داستان کوتاه و رمان

رمان هدیه شاهزاده قسمت 1
نویسنده : علی محمدی - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 1

"به نام خالق روشنایی"

نام کتاب:هدیه شاهزاده

نام نویسنده: اعظم فرخزاد

این کتاب داستان جذاب و پرماجرایی داره اما از اولش اینطور به نظر نمیرسه.

ضمن اینکه این کتاب فصل بندی نشده.

امیدوارم لذت ببرید.

قریه لاله دره بیست کیلومتر با شهر تبریز فاصله داشت و من بعد از سالها به جاده ای قدم می گذاشتم که منتهی به این روستا می شد . روستایی که خاطرات دوران کودکی و نوجوانیم را در خود جای داده است . تفاوت عمده ای که دیده می شود ، آن زمان جاده ای خاکی و پر از گودال هایی بزرگ و کوچک بود و سنگ های ریز و درشت سر برآورده از جاده خاکی این ناهمواری ها را بیشتر می کرد و حتی تردد گاری ها را مشکل می نمود ولی حالا جاده صاف و آسفالت شده است که مستقیم به دروازه دهکده کشیده می شود و هر آدمی را با هر نوع سواری آسوده به دهکده هدایت می کند . 


هنوز هم آبادانی و سرسبزی و جلوه خاص اطراف جاده ، این روستا را متمایز از دیگر آبادیها می کند و من کوله بار خاطراتم را بر دوش دارم . خاطراتی که بعضی باعث آزردگی و برخی باعث شادی هستند از درب بزرگ و چوبی که ورودی اصلی دهکده بود اثری دیده نمی شود . در مقابل خود دشتی گسترده از گیاهان خودروی بلند را می بینم . از ماشین پیاده شده به تماشا می ایستم برای دقایقی افکارم به سالهای دورگذشته پرواز می کند . ارباب ، بلند بالا سوار بر اسبی سیاه است که از نژاد اصیل عرب می باشد، اسب سم به زمین می کوبد و بی قراری می کند تا دستور تاخت را از سوارش بگیرد و بتازد و ارباب بی توجه به نیاز مرکبش در مقابل این درب بزرگ ایستاده . پسرش شاهین ، پیاده ، با شلاقی به دست – با لبخند مداومش گویی اهالی را به تمسخر گرفته – در حالی که بندهای چرمی و رشته رشته شلاق در میان تاب دستانش به اطراف پراکنده می شود . قامتش چون قامت پدر بلند و نیرومند است و در کنار توله همیشگی و غلام حلقه به گوشش رشید ، ایستاده . شاهین با لبخندی جذاب بر لبانش در واقع همان وحشی و سرکش نوزده ساله است که در ظاهر آرام مخفی شده .
پدر شلاق را از دستش می گیرد ، دوری می زند و اسب را به یورتمه در میدانی که از دور مردم به وجود آمده جولان می دهد. دقایقی به سمتی می رود که چند نفری آن جا ایستاده اند و در پشت سرشان پشته های یونجه انبار شده است . ارباب مقابلشان می ایستد دستش همراه شلاق بالا می رود و سپس محکم به صورت میرقلی فرود می آید . چند شاخه خط خونی در چهره میرقلی ظاهر شده و به روی یونجه ها پرت می شود و این ضربات چند بار دیگر تکرار می شود و رشته های خون از پیراهن بلوطی رنگش تراوش می کند و لبخند مسخره شاهین دلم را به درد می آورد
سوار ماشین شده و وارد آبادی می شوم . می خواهم کتابم را تکمیل کنم و قصه شروع شده را به انتها برسانم اکثرا قصه ها و رمان ها بر اساس یک سری تخیلات و باقی بر اساس واقعیات شکل می گیرند و نویسنده با احساس خود آن چه را که می خواهد بیان کند بر زبان شخصیت هایی خلق شده قرار می دهد احساس انتقام و لذت ، گذشت و نفرت را به تصویر می کشد و با همین حسها خواننده را با احساسهایی مختلف به دنبال خود می کشاند ولی من با خیال پردازی ها و ساخته های ذهنی در این کتاب کاری ندارم و با واقعیت های زندگی پیش می روم و روایت شخصیت های خیالی و آفریده شده را به دنبال نمی کشانم می خواهم از سالها اقامت در لاله دره و آن چه که مرا به جاها و کشورهای مختلف کشاند حرف بزنم .
