داستان کوتاه و رمان

رمان هدیه شاهزاده قسمت 5
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 5

آزادی یعنی این که من بدون دردسر در این دشت و باغها بگردم ، ولی یهو سگ سیاهت به من حمله می کنه یا توله ات رشید مانعی سر راهم به وجود میاره ، اینها باعث سرنگونیم می شه ، اینها منو عصبانی می کنه ، اگه فرصت به دستم بیافته سگ را می زنم و دور می کنم و شلاق را به بدن رشید می کوبم و ادبش می کنم ، بعد آزادی به دست میاد ، کشور ما هم همین طور شده ، کشورهای زورگو خشم مردم ما را به جوش آورده اند ، قیام کرده اند ، معنایی آسانتر از این دیگر چه می خواهی ، توی شهرهای کشور ما اغتشاش شده و انقلاب کرده اند و می گن آزادی می خواهند .
- شاهین گفت : فردا به تهران می روم ، باید زودتر از اینها می رفتم .
پرسیدم : سفرت چه می شود ؟
گفت : فعلا که اوضاع جور نیست ،پدرم فرصت طلب است و فکری می کند .
- منم رفتن به یونان را منتفی می کنم می ترسم مثل تو بار بیام و آدم خرافاتی بشم .

شاهین خندید : تو با من فرق می کنی تو مجبوری به خاطر بعضی تعهدات گونه ای دیگر بار بیایی ولی من که تعهدی نداشتم یا اگر داشتم هم پایبندش نبودم حالت خنده اش در سیاهی شب در گوشم حالت مردان مست و بی قید را تداعی کرد و مرا به وحشت می انداخت . مردانی که مستانه در میان باغها میخوارگی می کردند و مستی می نمودند ترس آور بود . 


گفتم : شاهین من می توانم سفر را منتفی کنم نگاه کن ، از زیر پیراهنم پاسپورت و مدارکی که خاله برایم آورده بود بیرون کشیدم . کبریتی از جیب پیراهنم خارج کرده و تمامی آنها را آتش زدم ، فکر می کنم ایران بهترین جا برای ساختن من است .
شاهین گفت : و من می روم آن قدر تازیانه از زمانه بخورم تا دیگر تازیانه ام بدنی را خونی ننماید ، شاید اگر کسی جرات می کرد تازیانه را از دستم می گرفت و بر بدنم می کوبید آرام می شدم ، ولی کسی چنان جسارتی نکرده و من سرکش باقی مانده ام ، بگذار ببینم کدام حیله ی روزگار مرا از پا خواهد انداخت .
پرسیدم : آن زمان سرنوشت روزگار را می پذیری ؟
به روی اسبش پرید : اگرنپذیرفتم چرخ روزگار مجبور به پذیرشم می کند . مقابل هر کس هم سر تعظیم فرود نیاوریم در برابر کار تقدیر باید که تکریم کنیم ، این طور نیست هدیه ؟ حالا راه بیفت بریم و به سوی سرنوشت خود بتازیم . ما اسبها را به تاخت درآوردیم تا به سرنوشت خود برسیم .

**************************

پنج ماه می شد که خاله فخری همراه شوهر و فرزندانش به ایتالیا رفته بود پدر خانه ی ما را در لاله دره به ننه صغری و مادربزرگ سپرده و همگی به تبریز نقل مکان کرده بودیم همان خانه ی رویایی خاله فخری که آن را با قهر از من و رنجش از پدر و مادر ضعیفم ترک کرده بود .
