و مهمتر این که همین عروس دزدیده شده همه کاره ی مجله باشد حالا چه ولوله ای در خانه به پا بود ، خدا می داند ؟ و من که قبلا فکر می کردم ثروت ، قدرت هم می دهد ، حالا برای آن فکرهای احمقانه ام خندیدم قدرت و ثروت و تکبری که برای ساعاتی مرا احاطه کرده و مغرورم کرده بودند از خدا خواستم که گناه مرا به خاطر این تفکرات زشت ببخشند . چون همان آدم به ظاهر پر قدرت حالا احتیاج به کمک داشت . نه ثروت به دادش می رسید نه قدرت دست داده از آن و من این اتفاقات را چنین تعبیر کردم که به همین زودی خداوند مرا در بوته ی آزمایش قرار داده تا ادب بشوم و انگار صدایی را می شنیدم –بنده ی نادان من ، تویی که چند صباحی مغروز ثروت شده بودی حال کجاست آن ثروت و قدرت ، تا تو را که در این جا حبس شده ای آزاد کند- پس انسان باید به عقل رجوع کند و از آن بهره ببرد و من حتی این افکار درونی را نفی می کردم . باید صبر کنم ببینم چه پیش می آید و آن شخص طماع که مرا به این جا آورده چه کسی است و اگر به خاطر ثروتم مرا دزدیده اند ، من با پول حریص ترشان می کنم تا زودتر رهایم کنند و مسلما وعده های آن کس در مقابل وعده های من صفر خواهد بود و راضی به پذیرش پیشنهادم خواهند شد . در افکارم غوطه می خوردم و خوش بین بودم . من باز به تبریز باز می گشتم و با آن شخص که با من این کار را کرده تسویه حساب می کردم و مطمئنا شاهزاده ساکت نمی ماند و مسئله را پیگیری می کند و شخص مجرم را می شناسد . تقریبا آرام گرفته بودم در حال استراحت بودم که در اتاق زده شد و دختری هفده ساله و زیبا با آفتابه ی مسی به همراه لگنی وارد شد ، با هزار شرم گفت : خانوم می خواهید دست و صورتتان را بشویید ؟ سریع برخاستم . او آب ریخت و من دست و صورتم را شستم تا از خماری در آیم دختر بعد از کار بدون کلامی بیرون رفت . دقایقی بعد باز با سینی که در دستانش بود وارد شد و آن را مقابلم گذاشت ، عسل و خامه و قطعه ای پنیر محلی و تخم مرغ آب پز با نان داغی که بودی مطبوعش اشتهایم را تحریک می کرد مرا وادار به خوردن می کرد با اشتها به سینی حمله بردم و صبحانه ی مفصلی خوردم چندین روز بود که از فکر غم و اندوه ازدواج با شهروز نمی توانستم غذا بخورم و حالا شهروز را درکنارم نداشتم و اشتهایم باز شده بود . ساعت کاسیو مدل 554 بعد از صبحانه باز نمی دانم کی خوابم برد وقتی چشمانم را گشودم که ساعت دو بعد از ظهر را نشان می داد در اتاقم را گشودم تا خارج شوم و به حیاط بروم ولی تا قدم بعدی را بر داشتم کم مانده بود با سر سرنگون بشوم ، پسری تقریبا بیست و چهار ساله و با گونه های سرخ پشت در نشسته و نگهبانی می داد . خندیدم و گفتم : ببخشید نگهبان شبها و روزهای من باید برای رفتن به دست شویی از شما اجازه بگیرم ؟ عزت خانوم که دورتر ایستاده و سینی ناهار در دستانش بود گفت : آه بیدار شدید خانوم . بعد سینی را بر زمین گذاشته و همراه من به حیاط آمد پسری دیگر که پانزده ساله به نظر می رسید در زیر پنجره ی اتاقم روی تخت چوبی نشسته و نان و ماست می خورد با دیدنم دست از خوردن کشید به حالت احترام ایستاد کمی دور و بر حیاط گشتم . چشمم به پنجره اتاقی دیگر افتاد و دختری که داشت پنهانی از پشت پرده نگاهم می کرد . به سوی اتاقم روانه شدم سینی غذا آماده بود بعد صبحانه ی مفصل چندان اشتهایی نداشتم با این حال مقداری خوردم و بعد به انتظار نشستم همان دختر با لبخندی بر لب در حالی که چینهای متعدد دامنش به شدت تاب می خورد با جلیقه ی صورتی رنگی که کناره هایش دور تا دور با پولکهای رنگارنگ تزئین شده بود با بغلی کتاب و مجله بازگشت گفت : اینها را مادرم داد تا مطالعه کنید و حوصله تان سرنرود . پرسیدم : این جا کجاست ؟ با سادگی گفت : این جا خانه ی ماست . -اسمت چیه ؟ -شکرانه . -اسم این آبادی چیه ؟ -روستای ستن است . -اسم فامیلتان چیه ؟ کمی دورو برش را نگاه کرد و گفت : نمی دانم . خندیدم : حتما با این حساب اسم پدر و مادر و برادر و خواهرت رو هم نمی دونی ؟ چیزی نگفت ، گفتم : شکرانه این روستا وابسته به کدام شهر است . -به خداآفرین نزدیک است ، اگر چند متری بروی از این جا تا نزدیکی های مرز می رسی و راهی نیست . شاید پدرم روزی شما را برای گردش ببرد و شما همه جا را ببینید ، جنگلهایش انبوه است و خرس هم وجود دارد . پرسیدم : پدرت کجاست ؟ -به روستای احمدلو رفته تا به اتفاق برخی از فامیل به روستای مسجدلو برای دیدن شوهر خاله ام مشهدی محرم بروند آنها از این جریان اتفاق افتاده راضی نیستند . -این روستا ها از هم دور هستند ؟ -زیاد نه ، آنها از بیراهه ها می روند و زودتر می رسند فکر کنم تا شب برگردند ، قبل این که هوا تاریک شود . -منم یک روستایی هستم از لاله دره نامش را شنیده ای ؟ باز با ترس گفت : می شناسم ، من دوبار به آن جا رفته ام . با تعجب پرسیدم : رفته ای ؟ با کی ؟ -با پدر و مادرم رفته م . -آنجا فامیل دارید ؟ او سریع از جایش بلند شد : وای بگذارید برایتان چای بیاورم . و سریع از اتاق خارج شد . دقایقی بعد با دو لیوان چای بازگشت گفت : ببخشید این جا قند و شکر مشکل پیدا می شود شما می توانید از اینها استفاده کنید شیرینی شکری است . -شکرانه ، از زندگی در این جا راضی هستی ؟ و لوازم خانه را به راحتی تهیه می کنید ؟ -منطقه ی دوری است ، تهیه لوازم بسیار مشکل است ولی برادرم اکثرا به شهر می رود و بارها هم به تبریز رفته است تا حد توانش وسایل لازم را می آورد . پرسیدم : چند سالته ؟ -هفده سالمه . -هنوز کوچکی ، چند کلاس درس خوانده ای ؟ -تا کلاس سوم و دو سال است که ازدواج کرده ام و شوهرم سه ماه پیش به سربازی رفته است خنده ام گرفت : چرا زود ازدواج کرده ای ؟ -مگه شما ازدواج نکرده اید ؟ جوابش را ندادم و آهی کشیدم . پرسید : چند سال داری ؟ -بیست و دو سال . بلند گفت : وای چرا شوهر نکرده اید شما که زیبا هستید . نمی دانستم با کدام جواب من قانع می شود که ما زود ازدواج نمی کنیم . پرسیدم : خواهر داری ؟ گفت : من ده روز است که این جا هستم مادر شوهرم پیغام فرستاده باید به خانه باز گردم ولی بعد رفتن من ، خواهرم آیلار در خدمت شما خواهد بود و ...... مادرش بلند صدایش زد شکرانه ( چوخ دانیشما ) یعنی کم حرف بزن بیا این جا و او با گفتن ببخشید ، از اتاق خارج شد . تا آن لحظه در خانه به جز آن دو پسر ، مرد دیگری را ندیده بودم و می دانستم که همان ها اجازه ی خارج شدن از اتاق را نخواهند داد پس بهتر دیدم باز بخوابم ساعت هشت از خواب برخاستم در اتاق را زدم و این بار دختری پانزده ساله با لگن و آفتابه آمد گفتم : می خوام برم حیاط و او جا دست و رومو بشورم . از کنار پسر رد شدم وارد حیاط شدم در گوشه ای از حیاط سگی به زنجیر بسته شده بود که صبح او را ندیده بودم . او که مرا یک غریبه می دید به شدت پارس می کرد و آیلار گفت : کمی به طرف سگ بیا تا به شما عادت کند . ولی سگ دیوانه وار به دورش می چرخید و مرا قبول نداشت و می خواست زنجیر را بکند و به طرفم حمله کند . مدتی به نظاره ی حرکاتش پرداختم و کمی در حیاط قدم زدم و باز به اتاق رفتم . شب مردی که حدود شصت و چند ساله بود ، با عزت خانم وارد اتاق شدند حدس زدم صاحبخانه می باشد . او متواضعانه سلام داد و دست بر سینه ایستاد و چند بار خم شد و گفت : جسارت ما را ببخشید دخترم ، سعی می کنیم به شما بد نگذرد . -شما زندانبان من هستید . -خدا لعنتش کند در زمان حیات از دست خودش زجر می کشیدیم حالا هم از توله اش راحتی نمی بینیم . پرسیدم : شما از کی صحبت می کنید ؟ به جای جواب گفت : اگر همیشه این طور در اتاق بمانید حوصله اتان سر می رود و .... -دیشب چون در راه بودیم امروز برای استراحت بد نبود ولی از فردا به آن کسی که دستور داده تا مرا بدزدند و به این جا بیاورند ، بگویید من در قید وبند نمی توانم بمانم و زودتر هدف اصلی اش را توضیح دهد شاید به توافق رسیدیم ، پدر ومادرم هم اکنون به شدت نگرانند و دیگران را هم که می دانید ..... -دخترم من از کجا بدانم فقط می دانم شب عروسی تو بوده به جای پدر ومادرت الان داماد دیوانه شده . در دلم چندان از این حادثه ناراضی نبودم معنای همان زلزله ای را داشت که از خدا می خواستم نازلش کند تا فقط در کنار شهروز نباشم و اگر خدا دعایم را شنید و به جای زلزله ولوله ای این گونه به پا کرد هزاران بار او را شکر می کنم ولی نگران بودم که هدف اصلی آن ها چیست یا چه قدر پول می خواهند ، این فرد هر که هست می داند که من مدتی است پولدار شده ام و حتما نقشه ای برای دست یابی به پولها کشیده است و من باید برایش توضیح بدهم که همه چیز به دست وکیلم است و فعلا خودم کاره ای نیستم . شب عده ای از همسایگان نیز آمدند و در اتاق دور هم نشستند ، سعی داشتند از اتفاقات رخ داده در روستا مطالب جالب و سرگرم کننده ای برایم بازگو کنند و اغلب آنها مرا میهمانی از تبریز آمده می پنداشتند و با احترام با من برخورد می کردند و با سادگی و صفا مرا برای شام یا نهار به منزلشان دعوت می کردند . ساعت یازده شب همگی پراکنده شدند و من هم خوابیدم و آیلار هم در کنارم بود ، ولی کاملا واضح بود که از صحبت کردن با من در محدودیت قرار دارد و با تانی به برخی سوالاتم جواب می داد . پنج روز از آمدنم می گذشت و من غیر از اتاق و حیاط جای دیگری نرفته بودم و هر روز با آن عده برخورد می کردم چای لاغری تیما و شبها هر دو پسر تا صبح کشیک می دادند که من فرار نکنم ، اما من که جایی را نمی شناختم و شاید در صورت فرار راه را در جنگل گم می کردم و طعمه ی خرسی وحشی می شدم همین دیشب در روستا هیاهو به راه افتاده بود . اهالی ده بیرون ریخته بودند ، گویا خرسی وارد حیاط یکی از اهالی شده و کشت و کشتار بین دامها به راه انداخته بود صدای تیراندازی گاهی دور و گاهی نزدیک تا سپیده های صبح به گوش می رسید و از دور درون جنگل گاهی صدای تک تیری شنیده می شد . روز ششم وقتی از خواب بیدار شدم ، عزت خانوم گفت که آماده شوم تا برای گردش همراه پسرهایش به جنگل بروم . از این پیشنهاد خوشحال شدم و آن دو پسر مرا اسکورت کردند و خواستند کمی مرا در جنگل بگردانند و من همراه آیلار وارد جنگل شدیم ، هوای پاک و تمیز جنگل روحم را نوازش می داد و بعد مدتها که درگیر کار نشریه و دانشگاه و آشفتگی افکار پدر شاهزاده ام بودم حال گردش و پیاده روی در جنگل در شادی روحیه ام خیلی موثر بود . تا نزدیکیهای رودخانه پیش رفتیم ، آب رودخانه غران و وحشی از روی سنگهای بزرگ می غلتید و حتی سنگهای کوچک را حرکت می داد آیلار می گفت : اگر سیصد متری هم جلوتر برویم به مرز نزدیک می شویم آن سیمهای خاردار را می بینی مرز نزدیک است اگر از سمت چپ برویم آن سوی رودخانه به روستای طوعلی می رسیم . رحمت با تفنگش چند پرنده را شکار کرد و آنها را از پاهایشان گرفته و جلوتر از ما می رفت آهسته از آیلار پرسیدم تو نمی دانی چه کسی مرا به این جا آورده ؟ و هدفش چیست ؟ -عبدالحسین به ما گفت دختری از لاله دره که پدرم آن جا را خوب می شناسد و مادرم از اهالی آنجاست چند روزی میهمان خواهد آمد ، ما هم خوشحال شدیم ، راستی چرا شما را دزدیده اند ؟ خندیدم : منم دارم از تو می پرسم آیلار . نام یکی از فامیل های مادرت را که در لاله دره است بگو شاید بشناسم من پانزده سال آنجا بوده و بزرگ شده ام . آیلار آهسته خم شد و دسته ای از گیاهان زیر پایش را کند و گفت :ببین هدیه خانوم اینها را اگر جوشانده و آبش را بخوری برای قلب مفید است همینطور برای درد معده موثر است . طعم و بوی نعناع را می دهد ولی نعناع نیست ما از اینها جمع می کنیم . ننه ام آنها را خشک می کند و برای فروش به شهر می فرستد من یک بار از درد معده داشتم می مردم ننه ام از اینها جوشاند و من یک لیوان خوردم و همان شب خوب شدم . -آیلار اینها را ولش کن الان داروهای خوب و مقوی در داروخانه ها فراوان است . او بلند گفت : ولی اینها جادو می کنند خیلی ها اینها را نمی شناسند ولی در عطاری ها موجود است . با بی حوصلگی گفتم : بس کن دیگه حالا چرا به این گیاه گیر دادی ، باشه ، وقت رفتن مقداری بده ببرم . آهی کشیدم : اگر مرا از این جا ببرند تو فکر می کنی رهایم کنند ؟ معصومانه نگاهم کرد گفتم : جواب نمی دی ؟ برادرهات دستور داده اند چیزی نگویی و خودشان مواظب من باشند که مبادا من .... همان دم به ذهنم خطور کرد ، نکند کار خود شهروز باشد که بخواهد به این نحو ثروتم را به دست آورد افکار عمه پوراندخت می تواند جادو گرانه باشد . عقلم به هیچ جا قد نمی داد وقتی به یاد شاهین در شب عروسی ام افتادم ، به خود گفتم : کاش آن شب طوری خود را به شاهین نشان می دادم و حالا این بلا به سرم نمی آمد ، بیچاره در حالی که با شیدا صحبت می کرد نمی دانست که در حال دزدیدن هدیه هستند اصلا فکر این قسمتها را نکرده بودم ، آیلار چیزی برای گفتن نداشت و صحبتهای متفرقه می کرد صدای پرندگان همراه صدای تند و خروشان رودخانه و سکوت طبیعت مرا به آرامش می رساند ، من دفتر و خودکاری همراه داشتم و در آن مطلبی شیرین و شنیدنی از خاطره ها ی اهالی را یادداشت می کردم ، شاید اگر روزی پایم به دفتر مجله رسید آن را به چاپ برسانم رحمت پرنده ها را پر می کند و من و آیلار کنار رودخانه نشسته و صحبت می کردیم ، حالا کاملا مشخص بود که سفارش کرده اند زیاد صحبتی نکند و او بیشتر از من و خانواده ام می پرسید . 


