داستان کوتاه و رمان

رمان قلب شیشه ای قسمت های 30 و 29 و 28
نویسنده : علی محمدی - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت های 30 و 29 و 28

صورت نورانی او قلب مرا لرزاند. ضربه ای آرام به آنها وارد می کرد و با لحن مهربانی می خواست که این عمل را تکرار نکنن.
گفتم: 


خوش به حالت که خدمتگزار آقا هستی.
قرآنی را برداشتم، بوسیدم و شروع به خواندن کردم تا قلب و روحم ارام گیرد. قرآن را بستم و به اطراف نگریستم. نگاه های التماس آمیز، حنده های آمیخته به اشک ها ی پاک و روان، شنیدن درد دل ها و غصه، خواستن حاجت، شفا دادن مریض ها، برطرف کردن گره های زندگی، قلبم را در هم شکست. در دل گفتم:
« پس من تنها نیستم. همه غصه دارند، همه حاجت دارند.»
بلند شدم، عزم کردم هر طور شده بروم و زیارت کنم. به در چوبی رسیدم و پا به محوطه ضریح گذاشتم، اما ازدحام جمعیت مرا به عقب راند. طوری که تعادل خود را از دست دادم. سردی کف حرم را حس کردم. بلند شدم و خود را از آن جا دور کردم. اشکم جاری شد. شاید امام نمی خواست مرا بپذیرد. گوشه ای نشستم و گریه کردم. چند شبی سپری شد، اما من موفق به زیارت نشدم. دل حسرت بارم دیگر داشت تکه تکه می شد. آهی کشیدم و گفتم:
ـ قربان غریبی ات اقا جان! ن هم غریبم. آمده بودم با تو درد دل کنم، با تو حرف بزنم. از غصه ها و از بلاهایی که سرم آمده، از خوار و حقیر شدن ها؛ بگویم. مثل این که تو دوت نداری به درد دل من گوش کنی. آقا جان! من فردا از پیش تو می روم. من لیاقت ندارم به زیارت شما بیایم. آقا جان! به خدا دلم خیلی پر است. خیلی تنگ است. آقا جان به خدا سنگ صبوری جز شما ندارم. حاجتی ندارم، خواسته ای از شما ندارم. قول می دهم فقط درد دل کنم. آقا جان....
به هق هق افتادم. دختر جئانی که کمی از من فاصله داشت؛ مرا از اول زیر نظر گرفته بود. نگاه از من برنمی داشت، بلند شد و نزد من آمد. کنار من نشست. دستم را فشرد و گفت:
ـ چیه؟ حاجت داری؟ نمی توانی بروی زیارت کنی؟
با سر گفته او را تصدیق کردم، دست مرا گرفت و بلند کرد و گفت:
ـ من مریم هستم. با کاروان از شیراز به این جا آمده ام. تا چند روز دیگر هم این جا هستیم. غصه نخور من خودم می برمت.
لبخندی زدم و گفتم:
ـ نه، ممکن نیست. زیر فشار اذیت می شوی.
تبسمی کرد و گفت:
ـ هر وقت آقا بطلبد این حرف ها دیگر جایز نیست. حالا هم آقا تو رو طلبیده. من تو را کمک می کنم. نگران نباش.
فشاری به دستش وارد کردم و گفتم:
ـ شاید تو را خدا فرستاده. می دانی من الان نزدیک یک هفته است این جا هستم، ولی عجز هستم. شاید خود آقا تو را سراغ من آورده.
مریم لبخندی زد و گفت:
ـ خوب حاضری؟
با ذوق و شوق گفتم:
ـ آره.
در حالی که به طرف ضریح حرکت می کردیم، گفت:
ـ اسمت چیه؟
ـ میترا.
و فشار جمعیت ما را به جلو کشاند. بدون آزار و فشار به جلو رانده شدیم. طوری که خودم را در برابر ضریح دیدم. از خوشحالی می خواستم بال در بیاورم. در میان حنده و گریه رو به مریم کردم و گفتم:
ـ رسیدم ببین! ضریح را لمس کردم.
و دست به ضریح کشیدم. مریم که از کار خودش اجساس رضایت می کرد گفت:
ـ تا هر موقع که دوست داری زیارت کن، من هم مراقب تو هستم. با خیال راحت درد دل کن.
با نگاهم از او تشکر کردم و سرم رابه میله های ضریح چسباندم و گفتم:
ـ سلام آقا حان! بالاخره به پابوست آمدم. بالاخره زیارتت کردم. حسرت به دل نماندم. آقا جان! من فردا می روم خرم آباد. آخر دیگر امید و سرپناهی ندارم. آقا جان! سعید از من جدا شده. او زن گرفته و مرا تنها و بی کس رها کرده. آقا جان! حالا با این بدبختی چه کار کنم؟ کاری کن مهر من به دل پدر بیفتد. دست از لج بازی و کینه توزی بردارد. خودت می دانی که چه عیبی دارم. من دیگر بچه دار نمی شوم، پس از آن جا هم نرانم، چون جایی را ندارم. یا امام رضا! یا غریب الغربا یا ضامن آهو! به غریبی ام رحم کن. یا امام رضا! پدرم را سر عقل بیاور تا مرا از خود نراند. حیلی خوار شدم، خیلی از این و آن حرف شنیدم. آقا جان! امیدم به تو است، پس ناامیدم نکن.
