داستان کوتاه و رمان

رمان قلب شیشه ای قسمت های 33 و 32 و 31 (قسمت اخر)
نویسنده : علی محمدی - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت های 33 و 32 و 31 (قسمت اخر)

 از شنیدن این حرف بسیار خرسند شدم نمی دانستم خوشحالی ام را چگونه ابراز کنم. حامد هم بسیار خرسند شد. نگاهی به چهره ی بشاش سعید کردم و گفتم:
-خوب آقا سعید! از خواهر ما چه خبر؟ حالش که خوب است؟


با این سوال رنگ چهره ی سعید مثل گچ سفید شد به لکنت افتاد و گفت:
-بله... بله حالش خوب است... نگران... نگران او نباشید، در سلامتی کامل به سر می برد. من نمی گذارم او سختی بکشد. خاطرتان جمع باشد.
خیالم راحت شد و نفس راحتی کشیدم و گفتم:
-خدا پدر و مادرتان را بیامرزد خیلی خوشحال شدم. باور کنید آقا سعید! دل توی دلم نبود. می ترسیدم نکند بلایی سرش آمده باشد. با حرف های شما دیگر خیالم راحت شد.
سپس با التماس نگاهش کردم و گفتم:
-آقا سعید بلند شوید برویم... من دیگر نمی توانم طاقت بیاورم. باید هر چه زودتر او را ببینم. بلند شوید.
با اشاره ی سر من حامد بلند شد. سعید با دستپاچگی گفت:
-آقا مهدی صبر کنید میترا این جا نیست.
سر جای خود میخکوب شدم. با تعجب پرسیدم:
-نیست؟ پس کجاست؟
سعید که مرا چنین بی قرار دید بلند شد. دست روی شانه ام گذاشت و با لحن آرامی گفت:
-نگران نباشید آقا مهدی... او... او به مسافرت رفته است زیارت امام رضا، مشهد.
انگار با شنیدن این حرف آب خنکی روی تن تب دار من ریخت. دست او را به گرمی فشردم و گفتم:
-خیلی ممنون آقا سعید لطف کردید. او آرزویی نداشت جز زیارت امام رضا. خوش به سعادتش! حالا تنها رفته یا...
سعید با عجله میان حرفم دوید و گفت:
-به خاطر وضعیت کاری من خودش تنهایی رفته. تا چند روز دیگر هم بر می گردد. خوب برویم آقا مهدی؟
من دیگر جایی برای نگرانی ندیدم. قرار شد دو روز دیگر به دیدن سعید برویم. خداحافظی کردیم و به هتل رفتیم.
دو روز بعد طبق قراری که با سعید داشتیم روانه مغازه شدیم. ار را گرم صحبت با زنی دیدم. خیلی بی تفاوت از این موضوع گذشتم. با حامد داخل شدیم، سعید از دیدن من بسیار متعجب شد و ترس وجودش را در بر گرفت و زبانش بند امد. سلام کردم اما او هم چنان مرا می نگریست. اصلا از رفتارش سر در نیاوردم. بدون مقدمه چینی گفتم:
-خوب آقا سعید! میترا از مسافرت برگشت؟ حالا می توانم او را ببینم؟
زن با شنیدن این حرف حالت دفاعی به خود گرفت و به سمت من گام برداشت و گفت:
-میترا؟... شما چه نسبتی با او دارید؟
متعجب به زن نگاه کردم و گفتم:
-برادرش هستم و از خرم آباد برای دیدن او آمده ام.
به حامد اشاره کردم و گفتم:
-ایشان هم شوهر خواهرم هستند.
زن با تمسخر به سر تا پای من نگریست و گفت:
-هیچ نمی دانستم میترا چنین برادری هم دارد.
از طرز صحبت کردن زن اصلا خوشم نیامد. نگاه گذرایی به حامد کردم. او هم با کنجکاوی زن را می نگریست. سعید را که سرش را به زیر انداخته بود مورد خطاب قرار دادم و گفتم:
-آقا سعید! فکر نمی کنم این خانم خواهرتان هاله باشد؛ آیا درست می گویم؟
سعید زیرچشمی نگاهی به من کرد. صورتش را عرق پوشانده بود. دست زن را گرفت و به گوشه ای برد و آرام طوری که ما متوجه نشویم با او صحبتک کرد که ناگهان صدای فریاد زن، من و حامد را حیرت زده کرد. زن با آن هیکل فربه به طرف من آمد. صورتش برافروخته بود و دست هایش می لرزیدند. به دیدگان من خیره شد و گفت:
-گوش کنید شازده! دیگر میترایی در زندگی سعید وجود ندارد. لطف کنید و دیگر مزاحم نشوید و بروید پی کارتان. متوجه شدید؟ بفرمایید! بفرمایید بیرون!
مات و مبهوت به زن خیره شدم. در ذهنم این سوال شکل گرفت که این زن چه کسی است و با سعید چه نسبتی دارد؟ از همه مهم تر چرا سعید جرئت حرف زدن نداشت و از او به شدت می ترسید؟ رو به سعید کردم و گفتم:
-آقا سعید جواب مرا ندادید. میترا کی از مشهد می آید؟ باور کنید دیگر...
که زن میان حرفم پرید و گفت:
-ای آقا! انگار متوجه حرفم نشدید. گفتم بروید بیرون و دست از سر ما بردارید.
به ناچار به صورت زن خیره شدم و با عصبانیت گفتم:
-خانم! شما مثل این که متوجه نیستید. من با شما کاری ندارم. خواهش می کنم خودتان را کنار بکشید.
رو به سعید کردم و گفتم:
-آقا سعید! چرا ساکت هستی؟ چرا حرف نمی زنی؟ اتفاقی افتاده؟
سعید سرش را به زیر انداخت و گفت:
-من... متاسفم. می دانی مهدی! من... من به تو دروغ گفتم. میترا... میترا... به مسافرت نرفته است.
دیگر نتوانست به حرفش ادامه دهد. زن به یاری او شتافت و گفت:
-گوش کن آقا! میترا و سعید از هم جدا شده اند.
