داستان کوتاه و رمان

رمان هدیه شاهزاده قسمت 11
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 11

بعد از اتمام جشن و رفتن میهمانان خاله فخری و محسن خان صورتم را بوسیده و گفتند که فردا شروع مهمی در زندگی توست و تو با بسیاری از حقایق زندگیت آشنا خواهی شد. شهاب دستان عرق کرده ام را به بازی گرفته بود : هدیه بگذار همین امشب بگویم که دوستت دارم ، شاید امیر هم به انتظار نشسته او روزی بی توجه به من که می توانم عشقی نسبت به تو داشته باشم سفره ی دلش را پیشم گشود و اعتراف کرد که خواستار توست ، ولی تو از نظر سنی خیلی با او فاصله داری تو هم می توانی مرا دوست داشته باشی ؟ من بعد از مدتها که شاهین را فراموش کرده بودم در نظرم مجسم شد . لبهای زیبا و ترک خورده اش و پدرش که چون او مغرور و جذاب بود درحالی که یکه وتنها در این قصر قدم می زدم گذشته ها جان گرفتند ، اشباح بی رحمی که می خواستند سر عمویم را به طناب دار نزدیک کنند و در این زمان شهاب انگار شاهین و عشق او و دل بی قرارم را فراموش کرده بود . شهرام و شهاب برای کاری به رم رفته بودند . خاله فخری و محسن خان می گفتند برای یک سری کار به اداره ی قضایی که از روز ورود به ایتالیا کار زمین و ثروتشان را به آن جا سپرده بودند به جنوآ می روند و من تنها با عده ای خدمتکار که بی صدا به کار خود مشغول بودند درمیان باغ می گشتم و می اندیشیدم آنها چه چیزی برای گفتن دارند . آیا اسراری هست ؟ قلبم به تپش افتاده بود حالا دیگر شدیدا دلم هوای پدر و مادر را کرده بود به آنها قول داده بودم تا آخر سال بعد از پایان تحصیلاتم باز خواهم گشت و من به حد کافی از مکتب آلدو و موریس درس آموخته بودم و عشق من روزنامه نگاری بود . خدمتکاری که دختر میانسال و چاقی بود درحالیکه می دوید و دستانش را در هوا تکان می داد مرا صدا می زد . من به سویش رفتم نفس زنان ایستاد : مادموازل عجله کنید ، تلفن از ایران است شما را می خواهند ، زود باشید . پرسیدم : مادرم است ؟ - نه آقایی بودند خودشان را معرفی نکردند و من حدس زدم باید پدرم باشد تند و سریع به سمت خانه دویدم و پله ها را دوبه دو بالا رفتم ، آنها دیروز برای تبریک گفتن تولدم زنگ نزده بودند ، وارد سالن شدم با هزار شوق از شنیدن صدای پدر ، الو گفتم ، صدایی آهسته و دور بود : هدیه عزیزم ارادت مرا بپذیر. با شوق گفتم : صدای ایران عزیزم ، پدر بلند تر صحبت کنید . صدا بلند تر شد : متاسفم هدیه که خوشحال نشدی زیراکه من پدرت نیستم، شاهین فراموش شده ات هستم . 


من با ذوق پرسیدم : تو هستی شاهین کجایی حرف بزن ؟ گفت : می دانستم دیروز سرت باید خیلی شلوغ باشد نخواستم بهت زنگ بزنم و تولدت را تبریک بگویم ولی امروز فرصت خوبی بود ، من در ایران هستم و به خدمت مشغولم می دونی که ؟ هدیه تو چه کار می کنی ؟ - شاهین دیشب این جا خیلی شلوغ و پراز مهمان بود وامروز دارم از تنهایی دق می کنم ، اگه بدونی این جا چه قدر تنها هستم . هدیه حرف چند ماه نیست ، درست پنج ساله که از هم دور هستیم ، به هر حال امیدوارم زودتر به ایران برگردی ، حالا برایم بگو از اطرافیان چه شنیدی ؟ - نمی دانم مگر باید چیز بخصوصی می شنیدم ، هیچ خبری نیست . - ای امان از دست خاله ی بی فکر و سهل انگارت ، باید که می شنیدی . هدیه ی من که نقش زیبای چهره ی تو همیشه آرامشم می دهد ، چهره ی رویایی زن دیوانه دربیمارستان تبریز را به یاد داری ؟ تند گفتم : ولی شاهین باور کن همین جا هم تابلویی زیبا و بزرگ از او روی دیوار اتاقی خود نمایی می کند از لحظه ی ورود دانستم که تابلوی همان زن دیوانه است . ولی آنها آن را مخفی کردند و تا حالا هم می کنند . خندید : عزیزم او الهه ای زیبا و مجذوب کننده درست مثل توست ، باید که تعجب کنی ، زیرا که تو دختر آن زن هستی و همه این را می دانند البته به جز خودت . فریاد زدم : شاهین چه می گویی ، دیوانه شدی ؟ آهسته گفت : عزیزم آرام و ساکت باش وقتی اینها را برایت می گفتند مثل حالا به خروش می آمدی یا که دیواری کوتاهتر از دیوار شاهین ندیدی ؟ ساکت باش تا برایت بگویم ، من هیچگاه دورو و پنهان کار نیستم و اگر تا حالا صبر کردم تنها به خاطر پدرت بود ، البته پدر اصلی ات ، زمانی به او ایمان داشتم ، تو دختر آن زن هستی و همسر آن زن هم یکی از شاهزادگان دربار بود و زندگی آنان برای هریک خاطرات تلخی به یادگار گذاشت ، بگذار آنها را از زبان پدر شاهزاده ات بشنوی . باز با هیجان پرسیدم : پدر شاهزاده ام ؟ - آره عزیزم تو دختر یک شاهزاده هستی . اسرار بسیاری فاش خواهد شد وقلب نازنین تو در مقابل این اخبار مدتها به شدت خواهد تپید و بی قراری خواهد کرد . ولی از من می شنوی عزیزم سعی کن شوکه ی شنیده ها نشوی ، به خود مسلط و آرام باش . حقایق به نوبت و در فرصتهایی مناسب به گوش تو خواهد رسید ، ولی همیشه به یاد داشته باش که حافظ اصلی که زحمت بزرگ شدنت همیشه بر دوش آنها بوده پدرو مادر تو و در واقع عمو و زن عموی من هستند ، اگر کسی علیه آنان چیزی گفت ، جبهه گیری کن و مثل یک دختر خوب حامی و مدافع آنان باش ، کلمه ی شاهزاده شاید غافلگیرت کند اما کاش مغرورت نکند ، من حداقل تنها با تو یکی صادق هستم . لج و لجبازی هایی را که نسبت به هم نشان داده ایم ، سرچشمه از عشقی داشته اند ، این جا مسئله ای را که از زبان من می شنوی حقیقی است . مادر اصلی تو گمگشته ای در میان غبار هوسهای خودش و بوالهوسی های پدرت است تا این اسب سرکش را رام کند و از او مجنون دیوانه ای ساخت باید به هر دوی آنها افتخار کنی . جملاتش مثل جرقه به انبار باروت درونم را آتش می زد و دنیایی را به آتش می کشاند و این دنیا وجود پر حرارتم بود که می سوخت . آهسته گفتم : شاهین بس است ، خفه شو . با این که شاهین به مسئله بسیار مهم و حیاتی اشاره کرده بود ولی من باز دلم بی قرار او بود .نمی دانستم سوالهایم را چگونه مطرح کنم . احمقانه پرسیدم : شاهین حالا چکار می کنی ؟ بی تفاوت گفت : کنار پریوش نشسته ام . با حیرت پرسیدم : پریوش ؟ او آن جا چکار می کند ؟ شاهین بلند و وقیحانه خندید : برای این که موقتا زنم است . فریاد زدم : دیوانه شده ای ؟ باز خندید : هدیه عشق پانزده سالگی ات را این گونه رو نکن آن هم هنوز در دل من هست . ان موقع جوان و خام بودیم ولی حالا که دیگه بچه نیستیم سر همدیگه فریاد بزنیم . و من با چشمانی گریان از به یاد آوری مادر واقعی و دیوانه ام و دیوانه ای دیگر به نام شاهین ، دوباره در میان درختان خود را گم کردم . خدایا چه اسرار خوفناکی پس با این حساب آن زن دهاتی مادر واقعی ام نیست و پدرم او دیگر کیست ؟ وای خدایا کی این خانواده ی اسرار آمیز باز می گردند و مرا در جریان زندگیم قرار میدهند. اصلا نباید اشاره ای بکنم که شاهین چیز هایی به من گفته ، بگذار ببینم آنها چه چیزهایی برای گفتن دارند و اصل حقیقت چیست . دستتم را پر از آب می کنم و بر صورتم می پاشم ریزه های آب فواره ها چون شبنمی بر بدنم می نشیند و من لذت خنکی آن را حس می کنم . اشکهایم بی اختیار بر پهنای صورت خیسم می چکید ، ای روزگار هزار رنگ آن زن دیوانه و زیبا که تصویرش دیوار سالنی از کاخ را زینت داده و حیات اصلی اش درون چهاردیواری دیوانه خانه می گذرد ، مادر حقیقی من است و من دختری این گونه بی خبر و آزاد که حتی نمی توانم حداقل دستم را به چهره ی مات و عاری از احساس او بکشم ، چرا زندگی مرا این گونه در ابهامات فرو برده و اسرا را پنهان کرده اند ؟ و من دختر پدر ومادری نیستم که سالهای سا ل آنها را با نافرمانیها و هیجانهای احمقانه ام آزده بودم و شاهین پسر عموی من نیست . همانی که خود را دلخوش کرده بودم عقد پسر عمو و دختر عمو در آسمان پیوند زده شدخ .و من درپانزده سالگی به خاطر لجاجت و نادانیم آن ازدواج را رد کردم و حالا او ، شاهین کنار پریوش نشسته . ازدواج موقت دیگر چیست ؟ ومن چه قدر گریستم خدا می داند ، دستهایی مرا بلند نمود و اشک چشمانم را ستر د .شهاب با قیافه ی ظریفش نگاهم می کرد و من تمام تنفرهایی را که از شاهین داشتم نثار شهاب کردم ، از او بدم می آمد و باز شاهین در خیالم خواستنی بود . و من احمقم که او را دوست دارم زیرا که شاهین هم اگر مرا دوست داشت و به فکر من بود ، حالا هرگز در کنار پریوش ننشسته بود . حدس می زدم با فاش شدن برخی از اسرار، کتاب جدیدی از زندگی شروع می شود و باید به ورق زدن آن بپردازم تا ببینم انتهایش به کجا ختم می شود . از کنار شهاب گذشتم و به سمت قصر به راه افتادم . بی تفاوت از کنار خدمتکاران گذشته و به اتاقم رفته و در را بستم ، ساعتهای متمادی بود که روی تخت دراز کشیده و چشم به سقف دوخته بودم . به طرف پنجره چرخیدم اکثر ستاره ها نزدیک به هم بودند گویی آنها نیز سرمای آخر زمستان را حس می کردند و ماه بازیگر و اغواگر با شیطنت از پشت ابری بیرون می آمد و روشنایی بیشتری را بر سینه ی زمین می تاباند سپس باز پشت تکه ای ابر پنهان شد . غرق تماشای ماه و آسمان بودم و به پدر ومادرم می اندیشیدم ، وقتی که در لاله دره بودیم و من دختر آزاد و روستایی بودم که نصایح آنها بر من اثر نمی گذاشت . پدرم ملایمتر بود و گاهی مرا با هیجاناتم آزاد می گذاشت اما مادرم مدام گله و شکایت داشت و به توپ وتشرم می بست که باید دختر خوبی باشم تا مردم غیبت نکنند و هزار تا حرف پشت سرم نگویند و من وقتی نیمه های شب یا تنگ غروب از سواری باز می گشتم و این غیبت ها را از دیوار کوتاه خانه ها می شنیدم می خندیدم ، ولی مادرم با شنیدن همان مزخرفات گریه می کرد و حسرت می خورد که چرا نتوانسته مرا مثل یک دختر روستایی ساده و خجالتی بار بیاورد ، حتی در تبریز و زندگی آن جا ار رفت و آمد مهرانگیز و رفعت راضی نبود آنها را دخترانی پر شر وشور می دید و رفتارشان را برازنده ی یک دختر نجیب نمی دانست . پدرم روشنفکر تر بود و تکبرش بعضی وقتها مثل عمو طاهرم بود ولی پدرم بر اثر نداشتن ثروت آن را نشان نمی داد و بر خلاف او تکبر عمویم به واسطه ی ارباب بودنش گاهی وقتها تماشایی بود گاهی چندش آور بود وشاهین با لبخند مغرورش چون سایه ای همرا ه پدر او را همراهی می کرد آنها در پایان زور و قدرت بودند . زمانی که فصل درو گندم فرا می رسید همراه پدر به دشت می رفتیم و به تماشای کار زارعیت می ایستادم و کار خرمن کوبی برایم جالب بود و زنها هم دوش مردان با چنگک خوشه های کوبیده شده ی گندم را بالا می انداختند و به باد می دادند تا گندم از پوسته جدا شود و مهارت زنها جالب بود و شاهین سوار بر اسب اصیل که از نژاد عرب بود چون شاهزاده ای با شلوار سفید و شلاق هزار رشته اش سر می رسید . لبخند کوچکی می پرداند و چشمکی می زد و به نزدیکی ام می آمد و عمویم بعد از یک بازرسی ساده به سرعت دور می شد بیشتر کارهای او را مباشرش کربلایی مجتبی به عهده داشت و من آن زمان شاهین را با که تسخیر ناپذیر می دیدم ولی احساسی نسبت به او نداشتم وقتی که به یونان می رفت و جشنی که به همین مناسبت ترتیب داده شده بود . ولی پدر ومادرم نگذاشتند به آن جشن بروم و لاله دره که انبار خاطره هایم بود ، در گردباد انقلاب عظیم چه کرد و سر اربابی مقتدر را بر بالای دار برد، حالا و خاطرات سال هایی که مثل زخم شمشیری گوشه ای از قلبم را دریده است مرا می سوزاند، قلبم گریه می گند وقتی که کربلایی عباد پدرم و سادات خانوم مادرم نیست ، وقتی که شاهین پسر عمویم نیست، شاید که لاله دره هم زادگاه من نبود. آن زن دیوانه که با چشمان سبز و ماتش در من خیره بود، مادرم به حساب می آمد. زن شاهزاده درباری