داستان کوتاه و رمان

رمان هدیه شاهزاده قسمت 4
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 4

آنها جلوتر می رفتند و این بحث ادامه داشت و من در سکوت همراهیشان می کردم . بعد کمی رفتن ، رو به شاهین کرده و گفتم : شاهین اجازه بده با اسبت گردشی در این حوالی بکنم اگه سرکشی و شیطنت نکنه سالم برمی گردم.
شاهین افسار را به من داد و دستی به سرو گوش اسب کشید :"توسن" با دختر عمو کناربیا و تابع دستوراتش باش ، هر جا می گه همان جا برو . من به روی اسب پریدم و به سرعت از آن جا دور شدم شلاق چند رشته ای شاهین در دستانم بود ، اسب نیرومندی بود و زیاد احتیاج به رهبری نداشت از میان انبوه درختان که انگار خیال چسبیدن به هم را دارند عبور می کردم گاهی شاخه ها به صورتم می خوردند و صورتم که از خراش چندی پیش زخم بود دوباره با گیر کردن شاخه درخت به صورتم زخم خشک کنده شد و دوباره از گوشه گونه ام خون جاری شد ، از تپه بلند به سرعت بالا رفتم ، اسب را متوقف کردم و به تماشای قلعه محکم عمویم ایستادم ، خدمتکاران قلعه به راحتی دیده می شدند که در حیاط این طرف و آن طرف می روند و پسر بچه ای که مسئول نگهداری بوقلمون ها بود آنها را به درون محوطه وسیعی که لانه آنها بود کیش می داد . من از تپه پائین آمدم و به آن سمت رفتم ، پسرک با دیدنم جلو آمد و دستانش را به پشتش زد و به تماشایم ایستاد ، چهره ی سوخته اش کثیف بود و چشمان درشتش در نور آفتاب می درخشید ، یک دستش را از پشت بیرون آورد . در دستانش نان کلفتی بود گازی به آن زد ، گفتم : به من هم می دهی بخورم .
او کمی به نان و سپس به من نگاه کرد : اگه می خوای بذار برم از ننه ام بگیرم و بیاورم .
- از همونی که تو دستته بده بخورم .


خندید و دندانهایش در چرکی صورتش سفید بود . پسر بچه ده ساله ای بود و قیافه ای غمگین داشت ، او مردد بود قسمتی از پایین نان که گاز نخورده بود را برید و به دستم داد . ازش تشکر کردم و آن را با شوق خوردم مزه بیات و کهنگی می داد و کمی تلخ بود .
گفتم : چه قدر خوشمزه است اینو کی پخته ؟
-
ارباب آردش را می دهد و ننه ام این را برای خودمان پخته است . بهتر از این از آب در نمی آید ، آرد مرغوبی ندارد . ننه ام برای پختنش خیلی زحمت می کشد .

پرسیدم : نان ارباب را چه کسی پخت می کند ؟ -
ننه ام با چند تن دیگه این کارو می کنند از اونا نخوردید تا ببینید چه قدر خوشمزه است ، به این نان تلخ می گی خوشمزه ؟
پرسیدم : پس تو چطور می تونی هر روز اونو بخوری ؟
گفت : باید بخورم اگه نخورم گرسنه می مونم .
پرسیدم : اسمت چیه ؟
خندید : ایمان
پرسیدم : ایمان می دونی رشید کجاست ؟
تا این را پرسیدم ، مسیر نگاهش در پشت سرم خیره ماند : از وقتی که شما این جا هستید اون پشت پشته ها ی یونجه مراقب شماست .
به سرعت سر اسب را برگرداندم و قبل از این که کسی متوجه بشود به آن سمت رفتم و طوری مقابل رشید قرار گرفتم که فکرش را نمی کرد : توله ی شاهین همیشه بو می کشی و پشت خان زاده ات قایم می شوی چه شده امروز همراهش نیستی ؟
او کمی عقبتر رفت و به یونجه های خشک تکیه داد . – من با شما کاری ندارم دختر عمو .
با خشم گفتم : لازم نکرده مرا دختر عمو صدا بزنی ، من با تو کار دارم . ببین رشید از گفته های عمو طاهرم است ، یعنی ارباب اصلی ایت ، جواب بدی فقط با بدیه و جواب خوبی فقط با خوبی باید داده شود .
حالا برایم بگو که منظور خان زاده از این که مامورت کرده بود مانعی بر سر راهم بشوی چه بود ؟

او خندید و دندانهای زرد و سیاهش نمایان شد : من آن روز خودم این کار را کردم ، شاهین دخالتی نداشت .
شلاق را به صورتش کوبیدم او فریادی کشید و به روی یونجه ها پرت شد.
گفتم : درسته که من سن کمی دارم اما عقلم می رسه که کی از پس این کار برمی آد . اسم شاهین رو بر زبون بیار ، تا ازت دست بکشم .
- شاهین اصلا نمی دونه من چنین کاری کردم اگه بدونه .....
دوباره شلاق را بلند کردم ، ایمان از پشت یونجه ها سرک کشید : بگو رشید آن شب که داشتی با ارباب صحبت می کردی ، اون یادت می داد که چی کار کنی ، شاهین خان برایت یک ساعت مچی از شهر خریده بود .
رشید با عصبانیت به سویش رفت ، من سد راهش شدم ، رشید روبرویم قرار گرفت باز دستم بالا رفت .

