داستان کوتاه و رمان

رمان هدیه شاهزاده قسمت 2
نویسنده : علی محمدی - ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 2

به جای جواب نزدیک تر رفتم چه قدر این حس قوی بود شلاقم بی اختیار بالا رفت و به شانه اش کوبیده شد او فریادش برخاست و با یک حرکت سگ ها را به سمت من یورش داد ولی من به سرعت افسار را کشیده و از حصار چوبی پریدم و دوباره در میان باغها تاختم در حالی که سگها هم چنان تعقیبم می کردند . به کنار رودخانه که رسیدیم اسب بی مهابا خود را به آب زد و سگها هم چنان در کنار آب به عوعوهای بی پایانشان ادامه دادند و من ساعتی دیگر با "قدرت " از موانع های بسیار پریدم و سپس به سمت خانه روان شدم ساعت از دوازده شب گذشته بود و روستا در خوابی رویایی فرو رفته بود گهگاه عوعوی سگی از بام خانه ای صاحبخانه را وادار می کرد تا از پنجره نگاهی به بیرون بیاندازد تا ببیند این سوار کیست؟ و من صدای خفه و آهسته شان را می شنیدم : هدیه است این دختر کله شق و بی پروا چه قدر به عمویش شباهت دارد و من صدایی از پنجره ای دیگر می شنیدم ، صدای ریز و زنانه ای بود : انگار دختر باباش نیست به عموی خیره سرش رفته . کاش پسر بود ، پدرش خجالت نم کشه نصف شبی ولش کرده تو این بیابونا این طور رفتار کنه ؟ قباحت دارد و صدای ننه معصوم که همیشه در ایوان جلوی خانه اشان می خوابید به گوشم خوشایندتر بود : هدیه از چند تا پسر جسورتر و شجاع تر است و من در میان شنیدن این نجواها کلون بزرگ چوبی در را برمی دارم و وارد خانه می شوم بر خلاف تمام خانه ها که در تاریکی و غرق خواب بودند چراغ اتاق مقابل حیاط همان که آئینه حقیقت گوی را در خود جای داده روشن است .
جلیل جلو می آید و افسار را می گیرد پیاده می شوم . پاهایم تماما گلی است اگر تلمبه را به کار بیاندازم همه متوجه می شوند آهسته به جلیل می گویم آب بیاور و او با آفتابه آب را می آورد ، دست و پاهایم را می شویم ولی سوزش صورتم زیاد است به آن سمت آب نمی زنم تا ببینم چه کارش می توانم بکنم ، جلیل با پارچه ی حوله ای پاهایم را پاک می کند . به آهستگی در اتاق را باز می کنم و سرم را داخل می برم می دانم که پدر و مادرم نگران من هستند . 


البته بی مورد است چون که بعضی مواقع در همین زمان می آیم . تا سرم را داخل می برم هراسان می شوم می خواهم سرم را بکشم ولی در یک آن شاهین که کنار درگاهی پنجره نشسته مرا می بیند اگه سرم را می کشیدم پی به ترسم می برد که مبادا پدرم همین امشب مرا به خاطر این رفتارم کتک بزند پس با جسارت داخل می شوم و سلام می دهم . پدرم با خنده بلند می شود : دخترم تو می خوای خودتو بکشی؟ حداقل امشب رو خونه می موندی .مادرم یک دنیا اخم و تخم دارد سرش را به سمت دیگر برگردانده از تکان خوردنش که چهارزانو نشسته عصبانیتش را درک می کنم و عمویم گره ابروانش کمی زیاد است اما نه به اندازه سگرمه های مادرم .
شاهین از جا برمی خیزد و بی تفاوت می خندد انگشتش را از بند کمرش گذرانده و به خیالش ژست زیبایی گرفته با بازی ابروهایش می گوید که مسخره ام می کند و یا از شلوار زرد و سراپا خیسم تعجب کرده و یا در صورت خونی ام خیره شده ؟ مادرم سریع بلند می شود و با بغض می گوید: شرم می کنم ، شرم می کنم و از اتاق بیرون می رود .
می خندم و به پدرم می گویم : ببین مادر شرم می کنه فقط سه هفته س که دبیرستانها تعطیل شده و مادر گویی یادش رفته که من همیشه مسیر طولانی تر از این را هم هر روز با اسب به شهر می رفتم و بعضی وقتا با سرو وضعی بدتر از این هم سر کلاس در نشسته ام و اصلا شرم هم نمی کردم هیچ کس از سر و وضع یک فرد روستایی انتقاد نمی کند و هیچ وقت از دختران مدرسه سرزنش و تحقیر نشنیدم چون می دانستند معمولا دهاتیها همین جوری هستن دیگه ، ولی مادر در همین ده و در همین خونه روستایی خودمون از سر و وضع من شرم می کنه آخه پدر بهش بگین ....