آن چه که باعث شد تا روح پر خروشم در لباسهای مختلف خبرنگاری و گزارشگری و سردبیری و.... به پیش برود تا به شکار لحظه ها برای پیش برد نشریه ام برسد و دست آخر این که ...
فکر کنم تا این جا کافی است و حال با ماجرای داستان پیش می رویم . من بر می گردم به اواسط سال 58
به دوران پانزده سالگی و از روز تولد پانزده سالگی ام شروع می کنم :
بارش باران صبح ، آدمی را تا زانو در گل فرو می برد . کوچه ها پر از آب و انباشته از فضولات دامها و خاک های خشک و سفت با باران صبح شل شده و جایی برای عبور نمی گذارند به ناچار دامن بلندم را بالا
می کشم و آسوده در میان گلها فرو می روم تا به خانه می رسم و وارد حیاط می شوم .مادرم که در حال پائین آمدن از پله ها ست با دیدنم داد می زند: دختر این چه وضعشه ، بدو برو پاها تو بشورو خودش را به کنارم می رساند و مرا به طرف تلمبه آب می برد . چند بار دسته تلمبه را بالا و پائین می کند.با تکرار این حرکت آب از لوله تلمبه جاری می شود و من در حالی که دست وپاهایم را می شویم بلند می گویم مامان امروز این بارون کلافه ام کرده یه ساعته می خوام از خونه ننه صغری بیام نمی شد . بابا رفت دیگه ؟ نمی شد امروز خونه بمونه ؟ چه بد شد امشب در تولد من نیست . همه اش تقصیر این ننه صغری است با اون غر زدن های تکراریش منو کشت . مگه می ذاشت بیام . حیف شد . پدر رفت . مادر صورتم را بوسید : کم حرف بزن ورپریده .... مادر بزرگ برای خاطر خودت می گفتکه این جوری و با این وضع خونه نیایی اما تو که حرف گوش نمی کنی . وارد اتاق می شویم من که فکر می کردم پدر به روستای قیزیل دره رفته اورا می بینم که چهار زانو در بالای اتاق بر روی تشک پشمی نشسته و با چپق در گوشه لبانش دود را به اطراف می پراکند و دندان های مصنوعی اش از پشت این دود دیده می شود . خند ه اش شاد است . تسبیح بلند را با دانه های درشتش به سویم پرتاب می کند . من با یک خیز و پرش بلند تسبیح را می گیرم و دوباره به سویش پرت می کنم .
مادر دستم را می گیرد و از زمین بلندم می کند و می گوید کاش حداقل برای امشب رفتار دخترانه ای داشتی چون که امشب وارد پانزده سالگی می شوی یعنی یه دختر بزرگ شدی بلند می خندم : مادر من هنوز خیلی کوچکم ولی فردا با غلام بیگ و دانیال و محمود قرار گذاشته ایم در میدان خاکی درمانگاه مسابقه بدهیم شاهین هم هست . تو بیخود کردی قرار گذاشتی ، فردا می ریم خونه بی بی کلثوم برای پختن نان هفتتگی ، درسته زیاد اهل کارنیستی ولی حداقل برای آوردن بعضی وسایل زیر دستم باش . دست تنهایی که نمی تونم می خندم و در حالی که دامن را از تنم بیرون می آورم با شلوار کیپ زردم که کناره هایش زردوزی با حاشیه مشکی رنگی دارد به سمت پدر می روم و با دست به مادر اشاره می کنم : شنیدی پدر . دیدی چه خواب وخیال هایی واسم دیده ؟ پختن نان هفتگی ، من زیر دستش باشم ! عجب برنامه ای ! شما بگید که فردا من مسابقه اسب سواری دارم و باید به اونا نشون بدم که از همشون زرنگ ترم . من الآن یک ماهه که دارم تمرین می کنم .