پسرعمه ام امیر گونه ای دیگر از یونان می گفت ، ولی من فکر سفر را از خاطرم زدوده بودم رژیم پادشاهی فرو پاشیده بود نظرها و اندیشه ها در مورد جریانات کشور بسیار بود و در مدارس به جای درس فقط حزب بازی و درگیری احزاب بود ، من آنها را می شنیدم درست مثل کتابی که به دست گرفته و شروع به خواندن کرده باشم ، مانند رمانی شیرین که جذابیت فریبنده ای دارد و حتی تراژدی های غم انگیز را هم نمایان می سازد ،سخنان پسرعمه ام تا نزدیکیهای صبح ادامه داشت و بستگی داشت که از اتفاقات چگونه برداشت کنند شاهین وحشی بود و همه چیز را با وحشیگری به پیش می برد . انتقام ، لذت ، خواستن و پسرعمه ام با آرامش و متانت آن چه را که در برابرش گسترده بود برداشت می کرد آخر به این نتیجه می رسیدم که این ذات خود فرد است که انسان را می سازد . ما فقط باید از اتفاقات چرخ و فلک عبرت بگیریم . من پیرو مکتب هیچ کدام آنها نبودم در مدارس اتفاقات خاصی افتاده بود و گروههای مختلفی تشکیل یافته و هر روز نظم دبیرستان را به هم می زدند ، درگیریهایی به وجود می آمد و بی نظمی در همه جا به چشم می خورد .
پدرم با دستورات پی درپی خاله فخری که از ایتالیا صادر می کرد ، دوباره در پی آماده کردن پاسپورتی برای من بود ، چون خاله ادامه ی تحصیل مرا در ایران غیرممکن می دانست ، به راستی هم در مدارس درسی تدریس نمی شد و بیشتر حزب بازی و گروه گرایی رواج داشت تا این که دخترها و پسرها به فکر درس خواندن باشند . یک روز صبح آماده شدم تا به دبیرستان بروم با این که می دانستم باز اتفاقات همیشگی خواهد بود با این حال می خواستم در دبیرستان باشم ، دوستم بهار از من خواسته بود تا سری به اداره ی روزنامه ی پدرش بزنیم و از نزدیک با کار آنان آشنا شویم مادرم درحیاط بزرگ خانه همراه ننه صغری که چند روزی مهمان ما بود در حال سوزاندن وسایل اضافی و عکسها و پوسترهای بی شمار خاله فخری بودند زیرا آنها را زاید و خطرناک می دانستند ، این کار گوشه حیاط و پشت درختان صورت می گرفت ، مادر روی جعبه چوبی نشسته و دستانش را در بغل گرفته و سرش را تکان می داد ، نگران و مضطرب به نظر می رسید ، پدر که دیگر چندان کاری نداشت ، همراه یوسف بیگ به کار باغبانی مشغول بود و اکثر اوقاتش را صرف این کارمی کرد و بیشتر مواقع از خانه بیرون می رفت و با اخبار دست اول برمی گشت . من با رفعت هم قرار گذاشته بودم تا دو تایی به دیدار بهار برویم ،خداحافظی عجولانه ای با مادر کردم ولی مادر به جای جواب از روی جعبه ی چوبی برخاست و به کنارم آمد روسری سرم را پایین تر کشید و با حالتی عصبی گفت: دیگه خودسر نمی شی ها ، یه راست میری دبیرستان ، اگه باز بود که هیچ ،در غیر این صورت میای خونه ، خودتو با حزب بازیها و کارهای آنها درگیر نمی کنی ، شنیدی چی گفتم ؟ دیگه از کارات ساده نمی گذرم . سرم را به علامت تصدیق تکان دادم و از کنارش رد شدم یوسف بیگ که قیچی باغبانی در دستش بود و داشت شاخه های درختان را هرس می کرد با لهجه ی غلیظ ترکی گفت : سادات خانم دخترت که حرف گوش نمی ده نذار بره .
با حالتی پرخاشگرانه به سویش برگشتم : عمو یوسف بیگ تو به کارما دخالت نکن .
مادرم گفت : حالا صداتو ببر دختر این قدر زبون درازی نکن .
گفتم : عمو یوسف بیگ فکر می کنه اگه منو مثل دختر خودش تو پستو ی خونه اش قایم کنه در امان می مونم . بعد بلند گفتم : مادربعضی وقتا اونو هم با خودت بیرون ببر تا ببینه اگه این انقلاب همچنان داره به پیش می ره و جون می گیره در واقع فقط با همت زنها و دخترهاست باید کمی ذهنش روشن بشه و به مفاهیم انقلاب پی ببره و حقیقت رو قبول کنه .
