داستان کوتاه و رمان

رمان هدیه شاهزاده قسمت 10
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 10

گفتم : زنگ زده بودی این مهملات را بگویی؟ -
وای عزیز من مهملات چیه ؟ حقایق را می گویم . حالا بگو کجا رفته بودی البته راستش را می گویی ؟
آهی کشیدم : باخانواده رفته بودیم کار خیری انجام دهیم . به دیدار بیماران روانی رفتیم .
- پرسید : چه دیدی؟
وای می خواستی چه ببینم یه مشت دیوانه بدبخت که اعصابم را داغون کرده اند .
دیگه چه دیدی ؟
- زنی را تنها در اتاقی وسیع نگه داشته بودند . خیلی تحت تاثیرش قرار گرفتم .
دیدی چه زن زیبا و نازنینی بود . روزی او بسیار فتنه انگیز و اشرافی بود ودر مردها را می ربود با مردها بسیار نرد عشق باخته بود و صدها دل را ربوده بود ، ولی شاهزاده ای او را بند کشید و زن خودش کرد که درواقع با به عقد در آوردنش او را رام کرد و برای اهلی کردن بیشتر برایش هووهای متعدد آورد تا آخر افسونگر زیبا ازجایی که امروز تشریف داشتید سر در آورد .
بلند پرسیدم : شاهین تو اینها را از کجا می دانی ؟
- برای این که من بارها به دیدار او رفته بودم ، البته نه از روی ترحم بلکه به تماشای زیبائیش بنشینم .
- با این حساب خانواده ی من هم امروز اولین بارشان نبود که به دیدار او می رفتند .
-خودم می خواستم روزی این کار را بکنم و تو را به دیدار او ببرم ، ولی فرصت
دست نداد و دست بی رحم روزگار مرا به این سوی دنیا که رغبتی به ماندنش ندارم پرتاب کرده است .
- تاوان کارهای وحشیانه ات است ، حداقل امیدوارم پدرت عبرتی برایت باشد ، بعد از این عاقلانه ای در پیش بگیری .
باز صدایش آهسته شد : من می آیم ، به زودی هم می آیم ، آرام می گیرم ، وقتی که دختر عموی قشنگم هرگز سایه ی پرمهرش را ازم دریغ نکند این هم یک جور اظهار علاقه کردن است قبولش نداری ؟
شاید زمانی می توانستم قبولش کنم ولی کار احمقانه ات که مرا یک ماه ونیم پشت میله های زندان نگه داشت و پرونده ننگ برایم درست کرد بیزاری همیشگی از تو برایم به ارمغان آورد و دلیلی ندارد دوستت داشته باشم .
- آن هم از جنون و حسادت بود ، شهاب یک ماه در خانه ی شما می ماند و من داشتم می رفتم باید دورادور تماشا گر می ماندم تا او هر روز به سراغ تو بیاید ؟
- احمق خودخواه با این کارت قلم پای شهاب را شکستی که نتواند در زندان به دیدارم
بیاید ؟
آهسته خندید : چرا عزیزم به دیدنت آمد ، زیاد هم آمد اما دیدار از پشت میله ها و در سالنی در انظار عموم خیلی فرق می کرد با دیداری در باغ و گردش در میان درختان .
پرسیدم پس من باید با تو چه می کردم وقتی که مخفیانه پنج روز را در عمارت پدرت در بغل پریوش پنهان شدی ؟ پریوش که خیلی راضی بود ،خودش می گفت .
پریوش هم زنی است مثل همه زنهای دیگر ، او که سهل است دنیا راضی باشد یا نباشد هدیه مهم است و هیچ کس واسم هدیه نمی شود .
من از نفرت تلفن را قطع کردم .
پس فردا ساعت یازده پرواز داشتم وتلاش کردم قبل از رفتن یک بار دیگر به دیدن آن زن بروم . وقتی پایم را بر روی اولین پله هواپیما نهادم سعی کردم اشکهای پدرو مادر، بیمارستان و زن دیوانه ، تبریز و ایران را فراموش کنم . مادری که سه روز مدام اشک ریخته و پدری که درسکوت بغض می کرد و شهاب و امیر که هر کدام پنهانی درگوشم نجوا می کردند : هدیه تو آنجا بزرگ می شوی اسیر عشقهای زود گذر و احساسی نشو ، تو ازدواج نمی کنی به ایران می آیی ، چون زندگی همین جاست . گول پسران چشم و ابرو مشکی ایتالیایی با تیپ رومیشان را نخور . آنها وفادار نیستند و من با چشمی گریان با تمامی آنها خداحافظی کرده و راهی ایتالیا شدم تا در آغوش خاله فخری که بوی آغوشش همان بوی اشرافی زن دیوانه است قرار گیرم . دقایقی بعد هواپیما از زمین کنده شد و در آسمان اوج گرفت مهماندار با لبخند زیبایش نزدیک می شود و دستمالی را به سویم می گیرد : چرا گریه می کنی عزیزم سفرو دوری همیشه غم انگیز است ، اما کار زندگی همین است . من در پس پرده ی اشک او را می نگرم و لبخندی می زنم او دستی از روی نوازش برصورتم می کشد و دور می شود تابه دیگر مسافران خود برسد و من با بغضی که به شدت گلویم را آزار می داد می خواستم با تمامی وجود بلند شده وبگویم نگهدارید می خواهم به آغوش پدر و مادرم و تبریز بازگردم ولی از فکر احمقانه ام خنده ام گرفت، من در دل بیکران آسمان هستم آیا ایستگاه اتوبوس است که پیاده شوم ! 


واپیما در رم به زمین نشست و من گیج و حیران وارد سالن بزرگ و پرهیاهوی فرودگاه رم شدم ساک کوچکم را برداشته و با نگاهم به دنبال آشنایی بودم که منتظر من باشد ، در سالن می گشتم و با ساک کوچکم انگار مثل حلزون دنیایم را با خود حمل می کردم . از در ورودی سالن خاله فخری و شهرام پسرش را دیدم که به سرعت به سویم می آیند . از همان دور دستهای خاله فخری گشوده شد می خواست از دور مرا به آغوش بکشد . خاله صورتم را غرق بوسه کرد او کاملا تیپ غربی داشت ، من که در تبریز و در خانه اش همیشه او را یک زن غرب پرست می دیدم حال در این جا حالتی متفاوت تر داشت شاید انقلاب ایران او را کمی از ریشه اصلی اش دور کرده بود حال با آزادی حجاب و آن چه را که فرهنگ مدرن و مدرنیسم می دانست ، خواسته ی درونی اش را باز یافته بود در هیاهو و انبوه رهگذران از فرودگاه بیرون آمدیم و شهرام تا آن جا دستم راگرفته و برد سوار ماشین شدیم ، من با شعف و ذوق همه جا را نگاه می کردم ، انگار صد تا چشم بیشتر می خواستم تا این دنیای جدید و نو را کامل بنگرم و شهرام با خنده گفت : زیاد عجله نکن چشات خسته می شه تو سالها فرصت تماشا کردن داری .
