داستان کوتاه و رمان

رمان قلب شیشه ای قسمت های 23 و 22 و 21
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت های 23 و 22 و 21

خنده ام شدت گرفت ، طوری که اشک از دیدگانم جاری شد. خنده هایش را به گریه داد. با بغض گفتم :
- ای پست فطرت! ای نامرد! ای بی وجدان! تو چطور دلت می اید که توی صورت من نگاه کنی و این حرف ها را بزنی؟ به خدا شرم دارد، خجالت هم خوب چیزی است. بعد از این همه بدبختی و غم و غصه خوردن حالا چشم در چشم من نگاه می کنی و می گویی زندگی ما فایده ای ندارد؟ 


ازدواج ما از اول اشتباه بوده؟ آره سعید؟ جواب این همه محبت ِ من را این طوری می دهی؟
و ریزش اشک دیگر اجازه ی حرف زدن به من نداد. سعید کنار پنجره رفت. پشتش را به من کرد. دست به کمر زد و گفت :
- تو بگو! زندگی بدون بچه به چه درد می خورد؟ وقتی صدای خنده و گریه ای توی گوشت نباشد به چه درد می خورد؟
و به طرف من برگشت. اشک هایم را با سر آستین پاک کردم و گفتم :
- چه طور وقتی که به تو التماس می کردم و به پایت افتادم؛ گفتی بچه دوست نداری ، خوشت نمی آید. مخارج زیادی دارد ، وجودش مایۀ دردسر است. هان؟
بی قرار شده ای ، نه آقا! کار از جای دیگری می لنگد.تو میخواهی با آن دختر ازدواج کنی آن هم به خاطر پول پدرش و این را بهانه کرده ای.
دو دستی توی سرم زدم و گفتم :
- خاک بر سر من که به خاطر تو چه کارها که نکردم. چه شد؟ آن حرف های فریب دهنده و زیبایت کجا رفتند؟ هان؟ آن بی قراری هایت؟ آن نامه های فدایت شوم؟ یادت هست که با خواستگاری هایت آبرویمان را ریختی؟
سعید خونسردانه جواب داد :
- گذشته گذشته. خوب الان متوجه شدم تو آن کسی نیستی که من می خواستم! حالا هم دیر نشده! می توانی برگردی. ناراحتی برو!
با عصبانیت فریاد زدم :
- بروم؟ با چه روی برگردم در آن شهر خراب شده؟ مگر تو برای من آبرو گذاشتی؟ پدر و مادرم ، برادرهایم ، فامیلم ، چشم دیدن مرا ندارند. تنها سرمایه زندگی ام را از دست دادم.
بغض راه گلویم را گرفت و اشکم جاری شد.
- تو..تو...نعمت مادر شدن را با بی رحمی از من گرفتی
سعید میان حرفم پرید و با عصبانیت گفت :
- به من چه ربطی دارد؟ سهل انگاری خودت بود!
سرم را با تأسف تکان دادم و گفتم :
- آره تو راست می گویی، چه نامردی مرا وادار به سقط جنین کرد؟ چه پست فطرتی دوره ی درمان مرا به تأخیر انداخت؟ خوب تو کردی! تو مرا بدبخت کردی حالا هم به سادگی می گویی؛نمی توانی با من زیر یک سقف زندگی کنی؟
- آره بابا،نمی توانم...نمی توانم...جانم به لبم رسیده تو را به خدا دست از سر من بردار،خب من اشتباه کردم! فکر نمی کردم به این زودی مهرت از دلم بیرون برود! اول عاشقت بودم ، پابندت بودم ولی حالا دیگر نیستم. نمی توانم تحملت کنم.اصلا...اصلا دلم نمی خواهد به این خانه بیایم! باور کن.
- من خر را بگو که گول ظاهر ساده ی تو را خوردم. نمی دانستم پشت این قیافه ی نجیبت قلب بی رحم یک نامرد وجود دارد. چه دعواها و مشاجراتی که به خاطر تو با پدر و مادرم نکردم.
از تو با جان و دل حمایت کردم،از خوبی هایت،از مردانگی ات نزد همه تعریف کردم.
گفتم بدون تو زندگی برایم معنا ندارد.
خودم را در اتاق زندانی کردم. زندگی را به کام خود و خانواده ام تلخ کردم.
