داستان کوتاه و رمان

رمان هدیه شاهزاده قسمت 8
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 8

مهرانگیز می گفت : هدیه ، آقای بقال زاده دوره های فیلم برداری و روزنامه نگاری گذاشته ، منو رفعت خواهیم رفت تو هم اجازه ات را از پدرت بگیر و بیا . رفعت گفت : آقای بقال زاده نوشته هایت را که درباره ی کشف و علت کشته شدن چند نفر انقلابی به دست چماق بدستان بود چاپ کرده و من بهترین عکسها و تصاویر را گرفته بودم . آقای بقال زاده آنها را برای تلویزیون فرستاده ، بیشتر به دردشان می خورد . مادر گوشی تلفن را به نزدیکی ام آورد : خاله فخری است از ایتالیا زنگ می زند ، گوشی را گرفته و سلام کردم . خاله فخری گفت : صد دفعه زنگ زدم گویا بیمار بودی . مادرت این طوری می گفت ، می دانی اگر با شاهین همسفر بشوی همیشه بیچاره و در عذاب هستی . آن پسر وحشی را ولش کن همه چی رو به بابات گفتم تا دو هفته ی دیگر می آیی این جا .رفعت هم بالاخره می آید تو باید این جا به تحصیلاتت ادامه بدهی مگه نمی دونی اونجا دانشگا هها داره بسته می شه می گن ...حرف خاله رو بریدم : درسته خاله جان انقلاب فرهنگی شده و دانشگاه و مدارس عالی تا مدتی بسته خواهد بود ولی اینها دلیل نمی شه که من بیام اونجا من هنوز درسمو تو دبیرستان ... تند گفت : لازم نکرده ، حرف گوش کن . پدر و مادرت چی حالیشون می شه می خوای یه بی سواد پخمه باقی بمانی ...بعدها اگر بدانی تو ...هدیه رو حرف من حرف نزن . پدرت می گفت داری می ری تو دفتر نشریه و هفته نامه کار می کنی ، فیلم برمی داری ، گزارش تهیه می کنی ، هدیه خجالت نمی کشی؟ بلند گفتم : خاله جان . تند گفت : تو باید کاری کنی که برازنده ی تو باشد تو باید فارغ التحصیل ازیکی از دانشگاههای اروپا باشی ، می آیی . دیگه هم جرو بحث نمی کنی بعد تلفن را قطع کرد ، ولی من تصمیم به رفتن نداشتم . این جا همه چگونه هستند من هم می توانم راه آنها را بروم . برای شام آماده بودیم . دیگر از جا یم برخاسته بودم و حالم بهتر شده بود ، رفعت و مهرانگیز هم برای شام ماندند. صبح رفعت و مهرانگیز به سراغم آمدند و با هم راهی دفتر نشریه شدیم . برای این که مادرم ایراد نگیره یکی دو کتاب درسی هم برداشتم و وانمود کردم به دبیرستان می روم اول سری به دبیرستان زدیم ، شاگردان بسیاری را دیدیم که گروه گروه ایستاده و صحبت میکنند ، باز مثل همیشه بحث سیاسی و انقلابی گرم و داغ بود . و مخالف و موافق هابا متلک پرانیها خصمانه رفتار می کردند ، شیرین یکی از دوستانم با دیدنم به سویم دوید . بیا هدیه تا ساعتی دیگر دبیر ریاضی آقای صیفی خواهند آمد دو ساعت تدریس ریاضی خواهد کرد ، تو که چند روزه نمیایی . دیروز دو ساعت درسهای عمومی داشتیم . 


به رفعت و مهرانگیز گفتم به دفتر نشریه بروند و به آقای بقال زاده بگویند که تا دو ساعت دیگر می آیم . با جمعی از دوستان در حال صحبت بودیم . شیرین با انگشت به پشت سرم اشاره کرد : هدیه آن آقا تو رو صدا می زند . من که در حال بحث با صادقی هم کلاسی ام بودم عقب گردی کردم و رشید را دم در حیاط مدرسه دیدم با تعجب به آن سمت رفتم ، رشید با نزدیک شدنم لبانش به خنده گشوده شد ، با اخم نگاهش کردم تا حرفش را بزند .
- سلام دخترعمو چرا وقتی مارو می بینی خشمگین می شی و جواب سلام رو نمی دی ؟
کلاسوری را به دستم داد : اینها نوشته هایی از شاهین است . بهم گفته بود تا به شما بدهم شاید به درد نشریه تان بخورد . با شک و تردید دستم را دراز کرده و کلاسور را گرفتم . با صدای دو رگه اش گفت : شاهین خان موقع رفتن به شما سلام رسوند . او برای دختر عموی عزیزش آرزوی خوشبختی کرد . پیام های شاهین از زبان رشید ناراحتم می کرد رویم را برگرداندم و به سوی دوستان رفتم . شیرین پرسید : کی بود هدیه ؟ گفتم : توله ی پسرعموی خان زاده ام . مثل سگ شکاری بو می کشد و همه جا آدم را غافلگیر می کند . صدای خنده دخترها مشغولم کرد بی تفاوت کلاسور را زیر کتاب و نوشته های خود قرار دادم تا در دفتر نشریه نگاهی به آنها بیاندازم ، صدای معاون ما را متوجه کرد همه با همهمه سرو صدا وارد کلاسها شدیم ، دختری از درگیری با گروهک دیگر پیراهنش پاره شده بود با دست پارگی را نگه داشته و دوست دیگرش سعی داشت آن را سنجاق بزند . دبیر ریاضی آقای صیفی وارد شد ، همه سلام داده و به پا خاستیم ، او بدون وقفه شروع به تدریس کرد و گفت : دختر خانمها صحبتها را تمام کنید و توجهتان به درس باشد مطمئن باشید برای فردای زندگیتان اینها به درد می خورد نه بحثها و صحبتهای بیهوده و احساسی شما . کتاب ریاضی را نیاورده بودم تنگ دوستم نشستم تا از کتابش استفاده کنم هنوز نیم ساعتی از درس نگذشته بود که در کلاس زده شد، آقای معاون درکنارش آقایی که ریش پرپشتی داشت در آستانه ی در ظاهر شد ند ، کمی آهسته با دبیر صحبت کردند و نگاه آقای صیفی در چهره ام خیره ماند . آن دو نزدیک شدند و من فکر کردم که با کسی دیگر کار دارند ولی نگاه ثابتشان با من بود کلاسور و نوشته هایم را که لای پوشه ای بود از زیر دستم بیرون کشیدند و نگاهی سریع به درون کلاسور انداختند ، بعد زیر بازوی مرا گرفته و بردند . دوستم شیرین به سرعت از جایش بلند شد و گفت : کجا می بریدش درس این ساعت مهم است . ولی همان آقا با دست بر شانه اش زد و او نشست من گیج و حیران همراه آنها از کلاس بیرون رفتم آنها بدون این که چیزی بگویند مرا سوار ماشین بنزی کرده و به سرعت به راه افتادند . پرسیدم : مرا کجا می برید ؟ آنها جوابم را ندادند و من دیدم که به تنها زندان تبریز نزدیک می شویم ، جایی که من و پدر بارها از مقابلش رد شده بودیم و افرادی که آن جا تجمع کرده و به انتظار عزیزی نشسته بودند را تماشا کرده بودیم حال مرا به آنجا می بردند.