شهرام میدانی بزرگ را دور زد و وارد خیابان باریک و آرامی شد صدای ناقوس کلیسا همراه زنگ کلیسایی دیگر در هم آمیخت و من دیدم که شهرام بدون توقفی وارد جاده خارج از شهر شد . پرسیدم : خاله جان مگر شما در رم نیستید کجا می رویم ؟
خاله انگشتان ظریف و بلندش را جلوی دهانش گرفت : وای عزیزم تو در لاله دره ی تبریز احساس می کردی دختری جسور و شجاع هستی وقتی سوار بر اسب دشتها را می تاختی حس می کردی سریعتر از حرکت دنیا هستی و به تسخیر آن می روی ولی این جا حالت معصومانه ای به خود گرفته و مثل یک دهاتی ساده عمل می کنی و می ترسی .
شهرام گفت : قول می دم او یک شبه عوض خواهد شد و به قولی ره صد ساله را یک شبه خواهد پیمود و برنامه و رسوم این جا را یاد خواهد گرفت .
خاله کوتاه خندید : درسته شهرام او زمینه دارد که دلها و دنیا را به آتش بکشاند .
سریع گفتم : من قصد ندارم دنیا را به آتش بکشم ،بلکه آمده ام با تحصیلات عالیه شعله های درونم را به خاموشی برسانم . و من ناراحت از این اظهار نظرها ی آنان به گفته های مادرم که شبها در گوشم نجوا می کرد ، می اندیشیدم " دخترم تو کوچکی و احساساتی آنها تو را به گونه ای دیگر خواهند ساخت ، اشرافی و با افکار غربی ، خدای ناکرده اگر غفلت کنی ، قدم خطرناکی برداشته ای ، فرهنگ اصیل خود را حفظ کن ، اگر روزی تو را غیر از اینی که هستی ببینم هرگز تورا نخواهم بخشید . باید همین هدیه ی قشنگ من منتهی عاقلتر و بالغ تر با کارنامه ی افتخار برگردی "
می گفتم : مامان عامیانه حرف نزن من که ....
گوشم را می کشید : من بلد نیستم مثل خاله فخری ات خوب حرف بزنم من می گم شیرمو حلالت نمی کنم ، یعنی می گم هدیه ای را که خاله فخری ات بسازد من قبول ندارم .
گفتم : آخه شما دو تا چگونه خواهری هستید این همه با هم دیگه تفاوت دارید ؟
مادرم آهی کشید و به کار غذا پختی ادامه داد : آره او از من شرم می کند و خوب اسم پخمه و دهاتی را رویم گذاشته است تا حالا نشنیده ای ؟
آن موقع ناراحت شدم ولی چیزی به مادر نگفتم ، زیرا که خاله فخری زنی اعیانی بود از آن گونه زنها که قیافه و وضعیت ظاهرشان مشهود است ، همانگونه که در آن زن دیوانه و به زنجیر کشیده شده با همه داروها و درمانهایی که به رویش صورت می گرفت اصالت و اشرافزادگی اش نمایان است ، چشمان سبزش در دومین دیدار از او حکایت گذشته هایش بود زن شاهزاده که خاندانی درباری داشت و ایل وتبارش هم شاهزاده و اصیل بودند .
شهرام پرسید : اگه گرسنه هستی یه جایی نگه دارم تا چیزی بخوری ؟
- میلی به غذا ندارم .
خاله فخری رویش را به سمتم برگرداند : شهر روفانو به نظر من که زیباتر است و آرامش بیشتری دارد ، ما این جا در خانه خود که محصور باغهای وسیع و زیبا هست همیشه زندگی خواستنی خودمان را داریم .
پالتویم را محکمتر به دور خود پیچاندم با این که درون ماشین گرم بود ولی احساس سرما می کردم . کوههای پوشیده از برف از دور برق می زدند. آسمان مات و گرفته بود و قطرات ریز برف به استقبالمان آمدند و کم کم جاده و اطراف جاده را سفید پوش کردند
انگار شبح آواره ای بودم که به دنیای زندگان آمده ام و شهرام با سرعت بی مهابایش به شهر روفانو نزدیکتر می شد در میان برف و روز تیره وارد روفانو شدیم . شهرام میدان را دور زد و گفت : ببین هدیه این جا میدان ویتا است . الان کمی که برویم کلیسای سن مارتینو را نشانت خواهم داد . هرگاه خواستی به خدایت پناه ببری و به گناهانت اعتراف کنی این کلیسا را به یاد داشته باش.
گفتم : بیهوده برای من زحمت نکشید من آن گونه که در ایران بودم و آن طور رفتار می کردم ، باز همان طور خواهم بود من برای فراگیری علم و تحصیل به این جا آمده ام نه برای تحصیل زندگی و روش ایتالیایها ، من به فرهنگ مدرن و زندگی این گونه آزاد آنان احتیاج ندارم ، من خودم را در دانشگاههای آنها می سازم تا به قول مادرم آدم بشوم تا او به من افتخار کند .
خاله فخری دستش را با ناز تکان داد : بسه هدیه . مادرت .....زندگی خودت .....وای چه قدر باید صبر کرد تا خواهرم ....بهتر است بگم مادرت را بشناسی .
شهرام چندین خیابان را پشت سر گذاشت ، ساختمانها با ترکیبی از قهوه ای و صورتی مات میدان را احاصه کرده بودند و می دیدم که کرکره های بعضی از ساختمانها پایین کشیده شده ، به نظرم بناها سرد و خاموش در چرت سنگین بعد از ظهر فرو رفته بودند ، کمی پنجره ماشین را باز کردم تا هوای سرد وسوزان را استشمام کنم ، وارد محله ای قدیمی شدیم .
شهرام با خنده گفت : هدیه این جا را بهتر تماشا کن ، به نظرم خوشت بیاد و به مذاقت سازگار باشد . اکثر بناها متروک و کهنه به نظر می آمدند ، مانند این که به لانه ی جغدها بدل شده باشند . این جا شهرام به راهنمایی مبدل شد که برای توریست تازه واردی به شهر روفانو سخن می گوید : ببین هدیه در آن سمت آن بار را می بینی ، آن ساختمان کهنه کنار بار ، آمفی تاتر است که قدیمها درآن گلادیاتورها و محکومان با حیوانات درنده وحشی می جنگیدند ، و این جا خیلی مورد توجه توریست ها است و هر ساله عده ی زیادی توریست از این جا دیدار می کنند . با سرعت وارد خیابانی دیگر شد . و خاله زودتر از او به شرح دیده ها پرداخت : این جا خیابان روسینی است ، منزل گوینجی این جاست ، دوستم را می گویم یک خانه ی بسیار قدیمی دارد وقتی که به منزلش می روم و از پلکان مارپیچ چوبی آن خانه ی قدیمی اش بالا می روم هر لحظه انتظار سقوط را می کشم تا باشکستن چوبهای فرسوده روی دهد ولی تاکنون که اتفاق نیفتاده .