ناگهان دستی از پشت یقه ی پیراهنم را می گیرد و می کشد مادر با حرص می گوید : بیا دختر تا بهت بگم .... تا وارد راهرو می شویم مقابلم می ایستد و دستش را بالا می برد تا به صورتم بکوبد زود می گویم : مادر شب تولدمه می خوای منو بزنی ؟
مادر دستش را که بالا برده بود پائین می آورد و روی صورتش قرار می دهد حالت گریه می گیرد و مرتب زیر لبی چیزهایی می گوید اما می دانم که گریه نمی کند مرا وارد اتاق پشتی می کند و روبروی همان آئینه قرار می دهد : دختر تو خجالت نمی کشی خودتو نمی بینی ؟ بزرگ شدی . نگاه کن غول شدی . تو این وقت شب کجاها جولان می دادی . این جا روستاست حتی دخترای شهری هم تو این ساعت شب از خونه بیرون نمی رن که تو داری تو این ده این کارو می کنی فقط بگو خجالت نمی کشی ؟
مادر خجالت نمی کشم . آخه نمی دونید اسب سواری چه لذتی داره .
مادرم به سویم هجوم می آورد باز دستش بالا می رود .... مادر تولدمه . با ز مادرم مکث می کند و من ادامه می دهم آخه مادر دخترای شهری اسب ندارن که بپرن روی زین و دشت ها رو بتازن تا ببینند چه لذتی داره . مادر لبانش باز می شود تا حرف دیگری بگوید که صدای پدر مانع می شه . خب برادر همه یه جورین . آدم باید معلم خودش باشه و به خودش تعلیم بده اگه کسی کر باشه و گوش شنوا یی برای شنیدن نداشته باشه ، هی بگو ، قبول نمی کنه .
عمویم و به دنبالش شاهین وارد می شوند . عمویم اشاره ای به شاهین می کند و او هم سرش را تکان می دهد . بی توجه می گویم : اول باید مادر هدیه تولدمو بده بعد حرف می زنیم . مادر می گوید : من هیچی واست نگرفتم به خاطر این که همین پارسال هم با همین کارات عذابم دادی و تو این یک سال ذره ای هم فرق نکرده ای . اصلا گذر زمان را حس نمی کنی خودتو یه دختر بچه کوچیک می دانی .
خندیدم : مادر اشتباه نکن من کی تو کوچیکی این طور دل وجرات داشتم و تو این تاریکی شب اسب سواری می کردم ؟ حتما بزرگ شدم که دل و جراتم زیاد شده .
مادر دندان قروچه ای کرد و از حرص بر روی زانوانش کوبید . پدر از گل بهترم می خندید و بر زانوی عمویم می کوبید : برادر نگو دیگه به خودت رفته وحشی و تیزرو ، چه می شه کرد؟ عمویم آهسته چیزی را زیر لب زمزمه کرد و شاهین با تمسخر خندید . من فقط لعنت بر صاحبش را شنیدم که آن را هم به حساب پدرم گذاشتم چون صاحب من پدرم بود .
از خنده ی شاهین بدم می آمد . عمویم گفت : دخترم من نمی خوام چیزی بگم که تو ناراحت بشی ولی این کارا خوب نیست و ثانیا این که چرا امشب او اسب مردنی را هلاک کردی فکر کردی با این تمرینها قوی میشه و فردا مسابقه رو می بره باید امشب رو بهش استراحت می دادی تا صبح خوب بتونه بتازه .
خنده شاهین از یادآوری اسب تنبلش " عقاب " که فکر می کرد فردا با آن مسابقه خواهم داد بلندتر شد . مادرم گفت : ولی پدرش .... ابروهای پدرم به شدت بالا رفت و کلام مادر را نیمه تمام گذاشت ومن هم مثل شاهین بلند خندیدم : عموی عزیزم چه خوب اعتراف کردید حتما واقف شده اید که اون اسب مردنی لایق معدل بیست من نبود .
عمویم سرفه ای کرد : ا...ی حالا بگذریم می خوام جواب را همین امشب بگیرم و از فردا کارها را سرو سامان بدیم . خودت که می دونی دخترم من و شاهین همیشه تنهائیم و از پس کارامون بر می آئیم . نگاهش را به سمت مادرم گرفت ، حالا رسم و رسوم خواستگاری تو این آبادی چه جوریه این مسئله رو ولش کنیم ساده جواب را می گیریم یعنی موافقت اعلام شده و ..... ولی قول می دم برای باقی کارها چند خدمتکار زن استخدام کنم تا برنامه ها درست مثل عروسی های دیگر باشه . چیزی که در شان ما باشه و عروس خانم هم راضی باشند
پدر گفت : ولی برادر جان قرار شد جواب بعد مسابقه داده شود برد و باخت این بازی در جواب عروسی تاثیر داشته باشد ....
