داستان کوتاه و رمان

رمان هدیه شاهزاده قسمت 12
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 12

هیچ صحبتی با مورجینی نداشتم . مهماندار هواپیما دختری بود ظریف اندام با موهایی خرمایی که به رشته های باریک بافته شده که بر روی سر و گردن چون حلقه های زنجیر تکان می خورد ، با لبخند به نزدمان آمد و شکلاتی را تعارف کرد ، چشمان کوچک و کشیده اش زیر خطی از مداد سیاه کشیده تر شده و مژهای ریمل خورده اش سایه ای بر چشمانش می افکند . ایتالیایی اصیل اهل رم ، به انگلیسی از من پرسید :که اهل کجا هستم و من گفتم که ایرانی هستم . ابروهای نازک که به صورت دو خط مورب به سمت بالا کشیده شده بود بالاتر رفت : وای شنیده بودم وحتی در این سفرها دیده بوده ام که اکثر ایرانیها قیافه ی شرقی دارند ولی قیافه ی تو بیشتر به اروپائیها نزدیک است . گفتم : تو ایران همه جورش هست ، قیافه ی اصیل هر کشور دیگر مثل سابق کم خودنمایی می کند ، زیرا چهره ها در میان قشری از رنگ و روغن به شکلی دیگر در می آید . مهماندار کمی بلند خندید و توجه مسافرین دیگر جلب شد : خدای بزرگ چه اعتراف به جایی ، صورت شما نشان نمی دهد هنوز با رنگ و روغن آشنا شده با شد .
-شاید وقتش را پیدا نکرده ام و بعدا تو خطش بیفتم . اضافه کردم زمانی پسر عمویم برایم تعریف کرده بود که الیزابت تیلور ستاره ی سابق و معروف سینمای آمریکا به خاطر رنگ بنفش چشمانش در دنیا شهرت داشت . چون زمانی خانمها هر بلایی سر صورت و موها و بدنشان در می آوردند ولی قدرت عوض کردن رنگ چشمان خود را نداشتند و الیزابت تیلور خوش شانس کلی از رنگ چشمان منحصر به فردش سود برد ، حالا خوشبختانه این دردسر و مصیبت بزرگ نیز رفع شده وخانمها بر این مشکل هم غلبه کرده اند و حالا چشمها هر روز به زنگی در می آید .
مهماندار بلند تر خندید و توجه مهماندار دیگر جلب شده و به سمت ما آمد . مهماندار در حالیکه می خندید گفت : خدایا گفته بودند ایرانیها در شیرین زبانی و صراحت حرف اول را می زنند ، چه سخن به جایی . من هم خندیدم و هر دو میهماندار با لبخند مهربانی از من دور شدند تا به دیگر مسافران برسند ، صدای خروپف وکیل بلند شد و من سرم را به پنجره ی هواپیما تکیه دادم تا از صدایش فاصله بگیرم ، بعد از بی خوابی دیشب به خواب عمیقی فرو رفتم . نمی دانم چه ساعتی بود ، صدای ظریف و قشنگی که از بلند گوی هواپیما پخش می شد بیدارم کرد . 