در مقابل درب بزرگ آهنی لحظه ای توقف کردند و درب با صدای سخت و خشن باز شد و ما وارد محوطه ی وسیع زندان شدیم دربالای برجهای دیده بانی سربازانی با تفنگهای سنگینشان نگهبانی می دادند و عده ای از زندانیان درکنار دیوار که آفتاب را در آغوش داشت نشسته بودند مرا به درون سالن و از آنجا وارد راهروی باریکی کردند و در آن جا تحویل زن نگهبان دادند. هنوز در بهت بودم ، احساسم شبیه احساس مرده ای بود که از قعر گور برخاسته و به میان زندان قدم می گذارد ، زن چاق نگهبان مرا از کنار سلولهای نرده ای که زندانیان را در خود جای داده بود گذراند و وارد سلولی کرد. سه نفر دیگر در گوشه ای کز کرده و نشسته بودند . هنوز در دنیایی دیگر بودم . مثل شبح آواره ای که به دنیای زندگان آمده است . چشمهای کنجکاو با مسخره تماشایم می کردند ، بعد از وارد شدن ، مست و منگ به سوی تختی به راه افتادم و در گوشه ای نشستم . یکی از زندانیان که چشمانی برآمده مانند وزغ داشت مژه بر هم زد : تو چرا ؟ با گیجی جوابش را دادم : هنوز نمی دانم . دیگری به مسخره خندید : بالاخره معلوم می شود ظاهرت که تو را آدم درست و حسابی نشان می دهد . آن یکی زندانی که موهای صافش را از فرق جدا کرده و به ته سرش چسبانده بود گفت : حتما سر همین حزب بازیهای مسخره گرفته اند فعلا که آمار زندانیان را این گونه افراد تشکیل می دهد. صورتم را بین دو دستانم گرفته به فکر فرو رفتم . در یک آن عکس العمل پدر و هوارو به سر کوبیدنهای مادر از نظرم گذشت و غصه عمو بیگ که بالاخره من کار خودمو کردم ، حتی پریوش خانم و عمو طاهرم و نظرهای آنها که چه ها خواهند گفت و سرزنشم خواهند کرد ، ولی من که نمی دانستم چه کارکرده ام . سخت ناراحت بودم ، هم چنان مجبور بودم تا روشن شدن حقایق ساکت بمانم . ساعتی را بر روی تخت دراز کشیدم و آن سه هم سلولی دیگرم زیاد سرو صدا به راه نیانداختند . ساعتی بعد مرا به اسم صدا زدند و من همراه نگهبان وارد اتاقی شدیم . اتاقی نیمه تاریک که تنها لوازم تشکیل دهنده اش ، میزی وسط اتاق و سه تا صندلی بود . خواستم سوالی بکنم ولی دست ماموری بالا رفت و گفت : همین شماها باعث می شوید که بی نظمی در کشور زیاد بشه اصلا خودتون میدونید چی می خواین ؟ اصلا تو کوچولو چیزی حالیت هست ؟ و سیلی دیگرش مرا به گوشه ی اتاق پرتاب کرد . کلاسور را باز کرده و ورقه هایی از آن را بیرون کشید : این اعلامیه ها را کی به تو می دهد تا در دبیرستان پخش کنی ، اعلامیه های مجاهدین خلق همه تحریک آمیز که بوی اغتشاش می ده ، فریاد زد : بلند شو ، من لرزان بلند شدم .
صدایش آرامتر شد : فقط اسم اون کسی رو که اینها رو بهت داده بگو ، دیگه چه برنامه هایی ریخته اند ؟ او گویی مرا فرد خطرناکی می دید با لرز گفتم : قربان اینها را توله ی شاهین به من داده ، همین ساعتی پیش درکنار در دبیرستان باورکنید . آن دو نگاهی رد وبدل کردند : توله دیگر کیست ؟ با حالتی که نشان از بی خبریم می داد گفتم : نوکر حلقه به گوش پسر عمویم در لاله دره است ، ولی تعجب می کنم پسر عمویم مخالف این حزب است و از طرفداران امام و پیرو خط اوست او اصلا به این حزب گرایش ندارد ، واقعا علتش را نمی دانم . پرسیدند : پسر عمویت کجاست ؟
- دیشب پدرش می گفت که او را برای گذراندن دوره های خلبانی به لبنان فرستاده است
دیگری با مشت بر روی میز کوبید : تو کوچولوی مکار ما را مسخره کرده ای؟ خودش این جا نیست چه مرگشه که اینها را به دست تو بسپاره ؟ با بی حالی پرسیدم : می تونم بشینم . آن دیگری که کنار در ایستاده بود فریاد زد : این طور کارها و مکرها را فقط از طریق شما می توان به پیش برد . بشین و سعی کن حقایق را بگویی ، دخترم تو نباید بترسی و با ما روراست باشی . مات نگاهشان کردم ، بعد ادامه داد : دیگه با چه کسانی همدستی ؟ گریه ام باعث شد که جواب سوال ها یشان را ندهم . آنها مرا به دست زن نگهبان سپردند و من دوباره وارد سلولم شدم . هر چه می کردم نمی توانستم از نیت اصلی رشید و شاهین سر در بیاورم . آنها به نوعی با من دشمنی کرده بودند ، اگر تنها رشید بود دلم نمی سوخت او کینه ی شلاقهای مرا به دل داشت ولی شاهین ... این کاملا احمقانه است که فکر کنم شاهین منظوری نداشته ، او اعلامیه های مجاهدین را به وسیله ی رشید به من رسانده و رشید بعد از آن به مامورین اطلاع داده و مرا بازداشت کردند ، این نقشه ی شیطانی فقط می توانست از کله ی یک فرد شرور و عاصی مثل شاهین بیرون بریزد و همین افکار خشمم را از آنها چندین برابر می کرد ، من که نجات دهنده ی او بودم و او به پاس تشکر مرا به بند کشید . این بار کارم با رشید دیگر خورده حساب نخواهد بود . زندانیان را برای ناهار صدا زدند و در سلولها را گشودند همه به ردیف وارد سالن غذاخوری شدیم من از دیدن غذا حالم به هم خورد ولی دو هم سلولی ام گفتند : احمق نشو دختر ، باید یاد بگیری که چطور این غذاهای بدمزه را بخوری . تازه خودت نخواستی بخوری بگیر و بده به یکی از ما ، خونه ی ننه ات نیست که ناز کنی ، تا حکم زندانت مشخص شود از گرسنگی می میری ، این جا نازت خریدار نداره . هم سلولی دیگرم که دختری بیست وهفت ساله بود دستی به شانه ایم زد : این جا خودت را ضعیف نشون نده باهات بد می شن . آدمای بد و جورواجور این جا زیادن به سلولها یمان برگشتیم و من چشم هایم هوای گریه داشت ، روز تخت دراز کشیده به شاهین می اندیشیدم . آیا دوستش داشتم ؟ با تمامی خشم و نفرتی که ازش داشتم قلبم به لرزه افتاد . دردلم فریاد زدم : آه شاهین متاسفانه من عاشق توی دیوانه و وحشی هستم و تو که سرمیز غذا در لاله دره گفتی که می خواهی دوست داشتن را معنا کنی ، آیا فرصتش رابه دست نیاوردی یا معنایش همین بود که نشانم می دهی ؟ مرا پشت این میله های سخت و سرد حبس کردی که چه آرامشی در وجودت بدمد ؟ باز توطئه ات را در نبود خود به وسیله ی توله ات به اجرا گذاشتی ؟ هر چه فکر می کردم نمی توانستم زیاد سر در بیاورم من که تحصیلات راهنمایی را جهشی پشت سر گذاشته و زودتر از سنم پا به دبیرستان گذاشته بودم ، حالا باید این میله ها مانعی برای تمام هدفها و امیدهایم باشد ؟ عصر ساعت سه بعد از ظهر مرا به نام صدا زدند . زن نگهبان با صدای دورگه اش داد زد : هی دختر بلند شو بیا ملاقاتی داری همراه او از راهروهای باریک و همراه متلک های زندانیان که نثارم می کردند ، گذشته و وارد سالن بزرگی شدیم ، زن نگهبان با اشاره گوشه ی سالن را که نیمکتی در آن جا دیده می شد نشان داد : برو اونجا بشین تا واردش کنم ، با قدمهای سست رفته روی نیمکت نشستم .دقایقی بعد آقای بقال زاده را دیدم با بغلی پر از پاکت
سراسیمه به سویم آمد : هدیه ، دخترم تو چه کار کرده ای ؟ سرم را تکان دادم : اصلا نمی دونم من چند روز مریض بودم همین . آقای بقال زاده دستش را تکان داد : اعلامیه ها ، تو کاری ضد گفته های من کردی ؟ پنهانی ؟ آرمان نشریه یادت رفته و اعلامیه ی اون حزب کثیف رو پخش می کردی ؟ گریه ام گرفت : من اصلا نمی دونم اعلامیه ی مجاهدین چیه ؟ آنها را پسر عمویم توسط نوکرش رشید فرستاده بود بعد از رفتنش ساعتی نگذشته بود که این بلا سرم اومد . بقال زاده ادامه داد : دیروزچند نفر آمده و اعتراض خود را از اصرار ما برای کشف عاملین کشتار میتینگ دانشگاه اعلام می کردند تلفنی هم تهدید کردند که باید از این اصرار خود دست برداریم ، به نظرت چه کار کنیم خوب می دانستم که آقای بقال زاده آن قدر شور و شوق برای کار دارد که مرا به چشم دختری پانزده ساله که روبرویش نشسته ام نمی بیند ، بلکه دختری بزرگ و کاردان می داند که می خواهد با نظر او کاری را صورت دهد او یک سردبیر منطقی و طرفدار حق بود و تمام آموزشها ی لازم را هم به کادر خود داده بود ، از اغتشاش و هیاهوی بی جا برای درج وپیدا کردن خبر هیجان انگیز دوری می کرد . او واقعیات را می خواست با تصویرهای واقعی و دیده های واقعی . ما همه به مرام او آشنا بودیم و سعی می کردیم به آن احترام بگذاریم و خلاف آن عمل نکنیم ده دقیقه ای از آمدن بقال زاده نگذشته بود که شهاب همراه امیر از در سالن وارد شدند و با دیدنم به سویم آمدند ، زن نگهبان در حالی که دسته های کلیدش را به صدا درآورده بود ، گفت : خیلی ملاقات کننده داری ، ما کسی را امروز برای ملاقات نمی گذاریم ولی خوب .... دستش که در جیب پیراهنش بود به گردش در امد ، می دانستم رشوه های داده شده از طرف شهاب و امیر کارساز بوده ، امیر با عصبانی شانه هایم را گرفت و بلند م کرد . -هرگز تو را کوچک و کم عقل نمی دیدم حالا دریافته ام اشتباه می کردم تو یک دختر کم عقل و نادانی که از روی لجاجت دست به کارهای احمقانه می زند تا نشان دهد که مثلا بزرگ شده شانه ام را از زیر دستانش بیرون کشیدم . شهاب بلند گفت : از این جا به هیچ جا نمی رسی مگر این که از زندونهای مختلف سر در بیاوری ، همین امروز کلی از کارهاتو روبراه کردم ، باید دنیا را بشناسی تا آدم بشی . امیر کتش را کنار زد و دستش را در جیبهایش فرو برد و کمی دور خودش چرخید : نه خیر آقا شهاب رفته آنها صلاح کار نیست ، اگه احمق باشه اونجا هم آدم نمی شه، آخه مگه اون چه سنی داره که مطلب بنویسه و با نشریه همکاری کنه ؟ بعد کمی با تمسخر خندید : همین چند روز پیش تو نشریه می خوندم اصرار داره تا علت کشتار میتینگ دانشگاه کشف بشه یا ریشه یابی بشه ، چون تکرار این حادثه امکان داره در جایی دیگر روی بده . آخه دختر تو از سیاست چه می دونی ؟ آقای بقال زاده گفت : ببخشید من مرخص می شوم ، ولی میل دارم انو بهتون بگم ، آقایان بدانید شمایی که این گونه او را متهم به هر اسمی می کنید ولی گفته باشم او با قلم توانایش روزی یکی از معروفترین مدیران مسئول نشریات خواهد شد . ایشون دختری هوشیار و جسور و بسیار کاردان هستند . چشمان خیسم را پاک کردم . این دو تا پسر یکی پسر عمه ام و دیگری پسرخاله هر مهری خواستند به پیشانی ام چسباندند : بچه ، احمق ، نادان ، جاهل و از این حرفها . بلند گفتم : کافیه . فامیلهای عزیز کافیه ، حالم از دل سوزاندنتان بهم می خوره ، من شاید از نظر سنی کوچک باشم ولی عاقلم زیرا که کور نیستم . خدا دو تا چشم بینا به من داده تا ببینم و حق و از باطل و خوب و از بد تشخیص بدم . من تشخیصم خوب است این شماها هستید که می خواهید من کور و جاهل و نادان باشم چون اگر خفه خون بگیرم عاقلم اگه حرف بزنم دیوانه ام ، دوست دارید مثل بچه ها رفتار کنم تا باور کنید که یک دختر پانزده ساله هنوز بچه ست ، اما من با این انقلاب بزرگ می شوم ، اگر حرفهایتان نصحیت بود ناراحت نمی شدم همه اش توهین بود . آقای بقال زاده که با فریاد من مکث کرده بود ، بلند شد و دستم را گرفت : بشین دخترم من ریشم را تو همین شکار افکارهای دقیق و بکر سفید کرده ام ، کارایی را از هیکل آدمها می خوانم متاسفانه باید بگم دخترم به تو زیاد توهین شد . امیر