داستان کوتاه و رمان

رمان قلب شیشه ای قسمت های 27 و 26 و 25 و 24
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت های 27 و 26 و 25 و 24

با صدای شر شر باران سعید بلند شد و کنار پنجره رفت و پرده را کنار زد و باریدن باران را تماشا کرد من به اشپزخانه پناه اوردم تا اشک هایم را نبیند صدای سعید را شنیدم که میگفت:
-میترا چه بارانی می اید ادم هوس میکند برود بیرون قدم بزند 


اب بینی ام را بالا کشیدم اشک هایم را پاک کردم و به سوپ سری زدم به اتاق امدم و گفتم:
-کدام ادم عاقلی است که این کار را بکند؟
سعید نگاهی به من کردو با خوشحالی گفت:
-من خیلی هوس کردم برویم بیرون تو می ایی؟
با چشمانی گرد و دهانی باز به او خیره شدم او که از قیافه ی من خنده اش گرفته بود گفت:
-ان طور هم که فکر میکنی حالم بد نیست کمی خودم را لوس میکنم همین
و کتش را روی دوش انداخت و به من اشاره کرد که برویم باورم نمیشد انگار به سرش زده بود جلوی او ایستادم و گفتم:
-پس بزار چتر بیاورم ولی میدانم که سرما میخوری
از کار بچگانه ی او خنده ام گرفته بود چتر را گشودم و زیر باران قدم زنان به راه افتادیم سعید مانند یک بچه ذوق میکرد من هم از هیجان و شادی او در دل هزار بار مردم و زنده شدم زندگی با سعید چه زیبا و پر معنا شده بود مسافت زیادی را طی کردیم احسس کردم لرزی سعید را در بر گرفت دست او را گرفتم و مانع حرکتش شدم و با التماس گفتم:
-تو رو به خدا سعید بس است بیا بگرردیم تو داری میلرزی اگر بیمار شوی سارا مرا نمیبخشد
سعید چشمانش را بست و سرش را بالا گرفتو با دستش چتر را از صورت خود کنار زد
قطره ای باران از روی گونه اش بر لبانش چکید از کار های او سر در نمیاوردم شتابان چتر را روی سر او گرفتم و گفتم:
-مگر دیوانه شده ای تو را به خدا برای من دردسر درست نکن اگر سرما بخوری سارا از چشم من میبیند
سعید که اب از سر و رویش میچکید گفت:
-برویم خانه
با قدم هایی سریع خود را به خانه رساندیم لباس های سعید خی خی بود او با این لباس ها حتما سرما میخورد خدای بزرگ باید چه کار میکردم چیزی ممثل برق از ذهنم گذشت سریع خود را به کمد رساندم بقچه لباس را باز کردم برای یادگاری یک دست لباس های سعید را نزد خود نگه داشته بودم لباس ها را برداشتم به سینه چسباندم و راهی اتاق شدم
لباس ها را به طرف سعید گرفتم و گفتم:
-بگیر سریع لباس هایت را عوض کن وگرنه سرما میخوری
سعید لباس ها را گرفت و به اتاق مجاور رفت چند دقیقه بعد در حالی که دکمه های لباسش را میبست گفت:
-این همان لباس است؟
انگشت روی لب گذاشتم و گفتم:
-هیس خواهش میکنم حرفی از گذشته نزن بیا بنشین کنار بخاری تا من یک سوپ داغ و خوشمزه برایت بیاورم
سعید سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و به سم باری رفت
به اشپزخانه رفتم و به گذشته فکر کردم یادم امد که از زندگی مشترکمان یک سال میگذشت و اولین باری بود که تولد او را جشن گرفتم و این لباس ها را به عنوان هدیه تولد به او تقدیم کردم کاسه سوپی را برایش بردم و با یاد اوری گذشته اهی کشیدم وارد اتاق شدم سعید با دیدن من لبخندی زد و گفت:
-راضی به زحمت نیستم میترا مزاحم تو شدم باید ببخشی
از طرز صحبت کردنش که سهی میکرد فاصله ای ایجاد کند احساس خوبی نداشتم گفتم:
-ای حرفو نزن بیا بنشین تا سرد نشده بخور کار بچگانه ای کردیم نباید به حرف تو گوش میدادم و با تو همگام میشدم
سعید با گرمای بخاری دستهایش را به هم مالید کنار من نشست چشمهایش را بست و بو کشید
-به به چه بویی معلوم است که خیلی خوشمزه شده
قیافه اش در هم رفت و گفت:
-ولی چه فایده ای نمیتونم بخورم
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
-چرا مگه دوست نداری؟نگاه کن سوپ مرع است تو که دوست داشتی تازه برای نیروی از دست رفته ات هم خوب است
سعید با حسرت به سوپ خیره شد و گفت:
-دست پخت تو حرف ندارد
انگاه به دستش اشاره کرد و گفت:
-چه طور با این دستم قاشق را بگیرم؟با دست چپ که عادت ندارم
نفس راحتی کشیدم و در دل گفتم:"ای شیطان"!
کاسه داغ سوپ را جلو کشیدم قاشق را پر کردم و جلوی دهان او گرفتم سعید که انتظار چنین حرکتی را نداشت سرش را پایین انداخت و احساس شرم کرد خودم هم بغض راه گلویم را گرفت ان قدر دستم را در همان حالت نگه داشتم که سرش را بلند و دهانش را باز کرد سوپ را به او خوراندم اما با هر قاشق که میخورد ؛قطره اشکی از چشمش فرو میچکید او را با افکارش تنها گذاشتم و به اشپزخانه پناه بردم
زمانی که به اتاق سرک کشیدم سعید در بستر دراز کشیده و خوابش بده بود به سوی او رفتم پتو را روی او کشیدم بی اختیار دستم به صورتش برخورد کرد ناگهان دستم را کشیدم و اصطراب تمام وجودم را در برگرفت دستم را روی پیشانی او گذاشتم خدای من سعید داشت در تب میسوخت با دستپاچگی اطراف را نگاه کردم باید او را به دکتر میرساندم نگاهی به بیرون کردم باران شدید تر از قبل میباری
ظرف اب سردی اوردم سعی کردم با کمپرس دستمال سرد تبش را پایین بیاورماما فایده ای نداشت پاشوره هم تاثیری نداشت چادرم را سر کردم و شتابان خود را به خانه سارا رساندم سارا از دیدن من اصلا خوشحال نشد و با لحن سردی گفت:
-برای چه به اینجا امده ای؟چه میخواهی؟
دستش را گرفتم و با گریه و التماس گفتم:
-سارا خانم سعید دارد تو تب میسوزد تو را به خدا به دادش برسید
سارا با شنیدن اسم سعید مرا به شدت تکان داد و گفت:
-سعید سعید کجاست؟حرف بزن زودباش چه اتفاقی افتاده؟جانم را به لبم رساندی چرا گریه میکنی؟تو از او خبر داری؟با تو هستم میترا
در حالی که به هق هق افتاده بودم گفتم:
-او در خانه من است
دستش را کشیدم و گفتم:
-زود بیا
سارا با عصبانیت دستش را کشید و سرم فریاد زد:
-چه بلایی سر او اوردی
و در همان حال مثل گرگ درنده به من حمله ور شد من که از سرما به خودمیلرزیدم و دستانم بی حس شده بودند نمیتوانستم در برابر سارا از خودم دفاع کنم گفتم:سارا جان!بخدا من بی گناهم.خود سعید بمن پناه آورد.یعنی...یعنی تصادف کرده...
سارا با شنیدن این حرف غش کرد و نقش زمین شد.مانده بودم چکار کنم؟سعید در تب میسوخت.سارا بی حال روی زمین دراز کشیده بود.به ناچار سارا را رها کردم و مسیر خانه را طی کردم.در تمام بدنم احساس سرمای شدیدی میکردم اما بی تفاوت به سرما خود را بخانه رساندم و از آنچه که میدیدم در جای خود میخکوب شدم.قدرت حرف زدن و یا حرکت کردن نداشتم.سعید با دیدن من در آن حالت ترسید.با دهانی باز نزد من آمد و سرتاپای مرا برانداز کرد.من که از شدت سرما میلرزیدم به چهره او خیره شدم.سعید با نگرانی گفت:تو کجا رفتی؟این چه وضعی است؟نگاه کن!آب دارد از سر و رویش میچکد.معلوم است کجا رفتی؟هان؟
دستم را روی پیشانی سعید گذاشتم.از تب اثری نبود.نفس راحتی کشیدم و گفتم:خدا را شکر.نمیدانی چه تب بالایی داشتی.منکه از ترس نزدیک بود سکته کنم.حالت خیلی خوب شده.
سعید که از حرفهای من سر در نمی آورد با تعجب گفت:در این باران کجا رفتی؟برو...زود لباسهایت را عوض کن وگرنه اینبار من باید مراقب تو باشم.
چشم از او برنداشتم سعید گفت:چرا ماتت برده؟برو لباسهایت را در بیاور.
از خدای خود تشکر زیرا سعید از حالت بحرانی نجات یافته بود.به سمت اتاق حرکت کردم تا لباسهای خیسم را عوض کنم.با حوله موهایم را که آب از آن میچکید خشک کردم که زنگ خانه بصدا در آمد.در وضعیتی نبودم که در را باز کنم.مطمئن بودم که سعید اینکار را میکند.لباس گرمی برای خود انتخاب کردم که ناگهان صدای سارا لرزه بر اندامم انداخت.با صدای بلند گفت:این میترای بی همه کس کجا پنهان شده؟تو چرا قیافه ات اینطور شده؟بگذار ببینم.
جیغی زد
-وای خدای من!چرا سر و صورتت را باند پیچی کردی؟اتفاقی افتاده؟هان؟
صدای سعید را شنیدم که سعی میکرد سارا را ارام کند.اما سارا با آن همه بی قراری مگر آرام میگرفت.دستی به سر و رویم کشیدم و داخل اتاق پذیرایی شدم.سارا با دیدن من به سمت من یورش آورد.سعید او را کنار کشید و گفت:چه شده؟چرا بجان این بدبخت افتادی؟عوض قدردانی و تشکر کردنت است؟
سارا گفت:همه اش زیر سر این زنیکه است.
منکه متعجب سارا را نگاه میکردم.اصلا باورم نمیشد که این حرفها و این حرکات از سارا سر بزند.چون همیشه او را با نزاکت دیده بودم.بر اعصاب خود مسلط شدم و گفتم:سارا خانم!همانطور که به شما گفتم من گناهی ندارم.سعید تصادف کرده بود مرا از بیمارستان خواستند.من از سعید خواستم اجازه بدهد شما را خبر کنم اما سعید نگران حال شما بود.بهمین خاطر از من خواست تا به شما اطلاع ندهم.بعد هم دچار سرماخوردگی شد در تب میسوخت.مانده بودم چه خاکی بر سرم بریزم که شما را با خبر کردم.شما هم که قربانتان بروم استقبال خوبی از من کردید.مقصر خود سعید است.