مادر گفت : تو لازم نکرده بدون اجازه من جایی بری ، حالا می ری و یه راست برمی گردی خونه و گرنه منهم تو رو تو پستوی خونه زندانی می کنم ، شنیدی چی گفتم ؟
دیگه منتظر بقیه اظهار نظرها نمانده و از در بیرون آمدم . سه تا کوچه بالاتر رفعت منتظرم بود و به همراه او به سوی خانه ی بهار به راه افتادیم و سپس هر سه به سمت چاپخانه پدر بهار رفتیم .
رفعت گفت : تمام دبیرستانها حتی دانشگاهها تعطیل است و فقط تظاهرات صورت می گیره ، به خانه بهار رسیدیم ، با زدن اولین زنگ درباز شد و بهار با عجله گفت نگران شدم چرا دیر اومدین خیلی وقته که منتظرتان هستم . من و رفعت و بهار خیابانها را پشت سر گذاشتیم .
از کوچه ای باریک که درست پشت بنای قدیمی ارک قرار داشت عبور کرده وارد مغازه ای شده و از پله های آن داخل زیرزمینی شدیم که محوطه ای وسیع و باز بود صدای ماشین های چاپ باعث می شد که به سختی صدای همدیگر را بشنویم . پدر بهار در مورد تمامی کارهای چاپ برای ما توضیح می داد و در مورد نشریه صداقت و نیز نحوه ی کار آن را بیان می کرد ، و من مجذوب کار و شور و شوق آن شده بودم ، از آن جا به اتفاق هم وارد اتاق پشتی شدیم که آن جا هم اتاقی بزرگ بود و در واقع دفتر کار آقای بقال زاده محسوب می شد و بهار از پرکاری و فعالیت پدرش مخصوصا در این زمان آشفتگی و انقلاب داد سخن می داد و من جذب این کار می شدم ، پدرش تشویق می کرد که بهتر است در این روزها که تقریبا مراکز آموزشی بسته هستند در بعضی کارها او را یاری دهیم و می گفت : که برای آینده تان سودمند خواهد بود ، من که با آمدن از لاله دره هیجانها و سبکسری های آن جا را تقریبا فراموش کرده بودم ، حالا می خواستم به نوعی دیگر انقلاب و هیجان دلم را فرو بنشانم و این گفته آقای بقال زاده را نقطه ی عطفی برای روزهای آتی می دیدم ، باید طوری پدر و مادر را راضی می کردم . اکثر کارهای این نشریه به دست آقای بقال زاده و پسرش سعید صورت می گرفت و او می خواست از نیروهای جوان و حتی کم سابقه برای پیشبرد کارش استفاده کند و من که دیگر اسبم " قدرت " را نداشتم ، کم کم یکه تازی از یادم می رفت ، تازه اگر اسبم را هم داشتم ، میدانی نداشتم که او را بتازانم ، پس باید جور دیگری سرکشی می کردم و رفعت نیز به خواسته های من اشتیاق نشان می داد ما شور و شوق و حرارتمان را برای کار در نشریه ی آقای بقال زاده در هر زمینه ای نشان می دادیم ، او ما را فعال و جسور می یافت ، شروع به یاد دادن کارهای مختلف نمود و ما را در چند و چون وظایفمان قرار داد : به قلب مردم می زنید و از موضوعی که خواسته شده از آنها سوال می کنید و نظرشان را می پرسید ، این نظرها برای رای گیری آینده کشور سودمند خواهد بود حقایق را باید گفت و نوشت .
دوربین مخفی در کیفمان جاسازیی کرد برای فیلمبرداری از صحنه هایی که خودش نام شکار لحظه ها را برآن می گذاشت تا اگر فردا درباره ی آن موضوعی مطلبی ضد و نقیض گفته شد تصویر حقیقی به میان کشیده شود .