که قبلا در کاخ بزرگی می زیست و شاهزاده با زن های متعددش قلب او را می آزرد و او را با به زنجیر کشاندن قلبش به سوی جنون هدایت می کرد، حال پدر شاهزاده ی من کیست، اصل حقیقت خاله فخری و محسن خان و فرزندانش می باشند، از خودم بدم می آید که با مهر دروغینشان مرا غرق می سازند تا به کجا برسم، شاید که من اشتباه می کنم آنها در قید تعهداتی قرار دارند واعتراف عشق شهاب مسخره ترین اظهار عشقی بود که در بیست سالگی شنیدم . شاهین حقیقت است که در بیست سالگی ام حقیقت را گفت : شاید قراری است که کل اعضای خانواده آن را می دانند تا این زمان مرا در بی خبری نگه داشته اند ولی آن زن روستایی را دوست دارم همانی که با جارویش بارها به دنبالم دویده بود تا آن را به سرم بکوبد چه قدر انسانها بازیگران ماهری هستند . مخصوصا خانواده ی خاله فخری که دختر عزت الدوله شریف نیا بود که از ژنرال های سابق شاه بود ، هنرپیشه هایی توانا که تا این لحظه اسرار را به خوبی مخفی کرده اند . حالات نگاه آن زمان شاهین را به یاد می آورم . وقتی که زیر درخت سیب ایستاده و با کنایه حرف می زند و حال بعد از سالها در کشوری غریب از پس نگاه او کنایه ها مفهوم است . حتما جرات ابراز کلمه ای را نداشت و گرنه بی پروایی و جسارتش زبانزد روستا بود . کاش دست مادرم اشکها را از صورتم می سترد ، مادر مهربانم که در کنج خانه ی بزرگ خاله فخری کز کرده و برای دوری دخترش ماتم گرفته بود ، به راستی بی انصافی است که من آن زن دیوانه را مادر محسوی کنم کاش ، کاش هرگز این راز افشا نمی شد . کاش شاهین لال می شدی و به من زنگ نمی زدی ، انگار به خودم جواب می دادم : چه فرقی می کنه اگه شاهین لال می شد ، تا چند روز دیگر بقیه زبان در می آوردند و بالاخره این اسرار افشا می شد. کاش مسیر زندگیم را ه بیراهه در پیش نمی گرفت و مسیر عادی خود را می پیمود و تغییری حاصل نمی شد . کاش دنیا تا همین حد زیبا بود خدایا من که ذره ای از مادر دیوانه ام را به یاد ندارم ، چگونه مادر حسابش کنم ؟ اما زنی را که با دستهای پرمهرش شب و روز کارهایم را انجام می داد ، بی نهایت دوست دارم او که از روی علاقه گیسهایم را می گرفت و می کشید و می گفت : " بشین دهتر هزار دفعه گفتم ، موهاتو باز نذار ، مثل بازهای وحشی می شی که درحال اوج گرفتن به آسمان هستی ، بذار موهاتو ببافم این جوری معصوم تر می شی ، کل آبرومون حفظ می شه " من همان پدر ساده لاله دره ای را دوست دارم و قانع بودم . با پدر شاهزاده ام که صاحب ملک و کاخ و قدرت بود چه کنم ؟ یادم می آید وقتی که خاله فخری گفت : امیر و شهاب به کار ملک و میراث در تبریز رسیدگی کنند . هول وهراس به دلم نشست و ابلهانه از خاله فخری پرسیدم : حتما خانه ای را که پدر و مادرم هم اکنون در آن جا سکنی داردند ، می فروشید و آنها مجبور به بازگشت به لاله دره خواهند شد ؟ و خاله فخری خونسردانه به قهقهه خندیده بود : او هدیه عزیزم ما به خیلی چیزها نمی توانیم دست درازی کنیم تا بازگشت تو آن جا باقی خواهد بود . حالا خیلی از قضایا دستگیرم شده و به تمام کنایه ها و گفته ها ی به اصطلاح بی شیله پیله پی می برم و تمام چیزهایی راکه دور وبرم را احاطه کرده اند ، معنادار می بینم از تخت برخاسته و در اتاق قدم می زنم ، حس کنجکاوی عمیقی و جودم را احاطه کرده بود باید بدانم پدر شاهزاده ام کیست ؟ باید بدانم من در این میان چه کاره ام . کیستم و چیستم و مهمتر از همه من می خواهم به ایران باز گردم . شوقم آن قدر زیاد است که نمی دانم چه کنم ، از اتاق بیرون آمده و وارد سرسرل که در تاریکی فرورفته می شوم ، شمع های لرزان نور اندکی در اطراف می پراکندند و روشنایی شاعرانه ای به سالن داده اند میز ناهار خوری آماده و بشقابها برای پنج نفر آماده بود به سراغ تلفن می روم و شماره ی آلدو را می گیرم ، خدمتکاری از اتاق کنار آشپزخانه سرش را بیرون می آورد و باز سریع به داخل می کشد ، آلدو با هیجان جوابم را می داد آلدو باهات خیلی کار دارم بلند شو بیا این جا . اصلا نمی تونم آروم بشم . آلدو پرسید : خاله و شوهر خاله ات نیستن ؟ کجا رفتن ؟ -نمی دانم کجا رفتند و فکر نکنم امشب بیایند در همین حین خدمتکار مقابلم سبزمی شود . - مادموازل ، امشب خانم و آقا تشریف نمی آورند ، زنگ زده بودند که شب نخواهند آمد به خدمتکار نگاه نمی کنم : آلدو می آیی منتظرت باشم ؟ - تازه رسیده بودم ، موریس هم این جاست ، داشتیم روی سناریوی فیلمی کار می کردیم . گفتم : آن قدر دلم گرفته نمی دونم به کجا فرار کنم . آلدو خندید : به هیچ جا فرار نکن تو که همیشه دلت می گیره بگو کی وا می شه ؟ گفتم : انگار انتظار سر رسیده . دوباره خدمتکار به نزدیکی ام آمد : شام صرف می کنید ؟ گفتم : مهمان خواهیم داشت ، شام را مهیا کنید . به وقت همیشگی سرو خواهد شد . ساعتی بعد آلدو همراه موریس و رزا وارد منزل شدند با دیدن صورت گریه کرده ام و ناراحتی درونی ام که در ظاهرم نمایان شده بود ، آنها وادار شدند تا دقایقی در سکوت مرا بنگرند . آلدو با خنده دستی به شانه ام زد : می گم هدیه ، رزا همین ساعتی پیش داد سخن داده بود که می خواهد همراه شهرام سفری به ایران داشته باشد ، راستش وسوسه شدم من هم از کشورتان دیداری کنم ، این جوری بهتره از دونتی هم فاصله گرفته ام ، بگذار او با دنیای مخوف و سیاه را هبگی اش باقی بماند . نگاهش کردم دستش را دراز کرد و با انگشت زیر چشمانم را نوازش داد : این جوری نگاه نکن تو همین چند ساعت کلی کار برای رفتن به ایران انجام داده ام . بعد ناگهانی ابروهایش را بالا برد : خاله فخری و محسن خان باهات صحبت نکرده اند ؟ اصلا کجا رفتن ؟ رزا به جای من جواب داد : آنها به عمد شب هدیه را تنها گذاشته اند مثلا از خستگی مهمانی دیشب بیرون بیاید و استراحتی بکند ، چون فردا اخبار مهمی برایش دارند ، البته آلدو و من هم چیزهایی می دانیم ، شهرام بعضی وقتا تو گوشم چیزهایی گفته و من همیشه هدیه را این طوری که هست نمی دیدم ، بلکه دختری که بعدها نام دختر شاهزاده را خواهد گرفت می دیدم که قرار بود در بیست سالگی چیزهایی را بداند که تا کنون مجبور به مخفی کردنش بوده اند ، البته اطرافیان دورنگی نکرده اند بلکه دستور قائم الملک است که این گونه خواسته بود . وای که شهرام چه قدر از زندگی او و زنهای زیبایش می گفت ، ولی مادر هدیه سرآمد آنها بود و با این که از کارهای شوهر و عشاقش کم کم روانی شد ولی شاهزاده در برابر شکوه و زیبایی او زانو به زمین می زد و برده وار دوستش داشت ، ملکه ی واقعی او بود ، زنهای دیگر اطرافش فقط برای خاموش کردن هوسهای ناتمام قائم الملک بودند ، رزا با هیجان آن چه را که کما بیش می دانست بیان می کرد : ببین هدیه شهرام بهم می گفت وقتی که بیماری زنش تشدید شد و بیماری حاد شناخته شد برای او خانه ای وسیع در گوشه ای از قصرش بنا کرد و با چند خدمتکار او را در آن جا محبوس نمود و خود دائم به دیدارش می رفت بعدا ناچار او را به بیمارستان منتقل کرد و همان دو زن را پرستارش کرد حالا درسته که قصر واملاک شاهزاده به دست دولت ایران مصادره شده ولی حسابهای بانکی او پر ازپول است و ثروتی که در خارج از کشور دارد بی نهایت است ، ولی حیف رکه شاهزاده بر اثر بیماری نقرس زمین گیر شده ولی منتظر است تا دختر بیست ساله اش روزی به دیدار او برود . آلدو روسری سرم را کشید ، من محکم روی دستش زدم و آن را محکم به دور سرم پیچاندم . آلدو لبخند کشیده ای زد به راستی تصمیم گرفته ای مثل املها همیشه روسری به سر باشی و حافظ اصالتی باشی که یعنی بسته شدن غل وزنجیر به دست و پایت را قبول می کنی ، تو .... کلامش را بریدم : آلدو تو حق نداری در مورد عقاید و رفتار من اظهار نظر کنی ، همان طور که بارها خاله فخری با رفتار و عقایدش نتوانست آن چیزی را که در همان روزهای اول انقلاب آموخته ام تغییر بدهد ، زندگی من مال خودم است . رزا موهای قهوه ای رنگ و بلندش را به یک سو چرخش داد و خندید : آلدو حالا کجا شو دیدی ، من برای رفتن به ایران باید همرنگ هدیه شوم . آن جا دیگه ایران سابق نیست ، فعلا که وضع آن جا چنین است . آلدو سرش را تکان داد : می دونم فخری همه چیز را توضیح داده . رزا بهترین زنی بود که در ایتالیا دیده بودم او با قیافه ی ظریف و نمکی اش هرگز درباره ی عقاید دینی و مذهبی هیچ کس جرو بحث نمی کرد و آزادی را حق هر فردی می دانست با هما ن کلام ساده و دلنشین ادامه داد : آلدو مردم یک جامعه و یک ملت اگرهم انقلاب کنند تا چیزی را به مرحله ی اجرا گذارند باز باید تابع قانون و مقررات حکومت باشند در غیر این صورت هرج و مرج بی نظمی برکشورغلبه می کند ، اگر مردم و دولت یکی باشند ، دیگر پذیرش عقاید هر دو طرف آسان است و شهاب که سالها آن جا بوده برایم می گفت ، که مردم برای همین عقایدشان انقلاب کرده اند ، هدیه نیز یک فرد ایرانی و از همان سرزمین است ، چرا تعجب کنیم ؟ لبخندی زده و دست او را گرفتم : البته عزیزم تو درست می گویی که قانون دولت ما چنین مقرر کرده و یک حکومت اسلامی برما حکم رانی می کند اما این جزیی از مذهب من است و ارزشهای آن برایم مهم است . من خودم این طوری دوست دارم . رزا سر میز شام رفت خدمتکاران میز را با غذاها و دسرها آماده کرده بودند . رزا اسراری را برایم فاش کرده بود که باید در بیست سالگی ام از زبان خاله فخری و محسن خان یا احیانا اگر در ایران بودم از زبان پدر و مادرم می شنیدم ، ولی خاله فخری سهل انگار من الان با شوهرش به دنبال حقوق و قضایای چه کارهایی بودند خدا می داند و رزا مرا با پدر شاهزاده ام که مبتلا به نقرس بود آشنا ساخت ، هنوز صبر می کردم آنها باز گردند و دیگر از رزا سوالی نکردم او فقط از زبان این و آن و از گوشه و کنار چیزهایی شنیده بود ، بیست سال بی خبر مانده ام و صبر کردهام بگذار یکی دو شب دیگر هم صبر بکنم ، ماه از پشت ابر بیرون آمده و تا صبح کاملا نمایان خواهد شد با این حال هیچ هیجانی و رغبتی در وجودم شعله نمی کشید تا دانستنیها را بدانم آرزو می کردم هر گز نمی دانستم و من یک دختر لاله دره ای زاده همان پدر و مادر باقی می ماندم . شنیدن این اخبار شوقی را در من زنده نکرده بلکه افسرده و غمگین ترم کرده بود ، من هم سر میز نشستم ، رزا بی خیال در حال خوردن بود و آلدو نگاهش در من خیره و متفکرانه و ساکت تر شده بود ، فکر می کردم به فرار از دست دونتی می اندیشد ، رزا با چنگال تکه ای از گوشت سرخ شده ی ماهی را روانه ی دهانش کرد : صبر کنید ببینید شهرام بالاخره راضی می شه منو همران خودش به ایران ببره ، اون مجبوره با شهاب کار کنه ، بعد سرش ر ا بالا گرفت و نگاهم کرد : هدیه تو که یک ماه پیش گفتی می خواهی برای مدت زیادی در ایتالیا بمانی و همراه آلدو کار نشریه ی جدیدی را راه بیاندازی از تصمیمت برگشتی ؟سرم را تکان دادم : این کارو می تونم تو ایران هم انجام بدم ، مخصوصا که آلدو هم تصمیم گرفته به ایران بیاد آلدو بلند خندید : هدیه حاشیه نرو حرف دلتو بزن ، بگو که از روی حس کنجکاوی می خواهی به تبریز بروی و باورکنی که پدر و مادرت کیا هستند ولی تو از این حا راحت تر می تونی به دیدار پدرت بروی ، حالا صبر کن خاله فخری حتما دیگه مهر لبهاشو میشکونه و ضمن تشریح وقایع، امر می کنند که چه کار باید بکنی .