داستان کوتاه و رمان

رمان هدیه شاهزاده قسمت 3
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 3

مادرم دو لنگه ی پنجره را باز کرد : دختر باز تو موهاتو پریشون کردی ؟ باز تو خودتو به آب زدی ؟ بدون این که زحمت بالا کشیدن شلوار رو به خودت بدی ، باز تو پیراهنت رو زیر شلوار گذاشتی ؟ بعد با دیدن شاهین که با تانی از دالان وارد حیاط شد یه دفعه صداشو قطع کرد. زود بیا تو . دسته ی تلمبه را گرفتم و آن را بالا و پایین کردم می خواستم شلوارمو بالا بزنم و پاهامو بشورم مادرم محکم داد زد : هدیه نمی خواد همین جوری بیا .
-کفش های خیسم را درآورده و وارد راهرو شدم که مادرم گوشم را گرفت کشید : تو کی می خوای آدم بشی خجالت نمی کشی ، می خواستی نزد پسر عموت شلوارتو بالا بزنی حیا هم خوب چیزیه .می خواست باز بگوید که شاهین آمد داخل و مادر ساکت شد . مادرم به شاهین تعارف کرد .دولا راست می شد بالش می گذاشت و کلی پذیرایی می کرد .
شاهین گفت : عمو میرزا دعوت بابا رو برای آخر هفته پذیرفته . همگی شام در منزل ما هستید ، حتما تشریف بیارید ها . سرش را جلوتر آورد : منظورم اینه که فکر کنم صحبت ازدواج من و تو باشه و .....
مادرم با سینی چای و شیرینی از پستوی اتاق وارد شد و شاهین صدایش را برید ، شانه را برداشته و مقابل آئینه کوچک درون طاقچه ایستادم تا موهایم را شانه بزنم ، مادرم سرفه ای کرد . توجه نکردم که با من است به کارم ادامه دادم مادر با خنده ای عصبی گفت : هدیه جان موهاتو این جا شانه نزن زشته . بیا بشین چای بخور .
موهایم را پشت سر پرت کردم و دومیله را به سرم زدم و آمده و نشستم . 


گفتم : مادر نامه خاله فخری کی رسیده ؟
مادرم استکان و نعلبکی را بر زمین گذاشت : درد بگیری دختر باز رفته بودی خانه ی خاله فخری ات ؟
لبخندی به شاهین زدم : صحبت از سفر یونان است تو که نمی تونی نامه رو بخونی بیا واست بخونم تا بدونی خاله فخری واسم چه خواب و خیالی داره مادر جان اگه دلت به گفته های با با خوش است بدان که نامه رو برات کامل نخونده و منظور اصلی رو نگفته .
شاهین اخمهایش در هم شد ، مادرم سرفه ای کرد : بس کن هدیه مگه بابات نگفته کم خونه فخری اینا برو ، بازم اون جا بودی ؟
- نگران نباشید ، بابا هم به آرزویش می رسه اونا دارن می رن ایتالیا پیش پسراشون آنها قرار است از آمریکا به ایتالیا بروند ، وضع این جا دیگه با هاشون سازگار نیست ، شما که ندیدید من دیدم تو شهر چه خبرهایی بود . دیگه این جا همان آذربایجان آرام و ساکت نیست آتش و خشم است ، حال دیگه می دونم مردم چی می گن و چی می خوان و چه قدر در آن سیل جمعیت یک دلی و اتحاد بود ، دیدن صحنه های آن جا کلمه بزدلی و ترس را بی معنا کرده بود، همه مردم یک پارچه و متحد بودند .
مادر دستش را دراز کرد و بر پایم کوبید : کافیه دیگه ، تو حتما دور ایستاده و فقط نگاه کرده ای و به نظرت خیلی زیبا و پرهیجان آمده ؟
خندیدم : کنار ایستادم ؟ اصلا در میان اونها بودم مادر از بس پایم را به زمین کوبیده ام کف پاهایم درد می کند ، ببینید ، مادر جای فرو رفتن ناخن هایم به کف دستم هنوز مشخص است از بس که از خشم فشارشان می دادم .