سارا نگاهی به بستر کرد و گفت:پس اینجا به او خوش گذشته.من بدبخت را بگو که همه جا دنبالش گشتم و حتی سراغش را از پدر گرفتم.میگفت الان دو روز است که به مغازه نیامده.به بهزاد سپردم بیچاره نمیدانست چکار کند و به کجا سر بزند.
رو به سعید کرد و با عصبانیت گفت:جواب اینهمه محبت مرا اینطوری میدهی؟آره؟یعنی من مرده بودم که اینجا آمدی؟اینقدر خانه خودت خراب شده که به این متروکه پناه آوردی؟
سعید سرش را پایین انداخت قدرت اعتراض یا حرف زدن نداشت.باید از او حمایت میکردم گفتم:سارا خانم اشتباه میکنید.آدرس خانه من از قبل در کیف سعید بوده.مسئول بیمارستان هم به اینجا زنگ زد و اطلاع داد.سعید گناهی ندارد.
از دروغ خودم شرمم آمد.سارا با لحن بدی گفت:تو دیگر حرف نزن لازم نکرده از او طرفداری کنی.بلند شو...بلند شو آقا برویم.من خاک بر سر وقتی شنیدم که تصادف کردی از حال رفتم.
بعد رو بمن کرد و با نرفت و کینه به چشمانم زل زد و ادامه داد:آنوقت این خانم بی تفاوت خودش را بتو رسانده چیه؟ترسیدی کمکم کنی از دستت فرار کند؟
از حرفهایش صورتم سرخ شد:من نگران حال او بودم.از شما هم معذرت میخواهم که کمکتان نکردم.باور کنید سعید در حال بدی به سر میبرد.
سارا پشت چشمی نازک کرد و بعد با مهربانی گفت:سعید جان!بلند شو.برویم خانه خودمان عزیزم.بلند شو الهی سارا بمیرد که تو انقدر حالت بد است بلند شو عزیزم.
زیر بغل سعید را گرفت و به او کمک کرد تا بلند شود.کت سعید را به او دادم اما میدانستم در پوشیدن آن نمیتوانم کمکش کنم.سارا تمام حرکات مرا زیر نظر داشت.لحظه ای که سارا خم شد تا بند کفش سعید را ببندد او با نگاهش از من تشکر کرد و معذرت خواست.لبخند تلخی زدم و با نگاه به او فهماندم که اشکالی ندارد و نگران نباشد.سارا غضبناک نگاهم کرد.سعید خداحافظی کرد و هر دو از در بیرون رفتند و در را آهسته بهم زدند.پشت در تکیه دادم و گفتم این تقدیر منه و کارش نمیشود کرد.
دیدن بستر خالی سعید باعث فرو چکیدن اشک از دیدگانم شد.لباسهای نم دار و آویزان شده اش به گیره بوی عطر او و صدای خنده هایش...همه و همه قلبم را فشرد.باران نم نم میبارید.از یادآوری کار بچه گانه سعید و خودم زیر باران خنده م گرفت و سری از روی تاسف تکان دادم.
روزهاچون باد سپری میشد و من احساس دلتنگی میکردم.لباسهای سعید را اتو زدم تا کردم و داخل کمد گذاشتم.چرا او بمن سر نمیزد؟دو هفته میشد که او بخانه من نیامده بود.
خودم با خودم حرف میزدم.ترس و وحشت تمام وجودم را در بر گرفته بود.باید به هر طریقی که شده بود از حال او جویا میشدم.نمیتوانستم دست روی دست بگذارم و بی خیال فقط منتظر بمانم زیرا سعید خیلی وقت بود که بمن سر نزده بود.احساس بدی داشتم.
چادرم را سر کردم.لباسهای سعید را از داخل کمد برداشتم و در کیفم گذاشتم و راه خانه سارا را در پیش گرفتم.اول با خود فکر کردم بهتر است به مغازه بروم اما حسی مرا از رفتن به مغازه منصرف میکرد.زیرا اگر رفتن من به آنجا به گوش سارا میرسید داد و بیداد میکرد که چرا مزاحم شوهرش میشوم و ..مگر او خانه ندارد که جلوی مردم آبروریزی میکنم؟
طولی نکشید که بخانه سارا رسیدم.از ترس و دلهره قلبم به در و دیوار سینه ام میکوبید و راهی برای رهایی میجست.تمام نیرویم را بسیج کردم و انگشتم را روی زنگ فشردم بعد از کمی تامل سارا با لباس بسیار زیبایی روبرویم ظاهر شد.از دیدن من یکه خورد و مات و مبهوت به دیدگان من خیره شد و با من من گفت:تو...اینجا چه میخواهی؟چکار داری؟با سعید کار داری؟اگر با سعید کار داری باید به عرضتان برسانم که خانه تشریف ندارند.
به صورت پف کرده اش خیره شدم.آثار خواب هنوز در چهره اش هویدا بود.لبخندی زدم و گفتم:سلام سارا جان!حالت چطور است؟پدر و مادر انشالله خوب هستند.
سارا که مرا با حقارت مینگریست بزور تبسمی کرد و گفت:همه خوبند ممنون بیا تو.
من تعارف او را غنیمت شمردم و ایستادن را دیگر جایز ندانستم وارد شدم.
سارا زیر چشمی نگاهی به من افکند. احساس کردم ا زتعارف خود پشیمان شده است.
با خنده گفتم :
- به به! عجب گل های زیبایی! چه بویی ! چه طراوت و سرسبزی. می دانی سارا من خیلی دوست دارتم در خانه گل شمعدانی پرورش بدهم ، اما خوب خانه من کوچک است و آفتاب گیر نیست ؛ اما خانه تو جان می دهد برای پرورش و نگهداری گل.
سارا با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و با لحن سردی گفت :
- من چندان علاقه ای به گل ندارم. این سعید است که علاقه نشان می دهد.
با شنیدن اسم سعید تازه یادم آمد برای چه کاری و به چه علتی به آنجا آمده ام.
لباس های سعید را از کیفم بیرون آوردم و به طرف او گرفتم و با هیجان گفتم :
- اتو زده و مرتب است.
سارا با دیدن لباس های سعید ابروهایش را در هم گره کرد و حیرت زده پرسید :
- لباس های سعید نزد تو چکار می کند؟
از نگاه تردید آمیزش خنده ام گرفت ، آهی کشیدم و گفتم :
- آن شب به سرش زد و رفت زیر باران به همین خاطر لباس هایش خیس شدند و آنها را عوض کرد.
سارا نگاه معنی داری به من افکند. با هر نگاهش دنبال چیزی می گشت.
نمی دانم چرا ، اما شک و تردید ، لحظه ای از آن چشمان ریز و بی نو محو نمی شد. با طعنه گفت :
- که این طور...پس سرماخوردگی اش از آنجا نشؤت گرفته است اما او به من دروغ گفته. او گفته به خاطر خون هایی که روی لباسش بودهد ؛ تغییر لباس داده.
زبام را گاز گرفتم و در دل گفتم :
- ای بابا! میترا! چه کار کردی؟ تو که دست گل به آب دادی
با من و من گفتم :
- خوب حالا...حال سعید چطور است؟ چند روزی است که او را ندیده ام.
سارا نگاه تندی به من کرد و گفت :
- دلیلی نداره. فکر نمی کنم کاری داشته باشه که به تو سر بزند
از شنیدن حرف های سارا دلم چون شیشه ای نازک در هم شکست و خرد شد.
بغض راه گلویم را گرفت با صدایی لرزان گفتم :
- سارا خانم! شما طوری حرف می زنید که انگار ما از هم جدا شدیم. یا من آمده ام زندگی شما را به هم بزنم. یادتان نرود این شما هستید که زندگی مرا به یغما برده اید. خنده دار است نه؟...عوض اینکه من حالت دفاعی به خود بگیرم ، شما میگیرید؟
سارا با عشوه پشت گوشت آلدش را به من کرد و با صدای بلندی گفت :
- وا؟ چه حرف ها می زنی؟ این خود سعید بود که نمی خواست با تو زندگی کند.
خواهش می کنم در مورد این مسائل صحبت نکن. که حال و حوصله ی شنیدنش را ندارم.حالا هم برو. اگر با سعید کار داری نیست. هر موقع آمد ؛ می گویم تو آمده بودی اینجا. حتما به او می گویم برایت خرت و پرت تهیه کند
در ضمن دیگر سر و کله ات اینجا پیدا نشود.
از طرز صحبت کردنش عصبانی شدم. به صورت رنگ پریده و پف کرده اش خیره شدم و گفتم :
- من نیامدم به او بگویم برایم چیزی فراهم کند. آمده بودم به او سری بزنم و جویای احوالش شوم. سارا یادت نرود من زن اول او هستم و خواهم بود.
بدون خداحافظی او را ترک کردم و در خانه اش را محکم ه هم زدم و راه خانه را در پیش گرفتم.
حرف های سارا و نیش زبان هایش برای یک لحظه هم که شده از ذهن خسته و غبار گرفته ی من بیرون نمی رفت. طعنه هایش چون پتکی محکم بود که پی در پی بر سرم ضربه های سنگین و درد آور وارد می کرد.
دیگر اثری از خرابه های کاخ آرزویم بافی نمانده بود.
زمانی که رنجور و ناتوان خودم را به خانه رساندم. صدای اذان ظهر قلبم را به لرزه در آورد.
به آسمان نگاه کردم و آهی کشیدم. لباس هایم را عوض کردم. وضو گرفتم تا اقامه نماز کنم و با خدای خود خلوت کنم.
ای کاش قلم پاهایم می شکست و هرگز به خانۀ سارا نمی رفتم.
ای کاش تا دنیا...
برقرار بود سارا نامی وجود نداشت.. کاش منتظر می ماندم سعید خودش به دیدنم می آمد. چه می شد اگر موجود نفرت انگیزی سارا چشم به این جهان باز نمی کرد و باعث جدایی منو سعید نمی شد؟ در افکار خود غرق بودم که چرا سعید این طور است. گاهی مهربان ، گاهی خشمگین ، گاهی با محبت و اکثر اوقات بی رحم ، اما یک چیز او را از دیگران متمایز می کرد و آن هم دو چشم عسلی و مهربانش بود.
فردای آن روز زنگ خانه به صدا در آمد و من شتابان در را باز کردم زیرا می دانستم سعید است. این را قلبم گواهی می داد. با دیدن قیافه درهم گرفته سعید خشکم زد و گفتم :
- بیا تو.