بغض به شدت گلویم را می فشر :
- سعید به خاطر تو . . . منیر سقط جنین کرد. چرا این محبت ها را فراموش کرده ای؟ چرا این سختی ها از ذهن تو محو شده؟ سعید! درست است که من چنین مشکلی ندارم اما قبل از ازدواج تو به من قول ندادی؟ مگر به قرآن قسم نخوردی که در تمام مراحل زندگی یار و غمخوار هم باشیم؟
باعث این مشکلات خودت بوده ای،پس مرا مقصر ندادن،حال نیز من عهد و پیمان خود را نمی شکنم و سر تعهدم نسبت به زندگی ام و شخص تو هستم.اگر تو دلت می خواهد پایبند این زندگی سرد و بی روح نباشی ؛ خوب نباش. تو نزد خدا مسئول هستی.
سعید با تمسخر سر تا پای مرا برانداز کرد. شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت :
- پایبند...پایبند....منیر تو چرا حرف های من را نمی فهمی؟ مگر نمی گویی که دوستت دارم و پایبند عهدت هستی؟ خوب کاری به من نداشته باش! بگذار سر بگذارم زمین و با خیال راحت بمیرم.
کتش را برداشت و مثل تمام مشاجرات گذشته مان از خانه بیرون رفت. زانوی غم بفل گرفتم و به در بسته خیره شدم.صورتم را میان دو دستم پنهان کردم و به حال و روز سیاهم زار زدم.






سعید تا سه روز پیدایش نشد. بعد از 3 روز با سارا به خانه مان آمد. با دیدن سارا قلبم در هم شکست ، کاخ آمال و آرزوهایم در هم فرو ریخت. جغد سیاه و بدترکیب بدبختی را بالای خانۀ ویرانم احساس کردم. سر تا پای مرا نگریست.
در گوش سعید چیزی نجوا کرد و آن گاه ما را تنها گذاشت. بعد از رفتن او ، رو به سعید کردم و گفتم :
- تبریک می گویم زن برازنده ای است. خوش آمدید،صفا آوردید.
سعید از طعنه های من چهره اش در هم رفت. کاغذ تا شده ای را از جیبش بیرون کشید و جلوی دیدگان من گرفت. خودنویسی را هم از جیب پیراهن آبی رنگش در آورد و به سمت من گرفت و گفت :
- امضا کن.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم :
- چه را؟
سعید طول و عرض اتاق را پیمود و گفت :
- با ازدواج ما موافقت کن. من هم قول میدهم بگذارم در این خانه زندگی کنی. تمام مخارج زندگی ات را هم تأمین می کنم. از همه مهم تر اسمم در شناسنامه ات باقی می ماند. حالا امضا کن.
لبخند تلخی زدم. از آن چیزی که وحشت داشتم بر سرم نازل شد. تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. سعی کردم بر خودم مسلط باشم زیرا نمی خواستم سعید در هم شکستن قلبم را احساس کند. خودم را جمع و جور کردم. لبخند تلخی زدم و گفتم :
- چه لطف بزرگی می کنی! خیلی ممنون که به فکر من و آینده من هستی شما خیلی بزرگوار و محترم هستید؛ اما جناب سعید خان! کور خوانده اید. هر کس تو را ارشاد کرده است ، اشتباه پرت کرده.
من...من به این سادگی که تو فکر می کنی حاضر نیستم زندگی ای را که تمام غرور و احساسم را از من گرفته؛ از همه مهم تر نعمت...
بقیه ی حرفم را بلعیدم و ادامه دادم :
- این همه بدبختی و سرافکندگی را تحمل کردم حالا به همین راحتی اجازه بدهم؟ نه...
سعید با شنیدن این حرفها , عقده اش را با یک سیلی بر صورت من خالی کرد . با عصبانیت بر سرش فریاد کشید.
- امضا کن وگرنه...
آب دهانم را به سختی فرو دادم و با جرأت در دیدگانش که روزی قبله امید و زندگی من بود؛ نگاه کردم که چه طور غضبناک به من خیره شده بود. نگاهم کرد
گفتم : اگر امضا نکنم؟
سعید شانه هایش را بالا انداخت و گفت :
- آن وقت طلاقت می دهم. دلیل کافی هم دارم.
نگاه از چهره ی پستش برگرفتم ، زیرا می دانستم او برای رسیدن به هدفش هر کاری را که بگوید؛انجام می دهد. کاغذ را گرفتم و با دستان لرزان امضا کردم و با نفرت تمام به او پس دادم.
سعید لبخندی زد. دستش را دراز کرد تا صورت مرا لمس کند اما خودم را کنار کشیدم و گفتم :
- اگر نیرویی در من وجود داشت؛بدان که خفه ات می کردم، اما افسوس که ضعیف بار آمده ام. حالا گورت را با آن عفریته و هوس باز گم کن.