 
 
رمان هدیه شاهزاده قسمت 15
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 15

پدرم سرش را تکان داد : بلند شو مهتاب و من هم به تو ایمان دارم که این گونه با صداقت آمده ای . و من برای اولین بار از ریایی که به کار بردم نزد وجدانم شرمنده نشدم زیرا که من ثروت او را می خواستم نه شهروز او را و البته فقط شاهین را می خواستم ولی .....آه خدای بزرگ انسان همیشه خطا کار است و هوس ثروت همیشه فریبنده تر و وسوسه برانگیز تر است . صدای همهمه های آهسته ی درون اتاق به تراس می رسید من کنجکاو می شدم ولی پدر بی تفاوت می نمود ، آهسته گفت : مهتاب من به هر کس و به اندازه ی خودش حق و حقوقی داده ام اما مال تو جدای آنهاست حق مادرت و حق تو زیرا که مسئولیت او را تا ابد تو باید پذیرا باشی و چون تو شرایط مرا پذیرفته ای و مرا شاد کرده ای ، من همه چیز را در اختیار خودت می گذارم . ولی اینها یی که این جا با مهر دروغینشان جمع هستند اگر بدانند تو به چه چیزهایی دست یافته ای شاید از حرص و حسادت تو را به قتل برسانند ، تو چه خواهی کرد ، دستم را گرفت :اگر تو در این جا ماندگار شوی با مادر دیوانه ات و با پدر و مادرت که به تو عادت کرده اند چه خواهی کرد ؟ و اگر آن جا بمانی با منی که رانده شده ام و تا دم مرگ این جا ماندنی هستم چه می کنی ؟ گلتاج مهر شدیدا در تکاپوست ، مخصوصا آن هرزه ی لعنتی توران که طلاقش داده ام باز بود می کشد تا بداند ثروت من به چه کسی خواهد رسید . بهتر است بی خبر بمانند این را به عنوان راز از من بپذیر ، حتی با شوهرت هم در این مورد رو راست نباش . عمه ات پوراندخت با این که وقتش را صرف عبادت و زهد کرده باز هم بی میل نیست که صاحب ثروت برادرش ، شهروز ، باشد ، تو در فوریه رسما به عقد شهروز در می آیی و سر و صداها کمی می خوابد و بعد از این هر وقت تو را خواستم به این جا بیا . این جا برخی چشم دیدن تو ، دختر خوشگلم را ندارند . بعد پدر دستش را به لبه ی مبل گرفت و گفت : مهتاب کمکم کن تا به سالن برویم به وقت ناهار چیزی نمانده ، پدر ادامه داد : امروز که حالم بهتر است البته مدتی است که وضع پاهایم خوب است ولی امان از زمستان که به زودی از راه می رسد قصد دارم زمستان در ایتالیا باشم بعضی مناطق ساحلی آن جا آب و هوای خشکی دارد و برای درد پاهایم مفید است . وارد هال شدیم خدمتکار مخصوصش جلو دوید ، گفتم : دفعه ی قبل به تو توضیح دادم که هر زمان من این جا هستم تو می توانی به مرخصی بروی . پدرم خندید : می بینی جونیا ، چه می شه کرد نمی توانم درخواست دخترم را رد کنم . شهیاد و سمانه از آن سوی میز با اخم نگاهمان می کردند و گلتاج مهر شمشیر تیز زبانش را آماده حمله کرده بود تا بر قلبم فرو نشاند ، من پدر را سپر قرار داده و با هم سر میز نشستیم گلتاج مهر زنگی را فشار داد و خدمتکاران به نوبت وارد شده و هر کدام غذاهایی را سر میز آوردند چند تن از آنها هم با احترام کنارمان ایستاده بودند تا کمکمان کنند . گلتاج مهر با لحن تندی گفت : هدیه خدمتکار کنار دست پدرت هست تو حواست به خودت باشد این جا هم دیوار نیست که از ان بالا بروی و وارد اتاق شوی گویا در تبریز اتاقهای شما در ندارند . خندیدم : اوه مادام ، دیوارهای خانه ی تبریز هم مثل دیوارهای این جا کوتاه است و به چالاکی یک گربه می توان وارد شد ، پدر خندید وشهیاد گفت : جوابهای بامزه ای می دهی ، بشقاب سوپ را به دست پدر دادم و خود برای گریز از نگاه آنها سرم را پایین انداخته و شروع به خوردن کردم . گلتاج مهر گفت : تو دیگه آن قدر درگیر کار پدر و مادر لاله دره ای هستی که تنها آنها را در نظر می گیری و نسبت به پدر ومارد واقعی ات بی توجهی می کنی . تعجب بر انگیز است ! هوم ..... گلتاج مهر داست با این سخنان ذهن پدر را آلوده می کرد که مثلا من نسبت به پدرم بی تفاوت یا حتی بی احساس هستم . گفتم : مادام اشتباه نفرمایید گفته شما صحت ندارد من اکنون به شوق دیدار پدر این همه راه را آمده ام ، من به ایشان علاقه دارم و مجبورم زود به زود به این جا بیایم ولی می ترسم این دیدارها باعث ایجاد مزاحمت برای شما شود ، در نتیجه از پدر عزیزم می خواهم ساختمان مجزایی را آماده نمایند که هرگاه آمدم برای چند مدتی آسوده در کنار هم باشیم و مزاحم شما هم نشوم . سمانه تند گفت : ولی دکتر اجازه ی چنین حرکتی را نمی دهد پدر باید مدام تحت نظر پزشک باشند .-بودن من برنامه ی پزشکان را بر هم نمی زند ، آنها می توانند طبق برنامه هایشان پیش بروند من فقط می خواهم پدر را خوب ببینم و تا زمانی که این جا هستم ، هم صحبت پدر باشم . پدر گفت : دخترم اختلاف نظر و سلیقه در اولین برخوردها بسیار است ، تو با آنها انس می گیری ، آنها هنوز نمی توانند درک کنند که تو کسی نیستی که در مقابل لقبهای اشرافی آنها سر خم کنی ، آنها هم به تدریج متوجه می شوند . مهتاب من ، آنها به آدابی عادت کرده اند ، و تو هم به روشی دیگر عادت کرده ای و با هم رفتار خصمانه کردن صابون کوسه آر پی اصلا پسندیده نیست . بگذار ببینم پیش قدمی کدامتان برای سازش خواهر و برادرها نتیجه بخش تر است . مهم این است که مرا خوشحال می کند و با چنگال خود گوشت سرخ کرده ی بره را در دهانم گذاشت و کلی باعث عذاب افراد جمع شده ی گرد میز ناهار شد . من در حین غذا خوردن به نقشه ای فکر می کردم که چگونه درفرصتی کم همه چیز را به قبضه ی خود درآورم و بروم تا از این آدمیان متکبر به دور باشم ، پدر را هر زمان به نوعی می شد ملاقات کرد ، مهم آن آقای راغبی است که اخبار را در چنته ی خود پنهان کرده است . بعد از اتمام غذا خواستم پدر را برای استراحت به اتاقش برسانم گلتاج مهر هم به سمت پدر آمد تا او را به اتاقش هدایت کند ولی پدر دستانش را به دور شانه ام حلقه زد و گفت :فعلا باید با دخترم باشم ، مهمانی است که از راه دور آمده ، همیشه که در کنارم نیست . من با او به سمت اتاقش به حرکت در آمدم پدر نرسیده به راهرو گفت : جناب راغبی لطفا تا نیم ساعت دیگر در اتاق من باشید .
من با پدر به اتاقش رفتیم او بر روی مبل راحتی نشست و من عسلی مخملی را برداشته و برزیر پاهایش قرار دادم. او دستانم را گرفت و مرا در بغل خود نشاند.
صدایش غمگین بود : دخترم کاش می توانستم در جشن عروسیت شرکت کنم ، وقتی لباس عروسی به تن کرده سر سفره ی عقد نشسته ای بهم زنگ بزن و با من صحبت کن ، تو فروتن و متواضع هستی و رضایت مرا جلب کرده ای تو جوانی و من پیرم و به مرگ نزدیک هستم و به زندگی امروز خود اطمینان ندارم ، تو نصایح مرا به یاد داشته باش . عاقلانه با ثروتت برخورد کن تا آن را بیهوده از دست ندهی جز این چیزی ندارم بگویم .
نیم ساعت بعد آقای راغبی با تعظیم بلند بالا وارد شد و با حالت احترام آمیزی مقابلش نشست .پدر گفت : وکیلت هم با تو به تبریز می آید و تا پایان مراسم ازدواج آن جاست .
راغبی کیفش را گشود و مدارکی را بیرون کشید . آنها هر کاغذی راکه مقابلم می گذاشتند امضاء می زدم و حتی از مطالب درون کاغذها هم چیزی نمی دانستم و مثل کودکان نادان آن چه را که می گفتند با امضاء زدن می پذیرفتم . فقط ده دوازده تا امضاء زدم ، دیگر بیل به دست نگرفته و با عرق جبین روی زمین کار نکرده بودم از صبح تا شب پشت میزی و با چشمانی که بر اثر کار بیشتر کور خواهد شد ننشسته بودم یا خدمتکاری در یکی از مراکز و کارخانه ها نبودم تا پاهایم از شدت سر پا ایستادن تاول زده باشد یا معلمی که از صبح با شاگردانش سر کلاس درس کلنجار رفته باشد ، فقط با چندین امضاء از ثروتمندترین افراد کشورم شدم و به پاس این همه ثروتی که نثارم شد بوسه ای بر گونه ی این بخشنده ی سعادت زدم و در این میان تنها چیز تحمیلی و آزاردهنده ازدواج با شهروز بود که غذابم می داد . شکست خورده ی عشق شدم و بدون عشق پای سفره ی عقد می نشستم و بالاجبار شهروز را به نام شوهر می پذیرفتم و در مقابل صاحب این همه املاک و پولهایی که در حسابهای بانکی خوابیده بود ، می شدم ، چه رویای شیرین و لذت بخشی ، من که پول خرید یک اسب مردنی را هم نداشتم ، حالا می توانستم صاحب بهترین ماشینها ، خانه ها ، ویلاها و ..... اوه خدایا کاش دیوانه نشوم .
یک روز پدرم مجله ای را به دستم داد . مجله ای قدیمی بود و عکسی از کارولین اوناسیس امریکایی ثروتمندترین دختر دنیا را در آن چاپ کرده بودند و من در این فکر بودم او با ثروتش چه کرده است ؟ و در زیر سایه ی ثروتش چه قدر از لذایذ دنیا لذت می برد و احساس خوشبختی می کند ، درست است که انسان تنها با داشتن ثروت خوشبخت نمی شود ، اما .... حال خود را به جای او و مثل او می دیدم . کارولین اوناسیس ایرانی ! آه دنیای من دگرگون گشته و در دنیایی از پول غرق شد ه ام . اگر کسی از من می پرسید با این ثروت چه خواهی کرد ؟ هزارها جواب داشتم هزارها طرح و نقشه داشتم ، اما به راستی خوشبخت بودم .
سعی می کردم به این سوال فکر نکنم تنها زمان حال را در نظر بگیرم که یک دفعه در میان دریای پول غرق شده ام و حس لذت و خوشی سراسر وجودم را فرا گرفته است .
تا رسیدن به فرودگاه راغبی هم در کنارم بود . سوار هواپیما شدیم که به ایران باز گردیم تا به کمک او این پولها به حساب من سرازیر شود لبخندهای شیطانی من گلتاج مهر را در منزل خودش خیلی عذاب داده بود . مدام در اطرافم می چرخید شاید که چیزی بخواند و بداند چه مقدار از پدر به یغما می برم و اگر می دانست ، مسلما مثل مادرم دیوانه می شد که چه طور ناگهان این دختر غارتگر مثل صاعقه به سرشان افتاد و همه شان را از ثروت عظیم محروم کرد .
دوستان نشریه در سالن فرودگاه غوغا می کردند همان مجله ی قدیمی را در دست داشتم آن را دور سرم گرداندم بلند به دوستان سلام دادم. مهتاب خوانسار ، دختر قائم الملک خوانسار ، خوشبخت ترین انسان با کوله باری از ثروت پدر شاهزاده اش که یکی از شاهزادگان مهم دربار شاهنشاهی سابق بود وارد سرزمینش شد . مشکل می توانستم این حس را از خود دور کنم که من هدیه فرخ نیا و لاله دره ای باشم ولی فعلا این شناسنامه ی واقعی لذتش بیشتر بود و گن کاسمارا غرور و تکبر ثروت بی پایان داشت کورم می کرد. مثل پادشاهان خود را پر قدرت می دیدم که می تواند بر کشوری حکمرانی کند و همه انسانها مانند برده در مقابلشان سر به سجده بگذارند ، این حس قوی بود و از همه انتظار داشتم با به گونه ای دیگر با من برخورد کنند . دوستان می توانستند در مقابل این دختر احترام کنند ، چشمانم تار می دید و هیولای زشت تکبر ، مرا به جلو می راند . دست شهروز هنوز این دنیای قشنگ را بر هم نزده بود و من با لبخند مغرورانه به پیش می رفتم . دوستان منتظر بودند تا هدیه ی سابق سبکبال و بی خیال به میانشان برود و ساده لوحانه بخندد ولی تکبر و غرور هنوز مرا هدایت می کردند و من دوست داشتم دوستان دست از بگو و بخند بردارند و احترام آمیز تر برخورد کنند . صدای شاهین طلسم را شکست و بی رحمانه این ژست را برهم زد ، بدون این که بدانم از کجا پیدایش شد . حال مقابل هم بودیم کسی در اطرافمان نبود ، دوستان تا او را می دیدند میدان را خالی می کردند . آن ها عقب تر رفته و منتظر من بودند . شاهین مقابلم ایستاده بود ، نگاهش کردم َ، هیجانش زیر ماسکی آرام که بر چهره زده بود پنهان بود و این را لرزش صدایش آشکار می کرد . به پهلو ایستادم تا مستقیم نگاهم نکند . 

-هدیه بگو چگونه آمدی ؟
به سویش چرخیدم و قلبم به لرزه ای شدید افتاد نگاهش کردم مثل این که مسخره ام می کرد ولی منتظر جوابم بود و من بی رحمانه گفتم : متاسفم شاهین .
هنوز همان هیولا بوده و تغییر نکرده بودم . شاهین گفت :بگو دیگه ، بگو که هدیه ی شاهین آمدی ؟
لبخندی زدم : هدیه ی شاهزاده آمدم.