رفعت شور و شوقش بی نهایت بود من یک هفته را مخفیانه به نام مدرسه از خانه بیرون می زدم ولی بعد از یک هفته وقتی مطلبی را در مورد سخنرانی امام در مورد تهدید آمریکا و عراق را کپی برداری م کردم تا نکته های مهم را بنویسم ، مادر وارد اتاق شد ، او مرا مشغول نوشتن دید و کمی از کاغذها ی دور و برم حیرت نموده و گفت : تعجب می کنم این روزها که درس خواندن کمتر شده تو این قدر اهل مطالعه شده ای هدیه ؟
من کمی ترسیدم ولی وقتی پدر وارد اتاق شد و آن کاغذها را به دست گرفت دیگر نمی توانستم نسبت به او بی تفاوت باشم . او که مثل مادر بی سواد نبود ، وقتی که فهمید دخترش به فکر درس و مدرسه نیست و به کار دیگری مشغول می باشد حیرت زده شد ولی نزد مادر افشا نکرد ، ساعت یازده صورتشان را بوسیده و شب به خیر گفته و تظاهر به خواب کردم ، آنها از اتاقم بیرون رفتند و من با خیالی آسوده مشغول نوشتن شدم ولی دقایقی بعد پدرم آهسته در زد و وارد اتاق شد ،آهسته نزدیکم آمد پشت میز تحریرم نشسته بودم او کمی به سویم خم شد : می دونستم دخترم بی کار نخواهی نشست و این بار دست از هیجانات اسب سواری برداشته و به سوی قلم رفته ای واین بار به نوعی دیگر سرکشی خواهی کرد اما بدان که تو هنوز خیلی جوانی و چیز زیادی نمی دانی ، کسانی که دور وبرت را گرفته اند ، همه قلد ر و کاردانند و تو را در دستهای پرقدرتشان مثل خمیری نرم می پیچانند و از تو کاری را می کشند که اصلا به عقلت نمی رسد ، زمانه خراب شده ، اوضاع آشفته و درهم است و تو هنوز شانزده سالت نشده تو چی می دونی و از این بازار آشفتگی چی دستگیرت خواهد شد ؟<
دستش را گرفتم : پدر عزیزم درست می گویید ولی سردبیر ما محکم و قاطع است و ما زیر دست او پرورش می یابیم .
پدرم آهی کشید و گفت : او به نفع خودش کار می کند .
گفتم : پدر منافع او در تمام زمینه ها ما هستیم او حداقل به ما نارو نمی زند و دروغ نمی گوید تازه به ما حقوق هم می دهد .
پدر عصبی خندید : تو به حقوق احتیاج داری ؟ تو اگه بدونی درزندگی ات چه ها داری ، اصلا دیوونه می شی . تو کمبودی را حس می کنی ؟
گفتم : پدر ما که از لاله دره آمدیم چه داشتیم تو یک باغ داشتی و آن را فروختی تا پول خریدن اسبم " قدرت " را تهیه کنی ، اگر خاله فخری به ایتالیا نمی رفت و این خانه را به دست ما نمی سپرد ما الان کجا و آمدنمان به تبریز کجا بود ؟
پدر با بی حوصلگی روی صندلی نشست : دخترم این خونه مال ... اصلا بذار حرف نزنیم . خاله فخری اونطورها که فکر می کنی دست و دلباز نیست و حقی از خودش رو به کسی نمی ده ، اگه این جا .....از جاش بلند شد : حالا باشه واسه ی بعد ....، من که اصلا از حرفهای پدر سر درنیاورده بودم گفتم : پدر حالا موضوع خاله فخری و این خونه زیاد مهم نیست ولی حق بدید که شما ناشکری می کنید و در مورد خاله فخری بد قضاوت می کنید اصلا ما کجا و این زندگی کجا ؟ ما چطور می توانستیم خونه ای به این بزرگی داشته باشیم ؟ باغبون و خدمتکار داشته باشیم ، این همه وسایل رفاهی ، واقعا که پدر ناشکر هستید .
پدرم دستش را لای موهای سفیدش فرو برد و گفت ؟ تو از این ها لذت می بری ؟
گفتم : نمی دونم پدر درسته که مال ما نیست ولی فعلا که در دست ماست و کسی از خانواده ی خاله فخری هم در ایران نیست که ادعایی بکند . به جز پسرش شهاب که او هم در تهران است ، ما باید نهایت استفاده رو ببریم تا نمی دونستم از این زندگی لذت می برم یا نه ، آزادی لاله دره با تمامی دیوونگیهاش بهتر از اینها بود . حالا هم اگر فعال باشم هیجان انگیز و سکرآوره ، بگذارید آزاد باشم ، اگر شما هم مثل مادر با کارهایم مخالفت کنید مجبورم مخفیانه کارهایی را صورت دهم ، من باید کاری انجام دهم زیرا ایران و شهری از آن به نام تبریز را دوست دارم ، آذربایجان عشق ماست بگذار با دشمنانش بجنگیم .