زنی که دائما شوهر می کند و طلاق می گیرد زن نیست. به تو تبریک می گویم .لیاقت تو همان اوست.
سعید که رنگ بر چهره اش نمانده بود با عصبانیت تمام دستش را بالا برد و توی صورت من خواباند.
صدای سیلی در اتاق سرد و بی روح پیچید.خندیدم...
گفتم چه عجب حرفی به تو بر خورد
سارا وارد معرکه شد و گفت عزیزم بریم
سعید با عصبانیت نگاهم کرد با کینه و نفرت به سارا نگاه کردم و گفتم
سارا خانم او مرد خوب و مهربانی است مراقب او باشید به سرما حساس است
و گریان خود را به اتاق دیگر رسانیدم صدای به هم خوردن در به من فهماند که آنها رفته اند از یاد آوری این حادثه از خودم بدم می آمد سعید مرا رها میکرد تا دنبال عیش و نوش خودش برود اما من هنوز او را دوست داشتم و به سارا سفارش میکردم مراقب او باشد از ته دل فریاد زدم خدایا آخه چرا
غیر قابل باور بود سعید میرفت تا با زن دیگر ازدواج کند با او زیر یک سقف بخندد حرف بزند آه خدای من داشتم دیوانه میشدم یعنی به این سادگی مرا ترک کرد حالا با چه رویی بگویم شوهرم سرم هوو آورد ؟چه طور بگویم ترکم کرد چه طور جواب آن همه بیقراری و نگرانی پدرو مادرم را بدهم ؟چه طور بگویم سعید آن مرد خوب و مهربان من به موجودی پست و نا مرد تبدیل شده ؟چرا از خوبی او برای مادر و منیر تعزیف کردم ؟حالا بروم بگویم دروغ بود ؟نه خدایا مرگ مرا بده من طاقت این بی مهری و بی محبتی را ندارم ا کاش گوش به نصایح پدرم میدادم ای کاش ..... چشمهایم را بستم و پیش خود مجسم کردم یعنی سعید مراسم میگرفت ؟سارا در لباس سفید عروسی سعید در کت و شلوار دامادی دست در دست هم قدم بر میداشتند قلبم از تجسم آن به درد می آمد و تمام روحم در هم شکست گل وجودم در هم شکست و پرپر شد نگاهی به عکس سعید کردم که در قاب عکس طلایی به من میخندید بلند شدم و با نفرت قاب عکس را بر زمین کوبیدم شییشه قاب در هم شکست عکس سعید با قاب در هم شکسته به من دهن کجی میکرد خم شدم و عکس را با نفرت و عصبانیت تکه تکه کردم و در هوا رها کردم تکه های عکس رقصان روی فرش افتادند مثل دیوانه ها شوروع به خندیدن کردمسعی کردم تکه ها را کنار هم بچینم سعید قیلفه خنده داری پیدا کرد تکه ها را به هم ریختم و زدم زیر گریه چه سرنوشت شوم و بدی انتظارم را میکشید باید با تمام نیرو خود را جمع میکردم تا بتوانم در این دنیای گرگ صفت از خود مراقبت کنم
آخر هفته عروسی سعید و سارا برگزار میشد سعید با کمال پررویی و گستاخی از من خاسته بود تا در عروسیش شرکت کنم چنان این کلمات را با غرور و افتخار بیان میکرد که انگار برای اولین بار سر سفره عقد مینشست آقای خردمند میخواست برای رضایت دخترش دست به این کار بزند نه تنها مخالفت نکرد بلکه جشن را در بهترین تالار تهران برگزار میکند
آخر هفته رسید مثل مرغ سر کنده پر و بال میزدم بی قرار بودم مدام طول و عرض اتاق را طی میکردم خدا خدا میکردم تا اتفاقی بیفتد و این عروسی به هم بخورد احساس نفرت از سعید و سارا و آقای خردمند و خانواده اش تمام وجودم را در بر گرفته بود به اندازه تمام رگهای بدنم رگ کینه و انتقام لا به لای بند بند وجودم خانه کرده بود میخواستم خودم را از بین ببرم تصمیم خوبی بود دیگر شاهد این بی رحمی ها و بی تفاوتی ها نبودم بلند شدم و چادرم را به سر کردم ساعت 8 شب بود تاریکی و سکوت خانه مرا تشویق و تحریک میکرد اما ندایی در قلبم میگفت :چرا میخواهی آن دنیای خودت را خراب کنی ؟چرا میخواهی آن دنیا هم شاهد خشم و غضب خددا باشی ؟به خدا ببسپار