باز صدای زنگ ساعت از مناره ی کلیسا ی بزرگ زده شد و شهرام با گذشت از دو خیابان وارد کوچه ای پهن و طویل شد ، سریع دوری زد و در کنار دروازه ی آهنی منزلی ایستاد . از ورای نرده ها هنوز ساختمانی دیده نمی شد جاده ای سنگفرش که در زیر قشر برف ویخ در بعضی نقاط پنهان می ماند ، جاده ی سنگفرشی دراز و باریک بود و درختان و شاخه های گل بدون برگ دو طرف جاده را احاطه کرده بودند و جاده ای غم انگیز و تاریک بود ، ما هرسه دراین جاده راه می رفتیم و تنها صدای خورد شده برف زیر کفشهای سختمان صدا تولید می کرد ، خاله فخری دو سه قدم جلوتر از ما به نوعی شعف در مورد این بنای قدیمی که هنوز نمایان نشده بود توضیح می داد : می گویند خانه ی یکی از پادشاهان قدیم بوده است ، شاید از این عمارت قدیمی و تاریک بترسی ولی زود به آن انس می گیری ، همسر شهرام خیلی به این جا علاقه دارد و بیشتر اوقاتش را در این جا می گذراند و محسن خان که عاشق این جاست ، او حتی گورش را در قسمتی از باغ در نزدیکی درخت بید انتخاب کرده او هرگز به ایران رفتنی نیست . البته اگر بتواند قرض ها ی این جا را تمام کند و کاملا صاحب اختیار این جاشود می تواند این گور را از آن خود کند . هنوز بدهی دارد اگر شهاب و امیر بتوانند کار ملک و املاک او را در ایران تمام کنند ، کمی از این بدهی یا نجات می یابد .
آهی کشید : ولی من برای .... هدیه پولش جور می شود و ما ما لک مطلق این جا می شویم ، ما این جارا دوست داریم ، معمولا تاریخ این گونه نشان داده است که سرنوشت اکثر درباریها و شاهزاده ها غم انگیز بوده است و آنها مجبور شده اند به علتهای مختلف که جامعه و مردم جامعه با خروشی به نام انقلاب نشان داده اند آنها را دربدر کنند تا آواره ی کشور بیگانه ای شوند و درکاخ و بناهای عظیم یکی از همین درباریهای این جا ماندگارشوند . به اصطلاح متروک و منزوی شوند از دست دادن قدرت یعنی این که مثل راهبی شدن وبه صومعه ای پناه بردن و تارک دنیا شدن است ، همین کاخها حکم صومعه را دارند . سرنوشت اکثر شاهزاده ها و درباریها غم انگیز است که در گوشه ای غریب و در غربت می میرند . خاله آهی کشید و برروی نیمکت پهن و عریض چوبی کنار جاده نشست ، نیمکتها از برف کاملا تمیز شده و خشک بودند . جاده تاریک و خفقان آور بود و در قسمتهایی نیمکتی دیده می شد، خاله دستانش را از دو طرف برپشت نیمکت باز کرد و چشمانش رابست .
شهرام دستانش را در جیب شلوارش قرار داده و جاده را بالا و پایین می رفت من کنار خاله نشستم .
خیلی دلم می خواست بگویم خاله جان وقتی به این گونه سرنوشتها ی شاهزاده ها با مرگ غم انگیزشان واقفید ، وقتی که بعد از آن همه زندگی مجلل که دست سرنوشت شما را به این گوشه ی متروک پرتاب کرد باز به خود نمی آیید و خدا را درنمی یابید ، به دیگر انسانها به فقر و مظلومیتشان نمی اندیشید ؟ قسم خورده اید با همین غرور کاذب بیمرید ، ولی نمی خواستم با به زبان آوردن این سخنان که مسلما خوشایندشان نیست دلشان را بیازارم . هر چند خاله فخری زن درباری نبود ، فقط با شخص متشخص و ثروتمندی چون محسن خان ازدواج کرده بود . من هنوز زیر بار منت پول ونانشان هستم و در سایه ی لطف آنها گدای پولشان هستم که مرا پرورش دهند و این سخنان از زبان یک دختر روستایی گستاخی و شرارت است که شاهانه بخورد و بیاساید و به جای تشکر گاز بگیرد و جفتک پرانی کند ، به قول مادرم نباید هاپو باشم . خدا را شکر مادرم این فروتنی و تواضع را به من آموخته بود که در مقابل خوبیها سرکشی نکنم و ملایم باشم . خاله چشمانش را گشود ، شهرام دورتر روی نیمکتی ایستاده و شاخه ی درختی را گرفته بود:می بینی هدیه هنوز روی شاخه ها برف است و برگی دیده نمی شود ولی آن قدر درختان به هم فشرده و با محبت هستند که این جاده را تاریک کرده اند ، مجسم کن زمانی را که بهار و تابستان این درختان هزارها هزار برگ در بیاورند و همگی با اتحاد هم سایه ی مخوفی این جا بیافکنند . می دانی این جا چه قدر تاریک و دلگیر می شود و تو فکر می کنی همیشه شب است و باید مدام در تاریکی ها قدم بزنی. ولی باور کن همین تاریکی نشات گرفته از سایه هاست که روح شکسته ی ما را آرامش می دهد ما تاریکی و سکوت و آرامش اینجا را دوست داریم حتی سالن ها و راهروهای درون عمارت هم خشک و سرد هستند و زمین با هر قدم تو تقی می کند و صدایی بر جا می گذارد که هیچ دزد و شبحی نمی تواند در آنجا راحت رفت و آمد کند زیرا که زود مچش گرفته می شود.
خاله گفت: و رزا همسر شهرام عاشق همین جاهاست، او هم دختری از اهالی تورین است، اصلا دهاتی است ولی وقتی آمد تماشایش کن و بعد به قضاوت بنشین روح بزرگ و گفتار دلنشین احساساتی و رویایی و دست به قلم که نوشته هایش مو بر تنت راست می کند، او غوغاگر روزنامه ی جنواست. خاله ام یکریز از خصوصیات اخلاقی او می گفت و من فکر کردم حتما خاله چون می داند چقدر به کار نشریه و روزنامه نگاری و اینجور چیزها علاقه دارم اینگونه از صفات عروس روزنامه نگارش می گوید. پالتو را بر روی پاهایم محکم تر کردم ، خاله ادامه داد: سرمای زمستانی اینجا بیدادگر است می خواهی به داخل منزل برویم.
چندان سردم نیست اگر احساس راحتی می کنید همین جا به صحبت هایتان ادامه دهید.