حس کردم از پشت لباسم را می کشند. برگشتم، پیرزنی را دیدم که با لهجه شمالی گفت:
ـ تو را به خدا خانم جان! تصدقت؛ کمکم کن جلو بیایم. من برای اولین بار است به پابوس امام می آیم.
از این حرفش آهی کشیدم و دستش را محکم گرفتم و او را به جلو کشیدم. قربان صدقه ام رفت. لبخندی زدم و گفتم:
ـ مادر جان من را هم دعا کن.
پیرزن در ان فشار و ازدحام جمهیت مرا در آغوش گرفت و گفت:
ـ پیر شوی دخترم، آرزو به دل نماندم؛ محتاج دعایم.
بوسه ای بر گونه اش نواختم و به دنبال مریم گشتم. در زیر فشار، نفس کشیدن برایم دشوار بود. کمی به جلو رانده می شدم . به سرعت به عقب. با دیدن مریم قوت قلبی گرفتم. او با مشاهده من لبخندی زد و جلو امد. دستش را به سمت من دراز کرد. با هزار مکافات دستم را به جلو کشاندم. دستم را گرفت و مرا از میان جمعیت بالا کشید. عرق شدیدی سر و صورتم را در بر گرفته بود. چند نفس پی در پی کشیدم، خندیدم و گفتم:
ـ مریم جان! چه خبر است. این همه حاجت دارن؟ در زیر فشار خفه می شوند.
مریم آهی کشید و گفت:
ـ مردن در چنین جایی سعادت می خواهد.
به خلوت پناه بردم. مریم با زبان شیرین شیرازی گفت که دانشجو است و از طرف دانشگاه به زیارت آمده. من هم به دروغ گفتم که با همسرم آمده ام.
از او قدردانی کردم و گونه اش را بوسیدم و گفتم:
ـ خوب من باید بروم. همسرم بیرون منتظرم است.
مریم لبخندی زد و گفت:
ـ به سلامت؛ امیدوارم خوشبخت شوی.
در دل گفتم؛ « من بدبخت عالمم.»
از خودم بدم آمد، زیرا به مریم پاک و ساده دروغ گفتم. به محوطه حیاط آمدم در سرما کسانی را دیدم که دخیل بسته اند. آهی کشیدم و گفتم:
ـ آقا جان! حاجت تمام این بنده های خدا را برآورده کن. آنها تنها امیدشان تو هستی.
با آه و حسرت به ایوان طلا نگریستمو گفتم:
ـ خدا یا می شود دوباره به پابوس امام بیایم؟
چشم هایم را بستم تا ضریح اما را در یاد و خاطره ام زنده نگه دارم.
به سمت مسافرخانه حرکت کردم. باید وسایلم را جمع می کردم. و راهی خرم آباد می شدم، اما قلبا راضی به این کار نبودم. دوست داشتم برای همیشه همان جا بمانم و خدمتگذار امام شوم، اما خوب می دانستم که آقا به کسی مثل من نیاز ندارد، یعنی که مرا به کنیزی خود هم قبول ندارد، زیرا من یک فرد گناهکار بودم.
سر به بالش گذاشتم، اما خواب از من گریخته بود. بلند شدم، پنجره را گشودم. باد پاییزی مرا لرزاند. به شب خیره شدم، دلم گرفت. چه قدر شب خلوت و غمگین بود. حتما دل شب هم از دست آدم ها رنجیده و شکسته بود. احساس سرما کردم. پنجره را بستم و به رختخواب پناه بردم. چند دقیقه بعد چشم هایم روی هم افتادند و دیگر چیزی نفهمیدم.
با صدای فحش و ناسزا پلک هایم را از هم گشودم و متعجب گوش سپردم. متوجه شدم مشاجره دو مرد است. از روی تختخواب با بی میلی بلند شدم کنار
پنجره رفتم نیازی به گشودن پنجره نبود زیرا انقدر صدایشان زیاد بود که خوب میتوانستم بفهمم که سر چه چیزی دعوا میکنند
مرد اولی که شکم برامده ای داشت سر ان یکی که نحیف تر بود فریباد میزد:
-مرد جسابی من به ایمد تو این همه جنس رو خریدم حالا میگویی جا نداری؟من چه خاکی بر سرم بریزم؟
مرد نحیف تر گفت:
-من چاکترم ولی نه با این همه جنس که خریدی پس جواب مسافر های دیگر را چه بدهم خوب ان ها هم بار دارند هواپیما که نیست اتوبوس ااست
از پنجره دور شدم میلی به شننیدن حرفهای انها نداشتم صورتم را شسنم و لباس پوشیدم چمدانم را برداشتم و از اتاق خارج شدم و از پله ها پایین رفتم صاحب مسافرخانه صبحانه میخورد با مشاهده من لقمه ای را که میخواست به دهان ببرد داخل سینی گذاشت و گفت:
-خانم میخواهید بروید؟صبحانه نخورده؟
از لطف او تشکر کردم و گفتم:
-خیلی ممنون میلی ندارم تسویه حساب کردم و به قصد ترمینال اتومبیلی کرایه نمودم


زمانی که اتوبوس به قصد خرم اباد حرکت کرد غمی بس بزرگ قلبم را فشرد نمیدانستم به انها چه بگویم و چه طور در مقابل پرسش های انها مقاومت کنم با چه رویی بگویم من شکست خورده همان شیدایی بیقرارم ؟چه طور به چشمان انها بنگرم و بگویم به انها پناه اورده ام صورتم را در میان دستانم مخفی کردم فکر کردن به انها مرا دیوانه میکرد وای به این که به حقیقت بپیوندد
