داستان کوتاه و رمان

رمان هدیه شاهزاده قسمت 7
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 7

مش رجب با بیلی در دستانش مرا دید : خوش گلمیسن هدیه و در ورودی را باز کرد، من و شهاب از پله ها بالا رفته و مقابل درب بزرگ ورودی که منتهی به سالن می شد ایستادیم ، دو نفر از خدمتکاران ما را به ساختمان دعوت کردند ما مدتی درسالن مردد ایستادیم و به تماشای دورو بر خانه پرداختیم ، دیگر خانه آن خانه ی مرموز سابق نبود ، که ورود زنی به آن جا قدغن شده بود . فرشهای نفیس و مبل های زیبا و مجسمه های عاجی که درگوشه و زوایای سالن به چشم می خورد و پذیرایی خدمتکاران زن از ما این باور را به وجود می آورد که دیگر در این منزل سنت شکنی شده و دیوارهای سخت و سرد آن شکسته شده و نرم خویی و انعطاف پذیری منزل را احاطه کرده ، من از این همه تغییرات در همین زمان کوتاه مات و متحیر بودم شهاب بی تفاوت نشسته و اطراف را کنکاش می کرد ، از پله هایی که به سمت طبقه ی بالا کشیده شده بود ، شاهین پایین آمد ، شلوار سفید و پیراهن آبی رنگش جلای خاصی داشت ، با همان دندانهای سفید که از میان دو لب مغرورش دیده می شد ، دستش را از جیب شلوارش بیرون آورده و با نگاه عقاب وارش با شهاب دست داد با ابروهای گره خورده دستش را به سویم گرفت ، وقتی دستم را میان دستانش قرار دادم فشاری سخت به انگشتانم داد . به سختی مقاومت کردم تا صدایم در نیاید.
او خونسرد از این حرکت گفت : می بینی دختر عموی عزیز خوشبختانه شیدا به روسیه بازگشته ، او با من جور درنمی آد حوصله ی جرو بحث نداشتم ، خوب شد رفت . 


شهاب چشم از این پسر جسور که با رفتار بی پروایش همه را مجذوب خود می کرد برنمی داشت . صدای رسا و بلند زنی همراه خنده از طبقه ی بالا به گوش می رسید و در میان طنین آرام موسیقی که به آرامی در سالن پخش می شد شکلی جدید می گرفت ، هیاهوی آرام بگو و بخند نزدیک می شد و چشمانم را گرم خواب می کرد ولی سعی کردم با نگاه کردن به شاهین و فکر کردن درباره ی دروغی که به من گفته بود بر خوابم غلبه کنم ، عمو طاهر در حالی که بازوی زنش را گرفته بود مقابل ما قرار گرفت : هدیه ، برادر زاده ی عزیزم ، همسرم پریوش را معرفی می کنم و گونه ام را بوسید . دستم را به سویش دراز کردم چشمانم را به یقه پیراهنش که سخاوتمندانه باز بود دوختم ، سینه ی سفیدش زیر قشری از تور صورتی رنگ نمایان بود او با دستان ظریف و انگشتان کشیده اش گونه ام را نوازش داد : طاهر عجب برادر زاده ی قشنگی داری اینو به فال نیک می گیرم ، برادر زاده ات حاضر شده در این سرما و به این زودی به دیدار زن عمویش بیاید ، طاهر نمی دانستم چنین برادر زاده ی مهربانی داری .
شهاب سرفه ای کرد . پریوش به سمتش برگشت . من گفتم پسر خاله ام شهاب را معرفی می کنم ، هرگز عموی عبوسم را این قدر شاد و خندان ندیده بودم . پریوش خانوم با حرکاتی شاد و زنانه سریع به سمت شاهین که یک پایش را به لبه ی مبل قرار داده و ایستاده بود رفت و دستی بر گونه اش زد : عزیزم تو که صبح برای صبحانه نبودی ، من و پدرت نگران شدیم کجا رفته بودی ؟ ابروی شاهین بالا رفت ولی لبانش گشوده نشد ، حرکات پریوش خانوم اعیانی و بی تفاوت بود و در حالی که مدام صحبت می کرد درون مبلی فرو رفت . عمو کنارش نشست و گفت : هدیه برای همیشه از رفتن به یونان منصرف شدی ؟
گفتم : فعلا که اینطوریه .