گفت : نزنید ، خواهش می کنم ، چرا باور نمی کنید ، من خودم این کارو کردم و کسی بهم نگفته بود .
دوباره شلاق را از شانه اش گذراندم ، - فقط بگو شاهین .
او در حالی که دستش را بر شانه اش گرفته بود ، فریاد زد : آره شاهین خان . برید گم شید ، لعنت به هر دوتاتون .
خندیدم : ایمان تو هم شنیدی ؟ مبادا فردا نزد شاهین خان منکر گفته اش شود .
ایمان خندید : ننه و آقام هم شنیده اند که شاهین خان گفته بودند .
گفتم : رشید اگه این پسر رو اذیت کنی دفعه دیگه بدنتو سیاه می کنم . و من با آرامش اسب را به تاخت درآورده به کنار خانواده برگشتم .
مادرم کنار اجاق که زیر درختان درست کرده بود غذا را هم می زد با دیدنم داد زد : باز که صورتت خونی شده . خاله فخری زود به کنارم آمد و عمو و شاهین نگاهم می کردند .
گفتم : نگران نباش مادر همان زخم قبلی است .
صورتم عرق کرده و قطرات عرق از روی زخم می گذشت و آن را می سوزاند ، مادرم به سرعت دستمالی آورده و صورتم را پاک می کرد .
عمو گفت : اگر زرنگ نباشی اسب شاهین آدم رو سالم به مقصد نمی رسونه ، حالا تا کجاها رفتی ؟
گفتم : زیاد دور نرفتم کار کوچکی داشتم زود تمام شد .
مادرم با پارچ آب ریخت و دست و صورتم را شستم ، دوباره با دستمال تمیز دیگری صورتم را پاک کرد ، من کنارشا ن روی قالیچه نشستم ، شاهین یک دستش را بر زمین گذاشته و به آن تکیه داده بود ، همانگونه به سویم خم شد : مثل این که زیاد دور نرفتی ؟
لبخندی زدم : زیاد دور نرفتم توله را دیدم و برگشتم حساب کوچکی باهاش داشتم .
شاهین یک مرتبه دستش را کشید و راست نشست . آهسته بیخ گوشم گفت : اگه کاری رو که اون روز باهاش کردی بازم کرده باشی با من ....
سرم را نزدیک تر بردم : بدتر از اونشو کردم ، چی فکر کردی ؟ ولی حسابم با تو بماند برای روزی که بزرگتر شدیم .
پدر داشت می آمد در دستش هندوانه بزرگی بود خاله الکی می خندید و کاملا حواسش به ما بود ، شاهین لبهایش از لبخند ایستاد با تعجب نگاهم می کرد : پدرت افسار تو را خیلی شل کرده و پدرم به خاطر تو این افسار گسیختگی رو تحمل می کنه ، چون فکر می کنه ...
ولی ادامه نداد با حرص دندانهایش را به هم فشار می داد ، با ناراحتی از جایش بلند شد و درون درختان ناپدید شد ، خاله فخری ابرو بالا انداخت و اشاره ای داد . من همین امروز باید کارم را با عمو و شاهین خان تمام می کردم ابروهای خاله ام که این طوری می گفت . قدم زنان به میان درختان رفتم و اطراف را نگاه کردم . شاهین دورتر بر روی سنگی نشسته و چوبی را که در دستانش بود به زمین می کوبید . به کنارش رفتم سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد . انگار تا آن لحظه مرا ندیده بود از سر تا پایم را ورانداز کدر . دستم را به تنه ی درخت گرفتم : شاهین می خواستم یادت باشه من زرنگی رو از خاله فخری و تو یاد گرفتم تو نباید منو به چشم دختر همسایه تون کلثوم یا خدمتکار تون بهجت ببینی ، فکر نکن آن چه که تو و بابات می خواهید باید همان باشد . پدر تو و پدر من همخون هستند ولی پدرت به زور قدرتش ، احساس می کنه که پدرم مرد غریبه ای است و باید بهش دستور داد ، من وتو هم از همین ایل و تبار هستیم ، شاید جسارت من هم به تو رفته و من و تو هم به پدرت رفته ایم تو دیگه .... عصبی از جایش بلند شد و درحالی که با حرص چوب را به سویی پرتاب می کرد گفت : تو از خون خانواده فرخ نیا نیستی ... تو .... تو یک دختر دهاتی نیستی ، اگه بودی اصلا دختر محبوبم نبودی .... تو زیباروی بی پروایی ، زیرا که از خون خاله ات هستی زیرا که ....