سرش را با غرور بالا گرفت و گفت:
-من زن قانونی و رسمی او هستم. حالا متوجه شدی؟
سرگیجه گرفتم. حس کردم هر چه در مغازه است به اضافه ی سعید و حامد و زن، دور سر من می چرخند. روی صندلی نشستم. حامد به یاری ام امد و گفت:
-چه شده مهدی؟ چته؟ آقا سعید این حرف ها چیست که تحویل او می دهید؟ این خانم چه کسی است؟ چرا به خود جرئت داده دخالت کند؟ لطف کنید کمی آب به من بدهید.
سعید دور خود می چرخید و اصلا حواسش نبود. با دستپاچگی گفت:
-آب؟ بله... یعنی آب در دسترس نیست. الان می روم از مغازه بغلی می گیرم.
از جا بلند شدم و با عصبانیت گفتم:
-نخیر لازم نکرده.
دیگر نمی توانستم بر خود مسلط باشم. به سمت او حرکت کردم یقه اش را چسبیدم و با تهدید گفتم:
-یا می گویی میترا کجاست یا خفه ات می کنم.
سعید که مثل آدم های ترسو وحشت کرده بود عقب عقب رفت و گفت:
-آقا مهدی! به خدا... به خدا...
که ناگهان ضربه ای را پشت کمرک حس کردم. سعید را رها و به پشت سر نگاه کردم. آن زن را دیدم که غضبناک مرا نظاره می کند. کنترل خود را از دست دادم و کشیده ی محکمی به صورت زن نواختم. زن جیغ و فریاد کرد. طوری که چند نفر به داخل مغازه هجوم آوردند. زن آن قدر جیغ کشید که پلیس به مغازه کشیده شد و من را با خود برد.
با شکایت و دروغ زن مبنی بر این که من به او ناسزا داده و او را کتک زنده ام، بازداشتم کردند. قرار بر این شد که چهل ضربه شلاق به من بزنند. با پادرمیانی سعید و رضایت زن رها شدم. زمانی که از زندان بیرون آمدم، مرد میان سال پنجاه ساله ای را در انتظار خود دیدم. خودش را آقای خردمند معرفی کرد. از دیدن او متعجب شدم. اصلا قیافه اش برایم اشنا نبود یعنی در تمام عمرم او را یک بار هم ندیده بودم. او گفت:
-شما اقا مهدی هستید؟
سرم را به نشانه ی مثبت تکان دادم. دستی به سرم کشید و گفت:
-شما جوان با غیرت و برازنده ای هستید. نمی دانستم میترا برادری به این آقایی دارد.
از تعریف و تمجید او تشکر کردم و گفتم:
-من شما را به جا نمی آورم.
آقای خردمند لبخندی زد و گفت:
-می دانم پسرم، می دانم. به خاطر همین مزاحمت شدم.

حامد نزد من آمد و اشاره ای به مرد کرد و پرسید:
ـ او چه کسی است؟
من هم ابروهایم را بالا انداختم که یعنی نمی دانم. هر سه در کنار هم قدم زنان راه افتادیم. آقای خردمن با مهربانی گفت:
ـ من پدر سارا هستم. چه طوری بگویم پسرم...
در صورت او خیره شدم و احساس کردم مرد خوب و باگذشتی است. لبخندی زدم و گفتم:
ـ می فرمودید.
آقای خردمند که انگار در شرایط سختی گرفتار شده بود؛ گفت:
ـ قول بده پسرم که میان حرفم نپری. بگذار زمانی ه حرف هایم تمام شدند، هر چه خواستی بگو.
قول دادم و او گفت:
ـ سعید اول شاگرد من بود. خواهرت را به خوبی می شناختم. زن خوب و مهربانی بود و با نداری های سعید می ساخت و هرگز لب به اعتراض نمی گشود. تا این که سعید از دخترم سارا...
آقای خردمند سرش را به زیر انداخت و خجالت زده ادامه داد:
ـ همان که این دردسر را به وجود آورد؛ خواستگاری کرد. من خیلی مخالفت کردم، حتی با سعید صحبت کردم که تو زن داری. باید به زندگی ات برسی، اما او در جواب من گفت که زنش به این امر رضایت داده و جای هیچ گونه نگرانی نبود. وقتی رضایت او را کتبا دیدم؛ متوجه شدم که دختر خودم هم به این زدواج راضی است. مانعی در اری نیست. بعد از یک سال متوجه شدم خواهرتان طلاق گرفته و به شهرستان برگشته. باور کنید زمانی که این خبر را شنیدم؛ با سارا به شدت مخالفت کردم، اما در کمال ناباوری متوجه شدم که این امر، به اصرار خود میترا خانم بوده است.
آقای خردمند دستی روی سر من کشید و گفت:
ـ ما کوچکترین گناهی نداریم، خودش...
با نفرت به آقای خردمند نگریستم، طوری که از ادامه صحبتش باز ماند. با سرعت شروع به دویدن کردم. حامد بیچاره هم پا به پای من می دوید. خود را به مغازه سعید رساندم. زمانی که سعید را مقابل خود دیدم؛ به نفس نفس افتاده بودم. او که مرا در چنین حالتی دید خواست پا به فرار بگذارد که من به نیت او پی بردم و او را زیر مشت و لگد قرار دادم. آن قدر او را زدم تا خودم خسته شدم. و روی زمین افتادم... خون از سر و صورت سعید می چکید. حامد که از جریان باخبر بود، مرا آزاد گذاشت تا کارم را باسعید یکسره کنم.
جان تازه ای گرفتم و بلند شدم. در راقفل کردم. سعید بی رمق می نالید. التماس کنان به پای من افتاد و در میان آه و درد گفت:
ـ مهدی تو را به خدا رهایم کن. تو را به جان هر کس که دوست داری.