مادر سریع به سویم آمد و دستم را کشید : ورپریده چرا عقلت بزرگ نشده و همین طور بچه موندی؟
و مرا وارد اتاق جلویی که پنجره اش باز بود کرد و مقابل آئینه قدی که درون دیوار جاسازی شده بود کشاند:
به خودت نگاه کن دختر خوب نگاه کن چی می بینی ؟ نگاهم در آئینه خیره بود قلبم به تپش افتاد هیجان زده
شدم وای چه احساس شیرینی از وارد شدن به پانزده سالگی به من دست داد فریاد کوتاهی از روی شوق
کشیدم و بلند گفتم : وای خدا .... مادرم یکی از موهای باقته شده ام را کشید : هان دختر سبکسر خودت هم
متوجه شدی که چه قدر بزرگ شدی . بعد دستش را بر سینه ام کشید ، حالا خجالت می کشی ؟ ببین چه قدر
صورتت گرد و سفیده ، تو چشم می زنه و من با چشمانی از حدقه درآمده همچنان در آئینه خیره مانده ام و مادرم هنوز ادامه داد ، حالا دیدی که نباید زیاد با پسرا بازی کنی دیدی که چه خانم بزرگی شدی؟
و من از شدت شوق مست و سستم . آه بلندی می کشم وای مادر کار کی می تونه باشه .....
مادر ادامه می دهد : بسه دختر حالا زیاد ذوق نکن ورپریده می دونم مادربزرگت راجع به پسر عمویت چه
چیزایی گفته . درسته که من دارم واست تعریف می کنم ولی تو هم یه کمی مثل دخترای دیگه از شنیدن حرفهام خجالت نشون بده و این طور پررو نباش . آره داشتم می گفتم عموت که دیده چه قدر بزرگ شدی به بابات
گفته امشب میام و اونو واسه شاهین عقد می کنیم تا زمانی که تو هجده سالت بشه و بعد یه جشن عروسی
می گیریم حالا کسی چی بگه و برنامه چطور پیش بره در آینده مشخص می شه پس دیگه عاقل باش و ....
بی توجه به حرفهای مادر با ذوق آئینه رو بغل می کنم و می بوسمش : قربونت برم آئینه تو چی رو به من نشون می دی ؟ چیزی رو که می بینم حقیقت داره یا داری گولم می زنی ؟ چه گنج گرانبهایی را در معرض دیدم قرار دادی .مادر از شانه ام گرفته و به عقب می کشد : دختر خجالت بکش ، درسته که عموت تو رو امشب خواستگاری می کنه ولی تو نباید این طور هیجان زده با درخواست عموت موافقت کنی فکرای بدی می کنن که مثلا ما داریم با میل و شوق تو رو دستی دستی تقدیمش می کنیم یا مثلا از زور قدرتش می ترسیم ، برای همین تو باید مخالفت کنی تا ما هم حرفی برای گفتن داشته باشیم . با این که حواسم جای دیگه ای بود ولی حرفهای مادر را خوب تحلیل می کردم . دستم را دور شانه مادر حلقه کردم ، کنار خودم کشاندمش و با انگشت به آئینه اشاره کردم : مادر به آئینه خوب نگاه کن آن چه را که من می بینم تو هم تماشا کن به من نگاه نکن منو که زیاد دیدی به پشت سرت نگاه کن . مادر کمی از من فاصله گرفت و از شکافی که بین ما به وجود آمد مسیر نگاهم را تعقیب کرد آن جا شکلا تهای سفید و صورتی رنگ در ظرف پایه دار و در کنارش کیک گندم با شمع هایی که آماده روشن شدن بودند ، بشقاب ها و کاردها و ظرف بزرگ میوه و ظرف های کوچک و پایه دار که تنقلات و میوه خشک شده را در خود جای داده بودند خود نمایی می کردند مادرم خندید : این ها که چیزی نیست دخترم ، برای تولد توست . امشب بعد از شام تولد کوچکی برایت می گیریم ، چه قدر مادرم ساده بود که فکر می کرد همین وسایل ساده مرا مجذوب و متحیر کرده است . میوه هایی که مدام از مقابلشان بی تفاوت می گذشتم یا
تنقلا ت و میوه های خشک شده که همیشه در جیب هایم پر بود و مدام می خوردم یا آن کیک گندم که می دانم دست پخت خاله بهجت است و مزه خمیر خام می دهد . یا مادرم فکر می کند مبهوت آن پانزده شمع بی قواره شده ام . اصلا بهتر است به سادگی مادرم بخندم ، ولی نه گناه دارد بگذار برای شادی دلش امشب مثل یک
دختر متین و خجالتی که همیشه آرزویش را دارد رفتار کنم و مودب باشم : آه مادر شما فکر می کنید من
متحیر این وسایل ساده شده ام که به منا سبت تولدم چیده شده ؟ مادرم با حیرت پرسید پس متحیر چه هستی ؟کادوی تولد ، واسم چی خریدی ؟


مادرم بلند خندید. دست برد ازلای دامن پرچین و بلندش جعبه ظریفی را بیرون کشید : دیگه مجبور شدم چیزی رو که می خواستی برات بخرم . اگه غیر این می کردم رنجیده می شدی مجبور شدم و گرنه چیز درست و حسابی که انتخاب نکردی ولی .... باشه . باز مادرم فکر می کرد که من به آن پلاک نقره ای که نقش ونوس ، الهه زیبایی یونان را که دو سال پیش پسندیده بودم و او اکنون برایم تهیه کرده است می اندیشم . وای او نمی دانست قلب من بی قرار چیست و آئینه چه چیزی را به من نشان داده که این قدر مرا هیجان زده کرده است .