او دستانش را در هم قلاب کرد: خانم سیلوانی بعد از ظهر خواهد آمد، می دانی من برای اینکه مثل محسن خان سرگشته ی این قصر نشوم در یک موسسه ی توریستی کار می کنم و راهنمایی توریست هایی را که به روفانو می آیند به عهده دارم و البته محسن خان برخی مواقع مرا در راهنمایی توریست ها همراهی می کند.خانم سیلوانی مدیر قسمت کارگزینی دانشگاه است و جینو دوست دیگرم معاون رییس دانشگاه است ، می بینی عزیزم تو چقدر از امتیازات فامیلی استفاده خواهی کرد.
خندیدم:خاله فخری من هنوز وارد دانشگاه نشده ام که ببینم چقدر مشکلات دارم و از این امتیازات استفاده کنم.

خاله از جایش برخاست ، می دانستم که او هر لحظه انتظار دارد من از کرده های او چه درحال و چه در آینده تشکر کنم ، ولی من واقعا می خواستم چیزی باشم که در توانایی خودم می بینم ولی او فقط به دیگران تکیه می کند ، یعنی من هیچ استعدادی ندارم و دیگران مرا به جایی خواهند رساند و یا عقل ندارم کله ام از پهن و کاه پرشده و باید به دست کسانی خالی شده و عقل دوستانش را درون این کله جا دهد . وای چه کنم چه روزهای سخت و شاید غیر قابل تحملی در پیش رو دارم . من که تنها و در کشوری غریب و دور هستم و اویی که همه جا را مثل کف دست می شناسد . ای روزگار قسمت می دهم به جبار بودنت از من نوکری حلقه به گوش نساز ، به خودم هم اراده وکارآیی بده ، نفوذ خاله را کم و نفوذ مرا بیشتر کن . از جا برخاسته و به راه افتادیم .


حال کم کم نمای قصر قدیمی با دودکشها و کنگره های بلند نمایانتر می شد ، فواره ها ، در دل حوض های وسیع و یخ زده خاموش بودند .دریکی از حوض ها فواره ای در میان صدفی در دست مجسمه ی یک فرشته قرار گرفته و از سرمای زمستان سست وکرخ است ، نرده های سنگی مقابل عمارت سخت و سرد هستند و با غچه های قرینه که وسیع و طویلند ، شاخ های گل و درختان کوچک و زمینی بی گل و بی برگ غم انگیزند ولی برجهای قصر زیبا و تماشایی هستند . دستانم را در جیب پالتو فرو می برم و به تماشا می ایستم . خدمتکاری قد بلند که لباس بلند و سیاهی بر تن دارد به خاله فخری نزدیک می شود . چینهای عمیق به ابرو و پیشانی دارد شاید از ورود مهمان تازه وارد راضی نیست . شهرام هم به ما نزدیک می شود و بازویم را می گیرد : هدیه این تماشا چه چیزی را به یادت می آورد و خاله فخری به چهره ام خیره می شود تا جواب را بشنود سکوت سنگین د رفضای بزرگ و اشرافی حکم فرما بود .
گفتم :درست مثل دخمه ی یک گور تاریک ، کاش این احساس همیشگی نباشد .
شهرام و خاله می خندند و مرا به سوی پله ها می کشانند .
شهرام گفت : درون این دخمه گرمتر و باصفا تر است ، عادت می کنی ، از روز اول احساس بدی را به دل راه نده با نگاه پرمهر و گرم جوانب را نگاه کن ، رزا همراهیت می کند ، صبر کن از دفتر مجله بیاید ، ببین چه شور و حرارتی برای گفتن دارد او عاشق کاراست و به قلب مردم می زند ، خبرهای دست اول را می یابد سپس جسم خسته اش را در این جا آرامش می دهد . او به آپارتمانی که داریم علاقه ندارد عاشق سکوت دل زده ی این جاست .
با صحبتهای شهرام از سالن و راهروهای سرد و ساکت و طویل گذشتیم . خدمتکاری با عبور از مقابلمان تعظیم غرایی کرد . وارد اتاق باز و وسیع شدیم کرکره ها بالا بود و شعله های لرزان شومینه بر رویمان لبخند می زند ، خاله فخری در کاناپه ی محکمی کنار آتش شومینه لمید: آره هدیه . آن پالتو را در بیاور و نزدیک بیا بنشین .
شهرام پلیور ضخیمش را از تن بیرون آورد و چون ماردش در مبلی لمید و پاهایش را بر روی میز مقابل دراز کرد : ببخشید دختر خاله ی کوچولو ، این طوری راحت ترم .
خدمتکاری وارد شد و لیوانهای شیرقهوه ی داغ را تعارف کرد ،فنجانی برداشته و سریع به سوی دهانم بردم تا شاید با نوشیدن آن از درون گرم شوم ، وقتی رویم را به سمت شهرام گرفتم در دیوار مقابلش تابلویی بزرگ و بافته شده چون فرش که بر سراسر دیوار جذابیت بخشیده بود را دیدم و این تابلو ضمن این که نظرم را به خود جلب کرد باز حسی عجیب را در وجودم زنده کرد و به لرزه افتادم . تابلو زمینه ای سیاه رنگ داشت . زنی لمیده برروی آن ، یکوری بر روی آرنج دست چپ تکیه زده موهای طلایی از یک سو جمع شده و از سوی دیگر بر روی سینه ی عریانش ریخته بود ، سینه های هوس انگیز با گردن بندی برلیان می درخشید . چشمان سبز رنگ کشیده با آرایشی سیاهرنگ و مخلوطی از آبی تیره تا کمان ابروها به بالا می رفت و برق چشمان سبز رنگ زیر دو خط کمانی شکل ابرو چون چشمان گربه ای در تاریکی می درخشید تا بر روی طعمه خیز بردارد و لبان گوشتا لودش در زیر قشری از روژ لب قرمز رنگ سایه می انداخت ، آن قدر تصویر زنده و حیات بخش بو د که کاملا او را حقیقی می یافتم ، دلم به تپش افتاد . من او را دیده ام . همین تصویر را دوبار درواقعیت دیده ام شبهی بود مثل خودم و خاله فخری ، مبهوتش بودم واقعا شگفت انگیز بود او چشمانش لبخند می زد ، برایم سخنها می گفت خودش بود دیوانه ی محبوس شده در بیمارستان تبریز دراتاقی وسیع با موهایی ژولیده و قیافه ای هراسناک همان لبان بود ترکیده و چروکیده ولی زیبائیش در این تصویر شکل می گرفت ، من حیرتزده نگاهم را از تصویر گرفته و در خاله فخری دوختم ، هماهنگی ها کامل بود ولی رنگ سیاه چشمان خاله جذابیت دیگری داشت ، شیطنت بار تر و آن چشمان سبز پر شرارت تر بود . به خود گفتم شاید جوانی خاله باشد . ولی چشمان سبز نشان از من میداد ، من هم تقریبا شبیه همین تصویر بودم ، با هیجان برخاسته و به سوی تابلو رفتم . هر دو با حیرت به من که غرق تابلو شده بودم نگاه می کردند.
