داستان کوتاه و رمان

رمان هدیه شاهزاده قسمت 9
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 9

عمویم در حالی که گوشت را از چنگال پریوش روانه ی دهانش می کرد گفت : اشتباه نکنید خانم ، شاهین از اول خودش هم مثل من راضی به ورود زنی به خانه نبود . ما هر دوهمان زندگی بدون تعهد و بدون دستورات زن را دوست داشتیم در واقع او تسلیم خواسته ی پدرش شد و اگر حالا در همین خانه احساس راحتی می کند در واقع به خواست پدرش احترام می گذارد ، شاهین هر چه قدر رفتاری خشن داشته باشد ولی در سینه اش قلبی رئوف و آرام دارد ، من پسرم را خوب می شناسم در لحظات خشونت با یک دست نوازشگر به راحتی رام می شود و می دانم روزی یک زن می تواند وجود او را تسخیر کند .
خنده ی صورتی رنگ لبان پریوش خانم تماشایی بود . و من باور می کردم در هر خانه ای که زنی مثل پریوش جذاب و شیرین باشد هر مردی رام می شود . پریوش نگاهش در من چرخید ، بلند خندید : بهتره کمی هم از هدیه در مورد خشونت شاهین سوال کنیم وقتی که همراه او بیست کیلومتر را ه لاله دره تا تبریز را تا سپیده ی سحر پیمودند و هدیه که لباسی گرم و کفشی به پا نداشت چگونه با خشونت شاهین کنار آمد .
عمویم درحالی که دهانش پر از گوشت بره بود داشت خفه می شد : هوم ،هوم فراموش نکنید هدیه خودش خواست شاهین را همراهی کند و گرنه می توانست او را فراری دهد و خود باز گردد.
پدرم گفت : خوب برادر ترسیده بود که مبادا لو برود و کار وخیم تر شود .
شهاب لبهای کوچکش را گشود : احیانا اگر برمی گشت شاید که خودش هم گیر می افتاد مجبور شد شاهین را همراهی کند .
مادرم گفت : من می دانم شاهین او را به زور همراه خودش به تبریز آورد چون هدیه هم به هر حال باید به تبریز می آمد ، هدیه درسته که دختر شیطاه و شلوغیه ولی نمی توانسته اونقدر دیوونه باشه که با اون لباس کم دنبالش راه بیفته . 


رفعت دستش را زیر چانه گذاشته و نگاهم کرد ، من چشمکی به مهرانگیز زدم : ای بابا چه قدر تجزیه و تحلیلش می کنید باور کنید ، من خودم دست شاهین را گرفته و همراه او دویدم یعنی خودم خواستم همراهش باشم ، بعد روی پشته های یونجه پنهان شدیم وقتی از رفتن آنها مطمئن شدیم به راه افتادیم و شب درون اتاقکی در جالیز کنارآتش استراحت کوتاهی کردیم و باز فرار کردیم وقتی صدای اذان صبح می امد درست مقابل منزل بودیم ، او مرا تحویل عمو یوسف بیگ داد و خودش رفت . این قدر از خشونت او نگویید ، برعکس ، رفتار اوبسیار ملایم و دوست داشتنی بود و یک خاطره بسیار خوب و شیرین در ذهن من کاشته و رفت من در کنار او امنیت را حس می کردم که بیماری بعد آن جریان در مقابلش هیچ است و این از خصوصیات اوست که بعضی مواقع جواب خوبی را با خشونت بدهد و من از مسئله زندان ناراحت نیستم به هر حال یه روزی تلافی می کنم من و شاهین با شناخت همین روحیات همدیگر به هم علاقه داریم .
قیافه ی حیرت زده با چشمان باز شده ی پریوش خانم تماشایی بود و مادرم سرفه ای کرد و عمویم با دهان پر آن قدر خندید که اشک از چشمانش سرازیر شد و رفعت و مهرانگیز با خنده های شادشان دستها را به هم می کوبیدند و مهرانگیز ادامه داد : رمانی جالب و خواندنی برای خواننده های مجله ی طروات شاخ و برگش می دهیم .فرار یک اغتشاشگر ، موافقی رفعت ؟ او گونه هایش را نیشگون گرفت و مادرم عصبی و آمرانه گفت : هدیه بلند شو برو تو اتاقت و تا اجازه ندادم بیرون نیا .
من بلند شده و دستی برای همه تکان داده و رفتم و شهاب با لبهای کوچکش می خندید . این سخنان برای سوزاندن دل پریوش خانم که پنج روز آغوشش را محل اختفای شاهین قرار داده بود بسیار لازم بود . میهمانی در میان بهت پریوش خانم به پایان رسید .
مادرم سه روز با من قهر بود هر کاری می کردم با من حرف نمی زد ، پدرم که چنین می دید آهسته در گوشم گفت : آخه دختر نمی شه جلوی زبونتو بگیری و کمی مودبانه تر حرف بزنی از امیر و شهاب خجالت نکشیدی .
- پدر حرف بدی نبود فقط مادر خجالت کشید ،زیاد حساسیت نشون ندین ، من اون دقایق فقط پریوش خانم و کنایه هایش را می دیدم .
صدای تلفن رشته ی کلاممان را برید گوشی را برداشتم شهاب بود . سلام کرد جوابش را دادم
گفت : می دونی هدیه مامانت بهت گفته که چه برنامه ای گذاشته ایم می خواهیم قبل از رفتن تو به ایتالیا از چند جا بازدید کنیم حال می خواستیم به بیمارستان روانی تبریز برویم و از بیماران ملاقات کنیم کار خیری ست موافقی ؟
- حالا چطور شد از آنجا شروع کردید ؟
- وقتی که تو درگیر ودار زندان بودی ما چند جای دیگر رفته بودیم ، حالا نوبت آنجا ست
- باشه ولی مادرم باهام قهره و اصلا راضی به سازش نیست چه جوری بهش بگم ؟
شهاب با خنده گفت : جنگ ودعوا و جرو بحث و آشتی شما نمی دانم تمام شدنی هست یا خیر؟
- مشکل است مادر با من کنار بیاید تا وقتی که کاملا سر به راه بشم .
- حالا این قدر بدبین نباش درست می شه یه جوری مسئله رو براشون مطرح کن هر
چند خودم گفتم و اون در جریان هست .