مادر زد تو سرش و اشکش درآمد : خدایا آخه تو چی می خوای ؟ چرا این جوری شدی ؟ کی گفته بود بری تظاهرات ؟
گفتم : مادر معطل نکن ، نامه خاله فخری رو بده بخونم .
با حرص گفت : پاره اش کردم . حرف به درد بخوری نداشت .
آهی کشیدم : دیدی درست به عرض رسوندم ، بابا راستشو بهت نگفته و گرنه کی تو نامه ها ی رسیده از طرف خاله فخری رو پاره کرده بودی که این دومیش باشه ؟
مادر با چشمان اشک آلودش چشم غره ای رفت و اشاره ای به شاهین کرد او با زنجیر دسته کلیدش بازی می کرد ،گفتم : اصلا ببین مادر امروز خاله فخری حرف بدی زد و منم ازش دلگیرم زیاد تو خانه اش نموندم . حالا صبر می کنم تا ببینم راجع به نامه چه اخباری به دست میاد . ما که برای شما نامحرم شدیم .
مادر گفت : تو پانزده سال پیش برایم یک هدیه ی عزیز شدی حیف که نتونستم صحیح تربیتت کنم ، مدام اذیتم می کنی.
شاهین از جایش بلند شد و عزم رفتن کرد : زن عموی عزیز اگر هدیه غیر از این بود اطرافیان زیاد راضی نبودند کمی به آینده بیا ندیشید . مادرم اصرار می کرد که برای ناهار بماند و او گفت : پدرش منتظر است .
با طعنه گفتم : خان زاده برو به پدرت راجع به نامه خاله فخری و سفر یونان برایش بگو ، تو که قبلا با رفتنت به آنجا تونسته بودی تصویر زیبایی از کشور افسانه ای یونان برایش بکشی شاید که لطف کند خرج سفرم را بدهد .
شاهین وقتی داشت از در کوچه خارج می شد ، برگشت و نگاهم کرد : هدیه صحبت یونان جدی است ؟
لبخندی زدم : من پشت کلمه ی یونان افرودیته ، رب النوع ونوس رومیان ، الهه ی عشق را می بینم ، پسر عموی عزیزم .
او رفت و مادرم دیگر با من حرف نزد و ننه صغری داشت سفره را پهن می کرد و عدس پلو را می کشید و زیر چشمی ما را نگاه می کرد . مادر از همه چیز یک تصویر غلط برمی دارد و شکلی ناهنجار برای خود می کشد تا از همه چیز گله مند باشد و همیشه از من شاکی است که بی نهایت دختر بدی هستم .
صدای پدر از حیاط شنیده می شد و آقا جلیل افسار اسبش را گرفته و به طرف اصطبل می برد صدای تلمبه لحظاتی مرا مشغول کرد پدر وارد اتاق شد و سلام داد ، من برخاستم و صورتش را بوسیدم ، مادر گوشه ی شلوارم را کشید : دختر بی حیا کم خودتو لوس کن .
پدرم خندید و دستش را به دور شانه ام حلقه کرد : آخه زن نادختریت نیست که همش ازش گله داری و دعوایش می کنی اگه یه کمی دیگه بزرگتر بشه عقل تو کله اش میاد ، حالا بذار مثل دختر بچه ها شادی کنه دو روز عمر که ارزش این همه سختگیری رو نداره .
مادرم باز از شدت حرص رو زانوهایش تکان خورد : من اشتباه فکر می کردم که نتونستم صحیح تربیتش کنم ، بلکه این تو بودی که نگذاشتی با روش من تربیت بشه و آدم بار بیاد.
پدر گفت : حالا خسته اومدیم ها ، بذار غذامونو بخوریم دیگه تمومش کن .
گفتم : ای مادر جان تو رو خدا کم ناراحت بشید شما خودتون ...... اصلا بذارید شما رو ببوسم به طرفش رفتم تا صورتش را ببوسم با دست هولم داد – برو کنار وروجک با نزدمت ها .