پدر بلند گفت : با دشمنانش بجنگی ؟
دستم را تکان دادم : اوه پدر جنگیدن تنها برداشتن اسلحه و قلب کسی را که فکر می کنی دشمن است و نشانه گرفتن و شلیک کردن نیست ، دشمن می تواند زبان باشد ، قلم باشد ، ریا باشد ، فتنه باشد ، چه می دونم پدر ، خیلی چیزای دیگه ، باید به اینها مثل خودشان جواب داد .
پدر پرسید : هدیه تو در زندگی ات کمبودی را حس می کنی ؟
حس انقلابی در وجودم قوی بود حتی در آن ساعات شب روح پرخروشم درون سینه ام به شدت می تپید تا دنیا را به آتش بکشاند : آه پدر خیلی کمبودها را احساس می کنم ولی مطمئن باشید ارزش معنوی این کار بیشتر از آنی است که از کمبودهای مادی زجر بشکم ، پدر دیروز می گفتید شهاب می خواهد به تبریز بیاید شاید فکرکرده اید که بخواهد در خانه ی خودش تنها و راحت باشد اشکالی ندارد ما این خانه را ارزانی خودشان می کنیم .<
پدر حرفم رابرید : بس کن هدیه هیچ کس نمی تونه در مورد این خونه چیزی بگه تازه آنها سپاسگذار تو هستند .
کمی مات ماندم . متوجه منظور پدر نشدم : چی گفتید پدر؟
پدر گفت : بیا از این حرفها نزنیم تو باید چند سال دیگر ....اصلا می دونی چیه من اجازه می دم که تو در این نشریه فعالیت کنی به شرطی که دردسر نسازی و من و مادرت را آزرده نکنی ، فهمیدی ؟ ما در قبال تو مسئولیت سنگینی داریم .
بعد صورتم را بوسید و از اتاق بیرون رفت و من به جای این که به پدرو صحبتهای مبهم او فکر کنم و به قولی ازابهامات به معناهای اصلی حرفهایش دست پیدا کنم به یاد کنایه ی شاهین افتادم ، من و تو دخترعمو و پسرعمو هستیم و خنده اش خلاف حرفش را می رساند ولی من زیاد به مسئله فکر نکردم ، زیرا پس فردا نشریه زیر چاپ می رفت و باید این مطالب را به پایان می رساندم . این اواخر سخنان کنایه آمیز زیاد به گوشم می رسید .

