داستان کوتاه و رمان

رمان قلب شیشه ای قسمت :1و2و3
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت :1و2و3

حالم از هر چه درس و مدرسه بود به هم میخورد.اما ناچار بودم و باید دیپلم را میگرفتم.در کلاس سوم دبیرستانسه سال در جا زدم،اما باید درسم را تمام میکردم.دبیرستان شبانه مملو از زنان و دخترانی بود که هرکدام به علت خاصی مشغول درس خواندن بودند.از بک نظر بسیار خرسند بودم و ان این که از سخت گیری ها و نظم و انضباط دبیرستان روزانه خبری نبود.مسیر دبیرستان تا خانه را پیاده طی میکردم.مسافت نسبتا طولانی بود،اما به خاطر دوستم لیلا این مسافت را با هم میرفتیم و بر میگشتیم.لیلا دختری بود امروزی و از مد پیروری میکرد.من نیز سعی میکردم از او عقب نمانم.



بالاخره هر طوری که بود دیپلم را گرفتم.پدرم مخالف سرسخت درس خواندن من بود چه برسد به این که بخواهم دانشگاه بروم.دیپلم گرفتن اخر خط من بود.فشار خانواده بر سر ازدواج من خیلی زیاد بود،اما من دوست داشتم به خواست دل خود ازدواج کنم نه خواست پدر.بالاخره خانه نشین شدم.گاهی حوصه ام بشدت سر میرفتو خودم را مشغول و سرگرم کاری میساختم،اما فایده نداشت.روز به روز رابطه دوستی منو لیلا کمتر میشد.شندیم که ازدواج کرده و به خانه بخت رفته است.معلوم میشد از من پیشی گرفته است.من نیز تصمیم گرفتم ازدواج کنم،اما از بین خاستگارانی که برایم میامدند حتی یک نفر هم باب میلم نبود.از هر کدام عیب و ایراد خاصی میگرفتم.مادر همیشه نصیحتم میکرد و میگفت:
-دختر هم تا سنی میتواند ازدواج کند.اگر از زمان ان بگذرد ترشیده،میشود و روی دست پدر و مادرش میماند.او هم تا رنگ و رویی داری شوهر کن برا سراغ زندگی ات
از حرف های مادر خنده ام میگرفت و در جواب میگفتم:
-من کوچکترین شناختی در مورد خاستگارهایم ندارم.من با کسی ازدواج خواهم کرد که در درجه اول او را خوب بشناسم و در درجه ی دومعاشقش باشم
همیشه از خدا میخواستم مثل داستان های توی کتاب کسی سر راهم قرار گیرد،به پایم بیفتد و از من بخواهد با او ازدواج کنم.عاشق شدن برایم یک ارمان شده بود.وقتی از گوشه و کنار میشنیدم که دو مفر عاشقانه با هم ازدواج کرده اند در پوست خود نمیگنجیدم و در دل حسرت میبردم
به علت سرماخوردگی بی حال و بی رمق بودم.تمام بدنم دردر میکرد.تب نسبتا بالایی داشتم و در بستر دراز کشیده بودم که صدای زنگ تلفن بلند شد.با بی میلی و درد از جایم بلند شدم.دستم را دراز کردم و گوشی تلفن را چنگ زدم.
-الو....بفرمایید...الو...الو....
اصلا سر در نمی اوردم چرا چیزی نمیگفت؟
-الو....بفرمایید
باز هم سکوت.خدای من این چه کسی بود؟چرا حرف نمیزد؟گوشی را سر جایش گذاشتم که باز هم صدای تلفن بلند شد.گوشی را برداشتم و به گوشم چسباندم و با صدای تو دماغی گفتم:
-بفرمایید....الو....الو...
اما هیچ صدایی نیامد با عصبانیت گوشی تلفن را کوبیدمو و دوشاخه را از پریز جدا کردم.نفس راحتی کشیدم و خودم را روی تخت انداختم.سردرد و تهوع داشتم.گلویم به شدت میسوخت.بلند شدم و در بستر نشستم و لیوان ابی را که روی میز کنار تختم بود برداشتم نگاهی به ساعتم انداختم.وقت خوردن قرصم بود با دو جرعه اب ان را بلعیدم.سرم را روی بالش گذاشتم که زنگ خانه به صدا در امد
اهمیت ندادم.پلکهایم را روی هم نهادم.اما دست بردار نبود به ناچار بلند شدم.حال و حوصله ی چادر سر کردن نداشتم.روسری را روی سرم انداختم و با تامل در را گشودم
مرد جوانی با دیدن من تبسمی کرد و سرش را به زیر انداخت.با من من گفت:
-منزل اقای بسارده
ناخواسته عطسه ای کردم و معذرت خواستم و گفتم:
-بله،امری داشتید؟
-من از طرف اقا حشمت اومدم اجازه میفرمایید داخل شم؟
متعجب نگاهش کردم و با اخم گفتم:
-اقا حشمت دیگه کیه؟برای چه داخل شید؟
مرد جوان که کیف فلزی سنگینی را به دوش انداخته بود،کمی عصبی گفت:
-من تعمیر کار شوفاژهستم
با دستپاچگی گفتم:
-اه بله...بله.خواهش میکنم،متوجه نشدم شما برای چه کاری امده اید
از جلوی در کنار رفتموداخل شد.تک سرفه ای کرد.او را به زیر زمین راهنمایی کردم و به سمت اشپزخانه رفتم تا چای درست کنم
یک ساعت بهد،صدای او را شنیدم که گفت:
-ببخشید خانم بسارده.کار من تمام شد و شوفاژرا میتوانید روشن کنید.دیگر موردی نیست؟
از اشپزخانه صدایم را بلند کردم و گفتم:
-خواهش میکنم بفرمایید و یک لیوان چای میل کنید تا خستگی تان بر طرف شود
نمیدانم چرا این خواسته را ابراز کردم.صدای او را شنیدم که گفت:
-خیلی ممنون،متشکرم،کار دارم و باید بروم...خدافظ
دلخور شدم،زیرا تا به خال کسی دعوت مرا رد نکرده بود.تا امدم خود را به او برسانم در اهسته بسته شد.چند عطسه پی در پی به سراغم امد و که اشک از چشمانم سرازیر شد.
داخل آشپزخانه شدم و برای خودم یک لیوان چای ریختم.چای را نصفه خورده بودم که باز صدای زنگ خانه بلند شد.اعصابم خرد شد لیوان را روی میز کوبیدم طوریکه مقداری از چای روی میز ریخت در را باز کردم و قیافه مادر روبریم ظاهر شد.از سرما صورتش گل انداخته بود.خود را شتابان به آشپزخانه رساند و کیسه های خرید را روی میز قرار داد با دیدن کتری و قوری روی گاز لبخندی از رضایت زد.دستهایش را بهم مالید و یک چای برای خود ریخت و روی صندلی نشست.روبروی او نشستم و در کیسه ها را یکی پس از دیگری باز کردم.با دیدن سیب و پرتقال و انار خندیدم و عطسه ام گرفت.مادر اخمی کرد و با اعتراض گفت:دستمالت را جلوی بینی ات بگیر.
از حرف مادر دلگیر شدم و گفتم:اینکار را کردم.
و دستمال را به او نشان دادم صورتش را از من برگرداند و ابروهایش را درهم گره کرد با دلخوری گفت:اه این کثافت کاریها چیه؟ببرش عقب حالم بهم خورد.
اخمی کردم و بلند شدم و گفتم:وا مادرم!سرما خوردم.شما هم که به فکر من نیستید.همه ش به فکر پسرانتان هستین.تا محمود و مهدی هستند میترا کدام خری است؟
و آشپزخانه را ترک کردم.