کمربندم را بستم هواپیما از آسمان سرازیر شد و به باند نزدیک می گشت و بالاخره بعد از دقایقی چرخهای محکمش بر روی باند قرار گرفت و ایستاد و همه از دل این اژدها بیرون ریختند مثل این که غذا به معده اش سازگار نبود و آن را هضم نکرد ه باشد همه را به بیرون ریخت و هر کس به سویی پراکنده شد . دوباره سالن بزرگ فرودگاه پاریس همه جمع شدیم و بعد از برداشتن ساکها و بازرسی پاسپورت و اوراق شناسایی از فرودگاه خارج شدیم . وکیل گفت : اگر خسته ای امروز در پاریس بمانیم و فردا به سمت ویلرکوتره حرکت کنیم ؟ من با این که هیجانی برای دیدن پاریس داشتم ولی با یاد آوری روز خسته کننده در کنار وکیل که خواهم داشت گفتم : بهتر است همین حالا برویم . شاید آن جا شخص بهتری گیر می آوردم و با او به پاریس می آمدم . آرزو داشتم حداقل کاخ ورسای یا تویللری که روزی ماری آنتوانت اتریشی ملکه ی رویایی فرانسویها را در خود جای داده بود ببینم ، ماری هم دختر ملکه ماری ترز اتریشی بود که در طی انقلاب کبیر فرانسه سرش را به باد داد و بعدها پس از انقلاب و آن خاطره ی غمگین باز از آن خاندان دختری که با ناپلئون عهد بست و با امپراطور فرانسه ازدواج کرد و به کاخ ورسای قدم گذاشت ، همان ماری لوئیز بود که بعد از سلب قدرت ناپلئون از حکومت بر فرانسه با ژنرال یک چشم فراری شد و ناپلئون چه قدر غصه می خورد اگر زنش حداقل با یک ژنرال دو چشم رابطه بر قرار می کرد دلش این قدر نمی سوخت ... وای که تاریخ فرانسه عشق بزرگ من بود و من می خواستم بزرگترین کتابخانه ای که بیشتر تاریخ فرانسه را در خود جای داده باشد در ایران در منزل شخصی خود داشته باشم و در فرصتهای مناسب به مطالعه بپردازم هر چند مطالعه ام بسیار بود ولی هنوز غنی و سیر از تاریخ نبودم . شاید حداقل در این مورد آن گونه که وکیل می گفت به پدر شاهزاده ام رفته ام و او بتواند بهترین کتابها را در اختیارم قرار دهد . سوار یک بنز سفید رنگ شدیم و من بی توجه به وکیل و راننده ی پیر و بد عنق که مدام از رانندگی خودش شکایت می کرد ، غرق تماشای مناظر اطراف بودم انگار هزاران چشم را قرض گرفته و می خواستم نقطه ای را نادیده نگذارم . حسی در وجودم می خروشید ، آه اگر ثروت پدر را به دست بیاوری فرصتهای بسیاری برای مسافرت خواهی داشت ، حالا که می دانی داری با پول خاله فخری مسافرت می کنی یا حداقل این طور به نظر می رسد ولی فردا با پول خود می توانی تا آن سر دنیا هم بروی و از جاذبه ها و دیدنیهای دنیا لذت ببری ، زندگی شاهانه داشته باشی ، خدم و حشم دور خودت جمع کنی ، کارخانه بزنی و.....آهی بلند شبیه فریاد کشیده و سرم را از پشتی صندلی برداشته و خودم را جمع و جور کردم ف وکیل در کنارم با تعجب نگاهم می کرد . دیو بد سیرت درونم داشت خودنمایی می کرد ، داشت مرا به جاده ی مستی و هوسرانی هدایت می کرد و گوشم را پر می کرد که این گونه تجملی باش و با پول پدر دیوانگی کن . ای خدا این اوهام را از ریشه خشک کن جوانی و ثروت راه نادرست را هموار می سازد ، اما من باید به این دو غلبه کنم و از هوسهای مخرب دوری کنم ، قوی کردن اراده اولین درسی است که باید بیاموزم . ویلرکوتره شهری کوچک محسوب می شود از جاده ای عبور کردیم که اطراف آن با انبوه درختان چون خطی مستقیم کشیده شده بود و ما را درست به وسط شهر هدایت می کرد . راننده آدرس دقیق را از وکیل گرفت ، سپس از شهر خارج شده و بعد ار پیمودن مسافتی وارد جاده ی خاکی که تا انتهای نرده های چوبی ادامه داشت رفتیم . پسری تقریبا هجده ساله با سرو وضعی ژولیده به سمت درب دوید و آن را گشود ، راننده وارد جاده ی سنگفرش شد ، این جاده از میان باغ کشیده شده بود و درختان میوه سربه سوی جاده خم کرده و شاخه های بی برگ سر به جاده می سائیدند ، راننده تا نزدیکی ساختمانی که بنایی عظیم و سنگی بود پیش رفت ، سپس نزدیکی پله ها ی طویل نگه داشت ، خدمه ای به سویمان دوید و ما را به درون ساختمان هدایت کرد به هالی بزرگ که مبلهای سنگین و ساهرنگ با نقشهای قرمز و گلی خودنمایی می کردند وارد شدیم ، خدمتکاری با احترام سر خم نمود : سینیور امروز حال ارباب به شدت وخیم است ، از صبح فریادش به آسمان می رفت و همسرش اجازه ی دیدار نداده است و خود مادام بعد از بی خوابی شب به استراحت مشغولند ، شما می توانید منتظر بمانید . وکیل کتش را در آورده و به دست خدمتکار داد او ساکها را برداشته و ما را