خدا خدا میکردم هرگز به شهر نرسک تصادفی یا اتفاقی رخ بدهد اما این خیالی بیش نبود سعی کردم بخوابم اما تمام اتفاقات گذشته چون پرده ی سینما از جلوی دیدگانم گذشت فکر کردن به انها باعث ازار روح و قلبم شد قفسه سینه ام بالا و پایین میرفت عرق سردی روی پیشانی ام نشست از خود پرسیدم"به انها بگویم به خاطر چه امده ام؟میگویم امده ام سر بزنم سر زدن یک هفته یک ماه است برای همیشه که نمیشود بگویم طلاق گرفته ام نه ...نه حتما مرا میکشند چیزی مثل برق از ذهنم گذشت و ان هم دید مردم شهرمبود
با عجله اتوموبیلی کرایه کردم و ادرس خانه پدر را به راننده گفتم او هم اطاعت کرد و پا را روی پدال گاز فشرد زمانی که از خیابان ها میگذشت هیجان خاصی تمام وجودم را در بر گرفت با چه ذوق و شوقی مغازه ها ادمها خیابان ها مینگریستم با مشاهده انها تمام گذشته و خاطرات کودکی ام برایم زنده شد از مقابل مغازه اقا حشمت گذشتیم او را دیدم که با چه سر سختی به اهنی ضربه وارد میکرد
قیافه ی سعید برای یک لحظه جلوی چشمم مجسم شد لبخند تلخی زدم سرانجام مقابل همان خانه همیشگی که در سفید رنگ داشت توقف کردیم کرایه ام را پرداخت کردم و نگاهی به خانه انداختم و در دل گفتم:"هرچه بادا باد از اوارگی بهتر است"
لحظه ای بعد صدای مادر قلبم را لرزاند:
-کیه؟؟امدم
چمدانم را روی زمین قرار دادم با خود کلنجار میرفتم که چه بگویم و علت امدنم چه باشد که باز شدن در افکار مرا در هم ریخت مادر چه قدر شکسته و رنجور شده بود با دیدن من دستها و لبهایش شروع به لرزیدن کردند من هم سر جای خود میخکوب شده بودم اشکی از چشمان مادر روی گونه چروک خورده اش غلطید با دیدن اشک او بغضم ترکید و خود را در اغوشش انداختم مادر مرا نوازش کرد و بوسید من به اغوش او پناه بردم و خرفهایم را با زبان بی ربانی در سینه او گنجاندم صدای مهدی را شنیدم که گفت:
-مادر!مادرجان کی بود؟
داخل سرک کشیدم و مهدی را دیدم که از پله ها سرازیر شده بود و به سوی ما میامد از اغوش مادر بیرون امدم مهدی با دیدن من سر جای خود خشکش زد لبخندی به او زدم و دوان دوان خود را به او رساندم و او را که مات و مبهوت مرا نظاره میکرد در اغوش فشردم مهدی که تازه به خود امده بود فریادی از خوشحالی زد و صورت نتراشید و براقش را به گونه های مکن سایید او را غرق در بوسه کردم و دستی بر سر تراشیده و براقش کشیدم مهدی چنان مرا در اغوش فشرد که استخوان هایم درد گرفتند با ناراحتی گفتم:
-اخ!استخوان هایم را خرد کردی
مهدی لبخندی زد و گفت:
-بهتر تا تو باشی بیخبر نگذاری بروی مشهد
با شنیدن این حرف تمام بدنم سرد شد از اغوش مهدی بیرون امدم و متعجب به او نگاه کردم و گفتم:
-چه گفتی؟مشهد؟تو از کجا میدانی؟
مهدی لبخندی زد و گفت:
-خانم حالا بیا تو خستگی در کن عرق تنت خشک شود عجله نکن
مادر که به قد و بالا ی من مینگریست دست به گردن من انداخت و مرا نوازش کرد و با دلسوزی و نگرانی گفت:
-دخترم باور کن شب و روز از خورد و خوراک افتاده ام تمام فکرم تو بودی فکر نکردی مادری داری...مادر دل سوخته و سیه روز؟
گریه امانش نداد و سر روی شانه من گذاشت با صدای گریه مادر قلبم در هم شکست و بغض راه گلویم را گرفت اصلا از حرف های مادر و مهدی سر در نمیاوردم شده بود برایم یک معمای حل نشدنی دستی روی سر مادر کشیدم با بیقراری مادر غم خود را از یاد بردم گفتم:
-مادرجان!چه شده؟چه اتفاقی افتاده؟پدر محمود و منیر همه حالشان خوب است؟نکند برای سیما و حامد اتفاقی افتاده؟
-نه دخترم نه عزیزم همه حالشان خوب است منیر هم پسری به دنیا اورده نگرانی من از بابت توست چقدر باید غصه ی تو را بخورم؟به خدا قسم دیگر دارم میمیرم ان دفعه که بدون خبر رفتی و پشت سرتت را هم نگاه نکردی این هم از این بار که خانه و زندگی ات را ول کردی و به مشهد رفتی
به مهدی خیره شدم و به او اشاره کردم و گفتم:
-چه شده؟
مهدی به مست مادر امد زیر بغلش را گرفت و با مهربانی گفت:
-مادر جان بس است برای قلبت ضرر دارد
با شنیدن این حرف احساس کردم قلبم از کار افتاد در حالی که مادر و مهدی به خانه میرفتند در دل گفتم:
((خدایا اینها از کجا میدانند که من مشهد بوده ام ر ثانی مگر مادر چه بلایی سرش امده که دچار بیماری قلبی شده؟نکند اتفاق بدی رخ داده یا یکی از افراد خانواده دچار مشکل شده است؟!))