سعید داخل شد و ترجیح داد بایستد. پشت پنجره رفت وقتی این کار را انجام می داد حس می کردم اتفاقی افتاده است. دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم :
- سعید چیزی شده؟ چرا این قدر گرفته ای؟ در محل کارت مشکلی رخ داده یا اینکه...
سعید نگاه تندی به من افکند و گفت :
- خودت بهتر می دانی.
از حرفش سر در نیاوردم و با تعجب گفتم :
- چرا من؟ مگر چه کار کردم؟ خودت بگو ، اصلا سر در نمی آورم.
سعید با عصبانیت نگاهم کرد و گفت :
- تو هر چند روز یک بار زندگی مرا به هم می ریزی. آتش بیار بِبَر معرکه شده ای بابا جان! عزیز من! تا به حال چندین بار از تو خواسته ام به سارا کاری نداشته باشی! اصلا چرا به دیدن او آمدی؟ هان؟ چرا آن حرف های گنده را تحویل او دادی؟
مات و مبهوت سعید را نگریستم. دست مردانه اش را در دست گرفتم . سعید دستش را با خشونت از دست من بیرون کشید و نگاهش را از من گرفت.
لبخند تلخی زدم. از این عمل سعید قلبم شکست. گفتم :
- من متوجه حرف های تو نمی شوم ، ولی بگذار بگویم ، نگران تو شده بودم.
می ترسیدم نکند اتفاقی برایت رخ داده باشد.
لباس هایت را برداشتم ، می خواستم به مغازه بیایم ، اما جایز ندانستم و به خانه ات رفتم. سارا با دیدن من نفرت سر تا پایش را فرا گرفت و شروع کرد به طعنه زدن و ناسزا گفتن.
گفتم نگران سعید شده بودم اما سارا گفت اگر برای خرج و مخارج آمده ای به سعید می گویم به تو برساند.
اشکم جاری شد و ادامه دادم :
- سعید! من هنوز زن قانونی و رمی تو هستم ، اما سارا با من خیلی بد رفتار می کند. فکر می کند من در زندگی او دخالت می کنم و یا من از تو می خواهم که اینجا بیایی.
خوب سعید! من هم زن تو هستم. فکر نمی کنم انتظار زیادی باشد. تازه من سارا را به چشم زن دیگر تو نمیبینم...هوو نمی دانم. من او را دوست دارم و او را مثل منیر می دانم ، اما او سر ناسازگاری با من دارد و مدام مرا تحقیر می کند.
اشک هایم را پاک کردم. سعید سرش را به زیر انداخت و گفت :
- چای داری؟
با خوشحالی گفتم :
- آره ، تازه دم کردم. بنشین برایت بیاورم. همین الان دم کردم.
سعید کتش را از تن خارج کرد و نشست. با ذوق و شوق دو لیوان چای ریختم و با سبد میوه به او ملحق شدم. سعید چای را برداشت و تشکر کرد. با لبه لیوان بازی می کرد. رو به او کردم و گفتم :
- سعید! اتفاقی افتاده؟ چرا درهم و آشفته ای؟ مشکلی...
سعید نگاه دردمندانه اش را به من دوخت و من از ادامه صحبت باز ماندم.
طاغت غم و غصه او را نداشتم. سعید لیوان چای را برداشت و بدون قند جرعه ای نوشید. قندان را جلوی او گرفتم و اشاره کردم.
سعید لبخند زد و گفت :
- ممنون.
به چهره اش خوب دقیق شدم. غم بسیار بزرگی بر صورت او سایه افکنده بود.
بعد از نوشیدن چای گفتم :
- نمی خواهی حرف بزنی. خب نزن. لا اقل میوه بخور. تازه است.

سعید سرش را بلند کرد و به چهره من خیره شد سپس اهی کشید و گفت:میترا؟تو...تو خیلی خوب و مهربان هستی.زن فداکار و از جان گذشته ای هستی اما من چه؟در مقابل آنهمه خوبیهای تو با تو رفتار بدی کردم.هیچگاه مهر و عاطفه ات را درک نکردم.همیشه تو را از خود راندم میترا!ای کاش قلم پایم میشکست و تو را به این شهر لعنتی نمی آوردم.تو لایق این زندگی نکبت بار نبودی.تو بخاطر من چه زجرها که نکشیدی اما من کور و کر هرگز متوجه تو نشدم.با ازدواج با سارا قلب تو را شکستم میترا!نمیدانم این آه و نفرین توست یا نه بمن بگو...آیا تو مرا نفرین کردی؟
چشم از چهره رنگ پریده او برداشتم و بلند شدم تا از جواب دادن به این سوال طفره بروم.اما سعید سینی چای را از من گرفت و من را وادار به نشستن کرد و با التماس گفت:میترا!خواهش میکنم جوابم را بده آیا تو مرا نفرین کردی؟
و چشم از چشم من برنداشت لبخندی زدم و گفتم:اگر من تو را نفرین کرده بودم...اگر تو را دوست نداشتم و حاضر به درد و رنج تو بودم...هرگز در آن باران شدید برای پایین اوردن تبت در آن شب لعنتی به در خانه سارا نمیرفتم...هرگز شب را تا صبح بیخوابی نمیکشیدم نه سعید!تو هنوز همان سعید هستی.برای من ذره ای فرق نکرده ای.من تو را همان تعمیر کار شوفاژ میبینم.آه سعید!من به چه می اندیشیم و تو به چه فکر میکنی.تبسمی کوچک لبان خوش فرمش را در بر گرفت.با هیجان حسرت خاصی گفت:آه یادش بخیر تعمیرکار شوفاژ!میترا...یادت هست؟برای اولین من تو را کجا دیدم؟
کمی به مغزم فشار آوردم آنقدر مشغله ذهنی داشتم که بیاد آوردن خاطرات گذشته برایم دشوار بود.سری از روی تاسف تکان دادم و گفتم:نه...راستی اولین دیدارمان کجا صورت گرفت؟
سعید با حسرت و حیرت نگاهم کرد و گفت:یادت هست؟برای تعمیر شوفاژ به خانه تان امده بودم؟یادت آمد.
کم کم چیزی در ذهنم شکل گرفت.ذوق و شوق اندکی قلبم را قلقلک داد سرم را به نشانه مثبت چند بار تکان دادم و گفتم:آره ولی چه زود گذشت.حالا من اینجا هستم و تو...
سریع حرفم را عوض کردم.از بیاد اوردن گذشته قلبم درد گرفت گفتم:سعید نگفتی از چه ناراحت هستی؟
سعید که در افکار خودش غرق بود نیم نگاهی به من کرد و گفت:هیچ بگذریم چیز مهمی نبود.
بلند شد و گفت:خب میترا!دیر شده من باید بروم.تو به چیزی احتیاج نداری؟
منهم بلند شدم با خوشرویی گفتم:نه...به چیزی احتیاج ندارم.ممنون که به فکر من هستی.
سعید دست داخل جیبش کرد و پولی بیرون اورد و جلوی من گرفت و گفت:بیا فعلا این را داشته باش لازم میشود ضرر ندارد.
سرم را بشدت تکان دادم و گفتم:نه سعید جان من به پول احتیاج ندارم.اگر نزد سارا رفتم و جویای حال تو شدم برای پول نبود بلکه برای دیدن خودت بود.چون...نگرانت شدم.
از گفتن این حرفها صورتم داغ شد و سرم را پایین انداختم.سعید دستم را گرفت و پول را توی دستم گذاشت و با مهربانی گفت:من همه چیز را میدانم نیازی به گفتن دوباره تو نیست.تو انقدر مهربان هستی که با این همه بلاهایی که سر تو اوردم هنوز مرا دوست داری اما افسوس که من احمق قدر تو را ندانستم و گرفتار سارای...
بقیه حرفش را خورد و گفت:خب میترا از پذیراییت ممنون.خداحافظ.
با رفتن سعید انگار قلب و روحم از جسمم کنده شد و همراه او رفت.با خود گفتم سعید از چه موضوعی رنج میبرد؟چه کسی یا چه چیزی او را تا این حد ناراحت و نگران کرده؟نکند...وجود من باعث رنجش او شده است؟حتما!زیرا او از کجا میدانست که من نزد سارا رفتم.شاید هم سارا به او گفته بود.
به دیوارهای گچی خیره شدم.برای چند لحظه چهره سارا روی دیوار سفید و بی روح مجسم کردم.با تمام قوایم فریاد زدم:آه سارا!از تو متنفرم!از دیدن تو بیزارم اگر اینبار ببینمت با دو دستم خفه ات میکنم.زنیکه آشوبگر.
و بالش را با عصبانیت به سمت دیوار پرتاب کردم.

فصل 8
هر روز که میگذشت رفت و آمدهای سعید کمتر میشد طوری که امتیازات گذشته اعم از پول و تغذیه را قطع کرد.اما من بخاطر داشتن پس انداز بانکی احتیاجاتم برطرف میشد.احساس دلتنگی و نگرانی میکردم.اینبار سعی نکردم بخانه او بروم زیرا میدانستم سارا چشم دیدن مرا ندارد.با دلهره شدیدی به مغازه سعید رفتم.او را دیدم که فرشی را نشان زوجی جوان میدهد.با دیدن انها آهی از سینه برآوردم.سعید با مشاهده من جا خورد و ابروهایش را در هم گره کرد و به صورت نجوا گفت:چیه؟چرا اینجا آمدی؟
از دیدن او هیجان زده شدم.نفس راحتی کشیدم و گفتم:حالت خوب است؟شکر خدا نگرانت بودم.چرا در این مدت بمن سر نزدی بی معرفت؟دلم هزار راه رفت.
سعید طوریکه آن زوج متوجه نشوند گفت:برو خانه من الان می آیم.
حرف او را چون سربازی مطیع گوش کردم و ب گامهایی بلند به خانه برگشتم و چای را مهیا کردم.با عجله از بیرون میوه خریدم زیرا در خانه چیزی برای پذیرایی نداشتم.خانه را تمیز و مرتب کردم و منتظر ماندم.انتظارم به طول انجامید دیگر صبر و قرار برایم نمانده بود.مثل مرغی سرکنده طول و عرض اتاق را میپیمودم.بالاخره زنگ خانه بصدا در آمد.از خوشحالی از جا پریدم. با ذوق و شوقی فراوان در را باز کردم و سلام دادم. سعی بدون جواب سلامم وارد راهرو شد. بی قرار بود، دلش نمی خواست کفش هایش را از پا درآورد. با دست تعارف کردم که وارد اتاق نشیمن شود. در همین لحظه صدای زنگ برای بار دوم نواخته شد. هر دو هراسان نگاهی به هم افکندیم. سعید با شک و تردید گفت:
-تو منتظر کسی هستی؟
متعجب نگاهش کردم و گفتم:
-نه.