خون جلوی چشمانم را گرفته بود. دندان هایم را روی هم فشردم و به سوی او رفتم. حامد این بار پا درمیانی کرد. او را به شدت کنار زدم. سعید را که روی زمین پهن شده بود، بلند کردم و مشتم را به طرف او نشانه گرفتم و با تهدید گفتم:
ـ بگو... بگو چه بلایی سر خواهر من آوردی؟ حالا او کجاست/. این طور جواب محبت های او را دادی؟ آره نامرد؟ پست فطرت؟
سعید که از ترس می لرزید، با من من گفت:
ـ رفته مشهد. به خدا راست می گویم. مشهد است. فکر ی کنم سه روزی می شود که رفته است.
مشتم را با نفرت تمام به صورت او کوباندم و رهایش کردم. گفتم:
ـ باید برویم مشهد. زود باش!
بنده خدا حامد هم دست کمی از من نداشت. به صورت سعید تف انداخت. او را در همان حال رها کردیم و به مقصد مشهد راهی ترمینال شدیم.
مثل یک مرغ سرکنده بال و پر می زدم. اصلا باورم نمی شد میترای مغرور من، دست به چین کاری زده باشد.
بالاخره بعد از طی مسافت طولانی به مشهد رسیدیم. از آن جا هم یک راست به حرم امام رضا رفتیم. کار هر روز من و حامد چرخیدن در محوطه حرم بود. باور کن چشم از خیابان و گذرگاه برنمی داشتیم. شب و روز خوراکم اشک و آه بود، اما به نتیجه ای رسیدیم و راهی خرم آباد شدیم. تا این که خودت برگشتی. حالا هم میترا جان! خواهر عزیزم! از دیدنت بسیار خوشحالم و این را بدان تاپای جان از حق تو دفاع می کنم. من سعید نامرد و بی همه کس را به دادگاه می کشانم و بلایی به سرش می آورم که مرغان آسمان به حالش گریه کنند. غصه هیچ چیز و هیچ کس را نخور. سعید پست فطرت لیاقت تو را ندارد. من نوکرتم هستم. نگران هیچ چیز باش.
لبخند تلخی زدم. سعی کردم هر طور شده جلوی احساسات خودم را بگیرم و گریه نکنم. دست نوازش بر سرش کشیدم و برای این که او را از نگرانی در بیاورم، گفتم:
ـ مهدی جان! نگران من نباش. من به داشتن برادری مثل تو افتخار می کنم. تا وقتی تو را دارم، غمی ندارم. سعید را هم به خدای خودش واگذار کن. دوست ندارم دوباره شاهد غم و غصه باشم. خدا سزاش را می دهد. در ثانی برادر! من دیگر از زندگی نکبت بار او خسته شده بودم و به میل خود تن به این کار دادم. از تو می خواهم که من را ببخشی
دست منیر را در دست فشردم. منیر نگاه پرمهرش را به من دوخت. بلند شدم و به بهانه دستشویی آنها را ترک کردم. در را از تو فقل کردم و به حال خود گریستم. زمانی که حس کردم تخلیه شده ام، صورتم را شستم و به آنها ملحق شدم، زیرا دیگر چیزی برای پنهان کردن نداشتم.
مادر و پدر و منیر و حامد، همه می دانستند به چه سرنوشتی دچار شده ام. از یک جهت، خوشحال بودم چرا که کار مرا آسان کرده بودند، زیار من روی آن را نداشتم تا حقیقت را برای آنها بازگو کنم و از همه مهم تر این که، مرا دوباره بین خود پذیرفتند. غصه من فقط پدرم بود و بس. این هم غصه کوچی نبود که به این سادگی از کنار آن بگذرم. باید کاری می کردم تا رنجی را که چند سال قلب مهربان پدر را آزار داده بود؛ با اشک دیده پاک کنم. می دانستم کار بسیار دشواری است، اما باید تمام سعی و تلاش خود را می کردم.
سیما خود را در آغوش من انداخت. لبخندی زم و در افکار خودم غرق شدم. با آمدن حامد جمع ما بانشاط تر شد و غم و غصه را فراموش کردیم. مهدی با گفتن لطیفه های بامزه، خنده را روی لبانمان مهمان کرد. می خواست فراموش کنم و دیگر به چیزی فکر نکنم، زیرا پشتیبانی چون مهدی داشتم با اصرار حامد و منیر شام را ماندیم. سینادیگر احساس غریبی نمی کرد، بلکه دوست داشت به آغوش من بیاید. من نیز با حسرت او را بغل می کردم. منیر خیلی سعی کرد علت جدایی من و سعید را بفهمد، اما من سوال او را بی جواب گذاشتم، زیرا نمی خواستم خودم را راضی کنم تا علت آن را بگویم. دوست نداشتم آنها بدانند که من هرگز نخواهم توانست؛ صدای گریه و خنده فرزندم را بشنوم.
اصرارهای مکرر یر بعث شد تا دروغی را سر هم کنم و تحویل او بدهم. در جواب او گفتم:
ـ نداشتن تفاهم و علاقه حقیقی!
بالاخره وقت رفتن فرا رسید. بر خلاف یل باطنی ام از آن ها دل کند و خداحافظی کردم و با مهدی راه خانه را در پیش گرفتیم.
هر قدم که برمی داشتم و به خانه نزدیک تر می شدم؛ احساس دلشوره بیشتری به من دست می داد. حس کردم آشوبی در دلم بر پا شده است. مهدی با کلیدی که در اخیار داشت؛ در را باز کرد و با رویی گشاده از من خواست تا اول وارد شوم. خانه در سکوت فرو رفته بود. روشن بودن چراغ اتاق شیمن، بیدار بودن پدر و مادر را نشان می داد. احساس خوبی نداشتم. وارد اتاق شدم. پدر عبوس و گرفته چشم به تلویزیون دوخته بود و مادر هم بافتنی می بافت.
من و مهدی سلام ردیم. مادر با خوش رویی جواب ما را داد، اما پدر نگاه تندی به ما افکند. دانه های تسبیح را تند تند در دست می چرخاند. به مادر شب بخیر گفتم و راهی اتاقم شدم که صدای پدر روحم را لرزاند. در جای خود میخکوب شدم. پدر با صدای بمی گفت:
ـ صبر کن با تو کار دارم.