به سوی اتاقهایی هدایت کرد . وارد اتاق مربع شکلی شدم که دیوارهایش کرم رنگ بود و روی آن تابلوهایی از زنان و مردان قدیم به چشم می خورد ، حدس زدم باید تصویرهایی از زنهای دوران قاجار باشد و قسمتی از دیوار با گلدانی گل یا سبدی میوه نقاشی شده بود ، تصویر زن قاجاری بود نشسته بر روی مبلی و در کنار او مردی با ردایی که تا زانوانش می رسید ، قرار داشت . زن شالی سفید رنگ به سرداشت و رشته های ریز آن نقشی قشنگ به روی سینه ایجاد می کرد، ابروهای به هم پیوسته و کمانی با چشمان تیره و مورب و سیاهی عجیب دور چشمانش .... محو تماشای تصویر بودم که خدمتکار زن وارد شد و پرسید ، که به چیزی نیاز دارم و نسبت مرا با ارباب پرسید ، من نگفتم چه کسی هستم . تا ساعت سه بعد از ظهر استراحت کردم سپس زنگی زده شد و دق البابی به در اتاق مرا از جایم بلند کرد ، خدمتکار مرا برای صرف ناهار دعوت می کرد ، دلم به شدت ضعف می کرد دستی به سرو رویم کشیده پیراهن مرتبی به تن کردم و موهایم را که تا کمر می رسید به سختی شانه زدم ، این عقیده ی خاله فخری بود که مانع کوتاهی موهایم می شد و نمی گذاشت آنها را کمی کوتاهتر کنم تا از شانه کردن بسیار سخت موهایم راحت شوم . او عقیده داشت زیبایی یک دختر به بلندی موهایش است ، پیراهنی سفید به تن کردم و موهای شانه کرده ام را آزادانه رها کردم تا بر شانه ام بریزد ، چنان در آئینه خیره بودم که گویی با لجاجت می خواستم آیینه تصویر زنی دیوانه را با چشمان سبز و موهای طلایی نشان دهد . حالا غرق در چهره ی خود این تشابه ها را پیدا می کردم ، گردن بلند سفید و پوستی درست مثل درست مثل سینه ی زن دیوانه که از چاک پیراهنش نمایان بود ، ابروهای مشکی مال او نبود ولی چشمانم درست حکایت چشمان او بود و من چه قدر ابله بودم که این تشابه ها را در آن زمان ندیدم ، اندام او در پیراهن سفید باریک و بلند بود و در آن حالت تنها اتاق خالی از وسایل و پرستارش نشان می داد که او می تواند یک دیوانه باشد ، در چهره اش چندان اثری از دیوانگی نبود . اگر به ایران باز گردم شبها و روزها درکنارش می نشینم تا ببینم چه چیزی در گفتار و رفتارش نشان می دهد ... غرق دنیای مادرم بودم و حسی درونی بی اختیار مرا به سوی او می کشاند و حالت ترحم در من به وجود می آورد ، حداقل باز تصویری از او داشتم ولی این جا در خانه ی پدری بودم جایی که هرگز تصویری از او وجود نداشت و او کاملا بیگانه بود . درب اتاق زده شد و در آستانه ی در زنی با لباس بلند و آبی نمایان شد ، به سویش چرخیدم ف موهایی سفید در میان مقداری موی سیاه جذابیت خاصی به او می داد و رشته هایی از مو از دو طرف صورتش آویزان بود ، زن چشم و ابروی مشکی داشت پنجاه و چند ساله نشان می داد ولی زیبایی چهره نشان آن داشت که در جوانی می توانسته زنی جذاب باشد ، او دستانش را بر روی هم قرار داده و در من خیره بود ،بدون کلامی منتظر عکس العمل من بود ، او را زن شاهزاده ی سابق می دیدم ، یا مثلا مثل مادام دوپاری زمانی که معشوقه ی لویی پانزدهم با لوندی و ابهت خاص خودش او را رام می کرد ، مادام دوپاری تا آخر عمر لوئی برای او یک معشوقه باقی ماند ولی این زن با شاهزاده ازدواج کرد . تعظیم کوتاهی کردم نمی دانستم چه بگویم . با لکنت گفتم : متاسفم مادام من فکر کردم شما مادام دوپاری هستید در کاخ مالمزون ..... لبهای قرمز و تیره اش کشیده شد و دندانهایش به نمایش در آمد . خنده اش هنوز در این سن جذاب بود: تو دختر زرنگی هستی مرا به خوب کسی تشبیه نکردی ، یک زن بد سابقه در دربار لوئیها ! متاسفم من همسر پدرت هستم ، پدرت برای خود معشوقه نمی گرفت ، بدون استثناء به عقد خود در می آورد . من همسر چهارم پدرت هستم . فکر نمی کردم این قدر بزرگ شده باشی . سرم را تکان دادم ، شنیده بودم مادرم زن سوم اوست پس با این حساب پدرم بعد از دیوانگی مادرم حتما این زن را به همسری خود انتخاب نموده بود . لبخندی زدم : شما چهارمین و آخرین همسر او هستید که برای روزهای تنهایی و بیماری او مانده اید ؟ باز لبهایش کشیده شد و خندید : نه دخترم همسر پنجم او همین سه ماه پیش فوت کرد ، شنیدی ؟ من هم خندیدم : ادامه بدهید و همسر ششم ؟ سرش را تکان داد : او را هم به زودی خواهی دید . تعجب کرد م: مادام باز هم ادامه دارد و همسر هفتم ... آهی کشید : خدا را شکر که پاهایش قدرت بدنش را به تحلیل برد و نمایش ازدواج به اتمام رسید .