واقعا حقیقت داشت خانواده من پسر دوست بودند.آنها پسر را برکت و دختر را ننگ و دردسر میدانستند.خواهر بزرگترم زود خود را به از این وضعیت خلاص و ازدواج کرد آنهم ناخواسته.میگفت بهتر از وضعیت خانه پدری است.بمن نیز پیشنهاد کرد که ازدواج و خود را خلاص کنم اما من میخواستم با عشق و علاقه زندگی کنم به بزور و به اجبار برایم هم اهمیت نداشت مادر بین من و برادرهایم فبرق میگذارد!البته از مشاهده این رفتارها قلبم بدرد می آمد.با حمایت پدر و مادر مهدی و محمود که از من کوچکتر بودند جسارت و گستاخی زیادی پیدا کرده بودند و بر اثر کوچکترین حرفی مرا به باد ناسزا و مشت و لگد میگرفتند.من نیز از خود دفاع میکردم و به آنها لگد میزدم.شکوه و شکایت نزد پدر تاثیری نداشت زیرا پدر با طرفداری و حمایت از آنها جسورترشان میکرد.
روزها پشت سر هم سپری میشدند تا اینکه یکروز تصمیم گرفتم برای خرید کتابی جدید از خانه بیرون بروم.از جلوی مغازه ها عبور میکردم که چشمم به آن مرد جوانی که برای تعمیر شوفاژ بمنزل ما آمده بود خیره ماند.
او که با آقا حشمت گرم صحبت بود با دیدن من لبخندی زد با دیدن لبخند او تبسمی کردم قیافه بشاش و گیرایی داشت!
کتاب مورد علاقه ام را گرفتم.تا خانه صبر نکردم و در بین راه مشغول خواندن شدم و زمانی چشم از کتاب برداشتم که خود را مقابل در خانه دیدم.در زدم و دوباره مشغول مطالعه شدم اندکی بعد مادر فریاد زد:صبر کن چه خبره؟سر آوردی؟
در با صدای ناهنجاری برویم گشوده شد.مادر با دیدن من غرید:دختر چته؟چه مرگته؟مگر خانه زنگ نداره؟با توام!...حواست کجاست دیوانه؟
همانطور که کتاب را میخواندم بدون کوچکترین اعتراضی وارد خانه شدم.و به اتاق خود پناه بردم.در را از داخل قفل کردم و روی تخت دراز کشیدم و مشغول مطالعه شدم.
نمیدانم چند ساعت بهمین طریق گذشت اما زمانی چشم از کتاب برداشتم که کلمه پایان را خواندم.کتاب را آهسته بستم و به سینه چسباندم.چشمهایم را بستم و در دل گفتم:ای کاش من جای زهره شخصیت داستان بودم.چه زندگی عاشقانه ای را احمد شروع کرد.
کتاب را داخل کتابخانه در کنار رمانهای دیگر قرار دادم و از اتاق خارج شدم.خوب گوش کردم.سر و صدایی نمی آمد.بو کشیدم و از بوی غذا هم خبری نبود.نگاهی به ساعت دیواری هال انداختم وای خدای من!عقربه های زرد رنگ ساعت 3/5 بعدازظهر را نشان میداد.
به اتاق دیگر سرک کشیدم مادر مست خواب بود.کنار اومهدی سرش از بالش روی فرش افتاده بود و خر و پف میکرد.بدون کوچکترین سر وصدایی خود را به آشپزخانه رساندم و با کمال تعجب محمود را دیدم که داشت تند و تند ناهار میخورد.
یک قاشق برنج و یک جرعه اب!عادت همیشگی اش بود.عصبانی به او خیره شدم پاوچین پاورچین خود را به پشت سرش رساندم.او که سرگردم خوردن بود متوجه ورود من نشد.از خود صدایی در آوردم.مثل برق گرفته ها از روی صندلی بلند شد طوریکه بشقاب برنج و خورش روی میز ناهار خوری واژگون شد.با دهانی پر و چشمانی گرد مرا نگریست.از قیافه و عکس العمل او بخنده افتادم و دلم را گرفتم.قاشقش را از روی میز برداشت و بدون درنگ محکم بر سر من فرود آورد.اینبار من متعجب او را نگریستم.سرجا خشکم زد .لقمه اش را بلعید و گفت:احمق دیوونه حقته.خوب خوردی تا تو باشی از این غلطها نکنی.
مشتش را گره کرد و به نشانه تهدید گفت:حیف که دارم ناهار میخورم وگرنه میدانستم چه کارت کنم.دختره لوس و بیمعنی.
ظرف دیگری را برداشت و برای خود غذا کشید.زیر چشمی نگاه تندی بمن انداخت و از آشپزخانه بیرون رفت.
اشکم در آمد.سرم بشدت درد گرفته بود و اشتهایم کور شده بود دوباره به اتاق خود پناه بردم.
کتاب شعری را انتخاب و خود را مشغول کردم.اما سردردم باعث میشد تا معنای کلمات را نفهمم.با کف دست نقطه درد را ماساژ دادم و با کمال تعجب مشاهده کردم مثل یک توپ کوچک بالا آمده است.زیر لب چند ناسزا به محمود گفتم.
هوای داخل اتاق کمی سرد بود نیم خیز شدم شوفاژ کنار تختم بود دریچه اش را زیادتر کردم تا کمی گرم شود.دستهایم را زیر سرم قرار دادم و پلکهایم را بستم خواب به سراغم آمد و دیگر چیزی نفهمیدمبا صدای فریاد کودکانه ای چشمهایم را از هم گشودم گوشهایم را خوب تیز کردم صدا را شناختم با عجله خود را به حیاط رسانیدمسیما دختر خواهرم را دیدم که شکوه کنانمهدی را که سوار بر دوچرخه بود و دور حیاط میچرخید تعقیب میکردبا مشاهده من دست از تعقیب برداشت و خندان خودش را در آغوش من انداختاو را بغل کردم و بوسیدم با لحن کودکانه اش گفت:خاله میترا از خواب بلند شدی چرا اینقدر می خوابی؟تبسمی کردم و دستی به موهای مشکی و بلندش کشیدم و گفتم:آخه خاله جان خسته بودم
در همین حین محمود وارد اتق شد و گفت:از خستگی درد خوابش برد سیما جان
غضبناک نگاهش کردم وچیزی نگفتمبچه را پایین گذاشتم و دستش را گرفتم و گفتم :پس مامان کو ؟
اینبار مهدی گفت :با مامان رفتند آزمایشگاه
متعجب نگاهش کردم :مگر اتفاقی افتاده؟
سیما خندید و با ذوق و شوق کودکانه اش گفت:مامانی میخواد نی نی برام بیاره خاله جون
لبخندی از رضایت زدم و او را در آغوش گرفتم،سعی کردم سر او را گرم کنم تا مادر و منیر بیایند،آخر سیما بد جوری به منیر عادت داشتمیترسیدم بهانه ای بگیرد و بنای گریه و ناسازگاری بگذارد
بالاخره صدای زنگ خانه آمد و آنها بازگشتندمحمود در را باز کرد .از دیدن منیر بسیار خوشحال شدم سیما با دیدن منیر دوان دوان خود رابه حیاط نزد او رسانید و خود رادر آغوش منیر انداختبا دیدن منیر لبخندی زدم و او را در آغوش گگرفتم و آرام در گوشش گفتم:مبارکه پسر یا دختر
منیر شرم زده سرش را پایین انداخت و گفت :ممنون هنوز که معلوم نیست.