-فکر می کنی چه کسی است؟
شانه هایم را بالا انداختم و با خونسردی گفتم:
-تا در را باز نکنم که نمی فهمم چه کسی است. بگذار در را باز کنم آن موقع می فهمیم چه کسی است.
در را باز کردم و از آن چه که دیدم زبانم بند آمد و سر جای خود میخکوب شدم. قدرت حرف زدن یا هر گونه حرکتی از من سلب شده بود. سارا با صورتی افروخته و عصبی، مرا از کنار در به سمتی هل داد و داخل راهرو شد. به خاطر وزن سنگین او سه چهار قدم عقب رفتم. سعید با دیدن سارا رنگ چهره اش مثل گچ سفید شد. با دلهره و وحشت گفت:
-سارا جان! سلام، چطوری؟ حالت خوب است؟ این جه چه کار می کنی؟
سارا دست هایش را به کمر زد و با طعنه پرسید:
-می شود بفرمایید جنابعالی این جا چه کار می کنید؟ مگر تو به من قول ندادی هان؟ مگر نگفتی که دیگر او را نخواهی دید؟ اما تو که این جا هستی. آه سعید! تو آخر مرا می کشی.
قیافه اش را به دروغ در هم کرد و گفت:
-من چه قدر باید از دست تو زجر بکشم؟ تو به من خیانت کردی! تو دروغ گفتی. اصلا می دانی چیست؟ تو یک مرد هوسباز و بی عقل هستی. عاقل بشو هم نیستی.
من که اصلا سر از حرف های سارا در نمی آوردم، آرام روی شانه ی او زدم و با مهربانی گفتم:
-سارا خانم؟ چه شده؟
سعید به من اشاره کرد که حرفی نزنم، اما من دیر متوجه شدم. سارا به طرف من برگشت و سیلی محکمی به صورت من نواخت، طوری که از شدت ضربه تا مغز استخوانم به درد آمد. او خشمگین فریاد زد:
-به تو چه ربطی دارد؟ رنیکه ی هرزه!
از شنیدن این حرف تا بناگوش قرمز شدم و دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و بغضم ترکید و به داخل اتاق پناه بردم. صدای سعید را شنیدم که بر سر سارا فریاد زد و گفت:
-سارا تو حق نداشتی این حرف را بزنی. تو به چه جرئتی این کلمه ی زشت را به او گفتی؟
-همه اش زیر سر توست. تو به من قول داده بودی او را طلاق دهی پس کو؟ چرا نمی دهی؟ چرا امروز و فردا می کنی؟
سعید صدایش را ارام تر کرد و گفت:
-آرام تر. ممکن است بشنود.
سارا فریاد زد:
-خب بگذار بشنود. آخر باید بداند تا بتواند تو را فراموش کند. شتر سواری که دولا دولا نمی شود. نه آقا جان! سر من را با این حرف ها شیره نمال. ببین سعید! اصلا مرا طلاق بده. مهرم را بپرداز و برو به او برس. من که گله ای ندارم. مهرم را بده، برو به سلامت. یا او یا من. خود دانی!
با صدای بسته شدن در خود را به راهرو رساندم. با چشمان اشک بارم قیافه ی سعید را محو و تار می دیدم. سعید با دیدن من به سمتم حرکت کرد. رو به روی من ایستاد و تمام خشمش را با زدن سیلی به صورتم خالی کرد. خود را در آغوش او انداختم و با صدای بلند گریستم. شانه های سعید هم تکان می خورد. از آغوش او بیرون آمدم و با بغض گفتم:
-حرف های او حقیقت دارد؟ تو... تو... تو می خواهی مرا طلاق بدهی؟
سکوت سعید مرا کشت. به لباسش چنگ زدم و او را به شدت تکان دادم و فریاد زدم:
-حرف بزن خب یه چیزی بگو، چرا ساکتی؟ لال شدی؟ من الان می میرم. سعید حرف های سارا... حرف های سارا حقیقت دارد؟
سعید سرش را به نشانه ی "بله" تکان داد. بر سرم زدم و روزی زمین نشستم. سردی سنگ های راهرو، عطش نفرت مرا شعله ور تر ساخت. مانند دیوانه ها پای سعید را چسبیدم و گفتم:
-من او را می کشم. او را از بین می برم.
سعید خم شد و دستانم را گرفت و مرا یاری کرد تا بلند شوم. چشمان عسلی و غم گرفته اش را به چشمان اشکبار من دوخت و گفت:
-خیلی متاسفم!
به او زل و زدم و آهسته حرف او را تکرار کردم. ناگهان بر سر و صورت او ضربه وار کردم و گفتم:
-متاسفی؟ همین؟ دیگر حرفی برای گفتن نداری. تاسف تو به چه درد من می خورد؟ نه! نه! من حاضر به طلاق گرفتن نیستم. کسی که باید طلاق بگیرد سارا است نه من. او بود که وارد زندگی من شد. او بود که تنها امید و تکیه گاه زندگی ام را از من ربود. حالا من باید طلاق بگیرم؟ آه سعید تو چقدر سنگدل و بی رحم هستی. به این راحتی حرف از طلاق و جدایی می زنی؟
نفس کشیدن برایم دشوار شد. هق هق کردم. سعید نشست و دست من را گرفت.
-باور کن من بی گناهم.
دستم را از دست او بیرون کشیدم و محکم به صورت او زدم. رد باریکی از خون از گوشه ی لبش جاری شد، از این حرکتم ترسیدم. خودم را از او دور کردم. با چشمانی گرد و دهانی باز او را نظاره کردم. سعید دستی به صورتش کشید و خون را دید. لبخند تلخی زد و گفت:
-خودت را ناراحت نکن. چیز مهمی نیست. عیب ندارد. ببین میترا! زندگی من تلخ شده. من قدرت ایستادن در مقابل سارا را ندارم. زیرا خانواده ی پرقدرت و با نفوذی دارد.
از این حرف سعید به خنده افتادم، طوری که او هم لبخندی روی لبانش ظاهر شد. ابروهایم را در هم گره کردم و به طعنه گفتم:
-خب تو هم قدرت داری. زور بازو داری از پسشان بر می آیی.
سعید بلند شد و کفش هایش را درآورد و داخل شد. من نیز به دنبال او راه افتادم. دیگر رمقی برایم نمانده بود. بلاها یکی پس از دیگری بر سرم نازل می شد. وارد اتاق پذیرایی شدیم. سعید احساس سرما کرد. فصل پاییز و هوای سرد ابری، نسیم سردی را برایمان به ارمغان آورده بود. دست هایش را روی حرارت بخاری گرفت و به هم مالید. در قوری را برداشت و خم شد تا بو بکشد. خونسرد گفتم:
-تازه دم کردم، لازم به بو کشیدن نیست.
سعید وارد آشپزخانه شد، استکانی آورد و برای خود چای ریخت. به من تعارف کرد و من سرم را به نشانه ی نه تکان دادم.
سعید از داخل کیف جیبی اش کاغذی را درآورد. کاغذ بر اثر گذشت زمان کهنه شده بود. آن را از هم گشود و رو به من گرفت و گفت:
-می دانی این چیست؟
-نه.
-خودت امضا کردی. یادت آمد؟
متعجب نگاهش کردم و گفتم:
-نه نمی دانم بگو.
سعید شانه هایش را بالا انداخت و با خونسردی کامل چایش را تا ته نوشید. نگاهی به من کرد و گفت:
-این همان تعهد توست. باز هم توضیح بدهم؟
لب به دندان گزیدم. دهانم خشک شده بود و قلبم تند تند می زد، اما سعی کردم بر خود مسلط باشم، سرم را با غرور بالا گرفتم و گفتم:
-خب؟ که چی؟
در حین صحبت کردن صدایم آشکارا می لرزید. سعید خنده ی تمسخر آمیزی کرد و گفت:
-خب که چی؟ ای بابا! میترا جان!...

غضب الود نگاهم کرد و گفت:
-ببین زمانی که پای این ورقه را امضا کردی تمام نکات ان را واو به واو مطالعه کردی الان زندگی برایم زهر مار شده وجود تو...
سرش را پایین انداخت و حرفش را عوض کرد:
-سارا میگوید اگر میترا طلاق نگیرد و پایش را از زندگی من بیرون نکشد من طلاق میگیرد خب میترا جا..