پریوش دستش را تکان داد : اوه طاهر خودت که پسرتو از یونان بیرون کشیدی چه کار براش کردی ؟
عمویم گفت : اولین اشتباهی بود که مرتکب شدم همان جاها او را می ساخت این جا بماند چه می شود ؟
به شاهین نگاه کردم لبخندش را بر لبانش حفظ کرده بود و آرام و مشکوک شهاب را نگاه می کرد . خدا را شکر که ازدواج عمو طاهرم فعلا فکر او را از مسئله ازدواج پسرش با من دور کرده بود ، متوجه بودم که پریوش خیلی به شاهین نزدیک است و هر از چندی مطلبی را بهانه می کند و دستی به سرو گوش شاهین می کشد و شاهین حالاتش اصلا عوض نمی شود ، می دیدم که او زن فتنه انگیز و شروری می تواند باشد . آیا شاهین هم متوجه ی عشوه های فتنه انگیز این زن شده ؟
وقتی شاهین را نگاه کردم انگار از نگاه هم این سوال را می خواندیم و شاهین دوبار پی در پی مژه زد و مطلبی را رساند ، کاش منظورش همین حرف من بود .
عمویم با شادی گفت : البته شهاب جان جای امیدواری هست شاهین می خواهد خلبان بشود بعد بلند خندید : می دانم موفق می شود چون این نیاز روح بزرگ اوست ، بگذار ببینم در کدام کشور زودتر پذیرفته می شود .
پریوش خانم نزدیک ترم آمد و گفت : هدیه عزیزم شب را پیش ما می مانید ؟ در طبقه ی بالا چند مهمان داریم . دستی به موهایم کشید : هدیه چه موهای نرم و خوش فرمی داری . موهاتو با چه شامپویی می شویی من که هر شامپویی را به کار می برم نمی شه ، از خارج هم سفارش دادم ولی باز کارساز نبوده ، یا ریزش پیدا می کنه یا موخوره داره یا چرب می شه .
گفتم : نمی دونم مامانم هر چی به دستش میاد می ده تا موهامو بشویم .
پریوش فریاد کوتاهی کشید انگار فاجعه ای بزرگ رخ داده : خدای من راست می گی ؟ پس معلوم می شه این انبوهی و قشنگی مو را از مادرت به ارث برده ای و اضافه کرد : بعد از یک پرس و جو ی بسیار در سفر هندوستان از یک دوره گرد شامپوی گیاهی خریدم که تقریبا معجزه می کنه ، قیمت کمی هم نداره ، آخرین راهش همینه که اونو آزمایش کنم ، شاهین کم حوصله دستش را به میان موهایش فرو برد و
پرسید : آقا شهاب شما هنوز آن شرکت را دارید ؟ انگار محسن خان یک بار می گفت قصد فروشش را دارد .
شهاب گفت : فعلا که تو تهرون کاروبار زیاد بد نیست خیلی از کارمندها را رد کردیم تا ببینیم اوضاع چطور می شه ، بابا هم فعلا تصمیمی نگرفته .
شاهین پرسید : چه عجب شما امروز با هدیه همراهی کردید ؟ تبریز تشریف دارید ؟
شهاب جواب داد : من فعلا یک ماهی درتبریز کار دارم و همیشه در خدمت دخترخاله ی عزیز خواهم بود با این حرف لبخند محزون شاهین بازتر شد و نگاهش مسخره تر گشت و تمام حالاتش مرا ترساند و به راحتی جواب تمامی سوالهایش را گرفت .
سر میز ناهار که به خاطر ما کمی زود هم چیده شده بود کنار دست شاهین نشستم و شهاب در سمت دیگرم قرار گرفت . پریوش خانم زنی بسیار زیبا و جذاب بود و مدام نگاهش با شاهین بود ، هر وقت عمویم صحبت می کرد حواسش با عمو و نگاهش با شاهین بود و من از نگاه گستاخ و جسور شاهین که جواب نگاه های پریوش را می داد تعجب می کردم ، آن قدر از دستش ناراحت بودم که شاهین وقتی کباب جوجه را برایم تعارف می کرد قادر به عکس العملی نبودم و او مجبور شد خودش برایم غذا بکشد . دستانم را زیر میز در هم قلاب کرده از شدت اندوه نمی توانستم غذا بخورم ، چشمم را به عمویم دوخته بودم که با حرارت تمام ، ضد انقلاب صحبت می کرد یک لحظه دست شاهین را از زیر میز بر روی دستانم حس کردم ، نگاهش نکردم و فقط به روبرو در چهره ی پریوش خیره بودم و پریوش از آن سوی میز گوشتی از سینه ی بوقلمون را به چنگال زد و به سوی شاهین دراز کرد : ببین شاهین این قسمت بیشتر برشته شده تو که به مذاقت کاملا سازگار است ، شاهین دهانش را باز کرد ولی سرش را جلو نبرد ،منصرف شد چنگال را از دست او گرفت و آن را به سوی دهان من آورد
- دهنتو باز کن هدیه ، بخور ببین خوشمزه س ؟
با اخم گفتم بکش دستتو شاهین ، من اصلا از گوشت بوقلمون خوشم نمیاد ولی شاهین دست دیگرش را از پشت بر روی شانه ام گذاشته و فشار داد : وقتی می گم دهنتو بازکن ....حالا بخوری می بینی که اشتباه می کردی نمی خوردی ، مجبورشدم دهانم را باز کنم و گوشت اهدایی پریوش را بخورم و اخمهای پریوش خانم را تحمل کنم .