باد زوزه ی هراسناکش را در میان درختان و برگهای شاخه ها می پیچاند و زوزه ی هراسناکی ایجاد می کرد ، انگار می خواهد درب و پنجره ها را از جایش در بیاورد شبی تیره و تار است . طنین باد نظم حیاط بزرگ را در نیمه شب بر هم زده و آن چه را که می تواند از جا کنده و به درو دیوار می کوبد ، جیرجیرصدای اتاقک گوشه ی حیاص که وسایل باغبانی عمو یوسف بیگ در آنجا قرار داده شده مدام به گوش می رسد و زنجیری که در را چفت می کند باز شده و با هر وزش باد محکم به در کوبیده می شود و به مانند صدای تازیانه ای که بر پشت نوکر نافرمانی کوبیده می شود و روحم را آزار می دهد . دلم می خواهد به حیاط بروم و این زنجیر را چفت کنم ولی ترسی احمقانه دروجودم رخنه کرده گویی شبهای لاله دره را از یاد برده ام که چگونه تا نیمه های شب اسب را میان باغها و دشتهای بیکران لاله دره می تازاندم و بیمی به دل راه نمی دادم و از هیچ اتفاقی هراس نداشتم ، ولی زندگی در شهر در همین مدت کوتاه تمام جسارتها و تند خویی های روستا را از یادم برده و از من دختری آرام و انعطاف پذیر ساخته بود ، پرده را کنار زدم در تاریکی چشم به حیاط درهم ریخته و پرهیاهو دوختم ، پهنای آسمان را ابرهای تیره رنگ پوشانده و جابجایی ابرها سریع است و در میان این تیرگی گاهی دسته ای ابرسفید مخلوط این سیاهی ها می شود و دل آدم می گیرد و تک ستاره ای گاهی از روزنه ابرهای پراکنده دیده می شود ، خواب از چشمانم پریده و ته دلم احساس بدی دارم . دل شوره عذابم می داد و هر چه فکر می کردم علتی بر آن نمی یافتم . به هیچ وجه در اتاقم نمی توانستم آرام بگیرم ، از اتاق خارج شده و آهسته وارد سالن شدم و بر روی کاناپه دراز کشیدم ، این جا هیاهو ی ترسناک باد کمتر به گوش می رسید بالش را روی سرم قرار داده محکم فشار می دادم تا صدایی را نشنوم و آرام بگیرم ولی آشوب دل از درون مرا می آزرد . نمی دانم چند ساعتی گذشت ، در عالم خواب و بیداری بودم و میان وحشت دست و پا می زدم ، وقتی حس کردم دستی سعی دارد بالش را از روی سرم بردارد ، قلبم از جا کنده شد ، فریادی کشید م و برگشتم ، مادرم هراسان نگاهم می کرد: هدیه دخترم چی شده ؟ چرا مضطربی ؟ دستش را دراز کرد و عرق پیشانیم را پاک نمود . خدایا چی شده ؟ چرا می لرزی ؟ حتما بازم مریض شدی . تب کردی .
سرو صدای مادرم پدر را از اتاق بیرو ن کشاند او درحالی که کتش را برروی شانه انداخته بود کنارم آمد : چی شده زن ؟ چرا هدیه این جا خوابیده ؟
مادرم دست روی دست زد : نمی دونم انگار بازم مریض شده . ببین چه قدر عرق کرده نفس نفس می زنه .
خواب ویرانگر وجودم را سست و کرخ کرده بود هنوز از رخوت خواب به هوش نبودم . اشباح سرگردان در بیابانی گرد آتش سایه های لرزانی به وجود می آوردند . در میان این گرد اشباح آتش زبانه می کشید و سری به بالای دار می رفت . جاوگرها و ساحره ها اجساد را به آتش می افکندند و دود حاصله از این اجساد، طناب دار را لحظاتی در خود گم می کرد و محو می شد ولی بعد از دقایق باز طناب دار تاب می خورد و بنده ی لرزانی که پای این چوبه ی دار ایستاده بود ، هیکلی درشت و ورزیده داشت ولی صورتش محو بود . اشباح دستانشان را دراز می کردند تا این هیکل را به طناب دار برسانند و طناب دار در وزش باد به این سو و آن سو می پرید و نمی توانستند آن را بگیرند . ساحره ای با قیافه ی مشمئز کننده اش بر رویم می خندید و دندانهای سیاه و لقش را بازی می داد تا جلوتر بروم طناب دار را بگیرم ، و به دست او بدهم از ترس چهره ی زشت او فرار کردم و اشباح به دنبالم دویدند ،از دیوار عمارت عمو طاهرم به چالاکی یک گربه به بالا رفتم و بر روی دودکش بزرگ و سیاه آن تکیه دادم وقتی دیدم اشباح نیز بالا می آیند از دیوار پایین پریدم ، قلبم در حال ایستادن بود حالتی شبیه سکته داشتم و پدر ومادرم عرقهای سرد را که از شدت ترس بر صورتم نشسته بود پاک می کردند .مادر مدام تکانم می داد . اما من زبانم لال شده و قدرت حرکت نداشتم ، پدرم زود مرا بغلش گرفت و سعی کرد سراپا بایستم ، اما دید که نایی ندارم ، مادرم شربت گل محمدی آورد ولی شربت از لای دندانهای کلید شده ام بیرو ن می ریخت پدرم به سمت تلفن دوید و مادرم به سوی در حیاط دوید و از همان جا فریاد زد آقا بیوک ، آقا بیوک بیچاره شدم زود بیا دخترم داره می میره . پدر که به اورژانس زنگ زده بود دوباره به سویم آمد ، من آنها را و حرکاتشان را می دیدم و صداهایشان را می شنیدم اما به راستی سکته کرده بودم که قدرت حرکت نداشتم ، عمو یوسف بیگ با پیژامه و پیراهن سفید رنگ وارد شد . یکی از اشباح رویای نفرت انگیزم . ناله ای از میان دندانهای کلید شده ام برخاست و همین ناله آنها را هراسناکتر کرد :خدایا نگذار سرزنش شو م ، تو او را به من هدیه داده بودی . یوسف بیگ بر سرش می کوبید : خدا بزرگه آروم باشید . من صحنه ها را می دیدم اما نمی توانستم عکس العملی نشون بدم . وقتی که در عالم خود می کوشیدم تا بلند شوم . دیدم که بدنم از قدرت خارج است و نمی توانم حرکتی کنم . وقتی زنگ در به صدا در آمد ، پدر مرا بغل کرد و مادرم پتویی را بر رویم انداخته و هر سه به سمت در دویدند .
پدر گفت : آمبولانس آمد باید به بیمارستان برسانیمش .