چمدانم را برداشتم از زندگی چند ساله ام همین چمدان را همراه داشتم.
پشت سر مادر و مهدی داخل شدم.خانه را در همان وضعیت چند سال پیش دیدم به اتاق خود پناه بردم.هیچ چیز دست نخورده بود دست مثل آن روزها.روزهای خوب و خوش مجردی.در و دیوار اتاقم را با حسرت نگاه میکردم.تمام شیطنت ها لجبازی ها و عصبانیتها در ذهنم زنده شد.دستی رو کتابهایم کشیدم غباری از خاک روی آنها را گرفته بود.کتاب شعرم را از هم گشودم و میخواستم بخوانم که مادر وارد شد.با دیدن او لبخند زدم.کتابم را کنار گذاشتم و کنار مادر رفتم.دستم را در دست گرفت.بیشتر مایل بودم در سیمای او بنگرم تا با او حرف بزنم.مادر با مهربانی گفت:چیه دخترم؟چرا زل زدی بمن؟
لبخندی زدم و گفتم:میدانی مادر چقدر دلم برایتان تنگ شده بود؟باور کنید دلم یه ذره شده بود.
آهی کشیدم و ادامه دادم:مادر فکر نمیکردم زندگی چنین شود.من از زندگی توقع دیگری داشتم فکر میکردم خوشبخت ترین انسان روی زمین هستم.
مادر نگاه از من برنمیداشت گونه ام را نوازش کرد و گفت:از زندگی ات بگو از سعید تعریف کن چه خبر مادر؟
انتظار چنین سوالی را از مادر داشتم.آب دهانم را به سختی قورت دادم سینه ام را صاف کردم و قیافه متظاهری بخود گرفتم اما به چشمهای مادر نگاه نمیکردم:خوب است مادر راضی ام سعید هم مرد خوب و مهربانی است.شکر!
مادر سری از تاسف تکان داد و اشک در چشمانش جمع شد.لبخندی از رضایت زدم و تصور کردم بخاطر خوشبختی من چنین حالتی به او دست داده است.مادر سرم را بلند کرد و به دیدگان غمزده من خیره شد و گفت:چرا دروغ میگویی؟منکه همه چیز را میدانم.تو از او جدا شده ای درست است؟
با شنیدن این حرف تا بناگوش سرخ شدم و قلبم از تپش ایستاد.ترس تمام وجودم را در برگرفت و با چشمانی گرد و دهانی باز به مادر نگریستم و گفتم:مادر...مادر جان شما که...
در اتاق باز شد.مهدی که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید رو به مادر کرد و گفت:پدر آمد!خدا به فریادمان برسد.
از اسم پدر دستهایم شروع به لرزیدن کردند.این لرزش از دیدن مادر پنهان نماند.دستی روی سرم کشید و گفت:نترس دخترم منکه نمرده ام.
بلند شد و با وحشت اتاق را ترک کرد.مهدی کنارم نشست و گفت:خوب خواهر ما چطور است؟
کمی در تخت جابجا شدم و گفتم:خوب سربازی خوش گذشت چقدر مونده تا تمام شود؟
مهدی لبخندزنان گفت:چند ماه دیگر تمام میشود بعد باید برویم خواستگاری.
و هر دو خندیدیم.مهدی دست مرا گرفت و گفت:پاشو برویم.پدر اگر الان تو را ببیند به دیدنت عادت میکند.
دست او را کشیدم و گفتم:مهدی شما اینها را از کجا میدانید؟
مهدی دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:باشد برای بعد با وجود پدر فعلا معذورم پاشو بیا یه سلام و علیکی بکن شاید کدورتها برطرف شده باشد.
با ترس و وحشت به مهدی نگریستم.با نگهاش دلداری ام داد.از مهربانی او قوت قلب گرفتم.
دلم برای پدر بینهایت تنگ شده بود.بعد از فوت مادر سعید دیگر هرگز او را ندیده بودم.قیافه اش برایم گنگ و محو شده بود.مانده بودم که پدر هرگز مرا میبخشد یا نه؟آیا او همه چیز را میدانست؟خدایا!یاری ام کن.
با اصرار مهدی به اتاق پذیرایی رفتم.پدر روزنامه ای را جلوی خودش گرفته بود و غرق مطالغه بود بخود فشار آوردم تا سلام کنم.انگار صدا در گلویم خفه شده بود.قدرت حرف زدن نداشتم.نگاه التماس آمیزی به مهدی کردم.مهدی مرا به آرامش دعوت کرد.مهدی سرفه ای کرد و با صدای سرفه او پدر چشم از روزنامه برداشت سرش را پایین انداخت و دوباره عینکش را به چشم زد.نگاه گذرایی بمن و نگاهی به مادر و مهدی کرد و با بیتفاوتی گفت:این اینجا چه میخواهد؟بگو از خانه من بیرون برود.