زود چشمهای قشنگش زیر اخمهای ابروها خشمناک شد و برقی از آن جهید و لبخند ویرانگرش دوباره بر لبهایش شکل گرفت : تو هدیه ی شاهزاده شدی؟ یعنی تسلیم اون شدی ؟ یعنی پذیرفتی آن چه را که به تو تحمیل کرد ؟
دوستان خیلی ازما فاصله گرفته بودند و من بی رحمانه و کور از لذت ثروت ،
ادامه دادم : شاهین با تو خرده حسابی داشتم ، زندان را از یاد برده ای ؟
ابرو بالا انداخت : تو حالا تلافی می کنی ؟ صدها برابر بیشتر از کار زشت مرا مرتکب شدی

-درسته شاهین هزارها برابر بیشتر وقتی که قلبم به خاطر تو می تپید ، وقتی که ....
با خشم آنی ، دستش را دراز کرد و با عجله مرا به بیرون از سالن برد وارد محوطه ی بیرون سالن شدیم ، مرا می کشید ، پایم به لبه ی جدول کنار جوی گیر کرد و کم مانده بود زمین بخورم ، بلندم کرد ، ساکم را به درون ماشین پرت نمود و با عجله مرا سوار ماشین کرد ، دوستان مبهوت از رفتار خشن او به دنبالمان می آمدند ولی شاهین عصبی و سریع رانندگی می کرد و با آرتیست بازی دوستان را گم کرد و با سرعت بسیار خیابانها را پشت سر گذاشت و به سوی خیابان قراملک راند و آن جا وارد باغی شد ، بدون این که کلمه ای حرف بزند . از میان درختان مرا گذراند و من با تعجب شیدا را دیدم که کنار آلونک چوبی نشسته و دستانش را در هم قلاب کرده بود . برای یک لحظه از ذهنم گذشت حدس پدر تحقق می یابد و او می تواند مرا به قتل برساند ، شاهین که سر پدرش را بالای دار فرستاد ، حال شاید برای انتقام گیری قصد جان مرا کرده باشد ، چرا فکرم فقط معطوف طایفه ی پدر شاهزاده ام شده بود ؟ با ترس و لرز شیدا را نگاه کردم . شیدا گفت : چه کار می کنی هدیه ؟ با شاهین آشتی کرده ای ؟ وقتی جوابش را ندادم ، ادامه داد : هدیه ، این باغ ارثیه ی پدر ماست نمی دانستی ؟مقر جاسوسی های شاهین و من این جاست ، بعد خندید و شاهین بدون این که بگذارد جوابی به شیدا بدهم مرا از میان باغ برد و کنار جویبار کوچکی از آب ایستاد و من هم ایستادم ، نفسش تند و عصبی بود . دستانم را گرفت : هدیه دوباره تکرار کن تو چه شدی ؟ 


 
 
رمان هدیه شاهزاده قسمت 14
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 14

