داستان کوتاه و رمان

رمان هدیه شاهزاده قسمت 6
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 6

از پنجره دور شد . سوت کوچکی زدم سرش را برگرداند . کاپشن چرمی اشت را از روی شانه برداشته و به سویش پرت کردم و پنجره را بستم ، او در سیاهی شب از میان برفها به سوی اتاق یوسف بیگ می رفت تا امشب را نیز همچون شب های دیگر زندگیش نا آرام بخوابد
صبح زود از خواب برخاستم چون شب نا آرامی را پشت سر گذرانده بودم ، وقتی از پنجره سپیده ی صبح را دیدم شاد شدم . زود از جایم برخاسته و به آشپزخانه رفتم و به تهیه ی صبحانه پرداختم بعد از دقایقی مادرم آمد . صورتم را بوسید و برایم چای ریخت تازه نشسته بودم که امیر وارد شد . او مثل همیشه متین و آرام بود ، به آهستگی سلام کرد و پشت میز نشست مادرم با تعجب پرسید : امیر جان چه شده صبح به این زودی آمدی .
امیر نگاهش را بهم دوخت : اومدم ازتون دیداری کنم ، کار این قدر زیاده که آدم فرصت نمی کنه . مجبور شدم زود بیام ، تازه اگه یه کمی دیر می اومدم که هدیه از خونه بیرون زده بود و باز از دینش محروم بودیم .
مادر لب باز کرد چیزی بگوید که پدر وارد شد و جواب امیر را داد : چه می شه کرد ؟ هدیه دوست داره کار کنه و حقوق بگیره من هم دیدم کاریه که می شه روش حساب کرد ، موافقت کردم .
مادر تند پرسید : کجا کار کنه ، این چه نوع کاریه ؟
پدر خندید : نترس زن یک کار فرهنگیه ، همین دیگه دخترت دست به قلم شده نوشته هاشو پسندیدند برای نشریه ی صداقت کار می کنه ، البته حقوق هم می گیره .
مادر با حالت تند و عصبی اش پرسید : حقوقی لازم بود ؟ می خواد چه کارکنه ؟
پدر سرفه ای کرد : زن تو می خوای چی بگی اگه فکر می کنی که دخترت می تونه به حرفت گوش بده ، از صبح تا شب تو خونه بشینه و کاری رو انجام نده اشتباه کردی ، باز تو لاله دره بودیم یه چیزی ، می رفت تو کوچه و دشتها اسب سواری می کرد و حسابی حرص تو رو در می آورد . یادت رفته چه قدر جر وبحث می کردید ؟ این نوشتن بهش قوت قلب می ده ، آروم می گیره با دست به سویم اشاره کرد و باخنده به مادر گفت : مهمتر از همه متین می شه همان متانتی را که برای دخترت می پسندیدی به تدریج پیدا می کنه .
مادرم استکان چای را جلوی امیر گذاشت و گفت : تو مطمئنی ؟ باید با این حرفها امیدوارم کنی؟
پدر باز خندید : حالا این جوری می شه شرط و شروط لازم نیست . 


مادرم رو به امیر کرد : شاهد باش امیر خان دائیت جلو روی تو داره این جوری میگه ها .
امیر سرشو تکون داد : اگه دونه دونه این موهای سرم سفید بشه باز نمی تونم ببینم هدیه آروم گرفته باشه ولی امیدواری بد چیزی نیست ، " یاناسان قیز "( بسوزی دختر )
مادرم دست رو دست زد : قربون دهنت برم امیر آقا گل گفتی " یاناسان قیز " که این قدر باعث عذابم می شی .
امیر خندید ، قندی را در دهانش گذاشت : ببیند زن دایی اومدم بگم اگه شاهین این طرف ها پیدایش شد اصلا به خونه راهش ندهید . او تحت تعقیب است .