و این بحث آهسته میان آنان شروع شد و مادر بزرگ هم وارد اتاق شد و من چون تمایلی به شنیدن حرفهایشان نداشتم از اتاق خارج شدم . به حیاط کنار اصطبل رفتم ببینم جلیل اسب رو خوب تمیار می کند یا نه و او باحوصله اسب را قشو می کشید . من قوطی هدیه مادر را عصر دیده بودم ولی نمی دانستم درون جعبه همانی بود که می خواستم یا نه و برای رسیدن به این منظور به کنار درخت نارون رفتم و از آن شروع به بالا رفتن نمودم می دانستم مادر حتما کادو را در اتاق بالاخانه بر روی لباسی که به تازگی برایم خریده بود گذاشته و چون امشب او را به حد کافی عصبانی کرده بودم هنوز آن را به من نشان نداده بود به سهولت از درخت بالا رفتم انگشت یک پایم را به شاخه ی شکسته درخت تکیه دادم و یک پایم را دراز کرده و انگشتان پا را به لبه ی پنجره گذاشتم و محکم با دو دست نرده را گرفتم ، سپس پایم را از نرده گذرانده و وارد اتاق شدم می خواستم به سمت رف بالای طاقچه بروم که صدای عمو و پدرم در حیاط مرا به خود آوردند به سمت پنجره رفتم جلیل می گفت : باور کنید قربان الآن این جا بود مثل این که رفت داخل مطبخ به آن جا سر بزنید .
عمو و پدر می خواستند به آن سمت بروند جلیل در مقابل طویله ایستاده و شاهین دور و برش را نگاه می کرد . نمی دونم تو تاریکی دنبال چه می گشت از بالا گفتم : پدر با من کاری داشتید ؟
آنها سرشان را بالا گرفتند و مرا دیدند . پدر آهسته گفت : دختر تو باز از درخت بالا رفتی و از پنجره وارد شدی ؟ آن اتاق خراب شده در ندارد ؟
دست هایی شانه هایم را گرفت و به عقب کشید مادرم نگاهم کرد و نمی دانست چه بگوید و من کادویش را از بالای طاقچه برداشته و آن را گشودم خودش بود مدالی که نقش ونوس را داشت و نقره ای بود آن را به گردن انداختم و به مادرم شب بخیر گفتم زیرا می دانستم اگر یک کلمه دیگر با او سخن بگویم از خشم سکته خواهد کرد از پله ها سرازیر شده و وارد اتاق شدم . لباسهایم را عوض کرده و به پدر شب بخیر گفتم و رفتم که به خاله فخری فکر کنم که آیا روی حرفهایش حساب کنم یا نه و یا چگونه برای پدر و مادرم توصیف کنم که خاله فخری از سفر به یونان می گوید تا مرا به آنجا بفرستد می گوید : تو حتما باید برای ادامه تحصیل به یک کشور خارجی بروی . به اصطلاح فرنگ رفته بشوی او می گفت : این حماقت است که فکر کنند اگر تو با شاهین ازدواج کنی از فکر تنها خارج فرستادنت آسوده می شوند . آنها این فکر احمقانه اشان را به همه تلقین کرده اند . هدیه ، تو پایداری کن . من جور می کنم .
می گفتم : خاله فخری مادر با این ازدواج موافق نیست
گفت : پس من می دونم اون کسی رو که باید قانع کنم چطوری باهاش کنار بیام .
گیج بودم . اصلا خاله فخری میخواست غیر پدر و مادرم چه کس دیگری را قانع کند؟
چه قدر بین او و مادرم تفاوت بود خاله فخری یک زن ثروتمند و اعیانی با فرهنگ غربی بود با این حال مهربان ترین زن عالم بود او یک زندگی به سبک اروپایی داشت و مادرم زیاد اجازه نمی داد من به منزلشان بروم و به قولی ادا و اطوارهای او را یاد بگیرم او می توانست بهترین وسایل را در اختیارم قرار دهد و حتی مرا به تبریز نزد خود ببرد ولی مادرم هرگز نمی پذیرفت که مبادا تعلیمات غربی او در من اثر بگذارد و این دو خواهر زمین تا آسمان با هم دیگر فرق داشتند . خاله ام در مورد مادرم می گفت : وقتی که خواهرم سیزده سالش بود ازدواج کرد و به ده رفت پدرت یک روستایی بود زندگی در روستا و در کنار پدرت بودن از او یک روستایی ساخته و من این قصه را باور کرده بودم که عاشق شدن مسخره تر از این هم می تواند باشد که برای خاطر پسری آدم یک زندگی مثل زندگی خاله فخری را رها کند بشود زنی مثل مادرم . عامی و ساده و به زبانی ساده دهاتی و خاله فخری چه آموزشهایی که به من نمی داد در کتابهایی که همیشه مطالعه می کردم و مادرم به حساب کتا بهای درسی می گذاشت ، تماما کتابهای خارجی بود . من گاهی از مدرسه غیبت می کردم و ساعاتی را که باید در کلاس درس باشم در خانه خاله فخری و در کنار فرزندانش می گذراندم و دبیران باور داشتند که من با شهامت ترین دختر مدرسه هستم که این همه راه را با اسب می پیمایم تا درس بخوانم و در صورت غیبت آن را می پذیرفتند ، گذشته از این من یک شاگرد درس خوان و ممتاز بودم دیگر چرا ناراضی باشند ؟
پس می اندیشم به این که امروز روز تولدم است و با سبک و سنگین کردن کارهایم وجدانم را آسوده کنم و اگر روح و جسمم آرام گرفت این تولد را به خودم تبریک بگویم یا آن را روز شومی بدانم و نفرین کنم ، شاهین فکرم را خراب کرده بود . می کوشید تا زنش بشوم تا روزی مرا به خاطر توله صدا کردن رشید با شلاق تنبیهم کند ، اما من طبق گفته خاله فخری ضمن این که زنش نمی شوم باید کاری کنم که تنبیهش را برای همیشه فراموش کند . یا اگر جسارتش را پیدا کردم من او را تنبیه کنم ولی .... خیلی می ترسم . عمویم .... و حتی از همان پدر همیشه خندانم که با خند ه هایش مشوق کارهای من می شود ، می ترسم . کارهایی که نوعی گستاخی و بی ادبی محسوب می شود و از یک دختر روستایی بعید به نظر می رسد .