با خوشحالی و هیجان بی حدی گفتم:
ـ بله پدر جان! امری داشتید؟
پدر سر به زیر انداخت و گفت:
ـ مگر قرار نشد فکری به حال خودت بکنی؟

متحیر مادر را نگریستم و گفتم:
-پدر جان شما هنوز از دست من دلگیر هستید؟تو را به خدا از کینه و نفرتشان دست بردارید من طاقت ندارم
پدر سرفه ای کرد سیگاری را برداشت و بر لب گذاشت از این کار پدر جا خوردم زیرا پدر هرگز سیگاری نمیکشید ان را روشن کرد و گفت:
-تو دیگر نباید به این خانه بیایی فکری به حال خوت بکن و جایی را برای خودت پیدا کن تو از ما نیستی
اشک در چشمانم جمع شد از بیرحمی پدر اهی کشیدم نگاهی گذرا به مهدی کردم و گفتم:
-باورم نمیشود که شما پدر من باشید
بغض راه گلویم را گرفت:
-اصلا شما پدر من نیستید شما قلب ندارید عاطفه و محبت از شما دور است
پدر نگاه تندی به من افکند بلند شد و شروع به قدم زدن در اتاق کرد مهدی با دلسوزی نگاهم کرد و گفت:
-پدر جان چرا دست از این رفتارتان بر نمیدارید؟طوری رفتار میکنید که انگار میترا خون کرده پدر من میترا فرزند شماست از خون و پوست شماست چرا با او این گونه رفتار میکنید؟دیگر بس است او به اندازه کافی زجر کشیده دیگر مستحق بی مهری شما نیست
پدر به سمت مهدی یورش برد قلبم فرو ریخت یک لحظه حس کردم الان پدر و پسر رو در روی هم قرار میگیرند چند قدم جلو رفتم دست مهدی را گرفتم و گفتم:
-مهدی جان کوتاه بیا چشم پدر خواهش میکنم شما عصبانی نشوید من هر چه بگویید گوش میدهم
پدر سر تا پای مرا با تمسخر نگریست عینکش را از چشم برداشت رو به مادر گفت:
-نگاه کن نگاه کن چه سر به زیر شده
با عصبانیت به سوی من گشت عینکش را به چشم زد و بانگ براورد:
-مرا مسخره میکنی؟دختره ی بی چشم و رو
و کشیده محکمی به صورتم زد اشکم جاری شد مهدی جلوی من ایستاد با خشم پدر را نگریست و گفت:
-پدر خواهش میکنم شما حق ندارید
پدر کشیده محکم تری به صورت مهدی زد مادر بافتنی اش را کنار گذاشت از چهره اش کاملا مشخص بود که دیگر نمیتواند ساکت بماند به سمت مهدی گام برداشت رنگ چهره اش برافروخته بود با بغض گفت:
-مگر ازار داری مرد؟چرا بی جهت به پر و بال بچه ها میپیچی؟چه مرگت است؟تو که داری مرا میکشی دیگر بس است دست از سرشان بردار مگر او دختر تو نیست؟خوب رهایش کن چرا اینقدر ازارش میدهی؟او به ما پناه اورده خدا از تو نگذرد که جز غم و غصه در این زندگی خیری ندیدم دلشان خوش است که پدر دارند اما ای کاش نداشتند
به سمت من امد و با دلسوزی مادرانه اش گفت:
-اخر مادرجان مگر بیکار بودی که از خانه منیر امدی؟همانجا میماندی بهتر از این خراب شده بود
دیگر نمیتوانستم این همه سنگدلی را تحمل کنم خود را گریان در اغوش مادر انداختم و به شدت گریستم پدر با خونسردی گفت:
-گفته باشم یا جای او اینجاست یا جای من
و به اتاق خودش پناه برد بعد از رفتن پدر مهدی سعی کرد خود را کنترل کند تا از ریزش اشک هایش جلوگیری کند و گفت
-برو خواهرم برو استراحت کن فردا هم روز خداست
مادر دست نوازشی به سر کشید و گفت:
-غصه نخور برو استراحت کن خدا بزرگ است پدرت هم سر عقل می اید برو عزیزم برو بگیر بخواب که تا فردا فلک هزار دور میچرخد
از اغوش مادر جداش دم نگاهی به مهدی کردم و به اتاقم پناه بردم
روی تخت دراز کشیدم و سرم را در بالش فرو بردم و بر حال خود زار زدم ان قدر گریستم که دیگر رمقی برایم نماند.در دل آرزو کردم که دیگر از خواب بیدار نشوم و با مرگ راحت شوم.دنیا را برای خود کوچک و تنگ میدیدم.دیگر باور داشتم که این یخ نفرت ذوب نخواهد شد.منهم صبر و تحمل ندارم.کاسه صبرم به اندازه کافی لبریز شده بود.از زنده بودن خود در عذاب بودم.کم کم احساس خستگی و کوفتگی شدیدی کردم و به خواب رفتم.
با بی میلی از رختخواب بلند شدم خمیازه ای کشیدم و دستانم را از هم گشودم و کششی به اندامم دادم.بلند شدم و به سمت دستشویی حرکت کردم.صورتم را شستم.میلی به خوردن صبحانه نداشتم زیرا وقت زیادی به ناهار نمانده بود.به اشپزخانه سرکی کشیدم مادر در حال پاک کردن سبزی بود.او رادر سکوت تماشا کردم.مادر سرش را بلند کرد و با دیدن من لبخندی زد و گفت:سلام دخترم!صبح بخیر.
به او سلام کردم و گفتم:مادرجان سلام از من است.چرا من را بیدار نکردید تا به شما کمک کنم؟
مادر آهی کشید و گفت:دخترم!سبزی پاک کردن که کمک نمیخواهد.
لبخندی چاشنی حرفش کرد و ادامه داد:امروز برای ناهار غذایی را که دوست داری تهیه کردم.