وقتی صحبت از سفر خارج شد و از رفتن شیدا به روسیه سخن به میان آمد ، این جا بود که پریوش خانم از شاهین غافل شد با حرارت از سفر خودش به روسیه سخن راند و شاهین آهسته تو گوشم گفت :اخم نکن غذاتو بخور تا بگم دوست داشتن معنی اش چه جوریه ، سرم را پایین انداخته و در حالی که میلی به غذا نداشتم گفتم : لازم نکرده بگی . ساعتی هست که داری معنایش می کنی .
- حس هم کرده ای هدیه ؟
- مثل این که آن شبو از یادت بردی ؟

آهسته خندید : اون مال پیشترها بود منظورم همین ساعت است . حس کن که آدم ازشدت حسادت چه جوری حرص می خوره ، نمی خوام بگم دارم تلافی می کنم ،ولی یادت باشه که تحملش چه قدر سخته .
شهاب از سمت دیگرم می گفت : بخور هدیه تو راه گرسنه می شی باید تا ساعتی دیگه حرکت کنیم تا به موقع برسیم من کاردارم و شاهین به دقت شهاب را می کاوید . ناراحت بودم و شاهین حرف می زد و از حسادت می گفت . اصلا حس کنجکاوی خودم برای دیدن پریوش خانم باعث شد که این صحنه ها راببینم که پریوش با این اهمیت دادنهایش به شاهین چه قدر باعث عذابم می شود . خدمتکارها غذاهای مختلفی می آورند و چهار مهمان دیگر عمویم با اشتها مشغول خوردن بودند ، شهاب هم زیاد نمی خورد به چه چیزهایی فکر می کرد خدا می داند .
بعد از ناهار همه در مبل راحتی لمیدند و به صحبت پرداختند ، شهاب گفت : هدیه استراحتی نیم ساعته می کنیم و بعد حرکت می کنیم ، باید زودتر به تبریز برسیم . عمویم شاهین را برای رساند پیغامی برای دیدن خان محمود روانه آن جا کرد و پریوش خانم خیلی میل داشت با من به صحبت بنشیند و کلی حرف ها ی آن چنانی بزند ، ولی من سریع از جایم برخاسته گفتم : معذرت می خوام زن عموی عزیزم کمی تو اتاق استراحت می کنم ، بعد به سمت راهرویی باریک که اتاق آن جا بود روانه شدم .
اتاق کوچک و مرتبی بود با فرشهای دستباف لاله دره مفروش شده بود ، پنجره را گشودم و با این که هوا سرد بود به روی تراس رفتم به ستونی تکیه دادم و به تماشای مناظر تقریبا تاریک اطراف پرداختم . دودی بلند از آخرین قسمت حیاط از مطبخ بلند بود و زنهای خدمتکار با لباسهای بلند در رفت و آمد بودند ، حیاط را به دقت از برف تمیز کرده بودند به جز در گوشه ای از حیاط برفی دیده نمی شد . ولی در خارج حیاط که با حصار چوبی محصور بود زمین وسیع که با باریکه راه سنگفرشی به درون باغ راه می یافت یک دست سفید بود و حتی بر روی بامها ی بعضی اتاقها برف همچنان مانده بود ، و زنان خدمتکار درهمه جا در حال رفت و آمد و خدمت بودند ، چشمم به مطبخ گوشه ی حیاط افتاد دختری در سن وسال من در حال پوست کندن پیاز بود و هراز گاهی با پشت دست اشک چشمانش را پاک می کرد و پیازهای پوست کنده را درون سبد می ریخت ، مات کارهای دختر بودم که ناگهان از پشت دیوار مطبخ دو مرد را دیدم که سرکی کشیده و زود سرهایشان را دزدیدند . اول چیزی دستگیرم نشد بعد ناگهان دیدم که یکی از آنها با دست به سویی دیگر اشاره کرد به سمت دیگر مطبخ دوید .