-شما چه صادقانه به زودی برای فرزندانش نمایش ازدواج او را به تصویر می کشید . دوباره آهی کشید : گوشه و کنار خواهی شنید پس بذار از زبان خودم بشنوی . مگر اسرار برای همیشه پنهان باقی می ماند ؟ به نزدیکی اش رفتم : و فرزندانش چطور هستند ؟ به سمت پنجره رفت : تو سرآمد آنان هستی خودش می گوید مامورانی که برایت گذارده بود تا تو را به این سن برسانند همه رضایت او را جلب نموده اند ف ولی فکر کنم سرپیچی از دستور او و بی اجازه به این جا آمدنت غیر قابل بخشش باشد از خشم او شنیده ای ؟ شانه بالا انداختیم : خشم نسبت به دختری که بیست سال است او را ندیده است ؟ باز خندید : دخترم اشتباه به عرض رسانده اند تو تا دوسالگی در نزد او بودی ، بذار ببینم قیافه ی مادرت را داری . و بعد با دقت در چهره ام خیره شد : لعنت به شما و جذابیت شما که او را دیوانه می کند و دیوانگی او نسبت به مادرت باعث جنون مادرت شد ، هیچ می دانی شیفته ی مادرت بود و به همین سبب او را رنج می داد ، از نظر خودش کار درستی انجام می داد ، از نظر روح پرهیجان و پر هوس او ، کار مادرت غیر اخلاقی بود او یک بار زیر شلاق پدرت ناله می کرد و با ناخنهایش دیوار را می درید و احساس می کرد چشمان پدرت است و این بود جنون او ..... تو نشانیهای زیادی از او داری و ابروان سیاهت را از پدر به ارث برده ای ، برای همین پدرت هنوز ندیده ، تو را قدرت مطلق خاندان قائم الملک خوانسار کرده است . زن چهارم شاهزاده لحظاتی ساکت و خیره در من به گذشته هایش قدم می گذاشت از آن زنان مغرور و متکبر بود و صامت ایستادنش نشان از خیره سری اش داشت . حال می توانستم با در میان کشاندن این سخنان قبل از این که حتی سلامی به او بدهم ، عمق تنفر و حسادتش را حدس بزنم ، خواستم این آتش را شعله ور تر کنم . گفتم : حتما مادرم سرآمد تمامی زنهایش بود و او سوگلی زنان حرمسرایش بوده که ازن گونه باعث آزار کسانی شده ، من از سرنوشت مادرم تعجب نمی کنم . او لبخندی زد و گفت : تو دختر باهوشی هستی درست مثل مادرت ، ولی او به کجا رسید ؟ سعی کن هوشیاری زیادت ، روزی باعث دیوانگیت نشود که برای همیشه عقل را از دست بدهی . خندیدم :آن زمانها گذشت که من همسر سوم مردی شوم به نیت این که شاهزاده است و شهرت چشمانم را کور کند . ادامه داد : مادرت او را نمی خواست این پدرت بود که به عشق او کورکورانه دل بسته و آخر نیز درسی همیشگی بهش داد ، مادرت عاشق قاسم بیگ اخوان از گارد شاه بود و پدرت با یک نیرنگ او را از صحنه ی روزگار خارج نمود تا در آن دنیا خوش بگذراند و مادرت به طریق این مسئله را فهمید . حس کردم حسادتش شدید است که در مقابل یک دختر تازه وارد که هنوز حتی فنجانی چای در این خانه نخورده ، این گونه ایستاده و برایش از ظلم و جباری پدر و مادرسخن می گوید . گستاخانه پرسیدم : غرض شما از افشای این سخنان در بدو ورود من چیست ؟