به یاد حرف من افتاد دیگر نباید مرا اینطور صدا کند
-خب میترا من مانده ام که چه کار کنم تو بگو چه خاکی بر سرم بریزم باور کن دیگر شب و روز ندارم هر لحظه بهانه ای جور میکند و دعوا راه می اندازد اگر او را طلاق ندهی من این کار را میکنم من ان کار را میکنم میترا خودت بهتر میدانی که اگر او را طلاق بدهم باید مهریه اش را تمام و کمال بپردازم تا اخر عمرم هم اگر مثل سگ بوم هرگز نمیتوانم یک سوم ان را پرداخت کنم
با التماس نگاهم کرد و ادامه داد:
-تو که همیشه به من لطف کردی بیا و این بار هم این لطف را بکن میترا جا... میترا!...باوجود سارا دیگر نمیشود به این زندگی ادامه داد هم تو زجر میکشی هم من به تو خیلی ظلم شده برو و خدت را از این بدخبتی نجان بده من برای تو همسر خوبی نبوده و نیستم زیرا در دست ابلیس بزرگی گیر کرده ام تو بگو ...بگو چه کنم ؟هرچه بخواهی به تو میدهم این زندگی همش مال تو اصلا...اصلا همین خانه را برایت میخرم کار خوبی برایت مهیا میکنم خودت گلیمت را از اب بکش بیرون باشد میترا؟
نگاه سردی به سعید کردم انگار میخواست بچه گول بزند نمیدانستم چطور باور کنم موجودی مثل تو دوچهره دارد گاهی به من محبت میکرد گاهی مرا از عرش به زمین میکوبید و تمام احساساتم را جریحه دار میکرد شده بود سوهان روح زجر کشیده ام بقه سمت پنجره حرکت کردم دلم به حال خودم خیلی میسوخت پنجره را از هم گشودم و به بیرون خیره شدم خیبان مملو از رفت و امد مردم بود صدای جیک جیک دو گنجشک نظرم را جلب کرد از روی کابل های برق چه عاشقانه به دنبال هم میپریدند چه مسرت و شاعرانه با هم نغمه میسرودند خنده ام گرفت در دل گفتم "خانم گنجشکه اول زندگی همین است ولی بعد ها چند روز که گذشت تنهایت میگذارد و میرود سراغ بک جفت دیگر"
سعید سرفه ای کرد از افکار خود بیرون ابدم و برگشتم به سیمای رنگ پریده او نگریستم و گفتم:
-من نیازی به خانه و وسایل دیگر ندارم دست است که من امضا کردم من منکر این نمیشوم اما اشتباه نکن امضای من برای ازدواج مجدد تو بوده نه برای این که برگه ی طلاقم را امضا کنم درثانی تو با چه رویی این را از من میخوایی؟به کجا پناه ببرم؟نزد خانواده ام برگردم؟چهطور؟تو چه طور به خودت اجازه میدهی راجع له من و زندگی من به این سادگی تصمیم بگیری سعید من در زندگی مشترک با تو رنگ خوشی و سعادت را ندیدم این قدر مرا زجر نده به خدا قسم روزی میرسد که باید جوابگوی ان همه بدی باشی من هرگز تو را نفرین نکرده ام اگر اهی کشیده ام اگر با خدایم درد دل کردم از ته قلبم سرچشمه نگرفته پس کاری نکن که لعنت و نفرینم دامن گیرت شود
سعید مثل دیوانه ها با صدای بلند خندید و گفت:
-تو این کار را نمیکنی چون من برای تو عزیز و مهم هستم تو به حرف های من گوش میکنی
این بار من خنده تمسخر امیزی کردم و در دل گفتم"متاسفانه تنها عیب و مشکل من ،علاقه و عشق نسبت به توست که با بدی ها و زجر های مداومت نه تنها ذره ای کم نمیشود بلکه شدت هم پیدا میکند"
سکوتی فضای خانه غم گرفته را در برگرفت سرتاپایش را برانداز کردم یک ابرویم را بالا انداختم با حالتی بیتفاوت و دروغی ساختگی گفتم:
-روزی برایم اهمیت داشتی اما حالا نه
با این حرف از خودم بدم امد بازیگر خوبی نبودم اما باید طوری رفتار میکردم که باور کند که برایش کوچکترین اهمیتی قائل نیستم سعید برگه را تا کرد و داخل کیف و جیب پشت شلوارش گذاشت و با بدجنسی تمام گفت:
-پس قبول کردی کی برویم؟
با شنیدن این حرف کنترل خود را از دست دادم زیرا حرفهای من کوچکترین ناثیری در تصمیم او نداشت فریاد زدم:
من خرگز تن به طلاق نمیدهم تو هم این پنبه را از گوشت در بیاور به ان خانم تپل و چاق هم بگو برود گورش را گم کند و بمیرد کثافت لجن هردفعه بهانه های مختلف جور میکند تا زندگیم را به فنا بکشد حالا هم ادعای شرافت و قلدری میکند بی همه چیز تو هم برو گم شو مردک زن ذلیل
سعید با شنیدن این حرف ها کنترل خود را از دست داد و کشیده محکمی به صورتم زد از این حرکتش بی نهایت عصبانی شدم زیرا بری چندمین بار بود که به خاطر سارا سیلی میخوردم دیگر اجازه نمیدادم حالت دفاعی به خود گرفتم و به یقه لباس سعید چنگ زدم و او را به سمت خودم کشیدم و فریاد زدم:
-تو کی هستی که به خودت اجازه میدی دست روی من بلند کنی ؟مرتیکه لاابالی قکر کردی روی خواسته ایت که حرف نمیزدم یا بودن چون و چرا انها را انجام میدهم از تو میترسم یا شخص مهمی هستی؟نه اقا جان از این خواب خرگوشی بیدار شو فکر کردی علی اباد خرابه هم برای خودش شهری است؟نه جانم
چشمانم را باریک کردم و به چشمان خشن سعید خیره شدم و ادامه دادم:
-فکر کردی هر بلایی که بخواهی میتوانی سرم بیاری؟گفتی میخوای زن بگیری گفتم خب گفتی از تو بیزارم و چشم دیدنت را ندارم گفتم خب گفتی مزاحم من و سارا نشو گفتم چشم هزارتا توهین و نیش زبان زدید سکوت کردم هربار که دیدمت ازار و اذیتم کردی باز سکوت کردم توی صورتم زدی خندیدم مرا وادار به سقط جنین کردی گفتم نظر او هم در زندگی مهم است و تن به این خواسته دادم رهایم کردی سکئت کردم از نعمت مادر شدن محرومم کردی خواست خدا دانستم حالا هم میخواهی مرا به یک زن بیچشم و روی جشم خروسی بفروشی؟اره؟ولی کور خونده ای این دفعه محال است تن به خواسته ات بدهم از دست تو به دادگاه شکایت میکنم
سعید با شنیدن این حرف ها مرا زیر مشت و لگد گرفت ان قدر بر سر و صورتم زد و موهایم را کشید که احساس ضعف و سرگیجه به من دست داد به نفس نفس افتاده بودم گوشیه ای نشست دستی لای موهایش کشید اب دهانش را قورت داد و گفت:
-تو همیشه مایه درد و عذااب من بودی تا اخر عمرم هم هستی اما منی نمیگذارم تو دردسری هرجا میروم سایه ات رما ازار میدهد
میان گریه در حالی که درد تمام وجودم را در بر گرفته بود خندیدم و گفتم:
-چه طور وقتی التماسم میکردی و در خانمان را از جا کنده بودی مایه دردسر نبودم؟حرفهای عاشقانه میزدی و هزار بار میکشتی و زنده ام میکردی سایه ام روحت را نمی ازرد؟
ادایش را در اوردم و گفتم:
-بدون تو میمیرم و نمیتوانم زندگی کنم من خر را بگو که تنها به خاطر تو با انها مبارزه کردم اما نمیدانستم اخر سر خودم از میدان به در خواهم شد
سعید نیم خیز شد تا دوباره مرا کتک بزند اما از کار خود منصرف شد با تهدید گفت
-یا این کار را میکنی یا انقدر میزنمت تا با پای خودت محضرز بیایی
پوزخند زدم و گفتم:
-مگر از روی نعش من رد بشوی من این کار را نمیکنم به سارای خوش قیافت هم بگو بدخبت حیف تو نبود/با ان هیکل گنده اش در خیابان که راه بروید مثل فیل و فنجان هستید و همه مسخرتان میکنند
قیافه ی جدی گرفتم و ادامه دادم:
-نکند به خاطر پول پدرش او را گرفتی؟هان؟چه زرنگ افرین خوب معامله ای کردی ولی به نظر من پول خوشبختی نمیاورد ولی خوب بد هم نیست برای تو گدا گشنه تعمیر کار شوفاژ بد نیست اخر تازه به دوران رسیده ای باد دغامت را گرفته اب و هوای تهران روی مغزت تاثر گذاشته
سعید دیگر نتوانست بر خود مسلط شود به سوی من یورش اورد و تا میتوانست مرا زد زمانی که خودش از زدن من خسته شد رهایم کرد یک ان حس کردم دیوانه دشم و ناگهان شروع کردم به خندیدن تا جایی که اشک از دیدگانم جاری شد به سمت سعید قدم برداشتم و گفتم:
-تو را بخدا سعید دست از سر من بردار.مگر من چکار کرده ام؟خیانت کرده ام؟عمل زشتی مرتکب شده ام؟چکار کردم که تو هر بار مرا شکنجه میدهی.تو را بخدا دست از سرم بردار.بجان خودت قسم دیگر طاقت ندارم من به هزار امید بتو بله گفتم من عاشق تو بودم و تو این را خودت بهتر از من میدانی.من بخاطر تو رضایت دادم با سارا ازدواج کنی.چرا کور شده ای و نمیبینی؟خوب مگر محبت کردن عشق ورزیدن چطور است که من از تو دریغ کرده باشم؟هر چه گفتی نه نگفته ام.هر بلایی سرم آوردی لب به شکایت باز نکردم اما اکنون چیزی از من میخواهی که من نمیتوانم بپذیرم.
نفسی تازه کردم آهی کشیدم دست مردانه اش را گرفتم و گفتم:دلم میخواهد به این کارت هم رضایت بدهم اما نامسلمان!کافر!کجا بروم؟با وضعیتی که من دارم چگونه بخانه برگردم؟چطور و با چه رویی بگویم از همسرم جدا شده ام؟بگویم من تا آخر عمر به ریشتان چسبیده ام؟آره؟دیگر نمیتوانم ازدواج کنم.روی برگشتن ندارم مرد!آخر خودت فکر کن چه مردی حاضر است با زنی که بچه دار نمیشود ازدواج کند؟چرا بجای اینکه به درد دلم گوش بدهی سنگ به شیشه احساسم میکوبی بزن...بزن!خردم کن مرا بشکن!آه سعید...
نفسی تازه کردم و باز ادامه دادم:عوض اینکه مرا یاری بدهی تا احساس تنهایی و غربت نکنم روزبروز بر غمم می افزای؟با تمام بدی هایت تنها من بودم که بتو عشق ورزیدم و محبت خالصانه ام را نثارت کردم.شده بودم پروانه پر سوخته شمع وجودت!سعید من خیلی زود شکست خوردم.تو شکستم دادی.تو غرورم احساسم قلبم همه و همه را یکجا در هم شکستی قلبم روز تا شب گله و شکایت میکرد اما هر بار در جواب قلبم میگفتم همین که او سلامت است برای من کافیست.فرقی نمیکند با من زیر یک سقف زندگی کند یا نه .سعید!حالا ببین تو چه ها که با من نکردی.بگذار با نام و یادت زندگی کنم.قول میدهم هرگز نامی از تو نبرم.صدای قلبم را در سینه خفه میکنم تا هیچ گاه بیاد تو و خاطرات گذشته نیفتد.قول میدهم به شرافتم قسم!هرگز تا زنده هستم نامی از تو نبرم فقط...اسمت در شناسنامه ام بماند همین آیا این توقع زیادی است؟سعید!باور کن من به خانواده ام در مورد ازدواج تو با سارا کوچکترین حرفی نزده ام و نخواهم زد تا مبادا آنها یک زمان به دیدن من بیایند و سر از راز و رمز زندگی من در بیاورند.سعید نه از تو خرجی میخواهم نه محبت.فقط بگذار زیر سایه ات زندگی کنم.این لطف را از من دریغ نکن.
سعید سرش را پایین انداخت و گفت:تو چیزی از من میخواهی که نمیتوانم انجام بدهم.درثانی خب خانواده ات بفهمند.قتل که نکردم.از دیوار کسی هم که بالا نرفتم!شرعا و قانونا ازدواج کردم پس مرا تهدید نکن.این حرفها را به سارا بزن چون او مرا در تنگنا و فشار قرار داده.