- شهرام باورکن او در واقعیت وجود دارد ، من همین چند روز پیش او را در بیمارستان دیدم .

خاله بی تفاوت و خونسرد گفت : البته چون این تابلو به من شباهت داشت آن را از نمایشگاه گالری فرش در تهران خریدم ، با خنده اش ادامه داد : هر که این را بافته اتفاقی بوده عمدا این کار را نکرده ....
گفتم : اتفاقا شهرام خان به نظرم کسی عمدا این کار را کرده شاید یک کار سفارشی بوده و کسی ....
خاله فخری حرفم را برید : این طور نیست هدیه بعضی وقتا از این اتفاقها می افته .
- امکان نداره ، باورکنید این زن وجود دارد . اگر روزی برگشتیم ایران حتما به دیدارش می رویم ، نگاهی سریع بین شهرام و خاله رد و بدل شد . پس رنگ موهایش طبیعی است من فکر می کردم چون یک بیمار اعیانی است به آرایش سر و صورتش اهمیت می دهند چه قدر خداوند در خلق او زحمت کشیده . یادم میاد شاهین احمق یک روز در حین سواری در لاله دره به من گفت : تو شبیه زنی دیوانه و زیبا در خیالم شکل می گیری ، پدرم هم چنین تصوری در ذهنش دارد . هدیه راست می گم ، ما بارها با این تصویر خیالی سخنها می گوییم . البته آن موقع حرفهای شاهین برایم بی معنا بود . من کلی به حرفهای چرتش می خندیدم . با حیرت پرسیدم به راستی خاله فخری من هم شباهتی به این تصویر دارم ؟
خاله در جایش جابجا شد و سرفه ای عصبی کرد .
شهرام گفت : این پیشخدمت هم برای مردن رفته آشپزخانه ؟ چرا برای بردن فنجانها نمی آید و عصرانه را تهیه نمی کند ، مردیم از گرسنگی .
من هنوز ادامه می دادم : این زن در دیوانه خانه ی تبریز سکنی دارد از دیدار او باز می گشتیم در شاهگلی سوار چرخ و فلک بزرگ بودیم و من خود را به آسمان نزدیکتر می دیدم حس خواستنی از این زن دیوانه در وجودم انباشته بود . شهرام من دهها بیمار روانی را آن روز دیدم ولی چرا او بر روی من تاثیر گذاشته بود ؟
خاله زنگ را فشارداد . شهرام موهایش را به بازی گرفته بود بعد از لحظاتی پیشخدمتی با سینی عصرانه در دست وارد اتاق شد . خاله با حالتی عصبی که از فریاد گزنده تر بود ، گفت : فقط به دنبال وراجی باشید تا به موقع به کارهایتان نرسید حتما با ویتا یک ساعت در مورد خواهرزاده ام حرف می زدی و واراجیت گل کرده بود که از کارهات غافل موندی . حالا حالا ها سوژه به دستتان افتاد که از کارها غافل بمانید و غیبت کنید . پیشخدمت با سری افکنده از اتاق خارج شد .
برخاسته به کنار پنجره رفتم و پرده ی ضخیم مخمل عنابی رنگ را کنارزده و به محوطه ی سرد ویخی روبروی قصر نگاه کردم . حتما درفصل بهار این جا می تواند بهشت کوچکی باشد که با الوان گلها ودرختها و سبزه ها در هم آمیخته می شود شهرام به کنارم آمده و دستش را به دور شانه ام حلقه زد : برای پدر و مادرت دلتنگی می کنی ؟
-آن قدر تحت تاثیر این تابلو و زن دیوانه ی بیمارستان قرار گرفته ام که همه چیز و همه کسان را تحت الشعاع قرارداده و شاید بعد از محو اثر آن به یاد فراق و دوری از خانواده ام اشک بریزم ، فعلا که حال خودم را نمی فهمم .
شهرام گفت : هدیه تو به همه چیز عادت می کنی ، ما به فکر تو هستیم ، در واقع به تو علاقه داریم ما می خواهیم تو فردی بشوی که باعث افتخار خانواده ی ما باشی .
گفتم : چرا این علاقه را فقط به من دارید ، زیاد به فکر پدر ومادرم نیستید ؟ پدر ومادر و اصل ونسب روستائیشان ، من دختر همانها هستم . چرا من تنها باعث افتخار خانواده تان بشوم . چرا باید با من این طور رفتار می کردید و چرا مرا به این جا آورده اید ؟
خاله فخری با بی حوصلگی دستش را تکان دارد و به سمت ما آمد : وای هدیه خیلی بیشتر از سن ات کنکاش می کنی و بزرگ حرف می زنی ، روح و وجود تو جدای چیزی است که پدرو مادرت دارا هستند ، ما فامیل تو هستیم ، و از ای که می بینیم زمینه ی خوبی برای آدم مهم شده داری یاریت می دهیم ، پدر ومادرت بی توجه نیستند ولی آنها نمی توانند تو را درک کنند و بدانند که دخترها هم می توانند تا به درجه ای از علم برسند که با مرد برابری کنند ، ندیدی در لاله دره یا خود تبریز با تو چگونه برخورد می کردند ؟ مادرت می خواست که تو عوام و ساده و متین باشی تا مثلا فردا پسر مش رجب از تو خواستگاری کند و تو بی شوهر نمانی . شاهین هم مشوق صفات پرهیجان تو در لاله دره بود . چرا چون شاهین مثل پسر مش رجب نبود . او زیر نظر بهترین استادان تحصیل کرده فرنگ بوده و چشم و گوش بسته نیست . خاله می گفت : ..... و من در خیالم به یاد آخرین تلفن شاهین افتادم ، اصلا ندانستم از کجای دنیا زنگ می زد .
********************************
سه سال زندگی چون برق و باد در این قصر قدیمی در روفانو گذشت زیر تعلیمات مدام محسن خان ، خاله فخری و شهرام و مهمتر از همه رزا که منحصر به فرد بود ، تعلیم یافتم ، رزا تنها کسی که او را صادقانه و از روی مهر فراوان دوستش داشتم ، رزایی که خودش هم زنی ساده و صادق بود ، من بعد از دو سال وارد دانشگاه شده بودم و در رشته ی زبان انگلیسی به تحصیل اشتغال داشتم ولی این رشته نیازهای روحی مرا تامین نم کرد بیشتر رزا و کار او باب میلم بود وقتی این موضوع را با رزا در میان گذاشتم او گفت : احتیاجی نیست که برای این کار وارد دانشگاه بشوی در دانشگاه به رشته ی اصلیت ادامه بده و در دانشگاه جامعه به دنبال این شغل پرهیاهو و پر دردسر باش و من چون می بینم ت از نظر کارآیی همان فرد مورد نظر هستی تو را به مکتب کسانی خواهم برد که بیشترین کار را به تو یاد دهند ، من از شادی و ذوق کار در روزنامه می خندیدم .