عصبی نگاهم کرد دندان هایشرا فشرد ولبانش را بازی داد ولی دیگر چیزی نگفت .
خندیدم : چه فرق می کنه خاله هم خواهر مادر است دیگه .... اصلا نمی دونم تو می خوای چی بگی ، اگه از کاری که با رشید کردم ناراحتی باید بگم مسبب خودت هستی . رشوه نده تا کاری برات انجام بدن با رشوه به چیزی دست پیدا نکن و مثل یک مرد مبارزه کن و به آن چه که می خواهی برس .
خرگوشی سرش را از پشت بوته ی گل ها بیرون آورد و نگاهمان می کرد. شاهین ناراحت نگاهش با او بود و من آهسته و چهاردست و پا ، به آن نزدیک می شدم ، خرگوش مرا دید ولی هم چنان پوزه اش را تکان می داد ، دستم را دراز کردم و به رویش پریدم ولی خرگوش با یک خیز خودش را درون بته ای دیگر پرت کرد . از جا بلند شده و به سمت رودخانه به راه افتادم . زیر درختی ایستاده و به آب زلال و شفافی که از روی سنگها می غلطید نگاه می کردم دقایقی بعد شاهین کمی دورتر میان سبزه ها نشست بلند صدایم کرد : هدیه بهم بگو چرا ردم می کنی ؟
بلند خندیدم : شاهین تو شاید بزرگی ولی من بچه هستم هر چند تو ده رسمه که دخترها رو زود شوهر می دن ولی خودت گفتی من یک دختر روستایی نیستم . دیوارهای خانه شما خیلی سخت و سرده وقتی به یادش می افتم از حالا لرزم می گیره .
شاهین خم شد و از لابلای علفهای خودرو برگ هایی را می کند سپس به نزدیکی ام رسید و گفت : ببین تو این جا زاده نشدی اهل این جا نیستی اگه بودی به همه ی این علفها و گیا ها آشنایی داشتی و کاربردشان را می دانستی یک شخص زاده ی روستا تا ده سالگی به تمام رمز و رموز علفها آشنا می شود ، پدرم می خواهد مرا دوباره برای تحصیلات به کجا ها بفرستد خدا می داند ، اما عشق در همین جا شکل می گیرد و در خاطره ها می ماند ، این طوری و آن قدر ناگهانی مرا بوسید که فقط لبهای خونی اش را دیدم ، از روی زخم گونه ام باز خون تا کنار لبم می رسید ، شاهین باز از گوشه لبم بوسه ای برداشت و سپس لبهای خونی اش را لیسید : حالا هم خون شدیم ، بلند خندید و با یک پرش دیوانه وار از جایش پرید ، با همان نگاه مغرورش گفت : هدیه حالا برو به پدرم بگو که قصد ازدواج با مرا نداری و جواب منفی را بهش بده .
دیوانه ، من اینها را قبلا به تو و پدرت به گونه ای فهمانده ام . به درون رودخانه رفتم و صورتم را شستم ، شاهین گوشه پیراهنم را گرفت و از آب رودخانه بیرون کشید و بر روی زمین نشاند ، برگها را کمی مالش داد و آنها را نرمتر کرد سپس روی زخم صورتم گذاشت .
گفت : دستت را بر رویش بگذار تا کمی به زخم بچسبد . بعدا نمی افته ، دستم را به صورتم گذاشتم ، و با همدیگر از میان درختان می گذشتیم .
گفتم : بذارببینم خرگوشه رفته ؟
گفت : کاش تفنگم پیشم بود برای ناهار کباب خرگوش می خوردی نرم و لذیذ است تا حالا خوردی ؟
گفتم : نخورده و نخواهم خورد ، این کار از آدم و صیاد بی رحمی مثل تو بر میاد که مدام شکارشون می کنی بیچاره ها .
گرمای خورشید بیشتر شده دنبال سایه ها می رفتیم . پرسید : از یونان خوشت میاد ؟
گفتم : از آن چه که تا به حال درکتابها خوانده ام و یا خاله فخری واسم گفته است به نظرم کشوری جالب و دیدنی است .