سریع پرسیدم : چرا ؟
مادرم هراسان شد : وای چرا ؟ مگه چی شده ؟
امیر گفت : اون اعلامیه های ضد اسلامی پخش کرده با امضای خودش . احمق مغرور ، فکر می کنه می تونه از کشور فرار کنه ، عقل درست و حسابی که تو کله ش نیست فعلا بهتره اونو از این طرفها دور نگه دارید .
گفتم : شاید کسی به دشمنی این کارو کرده ؟
امیر به نیت این که شاهین رو دوست دارم و به صرف طرفداری از او این حرف را زدم ، با لبخند مسخره ای گفت : هرچی عمو و بابا و مامانت تو گوشت خوندن که عقد پسرعمو دخترعمو ها از کوچکی تو آسمونها بسته شده باور نکن همه اش دروغه به چیزای بهتری فکر کن .
از سر میز برخاسته و به حیاط رفتم و کمی قدم زدم ، دیدم عمو یوسف بیگ در حالی که آفتابه ای در دست دارد از سمت شرقی حیاط می آید ، آفتابه را کنار شیر آب قرار داد . با دیدنش سلام دادم . او زیر لبی چیزی می گفت و زیاد متوجه ی من نبود ، چند با رختی که روی بند پهن بود ، مانند تکه های یخ از بند جدا کرده و لباسهایی را که از شدت سرما سفت و سیخ ایستاده بودند در آغوش گرفت و به سمت اتاقش رفت ، کمی جلوی در توقف کرد و سپس رو به سمت من کرد و گفت : عمو جان هوا سرده سرما می خوری ، شاهین ساعت چهارصبح حرکت کرد و رفت ، انشاالله به سلامت به لاله دره می رسد .نفسی به آسودگی کشیدم دوباره به سمت منزل روان شدم به نزدیکی پله ها که رسیدم امیر هم از ایوان به سمت پله ها می آمد ، در حالی که در من خیره بود پله ها را پایین آمد : هدیه خواهش می کنم مواظب خودت باش تو هنوز بچه ای چیزی از این حزب بازیها نمی دانی گیر می افتی . من به پدرت آن چه را که لازم بود گفته ام .
آهی کشیدم : شما که می دونید من اونجا کار می کنم ، اگه بخوای بعضی مواقع می تونی کمکم کنی .
امیر گفت : تو بهتره به درس و مشقت برسی برات زوده که به این کارها بپردازی .
دستی به شانه ام زد : دلت واسه ی پدرو مادرت نمی سوزه ؟
گفتم : مگه من چه کار می کنم ؟ طوری حرف می زنی انگار دارم با کل سیاست کشور مخالفت می کنم و علیه دنیا قیام کرده ام و به زودی پای چوبه ی دار کشانده خواهم شد که رحمی به پدر و مادر نمی کنم . ده نفر جز من هم تو اون نشریه کار می کنند .
خندید : می گم دیگه من با بقیه کاری ندارم این جور مسئولیت ها برای پدرو مادرت سخته. تو لجبازی و سماجت می کنی و نمی تونن باهات مخالفت کنن .... وگرنه جای پدرت بودم حسابی زیر شلاقت می گرفتم تا بدونی که هنوز جای تو توی خونه است نه وارد شدن به دنیای مطبوعات و نشریه که از سادگیت سواستفاده کنند .
بلند گفتم : امیر خان آقای بقال زاده اصلا آدم سود جویی نیست ، تازه مگه من چه کار می کنم؟
او از پله ی آخر سرازیر شده پالتویش را به دور خود پیچاند : همین که نمی دونی چه کار می کنی ، اگه می دونستی که مشکلی نبود ، اگه از من انتظار کمک داری مهمترینش این است که دختر خوبی باشی و کنار مادرت بنشینی و کارهای خانه را یاد بگیری .
خندیدم : تا اگه فردا شوهری مثل تو گیرم اومد ، در مقابلش نوکری کنم ، کور خوندید من برای این کارها ساخته نشدم .
خندید : زن همیشه در مقابل شوهرش یک خانم و کدبانوست ، ولی من اگه دختری مثل تو زنم بشه می تونم خیلی راحت مهارش کنم . خدا کنه تو قسمتم نباشی .