اشکم سرا زیر شد گفتم چقدر به خدا بسپارم ؟خدایا جواب این همه ظلم و ستم را کی میدهی
لبخند تلخی زدم چادرم را از سرم دراوردم و گوشه ای پرت کردم به سمت تلوزیون رفتم باید شب را پشت سر میگذراندم و خودم را سر گرم میکردم صحن امام رضا را نشان میداد جلو رفتم زانو زدم و به صفحه تلوزیون خیره شدم با دیدن صحن امام بی اختیار اشک از چشمانم سرا زیر شد سلام کردم و با چشمی گریان و دلی شکسته گفتم :قربان غریبیت من هم غریبم آقا جان دلم خیلی تنگ است کاری کن به پابوست بیام میخواهم با تو درد دل کنم خیلی دلم گرفته میخواهم سبک شوم آخر دیگر قلبم گنجایش ندارد یا ضامن آهو زندگیم از هم پاشیده حالا به چه کسی پناه ببرم و گریه کنم
چشم از صفحه تلوزیون بر نمیداشتم .به هق هق افتادم آنقدر با خودم کلنجار رفتم تا 11 شب شد باید خودم را از این زندگی نکبت بار نجات میدادم خدا مرا میبخشید او میدانست جز خود کشی راهی دیگر برایم نمانده میدانست صبر و تحملم تمام شده و کاسه شکیباییم لبریز
دیگر ماندن را جایز ندانستم چادر را به سر کردم و از خانه بیرون آمدم تاریکی و سکوت ترسی بر دلم انداخت اما برا من فرقی نمیکرد با گامهای بلند راه میرفتم باید از داروخانه شربت مرگ را تهیه میکردم چراغانی خانه خردمند دلم را به درد آورد بی تفاوت سعی کردم به راهم ادامه بدهم از دور باز بودن داروخانه معلوم بود راهم را به آنجا کج کردم صدای سوت و بوق و پایکوبی مرا در جای خود میخکوب کرد نگاه کردم ماشین گل کاری شده و قشنگی نظرم را جلب کرد پشت سر آن ماشینهای متعددی آن را اسکورت میکردند با مشاهدا آن لبخند تلخی زدم و محو تماشا شدم بدنم شروع به لرزیدن کرد آب دهانم را به سختی قورت دادم ماشین عروس بوق زنان از کنار من رد شد با دهانی باز رفتن آن را مشاهده کردم بعد از گزراندن مسافت کوتاهی مقابل خانه آقای خردمند توقف کرد زنان و مردان به شادی و پای کوبی پرداختند صدای خواننده و موسیقی و دود و اسپند قدرت حرکت را از من سلب کرد مردی خوش سیما با کت و شلوار شکلاتی و پیراهن سفید و کرواتی همرنگ کتش آهسته به طرف عروس گام برداشت و با تامل د را از هم گشود و و عروس را یاری کرد تا با لباس سفید عرئسیش با او هم گام شود نور فلاش و دوربین فیلم برداری لحظه ای چشمم را آزرد دستم را محافظ قرار دادم تا از نور جلوگیری کنم سعید شاد و خندان دست در دست سار به سمت خانه آقای خردمند گام بر میداشت سعید در آن لباس مرتب چه عظمت و جلالی پیدا کرده بود از مشاهده این صحنه جلوی چشمم تیره و تار شد احساس سر گیجه کردم روی جدول خیابان نشستم صحنه ازار دهنده ای بود یک ان حس کردم قلبم از تپش ایستاد و دوباره شروع به تپیدن کرد اما این بار بر در و دیوار سینه ام میکوبید و به دنبال روزنه ای میگشت تا خود را رها سازد شوری اشکم را حس کردم حسرت تمام دنیا به سراغم آمد سعید چقدر خوشحال و خندان بود این سرمستی در لحظه عقد خودمان در سیمای او ندیدم پس همه حرفهای او حقیقت داشت او در کنار من واقعا خوشبخت نبود مرا به ناچارتحمل میکرد سعادت او در کنار سارا بود لبخند تلخی زدم شک و تردید دیگر جایز نبود نگاهی به داروخانه کردم داروخانه بسته بود اشکهایم روی گونه هایم غلتیدند با قدمهای سست راه خانه را در پیش گرفتم خنده و هیجان سعید لحظه ای از جلوی چشمم دور نمیشد
خودم خودم را دلداری میدادم باید او را فراموش میکردم زیرا که خوشی و سعادت او بیشتر از خودم برایم مهم بود من سر افکنده و از همه جا رانده دیگر جایی در بین آنها نداشتم باید زندگی تلخی را با خود شروع میکردم