شاهین دستش را به شاخه ی درختی گرفت و ایستاد : اگر برای تفریح و دیدن می خواهی بروی جاهای دیگری هم هست که دیدنی تر از آن جا است ، ولی تو را برای تحصیل می فرستند ، مثل پدرم که زمانی برای من چنین کاری کرد و مرا برای ادامه تحصیل به یونان فرستاد و من در آن جا بیشتر به گشت و گذار و تفریح مشغول بودم تا درس و تحصیل .
گوش کن هدیه ، پنج سال پیش در برابر آثاری از " رودن" ایستاده بودم ، در برابرم مجسمه ای قرار داشت به شکل دست مفرغی بزرگ یعنی ، دست خدا ، دستی نیمه بسته بود و درکف آن زن و مردی سرمست در آغوش هم ، می دونی هدیه " رودن" مجسمه ساز بزرگ فرانسوی بود که از آثارش عصر مفرغ و دست خدا را دیده ام . در شهر کائنا که یکی از قدیمی ترین شهرهای کرت است . دو ماه آنجا اقامت داشتم . همراه دوستان از آن جا به قله ی" ایدا" رفتم ، بلندترین قله ی جزیره ی کرت ، که درغاری در این کوه " زئوس " به دنیا آمد.حتما می پرسی رئوس کیست ؟ خب من هر چه بگویم باز چند سوال در موردش خواهی داشت . ولی تو داری به آن جایی می روی که من پنج سال پیش آن جا بودم ، کمی بزرگتر از تو بودم و آن زمان معنی مجسمه ی دست خدا را نمی دانستم ولی حالا به آن معنی دست پیدا کردم ، بعد از پنج سال تجزیه و تحلیل آن را یافته ام . هیجان عشق و یکی شدن که آفریده ی عشق و خالق را درهم آمیخته بود . شاید اگر تو هم به نمایشگاهی از آثار " رودن " بروی و مقابل آن مجسمه بایستی به چندان مفهومی دست نیابی ولی بعد از پنج سال معنای آن را یاقته و این جا ایستاده باشی و دیده هایت را در همین جا برای دیگری معنا کنی ، درست مثل حالای من و تو .
خندید : فهمیدی چی گفتم ؟
شانه بالا انداختم و به راه رفتن ادامه دادیم . گفت : می دانستم که نمی فهمی و من هم آن موقع نمی فهمیدم و بیشتر به فکر خوردن بودم روزی با دوستان به کوهستان " هلتیموس " در ناحیه آنیک که در جنوب شرقی یونان قرارگرفته ، رفته بودیم ، آن زمان مانند جوانی سر به هوا وابله رفتار می کردم که فقط معنای خوردن را می دانست . عسل از فراورده های اصلی آن ناحیه بود و کادائیف که نوعی شیرینی محتوی گردو که به عنوان دسر مصرف می شد می خوردم و از خاویار و کباب ماهی با آبلیمو غافل نمی شدم ، انگار پدرم مرا برای خوردن و وقت گذرانی به آنجا فرستاده بود یادم میاد آخرین پول توجیبیمو آن روز عصر دادم و عطر انیسون خریدم که مثلا روزی برای خودم باشد و در ایران به کسی که دوستش داشتم کادو بدهم . دوست یونانی ام که ساکن آتن بود می گفت : که این عطر را از گیاهی که چتر گلهای آن دانه های بسیار معطری دارد درست می کنند. عطری بسیار خوشبو بود . شاهین در رویایی دیگر بود . آسمان را نگاه کرد دستم را گرفت و گفت : بنشین . زمانی را حس می کرد که مثل جوان ابلهی رفتار کرده بود حالا در این زمان اثرهای واقعی آن را درک می کرد . ( مجسمه ی دست خدا اثر " رودن " – کانئا – و عطر انیسون – زمان گذشته و رویاهای بر باد رفته )
پرسیدم : عطر انیسون را برای چه خریدی ؟
گفت : عطری زنانه بود در کافه ای آن را به دختری هدیه دادم ، او هم پذیرفت .
پرسیدم : دختر را می شناختی ؟
خندید : اولین بار بود که می دیدمش . دختر یونانی ، لاغر و نحیف با رنگی پریده و مژگانی بلند . عطر به دردم نمی خورد .
پرسیدم : دختر آن را از تو گرفت ، شاهین از شاخه ای گرفت و خودش را بالا کشید : البته راحت و راضی قبولش کرد ، ناهار را با هم خوردیم .
پرسیدم : بعد گرفتن اون عطر دختره به تو چی گفت ؟
شاهین با تبسم گفت : اون دختر خیلی خوشحال شد و خندید و صورتمو بوسید و گفت : سپاسیبا ، سپاسیبا شاهین و من هم به تقلید از او گفتم : سپاسیبا سفا کیانو . شاهین ادامه داد : اگر بزرگتر و عاقلتر بودم پربارتر باز می گشتم و چیزهایی را فرا می گرفتم ولی متاسفانه خیلی جوان بودم ، همینطور احمق . دنبال چیزایی رفتم که هیچ اندوخته ای برای امروزم نداشت . پدر در موردم چی فکر می کرد، ولی حالا دیگه به من ایمان داره ، خودم هم یه برنامه هایی تو سر دارم ، آرزوی بزرگیه ، دنبال یه شغل حساس و سخت هستم ، پدر فکر می کنه عاقلتر شده ام برای همین می خواد باقی آرزوهاشو ادامه بده و شاید راهی سفر آمریکا شوم و تو هدیه اشتباه می کنی ، پدرم نمی خواست تو را بین حصار و دیوار سخت و سرد خانه اش زندانی کند ما را با همدیگه راهی سفر آمریکا می کرد . حالا دیگه من خودم می دونم چه کار کنم ، نگاهم کرد و من هم نگاهش کردم ادامه داد : آن زمان در یونان سوار کشتی بودم ، ما به موازات یک خلیج نزدیک می شدیم امواج خفیف بود ، خورشید می درخشید و کناره ناهموار جزیره ی کرت را روشن می کرد : هدیه تا به حال به تماشای منظره ی دریا ایستاده ای وقتی که در روز روشن و تیرگی شب و جلوه های پوچ و عبثی از نور و ظلمت که هوای پاک و روح آدمی را آلوده می کنند . شاهین آهی کشید و من محو سخنان احساس برانگیز او بودم ، نمی دانستم باید چه جوابی برای گفته هایش داشته باشم . در کنار نهر کوچک که از زیر درخت مانند شیار باریکی تا کنار رودخانه ادامه داشت نشستم و شاهین در سمت دیگرمقابلم نشست و پاهایش را با چکمه درون نهر قرار داد .چشمانش را بست ، موهایش را باد به بازی گرفته بود وقتی لبهایش به سخن گفتن باز می شد سفیدی دندانهایش از میان دو لبش چهره ی سوخته اش را به تصویر می کشید به آرامی گفت : هدیه چشمانت راببند و پاهایت را درون آب قرار بده تا سردی آن را حس کنی تا دریا را حس کنی تا احساسم را درک کنی آن زمان در کنار عرشه کشتی به تماشا ایستاده بودم جوان و وحشی و دوستان وحشی ترم در بار کشتی مشغول خوشگذرانی بودند ، منظره ی دریا ، هوای ملایم پاییزی ، جزایر غرق نور ، باران ریزی که حرارت آتش وجودت را ملایم تر می کرد.