گفتم : مادر پس حقیقت را ببین که فقط پدر برای من حقیقت است . سپس به سمت حیاط دویدم همان حیاطی که آئینه گوشه کوچکی از آن را که اسبی سیاه و قوی در آن جا بسته شده بود نشان می داد ، آن چه که باعث شور و شوقم شده بود دیدن این اسب سیاه بود که سه سال مدام در گوش پدر می خواندم و او را می خواستم و پدر بعد از سال ها ، درست در روز تولدم برایم به هدیه آورده است . هدیه ای برای دخترش که می دانست بی قرار این اسب سرکش و قدرتمند است . دستی به سر و گوش اسب کشیدم . اسب کرنشی کرد و سم به زمین کوبید دوباره دستم را دراز کردم و او سرش را عقب کشید محکم آن را تکان داد ، اسب از صاحب جدیدش راضی نبود و یا او را نمی خواست ولی من تصمیم داشتم همین امشب او را رام کنم و عقاب را رها کنم . عقاب نام اسب شاهین پسر عمویم بود که او را همیشه قرض می گرفتم . فردا با همین اسب قوی راهی مسابقه می شوم . پدر در آستانه در راهرو ایستاده و لبخند می زد و من چگونه می توانستم به عنوان تشکر سخنی بگویم با کدامین کلمات جمله زیبایی از حق شناسی بسازم و نثارش کنم . ساده ترین راه را انتخاب کردم . بوسه ای برایش فرستادم و از جیب شلوارم دو حبه قند بیرون آورده و به نزدیکی دهان اسب بردم او کمی با لبانش آن را بازی داد آب دهانش دستانم را مرطوب کرد قندها بر زمین افتاد دوباره دستی به سرو گوشش کشیدم و او در میان سم به زمین کوبیدن ها و به این سو و آن سو رفتن هایش رام می شد آهسته افسارش را که به تیرک چوبی وسط حیاط بسته شده بود باز کردم باز حبه ای قند از جیبم درآورده به دهانش نزدیک کردم این بار آنها را خورد و شیهه ای کوتاه کشید و این صدا باعث شد مادرم به سمت پنجره آمده و تماشایم کند شدیدا اخمهایش درهم بود و پایین روسری اش را با تندی گره می زد و این حرکت نشان عصبانیتش بود که در سکوت آن را متحمل می شد لبخندی زدم و نشسته دستی به پاهای اسب کشیدم اسب مدام پا به زمین می کوبید . ران های سفت و کفل چاقش تماما نشان قدرت و توانش بود افسار گشوده اش را گرفته و او را کشیدم و در حالی که با شوق تا آن جایی که قلب نا آرامم اجازه می داد با او آهسته صحبت کردم : اسمتو می ذارم " قدرت" خوشت میاد ؟ اسب محکم پوزه اش را بر شانه ام کوبید کمی دردم گرفت ولی دستم را به سمت شانه ام نبردم تا مادرم متوجه نشود که دردم گرفته . مادرم از این که می دید آرزوهای زیبایش را به باد می دهم ناراضی به نظر می رسید مثلا از این که متوجه نشده ام دیگه بزرگ شده ام و سینه هایم باید باعث خجالتم شوند یا این که قدم خیلی بلند شده و مدام می گفت : نمی دونم به کی رفته ای . آخر نه مادر قد چندان بلندی داشت و نه پدر . قد پدرم متوسط ولی تنومند بود . مادرم می گفت : به عموی بی حیایت رفته ای . آه مادرم ناراحت است از این که هنوز هم متوجه این نشانی ها که باید باعث خجالتم شوند ، نشده ام و همچنان به اسب و اسب سواری و مسابقه ای که در پیش داشتم می اندیشم . مادرم مدام موهایم را می بافت و می گفت : این جوری کوچکتر به نظر می رسی و زمانیی که من با موهای رها شده بر روی شانه هایم به تاخت سوار بر اسب کند رویم به خانه باز می گشتم فوری گوشه ای از روسری اش را می گرفت و بر صورتش می کشید ، وای خاک عالم به سرم شد ! دختر بی حیا تو اینجوری تو کوچه ها جولان می دادی ؟ خیالش را راحت می کردم مادر من تو دشت بودم کسی مرا ندید .