خواب از من قهر کرده بود و نمیخواست من را در این شب بحرانی مهمان کند برای اولین بار از تاریکی و ظلمت شب ترسیدم و لرز به تنم افتاد حالا بدن او باید چه میکردم ؟شب تا صبح مثل مار به خودم پیچیدم هوا روشن شد و خورشید نور خود را به تن تبدارم پاشاند بلند شدم و در آینه به خود نگاه کردم به اینه گفتم من ماندم و تو به نظرت خیلی جان سختم نه ؟حتما میگویی چرا به زندگی نکبت بار خود خاتمه نمیدهم میدانی چرا ؟دل این کار را ندارمم میترسم آن دنیا خدا غضب کند و مرا در شعله های آتش بسوزاند
آهی کشیدم و سعی کردم خود را با کارهای خانه سر گرم کنم
روز به روز نحیف تر می شدم. حال و حوصله نداشتم. دوست داشتم مدام در خانه بمانم و به در و دیوار نگاه کنم. با آنها انسی دیرینه داشتم. از بیرون، از آدم ها و از سر و صداها می ترسیدم. موهای ژولیده و بلندم مرا مثل آدمهای جنگلی کرده بود. لباس های کثیف و کهنه ام به من قدرت و نیرو می داد، تا از تنهایی و شب نترسم. خوراکم آب بود و نان خشک.
یک ماه سپری شد اما هنوز سعید به دیدن من نیامده بود. شاید برای همیشه ترکم کرده بود. غم بسیار بزرگی بر دلم سایه افکند. رفتم نزد آینه، سنگ صبورم، تا با او درددل کنم. دستی روی صورت پاک و مهربانش کشیدم. غباری از گرد و خاک دل صاف و ساده اش را پوشانده بود. با سر آستین لباسم غبار را از روی آن زدودم و لبخند زدم و گفتم:
-آینه جان! امروز دلم خیلی گرفته. می دانی سعید یک ماه است به من سر نزده، به نظر تو حالش خوب است؟
صدای زنگ بلند شد. به آینه خیره شدم. چشمان گرد شده و دهان بازم را دیدم. می ترسیدم در را باز کنم. ضربه ای به در زده شد. نگاهی هراسان به اطراف انداختم. ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد. با عجله در را باز کردم و با دیدن سعید جیغ کسیدم و به آغوش او هجوم بردم. سعید نگاهی به اطراف انداخت و مرا از آغوش خود بیرون کشید. یک قدم عقب تر ایستاد. نگاهی به سر تا پای من کرد و با دلخوری گفت:
-این چه قیافه ای است که برای خودت درست کردی؟ نگاه کن. لباس هایش را... اخ اخ بوی گند می دهی!
و جلوی بینی اش را گرفت. من که محو تماشای او شده بودم، حرف هایش را نمی فهمیدم. سعید چه خوش قیفه و خوش لباس شده بود. با اشتیاق فراوان دست او را گرفتم و به طرف خودم کشیدم و گفتم:
-بیا تو، بیا تو دلم برایت یک ذره شده. در این مدت کجا بودی؟
سعید دست مرا کنار زد و گفت:
-با این قیافه ات حالم به هم می خورد. نه، من تو نمی آیم. بیا این چیزها را برای تو خریده ام.
و کیسه های خرید را به من داد. متعجب گفتم:
-این ها چیست؟
-برنج، گوشت، میوه. دیگر نمی دانم چه خریده ام. حواس که برای آدم نمی گذاری.
دست توی جیبش کرد و گفت:
-بیا این پنج هزار تومان را هم بگیر.
چند قدم به عقب رفت و گفت:
-من باید بروم. کار دارم. خداحافظ.
دستم را دراز کردم و گفتم:
-کجا؟ صبر کن کارت دارم.
اما سعید بی اعتنا رفت. رفتن او را آن قدر نظاره کردم تا دیگر اثری از او نبود. دستم خسته شده بود. سریع خود را به آینه رساندم. برای یک لحظه از قیافه ی خودم ترسیدم. دست روی موهای آشفته و به هم ریخته، و صورت غبار گرفته ام کشیدم. صورت کثیفم حالم را به هم زد. لباسم را بو کردم. هنوز آثاری از بوی عطر وجود داشت. نگاهی به سر تا پایم کردم. باورم نمیشد این میترا باشد. سعید حق داشت، مانند گداها شده بودم. دیگر سعید به سراغم نمی آمد.