پدر خندید و مرا کنارش نشاند ، گفتم : پدر نامه ی خاله فخری را بدهید تا ببینم چی نوشته ، مادر بشقاب پر از عدس پلو را مقابلم گذاشت و به من نگاه کرد ، یعنی ، حرف منو باور نمی کنی که آن را پاره کردم ؟
پدر ابروها شو بالا انداخت و دور از چشم مادر چشمکی زد و من ساکت شدم و با خیال راحت به خوردن عدس پلو با مرغ مشغول شدم .
مادر گفت : باز این دختربلند شده رفته خونه فخری اینا که صد تا روش تبلیغ کنه . مگه نگفته بودم اونجا نرو ؟
رو به پدر کرده گفتم : آخه پدر من بیست کیلومتر راهو رفته بودم که برم سر کلاس .ولی همه جا حتی مدارس به خاطر نا آرامی ها بسته بود . با خود گفتم حالا که این همه راهو رفتم سری هم به اونا بزنم زود هم برگشتم .
ننه صغری آمد و سفره را جمع کرد . من خسته بودم و ساعت شش عصر هم مسابقه شروع می شد . از مادر به خاطر غذای خوشمزه اش تشکر کرده و به اتاق خودم رفتم با استراحت کنم ، وقتی که مادر هنوز در اتاق بود پدر آهسته و طوری که مادر متوجه نشود از زیر دستش را به درون جیب جلیقه اش فرو برد و نامه را به دستم داد .
چفت در را انداختم به روی تخت غلتیدم ، خاله فخری نوشته بود هدیه باید برای تحصیلاتش به یونان برود . بارها این را به شما گفته ام ، حالا زمانش فرا رسیده و می دانید که این خواسته ی کیست ؟ نباید سهل انگاری کنید . ازدواج با شاهین یک حماقت است . بعد حدس زده بود شاید نامه رو بخونم نوشته بود ، هدیه تصمیم نهایی را بگیر زیاد از در احساسات وارد نشو ، پدر و مادرت تا بازگشت تو انشاالله همیشه سلامت خواهند بود ، من زحمت بسیاری کشیدم تا تو را برای این سفر مهیا کنم ، نمی خواهد تشکر کنی تمامی مدارک و پاسپورت آماده است ، اگر به تبریز آمدی به منزل ما بیا و آنها را ببر تا تاریخ سفر را بگویم . ما در قبال تو وظایفی داریم ، حتی شوهرم محسن خان ، تو بعدها دیگر نمی توانی هیچ ادعایی از ما داشته باشی .
نامه دلم را لرزاند و ساعاتی مرا به فکر فرو برد دیگر خستگی را احساس نمی کردم . رویای سفر یونان احاطه ام کرد و هیجان و نیرویم را برای مسابقه به حد اعلا رساند حالا حس می کردم بزرگتر و عاقلتر و بالغتر از یک دختر پانزده ساله ام و این بزرگی از همین لحظه شروع شد ، قبول کردم که دیگر برای رفتن به پشت بام از دیوارها بالا نروم و راه پله را پیش بگیرم از درخت بالا نروم و با اسب درحالی که لباس اهدایی خاله فخری را بر تن کرده ام و بیشتر شبیه پسرها هستم تا دخترها ، در کوچه های ده به نمایش نپردازم و بی محابا خود را به آب رودخانه نزنم و جواب هر فرد بزرگی را نسنجیده ندهم ، زیرا که دختر با نزاکت بیشتر سکوت می کند تا جواب بدهد و به قول مادرم دیگه وروجک و ورپریده و بی حیا نباشم ، سفر یونان امیدوارم کرد که همه ی اینها را بپذیرم ، وقتی ساعت چهار از خواب بیدار شدم اینها را برای مادرم گفتم البته با حذف رفتن به یونان .
مادرم گفت : حالا بذار ببوسمت . سپس بوسه ای آبدار از گونه ام گرفت .