خدا را شکر که کسی تو را ندید . اگه یه روزی در حال پرش از آن مانع های بلند با سر به زمین پرت شوی چه خاکی تو سرم بریزم ؟ و من می خندیدم : اگه می خواین اون جوری نشه برام اسبی را که گفتم بخرین بعید نیست که این اسب تنبل و احمق یه روزی منو به اون روز بیاندازه درست به صاحب اصلی اش شاهین خان نکبت رفته . مادر یک مرتبه داد می زد : ساکت شو دختر .الهی مادرت بمیره صداتو پایین بیار . آتیش پاره چرا به جای تشکر گاز می گیری ؟ بسه مادر بسه کم سنگشونو به سینه بزن و مدام مقابل اون عموی مغرور دولا و راست شو . هزار منت سرمون گذاشتن تا این اسب مردنیشونو به عنوان کادو به من دادند من با اون نمرات بیستی که تو امتحانات گرفتم باید به من یک اسب اصیل که از نژاد خوبی هم باشد کادو می دادند منظورم همان مادیان نرم و سبکبال و پرقدرتشون است که باید به من می دادن همون که شاهین خان هر روز پزشو می ده ، بچه گول زدند و اینو بهم دادند . مادر دور از چشم عمو و پسر عمویم خود را برده آن ها محسوب می کرد و حال در جوابم می گفت : به خدا اگه زبونتو لال نکنی میام همچین می زنمت . من هم بیزار از قدرت آنها می گفتم : حالا برو یواشکی از پدر بپرس ببین عموی مهربانم پولشو از بابا نگرفته این عمویی که من می شناسم ....
مادر به سویم خیز برمی دارد و من با یک فرار جسورانه سریع از دیوار کوتاه مطبخ بالا می پرم و مادرم می ماند با یک دنیا آه و حسرت ، آهسته بر سرش می زند . هدیه ، دختر من ، تو هدیه ای از طرف خدا برای آن همه دعاهای شبانه روزی ما بودی ولی کاش زمانی نیاید که بگویم خدا تو را بعد آن همه التماسهای ما به عنوان هدیه ای پرعذاب و همیشگی برای ما فرستاده باشد و من بدون توجه به سخنان مادر به کنار لبه ی دیوار می آیم و خودم را به سوی درختی که تقریبا یک متر با دیوار مطبخ فاصله داشت پرت می کنم و از تنه ی درخت می گیرم و سرخوران پایین می آیم . داشتم به اسبم می گفتم : " قدرت " دیگه با من غریبی نکن من که باهات مثل غریبه ها رفتار نمی کنم که این قدر واسم ناز می کنی الان وقتیه که باید زود با هم انس بگیریم منظورم اینه که وقت تنگه ، بیا با هم دیگه صمیمی بشیم چون امشب کار سختی در پیش داریم باید تا دمدمه های صبح تمرین کنیم و تو با تمامی توانت بتازی و از موانع به سهولت بپری چون فردا بعد از ظهر مسابقه سنگینی داریم مطمئنا شاهین خان با اون اسب تازه اش از حالا مسابقه رو برده و نشسته . خب از دانیال هم نباید غافل بود آنها سوارکاران ماهری هستند اما می مانم من ، که همه با هم متفق القولند که بازنده ی اصلی فردا من هستم حق دارند چون اسبی مردنی داشتم ولی حالا تو را دارم . باشه " قدرت" غافلگیرشون می کنیم و به یاری خدا برنده می شیم اگه کمی جسارت به خرج بدی و زود باهام دوست بشی کار تمومه . اصلا بیا بریم بیرون. نگاه مادر که کنار پنجره نشسته و ما را نگاه می کند ، آزارم می دهد . هر چند بوی مطبوع غذایش اشتهایم را باز کرده و من هم شدیدا گرسنه هستم ولی باشد