سریع خود را به حمام رساندم و دوش گرفتم. لباس مرتبی پوشیدم و به سر و وضع خود رسیدم. نگاهی به آینه کردم. دل آینه هم از دیدن من شاد شد. شده بودم میترای همیشگی! دلم بدجوری احساس ضعف و گرسنگی می کرد. بلند شدم و از خریدهای سعید برای خود غذای لذیذی فراهم کردم و با اشتهایی فراوان و باور نکردنی خوردم.
چند روز بعد صدای زنگ این نوید را به من داد که سعید آمده است. در را گشودم و از دیدن سعید خوشحال شدم. او نیز سراپای مرا برانداز کرد و لبخندی از رضایت زد. می خواستم از خوشحالی او را در آغوش بفشارم، اما با دیدن سارا منصرف شدم. با دیدن او حس حسادت به من دست داد. سارا سلام کرد و داخل شد. پشت سر او سعید در را بست. آرام جواب سلامش را دادم. سارا گفت:
-شنیده بودم حالت خوب نیست، گفتم بیایم سری به تو بزنم.
نگاهی به سعید کردم و گفتم:
-نه چیزی نیست، لطف کردید آمدید. بفرمایید داخل تا من چای درست کنم.
سارا نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
-به به! چه برقی می زند. چقدر این جا تر و تمیز است.
سعید با این تعریف و تمجید لبخندی زد و گفت:
-میترا زن کدبانویی است. به نظافت خیلی اهمیت می دهد.
سارا چنان سعید را با اخم نگاه کرد که سعید از ادامه ی گفتن باز ماند. به یاری سعید که در جا خشکش زده بود شتافتم و گفتم:
-خواهش می کنم سارا خانم! از دست و پنجه ی شما هم خیلی تعریف شنیده ام.
سارا با خونسردی گفت:
-ممنون این لطف شما را می رساند. خوب سعید برویم.
سعید نگاهی به من کرد. نگاهم در نگاهش برای چند لحظه گره خورد. از نگاه سعید این را خواندم که دوست دارد بیشتر بماند. رو به سارا کردم و به چشمان ریز و سیاه او خیره شدم و گفتم:
-حالا چه عجله ای دارید؟ شما که تازه از راه رسیده اید. این طوری خیلی بد است.
سارا که زیاد راضی به این دیدار نبود گفت:
-اصل دیدن شما بود. شما هم که شکر خدا در سلامتی کامل به سر می برید. خوب سعید برویم.
سعید نگاه گذرایی به من افکند و گفت:
-میترا چیزی احتیاج نداری برایت مهیا کنم؟
لبخندی زدم و گفتم:
-شما بزرگوارید و هر چه لازم بود تهیه کرده اید. متشکرم.
سارا راه افتاد و سعید پشت سرش خداحافظی کرد و رفت. دلم شکست. احساس خواری و حقارت می کردم. در را با عصبانیت به هم زدم.
سعید هر چند روز یک بار سری به من می زد. اخلاق و رفتارش شده بود مثل روزهای اول آشنایی. چه خوب و مهربان صحبت می کرد. محبت ها و دل نگرانی هایش مرا به گریه می انداخت. نمی توانستم باور کنم که این سعید چند ماه قبل است. چه چیزی وجدانش را بیدار کرده بود؟ یعنی سعید دلش به حال من می سوخت؟ دیدارهایش ساعتی بود. وقت رفتن که می رسید، با خنده می گفت:
-خوب وقت ملاقات تمام شد. الان به مغازه زنگ می زند ببیند من ساعت چند به طرف خانه حرکت کرده ام؟!
من هم لبخند می زدم و برایش آرزوی خوشبختی و سلامتی می کردم.

یک سال به همین منوال سپری شد. در یک سال، من رنگ خوشی و سعادت را به اندازه ی چند سال گذشته دیدم. تا این که روزی مرا از بیمارستان خواستند. با اضطراب و لرز خود را به آنجا رساندم. سعید را خونین و بی حال روی تخت بیمارستان مشاهده کردم. به سر و صورتم زدم و شیون کردم. دکتر معالج با دیدن وضعیت روحی ام مرا به آرامش دعوت کرد و گفت:
-خانم شما با این رفتارتان مزاحم کار ما می شوید. لطفا بیرون باشید.