از این سردی اشکم جاری شد.بعد از چند سال دوری پدر با من چنین رفتاری میکرد.دلم شکست.غرور بر باد رفته ام به کلی ته نشین شد.احساس حقارت و پستی کردم.با پاهای لرزان و سست جلو رفت.خودم را به پدر رساندم و به پای او افتادم.در میان گریه و التماس و خواهش از پدر خواستم مرا ببخشد اما اشکها و خواهشهای من تاثیری در رفتار سرد پدر نداشت.شده بود مثل یک تکه سنگ عاری از مهر و عاطفه پدری مادر گریه کنان مداخله کرد و گفت:ای مرد!سزاوار نیست بعد از اینهمه بلا و آوارگی با او چنین رفتاری کنی.تو هم مقصر هستی تو هم گناهکاری او بما پناه آورده.دست از این اعمالت بردار نگاهش کن...جز پوست و استخوان چیزی از او نمانده رحم به جوانی اش کن به اندازه کافی زجر و بدبختی کشیده تو دیگر دردی به روی دردهایش اضافه نکن مرد!هر چه باشد او فرزند توست از سر راه که او را نیاورده ای.
پدر آهی کشید و نگاهی به مادر کرد سپس بلند شد و گفت:او دیگر دختر من نیست.این را چند سال پیش گفتم.تو هم اینقدر ابغوره نگیر!بس است!به خودت نگاه کن مثل یک پیرزن 70 ساله شده ای.
مادر گریان به سر و صورتش زد و گفت:مقصر تو هستی.همه با عشق و عاشقی ازدواج میکنند.اصل هر زندگی با علاقه و محبت است.تو برای خود این موضوع را مثل یک بت کرده ای مرد!به خدا چوبش را میخوری اینکار را نکن.
به مادر اشاره کردم و گفتم:بس است فایده ای ندارد.پدر هنوز مرا نبخشیده.تو هم مادرجان اینقدر خودت را زجر نده.
پدر نگاه تندی به افکند و با طعنه گفت:این عشق و علاقه است؟خوب آبروی من را ریختی دستت درد نکند خوب گلی به سرت زدی دیگر رویم نمیشود در چشم مردم نگاه کنم.شده ام گاو پیشانی سفید.از این به بعد بدتر هم میشود.خدای بزرگ!من به جز عبادت و اطاعت کاری انجام نداده ام که مرتکب چنین سرنوشتی آنهم از طرف دخترم باشم.
رو به مادر کرد و گفت:من از اول از او بدم می آمد.از اولش هم چشم سفید و لجباز بود.دیدی خانم با چه عزت و ابرویی زندگی میکردم اما حالا سرم را از شرم پایین می اندازم.ای کاش از همان بدو تولد او را خفه میکردم و نمیگذاشتم کارش به عشق و عاشقی بکشد دختر بی چشم و رو!تو با چه رویی به این خانه برگشتی؟ببین!نه حالی برای مادرت مانده و نه برای من...برو...برو...دست مثل گذشته ات که رفتی.حالا هم برو چرا برگشتی؟برگشتی تا من و مادرت را بیشتر زجر بدهی و شاید آب شدن وجودمان باشی؟
نفسی تازه کرد عینکش را بالا برد لبش را خیس کرد و ادامه داد:تو مایه ننگ هستی لکه ننگ هم جز با مرگ پاک نمیشود.اگر منتظر مرگ من و مادرت هستی کور خوانده ای کسی که باید بمیرد تو هستی.حالا هم از جلوی چشمانم دور شو و سعی کن چشمم هرگز به قیافه نکبت بارت نیفتد.دختره ول بی ابرو.واقعا من از اینهمه گستاخی حیران مانده ام.
من در سکوت میگریستم.مادر نیز با لبه روسری اش اشکهایش را پاک میکرد.نگاهی به مهدی کردم.او هم غرق در افکار خویش بود.باید از آنجا میرفتم نبود من بهتر از بودنم بود.به اتاق آمدم چمدانم را برداشتم و از مادر خداحافظی کردم.مادر متعجب فریاد زد:مهدی!مهدی!میترا رفت.بلند شو جلوی او را بگیر نگذار برود.
از پله ها سرازیر شدم و وارد محوطه شدم که مهدی جلوی من ایستاد و راهم را سد کرد.با غضب گفتم:از جلوی من برو کنار.میخواهم بروم تا شما در آسایش باشید.برو کنارمهدی.

می خواستم مهدی را از جلوی خود کنار بکشم ، اما قدرتم خیلی کم بود. مهدی فقط تکانی خورد. چمدانم را به زور گرفت و گفت :
- بیا تو ، این کار را نکن ، از این بدتر می شود.
با گریه و التماس گفتم :
- تو رو خدا بگذار بروم...
مهدی در حالی که آهی از سینه می فرستاد گفت :
- میترا جان ! گوش به حرف های پدر نده ، کجا می خواهی بروی؟ کجا را دار؟
به هق هق افتادم :
- بگذار گورم را گم کنم. بروم خودم را نابود کنم. تا همه شما راحت شوید. پدر با مردن من جشن می گیرد.
مهدی لبخند گرمی زد و گفت :
- این حرف را نزن. تو که اخلاقش را می دانی. برگرد ، برگرد برو استراحت کن تازه از راه رسیده ای.
با سماجت پمدانم را از مهدی گرفتم و گفتم :
- اجازه بده لا اقل چند روزی خانه منیر بمانم. تو را به خدا جلویم را نگیرید من طاقت این سنگذلی را ندارم.
مهدی سرش را پایین انداخت و گفت :
- قول می دهم همه چیز تمام شود. اگر می خواهی خانه منیر بروی برو ، اما حالا نه ، استراحت کن بعد.