با تعجب نگاهش کردم مقابل خود زورگویی را می دیدم ، درسته که دوستش داشتم ولی هرگز نمی توانستم زیاد خلاف نظر پدر شاهزاده ام عمل کنم . شاهین پرسید : شهروز بهت چی گفت -از شجره نامه ی پرافتخار زندگیت تعریف می کرد . خندید : پس حس حسادتش زنده شده ، شجره نامه ی زندگی درباریشان که بی نهایت است چه شده به مرور زندگی ما که در مقابل آنان زندگی شاهزاده و گدا بود پرداخته است ؟ آهی کشیدم : یواش یواش دارم اعتمادم را نسبت به همه از دست می دهم هنوز هیچی نشده چنگالها باز شده تا حریصانه به نوعی به من چنگ بیاندازند ، در حالی که آه ندارم تا با ناله سودا کنم . شاهین دستش را دور شانه ام حلقه کرد و بیخ گوشم گفت : چنگالهای شاهین همیشه تیز و محکم است ، شاهین تو قوی پنجه است قبولش داری ؟ -شاهین سرت را بکش کنار ، مردم دارن تماشا می کنند ، فکر می کنند داری مرا می بوسی ؟ -می خواهی این کار را بکنم ؟ -اگر خجالت نمی کشیدی این کارو می کردی . او سریع گوشه ی لبم را بوسید . تند گفتم : نمی ترسی کسی چیزی بگوید برو کنار شاهین بهت گفتم که ..... تند گفت : حرف اصلیتو بگو . -بازم ازت قرض می خواهم . او دست برد و از جیب بغلش دسته چکش را بیرون کشید و یکی را امضا کرد : هدیه مبلغ را خودت بنویس تا نیازهایت را برآورد کند . سعی نکن گدا بازی درآوری تو باید به فرانسه بروی و مستقیم با پدرت صحبت کنی ، تلفنی نمی شود ، او شهروز را به تو پیشنهاد می دهد ، اشکالی ندارد و نمی خواهم بپرسم که جوابت چیست ولی هر چه می خواهی بگویی برو مستقیم به خودش بگو از این و آن جواب نگیر که یک کلاغ و چهل کلاغ می شود اگر به بن بست رسیدی می توانی پدر شاهزاده ات را با ثروت بی پایانش رد کنی تا پدرت بداند تا حال چگونه عمرت را با درآمد کم پدر لاله دره ای ات به بیست و دو رسانده ای بعد از این هم می توانی همین گونه با تلاش خود کار کنی و سال های سال زندگی کنی اگر شاهین را به خاطر خودش بخواهی او هم تو را می خواهد تا ابد هم خواهد خواست . هدیه ی عزیزم شنیدن شجره نامه ی زندگی من از زبان این و آن نباید باعث فروکش شدن احساس تو باشد بلکه باید آن چه را که از شاهین حس می کنی به واسطه ی آن تصمیم بگیری ، مثل حالا ، تو در مقابلم چه احساسی داری هدیه ؟ سرم پایین بود معنی حرفش را نفهمیدم پرسیدم: چی گفتی ؟.... -گفتم به من نگاه کن . سرم را بالا گرفتم زیر چانه اش تا انتهای گردنش خراش برداشته بود و حال زخمش خشک شده بود ادامه داد: بگو ببینم حال در مقابل من چه هستی ؟ یک کوه یخ یا کسی که عشق مرا طلب می کند و به هیجان می آید ؟ آهسته خندیدم : شاهین این قدر با اطمینان سوال نکن شاید بعدها جوابم ناراحتت کند . ادامه داد: چون بعدها جوابم نخواهی داد همین حالا می گویی ، درسته که من اسمم شاهینه ولی هیچوقت پنجه هایم را در حین پرواز برای شکار بر روی کسی یا چیزی باز نمی کنم .من به شکار احتیاج ندارم ، حرف چند لحظه قبلم برای شوخی بود ، زیرا که من دوست دارم صید با پای خود به زیر چنگالهای من بیاید و آن گاه ببیدند که چه قدر این چنگالهای به ظاهر سهمگین ، نرم و رئوف است . گوش کن هدیه و تا ابد آویزه ی گوشت کن من زیاد حوصله ی تکرار جملات را ندارم در هیچ مقطعی از زمان ، از حالا به تو بگوسم در همین مکان شلوغ و پرهیاهو که صدایم را به سختی می شونی ، هدیه من هرگز به این که تو دختر یک شاهزاده هستی نمی اندیشم من به دختر لاله دره ای که سوار بر است با قدرت می تاخت می اندیشم از اول هم می دانستم که چه ثروتی در حسابهای بانکی برای آینده ات موجود است تا روزی به تو تعلق بگیرند این مهم نیست بلکه من به چشمان سبز تو که قلب سخت و سنگی مرا به لرزه در می آورد می اندیشم و بیشتر برای این خواسته با خشونت وادارت می کنم بپذیری و تو هم در هوای آزاد و دیوانه ی لاله دره خشن بارآمده ای ما که غریبه نیستیم به همدیگر دروغ بگیم این طور نیست ؟ دستش را که به سویم دراز شده بود گرفته و نوازشش دادم : پس بگو که به تبریز می آیی و مرا در کارم یاری می دهی؟ شاهین بازویم را گرفت و مرا تا خروجی سالن که باید به طرف هواپیما می رفتم راهنمایی کرد و سپس دستم را نوازش داد : به سلامت برو ، هدیه ما هنوز راهها خواهیم پیمود ، اگر می خواهی که عشق را مقدس بشماری و به آن ایمان داشته باشی من بی ایمان را به عشق حقیقی امیدوار و هدایت کن بعدها پشیمان می شوی و دیگر این که مادرت را از آن دیوانه خانه آزاد کن و در خانه ای در کنار خودت بهش زندگی بده ، او هم به خاطر عشق مجنون شد و خدا می داند که چه جنایتها که به نام عشق صورت می گیرد و چه زندگیها که به بطالت می گذرد ما نباید سرنوشت غم انگیزز گذشته ی بعضی ها را ببینیم و دوباره آن را تکرار کنیم .تو نه از عشقت مرا مجنون می کنی و نه من با دیوانگیها یی که دارم به خاطر عشق تو را به جنون می رسانم ولی من خصلت بسیار زشتی هم دارم آرام و آهسته می آیم ولی در یک آن می توانم به طوفانی مبدل شوم ولی خشونت را دوست ندارم خشونت در وجود حیوان شکل می گیرد و ما طبیعی آن را قبول می کنیم اگر در مقابل تمامی کارهای زشت دیگران با خشم برخورد کنیم غریزه ی حیوانی را پیش گرفته ایم ولی اگر آرام برخورد کنیم بهترین صفت انسانی و دینی خود را به ثبوت رسانده ایم ، حیوان ارضاء می شود و انسان هم ارضاء می شود ولی در همین اعمال سرشت بشری به نمایش در می آید تو هم هیچ گاه به خشم نیا و با منطق با مسائل برخورد کن به هر طرف که نگاه کنی بزرگترین لذت انسان عشق است که از آن کامیاب می شود اگر راستین باشد در سادگی هم می توان آن را یافت . درگرداب ثروتهای بی شمار هم لذت یافت می شود مهم این است که درآن اصل عشق راستین و انسانی وجود داشته باشد ، می خواهی روزی با هم در مورد فلسفه ی پیچیده و سردرگم عشق بحث کنیم ؟ خندیدم و ساکم را بر دوش انداختم : شاهین عزیزم آن قدر اهداف دیگر دور ما را احاطه کرده اند که باید تلاش کنیم و کار کنیم که هرچند بعضی مواقع این زحمات برای خودمان نیست بلکه برای همه ی انسانهاست و ما نباید از هر خدمتی نفعی ببریم . تو یک بار به خاطر عشق مرا پشت میله های زندان مهمان کردی و اصلا به قول خودت خشونتی هم به کار نبردی . اگه روزی دیگر باز هوس عشق کورت کرد حال که بزرگتر شده ای این بار چه خواهی کرد ؟ لبخند موذیانه ای زد : هدیه ، همه رفتن ، آخرین فردی هستی که باید به دنبال هواپیما بدوی . برو عزیزم ، من با یک دست دنیا را با کل آدماش عقب می زنم که جلو نیایند و با دست دیگر آن چه را که می خواهم به چنگ می آورم من از دریاها صحبت می کنم و تو از قطره ای می گویی ، زیاد مشکل نیست ، آن چه که از زبانت جاری کنی برایم حجت است ، حالا اگه دوست داری اعترافی بکن . چند قدمی دور شدم : شاهین می خواهی در همین وقت کمی که دارم اعتراف کنم ؟ سریع نزدیک شد و سرش را به صورتم نزدیکتر کرد وگفت : عشق من اعتراف و تسلیم یک جا صورت می گیرد ، من از تو سریع تر هستم به پشت سر نگاه نکن اگر نگاه کنی یک سری دردها و رنجهایی راکه داشته ای خواهی دید پس به روبرو نگاه کن و به آینده ای روشن و امید بخش بیندیش. چند مسافر از کنارمان گذشتند و من لحظه ای در میان آنان احاطه شدم در آن لحظه در گوشش گفتم : شاهین خودت می دونی که دوستت دارم و من این را با پدرم مطرح می کنم و اگر نشد مثل تو با یک دست ثروتش را پس می زنم و با دست دیگر برای دریا دست تکان می دهم که تا به زودی جسم و روح خود را در سیر تلاطم و خروشش قرار دهم تا مرا به ساحل آرامش برساند . شاهین کمی بلند خندید و از شانه هایم گرفته و آهسته مرا از درب خروجی خارج کرد . دستی برایم تکان داد و با لبخندش مرا همراهی کرد . پدر و مادرم مثل آدم های بلاتکلیف مدام دور وبرم می پلکیدند و می خواستند بدانند که نقشه و کارها چگونه پیش رفته است .، آنها می دانستند که پدر شاهزاده ام دستور ازدواج با شهروز را داده است و آنها منتظر سخنی از من بودند ولی من درهمان فرودگاه تهران شهروز را برای همیشه از یاد بردم . به تمام گوشه و زوایای دنیا که نگاه می انداختم تنها لبخند مغرورانه ی شاهین نقش بسته بود . در تکاپوی سفر به فرانسه بودم و بر این اساس اغلب روزها تا نیمه شب همراه موریس و آلدو ، رزا و رفعت و مهرانگیز و سعید پسر آقای بقال زاده که حال با نشریه ی ما همکاری می کرد به شدت مشغول کار و فعالیت بودیم . داشتم اولین تیتر را برای نشریه می نوشتم آلدو و موریس می گفتند فقط نام " هدیه " برای نشریه انتخاب اولین و آخرین است و بعد بحثهای مفصل بالاخره نام هدیه بر روی نشریه شکل گرفت ، رفعت نشریه را قبل از چاپ می خواند و شوهرش به شدت می خندید . او ما را دیوانگانی جمع شده در دفتری می دید که می خواهند با دیوانگیهای خود عده ای خواننده را دور خود جمع کنند و بعدها چه کار خواهند کرد خدا می داند ، رفعت بلند به خواندن نشریه ادامه داد پیامی شاد و روح بخش برای کسانی که به زودی به جمع خوانندگان ما می پیوندند و دست همکاری می دهند :" نشریه ی هفتگی هدیه ، ارمغانی برای شماست تا با ما از مشکلات کاری و زندگی خود بگویید و در کنار هم خانواده ای صمیمی و متحد را تشکیل دهیم . از هر چه دوست دارید صحبت کنید و بنویسید ، ما تا حد توان در کنار مشکلات شما هستیم و شما را یاری می دهیم . وقتی اولین چاپ نشریه ی هدیه را به دست گرفتم قطرات اشکم آن را مرطوب کرد . آلدو خندید : عشق یعنی برای چیزی که دوست داری اشک بریزی از شدت شوق و هیجان ، عشق پرواز به سرت بزند ولی هدیه باورکن من هرگز تا کنون از شوق چیزی اشک نریخته ام ،یعنی تا کنون در زندگیم اتفاقی آنچنانی نبوده که مرا به گریه وادارد ولی می دانم این قطرات اشک شوق چه قدر مقدس هستند . ولی می دونی چیه هدیه ؟.... در این زمان آبدارچی با سینی چای و پشت سرآن خانم شوکتی وارد شدند . خانم شوکتی گفت : خانم فرخ نیا ، از صبح خانمی چندین بار مراجعه کرده و حالا در اتاق انتظار منتظر شماست و تقاضای ملاقات می کند . گفتم : آلدو صبر کن من سری به اتاق خانم شوکتی بزنم و ببینم این ملاقات کننده کیه بعدا صحبت می کنیم . بی اختیار به آن سمت رفتم و وارد اتاق شدم در همان آستانه ی اتاق بر جایم میخکوب ماندم . دختری که بر روی صندلی نشسته بود ، به سویم چرخید ، آن قدر چشمان خاکستریش گیرایی داشت که محو تماشایش بودم گفتم : چه کاری از دستمان ساخته است در خدمت هستیم . گفت : اولین شماره ی نشریه تان را خواندم بسیار جالب بود می خواستم پیشنهادی به شما بدهم گفتم : بفرمایید ، می شنوم . گفت : هر هفته یک داستان واقعی از پسران و دخترانی را که به نوعی در دام شیاطین گرفتار شده اند یا در دام خانواده محبوس گشته اند ، با سبکی تازه چاپ کنید . باور کنید برایتان موفقیت بیشتری همراه خواهد داشت . گفتم : این کار جدید و نویی نیست در تمامی نشریه ها و جراید معمولا این روش موجود است . گفت : بله در تمام مجلات به نوعی وجود دارد ولی شما بنویسید سرگذشت دخترها و پسرهای دیروز الگویی برای دخترها و پسرهای امروز . خندیدم : باز هم طرح تازه ای نیست ولی ما به هر حال یک چنین صفحاتی را برای این موضوع ها خواهیم داشت . گفت : به من وقت بدهید تا سرگذشتم را بگویم و شما آن را چاپ کنید . -شما بنویسید و برای ما بفرستید همکاران ما که مسئول این کارها هستند مطمئنم به آن ترتیب اثر خواهند داد . -من نخواهم نوشت و حضوری برای شما بازگو خواهم کرد من قلم خوبی ندارم من می گویم شما بازنویسی کنید . -برید از خانم شوکتی وقت بگیرید . -ولی من می خوام آن را برای شما تعریف کنم . -دخترخانم محرمانه و تنها برای من نیست که راز داری کنم مگه برای خواندن عموم نیست ؟ -به هر حال نشست با شما به انسان آرامش میده و من می خوام ماجرای زندگیم را تقدیمتان کنم . بی حوصله گفتم : باشد برو وقت بگیر و یک روز دیگر بیا ، فعلا خیلی کار دارم دختر از جایش بلند شد و دستش را به سویم دراز کرد : از دیدارتان خوشحال شدم من پریناز خواهر پریوش همسر سابق پسر عموی شما آقا شاهین هستم . انگار آب سردی به وجودم پاشیدند و به لرزه در آمدم . ولی خودم را کنترل کردم و با لبخند اجباری گفتم : ولی من نشنیده ام پسر عمویم ازدواج کرده باشد ؟ گفت : درسته قبلا صیغه اش کرده بود ولی مطمئنم به زودی به جشن ازدواجش دعوت خواهی شد . اینها را هم توطئه ای از جانب شاهین دانستم تا مرا عذاب دهد زیرا که او فکر می کرد موریس و آلدو و غیره را کنار خود جمع کرده ام مجلس خوشگذرانی ترتیب داده ام و می خواست به این ترتیب فکر مرا ناراحت کند اما می دانستم پریوش با شهیاد ازدواج کرده و ....لبهایم را به هم فشردم می خواستم از دختر سوالاتی دیگر بکنم که به چه منظوری به این جا آمده به دستوز پریوش یا شاهین ولی به خود نهیب زدم که سوالی نکنم به جز خشم پی آمدش چه می توانست باشد ؟ بعد رفتن دختر ، به خانم شوکتی گفتم هرگز برای دوباره به این جا آمدنش وقت ندهید و هرگز هم جریان زندگیش را نپرسید نباید پای آنها به این جا باز شود . عصبی بودم و آلدو با حالتی عصبی تر رو در رویم قرارگرفت . تند گفتم : آلدو اگه می خوای اظهار نظر کنی ، این چاپ اول است باید نکات ضعف آن را بدانیم تا برای چاپهای بعدی قوی شویم چی می خوای بگی ؟ آلدو دستش را لای موهایش فرو برد : هی هدیه اصلا بذار خفه بشم ، زبان من تند و آتشین است ناراحتت می کنه ، بذار موریس بگه ، به سمت موریس برگشتم ، او در حال صحبت با آقای ناهیدی یکی از سردبیران روزنامه بود که با هم همکاری می کردند ، منتظر ماندم تا صحبتش تمام شود و بدانم منظور آلدو چیه ؟ موریس بعد از خارج شدن آقای ناهیدی از اتاق به طرفم خم شد : ببین هدیه دفعه ی دیگه خوب فکر کن ، آلدو منظورش اینه که دیگه زیاد اغراق گویی کردی " مشکلات مالی اتان را با ما در میان بگذارید " یعنی چه ؟ فردا تمام گداها و ندارها این جا سرازیر می شوند و شما که آه ندارید تا با ناله سودا کنید کدام جواب را خواهید داد ؟ و به زودی از خود یک دروغگو خواهید ساخت . جواب دادم : اولا این که کجا عینا نوشته شده کمک مالی خواهیم کرد . ثانیا تازه اول کاره ، چرا حرص می خورید ؟ خدا بزرگه با گذشت زمان یه جوری می شه . هر دو با مسخرگی خندیدند و موریس گفت : جالبه با گذشت زمان یه جوری می شه ! باشه هدیه خانم غصه نخور من جوابگوی این مراجعین می شم و با افتخار بهشون می گم برگردید خوانندگان عزیز خدا بزرگه بعدها یه جوری می شه ، فعلا که جیبهای خودمان هم خالی است . آلدو بحث را ادامه داد : ببین هدیه ، من خیلی زرنگم که بلدم فارسی را خوب صحبت کنم و چند صباحی رو در ایران باشم و کمکت کنم تا فرد موفقی بشوی و براین اساس قید خیلی چیزها را در ایتالیا زده ام . البته منت نمی ذارم ولی اگه بخوای از حالا ماجراجویی را شروع کنی نزد دونتی برمی گردم و اون جوری زجر می کشم . گفتم : طوری حرف می زنی که انگار من مرتکب چه جرمها و خطاهایی شده ام ؟ گفت :شدی بازم خواهی شد . گفتم : البته درسته چکی از شاهین داشتم و .... مبلغ زیادی نوشتم و ....به هرحال کاش اونو تو زندون ببینم ...کاش توله اش رشید هم در این ماجرا بود درسته که انتقام نیست ولی اگه جوابهاشونو حالا ندهم ، فردا چه جوری باهاشون کنار بیام ؟ آلدو باز عصبی بود : که این طور هدیه خانوم ، هنوز هیچی نشده داری دردسر می سازی و درهای زندان رو به رویمان باز می کنی ؟ دونتی می تونه قبول کنه که برای خوش گذرانی همه کاری می کنم و زیاد اهمیت نمی ده اما نمی تونه منو به عنوان یک شارلاتان پشت میله های زندان ببینه . من یک بار شاهین را در ایتالیا دیدم از آن شیطان صفتهای بسیار آرام و کوبنده است . ساکت و پر خشم . دریا و باد . احساساتی و خشن . هیولایی بسیار جذاب – احمق تو می خواهی چنین آدمی را به خشم بیاوری او سر پدرش را بالای دار فرستاد شاید به دلیل این که دل بی رحمش به خروش آمده بود . برای افرادی که با دستور مستقیم پدرش به قتل می رسیدند یا ارضاء خوی وحشیگرش بود ، به هر حال من نمی توانم قضاوت کنم چون از این و آن شنیدم حالا کدام صفت در او قویتر بوده کاری ندارم او لباسهای مختلفی پوشیده و در هر گروه و دستجاتی خودنمایی کرده عناصری را شناسایی وبه پای چوبه ی دار برده و حالا هم لباس شیک خلبانی را تن خودش کرده و خود را به تمامی اصولهای انسانی و دینی و مذهبی که حاکمیت شما می پسندد تزیین نموده اصلا نمی گویم نقش بازی می کند چون من از مرام و گرایش اصلی او خبر ندارم شاید حقیقی است یا شاید بازیگر این دوره از زندگیست . زنگ می زنی و جریان را بهش می گویی تا .... تند گفتم : بس کن آلدو بهش زنگ بزنم ؟ ابدا این کار را نمی کنم . دستم را کشید : چه قدر بگم قهرمان بازی در نیارهدیه ، دم شیر خطرناک است با یک یورش تو را می بلعد. خندیدم : وای آلدو چه هیولای زشتی از او ساخته اید و چه قدرت غول مانندی به او داده اید . از لبخند مسخره آمیزش ترسیده اید ؟ آلدو بلند گفت : از همان لبخند ش می ترسم . حالا بوی گندکاری چک ده میلیونی را چگونه با عطرهای خوشبو از بین خواهی برد ؟ رزا گفت : ببین آلدو او را چه خوب توصیف کرد ، منو باش که به شهرام گفته ام آخر همین ماه به ایران بیاید آن زمان خواهد گفت مرا به تماشای دردسرها دعوت کرده ای ؟ باید شاهین را رها کنی او به کار ما ربطی ندارد . گفتم : پس ده میلیون را آماده کنید تا پرداخت کنم و خودم را کنار بکشم . موریس کتش را روی میز پرت کرد : هدیه خانوم این مبلغ پول رو از پدرت بخواه . -اوه پدر من ؟ کجا این همه پول دارد او حتی نمی داند ده میلیون یعنی چه ؟ -ای بابا منظورم پدر شاهزاده ات است . اگه نشد برنامه ی سفرت به فرانسه را زودتر روبراه کن تا مسئله حل وفصل بشه ، اصلا احمق به جای این که بشینی و شاهین را به مبارزه بطلبی برو هزار تا حقه بیا تا ثروت پدر را به اختیار خودت در آوری ، آن وقت می دونی چی می شه ؟ حالا شاهین یه روزی یه غلطی بچگانه کرده و تو را به زندان فرستاده تمام شده و رفته ، تو که صد دفعه بعد از آن باهاش لاس زدی . تند گفتم : موریس صبر کن..... گفت : هدیه تمامش کن تو خودت هم بدون تقصیر نیستی قول می دم تا سه شماره ی بعدی در این دفتر و نشریه تخته بشه .آلدو در اتاق رو بست و قفل کرد .دست رزا و موریس را گرفته و به کنارم آمدند درسته ،هدیه بحث شاهین را تمام کن ببین پدرت پیر شده و او با درد نقرس چه خواهد کرد فردا تمام اونهایی که دوربرش هستند ثروتش را بالا خواهند کشید تو چه خواهی داشت ؟ رفعت آهسته گفت : تو خودت مطلبی رو در همین شماره ی اول نشریه نوشته ای که فردا گداها و ندارها به نوعی به این جا سرازیر خواهند شد که البته بعضی ها واقعا هم ندارند ، ما هرماه مبلغی را برای کمک کنار می گذاریم . گزارشگر مخفی خواهیم داشت تا مدتی ازآن خانواده تحقیق کنند و اگر بدانند واقعا ندارند به آنها کمک مالی می کنیم تا شاید کمی از مشکلاتشان حل شود . مهرانگیز ادامه داد : گوش کن هدیه تو بیست و دو سال بود که پدرت را ندیده بودی او یک شاهزاده ی درباری است که سالها پیش از ایران رفت و تمامی ثروتهای به دست آورده از همین ملت و کشور را با خود برد ارث باباش که نبود حالا برو آنها را به نحوی پس بگیر و به نحو احسن دوباره برای این مردم خرج کن . به سرعت از جایم برخاستم : کافیه . بس کنید . اون هر طور باشه پدر من است من از او به وجود آمده ام و باب میل او رفتار خواهم کرد شما منو به خیانت و دورویی تشویق می کنید . رفعت محکم دستم را کشید و باز روی صندلی ولو شدم : بنشین دختر نادان مگر ما می گیم برو به زور از او چیزی بخواه یا با خواسته اش مخالفت بکن ؟ اتفاقا حرف ما هم هیمن است که باب میل پدرت رفتار کن نمی گیم که برو پدرتو بکش وکیلت شرط مالکیت ثروتت را چه گذاشته ؟ آلدو گفت : رفعت گفتیم که ، شرطش ازدواج با پسرعمه اش است آنها از یک خانواده اند و رگه ی شاهزاد گی دارند . رفعت ادامه داد : خیلی پیشنهاد مشکلیه ؟ تو که عقل نداری. می دانیم عاشق شاهین هستی ولی وقتی برایش توطئه می چینی اصلا عذاب وجدان گریبانگیرت نمی شه که خوبیهاشو با بدی جواب بدی ؟ ولی درباره ی پدرت همه چیز رو جور دیگه ای تعبیر می کنی تو این وسط که بحث بر سر ثروت میلیاردی است ، با کلی املاک باقی مانده در تبریز و شمال تهران ، دیگه لازم نکرده تو به عشق شاهین فکر کنی . آن دختر چشم خاکستری که خواهر پریوش خانوم بودند برای عذاب دادن تو فرستاده شده بود و این کار حتما از طریق پریوش خانوم صورت گرفته بود زیرا که با وجود ازدواجش با شهرود ، گویا هنوز عشق شاهین را به دل دارد و می خواهد این طوری عذابت بدهد و عقده های گذشته را هر زمان تازه اش کند چون شاهین خان از اول هم بهش محل سگ نمی گذاشت و حالا هم پریوش کنار دست شاهین ننشسته ولی تو اگر عاشقش هستی مجبوری با همین بهانه ها او را رد کنی قرار نیست همه با عشق زندگی کنند . مهرانگیز گفت : شهروز را دیدی ؟ چه طور بود ؟ جواب دادم هیچی ، یک مرد بود چی بگم ؟ موریس گفت : فرض کن اون به خواستگاری تو اومده و شرایط فوق العاده دارد و تو او را پذیرفته ای قابل تحمل نیست ؟ -بچه ها منو گیج نکنید من عقایدی دیگر دارم ..... آلدو گفت : دختر آن همه ثروت آن جا خوابیده تو حرف دیگری می زنی تو به این ثروت احتیاج داری تا به عشق واقعی ات که نشریه ی هدیه است بپردازی چرا حق خودت را از این ثروت به آن شهیاد و شهروز و زنهای متعدد پدرت و ناخواهری های دیگرت – که هنوز آنها را ندیده ای – می دهی تمامی آن حق تو به تنهایی نیست بلکه حق مادرت است که بی کس و بی چیز در گوشه ی تیمارستان فراموش شده و زنهای دیگر پدرت در فرانسه و در خانه های زیبا عیش و نوش می کنند و مادرت محروم از تمام خوشیهای دنیا دارد زجر می کشد ، اگر بلایی سر پدرت بیاد فردا خرج و مخارج نگهداری او در بیمارستان را خاله فخری ات پرداخت خواهد کرد یا زنهای پدرت ؟ و تو دست خالی چه خواهی کرد ؟ تو به حق ، صاحب آن ثروت هستی و باید با ترفند و زیرکی آن را صاحب شوی تا برای رفاه مادرت بکوشی حالا قدری بشین و عاقلانه فکر کن . سپس همه از اتاق خارج شدند . مهرانگیز دستی به موهایم کشید و ساکت در کنارم ماند . پس از نیم ساعتی آلدو دوباره به اتاق بازگشت : هدیه عشق محترم است ، ولی تو به فکر تلافی به خاطر لجبازیهای گذشته با شاهین هستی آن هم با آن چک لعنتی که چی را ثابت کنی ؟ که زمانی به تو ظلم کرده و می خواهی جواب بدی را با بدی بدهی ؟ بسیار خوب پس اگه این طوره جواب بسیار محکمی بهش بده ، عشقش را رد کن و برو به پدرت بگو که ازدواج با شهروز را پذیرفته ای . بگذار پدرت دلش خوش باشد که هنوز اتحادی از دو خانواده ی سلطنتی سابق را حفظ می کند و آن چه را که حق واقعی مادرت است بگیر و بیا ، درست است که پدرت همه چیز را در اختیار وکیلت قرار داده ، ولی تو که از عقد وقراردادها با خبر نیستی از کجا می دانی اگر با شهروز ازدواج کنی آنها را در اختیار تو قرار خواهد داد ، ولی تو این قدر ابله هستی ؟ تو شاید عشق شاهین را بپذیری و از ثروت پدرت بگذری و شاهین هم تو را کاملا تامین کند ، ولی مگر آن ثروت مال توست که از آن بگذری و فقط به فکر خودت باشی آن ثروت حق مردم کشورت است . مهرانگیزبا هیجان دنباله ی کلام آلدو را گرفت درسته هدیه مال مردم این کشور است . شدیدا هم به آن نیاز داریم از طریق همین نشریه ی هدیه ، ثروت هدیه برای مردمی که زیر ظلم همین شاهزاده ها بوده اند ، هدیه ای است که حال در این زمان با این شکل به آنها باز می گردد. شور وشوق عجیبی وجودم را فراگرفته بود به راستی باید ساکت می ماندم تا پسرهای پدرم و نواده های او آن را صاحب شودند که مثلا من برای خودم معیارهای منطقی و بی تفاوتی را قرار داده ام ؟ آلدو و مهرانگیز آرام از اتاق خارج شدند تا مرا با افکار و تصمیم گیری هایم تنها بگذارند آنها در را بستند و مرا با دنیایی از افکار بیدادگرم تنها گذاشتند . اوه خدایا من احمق زیر احساسات شاهین و حرفهایش می رفتم که شهروز را رد کنم و با این کارم با یک دست ثروت بزرگ را رد کنم و با یک دست دیگر شاهین را بغل کنم و در همین دفتر توطئه می کردم که یکی از افراد خوب نظام را سر هیچ و پوچ به پشت میله های زندان بکشانم ... تازه چه فکر احمقانه ای شاید حسابهای بانکی شاهین پر از پول بود و با این کار ککش نمی گزید با زنگ تلفن رشته ی افکارم گسسته شد . نفس عمیقی کشیده و گوشی را برداشتم بفرمایید : هدیه سلام . صدای شاهین قلبم را لرزاند . هدیه می خواستم به دیدنت بیام اما نشد ، پروازهای بی شمار آزمایشی داشتیم و فرصت نبود ، ولی آخر هفته فرصت دارم حتما میام . گفتم :برای چه می ایی وقتی کارت آن قدر زیاد است ؟ خندید : طوری حرف می زنی که انگار دوست نداری بیام اگر برای همیشه به تبریز انتقالی بگیرم چه می کنی ؟گرگ را از بره دور می کنی ؟ ولی من که قبلا گفته بودم تو بره نیستی تو گرگ تر از منی . من هم خندیدم : حرفهای جالبت همین بود ؟ -معلومه بساط بسیار بزرگی به راه انداخته ای نشریه ات به تهران هم می رسد اولین شماره اش معرکه بود و این میرسونه که خیلی بیشتر از ده میلیون باید احتیاج داشته باشی حسابهای بانکی من همیشه پر از موجودی است اگه بازم لازم داری .... ساکت موند و من کمی شرمنده شدم . گفتم : آخر هفته می بینمت . اگه فرانسه نرفته باشی . باز نقشه ام را خواند ه بود گفتم : بعد از توله ات رشید که جاسوست در لاله دره بود در این جا چه کسی را جاسوس و خبرچین خودت کرده ای ؟ -فکرهای احمقانه می کنی هدیه ! کسی که خودش عقل داشته باشد به جاسوس احتیاج ندارد . هدیه قیافه ام رو درنظر بگیر چه تصویری از من داری ؟ چرا بر روی هیکلم همیشه سرو چهره ی یک هیولا ی زشت می گذاری ؟ خندیدم و با او خداحافظی کردم . بچه ها راست می گفتند زندگی این نشریه به پول بستگی داشت ما که حتی قیمت زیادی بر رویش نگذاشته بودیم و اولین راه اندازیش با پول شاهین بود برای آینده چه باید می کردیم؟ صبح جمعه بچه ها غوغا کرده بودند و موریس می گفت :هدیه امروز دیگه روزیه که به بیمارستان می رویم تا مادرت را ببینیم . سه ماهه که در ایران هستیم و تو ما را به دیدارش نبرده ای فکر نکن که نمی دونم خودت یواشکی اونجا می ری . مادرم گفت : اجازه بدید حالا که هدیه امروز را در نشریه کار ندارد و در خانه است او را ببرمش سفره ی ابوالفضل که در خانه ی یکی از همسایه هاست ، بیچاره دخترم نمی دونم چه کار کرده همه اونو به چشم یک دختر با طرز فکر غربی می بینند . پدرم جواب داد : برای این که او بیش از پنج سال در ایتالیا بوده تو برایشان بگو که هدیه یک ایرانی اصیل هست . دستم را با بی حوصلگی تکان دادم : بابا جون! مامان بره چی رو توضیح بده بذار هر چی می خوان بگن مگه حرف مردم مهمه ؟ پدر گفت : زن جوابشونو نده ، اگه فردا بفهمن اون دختر یک شاهزاده ی درباری هست چه چیزها که علیه اش نخواهند گفت ! موریس گفت : به نوعی متهم خواهد شد و چشمکی به سویم حواله کرد : هدیه حتی دولت تو را شاید حلق آویز کند زیرا دولت شما دل خوشی از اطرافیان شاه ظالم کشورتان ندارد. – بهتره تمامش کنید و این قدر چرت و پرت نگید . بیچاره من دهاتی که یک شبه مثل سیندرلا خوشبختی را به آغوش کشیدم و دختر شاهزاده شدم . هنوز که خیر و برکتی از این اسم و نشان ندیده ایم و همه چی مثل سابق است . مادرم سفره را پهن کرد و خدمتکار غذاها را آورد موریس و آلدو به غذا حمله کردند . آلدو گفت : من یک بار به دونتی گفتم که غذاهای ایرانی خیلی خوشمزه تر از غذاهای کشورهای دیگه هست ، ولی او که زیاد غذا نمی خورد اصلا به حرفم اهمیتی نداد .آه خدا لعنتت کند دونتی ، که چه قد بی احساس و بی ذوق بودی! بدرود همسر سرد و یخی من ! اصلا ذره ای شوق دیدنش را ندارم . گفتم: بس کن آلدو آن بیچاره آن جا چه قدر بی توجهی های تو را تحمل کرد و تو این جا هم ازش دست بردار نیستی ؟ تنها گذاشتیش و اومدی و ...... -بس کن هدیه ، نه این که پیشش بودم خیلی تحملم می کرد ، حالا گله مند باشد .... رفعت به سادگی پرسید : اصلا چرا طلاقش نداده اید ؟ آلدو ابرو بالا انداخت : آنجا زیاد تو قید وبند نبودم ولی این جا مثل این که باید اقدامی کنم و بیش از این صبر نکنم . اول رهایی از حبس دونتی دوباره حبس شده در زندان یک زن ایرانی . با تعجب نگاهش کردم ، می دانستم که آلدو آرام نمی نشیند . پرسیدم : آلدو دوست دارم بدانم چه کرده ای ؟ آلدو درحالی که بشقاب پر از عدس پلو را در دست گرفته بود و با ولع می خورد گفت : ولی من دوست دارم که هیچ کدامتان چیزی ندانید . دانستن همان وعذاب دادن همان ، با دهان پر به مادرم گفت : مادر جان همش ترکی صحبت کنید تا این زبان را هم یاد بگیریم به نظرم شیرین می آید . من غرق افکار موذیانه ی خودم بودم حرص و طمعی فراوان وجودم را فرا گرفته بود جدای چیزی که تا ساعتی قبل بودم . ازدواج با شهروز بسیار آسان بود بدون هیچ احساس و عشقی شاید می توانستم تحملش کنم هر چند دلم برای شاهین می سوخت و او را به شدت می خواستم ولی باید گنج گرانبهایی را از دست می دادم تا به گنجی دیگر برسم . همه شاهین را به نوعی دوست داشتند پدر شاهزاده ام هم او را می خواست و فقط به صرف این که به جمهوری اسلامی خدمت می کرد چیزی که مغایر با خواسته هایش بود ، شاهین را طرد کرد او جسارت شاهین را دوست می داشت ولی حالا این جسارتش را نمی بخشید .مادرم که از کودکی به حالات من آشنا بود همه ی حواسش به من بود از آشپزخانه صدایم زد : هدیه جان بیا این نوشابه را سرسفره ببر ، به آشپزخانه رفتم و پارچ نوشابه در دستان مادرم بود و در من خیره شد : هدیه به خدا قسم حتی یک ذره نتوانستم تو را آن طور که می خواهم به بار بنشانم . من از چهره ات می خوانم که در درون دلت چیزی شعله ور شده . اون وقتها وقتی می خواستی نقشه ای بکشی حالت خاصی می گرفتی . حالا بگو که در چه فکری هستی ؟ چشمانت برق می زند ، برق شرارت . نمی دانم چیه ، ولی باید بگویی وگرنه به خدا قسم حلالت نمی کنم به خاطر تمامی زحماتی که برایت کشیدم . حال که می دانی چه بودی و اکنون چه هستی باز تو را تا آخرین لحظه ی عمرم تنها نمی گذارم مبادا که شرارت کنی و فتنه کنی و یا دلی را برنجانی . -وای مادر چه صفتهایی را به من می چسبانید مگه من چیکار کردم ؟ -نکردی ولی خواهی کرد چشمانت این را می گویند من ماهها قبل که در تب وتاب این نشریه بودی برق هیجان و اراده را در چشمانت می دیدم برای همین خودم از پدرت خواستم تا ملایمت به خرج دهد و نسبت به کارت ساکت بمانیم ولی حالا ....پارچ را از دستش گرفته وارد هال شدم و سرسفه نشستم . مادرم بغض آلود گفت : وای به خدا قسم هدیه حلالت نمی کنم تو می خواهی مرا دیوانه کنی ؟ سرم را بلند کرده و نگاهش کردم ، او ایستاده بود و همه با تعجب نگاهش می کردند به یاد مادر دیوانه ام افتادم و مادر سالمی که داشت از دیوانگی می گفت و من را بانی و باعث دیوانه شدنش می دانست . پدرم گفت : سادات بشین باز تو به این دختر گیر دادی ؟ مادرم پرخاشگرانه گفت : همش تقصیر توئه از اول بهش میدان دادی، حالا نمی تونم جمع وجورش کنم تازه جدای تمام کارهاش رازدار و تودار هم شده تا ناراحتم کنه ، اصلا ازش پرسیده ای برای چه داره می ره فرانسه ؟ مگه وکیلش تهران نبود ؟ رفعت که همراه مهرانگیز ناهار را منزل ما بود با خنده گفت : مادر جان شما نباید بعد از این با رفتن او به فرانسه دلگیر بشید ، امکان داره زود به زود به دیدنش بره ، بالاخره پدرشه شاید دلش می خواد اونو ببینه . اوضاع نسبت به سابق فرق کرده . مادرم جواب داد : تازه اومده ، فرانسه که لاله دره نیست هر وقت دلش خواست بلند شه بره و بیاد هزار تا دردسر و مشکل داره . ببین کربلایی عباد باید برنامه ها و مقررات گفته بشه یا نمی دونم دستور داده بشه من نمی تونم این دربه دری رو قبول کنم دختر نازپرورت به من که چیزی نمی گه خودت ازش بپرس چه کارهایی می خواد بکنه . مادرم ساکت شد همه مرا نگاه می کردند و در سکوت به خوردن غذا مشغول بودند . خودم هم سردرگم بودم نمی دانستم آن چه که مرا احاطه کرده افکار شیطانی بود که با تشویق دوستان صورت می گرفت یا افکار انسانی که باز مشوق آن همین دوستان بودند ولی هر چه بود دیو را در وجودم زنده کرده بود دیو پراشتهایی که میل ثروت اشتهایش را تیز کرده بود . منی که با کمک های پولی شاهین هیجان زده شده کار نشریه را راه انداختم و حالا بهش پشت می کنم و توطئه می چینم با دیدن دلارهای بی پایان پدر چه خواهم کرد ؟ بشقاب غذا را به زمین گذاشته و به اتاقم رفتم ، روی زمین زانو زدم و سرم را به طرف آسمان گرفتم آه خدایا مرا ببخش من تاوان سنگینی را می پردازم. گذشتن از شاهین خیلی سخت است از او می گذرم تا به آن ثروت برسم . این مجازات سختی نیست ؟ دیگر مرا از این افکار پریشان رها گردان. سعی می کنم دختری غیر خواسته ی مادرم نباشم و رنگ عوض نکنم . دوباره می خواستم وارد هال شوم با مادرم که پشت در ایستاده بود مواجه شدم تا در را باز کردم خودش را کنار کشید با اخم نگاهم کرد :دخترم هنوز هیچی بهت نگفته می ری گریه می کنی ؟ من با تو چیکار کنم ؟ بغلش کردم : مادر خوبم شایعه نساز من کی گریه کردم داشتم خدا را شکر می کردم که مادری مهربان مثل تو دارم . لبخندی زد : باشه حالا بیا پیش مهمونا ناهارتو بخور با خنده کنارشان بازگشتم . پدر گفت : من که سر بلندم و تا آخرین حد تلاشمو کردم که تو را دختر خوبی به بار آورم پدرش که کاملا رضایت دارد . با خنده گفتم : پدرم رضایت شما مهمتر است . آلدو به سفارت ایتالیا رفت تا کار ماندن در ایران را جور کند و موریس فقط به عنوان یک خبرنگار و گزارشگر تا مدتی که مقررات اجازه می داد می توانست بماند . توانستیم در مدت کوتاهی صفحات را از بیست صفحه به پنجاه برسانیم و آلدو و موریس از کسانی که جهت همکاری می آمدند تست می گرفتند و مراجعین با دیدن دو فرد خارجی حیرت زده می شدند . یک روز منشی ما خانم شوکتی گفت : خانم فرخ نیا ، چند بار خانمی خواستار دیدار شما شده و شما تشریف نداشتید او می گوید داستان زندگیش جالب است ومی خواهد در اختیار شما قراردهد . قراری بگذاریم ؟ گفتم : باشه برای فردا وقت بدهید ، من آخر هفته نیستم . گفت : او اتفاقا همین حالا در اتاق انتظار می باشد اگر فرصت دارید امروز او را ببینید . از دفتر بیرون آمده و می خواستم سری به اتاق موریس بزنم تا ببینم کار گزارش از یک پیرزن پولدار که می خواست ثروتش را بین فقرا تقسیم کند به کجا کشیده . این از ابتکارات نشریه ی ما بود که با درج چنین مطالبی حس انسان دوستی بسیاری از افراد پولدار را جلب کرده بود و ما که خود گزارشگر مخفی برای این کار داشتیم افرادی را می شناختیم که محتاج بودند و به وسیله ی کارکنانی دیگر این برنامه های خیریه را ردیف می کردیم .آقای ناهیدی می گفت : کاش به جای گذاشتن نام هدیه برای نشریه اسمش را می گذاشتید " نشریه ی خیریه " یک سبک کاملا متفاوت با کار نشریات دیگر ، مطالب مجله ی ما پر از سرگذشتهای دختران و پسران بود وآیینه ی عبرت برای دیگران . به کار افراد کم بضاعت می پرداخت و مطالب علمی و دانستنیها و داستانهای تخیلی و مطالب خواندنی جراید اروپا که به وسیله ی خودم انجام می شد مخصوصا از جراید ایتالیا که آلدو و موریس و رزا در کار آن بودند . به طرف اتاق انتظار رفتم و همان جا میخکوب ماندم . وقتی چشمم به شیدا افتاد دقایقی طولانی در او خیره ماندم. او از جایش برخاست کفش سفید و تختی بر پایش بود ولی اندام کشیده اش از من نیز بلندتر بود گیرایی چشمان سیاهش بی نهایت بود لبهای گوشتالودش سریع باز شد : هدیه دختر عموی عزیزم . برای لحظاتی مرا ترساندی حتی مرا به شک انداختی درست ده سال پیش وقتی آن زن را در تیمارستان دیدم مثل حالای تو بر آستانه ی در اتاق میخکوب ماندم ، برای لحظاتی به شک افتادم که به گذشته بازگشته ام و تو پرتره ی زیبایی از مادرت هستی ، کمی موهایت از رنگ موهای او تیره تر است ولی سفیدی و روشنی چهره اش را کاملا به ارث برده ای . لبخندی زدم : و تو با شیدای شش سال پیش وقتی که در لاله دره سوار بر اسب سفید کنار ما اسب می تازاندی چندان فرقی نکرده ای . -خوشحالم کردی هدیه همیشه با از دست دادن مازیار خود را پیر و افتاده حس می کردم و دنیا هم با تمامی آدم هایش برایم پیر شده بود ولی طراوت تو برای یک لحظه مرا از اشتباه بیرون آورد . - حتما مدتهاست که مقابل آیینه نایستاده ای و خود را ندیده ای تو جا افتاده تر ولی در عین حال جذاب تر شده ای . خندید و دندانهای کوتاهش دیده شد : بالاخره خواهر شاهین هستم اون لعنتی هم جا افتاده تر شده قبول داری ؟ -چندان نه ، فقط سبیلش مسن تر نشان می دهد . آهی کشید و نشست : جدیدا او را دیده ای ؟ گفتم که دیده ام ، ولی شیدا انگار تو می خواستی قصه ی زندگیت را تعریف کنی . لبخندی زد : من برای آن صفحات پیر نیستم ؟ -حرفها می زنی ؟ از نظر من که اشکالی ندارد . -هدیه خسته ات نمی کنم جریان بعد از ازدواجم است تا قبل از آن را که می دانی . - برای من که نیست تمام مردم می خوانند ، حالا چه اصرار داری که سرنوشتت را بگویی ؟ پوزخندی زد : می خواهم طرفداران نشریه ات را بیشتر کنم دیدی که تو کشور چه قدر روزنامه و نشریه چاپ می شه اصلا مردم حوصله دارن اونارو بخرن و بخونن ؟ گرایش مردم برای مطالعه خیلی افت کرده تو با این کسادی چه خواهی کرد ؟ -فعلا که می شنوم در شهرها با کمبود هفتگی نشریه مواجه هستیم باید تیراژ را بالا ببریم . - خوشحالم که این را می شنوم من دیروز به دیدن شاهین رفته بودم درگیر عجب شغلی شده هیچگاه نمی توانستم او را آن گونه که دیدمش تصور کنم فکر می کردم تا ابد آن چکمه ها را به پا و آن شلاق را به دست خواهد داشت و اسبی که بر پشتش سوار است تا دشتها را بتازد ، ولی این شغل کنونی هم حقش است ، چون لیاقتش را دارد . 