مادر که این حرفها از گوشش پنهان نمانده بود گفت:خدا کنه پسر باشه من نذر کردم اگه پسر بود اسمش را بذارریم علی
چه معلوم شاید دختر بود ،منیر اسمشو بذار مینا ،مینا و سیما به هم میاد.قیافه مادر در هم رفت و با گلایه گفت:وا خدا مرگم بده تورا خدا این حرف را نزنخدا نکنه دختر باشه میخواد چی کار؟یکی داره برای هفت پشتش بسه باید پسر باشه.پسر نعمت و برکته اصلا عصای پیریه دختر جز دردسر و غصه چیز دیگه ای نداره
منیر دستی به سر سیما کشید و او را به خود فشرد و گفت:اتفاقا مادر دختر غمخوارتر از پسره من که بیشتر دختردوست دارم تا پسرحامد شوهرم هم همین نظر را داره میگه دختر نعمته حاضرم هفتا دختر کور و کچل داشته باشم یه پسر نداشته باشم.تازه مگر دست منست که چه باشد ؟هر چه آن بالاسرس بخواهد همان میشود دختر و پسر فرقی ندارد
مادر دق دلیش را سر من خراب کرد و فریاد زدمعلوم است که فرق میکند تو میتوانی کمک پدرت کنی و پنچرگیری کنی ؟می توانی ماشین را تعمیر کنی ،محمود و مهدی میتوانند اگر میگویم پسر خوب است واسه این میگویم دیگر.
منیر از من دفاع کرد و گفت :در عوض فکر میترا تو کله اونا نیست شما پسر ها را برای نوکری میخواهید تا امر و دستورتان را بدون کوچکترین اعتراضی اطاعت کنند از همه مهمتر مادر یادتان باشد که روزی خودتان هم دختر بودیدو ازدواج کردید و صاحب دو دختر مثل دسته گل هستید ز حرفهای منیر به خنده افتادم مادر با شنیدن حرفهای منیر ادامه داد :دختر من اگ حرفی میزنم به خاطر اینکه ادم دختر را با هزار خون دل بزرگ میکنه و دو دستی تقدیم مردم میکنه وگر نه برای من فرقی نمیکنه دختر و پسر نداره .مادر راست میگفت اگر شکایتی داشت و حرفی میزد حرفهایی بود که از گوشه و کنار شنیده بود .اما پدر سخت مخالف بود میگفت دختر دردسره ،مایه ننگ و آبروریزیه آدم چند پسر علیل و ذلیل داشته باشه یه دختر نداشته باشه از دختر و دختردارشدن به حد مرگ بیزار بود.هرگز دست نوازش پدر را روی سرم احساس نکرده بودم .پدر با من بیشتر سر لج داشت تا با منیرزیرا منیر زود ازدواج کرده بوداما من زندانی و اسیر حرفها و حرکات پدرم بودم بی خود و بی جهت چیزی را بهانه میکرد و نا سزا میگفت و حرفهای رنج آور میزد البته من عادت کرده بودم و دیگر برایم اهمیت نداشت ولی این طرز فکر به محمود و مهدی هم که نووجوانی بیش نیودند سرایت کرده بود .
با ورود پدر دست از بحث برداشتیم و بساط شام را آماده کردیم.
با اصرار و پافشاری مادر در کلاس خیاطی که کمترین علاقه ای به آن نداشتم ثبت نام کردم من بیشتر دوست داشتم در کلاس کامپیوتر و زبان انگلیسی ثبت نام کنم اما مادر میگفت :برای یه دختر خیاطی و دوخت و دوز از همه چیز مهمتر است.بالاخره موفق شدم مادر را راضی کنم در کلاس مورد علاقه خود هم ثبت نام کنم ولی با مخالفت شدید پدر رویه رو شدم .از ترس بیکاری روانه کلاس خیاطی شدم،اما اصلا از برش و دوخت و دوز سر در نمی آوردم خدا خدا میکردم که این دو ساعت زود بگذرد و من به خانه برگردم.
همیشه مسیر خانه تا کلاس را تنها طی میکردم تا اینکه حس کردم شاگرد آقا حشمت من را روزها پشت سر هم سپری می شدند و من زمانی به خودم امدم که دیوانه وار به او علاقه مند شده بودم . او نیز با حرف های قشنگ و امیدوار کننده اش مرا به اینده امید وار می ساخت از غم و غصه ام اگاه بود همواره می کوشید تا با حرف های محبت امیزش کمبود محبت خانواده را از یاد ببرم تکیه گاهم او بود و احساس می کردم اگر با او باشم خوشبخت ترین دختر دنیا هستم غرق حرف های او می شدم و ساعت ها به او می اندیشیدم به خواستگاران زیادی جواب رد دادم اما جرات نداشتم علت این بهانه را بازگو کنم خاطرخواهی در خانواده ما یک جرم محسوب می شد اگر پدر می فهمید حتما سکته میکرد
خیلی مراقب بودم حس می کردم محمود که دو سال بزرگتر از مهدی بود از قضایا بویی برده رفتارم را مشکوک نظاره میکرد احساس بدی داشتم تصمیم گرفتم با سعید در این مورد صحبت کنم زیرا می ترسیدم پدرم باخبر شود و بر ملا شدن این رابطه مساوی بود با مرگ و نابودی من
پنهانی قرار ملاقاتی با سعید گذاشتم قرار شده بود تا نیم ساعت دیگر در پارکی که دور از خانه بود با او ملاقات کنم از ساعت معین 10 دقیقه گذشته بود اما من هنوز نرسیده بودم خون خونم را می خورد
نگاهی به ساعتم انداختم جلوی دهانم را گرفتم تا فریاد در گلو خفه شود نیم ساعت گذشت و من هنوز پشت چراغ قرمز و ترافیک بودم ماشین ها هر کدام سعی می کردند با بوق های پی در پی راه فراری پیدا کنند بالاخره اندکی بعد به مقصد رسیدم می دانستم که او دیگر سر قرار نیست احتمالا رفته بود ناامید اطراف را نگریستم اما از او خبری نبود اشک در چشمانم حلقه بست در دل به راننده و ترافیک لعنت فرستادم برگشتم تا پارک را ترک کنم بی رمق و ناتوان چند قدمی برداشتم که کسی به اسم صدایم کرد برگشتم تا مخاطب خود را ببینم
با دیدن او مثل دیوانه ها پرخاش کردم حیران مرا نگریست لبخندی زد و گفت
-خوب است وا...! عوض اینکه من شکایت کنم یه چیزی هم به سرکارخانم بدهکار شدیم هر مجازاتی را که میخواین بنده را بفرمایین من با کمال میل حاظرم امر بفرمایید سرکارخانم!
از شوخی او خنده ام گرفت و گفتم :
-شوخی بسه من زیاد وقت ندارم با ناراحتی گفت:
-من هم همینطور می دونی میترا به اقا حشمت گفتم می خواهم تلفنی برام توضیح می دادی
اهی کشیدم و به چشمان عسلی او خیره شدم و گفتم :
=اخه مساله مهمی بود و باید برات می گفتم
متعجب و هراسان نگاهم کرد با ترس و دلهره گفت :
-چیه ؟ چه شده؟ هان بگو تو را خدا دارم پس می افتم پدرت .... مادرت... فهمیده اند اره؟ تو را به خدا میترا حرف بزن
از این ترس و بی قراری اش خنده ام گرفت و به شوخی گفتم
-تو که داری غش می کنی ؟! تو را خدا ببین چه کسی قراره منو دلداری بده تو که خودت بیشتر از من به حمایت و دلداری احتیاج داری نه خیر اقا می خواستم بگم فکر می کنم .... البته درصدش خیلی کم است اما فکر می کنم ممود چیزهیایی دستگیرش شده اخه چند روزی است تمام حرکات مرا زیر نظر گرفته میترسم کاری دستمان بدهد او برای جا کردن خودش توی دل پدر دست به هر کاری میزند مخصوصا که چشم دیدن مرا هم ندارد می ترسم یه کاری بکن سعید دیگر نمی توانم
سعید هوای سینه اش را با یک بازدم شدید بیرون فرستاد اهی کشید و گفت :
-داشتم زهره ترک می شدم محمود؟ تو از پس یک بچه بر نمی ایی؟ بزرگی گفتن کوچیکی گفتن نگاه کن من به چه کسانی دل خوش کردم
زیر چشمی نگاهش کردم و قیافه ام را کمی ناراحت نشان دادم و گفتم :
خیلی هم دلت بخواهد مگر چمه؟
سعید دست هایش را به هم مالید و به فکر فرو رفت من نیز سکوت کردم تا افکارش را مختل نکنم بعد از مکث کوتاهی که به نظر من طولانی امد گفت :
-میترا من با مادرم صحبت می کنم شب جمعه همین هفته می اییم خانه شما خواستگاری
از شنیدن این حرف چنان هیجان زده شدم که بیسکوییت را در دستم فشردم و به پودر تبدیل کردم سعید لبخند زد و گفت:
-چه کار می کنی ؟ تو را خدا یه جوری رفتار نکن که نگاه همه را به طرفمان جلب کنی مردم فکر می کنند تو دیوانه ای.