بلند گفتم : انشاالله ، خدا نکنه .
او دستانش را در جیب پالتویش فرو کرد و سپس از در حیاط بیرون رفت کلام آخرینش به نظرم سهمگین تر بود " هدیه تمام حیوانات وحشی و سرکش به دست انسان را م می شوند "
از این که مرا یک حیوان وحشی سرکش خطاب کرد ناراحت شدم ولی نه آن قدر که به حماقتش نخندم . دوباره به سمت اتاق عمو یوسف بیگ رفتم او سر بساط صبحانه نشسته بود با دیدنم کمی بلند شد و گفت : بیا بشین دخترم .
تشکر کردم : عمو یوسف بیگ من صبحانه خوردم .
لقمه ای کوچک گرفت و بر دهانش گذاشت فنجان چای شیرین را به لبانش نزدیک کرد : می دونی قند و شکر خیلی گران شده دیگه باید خوردن چای شیرین را از صبحانه حذف کنم ، ولی با این دندونا چه کنم ؟
بی قرار بودم و عمو یوسف بیگ می دانست که یک سوالی دارم خندید دندان های مصنوعی اش ردیف شد : دخترم شاهین رفت به لاله دره ، وقتی آن گونه خطری او را تهدید می کند رفتنش به آن جا دیوانگی است آنها به سراغش می روند ، ادامه داد : باید می رفت ، پدرش که هنوز هم در این زمانه و با این شرایط احساس ارباب بودن و قلدری می کنه ، او مرد ساکتی نیست از همون آبادی می تونه لشگری رو این جا هدایت و رهبری کنه .
پرسیدم : یعنی اون تو کارایی دست داره ؟
- وروجک مبادا از اینا تو مجلتون بنویسید اون عموی توست و کار وزندگی خصوصی شما ربطی به عموم مردم نداره .
- وای عمو یوسف چه حرفهایی می زنید ؟ اینا چه ربطی به محل کارو نشریه ما داره ؟

در حالی که فنجان چای را دوباره پر می کرد گفت : مهم تر از همه می دونی چیه دخترم ؟ عمویت زن گرفته .
با تعجب فریادی کشیدم : چی زن گرفته ؟ از همون روستا ؟
او بلند خندید و چای به گلویش پرید و به سرفه افتاد رنگش قرمز شده و مدام سرفه می کرد : دختر جان از همون روستا ؟ خودم پنج روز پیش اونجا بودم ، از اون زن های اشرافیه و خدا می دونه عجب لعبتیه ، خدا لعنتش کند ، عموی تیز و هیزی داری ، می گویند از نواده های شازده رحیم علی میرزاست ، آنها از قدیم خاندان بزرگ و مشهوری هستند و ریشه ای محکم دارند و در همه جای ایران کاره ای هستند .
با حیرت پرسیدم : شازده رحیم علی میرزا دیگر کیست ؟ او از زیر ابروان پرش در حالی که سرش پایین بود مرا نگریست : آخر دختر به تو چه بگویم تو که هنوز بچه ای .
گفتم : شما بگویید و مطمئن باشید که در ذهن بچه ها مسائل بهتر حک می شود .
آهی کشید و باز لقمه ای درست کرد : خودت خواهی دید بالاخره برای عرض تبریک که به دیدنشان خواهی رفت .
- اگر پدر و مادرم بروند ، من هم باهاشون می روم . خیلی علاقه دارم ببینم عمویم پس از سال ها که در منزلش حکومت نظامی برقرار کرده و زنی را به قلعه اش راه نمی داد ، حالا این حکم را لغو کرده و دروازه ی خانه اش را برای ورود زنان باز گذاشته است . حتما با پدر و مادرم می روم .
- مگه آنها یک هفته پیش آن جا نبودند ، آن ها برای عرض ارادت رفته بودند .
باز حیرت کردم : ولی چیزی به من نگفتند ....