به یاد حرفهای شاهین افتادم ، من که فرار کرده ام . موضوع را فهمیدم یک لحظه درنگ نکردم و همان طور پا برهنه پایم را به آن سوی نرده گذاشتم و به روی دیوار پریدم و خزیده خزیده مقداری روی دیوار رفتم تا به درخت بلند و صاف سپیدار رسیدم . دستانم را گشوده و خود را به سوی درخت پرت کردم و محکم تنه ی درخت را بغل زده و به راحتی خود را سر دادم تا به زمین رسیدم و خمیده از کنار دیوار رد شدم . شاید کسانی دیگر هم بودند باید احتیاط می کردم . کمی رفته بودم که دو نفر دیگر از نزدیک محوطه ای که محل نگهداری بوقلمونها بود در پشت هیزمهای روی هم انبار شده ایستاده بودند ،مسیرم را عوض کرده و به سرعت به پشت لانه ی بوقلمونها پیچیدم ، کمی منتظر ماندم و اطراف را پائیدم چیزی ندیدم همان پسر کوچک نگهبان بوقلمونها با دست علامتی دادم و او انگشتش را بالا برد و اشاره داد از دیوار پریدم و به سرعت دویدم ، در میدان دهکده عده ای جمع بودند و آهنگ ساز و سرنا گوش را کر می کرد ، پاهایم که تنها پوشش اش جورابی پشمی بود از شدت سرما کرخ شده بود ، آهسته بدون این که کسی متوجه بشود میدان را دور زدم . مردان دسته جمعی می رقصیدند و زنها با لباسهای بلند و رنگارنگ اسپند دود می کردند و هلهله به راه انداخته بودند ، مردی را دیدم که کت و شلوار مشکی و پیراهن یقه ایستاده به تن دارد و با دقت اطراف را می کاود ظاهرش کاملا می فهماند غریبه است و یک مامور مخفی می تواند باشد . به سوی رودخانه دویدم و سعی کردم در تیررس نگاهش نباشم . از دور شاهین می امد و سگش جلوتر از او جست و خیز کنان می دوید به سویش دویدم و دست تکان دادم ، سگش به سویم خیز برداشت ، من نشستم و سگ به دورم می چرخید و عوعوی وحشتناکش اعصابم را به هم می ریخت ، سنگی برداشته و به سویش پرت کردم : گم شو سگ کودن هنوز مرا نشناختی . او دوباره خیزی برداشت ولی با سوت شاهین به زمین نشست و خرناسه اش مانع بلند شدنم شد شاهین رسید و سگ را با لگدی دورش کرد : حیوون احمق هنوز نمی تونه دوست رو از دشمن تشخیص بده . دستش را گرفتم : بدو شاهین . زود باش، حرف نزن ، عجله کن باید مخفی بشی .
شاهین حیران پرسید : مگه چی شده ؟
- باید از این جا دور شیم ، خودم دیدم چند نفر مامور به دنبال تو بودند آنها دور و بر خانه تان منتظر تو هستند تا غافلگیرت کنن
شاهین معطل نکرد همراه من مثل باد می دوید پاهایم از شدت سرما بی حس شده بود ، شاهین متوجه شد به سمت باغ بزرگ رفتیم شاهین سگ را دور می کرد که به دنبالمان نیاید ولی او سماجت می کرد ، آخر مجبور شد زنجیرش را به درختی ببندد . به دورترین نقطه ی با غ محمود خان رسیدیم ، جایی برای پنهان شدن نبود . شاهین به سرعت مرا روی دستانش گرفت به سوی پشته های یونجه برد و مرا در بالا رفتن کمک نمود خودش هم با زحمت بالا آمد ، چهار دسته ی بزرگ از یونجه ها را برداشت کمی گودی به وجود آورد سپس به سرعت مرا خواباند . روی یونجه ها دراز کشیدیم و او دو بسته ی دیگر را بر رویمان قرار داد . حالا هیچ کس نمی توانست بفهمد که در روی پشته های به این بزرگی یونجه ، دو نفر پنهان شده اند ، ساعاتی را زیر یونجه ها ماندیم . روزنه ای را برای تنفس گذاشته بودیم و شاهین تا آخرین لحظات دستانم را هم چنان دردست گرفته و فشار می داد و گاه ساکت می ماند شب بر همه جا سلطه می راند و آسمان رنگی قیرگون به خود گرفته بود گرسنه ام شده و از فکر این که چرا ناهار نخوردم خود را سرزنش می کردم ، به خاطر همین شاهین یاغی که سر میز غذا ناراحتم کرده بود ، بغضم اجازه ی غذا خوردن نمی داد .