 
 
رمان هدیه شاهزاده قسمت 13
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 13

بعد از مدتها خوشبختانه یک روز پدر شاهزاده ام از فرانسه با من تماس گرفت و بعد از احوالپرسی گفت وکیلم به تهران خواهد آمد و در منزل یکی از آشنایان کارهایی صورت خواهد گرفت و در رابطه با همین موضوع با تو صحبت هایی خواهد کرد . من از صحبت های پدر این طور فهمیدم که باید به تهران بروم .از طرفی آلدو و موریس همراه رزا می خواستند به ایران بیایند و من نگران این مسئله بودم ، ولی وقتی پدرم تاریخ رفتن مرا به تهران گفت ، خیالم راحت شد و من به هردو کارم می توانستم برسم . میهمانان من قرار بود هفته ی دیگر به تبریز بیایند . پدر ومادرم با شنیدن آمدن میهمانان خارجی من ، به تکاپو افتادند و سعی داشتند کاری کنند در نزد میهمانان خارجی شرمنده نباشند من مقداری پول از رفعت قرض گرفتم چند صباحی بود که کنار آنان در روزنامه مشغول بودم ولی چون در سیاست دخالت داشت چندان به این کار تمایل نداشتم مخصوصا که با آقای جاویدی مسئول روزنامه بر سر گزارش مطلبی اختلاف پیدا کردیم و من فرصت را مغتنم شمرده از کار کنار کشیدم . قلب و روحم در فکر نقشه ای بود ولی راستش پولش را نداشتم . به راه انداختن نشریه ای هفتگی و کاملا غوغا برانگیز در ذهنم بود ولی جیب خالی ، مرا از اندیشه ام دور می کرد . من که هنوز مقدار زیادی به رفعت مقروض بودم و کارم در دانشگاه هنوز شروع نشده بود ، ولی امید داشتم که گره کورم بالاخره روزی به دست پدر شاهزاده ام باز خواهد شد و من از این تهیدستی و جیبهای خالی رها خواهم شد و شاهزاده مسلما جیبهایم را پر از پول می کرد اما این کار زمان می برد و باید صبر می کردم . از روز دیدارم با شاهین دیگر او را ندیده بودم . نسبت به او احساس ضد ونقیضی داشتم ، هم می خواستمش هم نمی خواستمش . هراسم این بود که او با من چگونه سازگاری خواهد کرد . و آیا تضمین خوشبختی مرا خواهد نمود همیشه شک داشتم . یک شب که مشغول خوردن شام بودیم او آمد . مادرم با تانی از جایش بلند شد که از او هم پذیرایی کند در حین خوردن شام تغییراتی در او می دیدم که در درونش صورت گرفته بود و گرنه ظاهرش همان شاهین سابق بود . او حالا خلبان نیروی هوایی بود و دوره های آموزش خلبانی را در اردن گذرانده بود و سپس به آمریکا رفته بود و من تعجب می کردم که اصلا از اول مرام او چه بود و چگونه توانسته بودند پسر یک صد انقلاب سابق را در چنین پست مهمی جای دهند مگر این که هویتش را عوض کرده باشد که آن هم بعید به نظر می رسید او همه جا به نام شاهین فرخ نیا زاده شده ی لاله دره شناخته می شد بعد شام صحبتهایی در مورد آمدن میهمانان خارجی شد و شاهین ازمن خواست که توضیحاتی در مورد آنان بدهم و من آن چه را که از آنها می دانستم در اختیار پسرعموی اسمی ام قرار دادم . او حین تعریف از آنها گاهی یک ابرویش با تمسخر بالا می رفت و گاهی سرش را تکان می داد . -هدیه این که خودت می گویی ، تو با این لشکر دوستان مطبوعاتی ات دست به اقدامی بزرگ خواهی زد . گفتم : آرزوهایم با داشتن پول به انجام می رسد و شاهین خود را به این گفته ام بی تفاوت نشان داد و خندید :هدیه حتما مرا هم دعوت می کنی و با دیدن آنها شاهین یادت نمی رود ؟ من هم خندیدم : قبلا هم با آنها بوده ام و فراموش هم نشدی تو که راه ورسم غافلگیر کردن را بلدی . پدرم گفت : دخترم من آن خانه را در لاله دره دارم درست است که چندان قیمتی ندارد ، ولی فروش آن می تواند مقداری از خواسته های تو را برآورد . شاهین طوری رفتار کرد که اجازه نداد پدرم صحبتش را ادامه دهد . تند پرسید :هدیه نمی خواهی با هم سفری به لاله دره بکنیم و یاد خاطرات دوران قدیم را زنده کنیم من و تو آنجا پرورش یافته ایم . سرم را نزدیک گوشش بردم و آهسته گفتم : می ترسم خاطرا ت سیاه جباریهای تو و پدرت در وجودم زنده بشه و تلافی تنفر از دیگران را هم بر سر تو دربیاورم و بر اثر یک خشم جدید ازت دور بشم . شاهین بلند خندید مادرم سرش را بلند کرد و با تعجب نگاهش کرد وقتی خداحافظی می کردیم دستم را گرفت :ببخشید عموی عزیزم ، با اجازه ی شما با هدیه صحبتی دارم . از اتاق خارج شدیم ، من به دنبالش تا در حیاط منزل رفتم تا بدرقه اش کنم . او دقایق بدون توجه به من کمی کنار باغچه قدم زد سپس خم شد و از میان گلهای رنگارنگ باغچه گلی زرد رنگ و بدبو را کند و به دستم داد . از همان گلهایی که بارها از عمو یوسف بیگ پرسیده بودم که چرا این گل ها را می کاری وقتی این قدر بوی بدی دارند و او گفته بود درسته که بوی بدی دارند ولی از نظر زیبایی حرف ندارند ظاهر فریب است و با زیباییش انسان ها را گول می زند و حال شاهین یکی از همان گلها را کنده و به سویم گرفته بود. پوزخندی زدم : برای چه از میان این همه رنگ ، رنگ نفرت را انتخاب کردی ؟ او هم لبان گوشتالودش را به خنده باز کرد و دندانهای بالاییش برجسته تر نمایان شد . برای این که حسی که از تنفر به عشق برسد جذابیت دارد و دوامش بیشتر است . گل را گرفتم و مقابل بینی اش قرار دادم تا ببوید او بینی اش را چین داد . -اوه ، اوه چه بوی گندی دارد ، یوسف بیگ چگونه این بوی چندش آور را تحمل می کند ؟ -لعنتی نمی دانستی ؟ خندید و دستش را بر روی دستگیره ی در نهاد . چرا عشق من می دانستم که در زندان هم گلی زرد رنگ با همان بوی مزخرفش را توسط رشید تقدیمت کردم . با حیرت نگاهش کردم شانه اش به شانه ام می خورد یک وری ایستاده بود . -هدیه کمکی ازم نمی خواهی ما نون و نمک هم دیگه رو خوردیم . با حرص گفتم : اتفاقا چرا ، می خواهم . اگر دویست هزار تومانی به عنوان قرض بدهی ، بعدها پرداخت می کنم . او انگشتش را بر لبانم کشید : وای فقط دویست هزار تومان عزیز من ؟ چه قدر خنده داره . درب را باز کرد و داخل کوچه شد . -هدیه یادت باشد من زمانی تو را خواسته و دوست داشته ام که دختر یک شاهزاده نبودی یک دخترلاله دره ای بودی ولی برخلاف دختران روستایی دیگر سرکش بودی . درست مثل خود من ، فقط تو و من می توانیم همدیگر را تحمل کنیم این را فراموش نکن . سپس از در بیرون رفت و فردایش بسته ای توسط رشید به عمو بیگ فرستاده شد و من آن را دریافت کردم وسایل را که برای منزل لازم بود خریداری کردم و از رفعت خواستم برای راه اندازی یک نشریه با من همکاری کند و من روزها در اداره های مختلف برای این کار دوندگی می کردم و کم کم به نتیجه می رسیدم . روز شنیه میهمانان از زاه رسیدند ومن به همراهی رفعت و مهرانگیز در فرودگاه به استقبال آنان رفتیم . آلدو با دیدنم کاپشنش را دور سرگرداند و بلند گفت : ببین هدیه آزادی یعنی بدون دونتی ، یک کلمه هم در این مورد اظهار نظر نکن بگذار مقدساتش را گرامی بدارد هدیه اصلا حوصله ی سرزنش شنیدن را ندارم حرف نزن بگذار اطراف را خوب ببینم این شهر از شهرهای مهم ایران است ؟ -یکی از مهمترین شهرهایش که بیشتر یک شهر صنعتی است تا تفریحی ولی زیبائیهای خاص خودش را دارد . مکانهای تاریخی و دیدنی فراوان دارد . همه را نشانت خواهم داد . غصه نخور، حوصله ت سر نمی ره . 


 
 
رمان هدیه شاهزاده قسمت 12
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 12

هیچ صحبتی با مورجینی نداشتم . مهماندار هواپیما دختری بود ظریف اندام با موهایی خرمایی که به رشته های باریک بافته شده که بر روی سر و گردن چون حلقه های زنجیر تکان می خورد ، با لبخند به نزدمان آمد و شکلاتی را تعارف کرد ، چشمان کوچک و کشیده اش زیر خطی از مداد سیاه کشیده تر شده و مژهای ریمل خورده اش سایه ای بر چشمانش می افکند . ایتالیایی اصیل اهل رم ، به انگلیسی از من پرسید :که اهل کجا هستم و من گفتم که ایرانی هستم . ابروهای نازک که به صورت دو خط مورب به سمت بالا کشیده شده بود بالاتر رفت : وای شنیده بودم وحتی در این سفرها دیده بوده ام که اکثر ایرانیها قیافه ی شرقی دارند ولی قیافه ی تو بیشتر به اروپائیها نزدیک است . گفتم : تو ایران همه جورش هست ، قیافه ی اصیل هر کشور دیگر مثل سابق کم خودنمایی می کند ، زیرا چهره ها در میان قشری از رنگ و روغن به شکلی دیگر در می آید . مهماندار کمی بلند خندید و توجه مسافرین دیگر جلب شد : خدای بزرگ چه اعتراف به جایی ، صورت شما نشان نمی دهد هنوز با رنگ و روغن آشنا شده با شد .
-شاید وقتش را پیدا نکرده ام و بعدا تو خطش بیفتم . اضافه کردم زمانی پسر عمویم برایم تعریف کرده بود که الیزابت تیلور ستاره ی سابق و معروف سینمای آمریکا به خاطر رنگ بنفش چشمانش در دنیا شهرت داشت . چون زمانی خانمها هر بلایی سر صورت و موها و بدنشان در می آوردند ولی قدرت عوض کردن رنگ چشمان خود را نداشتند و الیزابت تیلور خوش شانس کلی از رنگ چشمان منحصر به فردش سود برد ، حالا خوشبختانه این دردسر و مصیبت بزرگ نیز رفع شده وخانمها بر این مشکل هم غلبه کرده اند و حالا چشمها هر روز به زنگی در می آید .
مهماندار بلند تر خندید و توجه مهماندار دیگر جلب شده و به سمت ما آمد . مهماندار در حالیکه می خندید گفت : خدایا گفته بودند ایرانیها در شیرین زبانی و صراحت حرف اول را می زنند ، چه سخن به جایی . من هم خندیدم و هر دو میهماندار با لبخند مهربانی از من دور شدند تا به دیگر مسافران برسند ، صدای خروپف وکیل بلند شد و من سرم را به پنجره ی هواپیما تکیه دادم تا از صدایش فاصله بگیرم ، بعد از بی خوابی دیشب به خواب عمیقی فرو رفتم . نمی دانم چه ساعتی بود ، صدای ظریف و قشنگی که از بلند گوی هواپیما پخش می شد بیدارم کرد . 


 
 
رمان هدیه شاهزاده قسمت 11
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 11

بعد از اتمام جشن و رفتن میهمانان خاله فخری و محسن خان صورتم را بوسیده و گفتند که فردا شروع مهمی در زندگی توست و تو با بسیاری از حقایق زندگیت آشنا خواهی شد. شهاب دستان عرق کرده ام را به بازی گرفته بود : هدیه بگذار همین امشب بگویم که دوستت دارم ، شاید امیر هم به انتظار نشسته او روزی بی توجه به من که می توانم عشقی نسبت به تو داشته باشم سفره ی دلش را پیشم گشود و اعتراف کرد که خواستار توست ، ولی تو از نظر سنی خیلی با او فاصله داری تو هم می توانی مرا دوست داشته باشی ؟ من بعد از مدتها که شاهین را فراموش کرده بودم در نظرم مجسم شد . لبهای زیبا و ترک خورده اش و پدرش که چون او مغرور و جذاب بود درحالی که یکه وتنها در این قصر قدم می زدم گذشته ها جان گرفتند ، اشباح بی رحمی که می خواستند سر عمویم را به طناب دار نزدیک کنند و در این زمان شهاب انگار شاهین و عشق او و دل بی قرارم را فراموش کرده بود . شهرام و شهاب برای کاری به رم رفته بودند . خاله فخری و محسن خان می گفتند برای یک سری کار به اداره ی قضایی که از روز ورود به ایتالیا کار زمین و ثروتشان را به آن جا سپرده بودند به جنوآ می روند و من تنها با عده ای خدمتکار که بی صدا به کار خود مشغول بودند درمیان باغ می گشتم و می اندیشیدم آنها چه چیزی برای گفتن دارند . آیا اسراری هست ؟ قلبم به تپش افتاده بود حالا دیگر شدیدا دلم هوای پدر و مادر را کرده بود به آنها قول داده بودم تا آخر سال بعد از پایان تحصیلاتم باز خواهم گشت و من به حد کافی از مکتب آلدو و موریس درس آموخته بودم و عشق من روزنامه نگاری بود . خدمتکاری که دختر میانسال و چاقی بود درحالیکه می دوید و دستانش را در هوا تکان می داد مرا صدا می زد . من به سویش رفتم نفس زنان ایستاد : مادموازل عجله کنید ، تلفن از ایران است شما را می خواهند ، زود باشید . پرسیدم : مادرم است ؟ - نه آقایی بودند خودشان را معرفی نکردند و من حدس زدم باید پدرم باشد تند و سریع به سمت خانه دویدم و پله ها را دوبه دو بالا رفتم ، آنها دیروز برای تبریک گفتن تولدم زنگ نزده بودند ، وارد سالن شدم با هزار شوق از شنیدن صدای پدر ، الو گفتم ، صدایی آهسته و دور بود : هدیه عزیزم ارادت مرا بپذیر. با شوق گفتم : صدای ایران عزیزم ، پدر بلند تر صحبت کنید . صدا بلند تر شد : متاسفم هدیه که خوشحال نشدی زیراکه من پدرت نیستم، شاهین فراموش شده ات هستم . 