به خاطرش از این امر مهم و حیاتی می گذرم و می گویم : حلا اسب پرقدرت من ، اگه قبولم داری این حبه قندها رو بخور، دستم را به سمت دهانش بردم کمی آنها را بو کشید وحبه قندها را با لبانش بازی داد ولی آنها را نخورد . خندیدم و افسارش را کشیدم . قبلا خوب تغذیه ات کرده اند تا بیشتر از آنی که هستی در نظرم جلوه گر شوی . من احمق نیستم اینارو می فهمم ولی چه کنم که مادرم دوست داره من احمق باشم ولی " قدرت چی می شه کرد دست خودم نیست نمی شه و با یک خیز به رویش پریدم و گفتم : حالا تا اونجا که می تونی به تاخت برو حتی اگه امشب شبی باشه که از روی تو به زمین پرت بشم و زخمی و خونی به خونه باز گردم . چیزی که مادرم مدام تکرار می کنه که یه روزی این جوری خواهم شد .
مادرم می گوید که من پانزده سال پیش در یک شب بارانی و مه آلود به آنها ارزانی شد ه ام و آنها تا صبح برای زنده ماندن من کوشش کرده اند بعد وقتی که صبح در میان لحاف پشمی در میان آتش گرم در حالی که به آرامی نفس می کشیده ام آنها را به باور رسانده ام که دیگر خطر مردن از سرم گذشته و من همیشه زنده خواهم ماند و حالا در شب پانزدهمین سال تولدم داشتم سوار بر اسب دشتها را زیر پا می گذاشتم سپس از تپه ای بلند با اسب بالا رفته و آن جا متوقف شدم در تاریکی ، چشم به روستای لاله دره ی خودم دوختم نورهای ضعیفی از خانه ها سوسو می زد و دودهایی که از دود کش ها به بیرون می زد نشان از این داشت که هنوز اهل آبادی نخوابیده اند سر اسب را برمی گردانم به طرف رودخانه ی پهن و عریضی که جریان آبش بعد از بارندگی امروز پرخروش تر شده است می روم . صدای شرشر آب رودخانه بلند است و اسب را می ترساند و دورتر از آن ، ساختمان یا به قول خودم قلعه بلند و محصور عمویم که حکایت از زندگی اربابی و تجملی او دارد ، پیداست . این آبادی از او حکمرانی مستبد ساخته که به مانند پادشاهی به ملک و کشور کوچک خود حکومت می کند . نورهای زیادی از پنجره های متعدد و بی شمار آن بنا به بیرون می تابد و منظره ی بدیعی از آن را به تماشا می گذارد انگار که دیوارها و زوایای خانه را چراغانی کرده اند . اسبم بی قراری می کند ناراضی از این که چرا او را متوقف کرده ام اما من به این می اندیشم که حالا در آن قلعه محکم خدمتکاران درحال خدمت هستند و در آن سالن مجلل که از نور لرزان شمعها و چراغهای پایه بلند و لاله ها دنیای نورانی ساخته شده عمو طاهرم را تصور می کنم در حالی که شلوار جیرش از زانو زیر چکمه های بلندش گرفتار مانده به این سو و آن سو می رود . شلاق چرمی اش که به رشته های زیادی تقسیم شده در دستش خودنمایی می کند دستانش را به پشت زده و در حال قدم زدن است و پسرش شاهین درون مبلی کنار شومینه فرو رفته و سگ سیاه و بزرگش در کنار آتش شومینه خرناسه می کشد و شاهین با قیافه ی خودخواه خود قدم های پدر را می شمارد و خیره که چه زمانی این قدم ها از حرکت باز خواهند ایستاد و بازایستادن قدم ها از حرکت یعنی شروع کردن پدر به گفتار است .