اشک هایم را با پشت دست پاک کردم . بینی ام را بالا کشیدم و گفتم :
- ممنون استراحت خوبی کردم ، خیلی خوب ، بگذار بروم تو را به خدا ، جان مادر ، می خواهم فرزند منیر را ببینم. بگذار بروم.
با التماس و خواهش نگاهش کردم. مهدی سرش را از روی تأسف تکان داد و گفت :
- باشه ! پس بگذار تو را تا خانه منیر همراهی کنم. فقط اجازه بده به مادر بگویم بعد برویم.
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و منتظر مهدی ماندم. حوض آب ، اما بدون آب و پر از گل های زرد و خشک درختان ، روحم را آزرد. او هم قلبش مثل قلب من سیاه و کدر شده بود.
با مهدی راهی خانه منیر شدیم. در مسیر از مهدی خواستم تا حقیقت را برایم بازگو کند ، که آنها از کجا می دانستند که من چند روزی در مشهد بوده ام؟ از همه مهم تر مادر از کجا می دانست من و سعید از هم جدا شده ایم؟ مهدی سری از روی تأسف تکان داد و گفت :
- همه چیز را برایت می گویم.
به سینه اش زد و گفت :
- در این سینه خیلی چیزها انباشته شده . باور کن من و مادر روزهای سختی را پشت سر گذاشتیم . با فکر و خیال سر به بالش می گذاشتیم با آه و اشک صبح ها چشم باز می کردیم. آه میترا ! تو با خود چه کردی؟ من که اصلا باورم نمی شود تو همان میترای یک دنده و لجباز باشی ، تویی که همیشه سعی می کردی حرف ، حرف تو و خوسته ؛ خواسته خودت باشد . چه طور این بازی تلخ و شوم را شروع کردی؟
از حرف های مهدی سر در نمی آوردم . تمام وجودم را شک و تردید فرا گرفته بود. در دل گفتم :
(( نکند نزد سعید رفته اند و او به آنها گفته ؟...نه...نه..آنها اصلا آدرس خانه مان را بلد نبودند. تازه سعید هم در خانه ای که پدر سارا برای او خریده بود ؛ زندگی می کرد پس...پس از کجا فهمیده اند؟
مهدی چه چیزهایی را می خواست به من بگوید ؟ چرا سینه اش باید پر از رمز و راز بود؟
نکند...نکند در مورد من باشد؟ ولی نه...مهدی خدمت سربازی انجام می داد. حالا هم در مرخصی به سر می برد.
مادر...مادر ...مادر هم این حوصله را نداشت تا به تهران بیاید . پدر...که اصلا فکرش را نمی توانستم هم بکنم که به خاطر من خودش را به زحمت بیندازد.))
می خواستم از چهره اش جدس بزنم اما او خندان با من همگام بود و گاهی از گوشه کنار این شهر صحبت می کرد.
به سختی می شد به اعماق قلبش نفوذ کرد. مگر خودش سفره ی دلش را می کشود و می گفت که حقیقت از چه قرار است. پاهایم درد گرفتند اما دیگر راهی نمانده بود وارد کوچه شدیم. چند خانه را طی کردیم و جلوی خانه منیر ایستادیم. مهدی انگشت را روی زنگ فشرد. لبخندی رد و بدل کردیم. باز دوباره زنگ را فشرد بعد از مکث کوتاهی سیما در را باز کرد . سیما به محض دیدن من خودش را در آغوشم انداخت و محکم به من چسبید. باورم نمی شد این سیما باشد . چه قدر بزرگ شده بود؟ با صدای خنده و نشاط سیما منیر خودش را به در رساند.
رنگ پریده و نفس نفس زنان ، روبروی من قرار گرفت. صورتش که تا چند لحظه پیش هراسان می رسید حالا با لبخندی زیبا شده بود . او را که متعجب به من نگاه می کرد در آغوش گرفتم و با او گریستم. دوری و فراق از آنها چه دردناک بود.
منیر را غرق بوسه کردم. او هم مرا نوازش داد. پسربچه ای یک ساله که سعی می کرد از پله ها خود را به منیر برساند. نظرم را جلب کرد. از آغوش منیر جدا شدم و به سمت آن پسر بچه که سخت تلاش می کرد از پله ها پایین بیاید رفتم. خم شدم و او را بلند کردم و به چهره مظلوم و کوچک او خیره شدم.چقدر شبیه حامد بود. پسر با دیدن من متعجب نگاهم کرد. بعد زد زیر گریه. منیر خود را به من رساند، پسرش را در آغوش گرفت گفت :
- نه عزیزم! نه پسر گلم! گریه نکن. این خاله میترا ست.
سپس لبخندی زد و گفت :
- این پسرم سیناست.
از خوشحالی روی پا بند نبودم. منیر و سینا را در آغوش گرفتم و گفتم :
- پسر شیرینی داری منیر جان! خواهر عزیزم به تو تبریک می گویم تو خیلی خوشبخت و سعادتمند هستی.
و آهی کشیدم. منیر دست روی شانه ام گذاشت و گفت :
- خیلی دلم برایت تنگ شده میترا! تو که این قدر بی وفا نبودی. نگفتی خواهر داری؟ نه...
لبخندی زدم . نگاهی به سینا انداختم. او به محض دیدن من لبخند شیرین و با نمکی زد. دست نوازشی بر سرش کشیدم. مهدی اعتراض کرد و گفت :
- ای بابا من هم آدم هستم خواهر جان!