شلوار جیر قهوه ای رنگم را که برای سواری مناسب است به تن می کنم ، کمر بند چرمی پدر را که مدتها پیش اندازه اش را مناسب من کرده بود می بندم ، قیافه های دانیال و شاهین و محمود و فتح علی تماشایی خواهد بود ، زیرا تصور می کنند من با اسب اهدایی شاهین در این مسابقه شرکت خواهم کرد ، وارد اصطبل می شوم " قدرت" با دیدنم سم به زمین می کوبد و بی قراری می کند به سمتش می روم و حبه ای قند در دهانش می گذارم دست نوازشی به سر و گوشش می کشم ، رنگ تیره ی پوستش می درخشد و نفس پرقدرتش نیاز به تاختن دارد ، کمی در حیاط می گردانمش او به اینها قانع نیست شیهه ای می کشد و مدام سرشو بالا و پایین می برد ، منتظر لحظاتی است که بر پشتش قرار بگیرم چکمه ی بلندم را به پا می کنم بر روی پله ها می ایستم و سپس به حالت دو به سمتش خیز برمی دارم روی زین قرار می گیرم ، مادرم پرده را کنار زده و مرا نگاه می کند قیافه اش چندان شاد نیست ، می دانم که از کارم ناراضی است ولی زیاد نمی تواند مخالفت کند این قرارها قبلا گذاشته شده ، کلاهم را به دور سرم می گردانم : مادر باید برای دیدن مسابقه بیایی ، اگر نیایی باهات قهر می کنم .
وارد کوچه می شوم عادل چوبه دار،گوسفند هایش را از کوچه می گذراند چند تن از اهالی و زن های همسایه در کوچه ایستاده اند و مرا نظاره می کنند ، چوبه دار به نزدیکی ام که می رسد می گوید : می دانید چه اتفاقی افتاده ، اوستا فرخ خودش در شهر با دو چشمانش دیده که چه قدر مردم روی زمین افتاده و در خونشان غوطه ور بوده اند ، می گفت : بعضی آمریکاییها ایران را ترک کرده اند . می گفت : ...... ولی من از کنارش گذشتم : بگذار انقلاب همچنان به پیش برود چرا که مسیرحق و عدالت همیشه پیامدش پیروزی است .
به نزدیکی های میدان مقابل درمانگاه می رسم . می خواستم از روی حصار چوبی بپرم ولی به مادرم قول داده بودم آدم باشم عده ی زیادی از اهالی آن جا تجمع کرده بودند ، صدای خنده ی دانیال به گوشم می رسید ، شاهین مثل همیشه مغرور سوار بر اسب توسنش .
همیشه قهرمان بود ، شیدا خواهر شاهین نزدیکتر شد صدایش ریز و ظریف بود : کاش عده بیشتری را در مسابقه شرکت می دادیم . تقصیر از خودمان است که ترتیب یک مسابقه بزرگ را ندادیم .
گفتم : شیدا تو هم تو مسابقه شرکت می کنی ؟ امتیاز برد تو به حساب کی نوشته خواهد شد ؟ چون اسم تو جزو شرکت کنندگان نبود.
خندید و دندانهای ریز و ردیفش درخشید : هدیه جان اینو به حساب برادرم می گذاریم.
محمود را دیدم که کنار دانیال ایستاده او قبلا گفته بود هدیه می خواد نمایش بردنش را به رخ بکشد آن هم با چه اسبی ! باختش حتمی است ما که از ناتواناییهای او خبر داریم و مثلا ما با برد خود د ر مقابل او یک قهرمان به حساب خواهیم آمد ؟ مسخره است ، می ترسم با این وضع مردم از برد ما در برابر یک دختر که با یک اسب مردنی به میدان خواهد آمد با گوجه فرنگی های لهیده کنار باغچه پذیرایی کنند .
و حالا من بر خلاف عقایدشان با اسبم " قدرت" وارد میدان می شوم در یک آن چشمان دانیال خیره می ماند و لبخند خان زاده محو نمی شود و با همان لبخند ازم پذیرایی می کند ، شیدا کنارم بود صدای خاله فخری از دور حواسم را پرت می کند .
- هی هدیه رفتیم منزلتان نبودی ، مادرت گفت مسابقه داری ، امیدوارم به خاطر افکار تحمیلی برخی ها حتما پیروز این میدان باشی .