یوسف بیگ در را گشود ، با دیدن رشید و یکی دیگر از خدمتکاران و مباشر عمویم از حیرت خشکشان زد ، رشید تند و سریع جلوتر از دیگران وارد شد وبی توجه به پدر که چه باری را در آغوش دارد دستانش را بر روی سینه اش قرار داد : بدبخت شدیم . خونه خراب شدیم . کربلایی عباد ، زود بیا که سر برادرت بالای دار رفت . صبح اورا جلوی درگاهی خانه اش به دار می زنند تعداد به خروش آمده زیاد است ، وای کربلایی عباد ، اون ناکسها از اهالی آبادی هم هستند . همان کسانی که دیروز نانش را خوردند امروز لگدش می زنند . انقلاب تبریز و حشیگریش را به لاله دره رسانده .
پدرم بی توجه به این که بار دستانش چیست ، دستهایش شل و گشوده شد و من محکم بر روی سنگفرش سخت حیاط افتادم.
سرم به یکی از سنگهای برآمده ی کف حیاط اصابت کرد و دردی را در وجودم پراکنده ساخت خون از صورتم روان شد و از گوشه ی چشم چپم قصد نفوذ به داخل چشمم را داشت ، برای جلوگیری از آن دستم را بلند کرده و خون را پاک کردم و اصابت سنگی دیگر دنده ی راستم را اذیت می کردو من بی اختیار دستم را به کمرم گرفته و برخاستم ، پدر بر سرش می کوبید و همراه یوسف بیگ سوار جیپی که با آن آمده بودند شده و رفتند و به سرعت دور شدند و در حیاط همچنان باز مانده بود . من ماندم و مادرم ، او بر زمین نشسته و یک دستش را بر سرش گذاشته و به زانوهایش تکیه داده بود و به یک نقطه خیره نگاه می کرد به سختی به کنارش رفتم ، باد بی حیا و وحشی چنان در را کوبید که حس کردم دنیا بر سرم خراب شد ، بلند شده و لگد محکمی به در زدم و فریاد کشیدم : ای باد ویرانگر زمزمه ی ویران کردنت به گوشم رسید دیگر بس است ، حوصله ام را سربردی ، ولی دق الباب در صدایم را خفه کرد ، به سویش پریدم و در را باز کردم با دیدن آمبولانس ساکت ماندم دو نفر از آن پیاده شده و گفتند : عجله کنید دختر خانم ، بیمار کجاست ؟ گفتم : بیمار مثل این که من بودم ، ولی دیدم که مادر بر روی زمین ولو شده ، داد زدم و آن دو گیج مانده بودند . زود به خود آمدند و به سمت مادرم دویدند ، او را سوار آمبولانس کرده و من نیز همراه آنان رفتم . مادرم انگار به خواب خوش فرو رفته بود ، همان موهای حنایی رنگ از زیر روسری بیرون زده ، موهایش را زیر روسری قرار دادم ، یکی از پزشکان آمبولانس مرا کنارکشید و به پانسمان سرم پرداخت و آن دیگری مادر را معاینه می کرد ، وارد اورژانس شدیم ، مادرم همچنان در حالت بیهوشی به سر می برد ارا بستری کردند . حالت شوکی که به مادرم دست داده بود ،ساعتی او را در حالت اغما نگه داشت ، پزشک جوان و بوری که تیپ اروپایی داشت در بالای سر مادرم بود و با پرستاری صحبت می کرد ، من بر روی صندلی نشسته و چشم به مادر بیهوش خود دوخته بودم . بازی تقدیر مسخره و خنده دار است ، همین ساعتی پیش می خواستند من را به عنوان بیمار روی همین تخت بخوابانند . بازی موش و گربه بازی مرگ و زندگی به من حیات و نیرو داد و به او سستی و بیهوشی ، بیماری که انگار درحال دست شستن از این دنیای فانی است . ای چرخ گردون ظالم تر از تو کیست ؟ و تو بیا ثابت کن که چه قدر به انسانها رحم کرده و روی خوش نشان داده ای ؟ همه ی بیمارها در خوابند و پرستارها در اتاق نرسها در حال چرت زدن هستند و من در نیمه ی تاریک اتاق از روی صندلی کنار مادر برخاسته و به کنار پنجره رفتم باد وحشی از جوش و خروش افتاده و ملایم تر شده ابرهای سیاه و سفید سرگردان هرگز با هم متحد نشدند تا بارانی را برسر این باد بریزند تا دست از خشونت بردارد و ابرهایی که قصد گریستن نداشتند به خودی خود در حال فرار به گوشه ای از پهنای آسمان هستند تا از شرم نگریستن بگریزند ، حال ستاره ها نفسی به آسودگی می کشیدند و رقصان و شادان شروع به چشمک پرانی می کنند زیراکه باز پهنه ی آسمان را به مالکیت خود در آورده اند و در همه جا پراکنده می شوند و گاهی یکی از آنها با شیطنت دمش را می جنباند و به سرعت و صیحه کشان از سویی به سمت دیگر می گریزد با این حال ماه مغرور زیبا همه جا را مهتابی می کند و هاله های نورانی به دور خود پاشیده و با کرامت خاص خودش و شاید از روی ترحم نورش را به دنیای زمین می تاباند و گوشه هایی از این نور حیاط بیمارستان را احاطه کرده و همه جا را در معرض دید قرار داده ، چشم از آسمان برمی گیرم و غرق تماشای حیاط خفته در زیر نور ماه می شوم ساعتهاست که نگاهم سرگردان است و مادرم انگار به رویایی خوش فرو رفته اما نه ، شوک شدیدی در این شب به او وارد شده ، حالت ترسناک من بعد از دیدن آن خواب وحشتناک و شنیدن به دار کشیدن عموی مغرورم که خیلی وقتها و پنهانی از دهان روستاییان شنیده بودم که او اربابی جبار و ستمگر است و چون مرا از ورود به آنجاها ممنوع کرده بودند زیاد با صحنه ی زندگی آنان برخورد نداشتم ، ولی می دانستم زورگوییها یی داشته اند . عمویم و شاهین بعد از ظلم ها برای آرامش و استراحت به دژ مستحکم خود پناه می بردند و پنهان شدند تا زمانی برای ظلمی دیگر آفتابی شوند . گوشه و کنار این حرفها را می شنیدم . نمی دانستم دشمنانش هستند یا دوستانش ، حالا این عمو را به حکم زور گویی و ظلم به دار می آویزند . زیرا که حکومت حق و حکومت مردمی بر این مردم حکمرانی می کند . یا او در جنایتهایی دیگر دست داشته و کسانی که این ها را می دانستند حالا به خشم آمده ، نماینده ای از مردم شده و به این حکم شرعی و قانونی دست می زنند . آه مادر کاش به هوش بیایی تا من به لاله دره بروم ، باید ببینم و بدانم که اتفاقات از چه قرار است . بعد از ساعتی که غرق افکار مالیخولیایی خودم بودم ، خورشید در افق با نور نارنجی کم رنگش می خواست نمایان شود و ماه و ستاره های زیبا را از صحنه ی گردون چرخ و فلک دور سازد و خود را به نمایش بگذارد و این قسمت از زندگی را به دست گیرد . من با تماشای این طلوع همیشگی صبح به لاله دره می رفتم تا بالای تپه ای که منتهی به عمارت عمویم می شود و از آن بالا یی که می شد صحنه هایی از زندگی خدمه را در ملک وسیعش دید بایستم و نظاره گر باشم که این بار زندگی به روش ظالمانه و جدید می خواهد خودی نشان دهد ، از روی صندلی برخاسته کنار مادر رفتم ،او در همان حالت است ، وارد راهرو شدم پرستار خواب آلودی درحال خواندن نسخه های بیماران است ، نزدیکش شدم : خانم برای من کار مهمی پیش اومده حتما باید بروم ، مراقب مادرم باشید انشاالله زود برمی گردم . او لبخندی زد : مهمتر از حال مادرتان است ؟ با عجله گفتم : البته ، آن قدر مهم است که شنیدنش او را به این روز انداخته . به سرعت طول راهرو را دویده و وارد خیابان شدم ، نمی توانستم خود را معطل کنم از بیمارستان آذر با نزدیکیهای خیابان کوروش را دویدم سپس آن جا تاکسی کرایه ای گرفته و راهی لاله دره شدم ، تا کنار رودخانه را می شد با ماشین پیمود ، از ماشین پیاده شده و کرایه راننده را داده و به راه افتادم ، حالا دیگه سپیده سرزده و همه جا روشن بود ، از پل چوبی گذشتم و به سمت دیگر رودخانه رفتم ، سگ چوپان جلوتر از گله در حال بوکشیدن و خرناسه پیش آمد ، به آهستگی از شاخه ی درختی بالا رفتم و منتظر ماندم تا رد شود او سرش را بالا گرفت و عوعو کرد و دستانش را بر روی شاخه گرفت و قصد داشت خود را به بالا بکشد . اما موفق نمی شد . چوپان از گله ی عظیمش جدا شد و سنگی به سوی او انداخت . سگ کمی دور شد . منتظر ماندم تا چوپان نزدیکتر شود ، سپس از درخت پایین آمدم . چوپان با تعجب نگاهم می کرد. گله های گوسفندان و بزها ما را میان خود گرفته و گردو خاک به راه انداخته بودند و گاهی گوسفندی عصبی سرش را به رانم می کوبید . چوپان که همچنان حیرت زده بود گفت : کمکی لازم داری ؟ سریع تشکر کردم و گفتم : بذار ببینم این گوسفندات اجازه ی حرکت می دهند ، او خندید با دست و چوب بلندش آنها را پراکنده ساخت من به آهستگی از میانشان گذشتم ، به یاد آوردم که روزی در همین نقطه می دویدم تا شاهین را از به اسارت گرفته شدن نجات دهم ، شاهین یاد گرفته بود به جای تشکر گاز بگیرد ، او به جای تشکر خود مرا به اسارت داد . او روزی تاوان کارهای زشتش را پس می داد . باید درس ادب و مردانگی یاد می گرفت و من روزی به او این درس را می آموختم ، ولی زیاد به این که درس را چگونه بدهم فکر نکرده بودم به بالای تپه رسیدم . جمعیتی از اهالی روستا جمع بودند و از همان فاصله ی دور ضجه ی زنان خدمتکار مو را بر بدنم راست می کرد ، در نوک تپه ایستادم ، درب آهنی و نرده دار دروازه ی ورودی به ملک عمویم باز بود و ازدحام جمعیت بسیار بود چوبه ی دار درست مقابل در دروازه بر پا بود و هیکلی که بر بالای آن تاب می خورد جز هیکل عمویم هیکل دیگری نبود . و فریادهای وحشتناک چه قدر در من اثری از بی تفاوتی ایجاد کرد . دیدن این صحنه آن قدر که در خواب به رویم اثر گذاشته بود حال در واقعیت بی اثر بود . سرنوشتها گاهی بسیار غم انگیز است . پایان زندگی ظالمانه ی مردی که ارباب این روستا محسوب می شد. همین چند روز پیش پریوش خانم درحیاط بردار شوهرش گوشت بره ی بریان شده را با چنگال در دهانش قرار می داد و عمویم با جویدن سریع آن از صحبت نمی ایستاد و آن همه حرارت و شور ضد انقلابی اش درحیاط برادرش ، امروز در حیاط و ملک خودش به خاموشی گرائیده بود . آیا شاهین آرزو کنم کاش به جای دیدن سر پدرت در بالای دار سر تو را می دیدم و به تماشای قیافه ی مغرورت که از شدت خفگی به کبودی گرائیده بود می ایستادم . با تمامی افکار خشونت آمیزم ، شوری اشک را بر پهنای صورتم حس می کردم و گاه قطره ای از آن با لجاجت از میان لبانم به دهانم نفوذ می کرد و من از مزه شوری آن ، مزه ی بی زاری از زندگی ، تلخی دوران زشت زندگی و نفرت از کارچرخ و فلک را حس می کردم . بگذار پدر آن جا به سرش بکوبد و برای برادر دست از دنیا شسته اش بگرید و به حساب و کتاب ملک وسیع و بزرگش برسد . نفس عمیقی کشیدم ، اگر این کار از سوی دولت انقلابی صورت گرفته ، حتما اموالش نیز به مصادره دولت در می آمد و اگر مورد هجوم عده ای خشمگین که از ظلمها و توطئه های ضد انقلابی او به خشم آمده و این گونه فنایش کردند ، پسرش که در ایران نیست پس باید پریوش خانم عهده دار این ثروت می شد . ایمان هم از تپه بالا آمد : خانم شما خوب آن روز شاهین خان را فراری دادید ، امکان داشت امروز این مردم که خونشان به جوش امده بدون درنظر گرفتن بی گناه بودن خان زاده سر او را هم بالای دار می بردند . از تپه سرازیر شده و همچنان که اشک همراهیم می کرد از کوهها و دشتها گذشتم و کوههای مغرور و بلند که همیشه استوار و پا برجا و هر روز ناظر و شاهد مرگ و زندگی هزاران انسان هستند لجم گرفت ، گریه ام بلندتر می شود و در آن دشت وسیع صدای گریه ی دختری که از روی احساسات و مرگ عمویش به راه انداخته به گوش کسی نمی رسد و صدای گریه ی دسته جمعی آن عده از مقابل قلعه ی ارباب سرود و آهنگ عزایی بود که دل ساده ای را به درد می آورد . صدای شرشر آب رودخانه و آوای پرنده ای بی خیال و باد خفته ی شب که به نسیمی صبحگاهی تبدیل شده مرا تا خروج از روستای لاله دره همراهی می کنند زیرا که دیگر شاید هرگز قدم به این جا نگذارم ، اما خاطرات پانزده سال زندگی در این روستا ی سرسبز و آباد چیزی است که هرگز فراموشم نخواهد شد . حال مادرم بهتر شده و عصر هنگام او را به خانه آوردیم . مادر برروی کاناپه لمیده و رنگش پریده است هدیه تو دیدی چگونه بود ؟ دیدم مادر با دیگر سرهایی که در زندانها یا ملع عام به بالای چوبه ی دار می روند فرقی نداشت ، فقط احساس کردم بند طناب تحمل هیکل ورزده ی او را نداشت و من زودتر آمدم تا سرنگونی اش رانبینم . مادر آهی کشید و دستش را زیر سرش قرار داد : تو از هیچ چیز غافل نمی مانی ، مانند عقاب که چنگالهایش را بر روی شکار گشوده است به شکار لحظه ها و صحنه های حتی نفرت انگیز می روی. سرم را به پشتی تکیه دادم : مادراگر این گونه نباشم ،ساخته نمی شویم و عبرت نمی گیریم ، کاش شاهین بود و این صحنه ها را می دید و اگر عقل داشت کمی عبرت می گرفت . مادرآهسته گفت : نسبت به او خشم نگیر او زیاد هم رنگ پدرش نبود فقط از روی غرور و جوانی گاهی دست به جهالت می زد ، ولی پدرش سالهای سال بود که دیوانگی جوانی را پشت سر گذاشته و در عالم خودش با منطق و درایت آن کارها را می کرد ، یعنی اکثراً تمام اربابها که حق مالکیتی بزرگ در روستاها دارند همین گونه هستند ، عمویت منحصربه فرد نبود من خودم پانزده سال پیش در روستای قیزیل دره وقتی که فقط بیست سال داشتم برای دعا به بالای تپه ای که امام زاده ای وجود داشت رفته بودم تا از خداوند فرزندی را طلب کنم ، زیرا من بعد از هفت سال ازدواج هنوز فرزندی نداشتم ، آن جا دیدم که سر اربابی را شبانه بریده و بر سر در خانه اش آویزان کرده بودند و به مدت یک ماه در آن روستا خون جاری بود تا عاملین را پیدا کنند ولی ضمن این که پیدا نشد درعوض خونهای بی گناه بیشتری ریخته شد .
- مادر دعای شما مستجاب شد ؟ وقتی شنیدید حامله هستید و من حالا تک فرزند شما هستم چه قدر خوشحال شدید ؟ مادر لبخندی زد : دخترم تو بهترین هدیه ی خداوند در یک شب تیره و تار بودی وقتی که از دستان خشمگین و وحشیانه ای ربوده شدی و .... مادر ساکت ماند ، گفتم : ادامه بدید مادر منظورتان از دستا و خشمگین چیست ؟ مادر با دستانش سرش را گرفت و آهی کشید : ای وای سرم . هدیه مگه نمی بینی مادرت ضعف کرده و از گرسنگی حال ندارد ، نمی خواهی برایش شام تهیه کنی ؟ خدمتکاران را ول کن خودت بلند شو شام تهیه کن . من افکارم داغون بود و با هر صحبتی به لاله دره می رفتم و صحنه های آن جا را با خوابم تطبیق می دادم اشباحی که می خواستند طناب دار را بر گردن عمویم بیاندازند و هیکل ورزیده و صورت محو در کنار چوبه دار خوابم تنها از آن عمویم بود . بلند شده به آشپزخانه رفتم ، شاید که پدر می آمد و می گفت که علت خروش این مردم که عصیان کرده و این گونه انتقام گرفتند ، چه بود . خشم و کینه های قبل از انقلاب که حالا فرصت را به دست آورده اند و این چنین کردند یا عمویم در توطئه ای جدید شرکت داشته و کشف آن از طریق مردم باعث این فاجعه شده، ولی پدر نه آن شب بلکه تا ده شب به منزل نیامد و من و مادر خود را در خانه مخفی کرده بودیم و او اجازه نمی داد حتی پا به کوچه بگذارم و گاهی به یاد مرگ بقال زاده آن انسان شریف می افتادم او هم زیر ضربات چماق عده ای جان سپرد . کدامین حق و کدامین ناحق بودند بقال زاده و عمویم که هردو به سبکی کشته شدند بی گناه یا با گناه مرگی زجرآور داشتند و این صحنه ه که نمی دانم حالا آن را به حساب بی عدالتی یا عدالت بگذارم در وجود سرکشم حس غریبی و بیگانگی باجماعت به وجو آورده بود و عقل من به درک این مسائل کمک نمی کرد که حق چرا کشته می شود ، و ناحق چرا کشته می شود پس عمل یکی است تفاوتشان در نوع بیان آنهاست . بعد از ده روز پدر آمد خسته و متفکر بر پشتی نرمی نشسته و به پشتی دیگری تکیه داد و تسبیح بلندش را به سرعت می گرداند و زیر لب چیزهایی را تکرا می کرد . قیافه اش چنان گرفته و درهم بود که احساس کردم هرگز رنگ خنده و لبخند را به خود نخواهد دید .

من آهسته به کنارش خزیدم تا شاید برایم صحبت کند و او دقایق طولانی به تسبیح انداختن و خواندن دعا ادامه داد ، سپس آهی کشید و تسبیح را کنار گذاشت و جاسیگاری را به کنارش کشید ، سیگاری روشن نمود صورتش درزیر دود غلیظ و تیره ی آن برای لحظه ای گم شد ، چشمانش را تنگ کرد و مرا نگریست همراه آهی دود را بیرون داد : می دانم که سخت تشنه ی شنیدن هستی هدیه تا روح نا آرامت را تسکین دهی ما از تو شاید به صرف این که هنوز پانرهد سال داری و تا چند ماه دیگه وارد شانزده سالگی می شوز مطالبی را ناگفته گذاشته ایم ، بیان هر مطلبی زمان دارد نگه نداشته ایم تا آن گونه که می خواهی زندگی کنی ، حالا باید بدانی که عمویت در حمله به دستجاتی از گروه حزب الله دست داشته حتی حمله به دفتر نشریه و چاپخانه ی بقال زاده و حمله به میتینگ دانشگاه و دانشجویان پیرو خط امام شرکت داشته و حتی اجیر کردن آن افراد اکثرا از روستاهای لاله دره و سرین بولاخ و اوزودره توسط او بوده و نیروهای متحد از مردم و دانشجویان آن را ردیابی کرده و عمویت را که رهبر این گروه بود شناسایی کرده و خود حکم قانونی و انقلابی را در موردش به اجرا گذاشتند ، این گونه اعدامها احتیاج به تشکیل دادگاه ندارد ، مردم خود قاضی هستند و رای را صادر می کنند .