دستش را به سویش نشانه رفت : آقای محترم شما هستید که مخ اینها را شستشو داده اید و عاصیشان کرده اید . شهاب با تمسخر گفت : پس جناب سردبیر اجازه بدهید ایشان را در اروپا آموزش دهیم و روشنکفر تر و آگاهتر حضورتان تقدیم کنیم . آقای بقال زاده گفت : همین ، متاسفم که فرهنگ شاهنشاهی شما را این طور بار آورده و احساس می کنید روشنفکری تنها تحفه ی اروپاست و از آن جا باید صادر شود و شما چیزی برای ارائه و طرح افکار نو و روشن ندارید ، شما خود و کشورتان را محکوم به نادانی می کنید اگر جامعه ی ما این گونه است دلیلش این است که افرادی یا حتی ملتی چون شما دارد ، افکار و روشنگری این دختر پانزده ساله بر افکار شما که اروپا را مرکز تمدن و آموزش می دانید ارجحیت دارد . امیر گفت : آقا احترام خودتان را نگه دارید ما به دفتر شما تشریف نیاورده و وارد بحثی اجتماعی و روشنفکری نشده ایم ، این جا زندان است و ما برای ملاقات فامیل خود آمده ایم بقال زاده بلند شد و با من دست داد : مجبور هستم همین امشب چیزهایی را به رشته ی تحریر در بیاورم و در نشریه به چاپ برسانم که این زندان های محصور در سیمهای خاردار و دیوارهای سخت و سفت با نگهبانهای فراوانش چه افرادی را محبوس و چه کسانی را آزادانه در جامعه رها کرده اند و هشدار دهم ، وقتی ملت پا به زمین می کوبد و غرب را نفی می کند ، آزادها همین شعارها را نفی می کنند و محبوسها به خاطر همان آرمان ملت که پا به زمین کوبیده اند پشت دیوارهای خصم و پراز کینه ی دشمنان محبوسند . آری باید نوشت ، بعد در حین رفتن به امیر و شهاب گفت : متاسفم که این بلا را یکی از همین افراد فامیل شما به سر این دختر خانم آورده است . همه از یک خانواده اید . بعد سریع از جمع ما دور شد ، شهاب گفت : اگر من هم بودم در کنار این آقای آتشی و تند رو در عرض یک ساعت به آتش مبدل می شدم و به قلب دشمن که نمی دانم کیست می زدم . تند گفتم : تو نمی دانی دشمنت کیست اما من می دانم. پرسید : هی تو می دانی هدیه ؟ مردم یا فرهنگ مردم ایران به چه دلایلی عقب مانده شده ، اصلا در کل آسیا مردم با افکار مردم غربی .... من از کنار آنها گذشتم . حوصله ی بحث با این افراد را نداشتم . شهاب بازویم را گرفت : هدیه سخنان بقال زاده بیشتر روی تو اثر دارد یا سخنان افرادی از فامیلت که از گرفتاری تو در رنجند و برای آزادیت می کوشند . گفتم : بالاخره حق به حق دار خواهد رسید ، اگر من بی گناه باشم مسلما آزادیم را به دست خواهم آورد در غیر این صورت گناهکار باید به سزای اعمالش برسد . سپس به سوی راهرویی که سلولها به ردیف در کنار هم با نرده هایی بلند گرفتار بودند رفتم زن نگهبان با دیدنم جلو آمد : به سلولت می روی ؟ سری تکان دادم . امیر به سویم دوید : هدیه ؟ نگاهش کردم و گفتم : شاهین هم مثل شما بود فردی از فامیل ، با من چه کرد ؟ شما خونتان از او رنگین تر نیست ، وارد راهرو شده و از آن جا به دخمه ام پناه بردم ، هدایا و خوراکی ها را به درون سلول آورده و آن سه هم سلولی ام حریصانه گرد خوراکی ها جمع بودند و با نگاه حریصانه اشان از من اجازه ی حمله می خواستند و من دستور حمله را دادم . آنها در آن واحد پاکتها را گشودند و تا آن جا که می توانستند روانه ی شکمشان کردند.

چند روز از دستگیری ام می گذشت و من تعجب می کردم که چرا در طی این مدت پدرو مادرم به دیدنم نیامده اند . مسلما که امیرو شهاب آنها را در جریان قرارداده بودند روز ششم خوشحال از این که این کلاقات کننده باید پدرم یا مادرم باشد ، با ذوق به دستان نگهبان خیره بودم که چرا در باز کردن در تعلل می کند ، به درب ورودی سالن خیره بودم و دلم از شوق دیدن پدر و مادرم به تپش افتاده بود . آن جا کنار در ورودی زن نگهبان که پنجاه ساله نشان می داد و مانتویی بلند تا مچ پایش پوشیده بود ، با کلیدهای بی شماری درب را باز کرد و لحظاتی بعد بر خلاف تصوراتم رشید در آستانه ی در ظاهر شد تمامی شادی و ذوق و شوقم برای این ملاقات کننده در یک آن به یاس مبدل شد . رشید نزدیکتر آمد ، لبخند باریکش دندانهایش را نشان داد شاخه ی گلی را به طرفم دراز کرد ، آن را گرفته و به صورتش کوبیدم گل به زمین افتاد و من پایم را بر رویش گذاشتم لبخندش باز تر شد : وای چه دختر بدی هستی ، اهدایی شاهین بود ، هدیه این جا مزه ی ضربات شلاق را می دهد ؟
دیدم عصبانیتم باعث خوشحالی اش می شود، پس خندیدم : از آن قابل تحمل تر و خوشمزه تر است ، دستش را به جیب کوچک جلیقه اش فرو برد کاغذی را بیرون کشید و به سویم دراز کرد و اضافه کرد : با این حال من مقصرنیستم ، پسرعموی دیوانه ای داری خشم و حسادت حتی ذوق وشادی او غیر قابل تحمل است اما در مجموع ارباب بدی نبود ، هنوز از دستش به ستوه نیامده بودم ، برای یک بار هم شده باید ضربات تازیانه ات را بر تن او می کوبیدی او بدنش شدیدا نیازمند بود ، قبل از رفتنش سگ بیچاره را زیر پا له کرد وکشت ، می دونی چرا هدیه ؟ چون به طرف پریوش خانم پارس کرده بود ، بیچاره نامادریش ترسیده و کیف وسایلش را زمین انداخته بود ، فریاد زنان به درون خانه دویده بود . شاهین خان قبل از عزیمت به آمریکا یک شب پنهانی به خانه آمد و پنج روز ماندگار شد تا عاقبت پدرش او را از ایران خارج کرد ، او از مرز بازگان رفت .... رشید می گفت و دلم را پر از اندوه می کرد ،کلمه ی پریوش خانم مثل ضربات شلاق بدنم را به درد می آورد و سرم به دوران می انداخت .