شهرام می گفت : می بینی مادر تا رزا به هدیه تعلیم بدهد چند سالی طول می کشد . یعنی باید چند سالی دیگر هم به انتظار فرزند بنشینم و رزا با یک حرکت لوند و دلنشین دستی به سرو گوش شهرام می کسد : وای عزیزم ما هنوز در مرحله ای نیستیم که بتوانیم مسئولیت بچه را بپذیرم ، ما که بیشتر از یک فرزند نخواهیم داشت ، پس عجله نکن و با بوسه ای که بر گونه اش می زد خیال خاله فخری را شادتر می نمود . زیرا خاله با همان حالت اقتدار موقرانه هنوز شاهزاده ای جوان بود که در قصر لورجیا حکمرانی می کرد و نمی خواست به این زودی نام مادر بزرگ بر رویش گذاشته شود . اگر رزا نبود باور نمی کردم بتوانم محیط آن جا را و در کنا رافراد آن که می خواستند مرا مانند عروسک مومی هر لحظه به شکلی در بیاورند طاقت بیاورم ، ولی دنیا با بودن رزا زیبا وهیجان انگیز بود ، من تعجب می کردم چرا آنها از عروسشان انتظارات بیشتری ندارند ولی ازمن خواستار بلند فکری را دارند بعد از پایان کلاسهای دانشگاه پر در می آوردم و بال زنان به دفترکار رزا می دویدم و او مرا به موریس سردبیر موفق معرفی کرد و با آلدو که استاد و کارگردان و مدیر مسئول روزنامه بود آشنا کرد و تمام رمز و رموز کارهایی را که راجع به یک مجله و نشریه بود یک جا در اختیارم قرار دارد دوربینی را آلدو در کیفم جاسازی کرد ه و آهسته در گوشم گفته بود : حتی رزا نباید بداند برای شکار لحظه هاست .مثل دوربین مخفی اگر در این کارها رازدار نباشی هرگز فرد موفقی نخواهی بود . درونت را صندوق اسرار قرار بده و آنها را آن جا بایگانی کن ....
آلدو مردی بیست وهشت ساله بسیار فعال بود قدی بلند و موهایی یک دست سیاه و لرزان داشت . قیافه ی مینیاتور ایتالیایی و چشمان کشیده اش ، همیشه اکثرا خسته و بی حوصله بود زندگی موفقی نداشت ، همسری دمدمی مزاج و کسالت آور داشت چند بار همسرش را دیده بودم از سازش آنها تعجب می کردم یک بار وقتی در ویلای سانگالتی او در فلورانس مهمان بودیم ، وقتی که شب جامه ی تاریکش را می پوشید ، جشن بیست ونهمین سالروز تولد آلدو بود ......
زنش حوصله ی این جشن را نداشت او که نه بلکه دوستان و همکاران اداری اش با زور این جشن را خواستار شده بودند ، آنها ویلای زیبایی داشتند و او بعد از اصرارهای فراوان همکاران ، آن جشن را برگزار کرد خاله فخری و شهرام و همسرش و شهاب هم که یک ماهی می شد به ایتالیا آمده بود در فلورانس مهمان آنها بودند . درون سالن مملو از مهمان بود . دهها خبرنگار و کارگردان و حتی از هنرپیشه های معروف هم بودند . من به وسیله ی آلدو به بسیاری از آنها معرفی شدم و ساعتی بعد آلدو در حالی که زیر بازویم را گرفته بود مرا از میان هیاهو و خنده و دود سیگارهای غلیظ و بوی مشروبات که فضا را آکنده بود بیرون کشید و وارد راهرویی باریک که از آن جا به سمت اتاقی مبله منتهی می شد برد . پنجره های اتاق گشوده بود و عطر گلها همراه نسیم شبانگاهز به درون اتاق پخش می شد . آلدو بر روی مبلی نشست و پاهایش را دراز کرد چشمانش را بست و بدون مقدمه شروع کرد : دیدی هدیه ؟ آن جا همه خود را الکی خوش کرده اند ، مثلا دارند جشن تولد مدیر مسئول احمقی که در واقع همه کاره ی روزنامه ی بین المللی است را برگزار می کنند ، دونتی ، همسر بی ذوق و بی احساس مرا دیدی ؟ شدیدا خسته ام می کند . هرگز حرفی برای گفتن ندارد ، هیجانی برای نیرو دادن به یک مرد را ندارد بتواند به کارش بپردازد ، آلدو یک باره چشم هایش را باز کرد و راست نشست . هدیه باورکن حتی حسی برای عشق ورزی ندارد روح او بیشتر به یک راهبه نزدیک است کاش گذشته ای بود و او به دیر و صومعه ای دور بر بالای تپه ای بلند پناه می برد و منزوی می شد تا احساس سردش تسکینی پیدا می کرد . اصلا به من می آید زنی چون او داشته باشم ؟ هدیه عزیزم تو بگو اصلا به من میاد ؟
به کنارش رفتم : آلدو همیشه آن قدر سرحال و با نشاطی که هرگز فکر نمی کردم تا این حد از او ناراضی باشی و زندگی ناموفقی داشته باشی .
برای این که در کنار دختری با نشاط زیبا چون تو هستم ،سعی کن زیاد آن چشمان سبز و درشتت را که دنیا را به فتنه می اندازد را به من خیره نکنی ، نمی دانی گیرائی چشمانت بی نهایت است؟راستی نمی دانی فقط چشمانت می تواند دنیای مردی را به آتش بکشد ، خدا در خلقت تو چه قدر حوصله به خرج داده ، انگار قلمی به دست گرفته و سال ها برای کشیدن اعضای صورتت نهایت سعی خودش را به کار برده ،باور کن هدیه کار در کنار رزا با آن روح پر هیجانش اعجاب انگیز است ، مرا به کار وا میدارد ، اما کار هر چقدر مهم باشد اگر در کنارش آرامش نباشد مثل این است که با اشتهای وافری به غذای باب میلت حمله می کنی ولی با دیدن کثافتی حالت بهم می خوره و به تهوع می افتی می توانی غذایت را بخوری هدیه؟ راستشو بگو می خوری عزیزم؟
- آلدو فکر نمی کردم تا این حد از او آزرده باشی پس چرا به زندگی با او ادامه می دهی ، واقعا اصالتی پایبندت کرده یا تعهدی که از زیر بارش نمی توانی خود را برهانی ؟

عصبی خندید : مسخره است اصالتی ، تعهدی ؟ وای هدیه کودن نباش وقتش را ندارم . حالا تا چی پیش بیاد ، بعد انگشتش را برابروانم کشید این ابروها که صورتت را تحت الشعاع قرار می دهد از پدر یا مادرت به ارث برده ای ؟
- اتفاقا آنها چشم و ابروی معمولی دارند ، ابروهایشان زیاد پرنیست . فکر کنم بیشتر به خاله فخری ام رفته ام .