-ببینم مگر تو مرد او نیستی؟خب تو باید حرف بزنی و در برابر او مقاومت کنی.پس آن همه لجبازی و حرف حرف من است و داد و بیداد و دست بزنت کو؟فقط برای من فلک زده بود؟از او میترسی ؟آره؟
سعید غضبناک نگاهم کرد و گفت:نخیر!او همه چیز را بمن بخشیده خانه مجلل ماشین پول مقام احترام اما تو چه ؟هان؟
سرم را با شرم به زیر انداختم و گفتم:اینها مطرح نیست ستونهای زندگی مشترک بدون عشق و محبت سست و ترک خورده است.با طوفان ملایمی از هم میپاشد و خراب میشود.
سعید خندید و گفت:دیدم که با تو به عرش رسیدم...نه خانم!...دست از این افکار پوچ بردار.در این زمانه حرف اصلی را پول میزند.اگر پول داشته باشی احترام هم داری وگرنه اعتنای سگ هم به تو نمیکنند.
نگاهی به ساعتش کرد و گفت:دیرم شده باید بروم.سارا منتظر است.دو روز دیگر می آیم برویم محضر.
با تمسخر گفتم:محال است خواب دیدی خیر باشد.این را هم به سارای عزیزت بگو حتما با شنیدن این حرفها تو را کتک میزند زن ذلیل!برو دیگر این طرفها پیدایت نشود.
سعید نگاه تندی بمن انداخت و عرق پیشانی اش را با پشت دست پاک کرد و از من دور شد.صدای بهم خوردن در مثل شکستن قلب من بود.با رفتن سعید به گریه پناه بردم.آنقدر گریستم که سوزش شدیدی را در چشمانم احساس گردم.پلکهایم سنگینی میکرد.دلم میخواست ساعتها بخوابم کنار بخاری دراز کشیدم بلکه از فکر و خیال او رهایی یابم.این خواب نبود که مرا یاری میداد بلکه از شدت گریه نمیتوانستم چشمانم را باز نگه دارم.نمیدانستم با این غصه غول آسا باید چطور کنار می آمدم؟درد بزرگی بود بزرگتر از همه غمهایم.هیولای وحشت انگیزی بود طلاق!چه کلمه زشت و بد ترکیبی!فکری به ذهنم آمد باید سارا را قانع میکردم تا دست از مخالفت بردارد.آخر مگر من به او چه کرده بودم؟!نه دخالتی د رامور زندگی اش میکردم و نه رفت و آمد زیادی با او داشتم.سارا بعد از بیماری و تصادف سعید بنای ناسازگاری را گذاشته بود.شاید حسادت میکرد.
سرم را بشدت تکان دادم.یارای فکر کردن نداشتم.بلند شدم.باید کاری میکردم چادرم را روی سرم انداختم و راه خانه سارا را در پیش گرفتم.با عجله و دوان دوان به آنجا رسیدم.چند زنگ پی در پی زدم و منتظر ایستادم.سعید در را بروی من باز کرد.با دیدن من جا خورد و متعجب گفت:چه شد؟چرا به اینجا آمدی؟
او را به عقب هل دادم و داخل شدم.سعید در را بهم زد و دنبال من براه افتاد.در حالیکه پی در پی میپرسید:میترا چه شده؟تو را بخدا آشوب بپا نکن.من تازهد ارم یک نفسی میکشم شروع نکن.
عصبی گفتم:سارا کجاست؟با سارا کار دارم.
صدایم را بلند کردم و گفتم:سارا؟...سارا کجایی؟
سارا مقابل من ایستاد و گفت:چیه؟چرا داد میزنی؟مگر اینجا طویله است؟آرام بی ادب.
یک قدم جلو رفتم گرمی نفسهای او را حس میکردم.به چشمان ریز و باریکش خیره شدم و گفتم:تو از جان من چه میخواهی؟چرا دست از سر من برنمیداری؟زبان خوش متوجه نمیشوی؟
سارا که انگار تمام ماجرا را میدانست دست به کمر زد و گفت:پس حالا تو گوش کن.چرا پایت را از زندگی من بیرون نمیکشی؟چرا با بهانه های مختلف سعید را از کار و زندگی می اندازی و نزد خود فرا میخوانی؟
منکه فکر همه چیز را کرده بودم جز این با تمسخر خنده ای کردم پشت به او کردم و گفتم:ای بابا!سارا خانم!سعید دو دستی تقیدم شما من او را میخواهم چکار؟آنوقت که با من زیر یک سقف زندگی میکرد چه خیری بمن رساند که حالا با توست برساند؟در ضمن عزی زجان!اگر فکر میکنی سعید را به طرف خود میکشانم و در گوشش ورد میخوانم اشتباه کرده ای.اگر بخاطر آن برخوردها افکار پوچ به سرت زده همه را دور بریز.چرا که فکر بچه گانه ای کرده ای .من دل خوشی از سعید ندارم.
نگاهی به سعید انداختم.رنگ چهره اش سفید شده بود و التماس را در چشمانش میدیدم.ادامه دادم:فکر نمیکنم من آنقدرها اهمیت و ارزش داشته باشم که بخاطر من مشاجره و زندگی را بکامتان تلخ کنید.من قول میدهم دیگر نه بخانه شما بیایم نه کاری به کار تو و سعید داشته باشم.زندگی خوبی را برایتان ارزو میکنم.
بغض راه گلویم را گرفت.سارا خاموش بود و سعید در اضطراب بسر میبرد.برای اینکه سارا اشکم را نبیند بدون خداحافظی ترکشان کردم.به پارکی که نزدیک خانه سارا بود پناه بردم و با آسایش تمام گریستم.
با دیدن مرغابی ها در آب نظرم به دو تا از آنها جلب شد که جدا از مرغابی های دیگر شنا میکردند.گاهی یکی سرش را روی بدن دیگری خم پدر و مادرم کشیده شد. محبت های منیر و حامد...صحبت های شیرین و کودکانه سیما همه و همه مرا از خود بی خود کرد. اندام ورزشی و تنومند مهدی جلوی دیدگانم مجسم شد. بی اختیار گفتم ؛ (( پس چرا بی وفایی کردند و به من سری نزدند؟ مگر منیر قول نداد که به تهران بیاید؟ پس کو؟))
ناگهان یادم آمد ، آدرس خانه جدید را به آنها نداده ام. آهی از سینه بیرون فرستادم و حسرت بند بند وجودم را در بر گرفت. با خود گفتم :
- بگذار سر و سامان بگیرم. خرم آباد هم می روم. دلم برایشان یک ذره شده ، اما نباید از این قضایا بویی ببرند. خوب شد که آدرس را ندادم ، زیرا بالاخره متوجه می شدند.
در افکار خود غرق بودم. ناگهان متوجه شدم به جایی ناشناس رسیده ام. به اطراف نگریستم. خدایا این جا کجا بود؟ اضطرابی به بند بند وجودم دست داد.

با پرس و جو بالاخره برای خود دست و پا کردم. پول خوبی می دادند ، قرار شد در یک تولیدی لباس بچگانه مشغول به کار می شوم. صاحب مغازه پیرمردی فهمیده و با ضعور و با تجربه بود. با دیدن چهره من ، همه چیز دستگیرش شد و نه نگفت.
چند روز به همین منوال سپری گشت. قرار شد از اول ماه شروع به کار کنم که باز سر و کله سعید پیدا شد. این بار اصلا به او محل نگذاشتم. گفتم شاید می خواهد مرا امتحان کند ، یا سارا در گوشه ای مخفی شده تا ببیند من سر عهد و پیمان خود هستم یا نه. در را روی سعید بستم و داخل شدم. اما او دست بردار نبود و مدام به در می کوبید. من بی خیال مشغول نهار خوردن شدم ، اما با هر لقمه ای که می خوردم ضربه ای به در زده می شد. دیگر طاقتم امام شد. بلند شدم و در را با عصبانیت باز کردم و گفتم :
- چیه؟ چه مرگت شده؟ در را شکستی. با سر و صدایی که راه انداخته ای الان همسایه ها بیرون می ریزند. چه کار داری؟ مگر قرار نشد این طرف ها پیدایت نشود.؟
سعید که نفس نفس می زد ، یک قدم جلو گذاشت. می خواست داخل شود که من در را کمی بستم و گفتم :
- نه! نباید داخل شوی.
سعید فشاری به در داد. من مقاومت کردم ، اما زور مردانه او باعث شد به عقب رانده شوم. سعید داخل شد و در را محکم به هم زد و عصبی فریاد زد :
- احمق ، دیوانه ، چرا در را باز نمی کنی؟ آبرویم رفت. دختر خنگ.
مانع ورود او به اتاق شدم و گفتم :
- سعید ! چه می خواهی؟ چه کار داری؟ مگر قرار نشد این جا نیایی؟ من به سارا قول داده ام ، دیگر کاری به کار تو نداشته باشم.
سعید نگاه تحقیرآمیزی به من کرد و گفت :
- من سر قرارم هستم. حاضر شو تا برویم.
متعجب نگاهش کردم و گفتم :
- کجا برویم؟
سعید شانه هایش را بی تفاوت بالا انداخت و گفت :
- محضر دیگر.
چشمانم از تعجب گرد شد. با دهانی باز به او خیره شدم و گفتم :
- مگر قرار نشد...
سعید میان حرفم دوید و گفت :
- ما حرف هایمان را قبلا زده ایم پس دیگر بهانه نیاور. زود باش وقت ندارم ، مغازه را بستم و آمدم ، با مشتری قرار دارم عجله کن.
جلو رفتم ، مقابل او ایستادم و گفتم :
- ببین سعید! چرا هر چند روز یک بار سوهان روح من می شوی؟ اصلا تو حالت خوب است؟ فکر می کنم جنون داری ، دست خودت نیست.
- خیلی خب ! حرف هایت تمام شد؟ زود باش ، دیر شد!
و نگاهی به ساعتش کرد . با التماس گفتم :
- ببین سعید ! من با یک تولیدی صحبت کرده ام ، قرار شد سر همین ماه بروم سر کار
سعید با خونسردی گفت :
- خوب است ، فکر خوبی است. سرت هم گرم می شود. من و زندگی گذشته ات را فراموش می کنی.
از بی تفاوتی های او گریه ام گرفت. التماس و خواهش کردم ، فایده ای نداشت.
اشک ها و ناله هایم تأثیری در روحیه سارا نداشت و سعید هم زیر سلطه او قرار داشت. به ناچار رضایت دادم چادر بر سر کردم و با او همراه شدم در بین راه سعید گفت :
- در همین خانه بیمان. کار هم که پیدا کردی. من هم قول می دهم تا جایی که می توانم از تو حمایت کنم.