پرسیدم : رشید تو گفتی شاهین پنج روز در خانه پنهان شده بود ؟
رشید خند ه اش بلند شد : قسم می خورم حتی یک دقیقه قدم از خانه بیرون نگذاشت ، به جز من و پدرش کسی نمی دانست که او به لاله دره آمده است البته پریوش خانم همسر ارباب که جای خودش را دارد.
پرسیدم : او در خانه چه می کرد؟
او نگاهش به اندام چاق زن نگهبان خیره بود : هدیه می بینی نسبت به وزنش چه قدر سبکبال است معلومه از او آتشپاره های روزگار است ، این جور زنها خشن تر از مردها هستند .، سعی کن بهانه به دستش ندهی که دمار از روزگارت در می آورد . بعد نگاهش را به سمت من گرفت: هان چه گفتی ؟ آهان خوب معلومه پریوش خانم با شاهین نرد عشق می باخت و لحظات رویایی می ساخت هرچند شاهین فردی رویایی و خیال پرست نیست ، عمویت باید خجالت بکشد ، شاهین بهترین کار را کرد ، من همیشه به رفتارم در مقابل برخی ها افتخار می کنم . رویم را برگردانده و خواستم بروم .
رشید گفت : تو از او هم خشن تر هستی حتی لایق یک خداحافظی کردن هم نیستم ؟ من با تمام بدجنسی هایم که به هر حال پرورده ی دست خان زاده هستم ، وفاداریم را به شما نشان دادم ، می توانستم نامه را برایت نیاورم ، شاهین چه می توانست بکند و تو از کجا می دانستی ؟
گفتم : راست می گویی رشید تو پرورده ی دست او هستی که با اتحاد هم می توانید کثافت و جنایت را یک جا به بار آورید ، آیا به مکافات هم می اندیشید ؟
رشید خندید : در لاله دره عده ای در مخالفت از پدرش برخاسته بودند ، برخی کشته شدند و کسانی ناشناخته صداها را خفه کردند ، عامل این خشونتها پدرش است و اگر طبق گفته شما مکافاتی باشد، عدالت اجرا شود و یقه ی آن کسی را که مستحق مجازات است بگیرد ، معمولا در این گونه موارد دیده شده صاحب قدرتها که ناحق هستند زنده و یقه ی بی گناه در گیره ی بی رحم مرگ فشرده شده . فکر می کنی این اشتباه که مدام در تاریخ تکرار شده باز هم تکرار شود ؟
رشید رفت دم در سالن ایستاد تا زن نگهبان در را باز کند ، با رفتنش خم شدم و گل زرد له شده را برداشتم ، پژمرده بود ، شاهین عمدا رنگ تنفر را انتخاب کرده بود ، گل رابوئیدم . نمی دانستم چه نوع گلی بود ، بوی نعناعی گندیده را می داد ، نفرین و صد لعنت به تو شاهین ، باشد بگذار از تو متنفر باشم . خسته از این ملاقات کنندها که هیچ شوقی را در من زنده نم کردند وارد سلولم شدم . لامپ مهتابی و کم نور سلول را کمی روشن می کرد ، زیر لامپ نشسته و نامه را گشودم .
محبوبه یکی از هم سلولی هایم گفت : خوشا به حالت این همه ملاقات کننده داری ، تازه نامه هم دریافت کرده ای . ما بدبخت ها کسی را نداریم سراغی ازما بگیرند .
یکی از هم سلولی هایم را دیروز آزاد کرده بودند و ما سه نفر شده بودیم ، بی توجه به آن دو نفر کاغذ کوچک را گشوده و خواندم:
هدیه اگر شهاب می خواست یک ماه را در تبریز در خانه ی شما که در واقع منزل خودشان محسوب می شود بماند در این صورت تو نباید می ماندی ولی من فراری تو را به کجا باید فراری می دادم ؟ فرصت تصمیم گیری نداشتم ، بهترین و صلاح ترین فکر همین بود ، من از مجاهدین متنفرم ، ولی یک اعلامیه از آنها می تواند یک یا دو ماه تو را پشت میله ها مهمان کند ، من به حزب و مرامی گرایش ندارم .سیاست باب میل من نیست و دوست ندارم وارد دنیای پیچیده سیا ست بشوم ، من فقط تابع وجودم هستم .
اشک بی اختیار از چشمانم جاری شد . حسود و خودخواه ، خدایا چه قدر انسانها خودخواه و سنگدل هستند ، چه قدر انسانها گاهی مواقع فقط به خود و منافع خود فکر می کنند ، در هر زمینه و از جنبه ای که باشد، چه قدر آدم ها دل آدم ها را می آزارند ، چرا بعضی وفتها احساس و صفتهای انسانی و آدمیت را از یاد می برند و بیشتر مصداق این مثل هستند که اگردیدی کسی در چاهی می افتد یک لگد هم بزن تا زودتر سرنگون شود . این از وحشیگری آدم هاست که در ذات تما م آدمیان وجود دارد ، اما عقل و منطق بازدارنده ی این خوی های وحشی است و شاهین گفت اگر لگد زدی و آن فرد در چاه افتاد پشت سرش هم سنگی پرت کن تا بمیرد . زیرا اگر از چاه بیرون آمد خواهد گفت که تو این کار را کردی .پس باور می کنم که در سر زیبای شاهین آن چیز که حاکم نیست عقل و منطق است ، حالا می توانم این ماههای حبس را اگر آن طور که خودش گفته ماه باشد و به سال نکشد ، تحمل کنم .
روز پانزدهم مرا برای بازجویی بردند و من باز آن چه را که می دانستم به آنها گفتم . مامور بازجویی مردی بلند قد که ریش پر و سیاهی داشت گفت : دخترم چرا خودتو قاطی این کارا می کنی انها شما را گول می زنند و شما جوان و احساساتی عمل می کنید .
گفتم : من اصلا به این حزب و مرام آشنا نیستم و نامه ی شاهین رانشانشان دادم . آنها از رشید نیز بازجویی کرده بودند و آن چه را که من گفته بودم رشید نیز گفته بود اوبا مهربانی پذیرفت و قول داد در ماه دوم که عده ای دادگاهی بودند حمایتم کند ، از رفتار مهربان و انسانی او نیرو گرفته بودم که مطمئنا بی گناهیم را ثابت خواهد کرد . بعد بازجویی وقتی وارد سالن شدم امیر را دیدم که بر روی نیمکت نشسته . نگهبان زن با صدای کلفت و خشنش گفت : هی دختر برو ملاقاتی داری .
امیر به سویم آمد و بازویم را گرفت ، می دانستم که مادرم قهر کرده و هرگز مرا نخواهد بخشید ولی پدرم به دیدارم آمده بود، حرفهایش امید بخش بود .