اسب بی قرار بود و یورتمه می رفت به سختی مهارش می کردم و در حالی که قلبم از شادی می تپید از خاله فخری پرسیدم : آن چه را که برای رفتن به یونان لازم دارم همراهت آورده ای؟
او سری تکان داد و اضافه کرد : خیلی بی خبر رفتی . هدیه مگر نگفته بودم برای ناهار بمان ؟
و من در دلم گفتم بذار ببینه امروز دختر خواهر دهاتی اش چکار می کنه . از این که خاله فخری هم به موقع به دیدن مسابقه اومده بود راضی بودم ، مادرم از پشت ننه صغری نگاهم کرد . همه نگاهم می کردند ، زیرا من سوار اسب مردنی اهدایی شاهین نبودم و از راه رفتن مغرورانه " قدرت" حدس می زدند که چه اسب نیرومندی است ، شیدا سوار اسب سفید کنار اتاقک چوبی که در واقع انبار درمانگاه محسوب می شد ایستاد ، لباس سفیدش در زیر آفتاب برق می زد و جلوه خاصی را به او می داد ، میدان را چند بار دور زدیم سپس تا نزدیکی راهی که باید از آن جا حرکت می کردیم رفتیم ، دلهای تمام سوارکاران بی قرار بود و همه منتظر به ردیف ایستاده بودیم با شلیک تیری که تفنگ ارباب خارج شد به تاخت درآمدیم و در یک آن گرد و غباری عظیم به پا خاست و همه به تاخت از میدان خارج شدیم .
از روی نهر آب پریدیم ، دانیال با اسب پیشانی سفیدش جلوتر بود از میان باغ گسترده ی سرسبز عمویم گذشتیم شاهین به سرعت از کنارم گذشت و شیدا خیلی دور بود " قدرت " با سرعت تمام می دوید و از دانیال پیشی می گرفت فاصله ام با شاهین کمتر شده بود ، گاهی من از او و گاهی او از من جلو می زدیم تا کنار نرده های چوبی که باغ را احاطه کرده بودند رسیدیم ، شاهین با پرش ماهرانه از حصار چوبی گذشت و به دنبالش " قدرت" از فاصله پنج متری خود را آماده ی پرش می کرد که ناگهان رشید در حالی که پیراهنش را به دور سر می گرداند، مثل میمونی زشت و بازیگوش از پشت نرده ها ظاهر شد و به نوعی مانع حرکت ما شد اسب با این حرکت او رم کرده و ایستاد رشید می خواست بدود که من برای زدن رشید خم شدم ولی کنترلم را از دست داده و از اسب به زمین پرت شده و روی پرچین ها غلتیدم . رشید سواره از مهلکه گریخت ، کمی مردد ماندم و سپس به سرعت اسب را آرام کرده و سوارش شدم . دوری زدم و بعد از روی حصار پریدم و با سرعت خود را به میدان رساندم ولی زمانی رسیدم که شاهین دقایقی بود از خط پایان گذشته و از اسب فرود آمده و با لبخند فاتحانه اش منتظر من بود .
کنار عمویم ایستادم ، انگار حرفی برای گفتن نداشتم و نتیجه همین بود صدای فریاد خاله فخری بلند بود : نمی شه حقه زدند ایمان می گه یکی مانعت شده ، هدیه خودت توضیح بده . دستم را برایش تکان دادم و با اشاره خواستم آرام باشد و با طعنه گفتم : خاله فخری شاهین همیشه اول است و برنده میدان همیشه اوست . یعنی باید این طور باشه بذار احساس قدرت کنه عمو طاهر و شاهین نگاهی رد و بدل کردند
عمویم خندید : هدیه عزیزم این مسابقه زیاد جدی نبود تو همیشه پیروز میدانی .
اسبم را به دست جلیل دادم و از میدان خارج شده و به نرده تکیه دادم ، شلوار سفید شاهین برق می زد در حالی که موهای آشفته اش را مرتب می کرد به نزدیکی ام آمده گفت: هدیه مثل این که بعد از مسابقه قرارهایی داشتیم .
درسته پسر عمو ولی اگر حقه ای در میان نبود.
دستش را به نرده گرفت و دست دیگرش را به بند کمرش گیر داد : من از کار رشید اصلا خبر نداشتم ، اشتباه می کنی ....