لبخند تلخی زدم. من دیگر مرده بودم. آهی کشیدم و گفتم :
- نه سعید آقا ! دیگر بعد از این من و تو نامحرم هستیم. تو باید دنبال سرنوشت خودت بروی. من هم پی تقدیر خودم! من کوچک ترین نیازی به خانه و وسایل شخصی تو ندارم. تصمیم گرفته ام روی پای خودم بایستم. تو هم پی زندگی خودت برو. یقینا سارا تو را تا پله های ترقی و سعادت همراهی خواهد کرد.
سعید در سکوت فرو رفت. من از بازی سرنوشت متحیر بودم. نگاهم به تک تک درختان خیابان افتاد. چه لخت و عریان شده بودند. حس کردم زندگی من هم این گونه شده است.
اما اختلافی بین من و درختان سر به فلک کشیده بود و آن هم این که آنها سرسبزی و شادابی خود را دوباره به دست می آوردند ، اما من تمام طراوت زندگیم را از دست داده بودم و هر روز که می گذشت ، شاخه هایم تک تک می شکستند و می خشکیدند.
با اشاره سعید از افکار خود بیرون آمدم . با نگاهش تابلورا نشان من داد. با دیدن آن تمام بدنم سر شد و احساس حقارت کردم.
عرق سردی بر پیشانی ام نشست.
جلوتر از سعید از پله ها بالا رفتم. قبلا سعید همه جریان را برای محضر توضیح داده بود و گفته بود علت جدایی ما بچه دار نشدن است و من راضی به طلاق هستم. سعید آهسته چند ضربه به در چوبی وارد کرد . با شنیدن صدای مردی وارد شدیم. محضردار با دیدن ما ، ما را به نشستن دعوت کرد.
سعید خود را معرفی کرد وگفت که برای چه کاری مزاحم شده است.
مرد نگاهی به من کرد . عینکش را از چشم برداشت. دستی به ریش های جو گندمی اش کشید و گفت :
- دخترم ! آیا راه دیگری وجود ندارد؟ شما می توانید از پرورشگاه فرزندی قبول کنید. شوهرتان که به این امر راضی است.
از حرف های او سر در نمی آوردم. ابروها را در هم گره کردم و به سعید نگریستم. سعید سر به زیر انداخت. همه چیز دستگیرم شد. این مرد چقدر پست فطرت و بد ذات بود! آهی کشیدم و با بغض گفتم :
- آقای قاضی! من دوست ندارم شوهرم از نعمت پدر شدن محروم شود. کجا را باید امضا کنم؟

-ولی میتوانید کمی بیشتر فکر کنید

سری به نشانه نه تکان دادم قاضی با نگاهی غمگین به من نگاه کرد و گفت اینها را امضا کنید
با انگشتانی لرزان خودنویس را در دست گرفتم و امضا کردم بعد نوبت سعید شد0020سعید هم امضا کرد قلبم فرو ریخت از اتاق بیرون امدم چند دقیقه بعد سعید به من ملحق شدبه دیده گان او خیره شدم و گفتم
خوب خوشحاال شدی خیالت راحت شد ای کاش کمی با من رو راست بودی خوب دیگر از حالا ما به هم نا محرم شدیم از تو خواهش میکنم چند روزی به من مهلت بدی تا برای خودم مکانی پیدا کنم بعد بیا وسایلت را جمع و جورکن
سعی خواست حرفی بزند اما او را متوقف کردم و کفتم دیگر نمیخواهم چیزی بشنوم از طرف من به سارا تبریک بگو آرزوی موفقیت و سعادت را برای شما دارم خدا حافظ آقای رجبی
از او دور شدم و سر ایستگاه منتظر تاکسی ایستارم چند دقیقه بعد تاکسی برای من توقف کرد و من تن خسته و غو زده ام را داخل آن اندداختم سعی کردم بر اعصاب خود مسلط باشم اما نتوانستم بر اشکهای خود غلبه کنم راننده تاکسی که مرد جوانی بود از آینه به من نگاه کرد و ابروهایش را در هم کشید اما نخواست در کار من مداخله کند من هم در دل از او تشکر کردم تا در خلوت به آنچه در این چند سال گذشته بود بگریم هیچ کجا خلوت تر و امنتر از خانه خودم نبود از راننده خواستم مرا به خانه برساند او نیز این لطف را کرد از او تشکر کردم و کرایه را دادم با پا های سست به راه افتادم کلید را در در انداختم در را گشودم و داخل شدم در را آهسته بستم و به آن تکیه دادم توان ایستادن نداشتم نشستم و زانوی غم به بغل گرفتم و تا جایی که میتوانستم گریستم و به هقهق افتادم احساس ضعف و سر گیجه به من دست داد خود را با ناتوانی به اتاق رساندم روی فرش دراز کشیدم و به سقف خیره شدم حالا بی کس و تنها در این شهر غریب چه میکردم چه طور به پدر و مادر بگویم من از مردی که انچنان عاشق و شیدای او بودم جدا شده ام .طلاق گرفته ام !طلاق !وای خدای من مرا مرگ بده من باید خودم را از بین ببرم زیرا تحمل این درد بزرگ را ندارم من خودم را خواهم کشت ناتوان بلند شدم خود را به حمام رساندم تسغی آوردمم تصمیمم را گرفتم به رگ دستم خیره شدم و گفتم زندگی زندگی لعنتی دیگر تو را نمیخواهم تیغ روی کف حمام افتاد صورتم را در دست گرفتم و های های گریه کردم و گفتم
خدایا خدایا آخخر چرا چرا نمیگذاری خودم را راحت کنم تو که مرا از یاد برده ای نابودب من که برایت مهم نیست پس بگذار خودم را از این فلاکت و بد بختی نجات دهم دیگر نمیتوانم به این زندگی سیاه ادامه دهم صبر و طاقتم تمام شده سر به سجده گذاشتم
یک هفته در تب میسوختم بیماری تمام نیروی جسمم را از من گرفت غم زیر چشمانم چادر زده بود احساس گرسنگی شدیدی میکردم بلد شدم تا چیزی برای خوردن بیابم اما چیزی که قابل خوردن باشد وجود نداشت به ناچار خود را آماده کردم تا از بیرون چیزی بخرم در را که باز کردم نزدیک بود سکته کنم از آنچه که میدیدم نزدیک بود قالب تهی کنم سرم را پایین انداختم خواستم در را ببندم که مانع شد با صدای گرفته ای خواهش کرد تا در را نبندم نگاهش کردم چه رنجور و رنگ پریده شده بود سرش را پایین انداخت و گفت
قول میدهم زیاد مزاحمت نشوم فقط میخواهم کمی درد دل کنم
سرد نگاهش کردم و گفتم آقا سعید من که سنگ صبور نیستم من خودم به اندازه کافی غم دارم دلم گنجایش غم های دیگران را ندارد حالا هم از جلوی راهم کنار بروید میخواهم خرید کنم
سعید با التماس نگاهم کرد نگاهش قلبن را لرزاند ندایی به من گفت گول این مظلومیت را نخوردر را به هم زدم و از کنار او گذشتم او خود را با قدمهایی بلند به من رساند با عجله خود را به فروشگاه رساندم تا از شر مزاحمتهای او راحت شوم اما به دنبال من به راه افتاد هر جا که میرفتم مثل سایع تعقیبم میکرد در انتخاب خرید دخالت میکرد گاهی جنسی که مورد نظر من نبود را داخل سبد می انداخت خیره به او نگاه کردم مثل پسرکی شیطان و بازیگوش خجل شد خرید مورد نظر را انجام دادم و پای صندوق رفتم اما او زودتر از من پول را پرداخت کرد رو به مسول صندوق کردم و گفتم آقا لطفا پول ایشان را بدهید و پول خود را جلوی او گرفتم سعید اصرارو گفت نخیر آقا حساب کنید و بقیه آن را بدهید ورزید مرد مانده بود که چه کند در عین حال هم از کارهای ما بدش نمی آمد و خود را در این بازی سهیم کرد خنده های مرد مرا عصبانی کرد صدایم را بلند کردم و گفتم ای آقا شما هم انگار بدتان نمی آید سر به سر من بگذارید سعید را با انگشت نشان دادم و گفتم : این آقا مزاحم هستند اینهل هم خریدهای من هستند پس لطف کنید این پول را بگیرید و یه این بازی خاتمه بدهید
مرد نگاهی به سعید کرد و به نا چار پول مرا گرفت کیسه های خرید را در دست گرفتم سعید اصرار ورزید که به من کمک کند من همچنان سعی میکردم او را از خود ودر کنم اما او لجباز تر از این حرفها بود کلید را به قفل انداختم سعید به کیسه های خرید چسبید در همین حین زن همسایه از در بیرون آمد و سلام و علیک کرد سعید هم از همی فرصت به دست آمده استفاده کرد و داخل خانه شد من که نمیتوانستم از ورود او آن هم جلوی زن همسایه جلوگیری کنم در دل به او لعنت فرستادم که با ورود بی موقع اش باعث ورود سعید به خانه من شد
نمیدانستم چرا سعید به دیدن من آمده است ؟آخر من دیگر با او کاری نداشتم رسما و قانونا از هم جدا شده بودیم به ناچار وارد شدم سعید را دیدمکه در حال گرم کردن خودش است بی تفاوت به او کیسه های خرید را به اشپزخانه بردم سعید دنبال من آمد از سایه اش احساس ترس کردم صدای سعید نرا وا داشت تا به پشت سر نگاه کنم سعید گفت تو از دست من دلگیر هستی میترا باور کن من هم گیر هستم سارا زندگی را برایم زهر کرده است باور کن در کنار تو بیشتر احساس خوشبختی میکردم او مدام بهانه میگیرد آزار و اذیت میکند همیشه سعی میکند حرف حرف خودسش باشد و به خواسته من کوچکترین توجهی نداردآهی از سینه بر آورد و نفسی تازه کرد و گفت
هر بار که لب به اعتراض میگشایم کمک های پدرش را به زبان می آورد و هزار و یک منت میگذارد آقای خردمند هم مدام مرا تهدید میکند میگوید فکر کردی دختر من مثل میترا بی کس وکار است ؟اگر کمتر از گل به او بگویی پدرت را در می آورم
در سکوت فرو رفت به چهره اش خیره شدم در این یک هفته حس کردم لاغرتر و رنجورتر شده برای اینکه به این بحث خاتمه دهم گفتم: چیه وجدانت ناراحته ؟خوب تو دیگر از زندگی من بیرون رفته ای و با او ازدواج کرده ای دیگر چرا این حرفها را به من میزنی ؟ گوش کن سعید اقا من یک هفته است زندگی مجردی خود را میچرخانم با تنهایی و بیکسیم هم انس گرفته ام پس سعی نکن زندگی خاموش و تنهای مرا به هم بریزی تو هم برو در کاخ آمال و آرزوهایت زندگی کن
سعید سرش را بلند کرد و گفت تو مرا نفرین کرده ای آه و ناله های تو دامنگیر من شده است
از شنیدن حرفهایش خندیدم و گفتم من نفرینت نکردم اما خوب چوب خدا هم صدا ندارد تو دیگر به من محرم نیستی پس برو بگذار زندگیم را بکنم
ناگهان چیزی به ذهنم رسید و با تاسف گفتم نکند برای تخلیه خانه آمدی
سعید سرش را بلند کرد و گفت :نه...نه احساس دلتنگی مرا به اینجا کشاند میترا ؟ من از زندگیم راضی نیستم من سارا را به خاطر ثروتش خواستم اما حالا متوجه شده ام آدم باید باعشق و علاقه زندگی کند. حتی اگر شکم خالی سر بر بالش بگذارد.