پدر لحظه ای مکث کرد و به قیافه ی مبهوتم خیره ماند . هدیه ، عمویت خیلی قدرت داشت ولی حیف که راه درستی پیشه نکرد . او فکر می کرد با این کارها می تواند باز هم قدرت اش را در روستاها حفظ کند . خوب دخترم راضی شدی ؟ جوابی ندادم و او ادامه داد اما پریوش خانوم ترسیده بود و می دید که باید در رفتار و کردارش تجدید نظر کند و بداند جامعه ی شاهنشاهی با افکار غربی اش در حال ویرانی که نه بلکه ویران شده ست چادری مشکی بر سر انداخته و لاله دره را ترک کرد و گفت که آن جا را فعلا به دست من می سپارد تا شاهین چه بشنود و چه تصمیمی بگیرد .
سرم را بر زانوی پدر گذاشتم و پدر موهایم را نوازش می داد . صدایش کم کم خاموش می گشت و من چشمم برای عمارت غمگین عمو طاهرم می گریست ، برای پریوش خانوم که پدر و پسری را از دست داد و برای شاهین که یکه و تنها ماند ، زیرا شیدا از روسیه باز نمی گشت ، حال شاهین در آن کشور غریب چه خاکی بر سرش بریزد .
من به سفرم که به خاطر این مسائل به تاخیر افتاده بود فکر می کردم حالا تمایل داشتم که بروم احساس می کردم روحم خسته و آزرده است و به هوایی دیگر و تنفسی عمیق احتیاج دارد ولی این هوا با جنایتی که در خانواده رخ داد برایم بوی انقلاب را سکرآور نکرد تا نشئه اش شوم . گیج و سر در گم کرده و هوا را بیشتر از آنی که فکر کنم خفقان آور و گرم کرده بود باید بعد از جنایت عمویم در قتل بقال زاده از او متنفر می شدم و انقلاب را باید یکی برایم به خوبی تفسیر می کرد.
شهاب و امیر به دیدنم آمدند و گفتند که دیدار از بیمارستان روانی چند صباحی به تاخیر افتاده حالا باید ترتیب این کار را بدهیم ، مادرم با ناراحتی میوه تعارف کرد .
پدرم گفت : اگر هدیه قبل از رفتن سری به آن جاها بزند ثواب دارد .
بعد از مدتها برای اولین بار خندیدم : حالا چه لزومی داره این دیدار را از بیمارستان روانی شروع کنیم ، می توانستیم برویم بهزیستی و از بچه های بی سرپرست دیدار کنیم .
پدر و مادرم نگاهشان با هم گره خورد ، مادر ابروها را بالا انداخت .
پدر گفت : دخترم دیدار از آن جاها همیشه تو را وادار خواهد کرد وقتی در زندگی زیاد شاد ی و خوشی می کنی بدانی که حق آن بیماران را می گیری ، باید به یاد کسانی باشی که چون تو آرزو دارند خوش و خرم و سالم باشند ولی اسیر نوعی جنون که باعثش گرفتاری و مشکلات زندگی بوده شده اند.
امیر گفت : دایی جان درست می گویند حالا فردا آماده باشید همگی با هم می رویم من به دنبالتان می آیم و همگی با هم می رویم .
شهاب گفت : مادرم دیروز زنگ زده بود ، بهش گفتم که چنین تصمیمی گرفته ایم ، از این برنامه زیاد راضی نشد ولی حالا مادر چه می داند که رفته یا نرفته ایم ، من فردا بعد از ناهار می آیم این جا تا با هم برویم .
مقارن ساعت سه ونیم بعد ازظهر همراه شهاب و پدرو مادر و امیر راهی بیمارستان شدیم . انگار که به تبعید گاه می رفتم و انگار شاید که راه فراری نداشته و آنجا ماندنی باشم ابلهانه می ترسیدم و برای گرفتن حکم آزادی از دامن مادر آویزان شده بودم .
گفتم : مادر بعد از بازدید به پارک شاهگلی برویم و کمی تفریح کنیم ، می خواهم امشب را همه با هم آن جا باشیم .
پدرم دستش را دراز کرد و موهایم را نوازش داد . امیر دستم را گرفت و گفت : با این که کمی کار دادم ولی باشه باهاتون میام .
انگار حکم آزادیم را گرفتم با ترس احمقانه ای که از دیدار دیوانگان به من دست داده بود وارد محوطه ی بیمارستان شدیم ، وارد ساختمانی مربع شکل که در میان درختان احاطه شده بود گشتیم ، از پله ها بالا رفتیم زنی میانسال درب ورودی را باز نمود ، ما وارد راهرویی باریک و دراز شدیم و با ورود ما ز نهایی دورمان را احاطه کردند و برخی نیز با تعجب به تماشایمان ایستادند اکثر آنها سری تراشیده داشتند و با احتیاط نزدیک می شدند و با دیدن دستان پر از خوارکی امیر و شهاب همراه دو نفر دیگر بین آنها میوه و تنقلات پخش می کردند و بعضی از زنها با این که از نظر سنی بزرگ بودند با گرفتن خوراکی با حالتی شبیه شادی کودکان جست و خیزکنان می رفتند . زنی در کنار چارچوب دری نشسته و مدام صدای عجیبی درمی آورد که نمی دانستم حالت گریه داشت یا خنده و پرستاری با مهربانی او را ساکت می نمود . من خود م را به مادر فشرده بودم و از نگاه کردن به آنان هراسناک بودم . بعد از دقایقی که با آنها بودیم همراه پرستاری به سمت راهروی دیگر پیچیدیم و به انتهای آن رسیدیم پرستار در میان کلیدهای متعددش گشت با کلید مورد نظرش درب اتاق را گشود . اتاقی وسیع و تهی بود . دختر جوانی که سی و پنج ساله به نظر می آمد و لباس مرتبی بر تنداشت با مهربانی به نزدیکی ما آمد به پدر گفت : او در چند روز اخیر بسیار ملایم و آرام است و آزار و اذیتی نداشته است . منتظر آمدنتان بودم .