امیر گفت : هدیه می خوام باهات روراست باشم ، درست است که آن روز از حرفهای آقای بقال زاده ناراحت شدم ولی در واقع او حقایق را می گفت ،شاید یه روزی من و تو با هم دیگه کار کنیم . اما بدان که در این آشفتگی و هرج و مرج حرف زدن هم خطرناک است نمی دانیم که چه بگوییم تا متهم به ضد انقلاب بودن و حزب پرستی و از این حرفها نشویم ببین هم تو و هم من عقیده داریم که آقای بقال زاده همیشه طرفدار حق بود و برایش شخص بخصوص و حزب بخصوصی مهم نبود ، اصل آن بود که چه کسی طرفدار حقیقی دین و کشور است ولی می دانی چه بر سرش آوردند ؟
هراسان پرسیدم : چه بر سرش آوردند ؟ اتفاقی افتاده ؟
امیر با دست شقیقه هایش را گرفت و مالش داد : چهار روز پیش رفته بودم استانداری که یکی از دوستانم را ببینم برای گرفتن جواز ساختمان ، خودت که می دونی برای راه اندازی شرکت فنی و مهندسی تلاش می کنم ، پیاده تا بازار رفتم ، سپس سوار تاکسی شده و کنار پارک باغ گلستان پیاده شدم سری به مغازه عکاسی دوستم زدم ، بعد از دیدار با او باز پیاده تا شهناز جنوبی ، رفتم می خواستم وارد کوچه ی تربیت بشوم ، صدای تظاهراتی خشمگین را می شنیدم و افرادی که فرار می کردند و یا دوباره به دسته ی تظاهرات ملحق می شدند ، از رفتن به تربیت منصرف شدم ، آن منطقه شلوغ بود ، سریع بازگشتم از کوچه ی پستخانه رد شدم ولی جمعی با چوبهای بلند شعار می دادند و نظم خیابان را به هم زده بودند ، مردم به هر سوراخی فرار کرده و منطقه تقریبا خلوت بود ولی عده ای با خشم و شعار هم چنان جلو می رفتند روی چه احساسی به دنبالشان رفتم نمی دانم ، با فریادهای بلند آنان راهی بودم آنها ارک را دور زدند ، در چند جا با مامورین درگیری پیدا کردند و عده ای وارد کوچه ی پستخانه پشت ارک شدند آن جا که دیدم چه بر سر چاپخانه و دفتر نشریه بقال زاده آوردند و خودش را زیر ضربات چماق .....ببین هدیه .....
داد زدم : بگو امیر چی شد؟ آقای بقال زاده زیر ضربات چماق کشته شد ؟
نمی دونم هدیه ولی مثل این که کشته شده ، عده ایی از کارکنانش هم درگیر شدند زخمی زیاد بود حالا دفتر و چاپخانه بسته است . من زیاد باهاش آشنایی نداشتم تا سراغی از خانواده اش بگیرم ، این است سرنوشت حق گویی .
گفتم : کار اخلالگران جز این نیست ولی دولت باید با اینها مقابله کند .
امیر دستش را روی لب هایم گذاشت : اصلا قدم به دنیای سیاست نگذار ، روزنامه نگاری ، خبرنگاری و عکاسی و غیره ناخودآگاه انسان را وارد این مسائل می کند ، تو باید خودت را از این ماجراها کنار بکشی تا حالا هم راه زیاد و سریعی را در این مسیر پیموده ای ، پانزده ساله مزه ی زندان و کتک زندان را چشیدن تجربه ای کوچک است که بعدها می تواند به تجربیات بزرگتر برسد ، مادرت باید که از دست کارهای تو مریض شده و در بستر بیماری باشد، دربازجویی آقای والایی را دیده ای ؟
- نمی دونم آقای والای کیه ؟
- تو چه کسی را دیدی ؟
- آقای بلند بالا با ریشی ...
- خودشه ، قول آزادیتو داده ، کمی هم صبر کن وقت دادگاه بشه . بازم به دیدنت میام ،

امیر رفت و من در دنیای سیاه و پر ابهام زندان باقی ماندم . بیماری مادرم ، راه خطرناکی که می روم ، مرگ بقال زاده ، مرگی پرعذاب و خونین زیر ضربات چماق اصلا با روحیات من سازگار نیست . من عدالت و صلح و حق گویی و طرفداری از اسلام را دوست دارم ، ولی اینها برخی از آدم های سودجو و فرصت طلب جور دیگری و با لباسهای گوناگونی مسائل را تیره و تار جلوه می دهند ، خاله فخری یادم می آید ، ایتالیا – که باید بیایی . آره شاهین من هنوز خیلی کوچکم عقلم به این مسائل قد نمی دهد ، هنوز ناپخته و خام هستم . باید که بروم .
شهاب هر بار که به ملاقاتم می آمد و از سفر به ایتالیا و رفتن به آنجا صحبت می کرد از این که مرا نرم و آرام می دید خوشش می آمد . با تمامی دردسرهایی که برای خانواده ساخته بودم و کارم نوعی ننگ محسوب می شد و شهاب نیز می دید که آفریننده ی این ننگها من هستم با این حال با آن لبهای کوچکش لبخند می زد : دیدار از تو هدیه افتخار است . کاش روزی از آن خانواده ی خاله فخری ات شوی . می فهمیدم که می گوید یعنی اگر بخواهی می توانی عروس خاله فخری شوی . شهاب با این که پسر خوبی بود ولی در تار و پود جوان و پانزده ساله ام احساسی از تنفر و عشق ، شوق و هیجان و شرارت را زنده نکرده بود و تسخیر کننده ی تمامی این احساسها شاهین بود که گم و گور شده و شاید برای همیشه از ایران رفته بود ، چه قدر احمق بود که فکر می کرد با محبوس کردنم پشت این میله ها مرا از دیدار ابدی شهاب محروم کرده است ، غافل از این که پای شهاب آن قدر دراز می تواند باشد بعضی وقتا که سهل است بلکه هرروز می تواند به این جا برسد.
بعد از یک ماه و نیم از زندان آزاد شدم و زمان آزادیم پدر و مادرم جلوی درب منتظرم بودند ، به سوی مادر پرکشیدم . او که از شدت ناراحتی در این مدت به ملاقاتم نیامده بود . گونه های خیسش را بوسیدم با پشت دست اشک چشمانش را پاک کرد : قهر کنم چه بشود ، یا اصلا کتکت بزنم چه بشود مادامی که خودت عاقل بشوی و بدانی خانواده ای را می رنجانی و قلب مادرت را دائم به درد می آوری.
صورت خیس از اشکم را بر صورتش چسباندم ، گفتم : پس حتما راضی شده ای که برای ادامه ی تحصیلات بروم ، این قدر نسبت به خاله فخری بدبین نباش .
مادرم محکم منو تو بغلش جا داد ،تنها خواسته خاله فخری ات که نیست ... ولی می ترسم آن جا هم خاله فخری ازت یه چیزدیگه ای بسازه مثل خودش زندگی شاهزاده ای و افسانه ای برایت بسازد .