دست هایم را تکان دادم تا خرده بیسکوییت ها از دستم جدا شود با دستمال پس مانده ان ها را پاک کردم و دستم را داخل جیب لباسم فرو بردم و در دل گفتم : (( بله من دیوانه تو هستم))
دیگر هیچ ارزویی نداشتم سبکبال قدم بر می داشتم حس می کردم دیگر هیچ غصه و غمی نخواهم داشت عاشقانه با مرد دلخاه و رویایی ام زندگی خواهم کرد خودم را برای یک زندگی که ستون هایش از عشق و محبت ساخته شده بود اماده میکردم زندگی که میرفت تا مرا خوشبخترین ادم روی زمین کند موضوع را با منیر در میان گذاشتم منیر مات و مبهوت مرا نگریست و با دهانی باز به من خیره شد بعد از چند لحظه به خود امد و متعجب گفت :
-میترا تو چه کار کردی ؟ مگر از جانت سیر شدی؟ نه ...نه من که باورم نمی شود دروغ می گویی اگر شوخی کردی بدون که خیلی شوخی بد و بی مزه ای بود
از کنار ا. بلند شدم و به سمت اشپزخانه کوچک او رفتم برای خودم و او چایی ریختم استکان چایی را مقابل او گذاشتم و با خونسردی ادامه دادم:
-نه منیر من شوخی نکردم حقیقت دارد قرار است همین جمعه بیایند خواستگاری
منیر حبه قندی را که می خواست در دهان بگذارد داخل قندان انداخت رنگ از رویش پریده بود و دستش اشکارا میلرزید با من من گفت:
-وای بیچاره شدی ! بد بخت شدی... فاتحه ات خوانده است به فکر کفن باش پدر تو را میکشد
بی اعتنا به حرف های او شانه ام را بالا انداختم و گفتم:
_ فکر نمی کنم کار غیر شرعی و بدی انجام داده باشم.کسی را هم نکشتم تا به جرم قتل اعدامم کنن.یکی را از جون و دل دوست دارم.اونم همین طور تازه میخواد رسما خواستگاری کنه مگر گناه کبیره مرتکب شدم که باعث ناراحتی پدر شود؟از همه مهم تر این که پدر اونو کاملا می شناسه.هم خودش هم خانواده ش را.بار ها و بارها خود پدر از او تعریف و تمجید کرده فکر نمی کنم ناراحت بشه تازه خوشحال هم می شود که دامادی مثل سعید نصیبش بشه.
این را با غرور خاصی ادا کردم.منیر هاج و واج مرا نگریست و گفت:
- به خدا قسم!به جان سیما اگر بفهمد شما خاطر خواه هم هستید هر دویتان را می کشد.خودت بهتر می دانی که پدر از این جور کارها بی زار است.یادت هست دختر همسایه مان که خاطر خواه پسری شد و بعد باهم ازدواج کردند؟پدر چه ها که نکرد.می خواست خون هر دو را بریزد.یادته چه قشقرقی راه انداخت.آخر هم با مخالفت پدر دختر خودش را کشید کنار.وای اگر بفهمد دختر خودش این کار را کرده به خدا اول تورا می کشد بعد خودش را.
به شوخی گفتم:
_ شاید بعد هم تو را،منیر چرا می ترسی؟خوب من که کار زشتی انجام نداده ام.یک نفر را برای زندگیم انتخاب کرده ام.حالا هم می خواهم تشکیل خانواده بدهم.به نظر تو کجای این گناه و جرم است؟تو ناخواسته تسلیم پدر شدی،درست،ولی حالا فرق می کند،باید دختر و پسرشناخت کافی از هم داشته باشند تا فردا دچار مشکل نشوند و به بن بست نرسند...
منیر اخمی کرد و گفت:
_ پاتو از زندگی من بکش بیرون.من و حامد کوچکترین مشکلی نداریم.آن منو به اندازه جونش دوست داره.من هم همینطور.درسته که اولش بهش علاقه ای نداشتم اما کم کم مهرش به دلم نشست.حالا هم نمی تونم دوری و دردش را تحمل کنم.
با تعجب پرسیدم:
_ چرا این عشق و علاقه نباید اول زندگی باشه؟تو زمانی که سیما را به دنیا آوردی به او علاقه مند شدی.یادت هست هفت روز هفته توی خانه ما بودی؟
منیر اخمی کرد و با عصبانیت گفت:
- هر خاکی میخواهی بر سرت بریز.از من نصیحت میخواهی گوش کن میخوای نکن.تو خیر و شرت را نمی دونی من هم هرچه توی سرم بزنم فایده ای نداره.
اشکم بی اختیار جاری شد.خود را به آغوش منیر انداختم و در میان گریه گفتم:
_ چرا کسی حال مرا نمی فهمد؟چرا به فکر من و آینده من نیستید.
و به هق هق افتادم.منیر با بغض گفت:
_ ناراحت نباش.خدا بزرگه.
از آغوش او بیرون آمدم بینی ام را بالا کشیدم و با گلایه گفتم:
_ تو هم مثل اونا هستی.عوض این که دلداری ام بدهی،خط و نشون می کشی؟عوض این که پا در میانی کنی،با پدر صحبت کنی.هم خواهر خوبی نیستی.اصلا من بی کسم،هیچ کس را ندارم.
از حالت چهره و حرف هایم به خنده افتاد.طوری که اشک در چشمانش جمع شد.دست از گریه و شکایت برداشتم و به او خیره شدم.تعجب مرا که دید بیشتر به خنده افتاد.من هم از خنده او به خنده افتادم.مدتی به این روال گذشت تا این که منیر دستم را گرفت و دلسوزانه گفت:
_ خواهرم،خواهر خوبم،تو غمخوار و مونس من هستی.من جز تو کسی را همراز خود نمی دانم.این تو بودی که مرا به زندگی و آینده امیدوار کردی.حالا چطور میخواهی از تو حمایت کنم؟من اگر توان این کار را داشتم از آینده و زندگی خودم دفاع می کردم و نمی گذاشتم به اجبار ازدواج نمی کردم.خوب مقصر ما نیستیم،گناهی هم نکردیم که تاوان آن را پس بدهیم.پدری داریم با سطح فکر پایین و تحصیلات کم.خوب او هم گناهی ندارد چون این طور بزرگ شده و مغز او را به این روش پر کرده اند وگرنه چه کسی حاضر است روی خواسته های فرزندش پا بگذارد.
غم زده او را نگریستم و گفتم:
_ بهتره با مادر صحبت کنم تا با روش خودش پدر را آگاه کند.این طوری بهتر است.
منیر با شنیدن حرف های من جیغی کشید و مرا به شدت تکان داد و هراسان گفت:
_ مگر دیوانه شدی؟یه وقت این کار را نکنی.
حیران و متعجب نگاهش کردم و گفتم:
_ چرا؟مادر که مثل پدر نیست.
منیر سری تکان داد و گفت:
_ درست است حرفت را قبول دارم اما خودت بهتر می دانی که مادر عوض این که کارها را درست کند بدتر شر به پا می کند....نه میترا اگر نظر مرا می خواهی این کار را نکن.