یادم می آید قبل از تعطیلی مدرسه بود که من بیست کیلومتر را با اسبم تاختم تا به نزدیکی شهر تبریز رسیدم طبق معمول کربلایی تقی با دیدنم از قهوه خانه بیرون آمد و افسار اسب را گرفت و به نرده چوبی مقابل قهوه خانه بست و من باقی راه را تا دبیرستان می خواستم پیاده بروم ، آن روز درس چندان مهمی نداشتیم فقط ساعت آخر که درس ریاضی داشتیم و بسیار مهم بود می توانستم از آن هم بگذرم . یک آن تصمیم گرفتم به خانه ی خاله فخری بروم و کادوی تولدم را جلوتر از روز موعود از او بگیرم همیشه از دریافت کادو خوشحال می شوم مادرم از آمد و رفت من به خانه خاله فخری راضی نیست و من پنهانی این کار را می کنم خیابانها شلوغ است با تظاهرا ت مردمی راهها را مسدود کرده است قاطی مردم می شوم و با شعار آنان همراهی می کنم صدای مرگ بر آمریکا کر کننده است و من از این شعارمرگ بر آمریکا چیز زیادی نمی فهمم و متعجبم که مردم چرا علیه او شعار می دهند و من هم بی هدف همراه تظاهرکنندگان آن قدر شعارشان را تکرار می کنم که گلویم درد می گیرد و تحت احساسات شدید مردمی از آمریکا تنفر پیدا می کنم ولی، می دانم که تا پا به منزل خاله فخری بگذارم دیگر آمریکا در نظرم دشم جلوه نخواهد کرد بلکه دوست و حامی ایرانیان قلمداد خواهد شد و خاله فخری با صدای بلند خواهد گفت : مردم از روی احساسات غلط او را به نام دشمن می خوانند . از زور خوشی که زیر دلشان را زده این طور دارند تنوعی برای خود ایجاد می کنند و باز خاله فخری تمامی این شعارها را نفی می کند و عکس آن را می گوید .
من نمی توانم تشخیص بدهم حق با کیست ؟ با مردم میلیونی که به خیابانها ریخته اند و خشم و نفرتشان را نمایان می سازند یا با معدود افرادی چون خاله فخری و شوهر و فرزندانش یا این که چون فرزندان خاله فخری در آمریکا هستند این نظریه ها را تحویل می دهد فکرم معطوف مردم خشمگین است که شعارشان کوبنده و محکم است به چهارراه می رسیم و من با فشار جمعیت به سمتی کشانده می شوم با تلاش خود را از لا بلای جمعیت به کنار خیابان می رسانم و به پیاده رو می پرم ، آن جا صحبت کمتر و جمعیت پراکنده است و من راحت تر راه می روم . مادرم شالی قهوه ای رنگ را به دور سرم پیچانده : وروجک دیگه شهر خطرناک شده و همه پوشیده و با حجاب هستند تو باید همرنگ آنان شوی ، مزاحمت می شوند و باز خاله فخری تا آخرین لحظه آن حرکت را نهی می کند ولی بالاجبار خودش هم همان راه مردم را می رفت ، پیراهنم بلند است و تا زانو هایم می رسد و من غرق این مردم هستم می خواهم بدانم آنها چرا شاه را نمی خواهند ، هر کدام دلایلی تحویلم می دهند که به نظرم قابل قبول می آید ولی باز خاله فخری به شدت آنها را تکذیب می کند ، مردم دروغ می گویند شاه جز خدمت کار دیگری نکرده است لبانش را ورمی چیند مردم نمک نشناس . و من نمی توانستم از خواست های بی شمار و دلایل به حق مردم بگذرم و فقط به سخن خاله فخری تکیه کنم در میان موج جمعیت به سمت قسمت اصلی خیابان پهلوی رسیدم ، راهم را به سمت چپ کج می کنم . از چهارراه می گذرم و به سمت خانه خاله فخری پیش می روم .اینجا خیابان آرام تر است و تک و توک جمعیت نگران و با سرعت می گذرند. به خانه ی وسیع و سه طبقه خاله می رسم زنگ را فشار می دهم ، باغبان میانسال و وفادارشان یوسف بیگ در را بر رویم می گشاید و با دیدنم لبان قیطانی وکشیده اش با خنده ای کشیده تر می شود: "خوش گلمیسن هدیه" و من لبخندی می زنم و وارد می شوم. حیاط بزرگ پر از سبزه و گل است و درختان بسیار فضای آرامی را ایجاد کرده اند ساعت هشت و نیم است و فواره های استخر بزرگ باز هستند همه جا آبیاری شده و بوی عطر گلها دل انگیز است و من مست عطر گل ها جلو می روم ، دقایقی بر روی تاب بزرگ و آهنی می نشینم و تاب می خورم. محسن خان با عجله پله ها را پایین می آید و با همکارش صحبت می کند : دیدی امروز مردم شعارشان چه بود؟ بیرون ریختن مستشاران آمریکایی و از عدم استقلال ارتش می گویند و...... اوضاع دارد خراب تر می شود ، دیگه وقتشه اقدام کنیم . از تاب پایین پریده و به سویشان می روم. محسن خان با دیدنم دستی تکان می دهد : برو بالا دختر جان برو بالا. از پله ها بالا می روم وارد سالن مجلل و با شکوه خاله فخری می شوم او روزنامه ی تهران تایمز را ورق می زد. رفتارش عصبی به نظر می رسد. سلام می دهم. سری تکان می دهد و با دست اشاره می کند به سوی بوفه می روم و برای خودم آشامیدنی می ریزم خدمتکار که جلو آمده تا پذیرایی کند با اشاره ی دست ردش می کنم از بی توجهی خاله ناراحت نمی شوم چون او ماه های متمادی است که اعصابش داغون شده و هر لحظه خطر را حس می کند و دیگر ایران را جای ماندن نمی داند به سمت پنجره می روم و به تماشای حیاط زیبا و پرگل مشغول می شوم .