با خوشحالی به مغزم فشار آوردم و گفتم:آهان خورش فسنجان.
و بطرف مادر رفتم و او رادر آغوش گرفتم و بوسیدم.در حالیکه از او قدردانی و تشکر میکردم لبخندی به صورت مهربانش زدم.مادر با مهربانی خالصانه اش گفت:چای روی اجاق گرم است.صبحانه ات را بخور.
روی صندلی نشستم و شروع به پاک کردن سبزی کردم و گفتم:نه صبر میکنم تا ناهار.مادرجان کاری هست تا کمکت کنم؟
مادری سری به نشانه نه تکان داد و در سکوت مشغول ادامه کارش شد.دستانش کار میکردند اما حواسش جای دیگری بود.
با آمدن پدر و مهدی سفره را پهن کردیم.میترسیدم منهم کنار سفره بنشینم زیرا پدر خیلی ناراحت و عصبانی بود.برای خود غذا کشیدم و به آشپزخانه پناه بردم.چند دقیقه بعد مهدی هم نزد من امد.از کار او حیران شدم و گفتم:تو را بخدا جنجال بپا میشود.برو سر سفره پیش پدر و مادر.
مهدی لبخندی زد و گفت:بی خیال!
غیبت محمود مرا کنجکاو کرد گفتم:مهدی!راستی محمود کجاست؟
مهدی د رحالیکه قاشق غذایش را به دهان میبرد گفت:با دوستش در اصفهان شراکتی مغازه ای دایر کرده اند و در آنجا مشغول هستند از فکر محمود بیا بیرون و غذایت را بخور.
غذا را در آرامش صرف کردیم.برای پدر چای ریختم و به اتاق رفتیم.سینی چای را جلوی او گرفتم که زیر سینی زد طوری که چای داغ بر سر و صورتم ریخت و احساس سوختگی کردم.اما قلبم بیشتر گداخته شد تا جسمم متعجب پدر را نگریستم.پدر به سویم آمد موهایم را چنگ زد.درد تا مغز استخوانم نفوذ کرد.با دهانی کف کرده گفت:مگر نگفتم از این خانه برو؟مدام جلوی چشمانم رژه میروی که چه؟من تحمل دیدن قیافه ات را ندارم.برای من چای میریزی؟اصلا تو با چه رویی جلوی چشم من ظاهر میشوی؟گستاخ بی آبرو!حیا سرت نمیشود؟
مادر مرا از چنگ پدر رها کرد و فریاد زد:مگر آزار داری مرد؟چرا دست از سر او برنمیداری؟
پدر دستش را بلند کرد و بر صورت مادر فرود آورد اما از کار خود پشیمان شد و با خشم به صورت برافروخته ام نگاه کرد.از پشت لباس مرا گرفت و از اتاق بیرون برد و گفت:تو آبرو برای من نگذاشتی.آن از خاطر خواهی ات این هم از طلاق گرفتنت.میدانی که نقل مجالس مردم شده ای؟هر کجا میروم هر جایی که مینشینم.

حرف ، حرف توست . آن از حاج صادق بقال محله که با طعنه می گوید ف دخترت که خیلی پسر قادر را می خواست...پس چه شد که طلاقش داده؟
به مست یورش آورد . مهدی جلویش ایستاد و با عصبانیت به پدر نگاه کرد و گفت :
- پرد...خواهش می کنم رهایش کنید. خدا رو خوش نمی آید.
پدر انگشت تهدید به طرف من گرفت. چشمانش را تنگ کرد و گفت :
- من آخر تو را می کشم . تو مایه ننگ هستی. من این لکه ننگ را از بین می برم.
با شنیدن این حرف گریان خود را به اتاق رساندمم و در را از داخل قفل کردم. تا پاسی از شب در را به روی مهدی و مادر هم باز نکردم. هر چه مادر خواهش و تمنا کرد گوش ندادم.
بلند شدم و پنجره را گشودم. از ظلمت و تاریکی شب نیرو گرفتم. لبخندی از رضایت زدم. بدنم از سرما می لرزید . پنجره را بستم و به سمت تخت قدم برداشتم. قوطی قرص ها را چند بار بالا و پایین انداختم. لبخندی از رضایت زدم. به طرف در رفتم و کلید را در قفل چرخاندم. روی تخت دراز کشیدم. پتو را روی خود کشیدم و پلک هایم را بستم و زیر لب گفتم : دیگر از فردا از غم و غصه ای خبری نیست. همه راحت می شوند. خودم هم راحت می شوم.
خود را بخواب سپردم.
دفتر خاطراتم به آخرین صفحه رسید . با تأسف دفتر را بستم . نگاهی به مرد جوان کردم و گفتم :
- خب آقا مهدی بسارده! من سراپا گوشم. از اینکه به من اعتماد کردید بی نهایت سپاسگذارم.
مرد جوان در لباس سیاه چقدر دل شکسته و خمیده به نظر می رسید. اشک هایش را پاک کرد و با صدایی گرفته که انگار از اعماق چاه در می آمد لب به سخن گشود.
- آن شب همان طور که خود میترا در دفتر خاطراتش نوشته بود خود را در اتاق زندانی کرد.
بغض راه گلویش را بست و به گریه افتاد. سکوت کردم تا در خلوت خویش راحت باشد. بعد از چند دقیقه سرش را بلند کرد و ادامه داد.
- هرچه من و مادر اصرار کردیم در را به رویمان نگشود.من احساس بدی داشتم نمی دانم چرا...ولی دلشوره داشتم. تا پاسی از شب خواب به سراغم نیامد. تصمیم گرفتم از پشت همان در بسته با او صحبت کنم. ناچار بودم به خاطر پدر که خوابیده بود آرامش خود را حفظ کنم. مادر که بی قرار تر از من بود از من خواهش کرد که با او صحبت کنم. برای همین سرم را به در چسباندم و او را چند بار صدا کردم اما جوابی نشنیدم. دستگیره را پایین کشیدم که ناباورانه متوجه شدم در باز است. از خوشحالی مادر را در آغوش گرفتم. در را به جلو هل دادم میترا خوابیده بود. سرم را روی سینه او گذاشتم با نفس های آرام و منظم او خیالم راحت شد. مادر خیلی آرام بوسه ای بر گونه میترا زد. هر دو اتاق را ترک کردیم. مادر که خیالش راحت شده بود با آرامش به بستر پناه برد و من نیز در بسترم خزیدم.