آلدو خندید و دستم را نوازش داد : آره هدیه خاله ات خیلی زیبا بوده با این که اکنون بیش از چهل و هفت سال دارد ولی لوندی و زیبایی بیست وپنج سالگی را دارد . بیشتر به او رفته ای .
بعد مقابلم ایستاد و چنان ناگهانی مرا بوسید که هر چند مات بوسه اش شدم ولی انگار آلدو کار مهمی را انجام نداده به سمت پنجره رفت : هدیه تو هر چه باشی مطمئن باش ، بیشتر از یک خواهر در نظرمن ارزش داری . من هیچ گاه تو را به چشم دیگری نمی بینم و چون برادری مراقبت خواهم بود .
به سویم آمد دستم را گرفت : با این وضع این جا هم آرامش نیست بیا به میدان شادیهای پرفریب آنان شبیخون بزنیم و همرنگ آنان باشیم همه دورنگی می کنند ، ما هم با دورنگی نشان دهیم که مثلا از این جشن تولد که ما را به سوی بیست و نه سالگی درکنار همسری به اصطلاح خوشبخت رساند شاد هستیم ، بیا ریا کنیم دنیا پر از رنگ و ریای آدمیان رنگ و روغن زده است که می بینی .....بعد دستی به صورتم کشید : سادگی و زیبایی حقیقی فقط در توست که هنوز پوست زیبا و لطیفت را به رنگ و روغن و آرایشهای مبتذل عادت نداده ای .
من همراه این آلدوی باصطلاح پرنشاط که در درونش غمهای زیادی موج می زد خود را در امواج بیکران میهمانان غرق کردم.
بعد ساعتی هر چه جستجو کردم آلدو را نیافتم یک دفعه غیبش زده بود . دختری بود که منشی دفتر روزنامه محسوب می شد به او نزدیک شدم و پرسیدم : سوفیا ندیدی آلدو کجا رفت ؟

- نمی دانم کجا رفته ولی موریس هم به شدت دنبالش می گشت .
من به کنار خاله فخری و شهاب که غرق صحبت با پائولو و دوچی از تهیه کنند گان و کارگردانان مهم فلورانس بودند رفتم ، آنها صحبت می کردند ، گویا صحبتشان در مورد ایران و فیلم های ایرانی بود .من زیاد کنارشان نایستادم . پائولو را تقریبا می شناختم ، بارها او را همراه آلدو دیده بودم او تاچشمش به من افتاد به خاله فخری گفت : خواهرزاده ی زیبایی دارید ، نمی خواهید از او یک هنرپیشه ی افسونگر بسازم ؟
خاله دستش را بر دهان گذاشت و بلند خندید : وای پائولو . می دانی محسن خان به او چه می گوید ؟ مخ کرم خورده ، به ظاهر و هیجان کاریش نگاه نکن ، کاملا افکاری عامه و کهنه دارد شاید سالها طول بکشد که یک مرد جذاب بتواند احساس خوش در او برانگیزد ، او می تواند یک راهب باشد تا هنرپیشه ، بیهوده وقتت را به هدر نده .
پائولو خندید : وای چه اسم با مسمایی ، مخ کرم خورده ! چه جالب آن قدر که او را همیشه در حال مطالعه و درس می بینیم لقب کرم کتاب خوب است و این بار خاله فخری خندید و شهاب مرا از کنار آنان دور کرد به کنار سوفیا رفتیم ، او با دیدنم لبخندی زد طبق معمول قلم و کاغذش دستش بود انگار خرج و مخارج میهمانی به عهده ی او بود و او مدام خرج متحمل شده را یادداشت می کرد ، شهاب دو لیوان نوشیدنی برداشت و به کنار پنجره روانه شد من هم به دنبالش رفتم او لیوان را به دستم داد ، با لبخند محزونی پرسید : از اسم و نامهای جدید بابا و مامان که بر رویت گذاشته اند دلخوری ؟
کوتاه خندیدم : حالا کجاشو دیدی هر چه بزرگتر بشوم بدتر از اینهاشو خواهم شنید سه سال پیش که اینها را می شنیدم حسی بهم دست نمی داد ولی حالا ....
شهاب ابروهایش را در هم کرد : ولی حالا حس بدی بهت دست می ده و دلخور می شی ؟
-دلخور ؟ ندیدی تا حالا مادرت در جمع و در تنهایی به من چه گفته ؟ راهب – دهاتی – ساده –امل و از این حرفها می دونی چرا ؟ چونم تمایلی به آمدن و برگزار کردن چنین میهمانیهایی را ندارم .. من به ایران و به پدر ومادرم فکر می کنم ، به تبریز و خانه ای بزرگ که زن و مرد میانسالی کنارحوض نشسته و چشم به بازی ماهی های درون آب دوخته اند ، در سیر نگاهشان تصویری از هدیه دختر سبکبال و شیطنت هایش را می بینند که زیاد از آنان حرف شنوی نداشت و لگام گسیخته بود ، دل مادری را شرمنده می کرد ولی آنها با تمام کارهای بد باز این دختر را دوست دارند ، من آرزو دارم آن جا بودم .
شهاب گفت : درست را تمام کن با هم بر می گردیم من در تهران به همراهی چند دوست در شرکت بزرگی سرمایه گذاری کرده ام بزرگترین شرکت تجاری را افتتاح کرده ایم ، من تامین هستم و تا پایان تحصیلات تو منتظر می مانم .
ابلهانه پرسیدم : منتظر چه می مانی ؟ که من به ایران بیایم ؟ بعد از آن چه شود ؟
شهاب خندید : تو را می برم تا با همکاران و تجار ایرانی و خارجی آشنا شوی و ببینی در دنیا چه خبر هست .
-احتیاجی هست ؟
شاید ، همه چیز که نباید جزء احتیاجات باشد بلکه باید جزء الزامات باشد که بهت تجربه بدهد .

پوزخندی زدم شاید شهاب به ازدواج با من فکر می کرد از سالن خارج شده و وارد راهرو شدم خواستم گردشی در راهروهای متعدد بکنم و به حیاط برسم اشتباهی سوی راهرویی که به سمت باغ منتهی می شد پیچیدم . دو نفر با دیدنم از هم جدا شدند . آلدو با خانم هنرپیشه ی خوشگل و طناز نرد عشق می باخت ، آلدو با دیدنم دستی تکان داد و دوباره بی توجه به من دستش را به دور کمر هنرپیشه انداخت . من کیف را بالا گرفتم و از آلدوی بی تفاوت که دوباره با هنرپیشه یکی شده بود ، صحنه ای دلپذیر ساختم . آلدو او را به سمت باغ کشاند و من به راهرویی دیگر پیچیدم و از در خروجی وارد حیاط بزرگ شدم .