یوسف بیگ قسمتی از باغچه را با بیلچه بر هم می ریزد و بوته های کوچک گل را به ردیف درون گودال های کوچکی که حفر کرده قرار می دهد . او باغبان بود آن طور که خاله فخری می گفت از زمان قاجاریه خانواده اش به نوبت مسئول خفظ و نگهداری باغها و باغچه های گل آنان بوده اند و او از زمانی که سیزده سال داشته در این جا مشغول به کار می باشد و زندگیش با گل و گیاه شکل می گیرد . نزدیک به شصت سال دارد ولی قیافه اش او را جوانتر نشان می دهد و دندانهای مصنوعی اش همیشه در حال خنده ردیف و منظم است من مبهوت دست های ماهرانه پینه بسته از کار مداوم باغبانی او هستم . صدای خاله فخری افکارم را بر هم می زند : همان طور که ماهها پیش گفته ام و گوشی گفته های مرا نشنیده است باز هم می گویم اوضاع به هیچ وجه بهتر نخواهد شد بلکه روز به روز بدتر هم خواهد شد به حرفهایم رسیدید؟ دیگر بدتر از این چه می شود ؟ گویی محکوم من بودم دستانش را به سمت من تکان می داد آنها از پس عده ای دانشجوی خشمگین بریامدند اینها نشان ضعفشان است که از خشم مردم می ترسند نباید ریسک می کردند و به امید بهتر شدن اوضاع می نشستند حالا بدتر از این هم می شود عینک آفتابی اش را از روی میز برداشت : هدیه برای ناهار این جا هستی ؟
سرم را تکان می دهم اضافه کرد : باشه الان رفعت هم میاد من هم یه سر می رم سفارت ایتالیا ببینم چه کار می توانم بکنم باید امروز نتیجه بگیرم .

- خاله فخری ، اصلا می دونید بیرون اوضاع از چه قراره ؟ تو این آشفته بازار کی می خواد برای دیگری کاری انجام بدهد . مطمئنم امروز همه جا تعطیل است .
او دستش را با بی حوصلگی تکان می دهد : اصلا هدیه با حرف و نظر نباید ساکت نشست باید رفت و تلاش کرد ، وقت می گذرد . تا اومدنم نری ها ، این جا باش باهات کار دارم . راستی نامه ای که فرستاده بودم به پدرت رسید ؟

- نشنیدم کسی از نامه حرفی بزند حتما نرسیده . لباس بلندی بر تن کرد و در حالی که روسری را سرش می انداخت گفت : امکان نداره من دو هفته است که این نامه را نوشته ام چگونه ممکن است نرسیده باشد حتما به تو نگفته اند .


- مگه نامه برای من بود ؟ لبانش را تر کرد : نه عزیزم پیشنهادهاش برای تو بود.
من کارها را جور کرده ام و تو حداقل تا یک ماه دیگر می روی یونان . یعنی باید بری . پدرت زیاد کله شقی نمی کنه اما مادرت فقط خودشو به نفهمی می زنه و مثل یک احمق رفتار می کنه انگار که اختیار من و اون در این ماجرا دخیل است .
از طرز حرف زدنش نسبت به مادرم زیاد خوشم نیامد هر چند که برای من پشتوانه محکمی بود ولی نباید به مادرم توهین می کرد و من بی اختیار به سویش رفتم

- بالاخره خواهر شماست ، عینک دودی اش را به چشم زد و بلند خندید

- خواهر من .... خدای بزرگ با چه کسانی طرف شده ام و چه لقب و عنوانهایی نصیبم
شده ، زیاد ادامه نداد .