امروز صبح میتینگی در دانشگاه برگزار شده بود از احزاب مخالف و موافق چند نفر سخنزانی کرده بودند و آقای بقال زاده من و بهار دخترش را مامور تهیه گزارشهایی دقیق از این میتینگ کرده بود . ساعاتی برروی نوشته های مختلف و سخنرانی های شخصیت های مهم کار کردم تا بالاخره متن کامل را تهیه نمودم با خستگی از پشت میز بلند شده و به کنار پنجره رفتم پرده را کنارزدم هوا تیره و سرد بود آسمان آبی تیره که در آن ستاره ها کم و بیش پراکنده بودند و گاهی یکی به سرعت چشمکی می زد و دور می شد و ابرهای پراکنده ستاره ها را در قسمتهای خالی و آبی تیره رنگ خود جای داده بود ند وابرها ستاره ها را به بازی گرفته بودند . آن قدر سرم را بالا گرفته و آسمان را نگاه کردم که گردنم درد گرفت ، ماه از پشت ابری خود را نمایان ساخت به ماه نگاه می کردم دلم گرفت ، همیشه این طوربود نگاه به ماه دلم را مالامال از غم می کرد زود نگاهم را برگرفته و به حیاط چشم دوختم . مهتاب حیاط را روشن می ساخت ، برفها تپه تپه درنقاط مختلف حیاط روی هم انبار شده بودند . آدم برفی را که چند روز پیش پدر برایم درست کرده بود هنوز از شدت سرما سفت و محکم ایستاده بود ،اتاق آن سوی حیاط ککه در کنار آشپزخانه ی بزرگ قرار داشت در تاریکی فرو رفته بود . عجیب بود ، در این شب باز فکرم به سوی شاهین پرکشید او اکنون در لاله دره چه می کرد اویی که هنوز نتوانسته بود به کارهایش نظم بدهد و راهی سفر شود . البته رفته بود و بعد از دوماهی بازگشته بود ، زیرا که پدرش او را به خاطر بعضی کارها احضارکرده بود . برای لحظاتی آرزوی دیدارش را کردم . نمایش دندانهای سفید در سوختگی چهره ی جوانش زیبا بود ، خاطرات یونانش مرا مجذوب او کرده بود من بعضی از ظلم های او را در لاله دره به حساب روح وحشی گریش می گذاشتم ، لباس خوابم را پوشیده به سمت تختم رفتم و سعی کردم بخوابم . فردا روز سختی را در پیش رو داشتم مخصوصا که همین پریروز عده ای از طرفداران امام بعد از یک سخنرانی به دست افرادی ناشناخته به قتل رسیده بودند و گفته می شد این کشتن و به اصطلاح ترورها به وسیله ی کسی رهبری می شود که از طرفداران سرسخت خاندان پهلوی است و حتی آقای بقال زاده درنشریه به عنئان سخن اول از زبان سردبیر به این امر اشاره کرده بود . در آذربایجان گروهی منسجم به این کشتارها دست می زنند که ریشه درجایی قوی و شخصی مهم دارد که شاید از عناصر همان رژیم باشد و این بحث را چندین روزنامه ی دیگرهم به چاپ رسانده بودند ، نشریه ی صداقت از همه ی نشریات پیشرو تر بود ، در نشریه پسرجوان نوزده ساله ای به نام فرزین کار می کرد که بسیار جوان زبر وزرنگ و کارآمد بود ، او همیشه داغ ترین حوادث را پیدا می کرد و گزیده ای از آن را می نوشت و با همکاری دیگر اعضا نشریه آن راتکمیل می کرد، من سعی می کردم بیشتر در کنار او کارکنم تا رفعت ،او زیاد احساسی عمل می کرد و بیشتر عقاید خودش را ارائه می داد تا نظریه و افکار مردم را و در به باور رساندن عقایدش نیز اصرار فروان داشت .
نمی دانم چه ساعتی از شب بود ضربه ای آهسته به شیشه ی پنجره خورد ، کمی مکث کردم و چشمان خواب آلودم را گشودم و گوش ایستادم ضربه دوباره به شیشه خورد ، کمی ترسیدم ولی با احتیاط بلند شده و دمپایی هایم را پوشیدم ، به کنار پنجره رفتم ، پرده را آهسته کنار زدم و با ترس حیاط را نگاه کردم ، چیزی ندیدم ، لحظه ای منتظر ماندم ، یوسف بیگ را دردم که از پشت آدم برفی بیرون آمده و با دست اشاره کرد ، مبهوت بودم که یوسف بیگ در این نصفه شبی چه کاری دارد ؟ با دست اشاره می کرد و من نشان می دادم که چیزی نفهمیدم در میان این اشاره ها هیکل بلند دیگری را دیدم ، کم مانده بود غش کنم . ولی همان دندانهای سفید در سیاهی شب می درخشید ، به سرعت پنجره را باز کردم و از آن جا به حیاط پریده و دویدم ولی پاهای لختم بزودی سرما را حس کرد و به لرزه افتادم ، شاهین به سویم آمد و مرا در آغوش کشید : کی گفت این طوری از پنجره بپری . لباس گرم می پوشیدی . کاپشن چرمی اش را بیرون آورده و بر روی شانه هایم انداخت . هرگز فکر نمی کردم روزی از دیدنش این قدر شاد شوم ، مخصوصا مدت زمان طولانی نبود که او را ندیده بودم ، متوجه شدم که چه کار افتضاحی انجام دادم .