دریای نیلگون و خروشان دورتادور کشتی را فرا گرفته بودند و کوه های صورتی رنگ از میان مه تصویر خیالی رویاها بود باران ریز قطع شد نزدیک ظهر بود خورشید ابرها را متفرق کرد ، کوهها بر اثر تابش پرتو خورشید می درخشیدند . چهره لطیف و شسته ی آسمان در برابر دیدگان عالمی دیگر بود که در آدم شور عشق را زنده می کرد . آفتاب با اشعه ی جان بخشش به نوازش کناره ساحل می پرداخت ، در خیال رویایی ام آن را حس می کردم و بزرگتر می شدم و همراه این بزرگی جسم ، احساسم هم شکل دریایی بیکران را می گرفت تا دنیا را به آغوش بکشم ، بعد ساعت ها خورشید غروب می کرد و مناظر رنگ و شکلی دیگر می گرفت ، دریا آرامتر می شد ، کشتی در ساحل شنی پهلو گرفت ماسه های نرم و سفید به رقص می آمدند و درختان انجیر در دیدگان صف آرایی می کردند و دورتر ها تا حدی که روشنایی روز که اینک در حال غروب بود ، اجازه ی دیدن می داد تپه خاکستری رنگ را می دیدی و نیاز به آن جا رفتن تا بر بلندیش دراز بکشی و خود را به دست طبیعت هزار چهره بسپاری تا تورا بسازد و از تو بسازد آن چه را که خواسته اش هست و من در چنان جایی ساخته شدم ، بزرگ شدم احساس قوی و درک خواستن را ، به باور رساندن را پیدا کردم ، آن زمان کمی از معنای مجسمه اثر " رودن" رایافتم ولی تکامل پیدا نکردم ، پدرم مرا از آن جا دور کرد و دوباره به این جا ، همین لاله دره قدم گذاشتم ، طبیعت این جا هم وحشی است و این شکار است که خوی وحشی مرا فرو می نشاند ، اما من مدام برای آرامش روحم با تمامی وجود فریاد می زنم که " کوریه الیزون" تا خدا چی صلاح بداند . شاهین خم شد به سرعت دستم را گرفت ، دوباره وحشی شده بود مرا کشید من کمی به درون آب افتادم پرسیدم : یعنی چه ؟ معنی این کلمه چیه ؟
دستانش را به سمت آسمان گرفت : یعنی خدایا رحمت خود را ازما دریغ نکن ، من پولهای بی شمار پدرم یعنی ریال های بدون حساب پدرم را به دراخمه تبدیل کردم و آن را جز در راه وحشیگری خرج نکردم چه از آب درآمده ام ؟ تماشایم کن هدیه ، دیوانه وار و هنوز هم وحشی ، اگر پدر مرا به آمریکا بفرستد در آنجا چه از آب درخواهم آمد ، یک یانکی جسور یا وسترنی که به شکار انسان می رود .
آبی به صورتش پاشید ، پایش را از تنه ی درختی بالا برد سپس تنه اش را هم بالا کشید و بر روی شاخه ای نشست : هدیه به یونان نرو تو را هم خرافاتی می کند از من چه ساخت ؟ وحشی تر از آن چه که بودم . نگاهش کردم مست حرکات و سخنانش بودم . با حرفهایش از یونان احساس می کردم من هم بزرگتر می شوم و این دختر با آن احساس می خواهد دنیا را به آغوش بکشد . انگشتش را به طرفم نشانه رفت تو هم درست مثل خودمی . یونان از تو چون من خواهد ساخت ، من وقتی به آنجا رفتم فقط چهار سال از تو بزرگتر بودم یک بار با سفا کیانو در برابر تمثال کوچک " دیونوسوس " رب النوع شراب که از مهمترین خدایان یونان بود ایستاده بودیم ، پرستش این خدا با آداب مختلفی همراه بود و در آن آئین هیجان انگیز که همراه با میگساری بود و یونانیان در رقص و شراب و خوردن گوشت و موسیقی افراط می کردند. برای اولین بار سفاکیانو اینها را به من آموخت و آمیزش مجسمه که در دست مفرغی بود مجسمه زن و مردی در هم پیچیده و معناهای انحرافی سفاکیانو مغزم را منحرف می کرد تا دیوانه تر باشم ولی پدرم به موقع مرا از میان تارهای تنیده شده سفاکیانو بیرون کشید درست قبل از این که کاملا به دام عنکبوت افتاده باشم و من با حرکت سریع پدرم بینا تر شدم ، اشتباه نکن هدیه من در بیست ودو سالگی به این معنا رسیده ام . آموزش یونان و فراگرفته هایم زیاد به دردم نخورد و مسخره تر این که تحصیلاتم را همین جا به پایان بردم یعنی بعد از بازگشت از یونان . از شاخه پایین پرید و دستم را گرفت : راستشو بخوای به دردم نخورد آموزش سفاکیانو جالب نبود پولهای پدرم که به دراخمه تبدیل شده بودند به هدر رفت . من هم خندیدم او با قصه های یونانی اش زیاد وقتمان را گرفت .
گفتم : حتما پدر و مادر منتظر هستند ، بیا بریم شاهین ، افسوس که پدرت هنوز نمی داند وقتی یونان پسرش را نساخت مسلما آمریکا وحشی ترش خواهد کرد انسان باید برای فرا گیری فنونی زمینه داشته باشد ، نکند پدرت این زمینه را می شناسد که می خواهد دست به این کار بزرگ بزند و تو را راهی آمریکا کند ؟
گفت : وای هدیه آن جا از من چه خواهد ساخت ؟
خندیدم و گفتم : شاید این بار یک گانگستر برگردی آن را هم امتحانش کن .
گفت : امتحان کردن کافیه ، تو نمی خوای نامزدم بشی درسته ؟
گفتم : درسته شاهین .
- کار خوبی می کنی پس تصفیه حسابمان بماند برای بعدها ، آن چه را که با رشید کردی ....