دریک آن عرق چنان بر بدنم نشست و گرمایی وجودم را گرفت که در همان حال حس کردم سکته کرده ام ، دست عرق کرده ی شاهین می لرزید و با قدرتی باور نکردنی دستم را می فشرد ، درد دست در مقابل تپشهای تند قلبم بی اثر بود انگار داشتم با دنیا وداع می کردم و از خدا می خواستم مرابه خاطر تمامی گناهانم ببخشد .

آمدن کسی به بالای یونجه ها باعث این اضطراب و حالات ما شده بود . وقتی یکی از بسته های یونجه برداشته شد دیگر از حال رفتم و بدنم در سستی و گرمی بی نظیری فرو رفت .
چشمانم بسته بود ، صدایی نشنیدم ولی دانستم هنوز هوشیارم ، آهسته چشمانم را گشودم ، ایمان درست مقابلمان ایستاده بود ، شاهین نیز دست کمی از من نداشت و ایمان در یک دستش قطعه ای نان و در دست دیگرش کاسه ی ماست بود ، می خندید ، او نشست ، ما هم از جایمان بلند شدیم . گفتم : ایمان تو که مرا زهره ترک کردی . دقایق هر سه در سکوت بودیم . آهسته پرسیدم : ایمان ، تو چیزی دیدی ؟ چه طور شد ؟ گفت : آنها خانه را محاصره کرده بودند همه جا را گشتند فکر کنم رفتند ، ولی زیاد مطمئن نیستم . پرسیدم : عمویم به آنها چه گفت ؟ ایمان سرش را خاراند : آخر من که هیچوقت درون خانه نرفته ام نمی دانم چه گفت ، ولی شنیدم که زری خانم به نگار خانم می گفت که گویا گفته اند شاهین خان را ندیده اند و از آمدن او به تبریز بی خبرند و پریوش خانم به آنها گفته من تا به این لحظه که این جا آمده ام ، هنوز پسر خوانده ام را ندیده ام. نفسی به آسودگی کشیدم و به شاهین گفتم : بفرما ببین زن بابات چه جواب قانع کننده ای داده . بعد با ولع شروع به خوردن ماست و نان کردم . شاهین متفکر بود و نمی خورد با دست اشاره ای به ایمان کرد و آهسته به او وسایل را سفارش داد تا بیاورد . او از روی پشته های یونجه پایین رفت . تکه ای نان را به ماست زده به زور به دهانش گذاشتم او به اجبار خورد و چشم به خوردن من دوخت و کمی صبر کرد بعد این که سیر شدم کاسه را از دستم گرفت و بلندم کرد : عجله کن هدیه نباید معطل کنیم خطرناک است . سپس از آن بالا فرود آمدیم . ایمان کفشی برایم آورد و شاهین گفت که برود و در این مورد به کسی چیزی نگوید. وارد باغها شدیم او می گفت : نباید وقت رو از دست بدیم ، همین امشب باید به تبریز برسیم .ما هردو در تاریکی و سکوت شب از میان درختها می گذشتیم ، شاهین خم شد از زمین چوب محکم و کلفتی ر ابرداشت و چوبی هم به دست من داد تازه این موقع بود که من به یاد ترس افتاده و شبهای زمستان و گرگها را به یاد آوردم . با ترس پرسیدم : حالا نمی شه جایی مخفی شویم و صبح حرکت کنیم ؟ شاهین گفت : من میگم باید تا سپیده ی صبح به تبریز برسم تو از مخفی شدن می گویی ؟
- ولی من سردمه لباس مناسبی به تنم نیست .