نمی دانم....ساعت چند بود که با صدای فریادی هراسان از خواب پریدم. به صدا گوش فرا دادم. صدای درد و ناله میترا بود. گوش هایم را خوب تیز کردم. صدای ناله میترا بود. شتابان خود را به اتاق رساندم. با دیدین مادر که کنار اتاق میترا بی هوش شده بود ، وحشت تمام وجودم را فرا گرفت. سر جای خود میخکوب شدم. قدرت هیچ گونه حرکتی نداشتم. هر چه سعی و تقلا کردم تا یک قدم بر دارم نمی توانستم انگار پاهایم را به زمین چسبانده بودند. به تخت میترا خیره شدم. صدای آه و ناله کمتر کمتر شد . طوری که دیگر هیچ صدایی نیامد.
پدر در آستانه در ظاهر شد. در دستش چاقوی خونینی مشاهده کردم.
عرق پهنای صورتش را گرفته بود. از دیدن پدر در آن حال وحشت کردم. چند قدم به قدم برداشتم. پدر از روی مادر عبور کرد و به سمت من آمد. حس کردم می خواهد با با چاقوی خونی اش مرا بکشد. پا به فرار گذاشتم اما پدر از پشت لباسم را چنگ زد . در دیدگان هراسان او خیره شدم. دست خونی پدر صورتم را لمس کرد و با صدایی گرفته گفت :
- بالاخره تمام شد.

به میترا اشاره کرد و گفت :این ..این لکه ننگ از بین رفت
و با صدای بلند خندید این کلمه برایم آشنا بود انگار قبلا این حرفها را به کسی زده بود طبه مغز خودم فشار آوردم ناگهان فریاد زدم و به سمت اتاق میترا دویدم از آنچه برای بار دوم میدیدم در جای خود خشک شدم میترا...میترا در جای خود روی تخت دراز کشیده بود و خون از قلبش فواره میزد چشمان باز میترا مرا به وحشت انداخت قلبم از ترس داشت می ایستاد با قدمهایی سست و سنگین به طرف او حرکت کردم در کنارش زانو زدم و نشستم دستم آشکارا میلرزید جرات دست زدن به او را نداشتم بالاخره دست روی پیشانی او نهادم سردی بدنش مرا به وحشت انداخت او را چند بار تکان دادم اما او کوچکترین عکس العملی از خود نشان نداد لبخند کمرنگی بر لب داشت سرش را در آغوش گرفتم و صدایش زدم میترا میترا من هستم مهدی برادرت میترای عزیز تو را به خدا جواب بده که با اشاره دستی به پشت سر خود نگاه کردم پدر با رنگ سفید و چشمانی ز حدقه بیرون زده نگاهم میکرد میترا را روی زمین رها کردم
بالاخره او را کشتی نامرد
و بر سر و صورت پدر سیلی زدم اما صدایی از پدر در نیامد
پدر چاقو را به سمت من نشانه گرفت و گفت
خفه شو به خدا اگر حرف بزنی تو را هم میکشم هم مادرت را برو او را هم داخل بیاور کسی نباید از این موضوع با خبر شود کمکم متوجه شدم که ممکن است پدر باز این عمل را تکرار کند به طرف مادر رفتم او را که بیهوش بود بغل کردم و به اتاق میترا آوردم مادر را روی تخت خونین خواباندم به پای پدر افتادم
پدر جان بگذار میترا را به بیمارستان ببرم او
پدر با عصبانیت کشیده ای به صورتم نواخت و خندید و گفت او خیلی وقت است که مرده راحت شدم
چاقو را به طرف مادر نشانه گرفت و گفت شما باید همین جا باشید و حرفی نزنید و اگر نه اول شما دو نفر را میکشم بعد خودم را
با ناله مادر به سمت او حرکت کردم مادر با دیدن میترا جیغ کشید و بر سر و صورت خود زد موهایش را میکشید و مشتهای بی رمق خود را به من میزد مادر را در آغوش گرفتم و گریستم پدر نعش خونین میترا را بر دوش انداخت و گفت باید تا بو نگرفته چالش کنیم
من بلند شدم تا مانع این کار او شوم اما با چاقوی پدر سر جای خود ماندم و مادر را به خود فشردم
مرد جوان آهی کشید و اشک ریخت بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم تا او احساس شرم نکند در دل از بی رحمی چنین پدری به درد آمدم چند لحظه صبر کردم و به داخل رفتم چشمان پف کرده و قرمز مهدی باعث شد اشک در چشمانم جمع شود مهدی سرش را بلند کرد و ادامه داد :
زمانی به هوش آمدم که در کلانتری بودم مادر که رنگی به رویش نمانده بود مدام به سینه میزد و شیون میکرد دستی به روی شانه ام احساس کردم از مادر دل کندم و به صاحب دست ناه کردم او جناب سروان بود با قیافه ای گرفته و در هم رفته گفت:
غم آخرت باشد پسرم میخواهم تمام جریان را برایم بازگو کنی
به صورت مهربان او خیره شدم موهای جو گندمی و نگاه مهربان او این امید را به من داد که میتواند از حق میترا دفاع کند او نمیگذارد خون میترا پایمال شود بلند شدم خود را گریان در آغوش جناب سروان انداختم و گریه کردم
او مرا به آرامش دعوت کرد و قول داد اجازه ندهد که حقمان پایمال شود همه جریان را برای جناب سروان توضیح دادم او که از این همه بی رحمی و سنگدلی حیران مانده بود گفت :
پدرت فعلا بازداشت است هر چه از او سوالی میکنیم جوابی نمیدهد تنها سکوت میکند همین
از جناب سروان خواهش کردم اجازه دهد تا پدر را ببینم و با او صحبت کنم
شاید به نتیجه ای برسیم. سروان لطف کرد و این اجازه را به من داد.