گفتم : هنوز عمو طاهر و شاهین منتظر جواب هستند ، چه کار کنم ؟
درحالی که از در راهرو خارج می شد بلند گفت : همین دیگه ، فکر می کنن تو یونان لولو خورخوره ریخته اند تا تو را بخورند و شاهین باید به عنوان محافظ همراهت باشد ، ردش کن دختر ، تو هنوز بچه ای ، خواهر بزرگ من ..... خدای من ، روی پله ها با شوهرش سینه به سینه شد . شوهرش انگشتش را بر روی بینی گذاشت : آروم باش زن چه خبرته بالاخره کار دستمون می دی .
اشک از روی گونه هایم سرازیر شد . بیچاره مادر من که خواهر چگونه زنی است . مادر با این همه دنگ وفنگ این خواهر اروپایی منش با ید که شرمزده باشد . رفعت از در چوبی باغ وارد شد . دیوار طویلی که حیاط و باغ را از هم مجزا کرده و دری که بین حیاط و باغ قرار دارد باز است مهرانگیز را می بینم ، خواهر شوهر خاله ام در حال آمدن است . شلوار لی و پیراهن سفیدش هماهنگی خاصی دارد . رفعت تند و تیز از پله ها بالا می آید . با دیدنم می گوید : باز امروز دبیرستان نرفتی ؟ هر چند که می گویند امروز هیچ کس سر کلاس نرفته با این که مدارس باز است ولی شاگردان به جای رفتن به سر کلاس درون کوچه و خیابانها ریخته اند و از زمین و زمان شکایت دارند . او بیست سال داشت و بهتر از من انقلاب را توجیه می کرد .

- ببین هدیه به مادرم می گویم بالاخره این مردم یه چیزشون می شه که این جور دنیا رو به هم ریختن . الکی که بیکار نیستن بریزن بیرون و نظم شهر را به هم بزنند و مخل آسایش عموم شوند ... تو یه چیزی رو از من می خوای که تقریبا حق خودت است بهت نمی دم بعد با اعتراض و اصرار فراوان نمی تونی آن را از من بگیری آخرش از کوره در می ری و صبرت لبریز می شه یه سیلی بیخ گوشم می زنی و با زور و نیروی بازویت آن خواسته را می گیری به نظرت این حدیث حال و روزگار کنونی ما نیست .
به جای من مهر انگیز جواب داد : کاملا حق می گویی رفعت این طور است و تو داری از این مردم و حق مردم فرار می کنی تا با چشمانت دیگر چیزی نبینی و به اصطلاح نه طرفدار حق باشی نه ناحق این طور نیست ؟
این بار من جوابش را می دهم : کاملا درست است من این ها را باور می کنم ، رفعت می خندد و به سوی بوفه می رود تا برای خود آشامیدنی بریزد و من به سفر یونان فکر می کنم به جدایی از پدر و مادر به قول خاله فخری ، دهاتیم ، من را که دختر همین زن و مرد روستایی هستم . نکند خاله فخری می خواهد با فرستادن من به یونان این ننگ را بشوید ، او حتی از آذربایجان که در آن سکونت دارد گله و شکایت می کند ، او همیشه سعی داشته مرا از تیپ روستایی بیرون بیاورد و این تعالیم اولیه و آخرین و همیشگی خاله فخری بود منی را که هرگز تیپ روستایی نداشتم . ولی من روستایم لاله دره را دوست داشتم ، رفعت و مهرانگیز راجع به سفر خارج صحبت می کردند . آنها درتکاپوی رفتن بودند .
رفعت می گفت : اگر شهرام کارها رو جور کنه عالی می شه و گرنه مجبورم باز ماهها به انتظار بشینم ، ناصر هم قبول کرده بالاخره دست از خانواده اش بکشد و همراه من بیاید ولی کاش کارها جور بشود .
مهرانگیز گفت : غصه نخور شهاب با ما تماس دارد و اخبار دست اول را از آمریکا می فرستند ، بغض گلویم را می فشارد ، از جا بلند شده و به حیاط رفتم یوسف بیگ کارش را تمام کرده روی نیمکت چوبی کنار استخر نشسته بود ، حرکاتش را تماشا می کنم از جیب بغلش کیسه ی توتون را بیرون می آورد مقداری از آن را بر می دارد و لای کاغذ سفیدی که در دست دارد می ریزد آن را می پیچاند و به صورت سیگاری درآورده و در چوب سیگارش قرار می دهد ، کبریتش را از جیب درآورده آن را روشن می کند و به آسودگی آن چنانکه دنیا و کانون خانواده اش در آرامش ابدی فرو رفته اند سیگارش را دود می کند و گاهی نفس عمیقی می کشد تا عطر گلها را ازمیان دود و بوی توتون استشمام کند . چه تضاد عجیبی .