سرم را تکان دادم : وای پسر عموی عزیزم پس از کجا می دانی که علت پرت شدن من از اسب رشید بوده ؟ شاید کس دیگری بود؟
عمویم سرفه ای کرد : برادر زاده ی عزیزم برای ما هم بچه ها خبر آوردند حالا بهتره همگی به منزل ما برویم امشب مهمان من هستید ، حالا که فخری خانم زحمت کشیده و تشریف آورده اند .مطمئنا صحبتهای مفید تری خواهد شد.
سوار اسبم شدم و سر اسب را برگرداندم : عموی مهربانم من برای سفر به یونان از همین حالا هزار کار دارم .
عمو ابروهایش در هم رفت : شاهین چیزهایی راجع به سفرت می گفت . سفر به یونان روکی پیش کشیده ؟ لبخند زدم . عمو یم ادامه داد : حماقت می کنی از این جریان پدرت اصلا خبر نداره !
- همین حالا می روم و در جریان می گذارمش مشکلی نیست ، عمویم به خاله فخری نگاه می کرد و می دانست تمام نقشه زیر سر اوست .

لبخند خاله عذابش می داد . اهالی هم چنان اظهار نظر می کردند و دانیال سعی داشت برنامه را بزرگتر از آن چه بوده جلوه گر سازد . شیدا همراه من از در چوبی خارج شد . به مادرم که با چند همسایه آن جا ایستاده بود گفتم : مادر باید برویم بازی تمام شد و دخترت باخت ، می دانم که این باخت ، باعث سرشکستگیت نشده ، مادرم خیال باز کردن اخمهایش را نداشت و من کم حوصله همراه شیدا رفتم .
هنوز اتفاقات مسابقه دیروز در مقابل چشمانم رژه می رفتند . مادر بساط ناهار را در بیرون از آبادی و در نزدیکی باغی که ساختمان عمو طاهر دیده می شد برپا کرد از رودخانه شیار کوچکی مثل نهر جدا می شد و به جایی که نشسته بودیم می رسید . خاله فخری آن چه را که من باید در مورد یونان و اقامت در آن جا بدانم تعلیم می داد . مادر با عصبانیت نگاهش می کرد ، او اصلا راضی به این سفر نبود و اعتقاد داشت من همین جا هم می توانم آن گونه که همه می خواهند تحصیلاتم را تمام کنم . وقتی مادرم این جملات را بر زبان آورد لحظه ای به فکر فرو رفتم که منظور از همگان کیست ؟ و اصولا چرا این همگان می خواهند من به یونان بروم ؟ وقتی مادر مشغول سرکشی به غذا بود آهسته از خاله پرسیدم : منظور شما از همگان کیست ؟
لبخندی زد : تو پانزده سال بیشتر نداری هنوز خیلی کوچکی این ها را بدانی .
پرسیدم : اگر کوچکم چرا می خواهند شوهرم دهند ؟
سرش را به گوشم نزدیک تر کرد : همین دیگه به حرفشان گوش نده و گرنه به یک دهاتی شوهرت می دهند و عمویت سگ شکاری ست او بو می کشد و بهترین ها را انتخاب می کند از حالا دانسته که چه لقمه ی چرب ونرمی هستی . ثانیا آنها عقیده دارند عقد دختر عمو و پسر عمو از کوچکی در آسمانها بسته شده .
پرسیدم : شما راضی هستید ؟
خندید : اگر راضی باشم که راهی سفرت نمی کنم ، عمویت باید بداند قرار نیست همه همیشه با یک مثل قدیمی پیش بروند و پدرت برای همین اسب پر قدرتی را برایت خرید تا بتوانی در مسابقه دیروز برنده باشی و زبون عمویت را کوتاه کنی تا دیگرحرف ازدواج را پیش نکشد .
خاله فخری دستم را گرفت و کمی از جمع دور شدیم و از میان پرچین ها گذشتیم و به کنار رودخانه رسیدیم ، او روی تخته سنگی نشست ، من از روی سنگ ها درون آب یک به یک پرید م و در وسط رودخانه روی سنگی بزرگ نشستم . شرشر جریان آب اعصابم را تسکین می داد . بلند گفتم : دیروز آرزوهای پدر بر باد رفت و من مسابقه را باختم .