او ساکت ماند و من ادامه دادم : این که از پدرم در مقابل من هیولایی بی رحم بسازید که زنش را به جنون رسانده ؟ درست است عشق انسان را تا مرز جنون می کشاند ولی می دانم که مسئله این نیست مادام . بگذارید از زبان پدر بشنوم حداقل مطمئنم با دخترش دورو نیست . مادام پوزخندی زد : دخترم ما ایرانی هستیم چرا مرا مادام صدا می زنی من گلتاج مهر فرزند حسن بیگ صیفی هستم ، اسم رسم پدر من به گوش تو خورده یا خاله ات درمورد او صحبت کرده ؟ او منشی مخصوص شاه بود و شاه همیشه با او در حال صحبت و مذاکره بود و هیچ سری از پدرم پنهان نبود .
-خانم گلتاج مهر این انتساب شما به شاه ، شما را به کجا رساند ؟ به رانده شدن از کشور انجامید دیگر چه اهمیتی دارد که به اصل و نسب ببالیم ، همین که کسانی از طاغوت اگر در ایران ظاهر شوند در معرض خشم و انتقام مردم قرار می گیرند ، کافی است . تازه به دوران رسیده زیاد است و منتظر فرصتند تا با اخبار و جاسوسی سری را به باد دهند به فکر سرهایتان باشید تا بالای دار نرود . گلتاج مهر بدون کلامی از اتاق خارج شد و من به دنبالش روان شدم ، هنوز هیچی نشده می خواست در برابر من ابهت بیشتری از خودش نسبت به مادرم جلوه دهد و چه زود ویران شد خیالهای پوچش . او به اتاق ناهار خوری رفت و من هم به دنبالش وارد اتاق شدم . وکیل بالای میز نشسته بود و در کنارش پسری در حدود بیست و شش ساله بود که موهای بلندش از سرشانه ها می گذشت و ریش بزی کم پشتش قیافه ی هیپی ها را به او داده بود ، دگمه ی پیراهنش تا ناف باز بود و سینه ی پر مویش دیده می شد . با ورودم از جایش برنخاست و مرا متحیر نگریست ، تصویری از یک زن که زن پدرش محسوب می شد . شباهت این پسر با گلتاج مهر زیاد بود مادرش کنارش نشست و با دست اشاره ای به من کرد :پسرم ایشان مهتاب هستند دختر ماهتاب که اکنون در دیوانه خانه ی شهر تبریز به سر می برد . از معرفی بی ادبانه اش خوشم نیامد زیرا پسرش بارها این مطلب را شنیده بود که زن سوم شاهزاده در دیوانه خانه است ، من با لبخندی تصنعی بر لب روبرویشان نشستم . وای اگر بدانند ابهت و وقار آن زن در همان بیمارستان چگونه است از دور به اشخاص می باوراند که در قدیم ملکه ای زیبا بوده ، پسر کمی از جایش بلند شد . مادرش با دست اشاره کرد : بشین شهیاد ، او خواهر ناتنی توست که قدم رنجه فرموده و بدون اجازه ی پدرت تشریف آورده است . وکیل در حالی که دهانش پر بود با دلهره گفت : من برای ایشان توضیح دادم که منتظر بمانند ولی شوق و اشتیاق ایشان برای دیدار پدربسیار بود . گفتم : آدم برای آمدن به خانه ی خودش اجازه لازم ندارد . پسر باز از جایش نیم خیز شد :خانه ی خودش ؟ خانه ی شما این جا نیست .
-خیلی دستپاچه ای نیامده ام مثل حلزون خانه ام را بر دوشم بگذارم و بروم ، حرفش را زدم .