به چشمان او خیره شدم و گفتم:
_ خوب چی کار کنم؟
منیر از جایش بلند شد.نگاهی به ساعت انداخت و داخل آشپز خانه شد.لحظه ای بعد من نیز به او ملحق شدم.پیازی را خرد می کرد و اشک از چشمانش سرازیر شد.
با نارحتی گفتم:
_ خوب می گویی چه کار کنم؟
منیر پلک هایش را روی هم فشرد و گفت:
_ به نظر من اصلا حرفی نزن.مگر نمی گی جمعه می آیند خواستگاری؟
_ خوب اره.او به من دروغ نمی گوید،حتما می آید.
منیر یکی از چشم هایش را گشود و ادامه داد:
_ خوب این که ناراحتی نداره،رسما خواستگاری می کند،کسی هم شک و تردید نمی کند.تو هم به او سفارش کن حرفی نزند،تا ببینیم خدا چه می خواهد.با حرف های منیر نیرویی تازه گرفتم و به او در تهیه ناهار کمک کردم.
بالاخره شب جمعه فرا رسید.به توصیه منیر خیلی خون سرد و معمولی رفتار کردم.او نیز با آمدنش در آن شب به من قوت قلب می داد.همه بی خبر بودند که تا چند ساعت دیگر مهمان خواهند داشت.
مدام نگاهم به صفحه ی ساعت بود. با اشاره ی منیر و خواسته ی او خود را سرگرم خواندن کتاب کردم. تا اینکه بالاخره ساعت 9 فرا رسید و زنگ در خانه به صدا درآمد. نگاهی با منیر رد و بدل کردیم. پدر داشت تصبیح بریده اش را درست می کرد. مادر نیز داخل آشپزخانه بود. محمود و مهدی هم درس می خواندند.
پدر نگاهی به محمود کرد و خونسرد و مثل همیشه گفت :
- محمود جان،پسر گلم! پاشو بابا در را باز کن،زنگ می زنند.
محمود به اجبار بلند شد و به سمت حیاط رفت. دل تو دلم نبود. محمود از داخل حیاط فریاد زد :
- پدر! با شما کار دارند.
هری دلم ریخت. و شروع به فرستادن صلوات کردم. نگرانی را در سیمای منیر می دیدم. پدر بدون کوچکترین حرفی اتاق را ترک کرد. با خود در جنگ و ستیز بودم. رو به منیر کردم و گفتم :
- یعنی چه شده؟ نکند زیر قولش را زده باشد؟ یا کسی خبردار...
منیر میان حرفم پرید و گفت :
- آرام باش بگذار ببینم چه شده! چقدر حرف می زنی،خسته نشدی؟
از طرز صحبت منیر یکه خوردم،اخمی کردم و از پنجره بیرون را نگریستم. با دیدن سعید و دسته گُل و مادر و خواهرش برق شادی در چشمانم نشست..
هورایی کشیدم و بالا و پایین پریدم و با هیجان گفتم :
- دیدی؟ دیدی منیر؟ آمد،آمدند. با مادر و خواهرش.
منیر با شنیدن حرف های من با عجله خودش را به پنجره رساند،طوری که قندان قند جلوی پایش روی فرش واژگون گشت. سریع حبه قندها را داخل قندان ریختم که پدر با گفتن یاا..یاا.. به ما اخطار کرد که به اتاق دیگر برویم.
من از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. با عجله و خندان منیر را کشان کشان به اتاق دیگر بردم. در را بستم و منیر را در آغوش فشردم. منیر صدایی از خود در آورد و خود را از آغوش من بیرون کشاند. به شکمش اشاره کرد و گفت :
- بنده خدا را خفه کردی.
از حرف او هر دو زدیم زیر خنده. خود را به در نزدیک کردم و گوش ایستادم.
سعید یاا... کنان وارد اتاق شد. صدای مادر را شنیدم که به آنها خوش آمد می گفت.
مادر سعید از پدر و مادر معذرت خواهی کرد که آن موقع شب مزاحم شده بودند. صدای پدر این بار بلند شد که می گفت :
- خواهش می کنم این فرمایش ها چیست؟ خانه خودتان است. صفا آوردید.
مهمان حبیب خداست. خوب آقا سعید گل! چه عجب یاد ما بیچاره فقیرا کردی؟ راه گم کرده ای؟
این بار صدای خواهرش که جوان تر از مادرش بود در جواب سؤال پدر گفت :
- آقای بسارده از قدیم گفته اند در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست.
پدر خنده ای کرد و گفت :
- بله،بله شما گُل می گویید. حالا به سلامتی کار خبر چیست؟
این بار مادر سعید در ادامه صحبت پدر گفت :
- وا...غرض از مزاحمت این که به عرض شریف و مبارکتون برسونم که اگر اجازه بفرمایید سعید را به غلامی خودتان قبول کنید. همیشه فکر می کردم که چه کسی را به عروسی و خانمی قبول کنم تا اینکه یاد دختر گُل و کدبانوی شما میترا جان افتادم.
از شنیدن حرف های مادر سعید یک آن نزدیک بود از خوشحالی نقش زمین شوم. چه مادر خوب و فهمیده ای داشت. پدر تک سرفه ای کرد و خطاب به مادر سعید گفت :
- این باعث افتخار و سعادت من است که شما چنین نظری دارید. آقا سعید هم جوان با خدا و با معرفتی است. چه کسی بهتر از آقا سعید؟
با حرف های پدر نفسی تازه کردم. نگاهی به منیر انداختم که موهای سیما را در خواب نوازش می داد. منیر آهسته گفت :
- چه شد؟ پدر قبول کرد؟
با هیجان و خوشحالی گفتم :
- مثل اینکه قبول کرد. نمی دانم صبر کن.
دوباره گوشم را به در چسباندم. صدای خنده ی مادر و دیگران گوشم را نوازش دادم که پدر با صدای بلند طوری که باعث خنده آنها شد. گفت:
- متأسفانه این وصلت انجام نمی گیرد،باید به عرض مبارک برسانم دختر من فعلا قصد ازدواج ندارد می خواهد درس بخواند و به دانشگاه برود و برای خودش کاره ای بشود. شوهر همیشه هست.. بعدا هم می تواند ازدواج کند.
از شنیدن حرف های پدر خشکم زد و از حال رفتم. منیر دوان دوان خود را به من رساند. سر مرا روی بالش قرار داد،با ترس و وحشت گفت :
- چه شد؟ چرا مثل مرده ها وا رفتی؟ چه خبر شد؟ چه شنیدی؟ هان ؟
و ضرباتی آرام به صورتم نواخت. قدرت هیچ گونه حرکت یا حرفی را نداشتم یه نقطه ای خیره شدم و اشکم جاری شد.منیر با مشاهده ی حال و روزم مرا به شدت تکان داد و هراسان و نالان ادامه داد:
- میترا؟ میترا؟ با توأم. میگی چی شده یا نه؟ تو را به خدا دارم سکته می کنم بگو چه شده؟
و بغض راه گلویش را گرفت. آرام طوری که انگار صدایم از ته چاه بیرون می آمد گفتم :
- پدر...پدر... بی آنکه نظر مرا بخواهد بهانه آورد و جواب رد به آنها داد.
او را محکم در آغوش گرفتم و زار زار گریستم. منیر مرا رها ساخت. با ناباوری نگاهم کرد. خود را به در نزدیک کرد و گوش به در ایستاد. من به او خیره شدم احساس کردم رنگ چهره اش لحظه به لحظه سفیدتر می شود.