با دست هلش دادم : درس امروز را هنوز ندیدی آن مال پیش ترها بود . سرش را تکان داد .
گفتم : شاهین تو هم دیروزبا کلک پیروز شدی و مثل همیشه خودتو نزد اهالی روستا قهرمان جلوه دادی جواب آن هم بماند برای بعدها ، ولی توله حقش را گرفت .
آهی کشید : ببیم هدیه من می روم تهران ، باید به قلب مردم بزنم و درونشان را بدانم باید معنای انقلاب را در همه جا پیدا کنم .
گفتم : آذربایجان خودت که قهرمانتره همین جا این راهو برو .
خندید : تو در تبریز و درقلب شهر با مردمانش پا به زمین بکوب و من در شهر دیگری ، بعدها دیده ها و شنیده ها را با هم مخلوط می کنیم و چیز خوبی می سازیم .

- ولی پدرت چطور می شه ؟

با حالت خاصی گفت : بذار تو کار خودش باشه ، بالاخره یه جایی منو سربه نیست می کنه ، باشه هر جا گفت ، می روم و از هر گلستانی گلی می چینم و در هر گلشنی عطر و بوهای بیشتری را استشمام می کنم هر کدام برای خود تازگی دارد .
ما قدم زنان به کنار دیگران رسیدیم خاله فخری و شیدا با تعجب نگاهمان می کردند و پدرش از این که ما رسما صحبتها را کرده ایم ، می خندید ، مادرم اخمو بود خاله با ابروهای گره خورده نتیجه صحبت ها را سوال می کرد ، من کنار شاهین نشستم ، مادر برایمان غذا کشید چون آنها ناهار را خورده بودند ، من صمیمی تر از دو ساعت پیش با شاهین بودم ، خاله عجله می کرد و من مجبور بودم غذا را به سرعت بخورم ، خاله همراه شیدا از جمع دور شد و دورتر زیر سایه ی درختی نشستند و بعد از کمی صحبت شیدا بلند شد و رفت می گفت : برای سفری که در پیش دارد باید آماده شود او سه سال بود که در کالج مسکو دانشجو بود ، خاله بالشی را پشتش قرار داد ، مادر کنار سماور نشسته و برایمان چای می ریخت ، پدر مطمئن بود و من از اطمینانش خوشم می امد ، بعد از صرف غذا به کنار خاله فخری رفتم ،
تند گفت : هدیه دیگر وقت کشی جایز نیست وضع کشور آشفته تر می شه امروز و فردا تمام سفارت ها بسته می شن تو باید زودتر راهی سفر بشی ، تعهداتی داریم و گرنه من روی یونان تکیه نمی کردم ، تو در یونان عمه ای داری . بی حوصله گفت : بعدها می دانی حالا ....
گفتم : خاله من رفتن به یونان را فراموش می کنم .
تند از جایش نیم خیز شد و شلوارم را کشید : بشین دختره ی احمق ، اون پسر تو گوشت چی خوند و از راه بدرت کرد ، عاشقش شدی ؟
- بس کنید خاله فخری چه عاشقی ؟
- پس چرا سفر را نفی می کنی ؟ به جز اینه که پیشنهاد ازدواجش را پذیرفته باشی ، پذیرفته ای ؟

- وای خاله خدا نکنه من با شاهین ازدواج کنم چرا این طور فکر می کنی ؟

خاله رو دستم زد : پس دیگه زیادی حرف نزن همه چی مهیاست پدرو مادرت هم موافقند چون مجبورند . الکی بهانه نیار . هیجان زده بود و من هر چی می گفتم آروم نمی شد . پدرم هنوز موافقت کاملشو بیان نکرده بود و احساس می کردم مادرم بالاجبار راضی به پذیرش شده . حالا چرا نمی دانم ؟ محسن خان شوهر خاله فخری با ماشین استیشن در آن سوی رودخانه پیاده شد شلوارش را بالا زد و از رودخانه رد شد و به سمت ما آمد همگی به پا خاستیم و درمیان هیاهو پدر هندوانه را می برید و خاله فخری اخمو بود ، من شاهین را بزرگتر از سنش می دیدم ، درست مثل شش ماه پیش که کارگر باغشان را زیر ضربات شلاقش داغون کرد به خاطر این که در چوبی رانبسته بود و احشامی که از آن جا در می شدند کل باغ را در هم ریخته بودند.