به میان حرفم پرید : پس به تو هیچی نگفتن ، شاید صلاح نبوده تو را ببرند ، ولی می دانم همین حالا با این حرفها چنان شگفت زده شده ای که تا آن جا نرفته و دیداری از زن عمویت نکنی کنجکاویت ارضاء نخواهد شد .
پرسیدم : حالا این نواده از خاندان شازده رحیم میرزا چگونه اسکان در لاله دره را پذیرفته ؟
خندید : این را هم می فهمی ، تازه داشتن مقری برای حکومت و زور گفتن هر جا که باشد فرق نمی کنه لاله دره که زیاد دور نیست .
صدای مادرم را شنیدم : هدیه کجایی بیا ببینم . از پنجره نگاهی کردم . مادرم روی دومین پله ایستاد ه چادر را به دور کمرش بسته و شالی ضخیم را بارها به دور گردنش پیچانده و جارویی را به دست دارد . زمانی از نظرم گذشت که خاله فخری در همان نقطه ایستاده بود، لباس بلند و فاخر و سفید رنگش در زیر کمر نقره ای رنگ می درخشید انوار خیره کننده ی الماسها برگردن و گوشش درخشش ایجاد می کرد ، چکمه ی ورنی اش برق می زد و چشم را می آزرد یک دستش را به کمر زده و دست دیگرش هوا را جابجا می کرد . حرکاتش موزون و دیدنی و دستوراتش به عمو یوسف بیگ به مانند آهنگ و سرود دلنوازی گوش را می نواخت . سیاهی موهایش که در زیر قشری از شانه های مروارید نشان جمع شده حالت شاهزاده ها را به او داده بود درست مثل شاهزاده ماری آنتوانت وقتی که از دربار اتریش به راه افتاد ه و جاده ها را در می نوردید تا به ولیعهد فرانسه برسد و با قدرت مکارانه اش فرانسه را به تسخیر در آورد و ملکه ی رویایی فرانسویها بشود ، خاله فخری در همان حالت یک ماری آنتوانت واقعی بود محسن خان هم چون زنانهای قدرت لویی شانزدهم و چون او با قدی کوتاه و شکمی برآمده در شلوار کوتاه و جورابهای ابریشمی بلند که تا زانوانش می رسید با جلیقه ی مخملی زردوزی شده اش که رشته ی زنجیر ساعت را با انگشت لمس می کند وارد تراس می شود و کنار ماری می ایستد . آن جا خود را به جمعیت حاضر و گرسنه و انقلابی فرانسه نشان می دهد و ماری آنتوانت مردم گرسنه را تشویق به خوردن نان شیرینی می کند اگر در مملکت نان پیدا نمی شود.... و این حرف او ، مسخره و مترسک مردم انقلابی فرانسه می شود که مردم به تمسخر می گفتند اگر آرد بود نانش را می خوردیم کو نان شیرینی ؟ و حالا خاله فخری با همان ابهت آنجا ایستاده این سخنان را به نوعی دیگر تکرار می کند ، صدایش هنوز در گوشم هست : یوسف بیگ ، کارت تموم شد ؟ سری به سردار بزن برنامه را جور کن اگر چند روزی هم در این مملکت بمانیم گرسنگی را خواهیم دید . مردم حریص و دیوانه شده اند مشکلات نفت و ارزاق را نمی بینی ؟ به زودی جیره بندی خواهد شد مردم دیوانه شده از گرسنگی چه خواهند خورد ؟ بروند نان شیرینی بخورند ؟ فقط گندم و آرد نیست عجب زمانه ی مشکلی شده و با همان ابهت و غرور پله ها را بالا می رود . عجیب که کتابهای اهدایی خاله فخری و معلومات او باعث شده بود تا من از او در این صحنه یک ماری آنتوانت بسازم و محسن خان با سر طاسش که تنها تارهایی از مو پشت گوشهایش را پوشانده درکنار خاله فخری یکی از دلقکهای سیرک را به نمایش گذاشته بود نه لویی شانزدهمی که اسیر زنش شده و خاندان و سلسله ای از کل لوییها را به باد داد زیرا که قاطرهای اتریشی در دنیا از نظر چموشی معروفند این لقب زمانی از آن ماری آنتوانت اتریشی بود ولی حالا می توانست در این زمان به خاله فخری هم تعلق بگیرد که این چنین زندگی را ویران ساخت این خانه و ملک بزرگ و نیز موقعیتهای موفق کاری شوهر و پسرانش را نادیده گرفت تا دنیای گم شده اش را در کشوردیگری بسازد . که به نظر خودش آن جا دموکراسی و آزادی اش حرف ندارد ، تعبیر او از آزادی برای من معنا نداشت . عمو بیگ سرش را خم کرد و در گوشم گفت : تو دخترم روزی می فهمی که خاله فخری تو کیست تو هم مثل او قاطر چموشی هستی و ابلهانه سرکشی می کنی و آنها توانسته اند جلوی دیدن حقایق را بگیرند تا تو همیشه کور باشی و آنها بینا هستند ، برای همین می گویم هنوز کوچکی چون به دنبال حقایق و علتهای اصلی نمی روی فقط احمقانه و پوچ می تازی تا روح سرکشت را با مسائل پوچ خاموش کنی . در صورت عمو بیگ خیره ماند م :عمو بیگ باز هم ادامه بده خیلی زمان می برد تا چیزی مثل خاله فخری باشم ....
او تسبیحش را از روی طاقچه برداشت : اگر سر سلامتی میخواهم باید که برده ی خاله ات باشم و از اتاق بیرون رفت .
من چیزی دستگیرم نشد فکر کردم چون خاله و شوهرش آدم های پولداری هستند ، عمو یوسف بیگ مانند برده ای از اربابش حساب می برد .
مادرم هم چنان بر روی پله ها با آن سرو وضع روستایی اش ایستاده بود . او هرگز نمی تواند صاحب اختیار و ارباب این خانه و با این خدمتکارهایش باشد او نیز به یکی از آن خدمتکاران شبیه بود تا به .... اوه خدایا چه قدر تفاوت بین این دو خواهر زیاد است . عمو بیگ از پشت در اتاق گفت : دخترم مگر مادرت صدایت نمی زند ؟ از این که برای دقایقی در مورد مادرم بد فکر کردم چشم هایم پر از اشک شد .
عمو بیگ آن را دید : آی دخترم این خانه ماجراها دارد . سرنوشت تو را به تبریز و سپس به لاله دره کشاند .
لبخندی زدم : انگار بعدها خیلی چیزها هست که باید بفهمم.
او خندید پالتویش را بر روی شانه هایش انداخت : می ترسم بعدها وقتی که بیست سالت شد باز عقل تو کله ات نیامده باشد این غم انگیز است .
بعضی از کنایه های شاهین و خاله فخری که صبحت از پدر و مادر و ده و ثروت می شود به یادم آمد ولی فرصت فکر کردن نبود باید خودم را به دفتر نشریه می رساندم آن مطالب مهم سخنرانی دست من بود من مخالف برخی حزب های دروغین بودم و نشریه ما در مخالفت با سیاست آن حزب نقش بسزایی داشت به نظرم کاری که با رنگ وریا شروع شود عاقبت آن خطرناک می شود ، سردبیر با یکی از آنان صحبت کرده و مرام مسخره آنها را برایمان رو کرده بود . به درون حیاط رفتم مادرم با دیدنم فریاد کشید : تو با این لباس کم اومدی بیرون نمی گی سرما می خوری ؟ بعد تند و شروع به جارو کردن برفهای اطراف پله ها نمود .