شاهین پلیور بلندش را از تن خارج کرد و به تن من پوشاند و شال ایمان را هم به دور سرو گردنم پیچید و گفت : باید تو را با ایمان به خانه بازمی گرداندم ولی .... با شهاب بر می گشتی تبریز ؟
-مثل این که ما ناخودآگاه هر دو از رفتار هم عذاب می کشیم ، ولی من خیلی می ترسم
بازبا لبخندش دندانهایش پیدا شد : تا وقتی مرا در کنارت داری از هیچی نترس و مرا به کنار خود کشید . ده دوازده کیلومتری راه اومده بودیم ، خسته و کوفته بودم پاهایم دیگر توان نداشت ، ولی می ترسیدم اظهار نظری کنم. صدای زوزه ی گرگ ها جلوتر از ما از فاصله ی دوری شنیده می شد و من با این صداها محکم بازویش را می گرفتم ولی به او هیچ احساس و هیجانی دست نمی داد از خونسردی و بی باکی اش تعجب نمی کردم . از کنار جاده ولی از لابلای درختان می گذشتیم به دشتی مسطح رسیدیم . مقداری راه را پیمودیم اتاقکی در جالیز بود به آن جا اشاره کردم : شاهین خواهش می کنم من خسته ام و بسیار سردمه . او سرش را تکان داد و به آن سمت رفتیم او در زد و بعد از لحظاتی صدای پیرمردی پرسید : که هستید ؟ شاهین گفت : پدر ، در را باز کن ، راه را گم کرده ایم . پیرمرد با احتیاط لای درب زوار در رفته اش را باز نمود . شاهین گفت : پدر، نامزدم خیلی خسته شده و ترسیده اگه اجازه بدی یه ساعتی استراحت می کنیم و زود می رویم . پیرمرد مارا به درون کلبه اش راه داد آتش روشن بود آن را بر هم زد و مقداری هیزم بر رویش گذاشت آتش شعله ور تر شد ، پتویی را به ما داد و زیر لبی گفت : مگه شما دیوونه اید تو این سرما و شب تو بیابونا آواره شدید . انگار با ما حرفی نزده بود اوبدون کلامی پشتش را به ما کرده و خوابید از حرارت آتش نیرو گرفتم و پاهای کرخ شده ام را دراز کردم تا گرم شود ، شاهین پتو را بر رویم کشید و دستی به گونه ام کشید : الان گرمت می شه ، کمی استراحت کن . از گرمای آتش نیرو می گرفتم . شاهین به دیوار چوبی تکیه داد پاهایش را دراز کرد و چشمانش را بست . نمی دانم اصلا چشمانم را بسته بودم تا خوابم ببرد که شاهین تکانم داد : بلند شو هدیه ، خیلی دیر شد.
- تو رو خدا بذار بخوابم هنوز خوابم نبرده می گی بلند شو.
- هدیه تو دو ساعت است که خوابیده ای هوا داره روشن می شه ، دیر می کنیم .
- من به خدا هنوز خوابم نبرد ه شاهین . با خنده گفت : تازه می خوای بخوابی هدیه ؟ یه عالمه تو خواب حرف می زدی من که بیدار بودم می شنیدم چی می گفتی اگه بگم چی می گفتی ، خجالت می کشی ، سپس با خنده شانه هایم را گرفته و بلندم کرد . مست و گیج بودم حالت گریه داشتم و عصبی بودم ، ولی قدرت مخالفت نداشتم . به ناچار از کلبه بیرون آمدیم و راهی شدیم . گفتم : این حرفت هم مثل اون دروغت بود آره ؟ فقط خندید . پرسیدم : افکار شیطانی داری شاهین ، می خواهی علیه چه کسانی قیام کنی ؟
- بگذریم ، هدیه آدم همیشه گول می خوره . هوشیار باش تو هم گول نخوری .
با حرص گفتم : گول ، کور خوندی . از کی باید گول بخورم ؟ او باز خندید ، حرصم گرفت : خیلی خنده داره ، واسه چی می خندی ؟ گفت : هدیه عزیزم مگه چیزی شده ، می خوای از این بازی مزخرف امشب گریه کنم ؟ به نزدیکی دروازه ی تبریز رسیدیم . قهوه خانه ی آقاتقی هنوز بسته بود . خیابان و کوچه را پشت سر گذاشتیم به محله ی خودمان رسیدیم ، در تاریکی شاهین لبخندش به مانند فاتحی بود که در برابر مظلومی قدرت خود را به رخ می کشید .
- من رفتنی هستم هدیه ، من باید ساخته شوم . اگر کنار پدرم بمانم پریوش از من چیز دیگری خواهد ساخت این طور نیست ؟ دو سگ که دنبال هم کرده بودند وارد کوچه شدند خیزی به سوی شاهین برداشتم . سگها جلوتر آمدند شاهین با چوب دستی اش آنها را فراری داد و آهسته گونه ام را بوسید .