در سلول سرد، پدر را با قیافه ای ژولیده دیدم. انگار مرا نمی شناخت. سلام کردم و گفتم:
-پدر جان! من هستم مهدی! پسرت! برای... چه این کار را انجام دادی؟ مگر تو قلب نداشتی؟ مگر ذره ای رحم و شفقت در وجود تو پیدا نمی شود؟ پدر جان... پدر من! تو که این قدر سنگ دل نبودی، چه طور شد که میترا را کشتی؟ اصلا باور نمی کنم که تو این کار را کرده باشی.
پدر در سکوتی سنگین به چشمان من خیره شد. در افکاری نامعلوم سیر می کرد. نگاه از من برگرفت و به نقطه ای چشم دوخت. او را به شدت تکان دادم و بوسیدم. خواهش کردم و به پایش افتادم که لااقل بگوید میترا را کجا دفن کرده است و جایش را نشان بدهد اما او هم چنان ساکت بود. به این نتیجه رسیدم که صحبت کردن با پدر فایده ای ندارد. او را ترک کردم و به جناب سروان گفتم:
-هیچ... به من هیچ چیزی نگفت. جناب سروان از شما خواهش می کنم پیگیر این قضیه باشید. تو را به خدا... جان بچه هایتان... میترای من بی گناه بود. خواهر من قربانی شد. تو را به خدا ببینید که پدر با فرزند خود چه می کند؟ التماستان می کنم... لااقل از زبان او بیرون بکشید که میترا را کجا خاک کرده است.
سروان با تاسف گفت:
-پسرم ما هم از این اتفاقی که افتاده است واقعا مبهوت شده ایم. اصلا برای ما قابل هضم نیست که پدری با بی رحمی تمام دخترش را به قتل برساند. موضوع پیچیده ای است. ما هم دستمان کوتاه است. قبرستان پر از قبرهای متعدد است. من مامور گذاشته ام تا ببینند محل دفن خواهرت کجاست تا بعد با اجازه ی دادستانی نبش قبر کنیم اما فکر نمی کنم به این سادگی به جایی برسیم زیرا امکان دارد پدر تو میترا را جایی دیگر خاک کرده باشد. تنها امید ما فقط پدرت است. او هم متاسفانه به نقطه ای خیره می شود و حرفی نمی زند.
با مهربانی نگاهم کرد و گفت:
-امیدت به خدا باشد. خدا نمی گذارد خون کسی پایمال شود. ما هم تمام سعیمان را می کنیم تا پدر تو را به حرف در بیاوریم. حالا بلند شو مادر زجر کشیده ات را از این جا ببر. بیچاره خیلی بی قراری می کند.
مادرم را به خانه ی منیر رساندم. آن جا بلوایی بر پا بود. سریع خود را به قبرستان رساندم و وجب به وجب قبرستان را نگاه کردم. قبرهای تازه ای را دیدم که هنوز نور خورشید، آب خاک آنها را خشک نکرده بود. تردید داشتم. به آسمان نگاه کردم و زیر لب گفتم: "خدایا... میترا در کدام یک از این قبرها خوابیده است؟"
قبرها را شمردم. یک دو... هشت قبر بود که از خاک گل آلود آن مشخص بود به تازگی دفن شده اند. مثل دیوانه ها شروع به کندن یکی از آن قبرها کردم که با صدای مردانه ای خشکم زد. با عصبانیت فریاد زد:
-هی آقا! چه کار می کنی؟ چرا قبر را می کنی؟ مگر دیوانه شده ای؟ حالا هم که مرده، دست از جنازه اش بر نمی داری؟
سرم را به عقب چرخاندم و با عصبانیت گفتم:
-به تو چه ربطی دارد؟ مگر وکیل وصی او هستی؟
مرد قدبلند و چهارشانه ابروهایش را در هم گره کرد. چند قدم به من نزدیک شد. با صدای غم باری گفت:
-بله آقا! من... من پدرش هستم.
از شنیدن این حرف دلم گرفت. خجالت زده سرم را پایین انداختم و با من من گفتم:
-ب... ببخشید. شرمنده آقا! خدا رحمتش کند.
و مرد را که ناسزا می گفت ترک کردم. در دل گفتم : "میترا! خواهرم! در کجای این قبرستان به خاک سپرده شده ای؟ کجا را بکنم؟ کدام نقطه از خاک را با چنگ، زیر و رو کنم تا تو را پیدا کنم؟ آه میترای عزیز... در کجا با آرامش به خواب رفته ای؟ لعنت به تو پدر که با این افکار پوسیده و پوچت میترا را نابود کردی... میترا جان! من هم در حق تو بد کردم. با رفتارم قلب خوب و مهربانت را هزاران بار رنجاندم. تو قربانی افکار بی اساس پدر شدی اما حالا با خیال راحت بخواب. دیگر بدنت شاهد ضربه های سنگین پدر و قلبت شاهد بی عدالتی و بی محبتی او نیست. بخواب میترا جان! بخواب."
دو مامور به من شک کردند و مرا با خود به پاسگاه بردند. هر چه به آنها گفتم
من برادر مقتول هستم، به حرف های من اصلا گوش نکردند. زمانی که چشمم به جناب سروان؛ افتاد لبخندی زدم و گفتم:
ـ جناب سروان! مرااشتباهی گرفته اند. مرا به جای...