با این حرف آلدو باز هیچ هیجانی برای دیدن این پدر شاهزاده نداشتم ولی زن دیوانه مرا به سوی خود می کشاند به تبریز و رفتن به بیمارستان روانی دیدن دوباره ی قیافه ی مات و گنگش ، چشمان بی فروغش که حکایت گذشته ها را داشت و موهای طلایی رنگش که نشان دهنده ی افسونگری و طنازی جوانی او بود و من بیچاره که امروز حقایق را از زبان شاهین و برخی را از زبان این و آن شنیده بودم بی احساس ترین فردی هستم که بی خیال پشت میز شام نشسته و به خوردن مشغول بود ، چه بازیگران ماهری دورم را احاطه کرده بودند و من عروسک مومی و بی اراده که بیست سال در دستان آنها چرخیده بودم .شام ساعتها به طول انجامید ، سپس در مبلهای کنار شومینه لمیدیم ، آلدو چشمان خواب آلودش را به من دوخت : هدیه با یاین زجری که امشب با این خستگی به ما وارد آوردی امیدواریم توانسته باشیم کمی برایت همدردی بکنیم و مثل دوستان وفادار مثلا دوستی را در لحظات تنهایی و غصه تنها نگذاشته باشیم .لبخندی زدم : درسته آلدو من در صداقت و یکرنگی تو و رزا هرگز شک نمی کنم .رزا خندید و پاهایش را دراز کرد : هدیه من و تو از نظر روحی خیلی نزدیک هستیم و دوست دارم مثل همیشه بهت نزدیک باشم .آلدو دستش را پشت سرش قرار داد : اما هدیه گفته باشم اصلا توی گوش دونتی از رفتنم به ایران آوازی نخون او حساب سختی را پس خواهد داد . سپس چشمانش را بست و گفت : اگر خوابیدم مرا ببخشید .نور زرد رنگ شمعها با نور کبود رنگ سحرگاهی که از پنجره دیده می شد در حال ستیزبود ، درقیافه ی خواب آلود آلدو خیره شدم ، بی قید و بی خیال در عین حال فعال که نان امروزش ردیف باشد فردا را خدا کریم است ، همیشه برای امروز زندگی می کند و می گوید فردایی وجود ندارد ، نمی دانیم برای فردا هستیم یا نه ؟رزا به کنارم آمد و آهسته روی دسته ی مبل نشست : هدیه به راستی مامان هنوز چیزی بهت نگفته ؟گفتم : فعلا که چیزی نگفتن رزا ، حالا اگه برگردن ببینم چی می شه ، حتما گفتنی ها رو خواهند گفت .-مامان که همیشه یک گله رو این ور و اون ور می بره و راهنمایشان می شه روفانو چه چیزهایی برای دیدن دارد ، کلیسا ها و بناهای کهنه و متروک ، آمفی تاتری که در گذشته های دور در آن جا زور آزمایی می کردند و دیدن به اصطلاح بناهای تاریخی ، چه چیز جالب توجهی در آن دیده اند ؟ زندگی امروز همچنان به پیش می رود و این توریست ها به دنبال گذشته ها هستند . اصلا تفریحی ندارد . مامان خوشش میاد هی حرف بزنه و توضیح بده و فکر نکنم مامان خودشو درگیر کار اداره ی قضایی کرده باشد بلکه درحال گشت و گذار با افراد توریست است . پرسیدم : پس محسن خان چطور ؟ -خودت که دیدی او اکثرا به دنبال مامان هست و زیاد هم بدش نمیاد اطلاعات تاریخی خودش از کشور ایتالیا مخصوصا روفانو را که می داند در اختیار خود ایتالیا ئیها قرا ر دهد ، آنها به جای آن که باید امشب را درکنار تو می بودند و توضیحات لازم را در مورد زندگی ات در اختیار قرار می دادند ، چون آن گونه که می دانم وکیل تو که قیمی هم از طرف پدرت می باشد چند روز پیش در میان همین مجسمه ها جولان می داد -من کجا بودم ؟ -تو دانشگاه رفته بودی .ولی فکر کنم دیگه فردا حقایق برایت آشکار شود تا این جاشو که شنیدی شوکه نشدی ؟ خندیدم : شوکه ام کرده ، باعث نارحتیم شده چون می خواستم همان هدیه سالها پیش باشم . -احمق نشو ، تو دنیای ثروت داری و همه از ثروتت به جاهای رسیده اند ، تو هنوز دوست داری زیر منت خاله فخری ات باشی ؟ ببین هدیه من زیاد نمی دانم ولی تو مهر دروغین بعضی ها را باور نکن ، شهاب می تونه با ثروت تو چندین شرکتی بزرگتر از اینی رو که حالا زده بزنه ، هر چند برادر شوهرمه ولی بد نمی گم ، تو دیگه باید صاحب قدرت و ثروتت باشی ، این قصر باشکوه و قدیمی که خیلی وقتا دلت این جا گرفته وگریه کردی مرا هم به رویاها فرو برده ولی .... وای هدیه بذار زیاد نگم ، و مامان اینا خودشو ن واست توضیح بدن.آلدو باید به دفتر نشریه بره مهمان مهمی از انگلستان دارد و من هم باید ... ای وای اصلا از کجای کارم بگم ساعت ده با شهرام در کارگزینی دانشگاه قرار دارم ، برای کار یکی از دوستانم است . آلدو با سنگینی از مبل برخاست و به کنارم آمد چشمان خسته و خواب آلودش را به صورتم دوخت : چطوری هدیه ، کمی از هیجانات خفته در سالهای بی خبری فروکش کرده؟موریس خندید : تازه شعله ور تر شده ، منتها در ظاهری آرام ، قول میدم فردا شاهد اتفاقات بسیاری خواهیم بود و همین طور آلدو کارمن و تو هم زیاد می شه باید برای خواسته های هدیه مدام دوندگی کنیم .لبخندی زدم : نگران نباش موریس سعی می کنم زیاد به شما رجوع نکنم .موریس قوسی به کمرش داد و انگشتش به سویم نشانه رفت : تو رجوع خواهی کرد و ما هم مثل همیشه در کنارت خواهیم بود ، ما دوستانی واقعی هستیم که مدام با صمیمیت در کنار هم خواهیم بود سپس به آلدو گفت : پسر فکر نمی کنی دیگه دونتی حسابی نگرانت شده ، بلند شو برو خونت .آلدو با بی حوصلگی سرش را تکان داد : اگه سر از عبادت برداشته باشد و به دنیای اطرافش نگاه کنه ، متوجه کمبودی می شه ولی حیف که همیشه خیره به روبروست و در دنیای مسخره اش سیر می کند ، او هیچ گاه حضور مرا حس نمی کند .گفتم : آلدو این قدر نسبت به احساسات دینی و مذهبی او خرده نگیر ، او روح پاک و مومنی دارد ، بگذاربا عقایدش در آرامش باشد .آلدو بلند خندید : بی تفاوت هستم که آزاد با عقایدش است ، اصلا مهم نیست زندگی به نحوی می گذرد ، دنیا پر از زن است و من با عقایدشان کاری ندارم ، زندگی می گذرد و من زیاد سخت گیر نیستم . موریس آهسته خندید : خوش به حال زنان و با این آزادی عقایدشان که تو مانعش نیستی و رزا کیفش را بر شانه انداخت : بچه ها دیگه بسه ما شبی کاملا بی خواب را گذراندیم ، باید کمی استراحت کنیم . سپس سریع بوسه ای به گونه ام زد ، عزیزم من همیشه در این کاخ در راهروهای تاریک و پر از آئینه آن احساس آرامش می کنم ، وقتی درراهروهای پیچ درپیچ و متعدد آن قدم می زنم آئینه ها اندام انسانی بدون جسم را نشان میدهد که در گذشته ها قدم می گذارد و مجسم می کنم که مثلا سالن بزرگ و وسیع مملو از مهمان و شراب و رقص و خنده است و گاهی دو دلداده ی بی قرار مخفیانه از آن جمع دور شده و دراین راهروها سرگردان می شوند و سپس در مقابل یکی از آئینه ها در گوشه ای آرام می گیرند و دل می سپارند و از شهد بوسه جان می گیرند ولی حیات آن عشق کوتاه است و آنها هم فنا و نابود شده اند و حال ما راه آنان را می پیماییم و اثری برای آیندگان دیگر می گذاریم در این دنیا همه چیز فانی است .سپس هرسه به طرف در خروجی به راه افتادند . آلدو چشمکی زد : باور کن هدیه باهات میام ایران حرفمو شوخی نگیر ، مرا از تصمیمهایت آگاه کن تا باهات هماهنگ بشم .خندیدم : آلدو دیوونه شدی ، برای چی می خوای بیایی ایران ؟ -حالا صبر کن اول به اسم دیدار سپس به اسم و رسم دلدار .... قهقهه ای زد : اگه خوشم بیاد آن جا را قابل ماندن بدانم ....خواهی دید . شاید برنامه هام به شکلی دلخواه پیش بره . خدا رو چه دیدی ...نا امیدی بدترین رنجی ست که انسان می کشد ...پیش به سوی فردایی روشن .سپیده در افق رنگ نارنجی داشت ولی در پس آن ابرهای تیره آسمان سفید و آبی را می پوشاند و یک دسته ابرسیاه به تدریج گوشه ای از آسمان به پهنای آن می رسید و نشان از طوفان داشت و من هوای آن روز را غم انگیز می یافتم ، تصمیم گرفتم همان جا کمی روی کاناپه دراز کشیده و بخوابم سپس به دانشگاه رفته و برای رفتن به ایران اقدامات لازم را انجام دهم ، اگر به فکر آسمان و هوای غم انگیز بخواهم دلم را بگریانم از تمام کارهایم عقب می مانم .نمی دانم تا چه ساعتی خوابیده بودم به صدای صحبتهای بلندی بیدار شدم و گوش سپردم ، صدای محسن خان بلند و رسا در فضا آکنده بود : فخری خانم کوتاه بیا ، من می گم اگه این جوری پیش بری مخالفت می شنوی تو تا حد اندازه ی خودت مسئول باش و زیادی حرص نخور .صدای خاله فخری فضای نیمه تاریک اتاق را می لرزاند : محسن خان تو اگه ساکت باشی کارها خوب پیش میره ، هدیه سالها در کنار ما بوده و من روی او نفوذ خوبی دارم او به حرفهایم گوش می دهد ، می دانی اگر تا حال با گفته های تو پیش رفته بودم چی می شد ، گداتر از تو کسی نبود .به یاد حرف خاله وقتی که در لاله دره بودم افتادم که گفت به خاطر ثروت محسن خان باهاش ازدواج کردم نه هیکل و موهای قشنگش و .... اما نمی دانم واقعا این جور چیزها تحمل می خواهد با کسی که دوستش نداری زندگی کنی .... شاید هم اشتباه می کنم و خاله فخری عاشق محسن خان بوده و.....در اتاق با شدت باز شد و محسن خان با هیکل قناسش از در وارد شد ، می دانستم او از همان ایام جوانی دارای قد و هیکل مناسبی نبود و خاله فخری او را چون اسبی مطیع در دست داشت و همیشه افسار و لگامش را در مشت می فشرد و همراه خود به هر جا که می خواست می کشاند ، خاله فخری دیکتاتوری مستبد بود و شهاب و شهرام مثل مومهایی نرم در دست او شکل می گرفتند ، رفعت بهترین کار را کرد و در ایران کنار خانواده ی عمو یش ماند تا به فعالیتهای مطبوعاتی خود ادامه دهد و از امر کردنهای مادر راحت باشد . مخصوصا که شوهرش ناصر هم مشوقش است . آیا حالا او نیز دانسته که من و او دختر خاله ی واقعی هستیم و او هم خاله ای روستایی به نام سادات خانوم ندارد بلکه آنها هاله ای بودند که در این لباسها و نور می پراکندند.محسن خان با دیدنم فریاد کوتاهی کشید : دختر عزیزم تو که این جا هستی ، آن قدر پرده ها را سفت و محکم کشیده اند که هنوز نمی دانی روز به نیمه رسیده و هم چنان خوابید ه ای .به صدای محسن خان زنش فخری هم وارد شد و با دیدنم تعجبش بیشتر از شوهرش نمایان گشت : وای هدیه مگه دیوونه شدی ؟ چرا دانشگاه نرفتی ؟ شب رو چیکار کردی که تا لنگ ظهر خوابیده ای ؟ شهرام تو دانشگاه منتظرته الان تلفن کرده بود و سراغ تو را می گرفت .بی حوصله دستم را لای موهایم فرو کردم هنوز سنگین و خسته از بی خوابی دیشب بودم ، روی کاناپه نشستم . خاله فخری آستینهای گشاد لباسش تاب می خورد . دستهایش را بالا برد و با ناز و ادای یک ملکه ی چهل وشش ساله با ترفند نازش جلو آمد : عزیزم نکنه مریض شدی ؟ شبو چیکار می کردی ؟ -بچه ها این جا بودن . رزا و آلدو نزدیکهای صبح رفتند . -وای خدای من هدیه تا آن موقع چه کار می کردین ؟ سرم را تکان دادم و ساکت ماندم . محسن خان گفت : حالا فخری خانوم کم سوال پیچش کن ، بذار بلند شه بره دانشگاهش . هنوز هم دیر نشده . گفتم : امروز دیگه از خیر دانشگاه گذشتم هر چند کارای مهمی داشتم ولی فعلا که حالشو ندارم محسن خان دستی به مجسمه ی بلورین دختری که ایستاده بر تنه ی درختی بود کشید : هدیه نکنه هنوز از جشن بیست سالگی ات خسته هستی ، هان ؟ از وارد شدن به این سن بسیار خوشحالم حالا شما برای من از هویت اصلی ام صحبت کنید که من کیستم ؟ خاله فخری و محسن خان نگاهی رد و بدل کردند ، خاله فخری با تردید پرسید : کسی چیزی گفته ؟خندیدم : نگفته شما خواهید گفت ، احساس می کنم خیلی اسرار آمیز و جادویی شده ام ، دارم افسون شخصیت خودم می شوم ، درست مثل سیندرلا که به کجاها رسید و با چه کسی ازدواج کرد ، من خودم را سیندرلای قرن می دانم . خاله یک ابرویش را بالا انداخت و لبهای قهوه ای رنگش از گوشه ی چپ بالا رفت . شفافیت روژ لبهایش رخشش خاصی به لبها داده بود ، اصلا خاله فخری خیلی خوشگل بود ولی چه جوری می توانست محسن خان را تحمل کند ، نمی دانم . چه چیز جالب توجهی در او باعث این ازدواج شده بود خدا می داند . خاله گفت : سیندرلا عروس شاهزاده شد و تو سیندرلا دختریک شاهزاده شده ای تو صاحب ثروتی می شوی که پدرت توسط وکیلش در اختیارت خواهد گذاشت ، وکیل پدرت از فرانسه راهی ایتالیا شده و به زودی خواهد رسید ، او گزارشگر اصلی مطلب از سوی پدرت خواهد بود ، ولی اگر دوست داری منهم چیزهایی بگویم .