- دختر لاله دره ای خیلی زود جسارت روستایی ات را از دست داده ای ،شهر به این زودی تغییرت داده ؟ ضربه ای آهسته به در زد دقایقی بعد عمو یوسف بیگ در را باز کرد ، شاهین انگار که در حال بازی بودیم و حالا بازی به اتمام رسیده ، شاد بود و می خندید . گفت : خیلی سلام یوسف بیگ امیدوارم زندگی بر وفق مرادتان باشد ، صبح قشنگتان به خیر باشد . یوسف بیگ از این شوخی شاهین اخمهایش بیشتر شد : خدا لعنتت کند پسر مایه ی عذاب شده ای این دختر بیچاره را برای چه با خودت فراری دادی ؟ شاهین دوباره با خنده گفت : وای این قدر غر نزن عمو یوسف که مثلا خوابت را بر هم زده ایم . صبح شده عمو یوسف بیگ ، ببین صدای اذان میاد ، دیگه باید برای نماز بیدار می شدی عمو بیگ دستم را گرفت ، شاهین آهسته گفت : شهاب یک ماه در تبریز می ماند آن هم پیش تو ...اما من ....عمو یوسف بیگ مرا به داخل حیاط کشاند ، شاهین دستی تکان داد و در گرگ و میش صبح به درون کوچه رفت . عمو یوسف بیگ بازویم را فشار داد : دختر حالا چطوری وارد اتاقت کنم ، پدرو مادرت از وقتی شهاب بدون تو از لاله دره بازگشته ، دارند دق می کنند چند جوان هم این جا آمده و سراغ شاهین را می گرفتند و پدرت بهشون گفت که باید به لاله دره رفته باشد ولی مث این که پدرت نباید اینارو می گفت . از خبط پدرم ناراحت شدم که حتما با این نظرش آن مردان را به لاله دره هدایت کرده بود البته او هم تقصیر ندارد از کجا بداند برادر زاده اش دارد چه کارهایی می کند . به سرعت جورابهایم را در آورده و به سوی اتاقم پرکشیدم . اتاق گرم و نرم بود ، به سوی تختخوابم دویدم و زیر لحاف فرو رفتم ، وای که چقدر سرما به تنم نفوذ کرده بود ، حالت لرز وتب داشتم و هر لحظه بدنم بیشتر داغ می شد ، صدای مادرم را تو عالم رویا و صحبتش را با عمو یوسف بیگ می شنیدم : خدا کنه هدیه رو با خودش بیاره . آخه پریوش خانوم می گفت بعد ناهار یک دفعه غیبش زده ، عمو یوسف با بیل برفها را درون باغچه پرت می کرد – نگران نباشید سادات خانوم شاهین خان هدیه رو برگردوندند الان تو اتاقشه من اینها را به وضوح می شنیدم ولی انگار خواب بودم . قدرت حرکت نداشتم نفس مادرم را بر روی صورتم حس کردم هدیه دخترم . دستش را به صورتم کشید : وای خدا مرگم بده ، وای بمیرم الهی ، داره تو تب می سوزه . ولی حرفهای مادرم مفهوم نمی شد ، من که تو دشت و بیابون سرما به تنم نفوذ کرده بود حالا در اتاق گرم و زیر لحاف گرمم شده بود ، این که نگرانی نداشت ساعتی بعد از حالتهای تب و هذیان بیرون می آمدم و اطرافیان را می شناختم ، پریوش خانوم و عمویم گاهی واقعی و گاهی تیره و محو بودند نمی دانم کجا بودم . پریوش خانم که در لاله دره بود ؟ دستان مادرم را که وقتی بسته ی یخ را بر روی پیشانی ام گذاشته بود دیدم ولی بعد از آن در آتشی گرم و تند می سوختم و ناله می کردم . نمی دانم چند روز بود که در این حالت بودم . سپیده ی صبح را از ورای پرده می دیدم افق رنگ نارنجی داشت و دامن نارنجی رنگش را به پهنای بلند آسمان می گسترد کمی بلند شده و پرده را کشیدم تا طلوع سحر را بهتر تماشا کنم .حالت خوبی داشتم دیگر تنم داغ و سوزان نبود ، ملایم و آرام ولی تنم رنجور بود می دانستم هنوز خسته ی راه بیست کیلومتری لاله دره به تبریز بودم ، وقتی که در سوز و سرما ی شدید زمستان آذربایجان که مشهور است ، راه می پیمودیم مثل دیوانه ها بودیم از دست چند مرد فرار می کردیم که اصلا نمی دانستیم کیستند ؟ مادرم وارد اتاق شد با دیدنم مثل بچه ها شادی کرد و دست هایش را به هم کوبید ، دو زانو بر زمین نشست و دستشو به سوی آسمان بلند کرد – " چوخ چوخ شکر اولسون الله قیزیمی اولومنن گورتاردین " (خدایا خیلی خیلی شکرت . دخترمو از مرگ نجات دادی ) خندیدم : مادر مگه من در حال مرگ بودم که خدا منو از دست مرگ رهانید ؟ مادر به سویم دوید و صورتم را غرق بوسه کرد : شکر کن هدیه شکر کن صدای اذان میاد . بلند شو سر به سجده بگذار تو سه روزه در بیمارستان بودی و هیچ چیز نفهمیدی دیروز آوردیمت ، یادت نمی آد ؟
- وای مادر مگه اصلا شما منو از جایم تکان داده اید ؟ مادرم دست رو دست زد : هرگز فکر نمی کردم دوباره زنده بشی ، هزاران بار شاهین را نفرین کردم و پریوش خانم دعایش کرد . خدا نفله اش کند چه بر سر تو آورد ! ساعت ده دکتری که تو این چند روزه بر بالینم بود آمد و با دیدنم لبخند شادمانی زد و از احوالاتم رضایت خاطر پیدا کرد . دکتر نسخه ای نوشت به دست پدرم – که لبخند شادش به پهنای صورتش بود – داد و رفت . ساعت یک و نیم ظهر صدای درب کوچه بلند شد و من از تختخوابم نیم خیز شدم . با دیدن عمو و زن عمویم به روی تخت افتادم ، لحظاتی بعد درب اتاقم با شدتی بی نظیر توسط پریوش خانوم گشوده شد ، دستانش را باز کرد و به رویم خم شد : وای هدیه خیلی نگرانت حالت بودم عزیزم ، نمی دانستم چرا باید زن عموی جدیدم که آن روز برای اولین بار مرا دید ه بود حال این گونه نگرانم باشد .