مادرش گفت : این جا متعلق به من است فعلا بحث اینها نیست بیماری پدرت شدت پیدا کرده و نقرس تقریبا فلجش کرده دیشب را تا صبح فریاد می زد تا دو سه روز حالش خوب نخواهد شد -من آمده ام تا در دنیای بیماری پدرم در کنارش باشم و لحظه ای تنهایش نمی گذارم .
آن دو هراسان به هم نگاه کردند . پسر پرسید : شما همیشه این جا می مانید ؟
-استقبالتان که خوشایند نبود تا ببینم پدر چه چیزهایی برای گفتن دارد . پسر گفت : او مدت زیادی است که شما را ندیده مسلما حرفهای بسیاری با شما خواهد داشت . رویم را به طرف وکیل گرفتم : شما ورود مرا به اطلاع ایشان رسانده اید ؟ وکیل با چنگال گوشت خوک را روانه ی شکمش کرد : نه عزیزم هنوز ورود خود من هم به ایشان اطلاع داده نشده ، مادام رحمت می کشند و اخبار را در اختیار ایشا ن می گذارند . در همین حال خدمتکاری وارد شد و دسر را بر روی میز گذاشت . به او گفتم : لطفا به پدرم اطلاع دهید که دخترش می خواهد او را ببیند . امیدوارم همین امشب بتوانم ایشان را زیارت کنم . من حوصله ی تشریفات پدر را ندارم و منتظر هم نمی توانم بمانم مادام خندید و پسرش موهای بلندش را پشت سر پرتاب کرد . محو تماشای مدالهای فراوانش بودم که بر گردنش آویخته بود . از قیافه ی مضحکی که برای خودش ساخته بود ، زیاد خوشم نیامد . امیدوارم باقی خواهر و برادرهای نا تنی سرو وضعی بهتر از او داشته باشند . وکیل گفت : باید کارها را روبراه کنم زیرا که خانم مهتاب قصد عزیمت به ایران را دارند . شهیاد باز نیم خیز شد و با حیرت پرسید : به ایران باز می گردید ؟در ایران چه چیزی وجود دارد ؟ لبخندی زدم : چه چیزی وجود ندارد و این که منظور شما از چه چیز چه باشد ، معلوم است خاک خود و سرزمین خودم ، بهترین جا برای زندگی ایرانیان . گلتاج مهر گفت : پسرم ، مهتاب پدر و مادرش را در آن جا دارد مخصوصا مادر اصلیش که در تیمارستان است به خاطر آنها باید به ایران برگردد . گفتم : اولین بار است که نام مهتاب را می شنوم ، از زمانی که شنیده ام مرا هدیه صدا می زد ه اند . مادام خندید : هدیه نامی بود که پدر ومادر لاله دره ای بر رویت نهاده اند ، آنها تو را آن شب هدیه ای از طرف خدا می دانستند که به آنها ارزانی شد ه بود . گوش هایت را آماده نگه دار چون که پدرت تو را به این نام صدا خواهد زد .

صدای فریادی که از آن سوی ساختمان به گوش می رسید نظم میز را به گوش می رسید نظم میز را به هم زد گلتاج مهر سرآسیمه بلند شد – باز دردش عود کرد – و شهیاد با آهی به صندلی تکیه داد و کارد و چنگالش را بر روی زمین گذاشت . از روی صندلی برخاسته و از در خارج شدم و به صورت دو به دنبال مادام دویدم . او وارد اتاقی شد که داشت درش را می بست ، فشاری دادم و او به سمت من برگشت با دیدنم با عصبانیت گفت : مهتاب برگرد این جا باید تابع مقررات باشی بعدا اجازه ی ورود خواهی گرفت . شهیاد و وکیل را پشت سرم حس کردم شهیاد بازویم را گرفته و عقب کشید ، به سرعت بازویم را از دستش رها ساختم و پا را میان دو لنگه ی در گذاشتم : مادام من برای دیدار پدرم از هیچ کس اجازه نخواهم گرفت . درب اتاق گشوده شد ، مادام با چشمانی از حدقه درآمده مرا نگاه می کرد ، مردی در هم پیچیده شده با موهایی سفید و بلند و ژولیده در روی تخت و در میان ملافه ها غرق بود ، سفیدی چشمانش به قرمزی می زد سیاهی چشمانش در میان رگه های قرمز می درخشید : صد مرتبه گفته ام