او در کنارم نشست و دستانش را به دور شانه ام حلقه کرد : ما مسئولیت پذیر شدیم و پدرت هم امکاناتی در اختیار ما قرار داد ، حالا تابلو را خوب تماشا کن ، حدسهای پانزده سالگیت درست بود صدایش بلند تر شد : محسن خان بگو خدمتکار پرده ها را بکشند . محسن خان زنگی را فشار داد و خدمتکار وارد شد . خاله ادامه داد : آره هدیه پدرت دستور بافتن این تابلو را داده بود ، چون زیبایی مادرت سحر انگیز بود و او مادرت را دوست داشت ولی مادرت زیاد با پدرت سازگاری نمی کرد ، پدرت برای زجر او زنهای متعدد دیگر گرفت و مادرت زن اولش نبود در واقع زن سوم محسوب می شد ، مادرت از کوچکی کمی با همه ناسازگاری داشت و ما او را برای معالجه به انگلستان برده بودیم ولی کم کم بیماریش عود کرد و شدیدتر شد ، وقتی که تو را حامله بود در شدیدترین دوران بحرانی بیماری به سر می برد و پدرت خدمتکارها و پرستارهای بی شماری را مامور حفاظت او کرده بود تا تو صحیح و سالم به دنیا بیایی و زمانی تو متولد شدی که مادرت هیچ چیز حالیش نمی شد و پدرت در قسمتی از املاک بزرگش در شمیران کاخی را ساخت و او را آن جا به دست پرستارانی سپرد ، وتو را بعد از پنج ماه به دست زن و مردی که باغبان باغها و املاک وسیعش بودند سپرد زیرا آن مرد باغبان از دوازده سالگی همراه پدر ومادر خود در آن جا کار کرده بود و بعد از فوت آنها خود مسئولیت آن جا را به عهده گرفته بود ، زن آن باغبان را خود پدرت برایش انتخاب کرده بود و آنها به پدرت ایمان داشتند و پدرت نیز از میان تمامی حشم و خدمه هایش به آن باغبان و زنش ایمان داشت و آن مرد باغبان که هم اکنون پدر تو محسوب می شود بعدها به زادگاهش در لاله دره رفت زیرا پدرت که سالها پیش از انقلاب بوی انقلاب را شنیده بود ، در آرامش و با حوصله ثروتش را به تدریج از ایران خارج کرده و راهی فرانسه شده ، به ناچار مادرت را به بیمارستان سپرد ، پدرت کسی را دلسوز تر و مهربانتر از پدر ومادرت ندید و سرپرستی تو را به عهده ی آنان سپرد و همیشه در آرامش بود که دخترش در رفاه بزرگ شود ولی بعد فکر کرد شاید جوانی تو باعث به باد رفتن ثروتی شود و قرار شد در بیست سالگی هویتت برای خودت آشکار شود ، پدرت از زنان دیگرش هم فرزندانی دارد که همگی در فرانسه هستند و البته تو دختر آن زن دیوانه هستی که خواهر من هم می باشد اونی که تا این لحظه هرگز احساس فرزندی تو را لمس نکرده و حتی بعد از دیدن تو در دوران کودکی مات و گیج بود ، و خودت هم که قبل از آمدن به این جا به دیدارش رفته بودی ، چه اثرهایی از عاقل بودن و هوشیاری در او دیدی ؟ سرم را تکان دادم . خاله فخری آهی کشید : او درمان نخواهد شد و همه به نوعی از ثروت پدرت استفاده کرده اند و حتما می پرسی پس چرا پدر مادرت در لاله دره با نان بخور ونمیر می ساختند و پدرت رفاهی در اختیار آنان قرار نمی داد ، چه می دانم هدیه آن باغبان گفته بود من باید او را مثل فرزند خود بزرگ کنم و با آن چه که دارم او را به رشد می رسانم ، تمام ثروت هدیه بماند برای وقتی که به سن قانونی رسید ، آنگاه خود می تواند تصمیم بگیرد و پدرت می گفت که این جوری تو دختری مقاوم و صبور خواهی شد. تا در آینده بتوانی صاحب اختیار ثروتش باشی . برادر و خواهران تو در خارج چندان کارآیی ندارند ، آنها نازپرورده هستند اما تو آبدیده و جسور هستی و پدرت بسیار مشتاق دیدار توست ، اما می خواستم وکیلت برسد و ما به همراهی او تو را در کل جریان قرار دهیم ، ولی فکر کنم گوشه وکنار چیزهایی شنیده ای ، این جا کسی به موضوع واقف نیست ، به جز این که این حماسه سرا رزا می تواند باشد ، او هم غرض و منظوری ندارد خالص و بی شیله پیله است با حیرت به سخنان خاله چشم دوخته بودم و او ادامه داد : آه هدیه دیدی که هیچ تشابهی بین من و آن زن لاله دره ای نیست پدرت خوشبختی تو را می خواست ولی با این کارش باعث عذابم شد که چگونه داشتن خواهری چون او را تحمل کنم ، زن لاله دره ای کجا و من کجا خدای بزرگ ! من که بزرگ شده ی اروپایم و چند سالی بیشتر نبود که در تبریز و در آن خانه ی بزرگ ه در واقع یکی از بی شمار ملک های پدرت است ساکن شده بودم ، آن جا هم برای توست ، چو ن پدرت همیشه آن زن دیوانه را که اسمش ماهتاب است دوست داشت ، تو حالا زیاد هیجان زده نشو و بدان که چگونه باید مسائل را هضم کنی و در آینده بتوانی را ه ترقی را بپیمایی ، البته پدرت دخل و خرج املاک دیگری را که در تبریز و تهران را دارد به دست ما سپرده ، فرزندا ن دیگر او قرتی و ولخرج از آب در آمده اند و عیاشی را رسم اول زندگی می دانند ، شاید آنها زمانی بر سر ارث و میراث اختلافی پیدا کنند ولی تو باید کارایی و شجاعت دختر لاله دره ای را نشان دهی و پدرت به انها افتخار کند ، کارهایی که دختران و پسران دیگرش انجام می دهند باعث رضایتش نیست آنها تقریبا راه خودشان را می روند ، از نظر این که پدرت امکاناتی در اختیار ما قرار داده و گفته بود که همیشه مراقب ماهتاب باشیم و زمانی که در ایران بودم هر هفته دو بار به دیدارش می رفتم و از مراقبتها و امکانات او باخبر می شدم ، ولی بعد از آمدن به این جا او را به مادرت سپردیم تا این کار را انجام دهد ، از حرفهای خاله فخری سرگیجه گرفته بودم و من هنوز مست و مات خواب بودم و یارای حرکت نداشتم . محسن خان در درون مبل کنار شومینه فرو رفته و چرت می زد و گاهی که صدای خاله اوج می گرفت چشمانش را باز می کرد و نگاهی اندیشناک به او می انداخت و باز می خوابید ، از جا برخاسته و به اتاقم رفتم ، کاپشنم را پوشیده وارد حیاط شده و از آن جا به درون باغ خزیدم . هوا ابری و در گوشه ای از سطح آسمان ابرهای سیاه چون پنبه های سیاه روی هم انباشته شده بودند و در گوشه ای دیگر آسمان خشمناک می غرید ، از میان شاخه ها رعد و برقی چشم را خیره کرد ، منظره ی بدیع و غم انگیزی بود من به بالای سنگی بزرگ و مسطح که درگوشه ی آن مجسمه ی زنی به اسارت تمساحی درآمده بود رفتم و در مجسمه خیره ماندم دهان تمساح باز بود و نیم تنه ی زن درون دهان تمساح قرار داشت ، دستهای زن به حالت التماس به سوی منجی نامریی گشوده شده بود . من آن قدر درگیر تحصیل در دانشگاه و کار با آلدو و موریس بودم که هرگز فرصت نکردم تا از تاریخ این قصر اطلاعاتی به دست آورم ، حالا بهترین فرصت بود . نگهبان نود ساله ی قصر که به همراه زن و فرزندانش رد ساختمان آن سوی قصر زندگی می کنند مسلما می توانستند اطلاعات خوبی از تاریخچه ی این کاخ در اختیارم بگذارند . دستهایم را درون جیبهای کاپشنم فرو کرده از روی سنگ پائین پریده و به سمت ساختمان نگهبان به راه افتادم . خاله فخری ماشین را تا کنار پله ها آورده و آن جا پارک کرده بود از کنارش که رد می شدم چشمم به کیف خاله فخری که درون اتومبیل روی صندلی بود افتاد ، حس کنجکاوی وادارم کرد سرما را بهانه کرده و درب ماشین را گشوده و به درونش خزیدم . روی صندلی جلو نشسته و خودم را گول می زدم که باصطلاح بی غرض درون ماشین آمده ام ، دستهایم را مالیدم و با بخار دهان آنها را گرم نمودم ، سپس دستم ره آهستگی همراه نگاهم که به کیف بود به سویش خیز برداشت و برای اولین بار در عمرم دختر بدی شدم و کیف کسی را بدون اجازه باز نمودم قصد دزدی نداشتم ، کنجکاوی باعث این کار بود ، کاغذهای زیادی بود آنها را بیرون کشیده و سریع نگاهی به آنها انداختم ، مدارک دانشگاهی من و نامه ای که همین چند روز پیش خانم سورجینی برای رئیس دانشگاه نوشته بود، خدمتی برای من که رئیس موافقت کند واحدهای بیشتری بردارم ، این استثنا تنها از آن من نبود تمام اتباع خارجی از این امتیاز برخوردار بودند ، ولی خانم سورجینی می توانست منتش را بر سرم بکوبد آن را به کناری گذاشته و دوباره کاغذ ها را زیرورو کردم مثل تبهکاری که در حال ارتکاب جرمی است ، با دلهره چشم به در ورودی هال دوخته بودم که مبادا خاله ظاهر شود ، کاغذها از دستم ولو شد و کمی زیر صندلی ریخت با عجله جمعشان کردم وقتی که کاغذی را که بیشتر به مقوا شباهت داشت را برداشته و آن را برگرداندم دیدم عکس سیاه وسفیدی است ، زنی با چهره ای روشن و موهایی که در تابش نور آفتاب برق می زد حکایت از آن داشت که صد در صد موها طلایی هستند و چشمان سبز نیز در عکس همین حالت را داشت . قد بلند کشیده در شلواری تنگ پرس شده بود و اندامی زیبا را به نمایش می گذاشت . دست مرد به دور کمر باریک حلقه شده و انگشتانش دیده می شد و دست زن روی این دست قرار گرفته بود ، رنگ لبها به سیاهی می زد حتما روژ قرمز رنگی زده بود و هیکل مرد بلند بالا در لباس نظامی با منگوله هایی سفید رنگ دیده می شدو دارای سینه ای پهن بود لبخند زن فتنه انگیز بود ، زن را می شناختم ، تنها تغییری که دیده می شد در عکس موها آرایش کرده و مرتب و در بیمارستان ژولیده و دربدر بود ، عکس خیالی افکار دروغین را به انسان می باوراند که زوج خوشبخت و عاشقی این گونه بی قرار در مقابل دوربین ژست گرفته اند ، ولی می دانستم که آنها تنها در لحظات کوتاهی شکل گرفته و مرد بعد از انداختن عکس با عجله این افسونگر زیبا را ترک گفته و به سراغ زنهای دیگرش رفته تا در فرصت کمی که دارد عکسی هم با آنها بگیرد ، بالاخره آنها هم زنش بودند و انتظار داشتند . خیره در عکس آن زمان را مجسم می کنم ، بعد از رفتن مرد ، زن ناراحت و غمگین بر روی تنه ی درخت شکسته که پشت سرش در عکس دیده می شود می نشیدن ، دلش می خواست مردی که دوستش داشت تنها از آن او بود و اختیار مطلقش را در دست داشت ، آن مرد وقت کمی را برای این زن گذاشته و اینها دل شاداب و بی قرار او را راضی نمی کند او می خواهد که هیجانات بی پایان دلش را با حرارت تر نشان دهد و او نیز چون شوهرش به سراغ افسر عاشق می رود تا کامیابی و عشق را آنجا بیابد ، وآن مرد خودخواه به آشوب و هوسهای دل زن این گونه بی تفاوت است و خواسته اش را در نظر نمی گیرد و سرانجام نیز غل وزنجیرهایی به دست و پای زن می بندد تا به خیالش او را رام کند . وآن زن که دیوانه ی زندگی و هستی و عشق است کم کم زیر خواسته های خودخواهانه ی مرد به ستوه می آید و می خندد ، آن قدر می خندد که طنین قهقهه هایش کاخ مرد را می لرزاند و آرامش و راحتی را از ساکنان کاخ می گیرد ، مخصوصا که گوشهای شاهزاده را آزار می دهد ، برای شاهزاده ای که در کنار دیگر زنانش درحال عیش و نوش است ، این آوای دلپسندی نیست ، پس برای فرار از قهقهه های زن برایش سلولی بزرگ به اسم کاخ در دورترین نقطه ی املاک وسیع و بزرگش ، یعنی ، آن جایی که پای هیچ جنبنده ای نمی رسد ، بنا می کند و او را ملکه این کاخ سرد و خاموش می کند ، ملکه ای دیوانه در کاخ دور در دل جنگل تا صدای خنده های دیوانه دیگر گوشش را نیازارد ،کسانی را به عنوان پرستار و خدمتکار به کار می گیرد که آنها تنها به صرف دریافت سکه های پول این مسئولیت را می پذیرند . خیالم اوج می گیرد و خیره به روبرو در گذشته ها قدم می زنم ، من این صحنه ها را می بینم و همراه آنها راهی هستم ولی این دختر با شاهزاده و دیگران فرق دارد و وقتی دختر لاله دره ای این فریاد و خنده های غم انگیز زن را می شنود و به آن سمت می رود دربهای متعدد کاخ را یکی یکی می گشاید تا آن زنی را که از شدت شوق حیات به این روز افتاده را بیابد ، از راهروهای وسیع و طویل می دود و دربی را باز می کند ، اتاقی بزرگ و لخت و عور و زنی با لباس سپید و بلند که موهای طلایی چهره ای را احاطه کرده اند ، چون مردگانی که هراسان در روز جزا سر از قبر بلند کرده و راست و سیخ ایستاده اند و لبخند محزون دیوانه دل دختر را زجر می دهد و دختر به آهستگی به سویش گام بر می دارد ، می خواهد به نزدش برود و او را در آغوش بگیرد و تن ظریف و سفیدش را در آغوش بفشارد و بوسه بارانش کند و بر قلب پر احساس او که این گونه زیر دست مردی پرهوس شکست ، بوسه بزند و سر بر سینه اش بگذارد و با تپش قلبش ناله ها و حرفهای ناگفته ی او را بشنود ، غریزه ی طبیعی او که این گونه به دست مردی تباه شد ، دستی تکانم می دهد و عکس را از لای انگشتانم بیرون می کشد ، هنوز در دنیای خیالی خودم هستم ، آیا پرستار زن دیوانه وارد اتاق شد تا من را از او دور کند ، اگر پدر شاهزاده ام قدرت این کار را داشت که او را تنها و منزوی به گوشه ای از کاخ پرت کند ولی پرستارش ذره ای در مقابل من قدرت نخواهد داشت ، من باید کنار این زن بمانم ، پس با پشت دست محکم به صورت پرستار می کوبم و او را هل میدهم تا به کنار زن دیوانه بروم ولی صدای فریاد آخ بلند مرا از دنیای کاخ بیرون می آورد . سرم را بر می گردانم و خاله فخری به سرعت سرش را از درون پنجره ماشین بیرون می کشد . دوباره فریاد زد : دیوونه شدی هدیه ؟ زده به سرت ؟ تو بدون اجازه ی من کیفم را گشوده ای ؟ دنبال چی می گشتی ؟ گنج های پنهان شده ی پدرت ؟ یا سند و قباله ..... املاک او را که فکر می کنی به من سپرده شد ه؟ مگر من نگفتم که همه چی دست وکیل پدرت است و من این با ر با این صدا و سخنان به دنیای واقعی بازگشتم ، ولی لال بودم که چه جوابی به خاله فخری بدهم . زبانم به لکنت افتاد :من .... من .... دنبال آهان این عکس ... خاله فخری گفت : گوش کن هدیه . داری کارای زشتی می کنی . البته من خودم این عکس را امروز رفتم از صندوق بانک برداشته و آورده بودم که نشانت دهم ، از ماشین پیاده شدم و عکس را درون جیبم قرار دادم و به سمت باغ لخت و عور که درختانش از سرماکز کرده بودند رفتم ، دیگر صدای خاله را نشنیدم ولی احساس می کنم به سرعت از پله ها بالا رفت تا این اخبار رابه گوش شوهرش برساند و من از این لحظه به داشت خصلتهای زشت متهم می شدم ، این که دزد شده و بدون اجازه در کیفی را باز می کنم و شاید هم به گوش این شاهزاده ی بلند بالای درون عکس برسانند و او هم زمانی مرا برای وادار کردن به دختری که باید روش و تربیت صحیحی داشته باشم به غل و زنجیر ببندد تا شاید مثل مادرش از او هم دیوانه ای بسازد . کمی قدم زدم و سپس از درب آهنی پشت باغ به درون کوچه رفتم و سپس وارد خیابان شدم به سمت دفتر نشریه ی آلدو رهسپارشدم . زمانی به دفتر رسیدم که آلدو داشت با عجله پله ها را بالا می رفت ، صدایش زدم سریع به سویم آمد : خوب شد اومدی بدو بیا خبر داغ رسوایی مالی یکی از وزیران اعلام شده ، رزا را روانه کردم تا بتواند حداقل با اطرافیانش مصاحبه ای انجام دهد ، بیا تا آدرس بدم به در منزلشان برو و سروگوشی آب بده امروز در مجلس مورد استیضاح قرار خواهد گرفت .... دستم را گرفت و با عجله بالا کشید :مست نشو هدیه ببین چی می گم ، موریس هم دفتر نیست اگه رزا بتونه یک خبر دست اول بیاره این هفته روزنامه کارخودشو کرده و خواننده هاشو حیران خواهد کرد، می دونی من همین دو هفته پیش نوشتم که این وزیر داره سود جویی می کنه این همه بودجه که دولت پرداخت کرد برای کشیدن پل...... به جیب کی رفت؟ محکم دستش را کشیدم: آلدو تو همین چهار ماه پیش تو زندان بودی با قید ضمانت و آن همه جریمه آزاد شدی. کم تو کار سیاست برو، مگه قول ندادی روزنامه رو از روند سیاسی خارج کنی و بیشتر به خبر های درون جامعه بکشانی، بازم که دنبال وزیر بودجه خور رفته ای؟ آلدو بی حوصله دستش را تکان دادوای هدیه اگر این جور خبرهای دست اول که نباشه خواننده ها روزنامه رو تو سرمون می کوبن. بیا به جای سیاست یک اخبار دست اول و ماجرایی از یک زندگی واقعی را بنویسم ، مطمئن باش پیشرفت یک سال نشریه ات تضمین شده نمی خواهی؟ -چیزی کشف کرده ای؟ خندیدم:احترام بگذار آلدو من دختر یک شاهزاده هستم. آلدو حیران نگاهم کرد و سپس در مقابلم زانو زد و با تمسخر گفت:ای شاهزاده ی زیبای شهر پریان گناه و بی ادبی مرا ببخشید و بخاطر این بی ادبی می توانید به جلادان دستور دهید گردنم را بزنند.جانثارم و پیشانی اش را به زمین گذاشت . بلندش کردم : کافیه آلدو صبر کن از کشف خودم بگویم . تند پرسید : این ماجرا در جایی از ایتالیا اتفاق افتاده و آن را دانسته ای ؟ گفتم : تو قبول کن نوشته ی مرا شماره به شماره چاپ کنی با چاپ عکسهایی از زندگی یک شاهزاده با همسرهای متعددش از کاخ و زندگی کنونیش . راضی هستی ؟ آلدو همان طور ساکت پشت میزش نشست : راست می گی یعنی ..... -این جریان کشور شما نیست ، ایرانی است ولی فکر کنم بسیار جالب باشد . مثل داستان سیندرلا ببین من به کجا ها خواهم رسید . آلدو پرسید : شوخی نمی کنی ؟ منتظر چنین کاری باشم ؟ -البته به وسیله ی رزا و دیگران تکمیلش می کنیم و این ماجرا را دنباله دار می سازیم ، زیرا یک قسمت از ماجرا همین جا شکل می گیرد و باقی فکر کنم در ایران باشد . من تا چند ماه دیگر راهی ایران هستم ، اگه خوانندگان علاقمند به باقی ماجرا باشند آن جا تکمیل می کنیم . آلدو سرش را تکان داد و از جایش بلند شد روبروی لوح تقدیر که از طرف اتحادیه و انجمن نویسندگان به مناسبت نوشته ی سحرآمیز کتابش تقدیم شده بود ایستاد و بار دیگر برای چندمین بار متن آن را خواند و برخلاف رفتار تند چند لحظه قبلش آهسته گفت : هدیه یعنی تو به راستی تصمیم گرفته ای به ایران باز گردی ؟ -حتما می روم ، من که گفته بودم باید بروم . او سریع چرخی زد ، دستهایش توی جیب شلوارش بود ، قیافه اش عصبی بود : آخر برای چه ؟ تو می توانی همین جا ادامه تحصیل دهی .... -کی گفته من می خوام ترک تحصیل کنم ، این آخرین ترم را منتظر می مانم بعد از اتمام آن می روم ، تا این جاش هم درس زبان انگلیسی می تواند مرا استاد این زبان کند و مسلما درکشورم این رشته را تدریس خواهم کرد . -می توانی به بالا تر از اینها هم برسی . -می رسم ، آن جا هم می شود همین کار را کرد ، متاسفم که از کشور و وضع کشور من اروپاییان تصویر بدی را به نمایش گذاشته اند و می پندارند آن جا یک کشور عقب مانده و با مردمانی کودن هست ، اما مطمئنم اشتباه می کنند ، چون اروپائیان از اول زیاد به انقلاب ما خوشبین نبودند ، هنوز خود را وادار به قبول و پذیرش آن نمی کنند و تبلیغ های زشتی علیه آن می شود . آلدو سریع دستم را گرفت : تو برای دیدار پدرت نمی روی ؟ باید در این سن ثروت خود را به دست بگیری . - آلدو من نشنیده ام کسی بگوید که با به دیدار پدرت رفتن به این ثروت می رسی ، بلکه وکیلش امروز یا فردا سر می رسد و آن ثروت را در اختیارم قرار میدهد ، باید اول به دیدار مظلومی پر از احساس رفت که عشق وهوس را در وجودش ره زنجیر کشاندند تا طغیان نکند ولی غافل از این که اگر ظغیان نکند به جنون می رسد و آخر هم رسید ، من اینها را می فهمم. آلدو لب پایینش را گزید : تو می دانی رزا زندگی آن زن را از زبان یک خدمتکار که ندیمه اش محسوب می شود نوشته، آن زن از زمان ورود به آن کاخ ندیمه ی مادرت بود ولی قبلا هم همیشه با آن زن بوده ، رزا با این کارش می خواهد روزی به قول خاله ات حماسه سرایی کند. با تعجب پرسیدم: رزا؟ کی این کارو کرد؟ یادت میاد رزا هفت ماه پیش به سفر رفته بود و تو از ماهیت اصلی سفرش خبر نداشتی. درسته رفته بود به شهر ونیز به دیدار یک دوست که مربوط به کارش بود، خودش بهم گفت. آلدو لبخندی زد :نه عزیزم، دیدی اشتباه گفته، به ایران رفته بود. با حیرت پرسیدم: ایران؟ برای چی؟ -به دیدن ندیمه ی مادرت. پرسیدم: شهرام این اجازه رو داده و خود همراهش نرفته بود؟ -اتفاقا شهرام خودش برنامه های سفر را جور کرده بود. -منظورشان چه بود؟ آهی کشید: می دونی که رزا ماجراجوست، وقتی که از گوشه و کنار در جریان قرار گرفت و همینطور عکس مادرت را دیده بود کنجکاوی وادارش کرد که ماجرای او را بنویسد. دیگه منتظر باقی حرف های آلدو نماندم و سریع از اتاق خارج شده و پله ها را سرازیر شدم، به طرف منزل رزا به راه افتادم. وقتی به آنجا رسیدم که شهرام داشت از پله های مقابل درب منزل پایین می آمد، بلند صدایش زدم و به سوی پله ها دویدم: نیا پایین شهرام باهات کار دارم، وقتی به او رسیدم با تعجب پرسید: چی شده هدیه؟ سلام کردم: رزا خونه ست؟ -نه از صبح رفته و هنوز نیومده چطور مگه؟ مثل اینکه دیشب پیش تو بود؟ درسته ولی حالا می خوام دوباره ببینمش. خندید: چطور مگه دیشب صحبت هاتون نیمه تموم مونده؟ شهرام خان وقتی که تو او را بی خبر به ایران می فرستی ، همه درباره ی مادرم می دانند و می نویسند، به جز دخترش که باید این گونه در بی خبری باشد، شما خانواده ی دلسوزی نیستید. هدیه ما بخاطر بعضی تعهدات پدرت....... تند گفتم: کافیه پدر که پاهایش قدرت حرکت ندارد؟ حنایش کجا رنگ دارد؟ کی از دستوراتش پیروی می کند؟ -آروم باش هدیه تو عجله می کنی، یک شبه چیزهایی دانسته ای، برای دانستن دیگر جریانات راه افراط می روی تو باید آروم باشی. -یک شبه ندانسته ام شاهین سال ها همیشه با طعنه برایم گفته و زودتراز شما در فردای تولدم مرا از راز زن دیوانه و پدرم آگاه کرد، شاهین از همه ی شماها آقاتر است. شهرام در آغوشم کشید : وای آن حرام زاده که زاده ی آن پدر است...... تو به او و حرف هایش ایمان داری؟ در را باز کرد مرا به درون هل داد از او فاصله گرفتم و به سمت سالن رفتم: درسته آقا شهرام، حتی همین شهاب برای چه می خواهد با دختر یک زن دیوانه ازدواج کند؟ برای چه؟ شهرام بلند خندید: آخه هرچی باشه دختر شاهزادست.شاید اگه خود دختر قابل نیست درفکر ثروت بی نهایت دختر می باشد که بتواند شرکت هایش را گسترش دهد، همان ها را که از پول و زور پدرم به راه انداخته و هنوز کم آورده. شهرام به سویم آمد: بس کن هدیه این قدر نمک نشناس نباش، ما با تو چگونه بوده ایم. با بغض گفتم: وای شهرام خیلی خوب بوده اید ولی دوست دارم بدانم اگر من دختر یک زن دیوانه و مرد فقیری بودم باز هم با من اینگونه بودید یا.... شهرام به سوی مبل هلم داد: بگیر بشین هدیه چرا هنوز در جریان قرار نگرفته اینقدر تند می روی و همه را به توپ و تشر بسته ای، تو زود چهره ی خودنمایی به خود گرفته و متکبر شده ای ، چرا از ما شکایت داری ما چه بدی در حق تو کرده ایم ؟ -خدایا دارم گیج می شم ف من هنوز کشتی شکسته در میان امواج انسانهای دورو سرگردانم و سالها گیج و مات در میان گرداب به دور خود چرخیده ام ... شهرام بی حوصله دستش را تکان داد : گوش کن هدیه اصلا فرض کن تو همان کشتی شکسته و غرق شده در میان امواج دریا بودی ، این خواست پدرت بود ما چه گناهی داریم ، تازه حالا ببین این کشتی شکسته به سوی ساحل نجات کشیده می شود و زندگی جدیدی را شروع می کند ، می دانم گفته های بعضی ها زیاد عصبی ات کرده است و حرفهای بی سروته دیگران مثل حرفهای رزا که اصلا همه چی را قاطی می کند نا آرامت کرده ولی او از خصلتها یش است در میان دنیای پرهیاهو و آشفتگی ماجرایی را کشف کند بعد خودش شاخ و برگش می دهد و از کاه کوه می سازد و یک کلاغ رو چهل کلاغ می کنه . آه ، نمی دونم شاهین چی بهت گفته ولی اون آدم نحس و مسخره همیشه بلده تحقیر کنه و کنایه بزنه ، به خدا هدیه اون دیوونه ست اگه تو یونان می دیدیش چی می گفتی ؟ پدرش فرستاده بودش که مثلا ازش آدم بسازه ولی مثل این که یه سگ به غل وزنجیر کشیده رو باز کنی و در میان انسانها رهایش سازی چکار می کند . در اون زمان نوزده ساله بود و من دیگر ندیدمش ولی مادرم می گه که حالا برخلاف سابق رفتارش آرام شده و با لبخند مسخره اش دل صدها دختر را می برد . نمی دانم تا حالا سر چند دختر لاله دره ای را کلاه گذاشته و اون بیچاره ها رو غافلگیر کرده و این از خصوصیات منحصر به فردش است . شهرام بلند خندید : ولی در هر حال او یک حیوان وحشی صفت است که با زیبایی سراغ شکار می رود ، به هر حال دختر خاله ی عزیزم به هر کسی می خواهی اعتماد کن به جز شاهین . او به نرمی به تو می باوراند که تو را می خواهد و بعد در لحظاتی مناسب چنگالهای تیزش را به نرمی در تنت فرو می برد تا تو را نابود کند و زجرت را تماشا کند ، نمی خواهم از رفتارهای زمان یونانش بگویم ف دخترها دیوانه اش بودند و او شاهین تیزپنجه بود که به نرمی عشق می آورد و با خشونت آن را به دور می انداخت . باورکن هدیه بعضی وقتا هم من شیفته ی رفتار او در نوزده سالگی می شدم با این که از او متنفر بودم ، ولی اعتراف می کنم که مسحورش هم می شدم بیچاره دخترها ، بگذریم هدیه تو از همین حالا داری بذر بدبینی را در وجودت پرورش می دهی و در این چند شب این بذر نمو و رشد داشته و ساقه های تنفرش قد کشیده ، تنفر از شهاب ، من، رزا ، مادر ، پدر حالا دو نمونه اش را گفتی ، ولی فردا به هر نحوی یکی را متهم خواهی کرد ، راه درستی را پیشه نمی کنی ، به دیدار پدرت برو و از زبان خودش بشنو تا حقیقت را بگوید ما اگه از مال تو چیزی برداشته ایم و نفعی برده ایم در واقع پدرت در جریان بود . گفتم : پدرم به من چه خواهد گفت ؟ حقایق دیوانگی مادرم و زندگیش را ، او این حرفها را از دخترش پنهان خواهد کرد ، تنها گوینده اصلی و حقیقی مادرم است . پرسید : مادر لاله دره ای ات ؟ -نه شهرام ، مادر دیوانه ام که اسیر دیوارهای زندان است ، ولی او که فقط شبحی از جریانات زندگیش را در گوشه ی تیره ی ذهنش دارد با کدامین زبان و عقل به من چیزی بگوید ؟ تلفن زنگ زد شهرام گوشی را برداشت . خاله فخری بود پرسید : شهرام نمی دونی هدیه کجا رفته ؟ فکر نکنم دانشگاه رفته باشد. شهرام گفت : هدیه این جاست . خاله فخری با حیرت پرسید : آن جا چه کار می کند ؟ شهرام گفت : همه با گوشه و کنایه چیزهایی به او گفته و دیوانه اش کرده اند حالا به خروش آمده و داره یواش یواش علیه همه طغیان می کند . امیدوارم با آمدن وکیلش از تلاطم بیفتد .خاله فخری گفت : همین دیگه . بگو زودتر بیاد خونه وکیلش رسیده و می گوید پدرش روز پنج شنبه در املاکی که در " ویلرکوتره " دارد منتظرش می باشد و پدرش بسیار ناراضی است از این که کارها طبق برنامه پیش نرفته او درست باید در روز تولدش آن جا می بود شهرام زود راهی منزلش کن . شهرام ابروهایش را بالا انداخت : شنیدی هدیه ؟ -من می خواستم به دانشگاه بروم و حالا هم به دانشگاه می روم وکیل می تواند منتظر بماند ، تا برگردم . او عصبی مشتی به دسته ی مبل کوبید بعد دستم را گرفت و همراه خودش کشاند از پله ها سرازیر شدیم و سوار ماشین شدهد و دوباره به سوی خانه روان شدیم . در طول را ه صحبتی نمی کردم . هم راضی بودم هم ناراضی هم نمی خواستم دل بعضی ها را بشکنم هم دلم می خواست دل همانها را به شدت بیازارم . هم شاد بودم هم غمگین ، نمی دانستم چه می خواهم ، چه نمی خواهم ، اما چرا ، چیزی را دوست داشتم و می خواستم برای همیشه همان باشم ، همان دختر لاله دره ای بیست سال پیش و زیر بار منت خاله فخری بودن ، پیدا شدن شناسنامه ای دیگر خیلی پریشانم کرده بود ، ابرها در آسمان پراکنده بودند و دورترها زیر قشری از آفتاب کمرنگ و ملایم برق می زدند و این جا آسمان هنوز تیره بود و قطرات ریز باران چون شبنم بر شیشه اتومبیل می نشست و شهرام زیر لب آهنگ معروفی از یک فیلم قدیمی سوفیالورن هنرپیشه ی معروف را می خواند و هر لحظه صدایش اوج می گرفت و روح را خراش می داد ، بدون اینکه خودش متوجه باشد گفت : کاش آدم صدای خوبی داشته باشه و بتونه هر آهنگی رو که دلش می خواد بخونه که بقیه از شنیدنش لذت ببرن، صدای قشنگ روح را می نوازد و آرامش می دهد، درست مثل رویای شیرین عشق که در شب انسان را احاطه می کند، این طور نیست هدیه؟ نه مثل من که می دانم آزار دهنده است چه کنم بیشتر از این رسایی ندارد. بعد خندید: تو بخون هدیه صدای تو ظریف تر و قشنگ تر است تا حالا متوجه شدی چرا هر وقت بهت زنگ می زدم یا تو زنگ می زدی حرف ها را کش می دادم و سوال ها را تکرار می کردم تا حالا حس نکردی چرا؟ نگاهش کردم. خنده اش را ادامه داد: برای اینکه صدای تو بسیار قشنگ و دلنواز است و آدم از شنیدنش لذت می برد.سرم را تکان دادم: نمی دونم شهرام چی باعث شده امروز این قدر پر حرفی می کنی؟ دربان درب آهنی را گشود و شهرام وارد جاده ای که به سمت قصر می رفت شد، با ورودم خدمتکار جلو آمد و بارانی و دستکش هایم را گرفت. آقایی که غبغب بزرگ زیر گلویش تا روی سینه افتاده بود با دستانی گوشتالود که بر روی شکمش قرار گرفته بود درون مبل کنار شومینه لمیده و در حالت خماری بود و خاله فخری بیخ گوشش مدام سخن می گفت، مثل اینکه داشت با دیوار حرف می زد. با دیدن ما خاله فخری گفت : وای شهرام خوب شد آوردیش و با این صدا وکیل محترم از جایش پرید و تعظیمی کرد: خوشوقتم دخترم، چه دختر خانم زیبایی ، بعد رو به خاله کرد : قبول دارید که قیافه ی ایرانی نیست بیشتر حالت اروپایی دارد؟ به جز ابروان و مژگان سیاهش که می رساند مخلوطی از قیافه ی ایرانی و اروپایی است، باور دارید کنتس؟ از کنتس گفتنش خنده ام گرفت و خاله از این کلمه خیلی خوشش آمد و مغرورانه و با لوندی از جایش برخاست: اوه درسته سینیور، این خواهرزاده ام زیبایی را از مادر و نیمی را از پدرش به ارث برده،ولی......کمی خندید: ولی آقای مورجینی باور کنید اخلاق سرکش و تندش را از مرحوم عمو طاهرش به ارث برده. دستم را در هوا چرخاندم: وای خاله جان شما که می دانستید او عموی واقعی ام نیست، بعد از دانستن جریانات هنوز هم مخفی کاری می کنید؟ خاله گفت: در اصل مادر تو آن قدر آن زمان با آنها صمیمی بود که تو حال وهوای آن جا را گرفته ای ... کنارشان نشستم : خاله جان شرم می کنید بگویید که من کاملا شبیه آن زن دیوانه هستم و شما از داشتن آن خواهر هم شرم می کنید و منکر آن می شوید ؟ اما حقیقت هرگز گم نمی شود ، ولی دروغ بعد از مدت زمانی بی رنگ و بی معنا می شود و اصل ، حقایق است ولی من دوست دارم بعد از این دختر آن زن خطاب شوم ، من به اصل ونسبم افتخار می کنم . خاله بابی حوصله گی دستش را تکان داد : حالا بایدم این جوری بشه بحث این حرفها نیست ، موضوعات مهمتری هست که وکیل پدرت تو را در جریان قرار خواهد داد . و من فکر می کردم چه قدر این خاله در دنیای مادی غرق است که احساس و صفت انسانی حس خواهری و حتی مادری او را نسبت به من بی اهمیت جلوه می دهد . وکیل با حالت متواضعش نشست و خیره در من از سینی که خدمتکار مقابلش گرفته بود فنجانی قهوه برداشت . من منتظر شنیدن اخباری از پدرم بودم . سخنرانی اش را شروع کرد : دخترم این حکمت خداوند است می بینی انسانی زجر می کشد و از درد و غم رهایی پیدا نمی کند ، می بینی کسی از کودکی در ناز و نعمت فراوان زندگی غرق است ولی روزی به یک باره دچار فقر و تهیدستی می شود و باقی عمر را زجر می کشد و یا کسی از خانواده ی فقیری است ولی ناخودآگاه ورق برمی گردد و به ثروت بیکرانی دست می یابد و فرد متمولی می شود حتی اصل ونسب خانوادگیش هم عوض می شود و خداوند انسانها را همه گونه آزمایش می کند و باید دید چه کسانی از این آزمایش سرافکنده و چه کسانی سرافراز بیرون می آیند ، وکیل فنجان خالی را بر روی میز گذاشت ، هنوز جرعه ای از قهوه را در دهان می چرخاند و مزه اش می کرد : یعنی دخترم می خواهم بگویم با مسائل عاقلانه برخورد کن و مبادا مثل اسب وحشی به همه بتازی و نسبت به کسانی که به تو محبت و لطف کرده اند کم لطفی کنی ، من مویم را در آسیاب سفید نکرده ام خیلی ها را دیده ام که بعد از دانستن حقایق خود را گم کرده اند و نسبت به تمام منجیانی که همراهشان بودند بی تفاوت و حتی بی رحم شده اند ، خداوند همان طور که می تواند یکی را تا آن جایی که دلش می خواهد بالا ببرد ، همانگونه هم می تواند سرنگونش کند ، شما ایرانیها مثل خوبی دارید که چوب خدا صدا ندارد ، یا فواره چو بلند شود سرنگون گردد . سعی نکن با رفتار غیر منطقی ات چوب خدا را با دست نامرئی حس کنی . نفسی عمیق کشیدم گویی من صحبت می کردم و چه قدر این وکیل می توانست کشیش محترمی باشد . گفته های خاله فخری را که به او تلقین شده بود ، در نهایت کمال و جلوه ی یک پرهیزکار برایم موعظه کرد . دیگر او را با آن کراوات سیاه و نقشهای طوسی رنگش به شکل یک وکیل نمی دیدم ، بلکه کشیشی که مقابل محراب ایستاده و گناهکاری را وادار به اعتراف می کند تا برایش از خدا طلب رستگاری کند تا شاید خداوند گناهان این بنده ی مغضوب را ببخشاید و او با این سخنان اولیه داشت مرا به پشت محراب می کشاند و پرده را می کشید تا من مقابلش زانو زده و لب به اعتراف گناهان نکرده ام باز کنم ، از این نقش خیالی خنده ام گرفت . وکیل ابروهای کوتاه و کم پشتش را به هم نزدیکتر کرد : دخترم تو نباید بی خیال باشی باید بدانی دارد اتفاق بزرگی توی زندگی تو شکل می گیرد . پدرت به من سپرده اگر تو را دختر عاقل و کاردانی ندانستم با تصمیم من می تواند مدت واگذاری آن چه را که باید بهت برسد ، به درازا بکشاند ، شاید وقتی که سی ساله شدی . باز خندیدم و گفتم : وکیل محترم خطای مرا ببخشید پس صلاح نمی دانید که به اتفاق به دیدار پدر شاهزاده ام برویم تا ایشان با برداشت خودشان قضاوت کنند که آیا من دختر عاقلی شده ام یا نه ؟وکیل در جایش جابه جا شد : پدرتان فرموده اند اگر شما را عاقل دیدم همراه خود به دیدار ایشان ببرمتان و در غیر این صورت ... نفسی کشیدم . گفتم : پس می خواهید در مقابل شما نقش ایفا کنم تا خود را به شما عاقل و بالغ نشان دهم ، ولی باور کنید من هنرپیشگی نیا موخته ام و راه و رسمش را هم نمی دانم ، من هنوز دختر جسور و شجاع لاله درهای هستم که اسبش را در دشتها می تازاند تا روزی اسبش بال بگیرد و پرواز کند تا به خدا نزدیکتر شود ، شاید صدای روح پرتلاطمش را بشنود ف که من برای همیشه در لاله دره بمانم ولی چه کنم که اسبم پر در نیاورد و صدای من از زمین به گوش خدا نرسید و من برخلاف میل باطنی ام به این جا آمده ام تا با تحصیلاتم باعث افتخار شوم ولی متاسفانه نمی دانستم این افتخار برای چه کسانی است و اصلا برای چه می باشد ؟ که نمی شد این افتخار در ایران نصیبم شود ، حال می دانم که من باید این طور می شدم و حتی بالاتر از اینها که شاید باعث سرافرازی پدر شاهزاده ام شود . بگذارید پدر با دیدار خودش نسبت به من قضاوت کند نه از زبان وکیلی که شاید تحت تاثیر سخنان دیگران نوایی را به گوش شاهزاده برساند که خوشایند ایشان نباشد . درسته جناب وکیل ، من بیست ساله شده ام و می توانم با پاهای خود به دنبال پدر شاهزاده ام بروم ، البته تا ساعتی پیش بر این تصمیم نبودم ولی حالا گفتار شما مرا وادار می کند که این پاهای جوان و پر قدرت را به کار اندازم و خود آواره ی فرانسه شوم وشاهزاده جویی کنم ، هر چند هنوز حسی از پدر بودن ایشان در وجودم نمی بینم ولی این یک مسئله ی ژنتیکی است و من جزئی از وجود آن مرد هستم و ضمیری ناخودآگاه مرا ره سوی مقصد هدایت خواهد کرد . وکیل چشمان گرد و متحیرش ثابت و بی حرکت بود ، برای یک لحظه فکر کردم سکته کرده و در آن حالت مانده ولی زود آرنجش را که بر دسته ی مبل تکیه داده بود کشید و راست نشست : شما کمال جسارت و گستاخی را به تنهایی دارا هستید ، ریشه اش کجاست ؟ سریع درجوابش گفتم : ریشه ی اصل که ژن پدر است و دوم هوای وحشی و دیوانه ی لاله دره و سوم پسر عموی قلابی ام شاهین . او حیران بود و خاله فخری مات در چهره ی شهرام خیره مانده بود ، او انتظار داشت تعالیمی را که به زور در من چپانده بود حالا شکوفا می شد و ثمره اش در دیدگان این وکیل ثبت می شد ولی حیف که آمال و آرزوهایش دانه دانه به باد می رود ، اگر این آقای وکیل خدای نکرده مطالبی غیر گفته های او به عرض شاهزاده می رساند ، او به چه ضعف و نالایقی متهم می شد و شاهزاده حسرت پولهایش را می خورد که در راه زنی نالایق خرج او و بچه هایش کرده ، حتی این قصر که حالا می دانم بدهی هایش به دست او پرداخت شده ، حالا نگران چه بودند وکیل گفت : من بعد با شما صحبت می کنم تا ببینم ....کلامش را بریدم : من با شما در کنار پدرم صحبت می کنم ، پدرم پاها زمین گیرش کرده چشمانش که بیناست ، او می تواند آن چه را که می خواهد حضوری با دخترش درمیان بگذارد اگر دختری را که سالهاست ندیده بپسندد می تواند وکیلش را مامور واگذاری ثروت به این دختر بکند ، شاید اصلا حس پدری نداشته باشد که آن موقع می تواند این دختر را از ارث محروم کند ، جناب وکیل بگذارید اتفاقات برابر چشمان پدر انجام گیرد ، این خواست من است اگر تعلل وتاخیری در این برنامه به وجود بیاورید خود به تنهایی اقدام می کنم من که برای همیشه راهی ایران هستم شما با این کار دختری را برای همیشه از دیدار پدری محروم می کنید ، از ایتالیا به فرانسه راه نزدیک است ، چرا دورتر رفته و فردا بر اثر علتها و شاید هم خواست های پدر این برنامه به اجرا گذاشته نشود از خواست پدر که نمی شود سرپیچس کرد ، تصمیم دارم در یک آن خود را از ابهامات بیرون بکشم به دنبال زندگیم بروم من برنامه های بسیاری دارم که در ایران باید تکوین یابد ، تمامی کش دادنهای شما باعث تاخیر می شود . خاله یک انگشتش گونه اش را به شدت می فشرد و برای اولین بار کلمات راگم کرده بود که چگونه آنها را جمع بندی کند و جمله ای زهرآگین ساخته و تحویلم دهد . حالا شهرام و وکیل و خاله ی محترم مرا به چشم یک دختر جسور و گستاخ و حتی بی ادب می دیدند که چرا مودبانه با برنامه های دراز مدت آنها پیش نمی رود و این گونه سهل وساده می خواهد این راه را بپیماید ،آنها از میان این آلودگی آب می خواهند ماهی بگیرند و منتظر صید هستند ، من چه می خواهم ، من حتی به ثروت پدر فکر نمی کنم و حتی ذره ای هیجان نداشتم ، ولی دیدن پدر شاهزاده در اصل یک خواسته ی درونی بود نیاز دختری به پدر و دیداری که سالها به درازا کشید ه بود و مقررات سخت و تشریفاتی شاهزاده ها همیشه شهره ی عام است و آنها غرور و تکبری که در خونشان روان است وادارشان می سازد همیشه مبادی آداب باشند و من عجیب است که بیشتر به پدرو مادری رفتم که از بطن آنها به وجود نیا مده ام .روی مبل نشسته و حالت این سه فرد را زیر نظر گرفته بودم رخسار زن دیوانه در نظر مجسم شد ، در عین ژولیدگی و نادانی تکبری در وجودش بود و حالات بلند منشانه داشت که نشان می داد روزی در دربار شاهنشاهی کسی بود و متاسفانه هر روز در برابر پادشاه و ملکه زانو به زمین می زده و ادای احترام می کرده ........ بعد ملکه دست او را گرفته و بلند می کرده و تا مسافتی از طول سالن را با وی می پیموده و آهسته به کنار پنجره می رفتند و به محوطه ی وسیع کاخ خیره می گشتند ، خدمتکاران در لباسی یک رنگ و یک شکل با نظم و ترتیب درباری و هماهنگ در حال پذیرایی از مدعوین و رجال بودند . و من امروز برای لحظه ای هم آرزو نمی کنم که روزی ملکه ی کشوری باشم ، زندگی مقرراتی مثل حلقه های زنجیر محکم است که به دست و پای شهرام سرش را تکان داد : هدیه که جای هیچ جوابی نگذاشته و خیلی سریع هم می خواهد برود گفتم : مرا از شوق دیدار پدر محروم نکنید ؟ اگر این احساس در وجودم بمیرد دیگر هرگز پای رفتنی نخواهم داشت نگذارید بعدها نسبت به خواست پدر بی تفاوت بمانم . عکس این مسئله هم بود دیدار از مادرم هم همین حس را به وجود می آورد و اگر حالا کمی به خروش نیامده علتش این می تواند باشد که قبلا او را دیده ام و به زودی باز به دیدارش می روم . وکیل گفت :حس می کنم تندخویی و عجول بودن شما باید قبلا به اطلاع پدرتان رسیده باشد . خندیدم : مسلما توضیح داده شده یا درست است تا ثروتم برای سالهای دیگر دراختیار شما باشد ، چون من هنوز کم عقل و غیر منطقی ام از جایم بلند شده و به سوی تلفن رفتم ، شماره ی رزا را گرفتم خودش بود با شنیدن صدایم بلند گفت : وای هدیه تو کجایی ؟دانشگاه نیامدی . شهرام زود رفت من کمی کاردارم . -رزا حالا کم شکایت کن ما که شب را در کنار هم بودیم تو که دختری صادق و روراست هستی تو دیگه چرا جریان را از من مخفی کردی ؟ حالا تا چند روز پیش اشکالی نداشت ولی اکنون دیگر در قید و بند نبودید ؟ کمی ساکت ماند و سپس آهی کشید : هدیه آنها به من زیاد نگفته بودند من با تلاش خودم اسرار مادرت را به دست آوردم ، پسر عمه ات امیر و پرستار مخصوصش و در آخر دیداری که از او کردم چیزهایی را به من رساند ، مامان فخری اصلا در موردش زیاد نمی گه باورکن کتابی هیجان انگیز را به رشته ی تحریر در خواهم آورد ، اگر تو هم همکاری کنی که قهرمان و شخصیت اصلی این کتاب خواهی بود گفتم : رزا تو این کار را نخواهی کرد . خندید : چی گفتی هدیه ؟ مثل این که متوجه ی منظورم نشدی ؟ -اتفاقا خیلی خوب فهمیدم ولی دارم می گم تو کتابی از زندگی پدر و مادر من به چاپ نخواهی رساند من راضی به افشای زندگی خود نیستم ، بدون اجازه ی من ... -هدیه تو نادانی در واقع کاره ای نیستی من ...... -رزا با من از در صلح وارد شو همه کاره ی این نمایش من هستم و من باید تصمیم بگیرم. باز خندید، رزا همیشه انعطاف پذیر بود ، حتی می دانستم می خواهد برای دقایقی مرا بازی دهد تا ببیند رام می شوم یا نه؟ گفت: هدیه زحمات مرا به باد می دهی؟ -فعلا نمی دونم این احساس تعصب است یا یک سری اعتقادات بی جا، ولی باید بیشتر فکر کنم. -اگر بدانی آن موقع برای رفتنم به ایران چقدر با شهرام درگیری پیدا کردم ، باور نمی کنی ولی من اطلاعات و دانستنی های بسیاری به دست آورده ام آنها را ازم نگیر. -نمی گیرم، فقط حق چاپ نداری باشه؟ بی حوصله گفت: باشه باشه حالا تمومش کن تا ساعتی دیگه منم می یام اونجا صحبت می کنیم. خاله فخری انگشت به دهان مانده بود ، وکیل اجازه ی مرخصی می خواست . گفتم: جناب وکیل تشریف داشته باشید تا من برنامه ها رو جور کنم. عصبی گفت: خودم جور می کنم، این جزء وظایف من است ، فکر نمی کنی داری کمی تند می ری و رفتار صحیحی نداری؟ -نمی دانم چرا احساسات و خواستن و دیدار از پدر که یک نیاز روحی تلقی می شود در نظر دیگران جلوه ی زشتی دارد؟ وکیل گفت: همه چی راه و رسمی دارد تو از اول خوب جلو نیامدی. -بستگی دارد شاید تا آخر هم نیایم...... خاله فخری سریع از جایش بلند شد: به نظرم بهتر است این بحث تمام شود بگذار هدیه با دیدار از پدر در جریانات قرار گیرد حس می کنم او زحمات ما را در طی این سال ها درک نکرده و یک آن به همه چیز پشت پا می زند، انگار مقصر ما هستیم در حالی که ما طبق دستور و امر پدرتان چنین روشی را پیشه کرده بودیم. دستم را تکان دادم: توجه فرمودید جناب وکیل خاله فخری حقیقت را گفت، دیگر تمامش کنید و مسلم بدانید من هرگز آدم ناسپاسی نیستم، سپس به سمت اتاقم روان شدم به روی تخت دراز کشیدم. اندیشیدم دو تا زن به اسم مادر و دو تا مرد به اسم پدر مادرها یکی اصیل زاده و دیوانه دیگری بی سواد و لاله دره ای پدرم یکی شاهزاده و درباری و دیگری روستایی و باغبان که در واقع در ایام کودکی من باغبان ملک وسیع آن شاهزاده بود. کدام را انتخاب کنم یا نسبت به کدام یک بی تفاوت باشم و کدامین را از روی حس واقعی بخواهم، زن دیوانه که کوچک ترین خدمتی به من از روی مهر مادر و فرزندی نکرده بود ولی در همان دیدار چند سال پیش مهر عجیبی در دلم کاشته بود، چشمان سبز و گربه مانندش که سر به بالا بود شاید به راستی به او رفته ام و دیگران آن خصلت را ، سابق به عموی قلابی ام ربط می دادند و یا مادر لاله دره ای ام که می خواست متین و یک دختر خوب باشم، حتی ثروت شاهزاده در آن زمان در زندگی آنان نقش نداشت و ما با درآمد همان مرد باغبان گذران زندگی کردیم. مانند قایقی سر گردان گرفتار امواج دریا بودم که می خواستم به کشتی شکسته ی زندگیم بیاویزم و خود به تنهایی بادبان های خورد شده اش را به سختی هدایت کنم تا به ساحل نجات برسد. من این مسیر پرتلاطم و پرخروش را می پیمایم تا از میان گردبادها بگذرم و به ساحل برسم، بگذار زندگی من با دیگران تفاوت داشته باشد، دو پدر- دو مادر – یک عالمه ابهامات –کشتی شکسته در آن گردباد در میان گرداب دریا هنوز غرق نشده و امید به ساحل رسیدنش هست ، پس چرا ابهامات از پس ابرهای تیره نمایان نشود ؟ می شود ، بستگی دارد که بادی سهمگین بوزد و ابرهای تیره و سخت را که محکم به دامن آسمان چسبیده اند بر هم زند و هرکدام را به گوشه ای پرتاب نماید تا آسمان صاف و آبی به شفافیت و زلالی آب روان ظاهر شود و قلبها را منور سازد و زندگی شور ونشاط را حس کند ، ندایی نهیب می زد هدیه آرام وآهسته برو ، عجله همیشه در کارها گره می اندازد و آن را به عقب مب افکند با وکیل کنار بیا و با مشورت او به ساحل نجات برس ، شاید پدرت این گونه مقدور کرده ، تو به ثروت شاهزاده احتیاج داری به ایران که برگردی چه داری ؟ باید بروی و با نون بخور و نمیر پدر لاله دره ای ات بسازی ، برای به راه انداختن نشریه ای بزرگ پول و تجهیزات می خواهی ، دلار می خواهی تا به ریالهای ایران تبدیل شود و گره تو را بگشاید ، همه تا این زمان به نحوی خورده و استفاده کرده اند همان وکیل محترم تو منتظر است در آرامش قدرت را به دست گیرد ، به سوز سرزمینت برو به آن جا خدمت کن ، همان جایی که پدر شاهزاده ات را بیرون راند چون شاهزاده ها دیگر جای در آن جا نداشتند ، اصلا به آذربایجان خدمت کن زمانی که آن جا پایتخت بزرگی محسوب می شد و بر تمامی شهرهای دنیا ارجحیت داشت ، تو بردار و خواهران ناتنی دیگری لابد داری اگر شاهزاده از روی لجاجت ثروت را به آنها واگذار کند چه می کنی ؟ احمق شده ای ؟ مثل یک فرد عادی و آرام رفتار کن ، بعد که همه چیز را به قبضه ی خود در آوردی آن موقع به خروش دربیا و آن چه که می خواهی باش ، اصلا دنیا را طرد کن وقتی که پدر شاهزاده را نمی خواهی و از زن دیوانه ناامیدی –چرا پول بیکران شاهزاده را که تمامی از اموال مردم کشورت غارت شده و حال به دست وکیلی سپرده شده را به دست نمی گیری و دوباره به ایران باز نمی گردانی تا برای مردمش خرج کنی ، اگر کمی عاقل باشی این گونه رفتار نمی کنی ! ببین چه قدر از اموال ودارایی شاه در بانکهای آمریکا مسدود شده است و امریکا آن را باز پس نمی دهد . آن همه ثروت را از کجا آورده بودند ، برو ببین دستهایشان از کارکردن تاول زده ؟ فرزندانشان از شدت خستگی کار شکوه می کنند ؟ اصلا از عیش چشم باز کرده اند تا بدانند ثروت از کجا و چگونه به دست می آید و چگونه اندوخته می شود، حق را از ناحق بگیر و دوباره به آن کس که حق است باز گردان ، مردم کشور تو به این ثروت غارت شده توسط قائم الملک خوانسار احتیاج دارد تازه مقدار آن را می دانی ؟ هر چه قدر که باشد از خرس مویی غنیمت است ، عاصی نباش ، غرور ابلهانه چون غرور شاهین احمق را کنار بگذار ، متواضعانه در برابر همه سرخم کن هر چه باشد تو دختر شاهزاده هستی هر چند راه ورسم درباری نیاموخته ای ولی خونش در رگهایت جاری است ، می توانی این گونه باشی ، امتحان کن . سریع از تخت پایین پریدم و مقابل آیینه تمام قد ایستادم ، با خود گفتم : تو دختر متمولی می شوی زیرا که ریشه ای اشرافی داری ، هنوز هیچی نشده با همه در افتاده ای حتی با رزا حالت جنگی داشتی ، خدا را شکر که رزا ملایم و میانه رو است و گرنه با او جرو بحث خونینی کرده بودی . از مقابل آئینه دور شدم . دوباره وارد سالن گشتم خاله ف اخمو با دیدنم سرش را به سمت شومینه گرفت و میله ی آهنی را برداشته و هیزمها را زیر و رو کرد ، در مقابلش زانو زدم و دستش را بوسیدم ، انتظار چنین برخوردی را نداشت آهی را که وکیل کشید بلند بود و شهرام پقی زد . به آرامی و با متانت گفتم : مرا ببخشید خاله ی مهربانم ، من از شوق و هیجان شنیده ها ودانسته ها بد رفتار کردم ، من شوق دیدار پدر دارم ولی هر چه جناب وکیل امر کنند می پذیرم . شهرام با لبخند بلندش مرا حیران می کرد ، وکیل دستش را به طرف خاله نشانه رفت : توجه فرمودید گفتم که خون اصیل زادگی در رگهایش جریان دارد زود شخصیت اصلیش را به دست می آورد او فقط هیجان زده است ، بهش فرصت می دهیم تا به آرامش برسد . خندیدم : آرامش در آن جاست که شکم سیرباشد دارم از شدت گرسنگی می میرم . خاله خندید : فکر کنم الان زنگ ناهار زده شود . بلند شوید به سالن نهار خوری برویم . در راهرو به شدت کوبیده شد و لحظاتی بعد رزا وارد شد با حرکات تند وتیز به سویمان آمد --- وای هدیه خدا بگم چکارت کنه ، کی ناراحتت کرده که اونطور عصبی حرف می زدی تازه اونقدر حواسموپرت کردی که باقی نوشته ها که تو خونه بود ، یادم رفت برایت بیاورم . اشکالی نداره ظهر با هم دیگه میریم . صورتش را بوسیدم : چه قدر از صداقت تو خوشم میاد ، باور کن غم دوری تو مرا از رفتن به ایران منصرف می کند . رزا گفت : وای هدیه یواش بگو ، از شهرام قول گرفته ام با هم به ایران برویم ، چه می شود کرد انسان که نباید همیشه به یک جا ماندن محکوم شود باید رفت و دنیا را دید ما هر روز خواسته و ناخواسته دیده و ندیده چیزهایی از کشور شما نوشته ایم که حتم دارم بیشترش هم دروغ یا از روی حدسیات و نظر خواهیهای مثلا شخصیتهایی بود که در اروپا لم داده و از دور قلم فرسایی می کنند و یا به قول خودم از دور شعار می دهند ، آدم باید در عمق جریان باشد ، باید برویم ببینیم واقعا چه حس و خواسته ای این گونه مردم شما را شیفته کرده که هر روز هزاران جوان وعاشق جبهه را نشان می دهند که از شوق رفتن به سوی مرگ می گریند و یا ازخانه فرار می کنند تا به قلب دشمن بزنند و بجنگند . حتی دولت آنها را نمی پذیرد ببین آدم هرچه قدر خودشو گول بزنه بالاخره باید بدونه که اینها همه اش نمی تونه نمایش باشه ، بالاخره حقیقتی هم هست این طور نیست ؟ دوباره در آغوشش گرفتم : درسته رزا حتما باید با هم به ایران برگردیم ، اون جا خیلی کارا با کمک و همیاری همدیگه انجام می دیم . سپس هر دو به شهرام نگاه کردیم او گفت : از الان برای ویران کردن پایه های یک زندگی پی ریزی می کنید ؟ رزا کاغذ دستشو به روی میز پرتاب کرد : وای عزیزم ، به خدا این جوری نیست ، اگه حرفمو قبول کنی قول می دم وقتی به ایران رسیدیم اولین فرزندمان در آنجا بدنیا بیاید ، راضی هستی ؟ شهرام لبش را گزید و خندید . به شوخی گفتم : ببخشید چطور شد ؟ ما می رویم کار کنیم یا بچه داری ؟ شهرام زود بلند شد : بس کن هدیه دیگه تو ذوقش نزن بذار لااقل به این وعده اش دلخوش باشم و فکر کنم قولی گرفتیم و درقبالش قولی دادیم ، الکی نیست که ، سپس دستانش را به دور شانه هایمان حلقه کرد و به سمت اتاق ناهار خوری به راه افتادیم و خاله با لب خندان و وکیل با رضایت ما را همراهی کردند . درست است ، زندگی با به دست آورد ن آرامش دیگران لذت بخش است . روز را نمی دانم چگونه به شب رساندم . در میان افکار گوناگون دست و پا می زدم و از اندیشه ی آینده ای روشن که با ثروت شاهزاده به دست می آمد خواب و راحتی ازمن گرفته شده بود . با داشتن پول تمام برنامه هایم به هدف می رسید . تصمیم گرفتم که فردا با وکیل دیداری داشته باشم . به هتل وکیل رفتم و در اتاقش کلی با او صحبت کردیم . او گفت : پدرت هنوز پیشنهاد دیدار تو را قطعی نداده فقط وکیلم کرده تو را در کم و کیف جریان زندگیت قرار دهم ، زمانی که دستور بدهند ، ما به دیدارش می رویم . گفتم : من کم وبیش در جریانات قرار گرفته ام تا یاین جاش هم به نظرم کافی است اصل مطلب پدر و مادر بود که آن را دانسته ام دیگر چیزها به نحوی روشن خواهد شد ، دیدار حتما باید انجام گیرد ، پدرم تا حالا با من مخفیکاری کرده بگذارید یک بار هم من غافلگیرش کنم به دیدار کسی بروم که سرنوشت زندگی من می باشد . بعد از کلنجار بسیار ، وکیل با گرفتن تعهدی که مسئولیت این نافرمانی به عهده ی خودم باشد رفت که برای تهیه ی بلیط اقدام کند . خاله فخری دخالتی نداشت و آن را به مسئولیت خودم می گذاشت ، پنهانی با رزا قرار گذاشتیم از حالا اقدامات لازم را برای سفر به ایران تهیه کند . من فنون زبان انگلیسی را بسیار عالی فرا گرفته و استاد این زبان بودم و در یک موسسه ی خصوصی کار ترجمه را به عهده داشتم و تا چند ماه دیگر مدرک خود در این رشته را دریافت می کردم و همینطور کار در نشریه و روزنامه ی آلدو مرا آزموده کرده بود و شوق زیادی برای این کار داشتم و موریس و آلدو به راستی برایم زحمت کشیده بودند و من سپاسگذار زحمات آنان بودم ، تنها می توانستم تا چند ماه دیگر کارها را روبراه کرده و راهی ایران شوم آلدو می گفت : دختر زود کاراتو روبراه کن ، دارم از دست زنم فرار می کنم ، چه جایی بهتر از جایی که تو باشی . موریس بدون هیچ هدفی دنبال من می آمد و از حالا می دانستم که شاید در ایران زیر بال وپر ثروت پدرم قرار بگیرند ، آنها امیدوار بودند و می خواستند با دست پر و با ماجرا و دیدگاههای جدید به کشورشان بازگردند و من به آلدو قول داده بودم که زمانی ماجرای این زندگی هم زمان در نشریه ی ایرانی و ایتالیایی به چاپ برسد و رزا سخاوتمندانه تمامی نتایج زحماتش را در اختیارم قرار داد و با صداقت گفت : که پاسدار اصلی اینها تو هستی کنجکاوی مرا ببخش و من صورتش را بوسیدم . گفتم : عزیزم کنجکاوی تو زحمت مرا کم کرد و من آسان بر ندانسته های زندگیم رسیدم . بعد از بازگشت از هتل وکیل ساعتها با رزا در جاده سنگفرش و باریک که درختان به سختی در هم پیچ خورده و حتی شاخه های بی برگشان سایه ای مخوف به این جاده داده بود گشتیم و قدم زدیم و به گذشته ها و کسانی که در این قصر زندگی کرده و در این جاده ها قدم زده بودند فکر کردیم ، آنهایی که حال در گور به آسودگی خفته بودند و اکنون کسانی دیگر بر جای قدمهای آنها قدم می گذاشتند و اثر و رد آن پاها را از بین می بردند و ردی از خود برای آیندگان می گذاشتند ، وقتی زیاد به آمد و رفت و مرگ و زندگی انسانها فکر می کردم دلم می گرفت ، واقعا زندگی چه چیزها برای دلخوشی داشت ، رزا و من همفکر بودیم و رزا عقید ه داشت خود را گول می زنیم ، مثلا من با گفتن این که بچه ای برای شهرام خواهم آورد او را برای چند سالی به زندگی تشویق می کنم و سپس باز یکنواختی ، همش خود را با پدیده هایی که خلق کرده ایم ، در زندگی فریب می دهیم تا زندگی را تحمل کنیم . او حقیقت را در دونتی زن آلدو می دانست که وقتش را بیشتر برای عبادت خدا صرف می کرد تا برای انسانها که فردا به پاس خدمتهایش به او لگد خواهند زد و خدا را مهربان و بی شیله پیله می یافت یعنی تنها قدرتی که جواب را با خوبی میداد و در مقابل بدی سکوت می کرد و اسرار زشت انسانها را پنهان می نمود . آلدو همیشه دونتی را مسخره می کرد و عقاید او را موهومات می دانست و به آن می خندید و لقب راهبگی به او داده بود ، طوری که من گاهی مواقع که در حال عبادت بودم اگر ناگهانی صدای آلدو را می شنیدم که وارد می شود شرمنده می شدم ، از این که به باد انتقادات گرفته شوم او به مسائل دینی و مذهبی بی تفاوت بود و عبادت بسیار را نفی می کرد و ما سعی می کردیم زیاد با او در نیفتیم ، یعنی درواقع حوصله ی سخنرانی ها و حرفهای تند او را نداشتیم و احیانا اگر با رزا در حال چنان صحبتهایی بودیم با ورود آلدو رزا می گفت : هدیه دیگه باید خفه شیم ، بد مصب پیدایش شد و حال آلدو می خواست به ایران بیاید اگر به مساجد ما می رفت و صحنه های مذهبی کشور ما را می دید چه می گفت ؟ و رزا می گفت : اتفاقا بذار ببینه و درک کنه که تنها کسی که اشتباه می کند خود اوست ، البته آلدو تنها نمونه نیست و خودت که می بینی کمی ریشه ی دین و مذهب در کشورها سست شده و مذهب را قاطی هیچ سیاستی نمی کنند و مردم نسبت به اعتقادات پیشینیان بی توجه شده اند. سرمای آخر فصل زمستان سوزناک بود و ما هردو دستها یمان را در جیبهای بارانی فرو برده و ساعتها در گوشه و زوایای قصر قدیمی قدم می زدیم و به گذشته ها پا می گذاشتیم و من گهگاهی در میان گذشته ها به سفر فردا ، به فرانسه به ویلرکوتره و پدر شاهزاده ام نیز فکر می کردم ، وکیل از باغ بزرگ آن جا صحبتهای بسیار کرده بود . وقتی از وکیل پرسیدم : چرا پدرم به ویلرکوتره رفته است و در پاریس سکنی نگزیده ؟ گفت : آب وهوای آن جا با پاهای پدر تو سازگار است او به سلامتی اش بیشتر می اندیشید تا به شهرت پاریس یا شهر بزرگ دیگر مخصوصا که پدرت در زندگی پیرو مکتب الکساندر دوما بود و همیشه غرق کتابها و زندگی این نویسنده و تاریخ نویس بوده است شاید از این که الکساندر دوما هم یک ویلرکوتره ای بود به خود مباهات می کند که در آن جا سکنی کرده ، به هر حال این نظریه ی شخصی من است و پدرت چیزی در این مورد نگفته فقط از آب و هوایش رضایت دارد . شب را با رزا در اتاق من بودیم و تا نیمه های شب برای برنامه های خود در تهران یا تبریز صحبت می کردیم . صبح خاله فخری با ورود آهسته اش به اتاق ، مرا بیدار کرد -عزیزم بلند شو ساعتی به حرکت نمانده دیر می کنی ، بلند شو . با عجله بلند شده و خود را مرتب کردم . وکیل آماده در تراس بزرگ قدم می زد ، پرواز برای ساعت یازده بود و محسن خان ماشین را تا نزدیک پله ها آورد ، او بوسه ای به گونه ام زد و من سوار شدم ، رزا را بیدار نکردم چیزی برای گفتن یا سفارش نداشتم وکیل کمی هیجان زده بود ، مدام دستانش را می مالید : می دانید شاید عکس العمل پدرتان غیر عادی شود ، و به خاطر سرپیچی از دستوراتش عصبی شود در این فکرم اگر آن جور شد چه باید بکنم ؟ خندیدم : اوه آقای مورجینی نگران نباشید ، اگه من ساربونم می دونم شتر را کجا بخوابونم ، شاهزاده ها بیشتر بر اساس شایعه ها و نظرهای این و آن گاهی به دیوها و جانورهای خطرناک تشبیه می شودن . در اصل که این طور نیست . شما گفته ی مرا تصدیق می کنید ؟ وکیل لبخندی زد : نمی دانم سابقا که این جور بود ولی حالا کمی از تک و تا افتاده ف باور کنید ! تا چه حد بگویم ؟ - بهتر است نگویید ، ما داریم به دیدار چنان مردی می رویم ف بگذار برداشتها را خودم بکنم . او نیز سری تکان داده و ما از سالن عبور کرده و روی باند هواپیما قرار گرفتیم ، دل هواپیمای غول پیکر مسافربری مثل حفره ای سیاه باز بود ، چون اژدها انسانها را یکی یکی به کامش می کشاند و درون شکم خود جای می داد ، همراه مورجینی وارد این اژدهای آهنی شدیم تا ما را ببلعد ، دقایقی بعد درب شکم این اژدها بسته شد وبعد دقایقی هواپیما از باند کنده شد و دردل آسمان جای گرفت