خاله دستش را بالا برد : اشتباه می کنی ، چه قدر مغروری . گویا این پیشنهاد را خودت دادی، زیرا که به بردت خیلی اطمینان داشتی که از پس او پسرا بر میای .
- اصلا این طور نیست . من که نمی دانستم پدر برایم " قدرت " را به عنوان کادوی تولد خواهد خرید . من با همان اسب مردنی مسابقه می دادم که هیچ امیدی بهش نداشتم ، ولی امتحان بود .

خاله گفت : پدرت هزینه ی بسیاری متقبل شد تا توانست آن اسب را برایت بخرد تنها باغش رافروخت.
آهی کشیدم : منو باش فکر می کردم پولش را عمویم داده .
خاله قهقهه ای زد : بمیری دختر ، چه فکر احمقانه ای کرده ای ، این کرامتها از عمویت بعید به نظر میاد ، تازه پدرت مگه از کسی چیزی قبول می کنه . عموت و پسرش نقشه می کشیدند تو را از میان حصارها و دیوارهای سنگی و سخت به درون قلعه شان ببرند و سنت ابلهانه شان را بشکنند و دختری را وارد قلعه مرموزشان کنند ، حالا چرا خدا می داند ، البته آنها مدام دندانهایشان برای گاز زدن چیزهای خوشمزه تیز است .
دو اسب سوار از کنار رودخانه به ما نزدیک می شدند خاله هم متوجه این دو نفر شد . شاهین را از چکمه های چرمی اش که از دور برق می زد شناختم ،خاله فخری نیز با دیدن آنها سریع برخاست ولی پایش از سنگ سر خورد و درون آب قرار گرفت ، آب از مچ پایش بالاتر بود تند به من گفت : در مورد سفر یونان به آنها زیاد توضیح نده و اصلا با این پسر کله شق ازدواج نکن ، خلاف رسم قدیمی برو و عقد پسر عمو و دختر عمو را اگر آن گونه که می گویند در آسمان منعقد شده فسخش کن ، شنیدی ؟
من هم از سنگ پایین آمدم و دوباره از روی سنگها پریدم و به کنار رودخانه قدم گذاشتم . خاله فخری با صدای بلند به آنها سلام کرد و دستی به شانه شاهین زد : آفرین پسر الحق که مثل شاهین تیزپروازی و جسارتت قابل تحسین است .
شاهین لبخندی زد و کنارش قرار گرفت . عمویم به خاله فخری گفت : دعوت دیروز ما را برای شام نپذیرفتید شما هم که راه برادر و زن برادرم را می روید آنها مدام مخالف می روند .
خاله تبسمی کرد و بازوی شاهین را گرفت و گفت : وقت تنگ بود ، انشاالله من زمان ازدواج شاهین خواهم آمد .
همگی به جایی که پدر و مادر نشسته بودند راهی شدیم ، شاهین همچنان لبخند می زد و با نگاهش چیزهایی را می رساند ، من از جسارتش خوشم می آمد دستی به سرو گردن اسبش کشیدم .
اسب خوبی داری . ماهرانه سوارش را هدایت می کنه تا به کجا ها برسونه.
خندید : اگه دیروز منو تا مرز پیروزی نمی رسوند با یک گلوله راحتش می کردم . خاله فخری که جلوتر از ما می رفت خم شد و ساقه گندمی را چید : شاهین خیلی بی رحمی می کنی حیوون بیچاره که گناهی نداره لیاقت از سوارکاراست که نتوانسته اسب را رهبری کند از مسائل وارونه برداشت نکن . سپس در حالی که می خندید ساقه ی گندم را به صورت شاهین کشید : پسر همیشه برد زیباست ولی باخت هم برای خود لذتی دارد تا انسان هر دو را مزه نکند نمی تواند بین دو لذت قضاوت کند ، بگذار کمی هم هدیه برایمان از لذت باخت بگوید .
فریاد زدم : بسیار شیرین و گوارا ، به رخوت و سستی یک خواب رویایی و شیرین بود .
شاهین خوشش نیامد ، ولی خاله بلند می خندید : هر کی گفته مزه شکست همیشه تلخ و غم انگیزه غلو کرده من اینو بر حسب تجربه می گم .