عمویم همچنان قدم می زند به کنار مجسمه بلوری شیر نشسته رسیده دستی به آن می کشد و یال شیشه ای اش را نوازش می کند مظهر قدرت و اراده و انگار نیرو می گیرد .دوباره قدم های محکمش به سمت پسرش می رود صدای پاشنه چکمه هایش بر روی کاشی های سرامیک تق تق می کند . حدس می زنم شاهین بیشتر نظرش به سمت صدای پاشنه ها معطوف است با به حرکات فکورانه پدر....
می گم شاهین همین امشب مراسم خواستگاری را تمام می کنیم عمویت کربلایی عباد چه کار می تواند بکند اصلا حرفی ندارد آن که باید رضایت داشته باشد من هستم ، پس برای بعد شام آماده ای که برویم پسرم ؟
شاهین از جایش برمی خیزد و مقابل پدر می ایستد . هم قد پدر است و برای سنش مناسب نیست او را بزرگتر از سن واقعیش نشان می دهد . سرش را تکان می دهد ، چرا ندهد ؟ زیرا این غرور شاهین است که مرا می خواهد نه خودش باید آن چه را که می خواهند مهیا باشد دو تا مغز مردانه و محصور شده در چهاردیواری قلعه که هرگز زنی را بدانجا راه نداده اند ، حتی خدمتکارها یشان همه مرد هستند آنها راحت و آسوده به دور از غوغا و خواسته های یک زن آن طور که خواسته اند زیسته اند در کوه و دشتها تاخته اند و به شکار و سواری رفته اند و با همان چکمه های گل آلود وارد خانه شده و روی مبل لمیده اند پاهایشان را روی میز دراز کرده اند و اگر دلشان خواسته بر روی قالی های گرانبها تف کرده اند بدون این که سرزنشی بشنوند و از تصور دستورات زن ها و از غر زدن های آن های با مسخرگی می خندند حالا این دو مرد گویا نظرشان عوض شده و می خواهند زنی را به درون قلعه راه دهند آن هم دختری پانزده ساله را که می دانند هرگز قدرت و توانایی اداره ی خانه ای با آن عظمت را ندارد چه نقشه هایی در سر دارند خدا می داند اما من با این که فقط پانزده سال دارم ولی این به ذهنم می رسد که ازدواج یعنی مرگ تمام خوشیها و آزادیها . مرگ یک زندگی بدون مسئولیت ، آنها هم این را می دانند زیرا که اگر من به عنوان عروس بدانجا قدم بگذارم با این که کوچکم ولی عقلم می رسد که هرگز به آنها اجازه ندهم با چکمه ی گلی وارد خانه شوند و روی قالی تف کنند یا ... و اگر به دستوراتم خندیدند بر دهانشان بکوبم .
پس با این حساب آنها هم خود را برای گذشت از خیلی بی قیدیها و آزادیها آماده کرده اند . پس آنها هم می دانند که ازدواج یعنی محدودیت و محروم ماندن از خیلی نعمات که قبلا آن را داشتند پس ما به یک معنا رسیده ایم یعنی باید مرگ را بپذیریم و ازدواج کنیم ولی من نگفتم که ازدواج می کنم و به خاطر همین خواست آنها که بدون چکمه گلی وارد خانه نشوند و احیانا گذشت کوچک آنها انگار به خواستشان جواب مثبت داده ام .