منیر که تازه متوجه مهدی شده بود خندید و گفت :
- تو هم که اینجایی! چه عجب آقا؟ راه گم کرده ای؟ تا کی مرخصی داری؟
مهدی نگاه گذرایی بر من انداخت و دستی روی سر سیما کشید و گفت :
- هستم ، تا یک هفته ی دیگر ، حالا اجازه بدهید داخل شوم؛ چون دارم از سرما یخ می زنم.
منیر با شرمندگی گفت :
- خوش آمدی ؛ خواهر جان! فدای قدمت! بفرمایید
و همگی داخل شدیم. بعد از پذیرایی گرم منیر رو به مهدی کردم و گفتم :
- من سر در نمی آورم.
منیر ابروها را گره کرد و گفت :
- چه شده؟ اتفاقی افتاده؟
لبخندی زدم گفتم :
- هیچ انگار همه از همه چیز خبر دارند. غیر از خود من. خوب مهدی جان!
بگو که صبر و طاقتم لبریز شده. دوست دارم همه چیز را واو به واو برایم تعریف کنی و چیزی از قلم نیندازی. خوب من سرتا پا گوشم.
مهدی آب دهانش را قورت داد و گفت :
- حالا که این قدر مایل به شنیدن هستی من حرفی ندارم خودت خواستی. پس نباید بعد از شنیدن حرف هایم سرزنشم کنی و از من دلگیر نشوی.
طاقتم تمام شد و گفتم :
- بگو جانم را به لبم رساندی. چرا این قدر این دست و آن دست می کنی؟
مهدی سرش را پایین انداخت . قدرت نگاه کردن به چشمان مرا نداشت. در حال یکه انگشتر عقیقش خود را دستش می چرخاند گفت :
بعد از رفتن ناگهانی تو مادر احساس دلتنگی و نگرانی میکرد و با چشمانی اشکبار خواست به خانه منیر بیایم و خبری از تو بگیرم اما وقتی منیر گفت خبری از تو ندارد آشوبی در دلم بر پا شد از منیر شنیدم که به خانه هاله رفته ای و سعید هم آنجاست به گفته خودت قرار شده بود سری به مادر بزنی اما نمیدانم به چه علتی نیآمدی به هر حال نگران تو شدیم به در خانه هاله رفتیم هاله با خونسردی گفت شما روز قبل به تهران بزگشته اید رفتن بی خبر تو احساس بدی به من داد قرار شد بیایم تهران و علت را از تو بپرسم اما به علت مشکلات خدمت سربازیم این سفر به تاخیر افتاد چشم مادر به در بود اما خبری از تو نیامد
بالاخره راهی تهران شدم اما آدرس و نشانی از تو نداشتم من و حامد به ناچار به منزل بهزاد رفتیم چون در تهران به آن بزرگی ما هم غریب بودیم آدرس بهزاد را با هزار مکافات پیدا کردم اما خانمش گفت به کارخانه رفته است آدرس کارخانه را گرفتیم و به آنجا رفتیم از شانس بد ما کارخانه را ترک کرده بود بعد از چند ساعت که برای من و حامد یک قرن گذشت بالاخره سر و کله بهزاد پیدا شد او با دیدن من و حامد جا خورد و سعی کرد به روی خود نیاورد طوری رفتار کرد که موتوجه من و حامد نشده است من که تمام حرکات بهزاد را میشناختم جلو رفتم و راه را بر او بستم و گفتم :سلام آقا بهزاد حالا خودت را به ندیدن میزنی ؟مثلا متوجه ما نشده ای ؟خیلی ممنون نظر لطفتان است
بهزاد که جا خورده بود به زور لبخندی زد و دست مرا فشرد و گفت :
به آقا بهزاد بزرگ شده ای هیکلی به هم زده ای شنیده بودم کشتیگیر شده ای باریک ا... خوب رشد کرده ای باور کن اصلا نشناختمت مردد مانده بودم که تو هستی یا نه خوب چه عجب سری به فقیر بیچاره ها زدی ؟یه نگاهی به حامد کرد و گفت :به به از دیدن شما هم بسیار خوشحال شدم آقا حامد این طرفها صفا آوردید چه شده اتفاقی افتاده ؟پدر و مادر ....نکند خدایی نکرده اتفاقی افتاده ؟
میان حرف بهزاد پریدم و گفتم :
نه آقا بهزاد هیچ اتفاقی نیافتاده نگران نباشید به منزل رفتیم خانمتان آدرس کار خانه را داد و گفت الان باید سر کار باشید بهزاد خندید و به شانه من زد و گفت :
خوب کاری کردید باور کن از دیدنت خوشحال شدم خوب آقا مهدی مادرتان حالش خوب است چه طور آدرس ما را پیدا کردید
در جواب به بهزاد گفتم آفا سعید آدرس منزلتان را به حامد داده بود که اگر کاری بود یا اتفاقی رخ داد شما را در جریان بگذارد
بهزار که از این عمل سعید اصلا خوشش نیامده بود به رووی خود نیاورد و سعی کرد ظاهر خود را حفظ کند و گفت :مهدی جان خودت میدانی که سعید احتیاج به کمک داشت من که غریبه نبودم ناسلامتی پسر دایی اش هستم گفتم اول زندگی زیر پر و بالش را بگیرم بار کن بیشتر به خاطر وجود همشیره تان بود از او تشکر کردم و گفتم :اجرش را از خدا میگیرید حالا هم مزاحمتان شده ایم چون نزدیک یک سال است از میترا خبر نداریم نگرانش شدم خواستم جویای احوال وا شوم ولی آدرس خانه اش را نداشتم میخواستم خواهش کنم آدرس خانه سعید را در اختیارمن بگذارید تا خبری از میترا بگیرم آخر خیلی نگرانش هستم بهزاد با شنیدن حرفهای من رنگ از صورتش پرید و خواست موضوع صحبت را عوض کند اما من نگذاشتم و گفتم آقا بهزاد مردانگی را تکمیل کنید و مرا از نگرانی درآورید