خندیدم : مادر جان درسته که خاله فخری همیشه دست ودل باز بود ولی نه آن قدر که زندگی افسانه ای یا شاهزاده ای برایم بسازد . مگر او چه قدر دارد . تازه سه تا بچه هم دارد .
مادرم پرسید : یعنی شاهزاده بودن را دوست نداری ؟وای مادرجان دست بکش، این سلسله از بین رفته و دیگر اشرافیت کلمه ای کهنه شده زندگی مرفه و دارایی داشتن ربطی به شاهزاده بودن ندارد .
امیدوارم این سخنانت را برای خاله فخری بیان کنی و بارفتارت ثابت کنی با همین ها در زندگی اقناع می شوی و چیز بیشتری نمی خواهی .
سوار تاکسی شدیم و به منزل آمدیم . پدرم متفکر بود . می دانستم از شوق سفرم ناراحت است . از به یاد آوری این که در این خانه بزرگ و مجلل تنهایشان می گذارم دلم به درد می آمد . ولی درد آقای بقال زاده عذابم می داد . می خواستم دانشهای کتابها را فرابگیرم و در میان آنها بزرگ شوم ، در غیر این صورت مرتکب اشتباه بزرگتری می شدم زیرا روح مغرورم راهها را وارونه خواهد پیمود . از این که دوباره در اتاق خودم بودم لذت می برم و آن شب را به آسودگی خوابیدم .
صبح ساعت ده و نیم امیر به دیدارم آمد و من از این که برای آزادیم تلاش کرده بود ازش تشکر نمودم و او با خنده گفت : زودتر از ایناهم می توانستی آزاد شوی ولی برای ادب کردنت و به عقل آمدنت این مدت لازم بود ، باور نداری به همین زودی مثل گربه ای ملوس داری لطافت و نرمخویی و متانت دخترانه ات را پیدا می کنی .
تلفن زنگ زد و این صدا باعث قطع خنده هایمان شد . مادرم از آشپزخانه داد زد : هدیه اگر پریوش خانوم بود بگو من نیستم .
- چرا مسئله ای پیش اومده ؟
- حالا گوشی رو بردار بعدا می گم . اول تعجب کردم این کیست که سلام نداده و چیزی
نگفته یک ریز هوار را ه انداخته : هدیه آروم شدی ؟ راضی شدی؟ چوب خبرنگار شدنت را خوردی ؟ تو چه وقت کار کردنت برای نشریه بود . مزه ی زندان عقلت را سرجایش آورد ؟ می دانی همه ما را ناراحت و نگران کرده ای ؟
بی حوصله گفتم : ای خاله فخری اولا سلام . ثانیا هرکی به شما چیزی گفته اشتباه به عرض رسونده این گرفتاری ربطی به کار من در نشریه نداشت . همه اش زیر سر این شاهین بود و علیه من توطئه کرده بود .
خاله فخری فریادش بلند تر شد . همین دیگه حرف تو گوشت نمیره که چه قدر گفتم از این پسر یاغی دوری کن ، الکی خودشو پسر عموت جا می زنه و هزار فتنه به پا کرد و توی آتش فتنه هاش کی رو سوزوند ؟ خودش از مهلکه گریخت و برایش مهم نبود که دختری مثل تو را با جاهای ننگین و کثیف آشنا کند .
- به هر حال خاله فخری اون هم جوان و حسود بود ، به نظرش بهترین کار را انجام می داده
خاله فخری با اعتراض گفت : خاک عالم تو سرت هدیه بهترین کار را ؟
خندیدم : بابا به نظرش ، نظر من که نیست ، خاکهای عالم رو تو سرم ریختی .
ادامه داد : بسه دیگه هدیه حالا از راه دور وقت این حرفها نیست امیدوارم عاقلتر شده باشی و برای آمدن مهیا باشی .
با خود گفتم ، وقتی آقای بقال زاده نباشد کسی که به ما درس شجاعت و صداقت یا د می داد ، حالا دیگه هر چی شما بگید انجام می دم ،ببینم شما چه چیزایی برای پرورش دادن ما دارید . دنیای خانه و بیرون که مبهم است و همه با کنایه صحبت می کنند .
خاله فخری گفت: به پدرو مادرت سپرده ام . همه چی آماده است ، بذار شهاب دنبال کارخودش باشه، راستی هدیه شهاب را دوست داری ؟
مبهوت گفتم : وای خاله جان چه قدر ناگهانی و صریح حرف می زنید . من اصلا نمیدونم دوست داشتن چه مزه ای دارد مثل این که یادتون رفته می خوام به تحصیلاتم ادامه بدم ، به ازدواج فکر نمی کنم .
آهی کشید : نا امیدم کردی .
با جسارت گفتم : انشاالله طوری رفتار خواهید کرد که بیشتر از این نا امیدتان نکنم نمی دانم من چه چیز به خصوصی دارم که همه ی فکرتان متوجه ی من است ، اصرار شما برای سفر و رسیدن به درجات بالا . به راستی چرا ؟ اگر می گذاشتید من می توانستم با سیر زندگی به پیش بروم .
خاله فخری گفت : تو فقط زیبایی داری ما .....
گفتم : وای خاله پدر و مادر زیاد جرات مخالفت ندارند که تک فرزندشان را در کنار خود نگه دارند ، حتما موضوعی هست که همه این قدر به من توجه دارند ؟
با تانی گفت : هدیه ، زیاد کنجکاوی می کنی هیچ خبری نیست ما فقط تورا دوست داریم .
آهی کشیدم : امیدوارم همینطور باشد . امیر به کنارم آمد ، مستقیم نگاهم می کرد می توانستم حدس بزنم در پس نگاهش حرفهایی برای گفتن دارد ولی مهر سکوت بر لبانش نشکست . شاید زمان ببرد . تا جاییکه وقتی مادرم با سینی چای از آشپزخانه وارد سالن شد با شک و تردید نگاهش کردم . کم کم به همه کس ایمانم را از دست می دادم و می رفتم تا سر همین بی ایمانی با تحصیلاتم بزرگ شوم . روزگار یک جور نمی ماند و در آسمان بیکرانش و در شبهای پرستاره اش روزی ماه از پشت ابر ظاهر خواهد شد و من از این ماه زیبا و اسرارآمیز به خوبی نهفته ها را خواهم خواند . بگذار آن طور که خاله فخری می گفت همه مرا دوست بدارند و من احساس کنم از روی صداقت این گونه مهرورزی می کنند . سیلی های مامور بازجویی در اولی روز دستگیری ام مرا از خواب غفلت بیدار کرد . بالغتر و هوشیار تر شدم .