التماس و خواهش من برای ماندن بی ثمر بود. همین که دکتر از اتاق بیرون آمد به سوی او دویدم و گفتم:
-شما را به خدا آقای دکتر بگویید چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
دکتر با مهربانی گفت:

خانم محترم!آرام باشید چیز مهمی نیست.یک تصادف کوچک بود.حالا هم حالش خوب است.جانی نگرانی و ناراحتی نیست.برای اطمینان بیشتر امشب را تحت مراقبت قرار میگیرد.
با چشمانی گرد شده گفتم:شما که میگویید اتفاقی نیفتاده!حالا میگویید باید بستری شود؟
دکتر خندید و گفت:خانم!شما مسئله را چقدر بزرگ میکنید.ما طبق وظیفه مان عمل میکنیم.جای هیچ نگرانی نیست.میتوانید بروید و ایشان را ببینید.
با شنیدن این حرف دیگر زحمت تشکر را بخود ندادم.شتابان به اتاقی که سعید آنجا بود رفتم.از شدت عجله پایم پیچ خورد و تعادلم را از دست دادم و نقش زمین شدم.با کمک پرستار خانمی که مراقب سعید بود بلند شدم چادرم را تکان دادم و بی تفاوت به آن چه اتفاق افتاده بود خود را به سعید رساندم.با دیدن من لبخندی زد.لبخندش را به گرمی جواب دادم و گفتم:الهی میترا بمیرد!چه شد که اینطوری شدی؟
سعید پلکهایش را چندبار باز و بسته کرد و گفت:آرام باش چرا اینقدر بیتابی میکنی؟چیز مهمی نیست.یک تصادف کوچک و ساده بود.همین!
پرستاری که بمن کمک کرده بود از اتاق بیرون رفت.روی صندلی نشستم و با ترس و لرز گفتم:تو را بخدا چه شده؟سعید بمن بگو الان سکته میکنم.
سعید دست مرا فشرد و گفت:باشد...باشد..تو آرام باش میخواستم از عرض خیابان عبور کنم که ناگهان ماشینی بمن زد.همین!
سرتاپایش را نگاه کردم و گفتم:پس چیزی نشده؟
و نفسی کشیدم.بر اثر تصادف فقط صورت و دستهایش آسیب دیده بود بخاطر اطمینان بیشتر و احتمال خونریزی مغزی باید 24 ساعت بستری میشد.روی تخت کنار او نشستم و با مهربانی نگاهش کردم.دستی روی موهایش کشیدم و گفتم:باور کن سعید!زمانی که از بیمارستان زنگ زدند و خواستند به اینجا بیایم هزار بار مردم و زنده شدم.هزار فکر و خیال به سرم زد.نمیدانی در قلبم چه گذشت.
آهی کشیدم و بلند شدم.سعید متعجب نگاهم کرد و گفت:کجا؟
-میروم به سارا خبر بدم.
سعید دست مرا گرفت و وادارم کرد بنشینم.او را متعجب نگاه کردم و گفتم:چیه؟چیزی شده؟
-نه نمیخواهد بروی.ولش کن نداند بهتر است.می اید و داد و بیداد میکند که چرا اول بتو و بعد به او خبر دادم.
لبخند تلخی زدم و گفتم:راستی سعید چرا اینکار را کردی؟
سعید درهم رفت و گفت:هر چه باشد تو...
و بقیه حرفش را خورد.منهم اصرار نکردم تا بقیه حرفش را بزند زیرا درک کرده بودم چه میخواهد بگوید.خانم پرستار وارد شد.لبخندی زد و گفت:حال مریض ما چطور است؟
سعید گفت:شکر خدا خوبم.
خانم پرستار رو بمن کرد و گفت:خانم بسیار مهربانی دارید.
سعید حرف او را تصدیق کرد .پرستار زخمهای سعید را پانسمان کرد و آنگاه خطاب بمن گفت:شوهرتان به چیزهای مقوی احتیاج دارد.فردا که انشالله مرخص شد حسابی به او برسید.
شب فرا رسید دلهره زیادی داشتم .به گفته دکتر احتمال ضربه مغزی خیلی زیاد بود.باید مراقبش میبودم.چشم از چهره او برنداشتم.با صدای شنیدن اذان در دل گفتم خدایا تو که همیشه کمکم میکردی اینبار هم او را بتو میسپارم.بلند شدم و وضو گرفتم و نماز خواندم هوا کم کم روشن میشد.با روشنتر شدن هوا دل نگرانی ها و اضطراب من کمتر شد.احساس کردم خوابم می آید.اما باید این شیطان را از خود دور میساختم!لحظه به لحظه پلکهایم سنگین تر میشدند تا اینکه سرم روی تخت خم شد.