پس حقیقت داشت. درد شدیدی را در سرم احساس کردم. سرگیجه داشتم با کمک منیر در بستر دراز کشیدم و از او خواهش کردم مرا تنها بگذارد. بلند شدم و ناتوان در را قفل کردم و پشت در نشستم و بی صدا گریه کردم. در میان گریه صدای مشاجره ی مادر و پدر را شنیدم. مادر غم زده از پدر می خواست تا به این ازدواج تن در دهد. اما پدر عصبی فریاد می زد :
- خانم پسری که پدر بالای سرش نباشد معلوم نیست چه پسری بار آمده. پسر با سایه پدر مرد می شود.
مادر التماس کنان گفت :
- مرد بیا دست از این حرف ها بردار. بذار این جوون یتیم و بی پدر سامان...........
بگیرد. مگر سعید چه عیبی دارد؟ متین و باوقار نیست که هست. آقا و سر به زیر نیست که شکر خدا از مردونگی کم و کسری ندارد. به خدا خوب جوانی است که بدون سایه پدر از پس مخارج زندگی قد خم نکرده. چه پسری پیدا می شود که از جان و دل از مادرش نگهداری کند. تازه حهیزیه خواهرش را با عرق پیشانی تهیه کرده و او را به خانه بخت فرستاده او را با جوان های دیگر مقایسه نکن. به خدا به جان محمود و مهدی قسم خوب پسری ست. آبرودار و نجیب و با اصل و نسبه.
پدر غرید:
ـ نه خانم جان موضوع سر این است که توی این شهر کوچک، ما به ظاهر آدمها نگاه می کنیم در حالی که باید به باطن رجوع کرد. من به این پسرک اعتماد ندارم. چشمم از او آب نمی خورد. آن مرد خانه وزندگی نیست؛ تازه وضعی هم ندارد.
مادر خنده ای سر داد و گفت:
ـ چه میترا واسه ات عزیز شده و به آینده اش فکر می کنی و نگرانش هستی تو که چشم دیدن او را نداشتی حالا سنگش را به سینه می زنی؟ چه خبر شده؟
پدر شمرده گفت:
ـ درسته که من از دختر خوشم نمی آید ولی حاضر نیستم دو دستی در آتیش بیاندازمش. جوانیم را به پای هر دو دادم. می دانی چه قدر خرجشان کردم تا بزرگ شدن.
مادر با صدای گرفته ای گفت:
ـ بهرام از من گفتن بود. خودت می دانی! لگد به بخت این دختر نزن. او نه اهل درس است و نه اهل دانشگاه رفتن. خیاطی را هم که نیاز آینده اش است به زور می رود، پسره نه اهل دوده و نه خلاف دیگه. حیف است! جوان به این پاکی دیگر در خونه امان را نمی زند. میترا هم دیگر موقع شوهرش است، بگذار برود سر خانه و زندگی اش. حالا که پری خانم التماس می کند چرا دختر به پسرش ندهیم؟ هان؟
پدر عصبانی شد و فریاد زد:
ـ من نمی دانم این پسره چه دارد که این طور تو را خام و کور کرده است. نه خانم! مگر از روی جنازه من رد شوی، اصلا می دانی بگذار حقیقت را برایت بگویم من از این پسر بدم می آید. از طرز لباس پوشیدنش، از فرم موهاش، از طرز صحبت کردنش، از همه چیزش بیزارم؛ این تیکه فامیل و خانواده ما نیست. می خواهی انگشت نما بشم؟ نه خانم فراموشش کن! پاشو جای مرا مرتب کن می خواهم بخوابم.
مادر با دلخوری گفت:
ـ شام، پس شام چه می شه؟ یک لقمه نون بخور، بعد بخواب.
پدر بی حوصله گفت:
ـ اشتها ندارم می رم، بخوابم.
با شنیدن این حرف ها احساس کردم خرد شده ام. غرور خودم و سعید و خانواده اش در هم شکسته بود. خدایا حالا سعید و خانواده اش در مورد من جه فری کردند؟ حتما سعید مرا فراموش می کرد. از فکر کردن به این موضوع قلبم شکست. آن قدر گریه کردم که چشمانم متورم و کم سو شد. بلان شدم و تن خسته و رنجورم را روی تخت انداختم و خوابیدم اما خواب های آشفته رهایم نمی ساختند و از خواب با ترس و لرز می پریدم. احساس کردم تب تندی دارم. با خودم گفتم:« بگذار توی تب بمیرم. دیگر این زندگی نکبت بار را نمی خواهم.»
بدون سعید زندگی برایم معنا و مفهومی نداشت. آن قدر در افکار خود غرق شدم که هوا رو به روشنایی رفت و دیگر چیزی نفهمیدم.
زمانی چشم باز کردم که ضزبات محکمی به در اتاقم می خورد. هراسان خود را از تخت بیرون کشیدم. با ضعفی که داشتم دستم را دراز کردم و قفل را چرخاندم و در با صدای ناهنجاری گشوده شد.
مادر و منیر را هراسان با چهره ای رنگ پریده مقابل خود دیدم. منیر با دیدنم مرا در آغوش کشید. مادر نالان و بی رمق به دیوار تکیه داد و به من خیره شد. منیر که چهره اش به زردی گراییده بود با صدایی گرفته گفت:
ـ دلم هزار راه رفت میترا. خواب بودی؟
من که از همه چیز بی خبر بودم گفتم:
ـ آره مگر چه شده/
و به مادر اشاره کردم. منیر دست مرا در دست تب دارش گرفت و گفت:
ـ خیال کردم به خاطر موضوع دیشب بلایی سر خودت آوردی. خیلی صدات کردم. خیلی به در زدم اما جواب ندادی تا این که...
میان حرفش پریدم و گفتم:
ـ و فکر کردید خودکشی کردم؟
به خنده افتادم. روی تخت نشستم و گفتم:
ـ بی خود دلت را صابون نزن. من هرگز سر مسائلی که حل شدنی هستند خودم را از بین نمی برم. گناه کبیره که نکردم.
مادر که تا لحظه ای پیش به حرف های من و مدیر گوش می داد به سوی من آمد. کنار من نشست. دستم را در دست یخ زده و سردش گرفت و گفت:
ـ همه چیز درست می شود. این نباشد یک نفر دیگر. قحطی که نیست تا خدا چه قسمت کند. حالا پاشو صبحانه ات حاضر است. رنگ به رویت نمانده... فکر نمی کردم به خاطر شوهر غش و ضعف کنی.
با این حرف مادر من و منیر زدیم زیر خنده، اما مادر بی خبر بود که من از جه رنج می برم. جرات هم نمی کردم با او در میان بگذارم.
یک هفته از این موضوع گذشت تا این که سعید تلفنی با من تماس گرفت و گفت قصد دارد برای بار دوم به خواستگاری بیاید. او را از این کار منع کردم اما در جوابم گفت:
ـ آنقدر می آیم تا پدرت به این وصلت رضایت بده.
بهانه و حرف های من تغییری در تصمیم او نداشت. نمی دانستم چه کار کنم تا او را از این فکر منصرف کنم، زیرا این کار نتیجه ای نداشت جز مشاجره و دعوای پدر شاید هم درگیری با سعید و خانواده اش.
امیدم به خواهر سعید هاله بود. به اجبار با او تماس گرفتم و برای او جریان را بازگو کردم. اما او نیز حرف سعید را تصدیق کرد و گفت:
ـ بالاخره پدرت راضی می شود. تو هم نگران نباش و غصه نخور. به خدا واگذار کن او خودش حلال مشکلات است.

به ناچار من هم تن به این خواسته دادم و قرار شد فردا شب به منزل ما بیایند.دل تو دلم نبود.تمام وجودم میلرزید.تا پدر صحبت میکرد عمر من به اخر میرسید اما هیچ اتفاقی نیفتاد تا فردا شب که زنگ خانه به صدا در امد پدر نگاه گذرایی به من انداخت و رو به مادر کرد و گفت:
-این وقت شب چه کسی ست؟انسیه تو منتظر کسی هستی؟
مادر شانه هایش را متعجب بالا انداخت و گفت:
نه حالا برو در رو باز کن هر که باشد معلوم میشود
محمود و مهدی به منزل منیر رفته بودند پدر اتاق را به قصد حیاط ترک کرد مادر ابروهایش را در هم گره کرد و گفت:
-فکر میکنی کی باشد؟
من خونسرد جواب دادم:
-از کجا باید بدانم؟علم غیب که ندارم!