به زودی راهی رم خوام شد تا از آن جا به روفانو شهری که خاله فخری اینا هستند بروم ، با این حال هیجان چندانی برای این سفر نداشتم ، عطر گلها در سراسر حیاط آکنده بود و بهار و ماه اردیبهشت تبریز مثل همیشه و مثل تمام بهارهای زندگیم با سوز و وزش بادی ملایم همراه بود . آفتاب نور گرم و ملایمش را در سراسر حیاط افکنده و گلهای پرورشی یوسف بیگ در زیر این نور جان می گرفتند و رشد می کردند با این که هوا کمی سرد بود ولی یوسف بیگ فواره ها را باز کرده بود و ذرات فواره ها را حس می کردم ، ذرات ریز آب مثل قطرات شبنمی برگرد گلها می نشستند . کنار حوض بزرگ نشسته و غوغای فواره ها را نگاه می کنم چشمان مجسمه ی دلفین که سر از آب حوض بیرون زده با شیطنت نگاهم میکند من هر چه بیشتر به او خیره می شوم نگاهش را طعنه آمیزتر می بینم انگار که حیات دارد ، نگاهم را به میز بزرگ که در زیر انبوه درختان غرق در شکوفه هاست می دوزم . امروز ناهار همه میهمان ما بودند . عمویم در بالای میز نطق می کرد شهاب و امیر در طرفین پریوش خانوم قرار داشتند . پدرم متفکرانه در عمویم خیره بود و صدای عمویم با سخنان ضد انقلابی و ضد رژیمی گوشم را آزار می داد و صدای ناهنجارش و جودم را سوهان می زد و بدنم ریش ریش می شد ، مهرانگیز و رفعت روزنامه ای را باز کرده و از آن مطالبی را یادداشت می کردند، آنها به راحتی توانسته بودند در نشریه ای دیگر کار بگیرند ، آنها ذوق وشوق داشتند و مثل من اسیرپدر و مادر و خاله فخری نبودند . خاله فخری اصلا با رفعت کاری نداشت ، می دانست دخترش کاملا با شوهرش سازش دارد ولی دستورات خاله ی عزیز حتی از فرسنگها راه دور برای ما امری مطلق بود . عمو یوسف بیگ هم سر میز نشسته بود و مادرم به مانند خدمتکاری دور و برشان می پلکید . او هنوز آن قدر ساده و کاری بود که نمی توانست بفهمد دو زنی که درخانه مشغول کار هستند در واقع کلفتهای او محسوب می شوند و باید کارها را به آنها بسپارد ولی مادر دستور دادن و امر کردن را نیاموخته بود و فکر می کرد اگر کلفت هم داشته باشد باید کارهایش را خودش انجام دهد .
عمو یوسف بیگ می گفت : آبروی آذربایجان و مردم قهرمانش به دست عده ای چماق به دست و اوباش بدنام می شود ، اینها سرکرده دارند و چه قدر آرزو داشت که کله ی این سرکرده را روزی به سنگ می کوبید و من از خشم انقلابی یوسف بیگ تحریک می شدم و خوشم می آمد و به او می گفتم : اگر روزی عمو یوسف بیگ این سرکرده را پیدا می کرد و می خواست با سنگ به سرش بکوبد ، آرزو می کردم آن سنگ را من به دستش بدهم ، یوسف بیگ هم از آرزوی من خوشش آمد و می گفت : تو طوفانی ولی گردبادهای خطرناکتری هستند که طوفان را مهار می کنند . باید گردباد شوی تا بتوانی غبار و غوغا به پا کنی و ویرانگر باشی و ما به این اصطلاحات می خندیدیم . پریوش خانوم خیلی خوش بین بود و مدام کلام عمویم را قطع می کرد و از میهمانی بزرگی که در خانه اش در تبریز به راه خواهد انداخت ، سخن می گفت ، من از کنار حوض برخاسته وبه کنارش رفتم از روی شانه اش خم شدم : زن عموی عزیزم این میهمانی به چه مناسبت است ؟ شانه بالا انداخت : مناسبت ندارد ، ولی شاید شاهین بیاید ، او کار ضد انقلابی نکرده ، شاید طول بکشد ولی می آید ، ما مشتاقانه منتظر او هستیم .
آهی کشیدم پس زن عمو به یاد شاهین میهمانی به راه می اندازد . زمان ناهار بود که پدرم آهسته درگوش مادرم گفت : کمی هم بنشین و برای ساعتی هم که شده خود را خانم ارباب حساب کن و بگذار خدمتکارها پذیرایی کنند .
مادر خندید و نشست ، موهای حنایی رنگش از زیر روسری بیرون زده و در وزش نسیم باد به بازی در روی پیشانی اش برخاسته بودند او زود متوجه شد و آنها را زیر روسری قرار داد . باز شد زن همیشه روستایی لاله دره و من چه قدر این قیافه ی مهربان را دوست داشتم . تنها یاد دوری از او و رنج سفر دلم را به درد می آورد ، به خود تلقین می کردم شاید بعدها او از داشتن و دیدن دختری متین و تحصیلکرده افتخار کند و من دلش را شاد کنم .
ناهار آورده شد و غذاهای مختلف چیده شد . عمویم ساکت ماند و به کار شکم پرداخت . راضی شد که در حال خوردن به اظهار نظرهای کوتاه و ملایم دیگران گوش فرا دهد . پریوش از شهاب و امیر غافل نمی شد و با مزه پرانیها و شوخیهای کوچک سعی داشت آنها را متوجه خود کند ولی برای این که زیاد جلب توجه نکند حرفایی هم به شوخی به رفعت ومهرانگیز می پراند: ای وای مهرانگیز مردها دختران خشن را دوست ندارند و خشونت تنها دررفتار نیست ، خشونت قلمتان هم خوشایند نیست .
مهرانگیز گفت : خوششان نیاید ، من برای خوشایند مردان نمی نویسم .
پریوش بلند خندید و آن جمله را به صورت طنز در می آورد و کلی لج رفعت را بر می انگیخت و مهرانگیز سعی می کرد زیاد با او در نیفتد .
پریوش ادامه داد : امیرجان تو که این قدر آرام هستی پیشرفت نکردی ؟ به رفعت هم یاد بده با این جوش و خروشی که زنها راه انداخته اند می خواهند چه چیز را ثابت کنند . مثل مردان برابر بودن و مثل آنها خشن بودن و پا به زمین کوبیدنها که افتخار نیست . دامان پر مهر زن پرورش دهنده ی پسران و مردانی است که در صحنه ی جنگ و زندگی بهترین شجاعتها را به نمایش گذاشته اند ، همان بهتر که زنان خانه را با وجودشان عطر آگین و پرمهر کنند تا مردان بعد از کارو خستگی به این پناهگاه امن روی بیاورند ، شاهین که مخفیانه پنج روز به لاله دره آمده بود برای یک لحظه هم قدم به بیرون نگذاشت و راضی هم بود .
نگاه سریع امیر و شهاب به یکریگر ، پریوش خانم را متوجه حرف بی ربطش کرد و او آشوبگرتر از این بود که زود معنی این نگاهها را نداند. با چنگالش قسمتی از گوشت بریان شده بره را کنده و به سمت عمویم گرفت : تقصیر طاهرخان است که نمی دانسته به هر حال پسرش هر چه قدر هم که بزرگ و کاری باشد باز به مهر مادر احتیاج دارد و ما در خانه سعی کردیم چون فرزند عزیز ، مهربانی را نثارش کنیم