آسمان پراز ستاره بود و بعضی از ستاره ها وقیحانه چشمک می زدند، انگار می دانستند حسی از دوست داشتن و عشق وجودم را به نوعی فراگرفته . چراغهای اغلب اتاقها روشن بود و ساختمان سانگالتی در زیر انوار نورها برق می زد ، من کمی میان گلها و گیاهان فروان قدم زدم . بوسه ی آلدوی بی تفاوت بر گوشه لبانم مرا در فکری عمیق فرو برده بود و حس خوشی را در من زنده می کرد . حس خواستن که بعد از سه سال برای اولین بار در این نقطه از ویلای دوستی در فلورانس ، به یاد شاهین افتادم ، حتما چهره ی مغرور و زیبایش مردانه تر شده و نیمی از شلوار سسفیدش در چکمه ی بلند چرمی اش پنهان است رو به عمارت عبوس پدرش ایستاده و چشم به بالکن طبقه ی بالا دوخته همان جایی که بارها می ایستاد و آمدن مرا نظاره می کرد ، شلاق چرمی با رشته های متعددش را بردست دیگر می کوبید موهایش در وزش باد تند لاله دره درهم ریخته می شد. او برگشته و نگاهم می کند ولب مغرورش کشیده می شود و دندانهای سفید و ردیف در میان چهره ی سوخته و آفتاب خورده اش می درخشد ، حال تصویر رویایی از یک خان زاده ی وحشی درایتالیا درشهر فلورانس در ویلای سانگالتی ، درخانه ی آلدو ، درکنار حوض با فواره های متعدد در ذهن دختری جان می گیرد و قلب جوان و کوچکش را به لرزه در می آورد . تمام این افکار را پس می زنم کیف جادویی را بر روی شانه ام جابجا می کنم وارد محوطه ای می شوم که درختهایی کوتاه قد که برگهای پر وریز دارند و به مانند آدمای کوتوله و چاق به ردیف فشرده تنگ هم ایستاده اند از میانشان که باریکه راههایی بود گذشتم و از خنکی و خلوت حیاط لذت می بردم صدای نفسها و جملات آهسته به من باوراند که باز آلدو درکنار خانم هنرپیشه لحظات عاشقانه می سازد . جملات مثل جرقه ای که به انبار باروت زده شده باشد ، قلبم را لرزاند و باز در این لحظه به یاد شاهین افتادم ، او از فاصله ی بسیار دور امروز قلبم را احاطه کرده بود ، کیف را بالا آورده و برای دقایقی صحنه ای از آلدو وقتی که کنارخانم هنرپیشه نشسته بود فیلم گرفتم .
آلدو مثل خمپاره ای منفجر شد : هی هدیه اینها به دردت نمی خورد به شکار لحظات سودمند تر برو به تعقیب من برخاسته ای ؟
با این که او را خوب نمی دیدم ، گفتم : حالا می فهمم چرا وقت طلاق و خلاصی از چیزی ناخواسته را نداری . برای این که به راستی وقت نداری لعنتی بیا شمعهای بیست ونهمین سال تولدت را فوت کن تا خاموش شود بعد دوباره شعله ور شو .
آلدو خندید تا به خود بجنبم به کنارم خزید ، آهسته بغلم زد : هدیه تو خیلی خواستنی هستی ، کاش زنده بودم و می دیدم که شوهر آینده ات چه کسی است و سعی داشت ضمن صحبت کیف را از شانه ام بردارد محکم آن را نگه داشته و گفتم : برای غارت آمده ای ببخشید سینیور ، امکان ندارد.
- تربیتت کردم که علیه خودم به پا خیزی ؟ اینها برای هیچ کس صحنه ی جالبی نیست ، به چه دردی می خورد ؟
- حتی برای دونتی ؟

- این کار را نکن که اصلا حوصله ی غر زدنش را ندارم .

- نگران نباش برای خودم است ، به قول خودت به درد کسی نمی خورد .
خندید : پس اگه این جوری باشه حرفی نیست .
سپس با هم باز به درون هیاهوی میهمانان فرو رفتیم و خانم هنرپیشه با لبخند قشنگش هنوز با دیدن آلدو دلبری می کرد و برای افسر کنار دستش جوک تعریف می کرد و گاهی آلدو را کاملا نادیده می گرفت ، و واقعا مثل هنرپیشه ای هر لحظه برای کسی دلبری می کرد . آلدو متوجه ی رفتار هنرپیشه بود . وقتی گیلاس به دست کنار پنجره نشسته بود به کنارش رفتم و دستی به شانه اش زدم : عزیزم جنگ واترلو به پایان رسید ، شکست خوردی ناپلئون همیشه قهرمان و همیشه پیروز ، این ننگ شکست را چگونه تحمل خواهی کرد ؟ مطمئنی خودکشی نخواهی کرد ؟
آلدو سریع خندید : من مثل ناپلئون که خوب به لقب گربه ی چکمه پوش را داده ان ضعیف زن نیستم ، من خودکشی کنم آن هم برای یک زن ؟ آه هدیه اگر ناپلئون بعد از آخرین جنگ دست به خودکشی زد باورکن به خاطر کشور و شکستش در جنگ نبود . قلبش جریحه دار شده بود که زنش ماری لوئیز با ژنرال یک چشم فرار کرد و او را فراموش نمود ، برای همین می خواست خودکشی کند . بعد آهسته تو گوشم گفت : برای چی ناراحت بشم دنیا پراز این هنرپیشه هاست . زیاد جدی نگیر این جا مسئله ی عشق دخالتی ندارد ، من یک مسیحی کاتولیک هستم اما کاتولیک متعصب نیستم که به جنگ پروتستانها بروم ، می توانم تحمل کنم و کشت و کشتار و خونریزی به پا نیندازم از دوران جنگ بارتلمی ساله گذشته است و از این بابت دنیا در صلح است اینها را می گویم چون برای نوزده سالگیت تجربه ی خوبی است و چشمانت بازتر می شود .
شهاب از این که آلدو زیاد دورو برم بود راضی به نظر نمی رسید و من از میان تمام میهمانان حاضر آلدو را بیشتر دوست داشتم ، زیرا یکرنگی و صداقتش تحسین برانگیز بود و نسبت به هیچ کس حساس نبود.
هوا روز به روز گرمتر می شد . آسمان رنگ آبی خشنی داشت و خشونتش را باحرارت زیاد نشان می داد و می رساند که به زودی آدمیان زمینی را از شدت گرما فرسوده و عصبی خواهد کرد ، ناقوس کلیسای روفانو از میدان ویتا به راحتی در قصر طنین انداز بود . قدم زنان ازجاده ی سنگفرش شده می رفتم ، سنگها برخی برآمده و برخی سائیده شده بودند در بین سنگها علفهای سبزشده و سبزه های نرم سنگها را مفروش کرده و زیر پا نرمیشان را حس می کردم ، دیشب جشن بیست سالگی ام بود ، محسن خان جشنی به این مناسبت تدارک دیده بود عده ای از همکاران و دوستان نشریه و رزا و سوفیا مجلس آرایی می کردند و این سالها نیز به راحتی گذشت و شهاب سعی کرده بود برای روز جشن بیست سالگی ام خود را به روفانو برساند ......