 
 
رمان هدیه شاهزاده قسمت 10
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 10

گفتم : زنگ زده بودی این مهملات را بگویی؟ -
وای عزیز من مهملات چیه ؟ حقایق را می گویم . حالا بگو کجا رفته بودی البته راستش را می گویی ؟
آهی کشیدم : باخانواده رفته بودیم کار خیری انجام دهیم . به دیدار بیماران روانی رفتیم .
- پرسید : چه دیدی؟
وای می خواستی چه ببینم یه مشت دیوانه بدبخت که اعصابم را داغون کرده اند .
دیگه چه دیدی ؟
- زنی را تنها در اتاقی وسیع نگه داشته بودند . خیلی تحت تاثیرش قرار گرفتم .
دیدی چه زن زیبا و نازنینی بود . روزی او بسیار فتنه انگیز و اشرافی بود ودر مردها را می ربود با مردها بسیار نرد عشق باخته بود و صدها دل را ربوده بود ، ولی شاهزاده ای او را بند کشید و زن خودش کرد که درواقع با به عقد در آوردنش او را رام کرد و برای اهلی کردن بیشتر برایش هووهای متعدد آورد تا آخر افسونگر زیبا ازجایی که امروز تشریف داشتید سر در آورد .
بلند پرسیدم : شاهین تو اینها را از کجا می دانی ؟
- برای این که من بارها به دیدار او رفته بودم ، البته نه از روی ترحم بلکه به تماشای زیبائیش بنشینم .
- با این حساب خانواده ی من هم امروز اولین بارشان نبود که به دیدار او می رفتند .
-خودم می خواستم روزی این کار را بکنم و تو را به دیدار او ببرم ، ولی فرصت
دست نداد و دست بی رحم روزگار مرا به این سوی دنیا که رغبتی به ماندنش ندارم پرتاب کرده است .
- تاوان کارهای وحشیانه ات است ، حداقل امیدوارم پدرت عبرتی برایت باشد ، بعد از این عاقلانه ای در پیش بگیری .
باز صدایش آهسته شد : من می آیم ، به زودی هم می آیم ، آرام می گیرم ، وقتی که دختر عموی قشنگم هرگز سایه ی پرمهرش را ازم دریغ نکند این هم یک جور اظهار علاقه کردن است قبولش نداری ؟
شاید زمانی می توانستم قبولش کنم ولی کار احمقانه ات که مرا یک ماه ونیم پشت میله های زندان نگه داشت و پرونده ننگ برایم درست کرد بیزاری همیشگی از تو برایم به ارمغان آورد و دلیلی ندارد دوستت داشته باشم .
- آن هم از جنون و حسادت بود ، شهاب یک ماه در خانه ی شما می ماند و من داشتم می رفتم باید دورادور تماشا گر می ماندم تا او هر روز به سراغ تو بیاید ؟
- احمق خودخواه با این کارت قلم پای شهاب را شکستی که نتواند در زندان به دیدارم
بیاید ؟
آهسته خندید : چرا عزیزم به دیدنت آمد ، زیاد هم آمد اما دیدار از پشت میله ها و در سالنی در انظار عموم خیلی فرق می کرد با دیداری در باغ و گردش در میان درختان .
پرسیدم پس من باید با تو چه می کردم وقتی که مخفیانه پنج روز را در عمارت پدرت در بغل پریوش پنهان شدی ؟ پریوش که خیلی راضی بود ،خودش می گفت .
پریوش هم زنی است مثل همه زنهای دیگر ، او که سهل است دنیا راضی باشد یا نباشد هدیه مهم است و هیچ کس واسم هدیه نمی شود .
من از نفرت تلفن را قطع کردم .
پس فردا ساعت یازده پرواز داشتم وتلاش کردم قبل از رفتن یک بار دیگر به دیدن آن زن بروم . وقتی پایم را بر روی اولین پله هواپیما نهادم سعی کردم اشکهای پدرو مادر، بیمارستان و زن دیوانه ، تبریز و ایران را فراموش کنم . مادری که سه روز مدام اشک ریخته و پدری که درسکوت بغض می کرد و شهاب و امیر که هر کدام پنهانی درگوشم نجوا می کردند : هدیه تو آنجا بزرگ می شوی اسیر عشقهای زود گذر و احساسی نشو ، تو ازدواج نمی کنی به ایران می آیی ، چون زندگی همین جاست . گول پسران چشم و ابرو مشکی ایتالیایی با تیپ رومیشان را نخور . آنها وفادار نیستند و من با چشمی گریان با تمامی آنها خداحافظی کرده و راهی ایتالیا شدم تا در آغوش خاله فخری که بوی آغوشش همان بوی اشرافی زن دیوانه است قرار گیرم . دقایقی بعد هواپیما از زمین کنده شد و در آسمان اوج گرفت مهماندار با لبخند زیبایش نزدیک می شود و دستمالی را به سویم می گیرد : چرا گریه می کنی عزیزم سفرو دوری همیشه غم انگیز است ، اما کار زندگی همین است . من در پس پرده ی اشک او را می نگرم و لبخندی می زنم او دستی از روی نوازش برصورتم می کشد و دور می شود تابه دیگر مسافران خود برسد و من با بغضی که به شدت گلویم را آزار می داد می خواستم با تمامی وجود بلند شده وبگویم نگهدارید می خواهم به آغوش پدر و مادرم و تبریز بازگردم ولی از فکر احمقانه ام خنده ام گرفت، من در دل بیکران آسمان هستم آیا ایستگاه اتوبوس است که پیاده شوم ! 


 
 
رمان هدیه شاهزاده قسمت 9
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 9

عمویم در حالی که گوشت را از چنگال پریوش روانه ی دهانش می کرد گفت : اشتباه نکنید خانم ، شاهین از اول خودش هم مثل من راضی به ورود زنی به خانه نبود . ما هر دوهمان زندگی بدون تعهد و بدون دستورات زن را دوست داشتیم در واقع او تسلیم خواسته ی پدرش شد و اگر حالا در همین خانه احساس راحتی می کند در واقع به خواست پدرش احترام می گذارد ، شاهین هر چه قدر رفتاری خشن داشته باشد ولی در سینه اش قلبی رئوف و آرام دارد ، من پسرم را خوب می شناسم در لحظات خشونت با یک دست نوازشگر به راحتی رام می شود و می دانم روزی یک زن می تواند وجود او را تسخیر کند .
خنده ی صورتی رنگ لبان پریوش خانم تماشایی بود . و من باور می کردم در هر خانه ای که زنی مثل پریوش جذاب و شیرین باشد هر مردی رام می شود . پریوش نگاهش در من چرخید ، بلند خندید : بهتره کمی هم از هدیه در مورد خشونت شاهین سوال کنیم وقتی که همراه او بیست کیلومتر را ه لاله دره تا تبریز را تا سپیده ی سحر پیمودند و هدیه که لباسی گرم و کفشی به پا نداشت چگونه با خشونت شاهین کنار آمد .
عمویم درحالی که دهانش پر از گوشت بره بود داشت خفه می شد : هوم ،هوم فراموش نکنید هدیه خودش خواست شاهین را همراهی کند و گرنه می توانست او را فراری دهد و خود باز گردد.
پدرم گفت : خوب برادر ترسیده بود که مبادا لو برود و کار وخیم تر شود .
شهاب لبهای کوچکش را گشود : احیانا اگر برمی گشت شاید که خودش هم گیر می افتاد مجبور شد شاهین را همراهی کند .
مادرم گفت : من می دانم شاهین او را به زور همراه خودش به تبریز آورد چون هدیه هم به هر حال باید به تبریز می آمد ، هدیه درسته که دختر شیطاه و شلوغیه ولی نمی توانسته اونقدر دیوونه باشه که با اون لباس کم دنبالش راه بیفته . 


 
 
رمان هدیه شاهزاده قسمت 8
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 8

مهرانگیز می گفت : هدیه ، آقای بقال زاده دوره های فیلم برداری و روزنامه نگاری گذاشته ، منو رفعت خواهیم رفت تو هم اجازه ات را از پدرت بگیر و بیا . رفعت گفت : آقای بقال زاده نوشته هایت را که درباره ی کشف و علت کشته شدن چند نفر انقلابی به دست چماق بدستان بود چاپ کرده و من بهترین عکسها و تصاویر را گرفته بودم . آقای بقال زاده آنها را برای تلویزیون فرستاده ، بیشتر به دردشان می خورد . مادر گوشی تلفن را به نزدیکی ام آورد : خاله فخری است از ایتالیا زنگ می زند ، گوشی را گرفته و سلام کردم . خاله فخری گفت : صد دفعه زنگ زدم گویا بیمار بودی . مادرت این طوری می گفت ، می دانی اگر با شاهین همسفر بشوی همیشه بیچاره و در عذاب هستی . آن پسر وحشی را ولش کن همه چی رو به بابات گفتم تا دو هفته ی دیگر می آیی این جا .رفعت هم بالاخره می آید تو باید این جا به تحصیلاتت ادامه بدهی مگه نمی دونی اونجا دانشگا هها داره بسته می شه می گن ...حرف خاله رو بریدم : درسته خاله جان انقلاب فرهنگی شده و دانشگاه و مدارس عالی تا مدتی بسته خواهد بود ولی اینها دلیل نمی شه که من بیام اونجا من هنوز درسمو تو دبیرستان ... تند گفت : لازم نکرده ، حرف گوش کن . پدر و مادرت چی حالیشون می شه می خوای یه بی سواد پخمه باقی بمانی ...بعدها اگر بدانی تو ...هدیه رو حرف من حرف نزن . پدرت می گفت داری می ری تو دفتر نشریه و هفته نامه کار می کنی ، فیلم برمی داری ، گزارش تهیه می کنی ، هدیه خجالت نمی کشی؟ بلند گفتم : خاله جان . تند گفت : تو باید کاری کنی که برازنده ی تو باشد تو باید فارغ التحصیل ازیکی از دانشگاههای اروپا باشی ، می آیی . دیگه هم جرو بحث نمی کنی بعد تلفن را قطع کرد ، ولی من تصمیم به رفتن نداشتم . این جا همه چگونه هستند من هم می توانم راه آنها را بروم . برای شام آماده بودیم . دیگر از جا یم برخاسته بودم و حالم بهتر شده بود ، رفعت و مهرانگیز هم برای شام ماندند. صبح رفعت و مهرانگیز به سراغم آمدند و با هم راهی دفتر نشریه شدیم . برای این که مادرم ایراد نگیره یکی دو کتاب درسی هم برداشتم و وانمود کردم به دبیرستان می روم اول سری به دبیرستان زدیم ، شاگردان بسیاری را دیدیم که گروه گروه ایستاده و صحبت میکنند ، باز مثل همیشه بحث سیاسی و انقلابی گرم و داغ بود . و مخالف و موافق هابا متلک پرانیها خصمانه رفتار می کردند ، شیرین یکی از دوستانم با دیدنم به سویم دوید . بیا هدیه تا ساعتی دیگر دبیر ریاضی آقای صیفی خواهند آمد دو ساعت تدریس ریاضی خواهد کرد ، تو که چند روزه نمیایی . دیروز دو ساعت درسهای عمومی داشتیم . 


 
 
رمان هدیه شاهزاده قسمت 7
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 7

مش رجب با بیلی در دستانش مرا دید : خوش گلمیسن هدیه و در ورودی را باز کرد، من و شهاب از پله ها بالا رفته و مقابل درب بزرگ ورودی که منتهی به سالن می شد ایستادیم ، دو نفر از خدمتکاران ما را به ساختمان دعوت کردند ما مدتی درسالن مردد ایستادیم و به تماشای دورو بر خانه پرداختیم ، دیگر خانه آن خانه ی مرموز سابق نبود ، که ورود زنی به آن جا قدغن شده بود . فرشهای نفیس و مبل های زیبا و مجسمه های عاجی که درگوشه و زوایای سالن به چشم می خورد و پذیرایی خدمتکاران زن از ما این باور را به وجود می آورد که دیگر در این منزل سنت شکنی شده و دیوارهای سخت و سرد آن شکسته شده و نرم خویی و انعطاف پذیری منزل را احاطه کرده ، من از این همه تغییرات در همین زمان کوتاه مات و متحیر بودم شهاب بی تفاوت نشسته و اطراف را کنکاش می کرد ، از پله هایی که به سمت طبقه ی بالا کشیده شده بود ، شاهین پایین آمد ، شلوار سفید و پیراهن آبی رنگش جلای خاصی داشت ، با همان دندانهای سفید که از میان دو لب مغرورش دیده می شد ، دستش را از جیب شلوارش بیرون آورده و با نگاه عقاب وارش با شهاب دست داد با ابروهای گره خورده دستش را به سویم گرفت ، وقتی دستم را میان دستانش قرار دادم فشاری سخت به انگشتانم داد . به سختی مقاومت کردم تا صدایم در نیاید.
او خونسرد از این حرکت گفت : می بینی دختر عموی عزیز خوشبختانه شیدا به روسیه بازگشته ، او با من جور درنمی آد حوصله ی جرو بحث نداشتم ، خوب شد رفت . 


 
 
رمان هدیه شاهزاده قسمت 6
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 6

از پنجره دور شد . سوت کوچکی زدم سرش را برگرداند . کاپشن چرمی اشت را از روی شانه برداشته و به سویش پرت کردم و پنجره را بستم ، او در سیاهی شب از میان برفها به سوی اتاق یوسف بیگ می رفت تا امشب را نیز همچون شب های دیگر زندگیش نا آرام بخوابد
صبح زود از خواب برخاستم چون شب نا آرامی را پشت سر گذرانده بودم ، وقتی از پنجره سپیده ی صبح را دیدم شاد شدم . زود از جایم برخاسته و به آشپزخانه رفتم و به تهیه ی صبحانه پرداختم بعد از دقایقی مادرم آمد . صورتم را بوسید و برایم چای ریخت تازه نشسته بودم که امیر وارد شد . او مثل همیشه متین و آرام بود ، به آهستگی سلام کرد و پشت میز نشست مادرم با تعجب پرسید : امیر جان چه شده صبح به این زودی آمدی .
امیر نگاهش را بهم دوخت : اومدم ازتون دیداری کنم ، کار این قدر زیاده که آدم فرصت نمی کنه . مجبور شدم زود بیام ، تازه اگه یه کمی دیر می اومدم که هدیه از خونه بیرون زده بود و باز از دینش محروم بودیم .
مادر لب باز کرد چیزی بگوید که پدر وارد شد و جواب امیر را داد : چه می شه کرد ؟ هدیه دوست داره کار کنه و حقوق بگیره من هم دیدم کاریه که می شه روش حساب کرد ، موافقت کردم .
مادر تند پرسید : کجا کار کنه ، این چه نوع کاریه ؟
پدر خندید : نترس زن یک کار فرهنگیه ، همین دیگه دخترت دست به قلم شده نوشته هاشو پسندیدند برای نشریه ی صداقت کار می کنه ، البته حقوق هم می گیره .
مادر با حالت تند و عصبی اش پرسید : حقوقی لازم بود ؟ می خواد چه کارکنه ؟
پدر سرفه ای کرد : زن تو می خوای چی بگی اگه فکر می کنی که دخترت می تونه به حرفت گوش بده ، از صبح تا شب تو خونه بشینه و کاری رو انجام نده اشتباه کردی ، باز تو لاله دره بودیم یه چیزی ، می رفت تو کوچه و دشتها اسب سواری می کرد و حسابی حرص تو رو در می آورد . یادت رفته چه قدر جر وبحث می کردید ؟ این نوشتن بهش قوت قلب می ده ، آروم می گیره با دست به سویم اشاره کرد و باخنده به مادر گفت : مهمتر از همه متین می شه همان متانتی را که برای دخترت می پسندیدی به تدریج پیدا می کنه .
مادرم استکان چای را جلوی امیر گذاشت و گفت : تو مطمئنی ؟ باید با این حرفها امیدوارم کنی؟
پدر باز خندید : حالا این جوری می شه شرط و شروط لازم نیست . 