هوا هنوز ابری و سرد بود به درون اتاق رفتم و لباسهایم را پوشیدم ، کاغذ و نوشته ها را درون کلاسوری قرار داده و از مادر خداحافظی کردم . از میدان ساعت گذشتیم و پیاده وارد خیابان شهناز جنوبی شدم در حالی که افکار مختلفی از خانواده احاطه ام کرده بود مسیر دفتر تا کوچه ی پشت ارک را در خیالات گذرندام مثل آدم های طماع شدم تا حرفهای نهان و خفته را بجویم و حریصانه گازشان بزنم . کنایه ها رنگ می گرفتند و حیات پیدا می کردند و شکل می یافتند و با وجودم عجین می شدند . از صبح و در همین مدت زمان عاقلتر و بالغتر شده بودم و به خدا قسم همین تفکرات کلی مرا آرام کرده بود و بی خردی را به تدریج از یادم می زدود یا شاید تا افشا شدن مسائل بر روی آتش خاکستر می ریخت تا برای مدتی پنهان بماند . حالا این آتش کی از زیر خاکستر شعله بکشد و دوباره زبانه ها و شعله های سرکش چه چیزی و چه ها را بسوزاند ، خدا می داند ! وارد دفتر شدم آقای بقال زاده پشت میز کارش بود آن نوشته ها را گرفت و گفت : بهار را برای تهیه ی گزارش همراه فرزین به شهرهای اطراف فرستاده ام تو باید به من کمک کنی کارزیاد است .
کمی غمگین و افسرده بودم ، اسرار من ؟ چیزهایی که از آن من بود ولی مخفی از من در صندوقخانه ی دل دیگران به خاموشی گرائیده بود و چه کسی این ها را برایم افشا خواهد کرد . خاله فخری شوهرش که از ایران رفته بودند .
ظهر به خانه بازگشتم به پدر و مادرم گفتم : می خواهم به لاله دره به دیدارعمو وزن عمو یم بروم ، سفره از دستان مادرم روی زمین افتاد : ساکت شو هدیه لازم نکرده . تو اصلا تا به حال به خانه عمویت رفته ای که حالا می خواهی به دیدارش بروی ؟ او به جهنم که ازدواج کرده .
گفتم : ما که در طی این سال فقط دوبار وارد این قلعه عمو شدیم و خاطره ی خوشی نبود . آن همه زور و قلدری و خشونت خاطره ی خوشی نمی گذاشت ، حالا می خواهم از پله ها ی این قلعه با لا بروم و ببینم زن عمو ، این زن که از نواده ی شازده رحیم علی میرزا است ...
مادرم فریاد کشید : باز یوسف بیگ دهن لقی کرد .
اندیشیدم امکان دارد بیچاره عمو یوسف بیگ را زیر سوال بگیرند و شماتتش کنند به ناچار گفتم : اینارو شاهین به من گفت .
مادرم پرسید : شاهین بهت گفت ؟ تو اونو کجا دیدی ؟
- تو خیابون ، وقتی که از دبیرستان می آمدم .

هوار مادرم بلند تر شد : دختره ی ورپریده ، کم دروغ بگو . اصلا مدرسه ها باز است ؟
- اختیار دارید بعضی وقتا بازه
مادرم داد زد : مگه امیر نگفت شاهین خطرناک است باید ازش دوری کنی ، تو در جلوی مردم ایستاده و باهاش صحبت کردی ؟
پدر وارد شد و گفت : شهاب آمده ، او هم می خواهد دیداری از آنها داشته باشد . هر چند شاهین معلوم نیست حالا کجاهاست ، فکر کنم شهاب حامل پیامی از طرف مادرش برای عمویت باشد . بهتر است با او بروی و به موقع به خانه برگردید .
مخالفت های مادرم بی اثر بود و بعد از ظهر من همراه شهاب راهی لاله دره شدیم ، ماشین بنز او جاده های پر از دست انداز و پر از گودالهای کوچک و بزرگ را پس می زد و به جلو می رفت .
شهاب خندید : دختر خاله هیچ وقت مرا پسرخاله ی خودت حس کرده ای ؟
- نمی دونم زیاد با شما معاشرت نداشتم .
- می دونی چرا ؟
- اگر می دونستم که راحت تر بودم .