لختی کنارش نشستم از بوی توتون خوشم می آید او می گوید : می خوای برات گل بچینم ؟
- حیفه گل های زیبا چیده شوند ، بذار از تماشایشان لذت ببریم . از کنارش برخاسته و از در بیرون می آیم و قدم زنان خیابان آرام را طی می کنم ، باز به چهارراه می رسم ، این بار راهم را به سمت خیابانی کج می کنم که مرا به سمت قهوه خانه می برد ، در یک آن جذابیت و گیرایی زندگی خاله فخری همراه با فامیل و دنیای رنگارنگش بی اثر می شود و او برایم فردی عادی و معمولی می شود آن گونه که از او ملکه ای با جذابیت حورایی ساخته بودم، آن گونه که او را فردی شرقی و با فرهنگی غربی می دیدم . آن گونه که زندگیش مرا متحیر می کرد این دنیای زیبای او ساخته ی ذهن من بود با یک کلمه توهین آمیز به مادرم ویران می شود و من از خرابه هایش می گذرم و دوباره در دل مردم خشمگین که چون دریایی پرتلاطم و پر خروش شده اند و با حضور خود موج سهمگینی ساخته اند موجی که می تواند حتی ضخیم ترین و محکم ترین سدها را بشکند وارد می شوم و با کلامشان هم کلام می شوم نمی دانم چه می خواهند ولی گفته هایشان را تکرار می کنم . خودم هم نمی دانم چه می خواهم که این گونه خشمگین شده ام آیا آواره و بی هدف و از زور بیکاری که امروز به دبیرستان نرفته ام به دنبالشان داه افتاده ام ؟ حس می کردم از خاله فخری متنفر شده ام ، جمعیت زیاد است و من بر اساس کدامین خواسته و احساس آنها را همراهی می کنم نمی دانم وقتی برای سوالم جوابی پیدا نمی کنم شانه ای بالا می اندازم همانند مردم پاهایم را محکم به زمین می کوبم دستهایم را در هوا مشت می کنم و شعارهای انقلابی اشان را تکرار می کنم و با آنها هم صدا می شوم .
پسری که ریش سیاهی دارد و دکمه های پیراهنش باز است کتابچه ای به دستم می دهد " مرور انقلاب های دنیا " و حال تبریز با این خروش خود انقلاب را به پیش می برد .
همه یکدل و صمیمی هستند و در میدان بزرگ ساعت جمع می شویم به ساعت ساختمان نگاه می کنم دوازده و نیم است قطع نامه ای را قرائت می کنند چه فرق می کنه که درخواسته هایشان چه می باشد که آن را به صورت قطع نامه خواستار می شوند ، آن چه که مردم می خواهند خواست من است . به کنار قهوه خانه که می رسم کربلایی تقی با دیدنم از قهوه خانه بیرون می آید و افسار اسب را به دستم می دهد و آهسته می گوید : دخترم به امان خدا ولی دیگه مواظب باش تنها نیایی امنیت راهها از بین رفته ، پدرت چرا خودشو به اون راه زده نمی دونم . اوباش و چماق به دست ها همه جا ول و پراکنده هستند ، مواظب باش و از فردا اگه خواستی بیای با پدرت بیا ،و من برای اولین بار ترسیدم به سرعت به روی اسب پریدم و سر اسب را برگرداندم و از او خداحافظی کردم ، اسب را به تاخت درآوردم و می خواستم هر چه زودتر در کنار پدر و مادرم باشم و برای اولین بار مادرم را شاد کنم و بگم که دیگه باید بدونم دختر بزرگی شدم و خطر هم وجود دارد ، دیگه نباید پدر منو تنها به شهر بفرسته ، نیمی از راه را آمده بودم ، دقایقی به اسبم استراحت داده و خودم هم کمی در مزارع گندم قدم زدم و به تماشای کار کشاورزان ایستادم ، سپس دوباره به راه افتادم یک کیلومتری رفته بودم که چهار نفر جوان را دیدم کمی دورتر از پشت درختان به وسط جاده پریدند و دیواری وسط جاده کشیدند .هیچ کدام از اهالی روستا نبودند . ولی من توجه نکردم ، زانوهایم را بیشتر به پهلوی اسب فشار دادم و سرعتش را زیاد کردم تا از میانشان بگذرم یکی از آنها پرید و زین اسب را گرفت دستش سر خورد و به نزدیکی پایم رسید و آن را محکم گرفت با شلاق به صورتش کوبیدم و او پایم را رها کرد ، دیگری که نزدیکتر شده بود با ضربه ی محکم شلاق که بر شانه اش کوبیدم به زمین پرت شد و من آن روز ترس را با تمامی وجود حس کردم ، اگر اسبم را به کشتن هم می دادم آنی توقف نمی کردم . کف زرد رنگی از دهان اسب بیرون می ریخت و صدای نفس های تندش را می شنیدم و قلبش دیوانه وار می تپید . وارد روستا که شدم اسب را متوقف کرده و به سرعت از آن پائین پریدم ، افسار را به سمت ایمان پسر همسایه که در آن نزدیکی بود پرت کردم و خودم بر روی علفها شیرجه رفتم و دراز کشیدم عرق از سرو رویم می چکید ، بعد از آن که کمی استراحت کردم به سمت خانه روانه شدم موهایم پراکنده و به اطراف شانه ام ریخته بود از شالی که مادرم داده بود تا به سرم بیاندازم اثری نبود و در این آشفتگی روحی شاهین مثل جن بوداده مقابلم سبز شد او بازویم را گرفته و می رفتیم انگار نعش را با خود حمل می کرد و من هم کم نیاورده تمامی کوله بار خستگی را حمل بر این قاطر مغرور کردم و خود سبکبال در کنارش در حالی که ترانه محبوبم را می خواندم از باغ ها می گذشتیم تا به خانه برسیم ، شاید که صدایم آزارش می داد و از خواندنم راضی نبود ، کاش این طور بود ولی خنده شاهین در صدای خفه ام گم می شد .