*******************************

نزدیکی های غروب " قدرت " را از اصطبل بیرون کشیدم ، مادرم از پنجره مرا دید .
داد زد : دختره ی خیره سر اگه قدم از خونه بیرون بذاری چشاتو در میارم ، تو این شبی باز می خوای کدام گوری بری ؟
- مادر از صبح که خونه بودم " قدرت " هم باید تحرک داشته باشد، زود برمی گردم.
مادر گفت : چرا نگه می داری واسه شب ؟
گفتم : تا نزدیکی منزل عمواینا می رم و برمی گردم با شاهین کار دارم .
مادر صدایش را بلند ترشد : لازم نکرده با شاهین کار داشته باشی ، اونا از خداشونه که تو با اونا کارداشته باشی چرا هر چی می گم گوش نمی دی ؟ اونم دیروز یه ساعت از ما دور شدی و باهاش حرف می زدی به خدا دیگه داری صبرمو لبریز می کنی .
پدرم در کوچه را باز کرد و وارد شد و همان طور در را باز گذاشت .
گفت : همیشه صدای جر و بحثتون میاد باز چی شده ؟
سریع گفتم : مامان همش دعوا می کنه ، می خوام برم سواری ، زود برمی گردم .
پدر گفت : دیر نکنی ها ؟ یه ساعته برمی گردی.
مادرم داد زد : بس کن مرد ، دیر نکنی یعنی چه ؟ نذار بره ، داره می ره پیش شاهین .
پدرم گفت : حتما باهاش کاری داره و من به سرعت از منزل خارحج شدم از وسط کوچه شیار باریک آب روان بود و آن جا را گلی می کرد . زن های همسایه چند نفری دور هم جمع شده و مثل همه زن های دیگر دهکده سرهایشان به هم نزدیک کرده و بیخ گوش هم چیزهایی می گفتند ، نگاهشان با من و زبانشان با همدیگر بود و بی تفاوت تر از من کسی نبود وقتی خاله فخری این شلوار شیک و قشنگ را برایم فرستاده بود مادر گفت : اجازه نمی دم اینو بپوشی . ولی من پوشیدم و او مجبور به پذیرش شد . گاوها و گوسفند ها سطح کوچه را پوشانده بودند و من از میانشا ن می گذشتم اسب شیهه ی کوچکی می کشید و گاوی با سرش به زانویم کوبید بزغاله سیاه و کوچکی از زیر دو پای اسب رد شد و فریاد چوبه دار به هوا رفت.بع بع و ماماهای گاو و گوسفندها سرو صدای زیادی تولید می کرد و کوچه پر از غبار شده بود . گوشه ی شال را به دور دهانم پیچاندم و به سختی از میانشان رد شده و کوچه را پشت سر گذاشتم . وقتی وارد محوطه وسیع آبادی شدم سگ چوپان به سویم خیز برداشت و من افسار اسب را کشیدم چیزی که اسب هر آن منتظرش بود . مردان روستا عقیده داشتند پدرم بیش از اندازه به من آزادی داده و کار مرا قبیح می دانستند ، فردا دیگر برای همیشه به تبریز می رفتم تا در شهر باشم و دیگه برای ادامه تحصیل هر روزه این را ه را نپیمایم زیرا همه جا خطرناک شده بود و امشب می خواستم دربیرون روستا آسمان و ستاره ها و کوهها و رودخانه و تپه ها را برای آخرین بار تماشا کنم ، می خواستم این هوا وعشق آبادی لاله دره را با خود تا ابد داشته باشم ، از سمت رودخانه گرفته و تا دوردستها سواری کردم خیس عرق شده بودم و نیسم شبانگاهی عرقم را خشک می کرد و سرما را به وجودم می دواند و دوباره در گرمایی از سواری گم می شدم به نزدیکی ساختما عمو طاهر رسیدم از دروازه ی ورودی گذشتم و تا نزدیکی پله ها رفتم سگها با عوعوی بی پایانشان احاطه ام کرده و اسب را وحشت زده نمودند و رشید خونسردانه در بالای پله ها دندانهای زرد و سیاهش را نشان می داد .
فریاد زدم : های توله بیا سگها رو آروم کن دلت بازم ...رشید تند پایین آمد و سگها را دور کرد ، پرسید : برای چه کاری آمده اید ؟
- پرسیدم : شاهین خونه ست ؟ باهاش کار دارم