از پنجره سرک کشیدم اما کسی داخل نشد پدر در را نیمه باز گذاشته بود و صحبت میکرد با خود گفتم سعید و خانواده او نیستند حاتما دوتات پدر هستند سر جایم نشتم که مادر متعجب پرسید:
-کی بود؟
بیتفاوت زیر لب زمهزمه کردم:
-نمیدانم
بعد از مدت نسبتا طلانی پدر وارد شد صورتش بافروخته و عصبی بود عنک ته استکانی اش را از چشم برداشت و ان را با گوشه پیراهنش تمیز کرد و دوباره به چشم زد نگاه بد و خشتی را به من انداخت و با من گلاویز شد و موهایم را در چنگ گرفت حیران او را نگریستم ناگهان مثل دیوانه ها مرا کشید از این عمل پدرم سر در نمی اوردم مادر به یاریم شتافت و مرا از چنگ پدر رها ساخته بیچاره مادر رمقی برایش نمانده بود رنگش مثل گچ سفید شده بود با نفس های تندی گفت:
-چه شده مرد؟مگر دیوونه شدی؟چه مرگت شده؟چرا با این بربخت گلاویز میشوی؟مگر چه کار کرده ؟کی بود و چه کار داشت؟
پدر که سعی میکرد مادر را کنار بزند و سراغ من بیاید فریاد زد
-دستت درد نکند خیلی ممنون دختر بزگر کردی
قلبم مثل گنجشکی که در دام صیاد افتاده باشد تند تند میزد دستهایم به شدت میلرزید هزاسان و گریان رو به پدر کردم و با التماس گفتم:
-چه شده پدر مگر چه کار بدی کرده ام که شما اینطور دلگیرید؟
مادر نیز گفته ی مرا تایید کرد پدر دستش را دراز کرد و موهایم مرا کشید و ضرباتی پی در پی به سر و صورتم وارد کرد خون از بینی ام سرازیر شد مادر بر سرو صورت خود میکوبید و التماس میکرد تا پدر دست از سر من بردارد
-بهران تو رو به ارواح خاک پدرت ولش کن مرد تو را به خدا ولش کن
پدر با شنیدن اسم پدرش مرا رها کرد خود را از او دور ساختم و گوشه ای کنج اتاق نشستم سرم را روی زانو گذاشتم و گریه کردم پدر که خون جلوی چشمانش را گرفته بود با صدای بلندی گفت:
-بیا عمر و جوانی ات را هدر بده بیا مثل خر کار کن بده به این نمک به حروم ها بخورد اخرش هم ابرویت را پیش سرو همسر ببرند
مادر که دیگر طاقتش تمام شده بود توی سرش کوبید و فریاد زد:
-میگی چه شده یا نه؟تو که منو کشتی اخه چه شده که اینطور عصبی هستی ده بگو مرد دارم سکته میکنم
-میخواستی چه بشود خانم؟
و توی سرش زد و به نقطه ای خیره شد انگار هرچه غم و غصه در دنیا بود همه را توی دل پدر ریخته بودند نیم خیز شد تا سراغ نت بیاید نادر شتابان دست پدر را گرفت و به من اشاره کرد که بیرون برم احساس کردم مچ پایم شکسته درد تا نغز استخوانم میرسید نمیدانستم از کجای بدنم بنالم بند بند مدنم تیر میکشید اهسهته و لنگان لنگان خود را به در ااتاق رساندم و گوش دادم مادر پدر را دلداری داد و سعی کرد هر طوری که شده او زا به حرف در بیاورد و بفهمد که اصل قضیه چیست بعد از مدت کوتاهی پدر با اه و ناله گفت:
-خانواده رجبی بودند با وقاحت تمام دوباره ان پسره را انداخته بودند دنبالشون برای خواستگاری نمیدانم چرا این قدر مردم رو دارند؟من که انها را قانع کردم دوباره گل به دست گرفتند و تق تق امدیم خواستگاری بیحیاها
بی شرم ها ابرو سرشان نمیشود به پری خانم میگویم من که به شما عرض کردم دختر من قصد ازدواج ندارد با کمال پرویی میگوید دخترتان به این وصلت راضی است بگذارید این دو تا جوان زندگیی کنند...اره خانم دخترن به جایی رسیده که پیغام پیغام میدهد که بیاید من حرفی ندارم چه غلط ها باور کن انسیه سکه یه پول شدم ابروم ریخت چه میتوانستم بگویم؟به خدا!به جان محمود و مهدی که میخواهم دنیا نباشد از خجالت سرم را پایین انداختم خود پسره همانی که توی 7 اسمان یه ستاره نداره و بزرگ و کوچک سرش نمیشود توی چشمهای من خیره شده و میگوید عمو بهرام قول میدهم خوشبختش کنم مرتیکه عوضی هیچی نداره دو برداشته فکر کرده شهر هرته تو هنوز به نون شبت محتاجی ان وقت میخواهی زن بگیری؟ان دختره اسمش چه بود ؟خواهر سعید را میگویم
مادر دستپاچه گفت:
-هاله!هاله را میگی؟
-اره همون که با کمک و صدقه دیگرون و ترحم پسره شوهر کرده نمیدانی چه حرفهایی میزد قلبم را اتش زد میگفت دختراتان حرفی ندارد شما چرا ناراضی هستید؟این دو تا میخواهند با هم زیر یک سقف زندگی کنند شما عوض اینکه دستشان را بگیرید یاری و مساعدتشان کنید سد راهشان میشوید؟
پشت دستهایش زد و ادامه داد:
-چه دنیای خرابیه نگاه کن چه دوره زمونه ای شده دیگر احترام بزرگنر بی احترام به خدا میکشمش من دختری را که باعث ابرو ریزیم بشود نمخواهم سرش را میبرد بمیرد بهتر است تا ننگ به بار بیاورد
مادر با التماس گفت:
-بهرام مگر چه گناهی کرده؟خوب تو مقصری او با منیر زمین تا اسمان فرق دارد یعنی زمانه با هفت سال پیش فرق کرده تو که نمیتوانی به زور شوهرش بدهی خوب اگرهمدیگر را دوست دارند خوب بده بره دختر بالاخره باید شوهر کند یا نه؟چرا با میل و نظر خودش نباشد؟
با شنیدن حرفهای مادر درد و غمم را فرموش کردم پدر پرخاش کنان گفت:
-بدم بره؟مردم چه میگویند؟بگذارم انگشت نما بشم؟من حاضرم بمیرم اما توی دهن این و ان نیفتم بگویند دخترش با خاطرخواهی شوهر کرد؟نه...نه خدا مرگم بده و این حرفها را نشنوم از امروز هم حق بیرون رفتن از خانه را ندارد تلفن را هم قطع میکنم تا خاطرم راحت باشد اگر یک بار پاشون به در خانه برسد بلایی سرشانن میاوردم که ان سرش ناپیدا به تو میگویم خانم نگی نگفتی اگر چشم از این دختر برداری سیاه و کبودت میکنم زندگی را برایت تلخ میکنم
مادر گریان گفت:
-اخه این چه کاریست ؟میترا یک هفته دیگر امتحان خیاطی دارد نمیشود که بعد از این همه زحمت امتحانش را ندهد
-کاری که باعث ابروریزی بشود نمیخواد انجام دبه خانه بمونه بپوسه بهتره تا فردا همه با اشره به هم بفهمونن دختر من
دیگر به حرفهای پدر گوش نسپردم دردم را فراموش کردم قلبم درد گرفت پس این همه دعوا و مشاجره به خاطره خواستکاری مجدد سعید بود خدای من چرا پدر انقدر سنگدل و بی رحم بود؟اگر خواستگاری باعث ابروریزی و ننگ است چه چیزی باعث ننگ نیست؟اگر عشق و علاقه انگشت نما شد است پس باید خشم و کینه و نفرت ستون زنگی انسان ها باشد چه گناهی مرتکب شده بودم که به جرم ان باید تا حد مرگ کتک میخوردم؟چرا پدر به جای یاری باید باید خانواده سعید را مسخره و ان ها را از خود دلگیر کند؟چرا پدر من که همیشه دم از ابرو و عزت نزد دیگران میزد حالا باید خودش سمبل بی ابرویی باشد ؟خسته شده بودم از بس خاطرات و حرفهای نیاکان و اجداد او را شنیده بودم
سعید حق داشت اگر خود را کنار میکشید زیرا با ابروزیری که پدر به راه انداخت باید از اینه بترسد حتما در دل میگوید عجب پدر زن نااهلی دارم
خود را ری تخت انداختم و گریه سر دادم خواب با من قهر بود پرده توری گلدار را از جلوی شیشه کنار زدم.آسمان صاف و مهتابی بود.ستاره ها چشمک زنان به من و آرزوهایم میخندیدند.به فکر فرو رفتم و یاد شخصیتها داستانها افتادم.آنها نیز مثل من درد و رنج کشیده بودند.مخالفت پدر یکی از طرفین که با پادرمیانی دیگران بالاخره زندگیشان را با خوشی آغاز میکردند با یاد این داستانها بخود امیدوار شدم لبخندی زدم وزیر لب زمزمه کردم.