- بالاخره همه که خودسر نیستند ، کسانی هستند که باقی از آنها حساب می برند.
پرسیدم : منظورت از کسانی کیست ؟ بلند خندید . گرد و غبار جاده که از پنجره وارد شده بود به درون دهانش نفوذ کرد و سرفه ای نمود : جاده که نیست ، خراب مونده است .
سوالم را تکرار کردم : همه مرموز و اسرار آمیز شده اید بعد پانزده سال کنایه می زنید .
ابروهای نازکش را بالا برد : تو – من - مادرت و مادرم ، رفعت خلاصه همه شناسنامه دارند و ....
-چرا واضح تر حرف نمی زنی ؟
و باز این شهاب هم ابهاماتی برتمامی ابهامات که دیگران به وجود آورده بودند افزود ، رویش را به سویم گرفت : هنوز بچه ای . هنوز زوده ، راستی دختر خاله به ازدواج فکر کرده ای ؟
خندیدم : اصلا ازدواج یعنی چه ؟
لبخندی زد : ازدواج یعنی تشکیل خانواده ، یعنی پیوند دو نفر برای زندگی مشترک قانع شدی؟
خندیدم : تازه از شر عمو و پسرعمو راحت شده ام . بعد از اون مادر دیگر برایم از خواستگاری دیگری نگفته – کمی مکث کرد و گفت : من به خاطر تو به ایتالیا نرفتم و اگه مادرم بفهمه که دختر دلخواهم تو هستی برای اولین بار فکر می کنه یه عقل درست و حسابی توسر پسرش وجود داشته .
گفتم : شهاب شما با آن زندگی جادویی و من یک دختر روستایی.....
سخنم را قطع کرد : ما تو رو بالاتر از اینها می بینیم این مسائل حل شدنی است ما خوشبخت می شویم و زندگی به کام ما خواهد بود ، اگه فقط تو راضی باشی.
- حالا کی پیشنهاد شما رو پذیرفته ؟ سرش را به طرفم خم کرد دستش را از روی دنده برداشته و بر روی دستم گذاشت : تو نظر عمومی را رها کن و نظر شخصی خودت را بگو .زندگی ما راهی را خواهد پیمود که تو می خواهی .
دستش را پس زدم : درست بشین و این بحثو تموم کن من شاید که به نظر شما کوچک و کم عقل باشم ولی خیلی چیزا حالیم می شه و هنوز عقیده دارم ازدواج یعنی مرگ خیلی از خواسته های خوب دنیا . او سکوت کرد و دیگر چیزی نگفت .
ما وارد آبادی شدیم . گله های گاو و گوسفند از تپه ی مقابل سرازیر بودند و چوپان آنها را در میان برفها می گرداند تا شاید علف تازه جوانه زده ای را پیدا کنند آفتاب نو کمش را بر روی برفهای اطراف پراکنده بود ، دیگر مسیر صافی نبود که بشود با ماشین رفت به ناچار ماشین را کنار قهوه خانه جا گذاشته و پیاده به راه افتادیم نگاه اهالی تعقیبمان می کرد و چند تن از بچه های بیکار به دنبالمان می آمدند . از روی پل چوبی رودخانه گذشتیم و به سوی دیگر رفتیم ، بچه ها با هیاهیو به دنبالمان می دویدند . تا نزدیکی های منزل عمویم رفتیم . مسئول نگهداری سگان شکاری ، آنها را رها کرده و در حال بازی با آنها بود ما پشت حصار چوبی که دور تا دور عمارت کشیده شده و آن جا را از باغ و زمینهای مجاورش مجزا می کرد ایستادیم ، سگان به سویمان دویدند و می خواستند از حصارها بالا بیایند ولی سر می خوردند و دوباره به عوعویشان ادامه می دادند . رشید با دیدنم لبخند بلند بالایی زد و باز دندانهای زرد و سیاهش دیده شد با دیدن شهاب درکنارم خودش را جمع و جور کرد و سگها را به سمت لانه هایشان راند .