- شما خودتان گفتید هرگز برای دیدار شاهین به این جا نمی آیید .

- دهانت را زیادی باز نکن و فقط جوابم رو بده .صدای سوتی شنیدم ،چراغهای طبقه ی

پایین همه روشن بودند ولی طبقه بالا در خاموشی بود ، سرم را به سمت صدا بالا گرفتم شاهین با شلوار سفید و چکمه ی چرمی اش در تاریکی غروب روی ایوان طبقه ی بالا دیده می شد ، کلاهم را چرخاندم : بیا پایین شاهین ، یونان را منتفی کردم از تو آدمی خرافاتی ساخته بود می ترسم به درد تو مبتلا بشم ، خنده ی بلند شاهین رشید را حیران کرد.
شاهین گفت : نمی خواهی برای یک بارم که شده وارد دژ به قول خودت مستحکم ما بشی دخترعموی عزیز؟
- اصلا . اگه می خوای بیا پایین و گرنه می رم ها . یه کارکوچیکی باهات دارم .
دستشو تکون داد و از ایوان رفت و دقایق بعد با کت چرمی قهوه ای رنگش آمد ، رو به رشید کرد : برو پسر برو اسبم رو بیار ، دست انداخت و افسار اسبم را گرفت : چه عجب ، آمده ای چه بگویی هدیه ؟

از اسب پایین پریدم ، دوباره همان سگ سیاه و شکاری اش به سویم هجوم آورد خودمو به سرعت به پشت شاهین کشاندم ، شاهین با پا گردن سگ را گرفت و به سمت زمین خمش کرد عوعوی سگ به زوزه ی خفیفی تبدیل شد . شاهین اضافه کرد : بیچاره سگ گناهی نداره ، بوی غریبه شنفته دیگه ، از کجا بدونه شاهین دخترعموی بی وفایی داره که به این جاها قدم نمی ذاره ، حالا حیوون بیچاره این طوری بهت خوشامد میگه دختر عمو این کارش غریزی است ، دشمنی نیست .
رشید اسب را آورد و شاهین با پا سگ را به عقب پرت کرد به رشید گفت : امکان داره باز با دخترعمو بدرفتاری کنه این سگ چه استقبال وحشتناکی از ایشان کرد به روی اسب پریدم . شاهین هم به روی دومین پله ایستاد و سپس به روی اسب پرید سر اسبها را برگرداندیم و رشید داد زد : حالا که دخترعمو و پسرعمو به توافق رسیده اند این همه شلاق خوردن ما برای چه بود ؟
شاهین داد زد : تو به ادب شدن احتیاج داشتی دخترعمو زحمت مرا کم کرد .
نمی دانم چه قدر ولی کیلومترها اسب سواری کردیم و سپس خسته زیر درخت بزرگ گردوی باغ مش رجب پیاده شدیم اسبها را به درخت بستیم .
شاهین مقابلم ایستاد : هدیه تو می دونی آزادی یعنی چه ؟