شاهین بی توجه گفت : من شب را باید این جا بمانم و صبح زود به لاله دره بروم ، کارمهمی پیش اومده .
پرسیدم : چه کاری؟
گفت : راستش خودم هم زیاد در جریان نیستم.
- مگه تو در لاله دره نبودی ؟
دو هفته ای می شد که رفته بودم تهران تازه از اونجا میام . یعنی چه جوری بگم دنبالم می گردن .
لبخند زدم : چی شده پسرعموی عزیزم ، نرفته گل کاشتی ؟

- دریک درگیری در تهران چند نفر کشته شدند ، من به نفع طرفداران امام کار می کردم ولی یکی از دوستام نامردی کرده و منو جور دیگه ای جلوه داده او از طرفداران سازمان مجاهدین بود و دربعضی کارها دست داشت من خودم او را معرفی کرده بودم او هم به دشمنی مرا طور دیگری معرفی کرده بود . من امیدوار بودم او طی بازجوییها حقایق را خواهد گفت ولی متاسفانه کشته شده و من مجبور شدم بگریزم ، باور کن گریزم از ترس نبود دختر عمو ....شاهین لبانش را بازی داد : باشه حالا فکر کنیم دخترعمو و پسرعمو هستیم .
دستم را روی شانه اش گذاشتم : مگه نیستیم ؟ موذیانه حرف می زنی .
چشمان درشت سیاهش می درخشید و از گوشه ی لبش خون می چکید و رشته ای از خون از گوشه لب به روی چانه اش سرازیر بود . او با پشت دست خون را پاک کرد ولی لحظاتی بعد خون از زیر لب پایینش دوباره بیرون زد . کمی به حالت خونین لبش خیره ماندم و پرسیدم : حالا چرا زخمی شدی ؟
گفت : تو کوچه ی پشتی با چند نفر درگیر شدم از بالای دیوار خودمو این جا کشوندم ، یوسف بیگ بعدا متوجه شد .
پاهایم از شدت سرما یخ زده بود و کمی هم می لرزیدم ، پرسیدم : با کی درگیرشدی ؟ سرش را پایین گرفت و جوابم را نداد ،
دوباره پرسیدم : هنوز عقیده داری دخترعمو و پسر عمو ی خونی نیستیم ؟
خندید : عقیده ؟ اوه هدیه باور دارم .
یوسف بیگ سرش را از پنجره بیرون آورد و آهسته پرسید : هنوز آن جایید ؟
شاهین جواب داد : الآن می آیم .
عمو یوسف بیگ گفت|: دیر نکن بیا تو همین اتاق بخواب .
من نگاهش می کردم ، هرگز نمی دانستم عاشق پسرعموی وحشی و زیبایم هستم گوشه ی لبش را بوسیدم ، لبم خونی شد آن را مزه کردم ، به چشمانش نگاه کردم : یادت میاد شاهین ؟
سرش را تکان داد : یادم میاد هدیه ، تو باغ لاله دره گونه ات زخمی بود ، بذار ببینم ، به گونه ام دست کشید : حتی جایش هم نمونده .
دیگر از شدت سرما کاملا می لرزیدم ، شاهین متوجه ی من شد و مرا به سوی پنجره برد ، کمکم کرد تا وارد اتاق شدم سپس من این سوی پنجره و او آن سوی پنجره درهم خیره ماندیم : هدیه این اختلاف عقیده ها کشته ها خواهد داد ، حتی از خانواده ی ما ، باور داری ؟
گفتم : نمی دونم . در این شرایط اظهار عقیده کردن دیوانگی است . او دستش را دراز کرد و دستم را گرفت . روز علیه من چیزی خواهی گفت ؟
لبخندی زدم : اگر بدانم حتما ، تو چطور ؟
در خنده ی بی صدا و با درخشش دندانهایش گفت : اگر من هم بدانم .
گفت : کاش تمامی شبهایت را در آرامش و راحتی بخوابی و هرگز دغدغه فکری نداشته باشی