با تمسخر نگاهش کردم. از حرف های سعید حیت کرده و گفتم:
-خوب است... حرف های قشنگی می زنی. پس معنی دوست داشتن را فهمیدی! اما متاسفانه خیلی دیر متوجه شدی. تو تا وارد محیط بزرگ شدی اصالت خود را از دست دادی. فکر کردی تو هم بهزاد هستی. تو سارا را با من مقایسه کردی. سیاهی و سفیدی را کنار هم گذاشتی. آقا سعید! من با سارا خیلی فرق دارم. من... من اگر با تو زندگی می کردم به...
از گفتن این حرف صورتم گل انداخت و سرم را به زیر انداختم. آرام گفتم:
-به خاطر وجود خودت بود. اما سارا تو را برای رسیدن به اهدافش می خواست.
نفسی تازه کردم و ادمه دادم:
-به هر حال تو با او زیر یک سقف زندگی می کنی. مار گزیده هم از ریسمان سیاه و سفید می ترسد. او قبلا یک بار مزه ی تلخ زندگی و جدایی را چشیده. خب گناهی هم ندارد. من و تو هم دیگر هیچ رابطه ای با هم نداریم. حالا هم که این حرف ها را به تو می زنم به چشم یک برادر و خواهر است. آقا سعید! زندگی پستی و بلندی زیاد دارد. نگران من هم نباش.
سعید زانوی غم در بغل گفت:
-آمدم تا با تو درددل کنم. اما تو درد دیگری بر دردهایم افزودی...
و آه سوزناکی از سینه برآورد. از شنیدن آهش قلبم از جا کنده شد. اما باید طوری رفتار می کردم تا برای همیشه ترکم کند. لبخندی زدم و گفتم:
-تو با چه کسی آمده ای درددل کنی؟ تو نمی توانستی مرا تحمل کنی. چه طور حالا غرورت اجازه می دهد بیایی با من درد دل کنی؟ سعید آقا سارا هم بنده خدا حق داشت. نمی توانست با وجود من با خیال راحت و آرامش کامل زندگی کند. من هم بودم نمی توانستم وجود هوو را تحمل کنم. او می خواست مرا از زندگی تو محو کند. خب موفق هم شد. وقتی صدای بچه ات گوشت را نوازش داد مرا برای همیشه فراموش می کنی. من از تو و سارا کوچک ترین ناراحتی به دل ندارم. نه نفرین کردم نه چیز دیگر. تنها خواسته ام سعادت هر دو نفر شماست.
سعید بلند شد. اشک در دیدگانش جمع شده بود. با التماس گفت:
-پس اجازه بده هر چند روز یک بار به دیدنت بیایم و با تو درددل کنم.
بر احساسم غلبه کردم و گفتم:
-متاسفم نمی شود. من قصد مسافرت دارم. می خواهم به شهر خودم برگردم.
سعید سر جای خود میخکوب شد و ناباورانه به من نگریست. خندیدم و گفتم:
-نترس! هرگز به آنها نخواهم گفت که به خواست تو طلاق گرفته ام. می گویم خواست خودم بوده.
به سمت در حرکت و آن را باز کردم. سعید نگاه پرتمنایش را به من انداخت و با سر افکنده بیرون رفت و آهسته در را بست.
به فکر فرو رفتم که دوباره صدای زنگ بلند شد. در را گشودم. سعید را در مقابل خود مشاهده کردم. نگاه غم بارم را به او انداختم و گفتم:
-خواهش می کنم...
سعید سرش را به زیر انداخت و گفت:
-آمده ام بگویم نمی خواهد بروی. من که قبلا گفتم این خانه و آنچه در آن است متعلق به توست. بهتر است همینجا زندگی کنی.
از لطف او تشکر کردم و گفتم:
-می خواهم به زیارت امام رضا بروم. بعد ببینم چه می شود. از لطف تو هم بی نهایت ممنونم.
سعید دردمندانه خداحافظی کرد و دور شد. در را بستم، آهی کشیدم و گفتم:
-افسوس که دیر متوجه شدی. آن زمان که به پایت افتادم، خواهش و تمنا کردم، اشک ریختم، مرا به طلاق وادار کردی، مگر من آن زن بذقیافه نبودم؟ امل و ساده نبودم؟ پس چرا به طرفم کشیده شدی؟
در دل به سارا احسنت گفتم. زیرا فرشته ی انتقام من شده بود. او انتقام تمام بدی ها و آزار و اذیت هایی را که سعید به من کرده بود می گرفت. آن تحقیر کردن ها، مسخره کردن ها، و دست انداختن ها، کتک ها و شکنجه ها، محروم کردن از مهر مادری، شاهد بودن مراسم ازدواج، اما در اعماق قلبم دلم برای سعید می سوخت. باعث بدبختی هایم بهزاد ناجوانمرد بود. او بود که وارد زندگی ما شد و همه چیز را به هم ریخت. نیرویی در وجودم مرا وادار کرد تا سر کمد لباس هایم بروم. با عجله لباس هایم را داخل چمدانم گذاشتم و خود را آماده کردم تا هر چه زودتر بروم. زیرا حس می کردم دوباره سعید بر خواهد گشت و من صبر و تحمل دیدن او را نداشتم. چادرم را سرم کردم، چمدان سنگین را برداشتم. نگاه گذرایی به خانه انداختم و تمام خاطرات بد و شیرین آن را در گنجینه ی دلم به خاک سپردم... در گوشه و کنار این خانه خاطرات زیادی نقش بسته بود. آهی کشیدم و از اتاق خارج شدم. و کفش های کهنه ام را پوشیدم. دلم نمی آمد بروم اما باید می رفتم. وگرنه با روحیه ی سعید دچار مشکل احساسی و عاطفی می شدم . آهی از سینه برآوردم و در را باز کردم و آرام به هم زدم. آرام و آهسته قدم برمی داشتم. زیاد عجله نداشتم. دو سه بار قصد کردم را آمده را بازگردم اما هر بار موضوع طلاق قلب مرا آتش می زد. دیگر چیزی نداشتم که به خاطر آن نگران شدم. رسما از سعید جدا شده بودم. با وضعیت من امیدی برای برگشت نبود. در ضمن سارا چون یک زندانبان، مراقب اعمال و رفتار سعید بود پس امیدی نداشتم تا دلم را به ان خوش کنم و به آن خانه برگردم. ماندن من در آن خانه باعث دردسر و مشکلات زیادی می شد پس باید می رفتم. ماشینی را کرایه کردم و گفتم:
-آقا مرا به ترمینال جنوب برسانید.
راننده نگاهی به من کرد و گفت:
-دربست خانم! چون مسافر نیست.
با خونسردی گفتم:
-بله آقا!
سوار شدم و ماشین قراضه غرشی کرد و تن به جاده سپرد.
برای خود بلیطی به مقصد مشهد فراهم کردم. و روی صندلی نشستم. بعد از کمی انتظار اتوبوس تکمیل شد. راننده پا روی پدال گذاشت و راه مشهد را در پیش گرفت. نمی دانم چطور این مسافت طولانی طی شد. زمانی به خود آمدم که خود را جلوی در ورودی حرم دیدم. با دیدن بارگاه مقدس امام قلبم سرشار از عشق و هیجان شد. دوست داشتم بال در می آوردم و دور تا دور بارگاه ملکوتی پرواز می کردم. چه قدر شلوغ و پر سر و صدا بود. از همه قشر آدم، سفید، سیاه، زرد، کرد، لر، فارس، همه و همه به پابوس امام می رفتند. ذوق و شوقی عجیب تمام وجودم را در بر گرفت.
اشک ریزان و با دلی پر از اندوه، با شانه های پر از غصه، قلبی شکسته و آکنده از درد، و سینه ای مملو از درد و رنج سلام دادم و با پایی سنگین حرکت کردم. نگاهم فقط به سمت بارگاه طلایی امام بود. وارد محوطه شدم. مردان و زنانی را دیدم که با هیجان خاصی برای کبوتران دانه می ریختند. بعضی ها هم چه عاشقانه وضو می گرفتند تا سر سجده به درگاه خداوند فرود آورند. شور و نشاط عجیبی داشتم. نمی دانستم از کدام در باید وارد شوم. با دیدن تابلوی ورود خانم ها کفش هایم را تحویل کفشداری دادم و از ازدحام جمعیت حیران شدم. غمی بس بزرگ بر دلم چنگ انداخت. زیرا جا برای نفس کشیدن هم کم بود، چه برسد به این که بروم و زیارت کنم. از همان جا صحن امام را دیدم. با دیدن صحن انگار تمام دنیا را به من بخشیدند و اشکم جاری شد. چقدر زنان تقلا و تلاش می کردن تا دستشان به ضریح برسد. آهی کشیدم. زنی را دیدم که به ضریح اویزان شده بود و آن را بوسه باران می کرد. به او غبطه خوردم. کاش من جای او بودم. شوری اشک را حس کردم. ناگهان دستی روی شانه ام حس کردم. برگشتم و زن جوانی را مشاهده کردم. نگاه حسرت بارم را در دیدگان نافذ او ثابت نگه داشتم. لبخندی به رویم زد و گفت:
-از هر جا سلام بدهی اقا قبول می کنه.
با دست اشاره به زنانی کرد که از سر و کول هم بالا می رفتند و باعث ازار یکدیگر می شدند. گفت:
-فکر می کنی آنها زیارتشان مورد قبول است؟ نه نیست. آقا راضی نیست زائرانش مورد اذیت و آزار قرار بگیرند. از همین جا هر خواسته ای داری با آقا در میان بگذار و یقین بدان که آقا حواسش به همه هست.
سپس از من دور شد و به سمت گروهی از زنان رفت که باعث آزار و اذیت مردم می شدند. فشار می دادند و می خواستند به این شکل جلو بروند.

ادامه دارد...