بهزاد لبخند متظاهرانه ای زد دستم را گرفت و وارد وحوطه کارخانه شد و گفت
حالا چه عجله ای داری ؟از سرما بدنت سرد شده بیا و یک چای داغ بخور بگذار خستگی از تنت بیرون برود آن وقت چاکرت هستم با هم میرویم دم خانه شان آقا حامد بفرمایید شرمندهام ای کاش در وضع بهتری همدیگر را ملاقات میکردیم تعریفتان را از سعید خیلی شنیده ام بفرمایید یک چای نا قابل را میل نمایید از طرز صحبت بهزاد گفتم چقدر با محبت و با مرام است
وارد دفتر کارش شدیم بعد از صرف چای سعی کرد فکر مرا به چیز دیگری مشغول کند اما من سریع متوجه شدم و گفتم
خواهش میکنم آقا بهزاد برگردیم سر موضوع اصلی شما آنقدر خوب و مهربان هستید که دلم نمی آید صحبت شما را قطع کنم اما متاسفانه دلم بد جوری آشفته است خواهش میکنم آدر سعید را بدهید تا بیش از این مزاحم شما نشویم شما هم کار دارید
بهزاد لبخندی زد و گفت
نه بابا این حرفها چیست که میزنی پس فامیلی به چه دردی میخورد باید به اطلاعتان برسانم که من هم از سعید کوچکترین اطلاعی ندارم زیرا به جای دیگری نقل مکان کرده دیر به کار خانه هم نمی آید و کاری برای خود دست و پا کرده من شرمنده شما و آقا حامد هستم از دروغ او عصبانی شدم بلند شدم و یقه او را چسبیدم و گفتم
بهزاد خان چرا دروغ میگویی ؟هر که شما را نشناسد من خوب میشناسم پس سعی نکنید اعصاب مرا به هم بریزید
حامد پادر میانی کرد و مرا کنار کشید و رو به بهزاد آرامتر گفت :
گوش کنید آقا بهزاد ما در این شهر غریب هستیم از گوشه و کنارش سر در نمی آوریم متاسفانه از سعید هم آدرسی نداریم تنها امیدمان همانطور که مهدی گفت شما هستید زیرا شما بهتر از من و مهدی میدانید سعید کجا منزل دارد اگر نمیخواهید آدرس منزل او را به ما بدهید خوب آدرس محل کارش را به ما بدهید باز هم اگر ناراضی هستید ما آدرس هتلی که در آن اقامت داریم را به شما میدهیم لطف کنید آدرس ما را به سعید بدهید تا نزد ما بیاید حامد آدرس هتل را نوشت و به بهزاد داد من چون خرسی تیر خورده به او نگاه میکردم سه روز گذشت اما خبری از بهزاد نشد به حامد گفتم :
حامد بهزاد آدرس هتل را به سعید نداده اصلا شاید آمدن ما را به او اطلاع نداده
حامد هم به این نتیجه رسید که دوباره به کارخانه برویم و بهزاد را در انجا ببینیم او میخواست هر طور شده ما را دست به سر کند تا اینکه اعصابم به هم ریخت و مشت محکمی به چانه اش زدم او حساب کار خودش را کرد و آماده شد تا ما را نزد سعید ببرد بالاخره رفتیم بهزاد ما را به یک مغازه فرش فروشی معرفی کرد و از داخل شدن به آنجا خود داری کرد ما سعید را در آنجا دیدیم آمدن یا نیامدن بهزاد فرقی نمیکرد با حامد قدم به مغازه گذاشتیم سعید که تلفنی با کسی صحبت میکرد از دیدن ما غافلگیر شد طوری که گوشی تلفن از دستش افتاد از برخورد سعید من و حامد این نوید را به خود دادیم که از خوشحالی ورود ما این حالت به او دست داده بعد از مدتی سعید به حاالت اولیه برگشت من و حامد را در آغوش گرفت و به ما خوش آمد گفت نمیدانم آیا از دیدن سعید خوشحال شدم یا نه اول خاموش بودم و دوست داشتم تماشا کنم سر حالتر و خوش تیپتر از گذشته شده بود با دیدن او احساس غرور و افتخار کردم سراغ تو را از سعید گرفتم برای یک لحظه قیافه اش در هم شد از ما خواهش کرد برای صرف نهار مهمانن او باشیم و آنجا با هم صحبت کنیم من و حامد قبول کردیم ودر یک رستوران دور هم جمع شدیم قرار شد بعد از صرف نهار با او صحبت کنیم
نهار را در سکوت خوردیم اما من احساس کردم سعید با غذایش بازی میکند و میلی به خوردن ندارد من زود تر از حامد و سعید دست ازز خوردن کشیدم رو به سعید کردم و گفتم
کار و کاسبی چه طور است آقا سعید
لبخندی زد و پاسخ گفت بد نیست راضی هستم
چقدر درآمد داری ؟
لبخندی زد و پاسخ گفت این مغازه مال خودم است شکر خدا زندگی میچرخد


ادامه دارد..