شهاب بلند گفت : ما امروز دختر خاله ی عزیر را آورده بودیم از بیماران عیادتی کند و گفتند که بیماری هست که این جا مجزا از بیماران دیگر نگهداری می شود خواستیم از این بیمار هم دیدار کنیم ، من با هدایت نگاهم در اتاق در گوشه ای از آن زنی را دیدم که بر زمین نشسته و با هراس خودش را جمع کرده است و چشمان درشت سبز رنگش در ما خیره مانده ، موهای بلند و بورش پریشان و دربدر است و لباس بلند سفیدی بر تن دارد و یقه ی آن کمی باز است و از آن باریکه سینه های سفیدش نمایان است . خیلی دقیق زن بیمار را نگاه کردم ، رعشه ای به تنم افتاد و بدنم مثل یخ شد خدایا این زن چه قدر شبیه کسی است که بارها او را دیده ام . مثل این که کمی هم شبیه خودم است ، ولی نه به کسی دیگر بیشتر شباهت دارد چه کسی ؟ در او خیره ام و در ذهنم به دنبال آن کسی که به این زن شبیه است می گردم . او بعد از لحظاتی که همه در او خیره مانده اند از جا برخاست و به دیوار تکیه داد چهل و پنج یا شش ساله به نظر می رسید . چشمان سبزش حالت طبیعی نداشت . وای خاله فخری ، درسته شبیه خاله فخری است و در این حال چشمان سیاه خاله جذابیت بهتری داشت قد بلند و اندام لاغری داشت . دستان سفیدش را بر روی شکم گذاشته و ساکت ایستاد .
پدرآهسته گفت : او روزی یکی از زنان و شاهزادگان درباری بود هوسهای بی پایان شاهزاده و هووهای متعددی که بر سرش آورد و عشق خود این زن به افسری از گارد شاهنشاهی ، عاقبت او را دیوانه کرد از چهره ی زن نقاب دیوانگی اش را پس زدم ، چهره سالها پیش و قبل از بیماریش را مجسم کردم . پدر ادامه داد او زنی حساس و لطیف بود نمی توانست ببیند که کسی عاشقش باشد و برایش هووهای دیگری بیاورد و از آن هووها صاحب توله شود ولی شاهزاده مشهوربا او این کار را می کرد. شاید علت اصلی کارش حسادت نسبت به همین زن بود ، به هر حال به مرور زمان ، این زن زندانی آن کاخ شد و به تدریج اختلال حواس پیدا کرد و به این روزی که می بینی افتاد و آن شاهزاده سالها پیش وقتی بوی انقلاب را استشمام کرد از ایران گریخت و به ناچار او را به این جا تحویل دادند او درست پانزده سال است که این گونه بیمار است او را قبلا در کاخ و در قسمتی از ان نگهداری می کردند.
من با گفته های پدرم از داستان زندگیش ، در زمان سلامتی او سیر می کردم . زنی بلند قد و خوش اندام با موهای بلند و طلایی چشمان سبز رنگی که در میان پوست سفیدش مثل مرمر می درخشید . در حالی که ندیمه ها و نوکرها احاطه اش کرده اند ،در میان باغهای سرسبز و انبوهی از درختان باغ قصر قدم می زند و آهسته و متین که نشانگر یک خانوم درباری است دستوراتی را به مستخدمین می دهد ولی او از تعقیب ندیمه ها خسته می شود با دست اشاره ای می کند و آنها را مرخص می نماید و تنها ندیمه ی مخصوصش می ماند و به آهستگی در کنارش قرار می گیرد ، راحت باشید بانوی من ، بچه کاملا سالم و آرام در نزد پرستارش است ، شما به فکر خودتان باشید که این گونه بیمارید ، مطمئن باشید شاهزاده هم تشریف ندارند که با دیدنش به خشم برسید . به فکر سلامتی خود باشید ، او چون فرشته ای زیبا ، سرگردان این قصر ، چون شبحی خیالی درکنار استخر بزرگ ایستاده و به بی وفاییهای شوهر هوسباز که باعث شد عشق افسری را به دل بگیرد و می اندیشید چه قدر این تصویر با اشاره کوتاه پدر از زندگی او در من شکل می گرفت و من دلم می خواست روزی اگر آن خلاقیت و توانایی قلم را پیدا می کردم حتما شرگذشت این زن رویایی را به تصویر بکشم و بر همین اساس با شهاب قرار گذاشتم تا روزی دیگر به دیدار او بیاییم او اثر عمیقی در وجودم گذاشت .
گفتم : شهاب به نظرت کمی شبیه من نیست ؟
شهاب آهسته خندید : تو هم دیوونه شدی دختر! تو کجا شبیه او هستی ؟ معلوم است که او را به واسطه ی زندگی سابقش این گونه نگهداری می کنند.
شهاب و پدر گفتند بهتر است که برویم . ناگهان آن زن از دیوار کنده شد و به نزدیکی ما آمد من که کنار امیر بودم از حرکت زن ترسیدم و آهسته به پشت امیر خزیدم ، زن نزدیکتر آمد ، موهایش طلایی تر به نظر رسید ، چشمانش ترسناک بود، خیره و بی حرکت ایستاد ، من آب دهانم را قورت دادم ، امیر دستش را به دور کمرم انداخت ، زن به یکایک ما نگاه کرد ، سپس نگاهش را در من نگه داشت و دستش را به سوی موهایم آورد و آن را لمس کرد، نمی دانستم از این که شبیه یک دیوانه بودم باید شرم می کردم یا نه ؟ البته این مسئله طبیعی بود خیلی از آدمها اکثرا شبیه هستند . در حالت دیوانگی زن ، شخصیتی دیده می شد که می رساند چه قدر سابقا می توانسته آشوبگر و بلواکننده باشد و مردها را مست و دیوانه ی خود کند لبهای گوشت آلودش سفید بود و خط هایی عمیق بر آن دیده می شد و این نشان دهنده ی خشکی لبانش بود و اگر ماتیکی بر آن مالیده می شد چه قدر هوس انگیز می نمود ، جرات کرده دست دراز شده اش را گرفته و لمس نمودم . نرم نرم به مانند خمیری قابل انعطاف بود ترحمی که نسبت به تمام بیمارا ن داشتم نسبت به او هم داشتم منتهی عمیق تر و گویا تر . زمانی محبوس قصر و حاکم قصر شاهزاده ی مغرور بوده است و حال محبوس دیوانه خانه ای که تهی از هرگونه مهر و عاطفه ای است . مادرم آهی کشید و گفت : خدایا شکرت که به ما سلامتی داده ای .