 
 
رمان هدیه شاهزاده قسمت 5
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 5

آزادی یعنی این که من بدون دردسر در این دشت و باغها بگردم ، ولی یهو سگ سیاهت به من حمله می کنه یا توله ات رشید مانعی سر راهم به وجود میاره ، اینها باعث سرنگونیم می شه ، اینها منو عصبانی می کنه ، اگه فرصت به دستم بیافته سگ را می زنم و دور می کنم و شلاق را به بدن رشید می کوبم و ادبش می کنم ، بعد آزادی به دست میاد ، کشور ما هم همین طور شده ، کشورهای زورگو خشم مردم ما را به جوش آورده اند ، قیام کرده اند ، معنایی آسانتر از این دیگر چه می خواهی ، توی شهرهای کشور ما اغتشاش شده و انقلاب کرده اند و می گن آزادی می خواهند .
- شاهین گفت : فردا به تهران می روم ، باید زودتر از اینها می رفتم .
پرسیدم : سفرت چه می شود ؟
گفت : فعلا که اوضاع جور نیست ،پدرم فرصت طلب است و فکری می کند .
- منم رفتن به یونان را منتفی می کنم می ترسم مثل تو بار بیام و آدم خرافاتی بشم .

شاهین خندید : تو با من فرق می کنی تو مجبوری به خاطر بعضی تعهدات گونه ای دیگر بار بیایی ولی من که تعهدی نداشتم یا اگر داشتم هم پایبندش نبودم حالت خنده اش در سیاهی شب در گوشم حالت مردان مست و بی قید را تداعی کرد و مرا به وحشت می انداخت . مردانی که مستانه در میان باغها میخوارگی می کردند و مستی می نمودند ترس آور بود . 


 
 
رمان هدیه شاهزاده قسمت 4
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 4

آنها جلوتر می رفتند و این بحث ادامه داشت و من در سکوت همراهیشان می کردم . بعد کمی رفتن ، رو به شاهین کرده و گفتم : شاهین اجازه بده با اسبت گردشی در این حوالی بکنم اگه سرکشی و شیطنت نکنه سالم برمی گردم.
شاهین افسار را به من داد و دستی به سرو گوش اسب کشید :"توسن" با دختر عمو کناربیا و تابع دستوراتش باش ، هر جا می گه همان جا برو . من به روی اسب پریدم و به سرعت از آن جا دور شدم شلاق چند رشته ای شاهین در دستانم بود ، اسب نیرومندی بود و زیاد احتیاج به رهبری نداشت از میان انبوه درختان که انگار خیال چسبیدن به هم را دارند عبور می کردم گاهی شاخه ها به صورتم می خوردند و صورتم که از خراش چندی پیش زخم بود دوباره با گیر کردن شاخه درخت به صورتم زخم خشک کنده شد و دوباره از گوشه گونه ام خون جاری شد ، از تپه بلند به سرعت بالا رفتم ، اسب را متوقف کردم و به تماشای قلعه محکم عمویم ایستادم ، خدمتکاران قلعه به راحتی دیده می شدند که در حیاط این طرف و آن طرف می روند و پسر بچه ای که مسئول نگهداری بوقلمون ها بود آنها را به درون محوطه وسیعی که لانه آنها بود کیش می داد . من از تپه پائین آمدم و به آن سمت رفتم ، پسرک با دیدنم جلو آمد و دستانش را به پشتش زد و به تماشایم ایستاد ، چهره ی سوخته اش کثیف بود و چشمان درشتش در نور آفتاب می درخشید ، یک دستش را از پشت بیرون آورد . در دستانش نان کلفتی بود گازی به آن زد ، گفتم : به من هم می دهی بخورم .
او کمی به نان و سپس به من نگاه کرد : اگه می خوای بذار برم از ننه ام بگیرم و بیاورم .
- از همونی که تو دستته بده بخورم .


 
 
رمان هدیه شاهزاده قسمت 3
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 3

مادرم دو لنگه ی پنجره را باز کرد : دختر باز تو موهاتو پریشون کردی ؟ باز تو خودتو به آب زدی ؟ بدون این که زحمت بالا کشیدن شلوار رو به خودت بدی ، باز تو پیراهنت رو زیر شلوار گذاشتی ؟ بعد با دیدن شاهین که با تانی از دالان وارد حیاط شد یه دفعه صداشو قطع کرد. زود بیا تو . دسته ی تلمبه را گرفتم و آن را بالا و پایین کردم می خواستم شلوارمو بالا بزنم و پاهامو بشورم مادرم محکم داد زد : هدیه نمی خواد همین جوری بیا .
-کفش های خیسم را درآورده و وارد راهرو شدم که مادرم گوشم را گرفت کشید : تو کی می خوای آدم بشی خجالت نمی کشی ، می خواستی نزد پسر عموت شلوارتو بالا بزنی حیا هم خوب چیزیه .می خواست باز بگوید که شاهین آمد داخل و مادر ساکت شد . مادرم به شاهین تعارف کرد .دولا راست می شد بالش می گذاشت و کلی پذیرایی می کرد .
شاهین گفت : عمو میرزا دعوت بابا رو برای آخر هفته پذیرفته . همگی شام در منزل ما هستید ، حتما تشریف بیارید ها . سرش را جلوتر آورد : منظورم اینه که فکر کنم صحبت ازدواج من و تو باشه و .....
مادرم با سینی چای و شیرینی از پستوی اتاق وارد شد و شاهین صدایش را برید ، شانه را برداشته و مقابل آئینه کوچک درون طاقچه ایستادم تا موهایم را شانه بزنم ، مادرم سرفه ای کرد . توجه نکردم که با من است به کارم ادامه دادم مادر با خنده ای عصبی گفت : هدیه جان موهاتو این جا شانه نزن زشته . بیا بشین چای بخور .
موهایم را پشت سر پرت کردم و دومیله را به سرم زدم و آمده و نشستم . 


 
 
رمان هدیه شاهزاده قسمت 2
نویسنده : علی محمدی - ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 2

به جای جواب نزدیک تر رفتم چه قدر این حس قوی بود شلاقم بی اختیار بالا رفت و به شانه اش کوبیده شد او فریادش برخاست و با یک حرکت سگ ها را به سمت من یورش داد ولی من به سرعت افسار را کشیده و از حصار چوبی پریدم و دوباره در میان باغها تاختم در حالی که سگها هم چنان تعقیبم می کردند . به کنار رودخانه که رسیدیم اسب بی مهابا خود را به آب زد و سگها هم چنان در کنار آب به عوعوهای بی پایانشان ادامه دادند و من ساعتی دیگر با "قدرت " از موانع های بسیار پریدم و سپس به سمت خانه روان شدم ساعت از دوازده شب گذشته بود و روستا در خوابی رویایی فرو رفته بود گهگاه عوعوی سگی از بام خانه ای صاحبخانه را وادار می کرد تا از پنجره نگاهی به بیرون بیاندازد تا ببیند این سوار کیست؟ و من صدای خفه و آهسته شان را می شنیدم : هدیه است این دختر کله شق و بی پروا چه قدر به عمویش شباهت دارد و من صدایی از پنجره ای دیگر می شنیدم ، صدای ریز و زنانه ای بود : انگار دختر باباش نیست به عموی خیره سرش رفته . کاش پسر بود ، پدرش خجالت نم کشه نصف شبی ولش کرده تو این بیابونا این طور رفتار کنه ؟ قباحت دارد و صدای ننه معصوم که همیشه در ایوان جلوی خانه اشان می خوابید به گوشم خوشایندتر بود : هدیه از چند تا پسر جسورتر و شجاع تر است و من در میان شنیدن این نجواها کلون بزرگ چوبی در را برمی دارم و وارد خانه می شوم بر خلاف تمام خانه ها که در تاریکی و غرق خواب بودند چراغ اتاق مقابل حیاط همان که آئینه حقیقت گوی را در خود جای داده روشن است .
جلیل جلو می آید و افسار را می گیرد پیاده می شوم . پاهایم تماما گلی است اگر تلمبه را به کار بیاندازم همه متوجه می شوند آهسته به جلیل می گویم آب بیاور و او با آفتابه آب را می آورد ، دست و پاهایم را می شویم ولی سوزش صورتم زیاد است به آن سمت آب نمی زنم تا ببینم چه کارش می توانم بکنم ، جلیل با پارچه ی حوله ای پاهایم را پاک می کند . به آهستگی در اتاق را باز می کنم و سرم را داخل می برم می دانم که پدر و مادرم نگران من هستند . 


 
 
رمان هدیه شاهزاده قسمت 1
نویسنده : علی محمدی - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 1

"به نام خالق روشنایی"

نام کتاب:هدیه شاهزاده

نام نویسنده: اعظم فرخزاد

این کتاب داستان جذاب و پرماجرایی داره اما از اولش اینطور به نظر نمیرسه.

ضمن اینکه این کتاب فصل بندی نشده.

امیدوارم لذت ببرید.

قریه لاله دره بیست کیلومتر با شهر تبریز فاصله داشت و من بعد از سالها به جاده ای قدم می گذاشتم که منتهی به این روستا می شد . روستایی که خاطرات دوران کودکی و نوجوانیم را در خود جای داده است . تفاوت عمده ای که دیده می شود ، آن زمان جاده ای خاکی و پر از گودال هایی بزرگ و کوچک بود و سنگ های ریز و درشت سر برآورده از جاده خاکی این ناهمواری ها را بیشتر می کرد و حتی تردد گاری ها را مشکل می نمود ولی حالا جاده صاف و آسفالت شده است که مستقیم به دروازه دهکده کشیده می شود و هر آدمی را با هر نوع سواری آسوده به دهکده هدایت می کند . 


 
 
رمان قلب شیشه ای قسمت های 33 و 32 و 31 (قسمت اخر)
نویسنده : علی محمدی - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت های 33 و 32 و 31 (قسمت اخر)

 از شنیدن این حرف بسیار خرسند شدم نمی دانستم خوشحالی ام را چگونه ابراز کنم. حامد هم بسیار خرسند شد. نگاهی به چهره ی بشاش سعید کردم و گفتم:
-خوب آقا سعید! از خواهر ما چه خبر؟ حالش که خوب است؟


 
 
رمان قلب شیشه ای قسمت های 30 و 29 و 28
نویسنده : علی محمدی - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت های 30 و 29 و 28

صورت نورانی او قلب مرا لرزاند. ضربه ای آرام به آنها وارد می کرد و با لحن مهربانی می خواست که این عمل را تکرار نکنن.
گفتم: 


 
 
رمان قلب شیشه ای قسمت های 27 و 26 و 25 و 24
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت های 27 و 26 و 25 و 24

با صدای شر شر باران سعید بلند شد و کنار پنجره رفت و پرده را کنار زد و باریدن باران را تماشا کرد من به اشپزخانه پناه اوردم تا اشک هایم را نبیند صدای سعید را شنیدم که میگفت:
-میترا چه بارانی می اید ادم هوس میکند برود بیرون قدم بزند 


 
 
رمان قلب شیشه ای قسمت های 23 و 22 و 21
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت های 23 و 22 و 21

خنده ام شدت گرفت ، طوری که اشک از دیدگانم جاری شد. خنده هایش را به گریه داد. با بغض گفتم :
- ای پست فطرت! ای نامرد! ای بی وجدان! تو چطور دلت می اید که توی صورت من نگاه کنی و این حرف ها را بزنی؟ به خدا شرم دارد، خجالت هم خوب چیزی است. بعد از این همه بدبختی و غم و غصه خوردن حالا چشم در چشم من نگاه می کنی و می گویی زندگی ما فایده ای ندارد؟ 


 
 
رمان قلب شیشه ای قسمت های 20 و 19 و 18
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت های 20 و 19 و 18

سعید نگاه تندی به من کرد و گفت :حرفهایی میزنی مگه شرکت یا اداره است که مساعده بگیرم کمی صبر کن تازه چیز مهمی نیست که تو اینقدر بزرگش میکنی حالا هم بلند شو جای مرا بنداز من خیلی خسته هستم و فردا صبح هم باید زود بیدار شوم و به مغازه بروم آقای خرد مند فرش نو خریده و فردا به مغازه می آید 


 
 
رمان قلب شیشه ای قیمت های 17 و 16 و 15
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قیمت های 17 و 16 و 15

سعید با تمسخر نگاهم کرد و گفت:برای مجلس مادر به پول احتیاج داشتم همه خواسته ام را رد کردند.اما حامد نه نگفت و 300 هزار تومان بمن قرض داد.فکر کردی هزینه این خرج و مخارج را چه کسی پرداخته است؟حالا هم به او برنمیگردانم.باشه جریمه و تنبیهش تا برای خودشیرینی پای یک پسربچه را به معرکه نکشد. 


 
 
رمان قلب شیشه ای قسمت های 12 و 13 و 14
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت های 12 و 13 و 14

بعد از صرف چای سعید گفت:
-بابا حشمت یادتان هست که گفتید اگر مشکل خانه پیدا کردم نزد شما بیایم؟حالا امده ایم
اقا حشمت نگاهی به من و سعید کرد چای نصفه اش را روی میز کنار دستش گذاشت قیافه اش در هم رفت و گفت: 


 
 
رمان قلب شیشه ای قسمت:9و10و11
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت:9و10و11

**/ مهدی دیگر نمیتوانست خاموش بایستد !فریاد زد:بسه مادر او را رها کن.چه از جانش میخواهید؟این حرفها گذشته.چرا نمیخواهید قبول کنید که او دیگر ازدواج کرده؟عوض این که این دوری و فراق را جبران کنید عوض اینکه اشتباهات گذشته را از دل بیرون بیاورید او را با حرفهایتان آزار میدهید؟دست از این کارهای بچه گانه و پو چ بردارید شما که اینطوری نبودید انگار افکار پدر به شما هم سرایت کرده.

 


 
 
رمان قلب شیشه ای قسمت:7و8
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت:7و8

مرد میان حرفم پرید و فریاد زد :
- خواهش می کنم این قدر مزاحم وقت دیگران نشوید.
لباس سعید را چنگ زد و با یک حرکت او را از روی صندلی بلند کرد. من نیز با دلهره و بغض از جایم بلند شدم و به دنبال آنها از اتوبوس پیاده شدم. اتوبوس با سرعت زیادی در جاده پیش رفت. انگار او هم ترسیده بود و فرار می کرد!
با اشره دیت آن مأمور داخل ماشین نظامی شدیم. راننده که سربازی لاغر بود گفت :
- جناب سروان کجا بریم؟ 


 
 
رمان قلب شیشه ای قسمت: 6
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت: 6

با خنده گفت:چطوری خانم خانم ها؟
دستی را که در پشتش مخفی کرده بود جلوی دیدگان من گرفت.حیران و متعجب به او خیره شدم.تعجب مرا دید.با رویی گشاده آهی از ته دل کشید و گفت:میترا جان!تولدت مبارک.
به محض شنیدن این حرف اشکم جاری شد.زیرا او تنها کسی بود که هر ساله تولد مرا بیاد داشت و همیشه سعی میکرد مرا با خریدن هدیه ای شاد کند. 


 
 
رمان قلب شیشه ای قسمت: 4و5
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت: 4و5

دو ماه گذشت و با پا درمیانی آقا حشمت نه تنها روزنه ای باز نشد بلکه اوضاع بدتر هم شد. پدر فریاد می زد و بی جهت بهانه می گرفت. کتک کاری راه می انداخت. با ضربات کمربند و ضربات زنجیر قطوری بدنم را سیاه و کبود می کرد و اصل حرفش این بود که :


 
 
رمان قلب شیشه ای قسمت :1و2و3
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت :1و2و3

حالم از هر چه درس و مدرسه بود به هم میخورد.اما ناچار بودم و باید دیپلم را میگرفتم.در کلاس سوم دبیرستانسه سال در جا زدم،اما باید درسم را تمام میکردم.دبیرستان شبانه مملو از زنان و دخترانی بود که هرکدام به علت خاصی مشغول درس خواندن بودند.از بک نظر بسیار خرسند بودم و ان این که از سخت گیری ها و نظم و انضباط دبیرستان روزانه خبری نبود.مسیر دبیرستان تا خانه را پیاده طی میکردم.مسافت نسبتا طولانی بود،اما به خاطر دوستم لیلا این مسافت را با هم میرفتیم و بر میگشتیم.لیلا دختری بود امروزی و از مد پیروری میکرد.من نیز سعی میکردم از او عقب نمانم.


 
 
به پرشین بلاگ خوش آمدید
نویسنده : پرشین بلاگ - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com