- عجب برنامه مزخرفی پیش آمد . چطور تونستی شاهین رو از مهلکه دور کنی ؟ عمویم گونه ام را بوسید : برادرزاده ی عزیزم ، نجات دهنده ی پسرم ، اگر هوشیاری تو نبود ، او دستگیر می شد و تا اثبات حقایق مدتها درحبس می ماند ، معلوم نبود چه سرنوشتی پیدا می کرد ، ولی من معطل نکردم او را به لبنان فرستادم و از آن جا به آمریکا خواهد رفت . او باید برای تحصیلات و فراگیری فنون خلبانی به آنجا می رفت . پریوش خانم آهی کشید : خیلی بد شده شاهین باید در کنار ما می ماند و ما در آن عمارت برای او عروسی می گرفتیم ، از رفتنش خیلی ناراحت شدم . عمویم گفت : او بعد از چند صباحی باز به ایران برخواهد گشت . عمو و پدر برای ادامه ی صحبت هایشان از اتاق خارج شدند ، مادرم از اتاق خارج شد تا به خدمتکاردستور آماده کردن ناهار را بدهد . پریوش خانم دستم را گرفت : هدیه تو چطور متوجه شدی که آن مردها برای دستگیری شاهین آمده بودند ؟ گفتم : اونقدر دیگه تو دفتر نشریه از این حرفها شنیده ام و آقای بقال زاده به ما تعلیم داده دیگر از فاصله ی دور می فهمیم که شخص به چه نیتی آمده است . دلم می خواست به او بگویم حتی حالا می دانم تو به چه نیتی به دیدنم آمده ای و دوست داری چه سوالهایی از من بکنی تا دلت از بابت شاهین آروم بگیره ؟ ولی نمی خواستم در مقابل زن سی ودوساله ی متشخصی چون او بی ادب جلوه کنم گذاشتم تا خودش مطرح کند . پرسید : از لحظه ی خبرکردن شاهین تو کوه وکمر می دویدید تا به تبریز برسید ؟
- ما ساعتها زیر پشته های یونجه خوابیده بودیم ، منتظر بودیم تا شب بشود بعد حرکت کنیم . پریوش بلند پرسید : آن زیر چه کار می کردید ؟ لبخندی زدم : منتظر بودیم تا آنها دور بشوند و متاسفانه جای جداگانه ای نبود . او لبش راگزید دوباره ادامه دادم : بعد از آن ما می دویدیم و من لباس گرمی نداشتم ولی شاهین ...... او اخمی کرد و با کنایه پرسید : وقتی خسته شدید چه کردید ؟
- چه کار باید می کردیم ؟ داشتیم نصفه شبی در بیابان همراه رقص و زوزه ی گرگها نرد عشق می باختیم . او زن بوالهوسی بود و من حس کردم این جواب حقش بود . برای ناهار به سالن غذا خوری رفتند . من از این که پریوش خانم به شاهین علاقه نشان می داد تعجب نمی کردم ، از این که شاهین متقابلا به اظهار علاقه های ملایم او جواب می داد تعجب می کردم .
آن روز رفعت و مهرانگیز به دیدارم آمدند آنها چهره ای از یک دختر اسلامی و ایرانی اصیل برای خود ساخته بودند و رفعت صد درصد خاله فخری را به تعجب می انداخت ، پریوش خانم حیرت می کرد ، هرگز فکر نمی کرد که روزی زنان ایرانی همگی این چنین خواهند بود او هنوز به لباسهای باز و مبتذل خیلی علاقه داشت . اخلاق و افکار پریوش خانم خیلی با خاله فخری جور در می آمد حیف که خاله فخری در ایران نبود تا کلی با هم گپ بزنند