ما همگی آن جا را ترک کردیم وقتی از اتاق خارج شدیم برگشته و باز نگاهش کردم کمی شبیه خاله فخری یا نمی دونم خودم .... چه قدر شباهت زیاد بود . لبخند کم رنگ و محوی بر لبانش نقش داشت دستانش را به طرفین گشود و چرخی زد . فریاد ناموزونی در اتاق پیچید ا و بر زمین نشست و دستانش را بر زمین کوبید و صداهای ناهنجاری را بیرون فرستاد ، مادر دستم را کشید و از اتاق خارج شدیم و نمایش دیدار از دیوانگان به پایان رسید و خانواده ای که مرا به آنجا آورده بودند کاش می دانستند چه آشوبی در دلم زنده کرده اند ، احساس پوچی و بیهودگی کردم وقتی سوار ماشین شده و دور می شدیم به بیماران محبوس می اندیشیدم که به چه امید وخیالی روزها و شبها را سپری می کنند ؟ به امید چه فردای شادی بخشی !
به شاهگلی رسیدیم ، آنها حس می کردند چه قدر حالم دگرگون شده و سعی داشتند با زور مرا به خنده وادارند .
شهاب گفت : حالا که این اولین دیدار از بیماران این قدر روی هدیه اثر گذاشته دیگر از بادیدهای بهزیستی و بابا باغی صرف نظر می کنیم و هر وقت هدیه حال مساعدی داشت ، می تواند ازآن جاها دیدار کند .
من ساکت ماندم . همان بهتر که دیدارها منتفی شود . دیدن این صحنه ها به شدت منقلبم می کرد . شب دیروقت به خانه بازگشتیم . شهاب و امیر سعی کرده بودند مرا شاد کنند و تقریبا لحظات آن دیداررا از خاطرم زدوده بودند ، وقتی که پدر کمی از جریان زندگی آن زن را تعریف کرد به فکر فرو رفتم ، از پدرم پرسیدم : شما از کجا سرگذشت آن زن را می دانی ؟
پدر گفت : من زمانی باغبان آن زن بودم او با من خیلی صمیمی و مهربان بود و تمام درد و دلهایش را به من می گفت و اکثرا باهام مشورت می کرد.
با هیجان پرسیدم : قول می دهی روزی آن را برای من تعریف کنی ، تا بدونم چه ها بر سرش آمده بود
- البته دخترم ، زمانی خواهد رسید که من همه چیز را به تو خواهم گفت و مسلما تو تحت تاثیر قرار خواهی گرفت .
آهسته گفتم : پدر به نظرت کمی شبیه خاله فخری ..... یا من .....نبود ......
پدر تند حرفم را قطع کرد : این طور به نظرت رسیده ، او که حالت طبیعی نداشت .
دیگر خیلی خسته بودم . شب دیر وقت بود که امیر و شهاب خداحافظی کرده و رفتند ، ولی من هر چه کردم خوابم نمی برد و در روی تخت این طرف و آن طرف می شدم ، مدام آن زن دیوانه با آن بدن سفیدش در برابرم مجسم می شد .
صدای زنگ تلفن افکارم را بر هم زد گوشی را برداشتم و آهسته الو گفتم .
صدایی آهسته گفت : هدیه خودتی ؟
- خودم هستم شما ؟
- شاهین ، پسر عمویت را از یاد برده ای ؟
تمام صحنه های چند روز پیش از ذهنم گذشت سری بر بالای دار و آرزویی که کاش سر شاهین بود ، خندیدم : دیوانه چرا فراموشت کنم ؟ اگر بدانی چه آرزویی کرده ام تا عمر داشتی باهام حرف نمی زدی .
او هم خندید : عشق من ، آرزوی تو جز مرگ من چه می تواند باشد ؟
مکث کردم ، این پسر نحس چه خوب فکر مرا می خواند و کلمه ی عشق من به گوشم تازگی داشت .
شاهین ادامه داد : هدیه از این فاصله ها خسته ام ، می گی دیوونه شدم ؟
البته که دیوونه شدی و گرنه از سرنوشت پدرت چیزی می پرسیدی !
- هدیه چه را می پرسیدم ؟ وقتی همه چیز را می دانم ، نمی خوای به قلب دردمندم تسلیتی بگی ؟
پرسیدم : چه کسی برایت از آن صحنه های دلخراش سخن گفته ؟
- این جاش مهم نیست همین که در جریان هستم کافی است .
این بار غافل از این که از خنده ی بلندم پدر و مادر بیدار شوند و یا او ناراحت شود که نسبت به مرگ عمویم بی تفاوت هستم گفتم : اتفاقا گوینده اش مهم است و بدان که توضیح مختصرت کافی نیست و صد در صد خوب به عرضت نرسانده اند .
آهی کشید : هدیه اول تو بگو چه قدر دوستم داری تا بهت بگم که گوینده ی این جریانات کیست – ببین شاهین اولا این که من دوستت ندارم ثانیا پریوش خانوم برایت خوب تعریف نکرده به جای من به عشق او فکر کن . پدرت خاطره ی خوبی از زندگی مشترک برایش نگذاشت بذار ببیند تحفه ی پسرش برای او چیست ؟
شاهین بلند بلند خندید : وای هدیه بعد مدتها مجبورم کردی بخندم . آن قدر زبون رک و صریحی داری که غافلگیر می شم .درسته پریوش گفته ولی زنان آشوبگر را می شه ساکت کرد . روزی تو را هم رام وتسلیم خودم خواهم کرد اما ....
-شاهین خواب دیدی خیر باشه فعلا به پریوش و عشق دیوانه اش بیندیش .
صدای شاهین آرام و آهسته چون نفس عاشقی دیوانه به گوشم رسید : هدیه به عشق او خیلی پیشتر جواب داده ام اگر قانع نشده باشد قانعش می کنم اما عشق حقیقی تو هستی که هیچ وقت از یادم نم روی .
لجم را بالا آورد : امیدوارم روزی سر تو را هم چون سرپدرت آویخته بر دار ببینم .
شاهین با صدای آهسته اش گفت : مسلما از تماشای این سر بیشترلذت خواهی برد و به کام خواهی رسید و از این که عشق خود را به واسطه ی نفرین از دست داده ای کلی اشک خواهی ریخت .
بلند گفتم : من از عشق تو گریه کنم ؟
- چه فرق می کنه شاید دار نباشد و ....مثلا یه روزی هواپیمایم دچارنقص فنی بشه یا سانحه ای روی بده و سرنگون بشم وتو ... حالا بگذریم بگو کجا رفته بودی از عصر صد دفعه زنگ زدم نبودی ؟