آی داغلار سنه سوزوم وار
عشق الیندن آی یارام وار
********
ای کوهها با تو سخن ها دارم
از زخم عشق دردمندم و مجروحم

شاهین آه بلندی کشید : معلوم می شه دخترعموی عزیزم به عشق ایمان داری ولی مثل این که ارباب زاده ها باعث تنفرت هستند ؟
خندیدم : آی گفتی شاهین . گل گفتی . او خندید و دیگر چیزی نپرسید .
آن گونه که پدرم می گفت ، عمویم پسر ارشد پدرش بوده و توانسته بود با ریا و زرنگی ثروت و ملک پدر را نیز صاحب شود و وقتی پدرم در خانه یک دکتر هم به عنوان باغبان و هم به عنوان خدمتکار مخصوص در تهران نزد او کار می کرد عمویم وارث ثروت پدر شد و بعدها به ارباب قدرتمندی تبدیل گردید و حال ارباب روستای لاه دره و قیزیل دره است و پدرم پنج سال بعد از فوت دکتر به روستا بازگشته بود ، بعد مجددا برای باغبانی در خانه یک فرد اعیانی و مهم به تهران رفته بود . حال بعد این جریانات هنوز هم عمویم ، پدرم را کمک مالی نمی کرد ولی سرزبان دار بود که به خاطر من دور و بر پدرم می پلکید . می خواست من را هم از او بگیرد تا فردا بهتر بر پدرم حکمرانی کند و خاله فخری این ها را برایم گفته بود . در اصل حرفهای خاله فخری وادارم می کرد تا از شاهین بدم بیاد . البته حرف خاله فخری به حق بود آنها ارباب و ارباب زاده ای مستبد بودند و من جسارتم در پانزده سالگی بسیار بود و آفریننده این جسارت خاله فخری و خود شاهین بود ، تنها کارش که تا بدین لحظه ارزش داشت این بود که از او یاد بگیرم تا بتوانم پوزه شان را به خاک بمالم . اگر مادرم می خواست به قول خواهرش احمق باشد و توسری خوری را قبول کند ، من او را از حماقت بیرون می آورم ، هر چند که می دانم پدر با دادن هدیه ای به من ، یعنی اسب سیاهم " قدرت" چه منظور گرانبهایی را می رساند . او هم مرا جسور می کرد تا مقابل همه مخصوصا خانواده برادرش کم نیاورم و خود هم چنان ساده و صمیمی نزد عمو سرخم می کرد به نزدیکی رودخانه رسیدیم قلعه عمویم از میان درختان سربرآورده بود شاهین گفت : بیا ناهار بریم خونه ما . دست پخت آشپزهای مرد زیاد بد نیست .
خندیدم : سنت شکنی می کنید و مهمان نواز شده اید آن هم پذیرش مهمان زن ، خوشایند پدرت است ؟

خندید در قیافه ی آفتاب سوخته اش که اثر اسب سواریها و شکارهایش بود دندانهایش بیش از حد به سفیدی می زد : وای هدیه دیگر باید خوشایندمان باشد ، ما که دیگر بچه نیستیم با هم دیگه دعوا کنیم ، شلاقم را دور سرم چرخاندم ، دست انداخت و آن را گرفت : ضربه سختی بود دختر عمو ، شانه اش را شدیدا زخمی کردی ، رشید را عصبانی نکن .
بلند خندیدم : توله ات را می گویی ؟ تعجب می کنم چرا همراهت نیست کجا گم و گور شده ؟
این بار او شلاق را به دور سرش گرداند و سپس آن را پائین آورد خم شده شلاق را ازش گرفتم : تنبیه سختی برایم در نظر گرفتی شاهین برو دعا کن قبل از تو به تنبیه کردن کسی نرسم . سپس قدم هایم را تندتر کرده درون رودخانه رفتم و به حالت دو تا خانه دویدم ، هیچ یک از دختران ده این گونه چون من که وحشی رفتار می کردم نبودند ، آنها ارام و خجالتی و شدیدا مقید آداب و رسوم بودند ...صدای پسر عمویم افکارم را شکست : تو به مانند اسب سرکش هستی که رام شدن می خواهی .
برگشتم و نگاهش کردم ، حتما او هم دویده بود چون نفس نفس می زد .
گفتم : امیدوارم منظورت از اسب همان عقاب تنبل و کندرو نباشد ، شاهین خان در خیالت یک اسب سرکش و قوی را مجسم کن .
وارد خانه شدم و بی آنکه تعارفی به او بکنم در را بستم به میانه حیاط رسیده بودم که شاهین در زد ، او هرگز دست خالی برنمی گشت ، می توانست حامل اخبار خوبی برای پدرش باشد