جناب سروان میان حرف من پرید و با عصبانیتگفت:
ـ چرا به آن جا رفتی؟
من هم با عصبانیت پاسخ دادم:
ـ شما... شما از من چه انتظاری دارید؟ انتظار دارید دست روی دست بگذارم که شاید شما به نتیجه ای برسید. نه آقا! اشتباه کردید. من تا متوجه نشوم خواهرم کجا خاک شده؛ دست بردار نیستم. شما از من می خواهید آرام باشم اما آخر چه طور؟ اگر شما آه و ناله خواهرتان را دم مرگ می شنیدید؛ چه حالی می شدید؟ اگر بی گناهی . مظلومیت او را شب و روز می دیدید؛ چه می کردید؟ اگر کبودی جای سیلی های مداوم را بر صورت او میدیدید؛ چه می کردید؟ جواب هر تازیانه و شلاق و مشت و لگد و تهمت و ناسزا برای او فقط یک لبخند بود. یک لبخند تلخ که در ان هزاران راز و شکایت نهفته بود. نه جناب سروان! من نمی تونم آرام بشینم و دست روی دست بگذارم و شاهد این همه بی رحمی باشم. من هم خودم را هرگز نمی بخشم، چون به او بد کردم. با حرف هایم، با رفتارم، او را هزاران بار رنجاندم. شناخت میترا کار هیچ کسی نبود و نیست. من خیلی دیر به روحیات او پی بردم، اما افسوس که او دیگر زنده نیست. شما هم بهتر است به جای دستگیری من و وقت تلف کردن، پدر را وادار کنید تا حرف بزند. من دیگر شرمم می آید او را پدر خطاب کنم. او پدر نیست... بلکه شیطان است.
غمی چهره سروان را پوشاند. روی شانه من زد و گفت:
ـ پسرم! پدرت در آن زمان در حال عادی به سر نمی برده. یک لحظه دچار جنون شده. این را پزشکان منخصص تایید کرده اند.
از حرف های جناب سروان خنده ام گرفت و با تمسخر گفتم:
ـ دیوانه؟... آن هم پر من؟ نه جناب سروان این حرف را نزنید. او در سلامتی کامل به سر می برد. نظر پزشکان برای خودشان قابل قبول است. نه این طور نیست او باید سزای عمل خود را ببیند. من شخصا شاهد بودم، شاهد بی رحمی و سنگدلی او. اصلا رضایت نمی دهم. او باید قصاص شود. همان طور که قلب میترا را از سینه اش بیرون آورد؛ قلب او نیز باید از سینه سنگی اش بیرون کشیده شود. اگر شما نمی توانید این کار را بکنید، من این کار را می کنم!
برای یک لحظه قیافه میترا جلوی دیدگانم مجسم شد، بغض راه گلویم را فشرد و گریه امانم نداد. سروان آهی کشید و به فکر فرو رفت و زیر لب زمزمه کرد:
ـ حالت را کاملا درک می کنم. ما تمام سعی و تلاش خود را می کنیم تا پدر تو را از این سکوت مرگبار نجات بدهیم. بلند شو... بلند شو و بی قراری نکن. برو خانه، آنها به کمک تو نیاز دارند.
اشک هایم را پاک و آن جا را ترک کردم. سه روز و سه شب در قبرستان بودم. میترا را تنها نمی گذاشتم تا احساس غربت و بی کسی نکند. با آمدن بازپرس آنها هم به نتیجه ای نرسیدند، زیرا پدر تنها سکوت می کرد و حرفی نمی زد. حتی حاضر نبود بگوید او را کجا خاک کرده است. و حالا تا صدور حکم قطعی در زندان به سر می برد.
نگاهم را به چه ره مهدی دوختم و به یاد نوشته های میترا افتادم که مهدی را جوانی قوی می دانست، اما من او را نحیف و رنجور می دیدم. مهدی نگاهش را ب نگاه من دوخت و با التماس گفت:
ـ خانم! خواهش می کنم زندگی میترا را بنویسید تا سرمشقی برای پدرانی چون پدر من باشد؛ و درس عبرتی برای دختران جوانی مثل میترا. میترا عجولانه برای زندگی اش تصمیم گرفت. می خواست عاشقانه زندگی کند، اما متاسفانه این عشق باعث از هم پاشیدن زندگی او شد. میترا همیشه در قلب من زده است، یقین دارم پدر هم احساس عذاب وجدان می کند. طولی نمی کشد که لب به سخن گشوده و حقایق را بازگو خواهد کرد. اما من به میترا قول می دهم نگذارم خونش پایمال شود.
حالا اگر به دفتر خاطرات مینا احتیاج ندارید؛ آن را به من بازگردانید، زیرا من آن را از جانم بیشتر دوست دارم. فقط از شما خواهش می کنم... لطف کنید شهر و هویت میترا را تغییر دهید،زیرا خودتان بهتر میدانید که در شهر کوچک ما آشوبی به پا میشود.
دفتر خاطرات میترا را تحویل دادم.بوسه ای بر دفتر نشاند و آن را به سینه اش چسباند بلند شد و بی رمق مرا ترک کرد.من هم دست کمی از او نداشتم،زیرا با شنیدن سر گذشت میترا تمام لذات دنیا از من گرفته شد.
اکنون دو ماه از آن حادثه دلخراش میگذرد،اما هنوز پدر میترا یک کلمه هم صحبت نکرده است.
قرار است به زودی در دادگاه حکم او صادر شود تا به سزای اعمال خود برسد.
نام او میترا نیست،اما من نام او را میترا نهادم.او را خوب میشناختم زیرا در سال سوم راهنمایی باهم در یک کلاس درس میخواندیم.از سرگذشت او بسیار متاثر شدم.زمانی که به گورستان رفتم،اشکم جاری شد و نتوانستم بر احساسات خود غلبه کنم.به او گفتم:
ــ میترا جان!تا چند روز دیگر حکم پدرت صادر میشود .نمیدانم خوشحال هستی یا ناراحت،اما این را خوب میدانم که تو چشم دیدن ناراحتی دیگران را نداشتی.میترای عزیز!سرگذشت تو را نوشته ام . میخواهم صبر و طاقت و بی گناهی تو را به گوش همه برسانم.دعایم کن تا در این کار موفق شوم.
هوای درون سینه ام را با یک بازدم شدید بیرون فرستادم.با پرخاش و عصبانیت مامور گورستان ناچار پایین آمدم.از میترا خداحافظی کردم و به سمت خانه راه افتادم.اما به میترا قول دادم باز هم به او سر بزنم.


پایان