خدا بزرگ است او حتما مرا یاری میکند.
پلکهایم را روی هم گذاشتم و خواب به سراغم آمد و دیگر چیزی نفهمیدم.
یکماه مثل باد گذشت.در این مدت کوچکترین حرکت من از دید پدر و مادرم پنهان نماند.مادر در نبود پدر دلداری ام میداد و مرا به صبر و امید تشویق میکرد .سی روز تمام از سعید بی خبر بودم نه حق بیرون رفتن داشتم و نه میتوانستم تلفنی با او صحبت کنم.روزبروز اعصابم ضعیفتر میشد.حال و حوصله شلوغی و مهمانی را نداشتم.اگر هم در من کوچکترین میلی بود با مخالفت سخت پدر روبرو میشدم.زندانی شده بودم.منیر هم چند روز یکبار بمن سر میزد و سعی میکرد تا حدودی از حال و هوای گرفته و آزار دهنده زندگیم بکاهد اما شوخی و شیطنت سیما و حرفهای خنده دار منیر تاثیری در روحیه من نداشت.
از منیر خواهش کردم به طریقی که خودش میداند به سعید بگوید سراغ زندگی خودش برود و مرا فراموش کند.منیر نزدیک بود سکته کند چون از پدر بحد مرگ میترسید.اما وقتی اصرار و خواهش مرا دید بناچار تن داد.سه روز بعد منیر خندان و هراسان نزد من آمد و نامه ای را به دستم داد و مرا تنها گذاشت و به هوای مراقبت از سیما اتاق را ترک گفت.نامه را با عجله گشودم نوشته شده بود:میترای عزیز سلام
امیدوارم در بند اسارت امیدت را از دست نداده باشی امیدت همواره بخدا باشد.از آقا حشمت یاری خواستم تا پاردمیانی و پدرت را راضی کند.من بسیار شرمنده و خجالت زده هستم که بخاطر من اینهمه عذاب را تحمل میکنی من لایق اینهمه محبت و گذشت نیستم.اگر خسته و درمانده شدی از صمیم قلب از تو میخواهم مرا فراموش کنی و خود را از این بند رها سازی.زیرا من راضی به این امر نیستم اما این را بدان که تا پای مرگ از تقلا و تلاش برنمیدارم.فقط امیدت بخدا باشد.

سعید
نامه را چندین بار خواندم و برای هر کلمه اش گریستم.خدای بزرگ!کمکم کن بلند شدم تکه کاغذی را برداشتم و چنین نوشتم:
سعید گرامی!سلام
از اینکه لطف کردی و برایم چند سطر نوشتی بسیار ممنون و سپاسگزارم از حرفهای امید بخش تو در این حال و هوا بسیار خرسندم من نیز تا پای جان همه دردها و غصه ها را تحمل میکنم.تو نیز امیدت بخدا باشد.

میترا

نامه را تا کردم صدای منیر را شنیدم که با مادر و پدر خداحافظی میکرد.آن گاه سرش را از لای در داخل کرد و با خوشحالی گفت:من دارم میرم کاری نداری؟
خواندی؟چه نوشته بود؟
او نیز از خوشحالی من نیز بسیار خرسند و به خود میبالید که باعث این نشاط و شادی شده است.با سر به اشاره کردم وارد شود.نامه را به او دادم.گفتم:اینرا بده به سعید.
هراسان خود را عقب کشید جیغ خفیفی کشید و گفت:نه تو رو خدا میترا از من دیگر این را نخواه.من اگر آن کار را کردم تو روردبایستی با سعید گیر کردم امادیگر نه.
نامه را از او گرفتم و آهی کشیدم و دردمندانه گفتم:خیلی خوب میتوانی بروی.
و از او درو شدم و پشت پننجره ایستادم.صدای بسته شدن در بمن فهماند که منیر رفته است.اشکم جاری شد.منیر را دیدم که از پله های ایوان سرازیر شد و دستش را برایم در هوا تکان داد.از او رو برگرداندم زیرا نمیخواستم دیگر قیافه او را ببینم.حس کردم چیزی به شیشه برخورد کرد.متعجب داخل حیاط نگریستم دیدم منیر با تکه های سنگی کوچک شیشه را نشانه گرفته اخم کردم و سرم را تکان دادم و گفتم:چه میکنی؟
با اشاره گفت:نامه نامه رو بنداز پایین زودباش!
از هیجان و خوشحالی نمیدانستم چه کنم!با عجله پنجره را گشودم ونامه را پرت کردم .نامه رقصان روی فرش حیاط افتاد.
منیر نگاهی به اطراف کرد خم شد نامه را برداشت و داخل کیفش گذاشت.سیما را که سرگرم چیدن گل بود صدا کرد خداحافظی کرد و از در بیرون رفت.
لبخندی از رضایت زدم.
کتاب شعر حافظ را برداشتم و نیتی کردم.آنگاه با فرستادن صلوات کتاب را از هم گشودم حافظ این طور گفته بود:
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
نازکم که د راین باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

آهی کشیدم کتاب حافظ را بستم و از اتاق خارج شدم.
احساس گرسنگی و ضعف میکردم.به اشپزخانه رفتم و از آنچه دیدم قلبم بدرد آمد.همگی دور هم بدون من مشغول خوردن ناهار بودند.مادر با مشاهده من انگار غاذا در گلویش ماند.لیوان ابی نوشید و نگاه گذرایی به پدر انداخت آنگاه گفت:بیا دخترم ناهارت سرد شد.
به او نگریستم و فهمیدم که با وجود پدر کاری نمیتواند بکند.نگاهم را به چهره پدر دوختم پدر بی اعتنا بمن غذایش را میخورد.مهدی که کمی مهربان تر از محمود بود صندلی را برایم عقب کشید و باسر بمن اشاره کرد تا بنشینم!اما من با دیدن این صحنه کوچکترین میلی به خوردن غذا در جوار پدر نداشتم.بغض راه گلویم را گرفت اما خود را کنترل کردم و گفتم:نوش جان!من میل ندارم.و به اتاقم پناه بردم و گذاشتم اشکم آزادانه از چشمانم جاری شود.
ادامه دارد...