نمیدانم چه مدت خواب بودم که شتاب زده و هراسان بلند شدم.نگاهی به سعید کردم اما سعید هنوز خواب بود ترسیدم!انگشتم را جلوی بینی او گذاشتم.نفس میکشید.لبخندی زدم و کنار پنجره رفتم.عابرانی را دیدم که شتابان در رفت و آمد بودند.دخترک کوچکی نظرم را جلب کرد.در سبد کوچکش گلهای زیبایی بود و به کسانی که قصد وارد شد به بیمارستان را داشتند گل میفروخت.لبخندی زدم و نگاهم را به سمت سعید برگرداندم.سعید در سکوت مرا مینگریست.لبخند گرمی زد و گفت:به چه خیره شده بودی؟
سلام کردم و گفتم:هیچ حالت چطور است؟
سعید سرش را به نشانه خوبم پایین آورد.با معاینه دکتر جای هیچگونه نگرانی نبود.
سعید را در پوشیدن لباس یاری کردم و بیمارستان را ترک کردیم.با دیدن دختر گل فروش لبخندی زدم.از سعید خواستم چند دقیقه صبر کند.نزد او رفتم و از او خواهش کردم چند رز قرمز بمن بدهد.چقدر صورتش نجیب و زیبا بود.بسمت سعید حرکت کردم و گلها را تقدیم او کردم.دست زیر بغلش انداختم.به سعید که کنجکاو مرا مینگریست نگاه کردم و گفتم:چیزی شده؟
سعید لبخندی زد و گفت:ممنون از گلها.
راه افتادیم از او پرسیدم:نزد سارا میروی؟
در جوابم گفت:نه با این حال و روز بهتر است نروم.میرویم خانه تو.
از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم.راه خانه را در پیش گرفتیم.
بخانه که رسیدیم برای او بستری مهیا کردم تا استراحت کند.رو به او کردم و گفتم:سعیدجان!من بیرون میروم و زود برمیگردم.
سعید متعجب گفت:کجا میروی من به چیزی احتیاج ندارم.
لبخندی زدم و گفتم:باید بروم نان بخرم.الان برمیگردم تو استراحت کن.
مقداری خرید کردم.به توصیه پزشک باید چیزهای مقوی میخورد.بعد از خرید نان راهی خانه شدم.سعید خوابیده بود.کارهایم را به سرعت انجام دادم.در کمپوت را باز کردم و داخل لیوان ریختم و در یخچال گذاشتم تا سعید از خواب بیدار شود.شعله گاز را کم کردم تا سوپ جا بیفتد.به اتاق سرک کشیدم.سعید هنوز خواب بود.آهی کشیدم میخواستم سارا را هر طور شده باخبر سازم.چادرم را سرم کردم.پاورچین پاورچین اتاق را طی کردم.با صدای سعید که گفت کجا؟سر جای خود میخکوب شدم.با دستپاچگی گفتم:میخواستم...میخواستم سارا را از نگرانی در بیاورم و به او بگویم که تو نزد من هستی.
سعید از درد ناله ای کرد و از جای خود بلند شد.حیرت زده نگاهش کردم و گفتم:کجا؟
سعید لباسش را پوشید و گفت:میروم نزد سارا اینجا بتو خیلی زحمت میدهم.
چادرم را از سرم درآوردم و خود را به او رساندم و گفتم:
-این چه حرفی است کهمیزنی ؟زحمت کدام است؟من خیلی خوشحال هستم سعید باور کن راست میگم
سعید با قیافه ای درهم گفت:
-از رفتارت معلوم است
دستش را گرفتم و او را وادار به نشستن کردم خندیدم و گفتم:
-چه حرفها میزنی؟ناراحت شدی؟من که منظوری نداشتم اگر حرفی میزنم فقط و فقط به خاطر توست خوب سارا هم الان نگران حال توست تو دیشب هم نرفتی خانه او تا به حال هزار بار به مغازه و این طرف و ان طرف سر زده اگر حرفی زدم فقط میخواستم او را از نگرانی در بیاورم حالا خودت نمیخواهی خوب دیگر این کار را نمیکنم حالا هم سگرمه هایت را از هم باز کن اینطوری خیلی ترسناک میشوی
سعید در جواب فقط لبخندی زد اب کمپوت را به زور به او خوراندم

ادامه دارد...