من هنوز می خواهم بینی این شاهین را بیشتر از این ها به زمین بمالم . من مانند اسبم سرکشم و امشب را تا صبح اسبم را خواهم تازاند و دیوانگی خواهم کرد تا در اولین روز قدم گذاشتن به دنیای پانزده سالگی ام برنده باشم نه بازنده ، در غیر این صورت تنها این حربه ی کوچک است که شاهین را می تواند مغرورتر سازد و همیشه او که به مانند یک سردار با چکمه چرمی بلندش با شلاق سهمگین و قیافه جذاب و مغرورش بر بالای سرم لبخند فتح و پیروزی بزند . من با شلاقی که همین حالا در دست دارم و خیلی به ندرت آن را برای فرود آوردن ضربه به اسبم به کار می برم ، لبخند غرورآمیز شاهین را بر هم می زنم و قیافه ی عمویم را اخمو می کنم . همین سه ماه پیش بود که رستم بیگ زیر ضربات شلاق شاهین سه ماه در منزلش بستری بود زیرا یکی از اسب های بی شمار اصطبل او را که بعد از یک سواری به منزل آورده بود دیر تیمار کرده و اسب بیمار شده بود و من می خواستم روزی از فرود آوردن ضربات شلاق که بر پیکر جانداری نواخته می شود لذت بردن را تجربه کنم وای چه قدر مشتاق بودم که این پیکر فقط از آن شاهین باشد این یک آرزوی خیالی ودور و غیرقابل عملی است شاهین و ضربات شلاق؟ آن هم شلاق من؟
شب نمناک و تاریک بر روی تپه سوار بر مرکب قوی هیکلم در حالی که بنای زیبای منزل عمویم را از نظر می گذرانم می خواستم این حس لذت را لمس کنم ولی حیف که نمی شد . این ها تصوراتی بود که از ذهنم می گذشت ولی حقیقت بود زیرا من با این که به ندرت وارد این خانه شده ام ولی به منش و افکارشان آشنایی دارم . سر اسب را برگرداندم و از تپه سرازیر شدم شاید امشب تذکرهای مادرم عملی شود و با اسب سرنگون بشوم زیرا که امروز آسمان یک ریز باریده و همه جا لیز و لغزنده و گلی و لجن است حتی سبزه ها و چمن ها بیشتر لغزنده هستند و من همچنان بی توجه به این مسائل می تازم .
جریان آب رودخانه زیاد است ولی من با اسب به آب زدم و " قدرت" به نرمی و محکم در آب شنا می کرد و بعد ازدقایقی مرا به آن سمت رودخانه رساند چکمه بلند به پا نداشتم و پوتین کوتاهم پر از آب بود تا زانو درون آب فرو می روم . نسیم سرد بعد از باران با وزش خود مرا زیر شلاقش گرفته و صورتم را می کوبد و موهای بافته ام گاهی در این وزش به پرواز در می آیند اسبم که هدیه ی پدرم برای تولد پانزده سالگی ام است مرا در میان دشتها می تازاند و وقتی وارد باغی می شویم از میان درختان عبور می کند و من گاهی سر را برای رد شدن از زیر شاخه ی درختی خم می کنم و یکی از همین شاخه ها گونه ام را تا کنار گوشم خراش می دهد دردی را حس می کنم و دستم را به صورتم می گذارم دستم خونی شده و من قطره ای از آن را که از لبانم جاری و وارد دهانم می شود . مزه می کنم ، به نزدیکی های ساختمان عمو طاهرم رسیده ام همان دژ مستحکم و رویایی اش .از حصار چوبی کنارش به سهولت اسب را وادار به پرش کردم و به میان باغ رسیدم سگان بی شمارش به صدا درآمدند و من در میان عوعوی وحشتناک آنها گم شدم و اسب با شیهه های بلند و پرش های کوتاه سعی داشت صدای آنها را خاموش نماید .
توله همیشگی شاهین از میان چارچوب در طویله ظاهر شد در تاریکی زیاد مشخص نبود ولی غیر او چه کسی حس قوی برای استشمام بوی غریبه را داشت بلند گفت : دختر عمو اگر برای دیدار شاهین آمده ای باید بگویم ....
تند گفتم : صداتو ببر رشید من تا کنون کی برای دیدار شاهین آمده ام که این دومیش باشه ؟
صدای خنده اش نزدیک می شد گفت : شاید امشب که صحبت بین دو خانواده به خاطر شما صورت می گیرد ، خواستی دیداری از نامزد بکنی .
گفتم : توله ، بهتره کم وراجی کنی خیلی دوست دارم روزی این شلاق را بر فرقت بکوبم .
گفت : اگر از شاهین نمی ترسیدی این کار را می کردی اما بدان که شاهین قول داده درشب بیست و دومین سال تولدش که دو هفته دیگر است شما را به خاطر به کار بردن این کلمه که مدام مرا به آن صدا می زنید به شدت تنبیه کند تا برای همیشه توله صدا زدن را فراموش کنید .