کار مرا به دست این جونیای احمق نسپار . ده دقیقه از وقت دارویم گذشته و هنوز پیدایش نشده . مادام تعظیمی کرد و کنار ایستاد . شاهزاده همچنان با وضع آشفته اش میان ملافه ها به دنبال چه می گشت بالاخره آن را پیدار کرد و بر چشمانش زد ، عینک ته گرد را با دستش نگه داشت و چشمانش را به من دوخت ، لحظاتی مات از سرتا پایم را ورانداز کرد و سپس آهسته و گیرا صدا زد : ماهتاب ، ماهتاب شبهای تاریک من .... و من همان لحظه اندیشیدم یعنی این فرد غریبه ، این پیرمرد آفتاب لب بوم ، پدر شاهزاده ی من است ؟ او دستانش را گشود : بیا جلو چه قدر جوان و زیبا شده ای تو از گذشته ها باز می گردی ؟ هم چنان جوانی و زیبایی گذشته را حفظ کرده ای ؟ به کنار تختش رسیدم و زانو زدم به دستانش که بر روی زانوها گذاشته بود بوسه زدم و سرم را بر روی زانوانش گذاشتم : من مهتاب هستم ، مهتابی که از وجود ماهتاب و تو حیات گرفته خدایا من تمامی ابهت شاهزادگی پدرم را که در خیال مجسم می کردم به دور ریختم زیرا که او پیری بود که به مانند هزاران پیرمرد مریض و علیل در بستر بیماری از شدت بیماری فریاد می زد . دستی آهسته به موهایم کشیده شد و بعد از حرکت باز ماند ، آهی شنیدم : از اتاق برید بیرون ، برای چه به من زل زده اید ؟ جونیا را صدا بزن ، همتون برید بیرون و به جونیا بگو پشت در منظر بماند تا صدایش بزنم . صدای شهیاد را تشخیص دادم : پدر شما به استراحت احتیاج دارید ورود بی اجازه ی او را ببخشید . صدای شاهزاده بلند تر گفت : برید بیرون ، دخترم برای ورود اجازه لازم ندارد و صدای بسته شدن درب را شنیدم . بعد سکوتی که در اتاق حکمفرما شد ، سرم را از روی زانوانش برداشته و در چهره اش خیره شدم .او موهایش را مرتب کرد من بلند شده و مقابلش ایستادم و او حیران در من خیره بود .
-خدایا باور نمی کنم مهتاب تو .....بزرگ شدی .... یعنی خداوند تو را برای من و برای عذابی دیگر آفریده است ، تو باید آن چشمان را از او به ارث می بردی ؟ وحشی و زیبا ؛ او حرکتی کرد و چرخ دستی را به کنارش کشید . کمکش کردم . او بلند صدا زد : جونیا بیا تو ، در به سرعت باز شد و مرد لاغر اندام سریع خودش را به او رساند و کمک کرد تا در صندلی چرخدار بنشیند با دست به من اشاره کرد : در سالن انتظار می بینمت من از اتاق خارج شده وارد هال بزرگ شدم . همه گرد هم نشسته بودند شهیاد تا مرا دید که زود برگشتم با تمسخر خندید : بیرونت کرد ؟ جوابش راندادم و بر روی مبلی تکیه دادم وکیل با دستپاچگی گفت : می دونی دخترم بیماری نقرس سالهاست که او را زجر می دهد و از درد ویرانگر آن عاصی شده ملایمت او به خاطر همین بیماری است و گرنه اگر تو شاهزاده ی سه سال پیش را می دیدی هرگز جرات نمی کردی بدون اجازه در برابر او ظاهر شوی ، حتی اگر دختر او باشی و او دخترش را هجده سال ندیده باشد . به هیچ کدام توجهی نداشتم و در وجود پدر بیمار جستجو می کردم رگه های اشرافیت را که این گونه درکشوری بیگانه و در شهری دور و در میان عمارتی سرد در میان کسانی که مهری نسبت به او ندادند اسیر و در بند است . گلتاج مهر چنان نگاهم می کرد که نمی دانستم نگاهم را به کدام نقطه بدوزم که از نگاه حیرانش به دور باشم ، به هر سمت که می چرخیدم شهیاد را با بی نمکی تمام می دیدم و او سعی داشت با رفتار بی ادبانه خواهر ناتنی اش را برنجاند یا ابراز علاقه کند که این هم از حماقتش بود ، خدمتکاری با تواضع وارد شد و سری خم نمود : خانم هدیه را تلفن می خواهند . از جا بلند شده و همراهش رفتم ، وقتی گوشی را برداشتم مادام گلتاج مهر با قد بلند چون غولی در برابرم ایستاد . صدای خاله فخری تند وتیز بود : رسیدی هدیه ؟ اوضاع چگونه است ؟ گلتاج مهر را دیدی ؟ پدرت اجازه ی دیدن داده ؟ او که این بی ادبی را نمی بخشد ؟ زیاد به او پسره ی کله پوک یعنی شهیاد نزدیک نشو ، شهرام می گفت آن قدر کارهای کثیف می کند که از وجودش آلودگی می بارد ، شاهین یک بار او را در همان جایی که هستی کنار تیرکهای آهنی آن سوی عمارت آن قدر کتک زد که هنوز هم از اسم شاهین می ترسد ، امتحانش کن . بلند گفتم : خاله فخری اجازه بدید . هزارتا سوال کردید و یک جواب نشنیدید ، راستی به جواب این سوالها احتیاج ندارید ؟ صدای خاله فخری حتی به گوش گلتاج مهر که روبرویم بود می رسید : دختر چرا جواب سوالهایم را نمی خوام ؟ پس واسه چی زنگ زدم ؟ گوش کن خاله فخری سفر خوب بود ، اوضاع آرام است ، مادام را هم دیدم ، پدرم اجازه ی دیدار نداده بود چون فکر کنم کسی به اطلاعش نرسانده بود که من آمده باشم ولی من همین دقایقی پیش او را دیدم او شخصیتش برتر از آنی است که در وصفش گفته شده و این که شهیاد .... در سته او قابل معاشرت نیست و دست شاهین هم درد نکند که روزی با حماسه ی خود درس تاریخی و ادب به او داده . خاله بلندتر خندید : خدا را شکر که اوضاع روبراه است پس سعی کن عاقل و هوشیار پدرت را در اختیار بگیری و بعد صاحب مطلق آن چه که حق مادر تو بوده شوی ، گلتاج مهر مثل سگ شکاری بو می کشد و همه جا همراهیت می کند به او میدان عمل نده و از خود دورش گردان و طوری رفتار کن که چیزی از تصمیم های تو و پدرت با خبر نشود . خندیدم : باشه خاله ی عزیزم اگه کارها را جور کنم تا چند روز دیگر باز می گردم تا مقدمات سفر به ایران را حاضر کنم . خاله بلند گفت : وای یادم اومد هدیه ، راستی شاهین از ایران زنگ زده بود تو را می خواست و خیلی در مورد تو ازم سوال کرد .
-نگفت چه کاری باهام داشت ؟
-چرا پرسیدم و او با گستاخی گفت دلم برای هدیه یک ذره شده . شوق دیدارش به من بال پرواز داده و به زودی اوج می گیرم و برای دیدارش می آیم ، می بینی عزیزم چه قدر پسر عموی قلابی ات گستاخ شده عین حرفهای خودش است .
با شیطنت پرسیدم : پریوش صیغه اش را هم می آورد ؟ خاله فخری خندید : نه عزیزم او پریوش را مدتها پیش از خود رانده بود . پریوش افسرده به اتریش رفته است . مسئله میان پریوش و شاهین را به هیچ وجه جدی نگیر .
-چرا به من راجع به اون ها چیزی نمی گفتید ؟
خاله آهی کشید : پریوش برایت مهم است ؟ سعی نکن به خود و به ما تفهیم کنی که شاهین عشق پانزده سالگی ات هنوز از قلبت ریشه کن نشده ؟ شاهین عصیانگر است زندگی تو را با بوالهوسی هایش به باد می دهد ، مثل شهیاد از او هم دوری کن . خاله ادامه داد : چه می شه کرد هدیه باید حقیقت را هم گفت ، البته شاهین مردی است که می شود او را به خاطر عشق و هیجان دوستش داشت ، شاهین قلبها را آسان می گیرد و بی رحم به دور پرتاب می کند ، انسان باید گرفتارش نشود ، مخصوصا که تو هنوز در عشق بی تجربه ای و درست در سن حساسی قرار گرفته ای که عشقی را به وجودت راه دهی ، هدیه سعی کن خطا نکنی و عاقلانه به عشق کسی پاسخ دهی . ولی با این حرف خاله ، به سرعت تمام مردهای دنیا درایران ، در ایتالیا و این جا فرانسه از نظرم دور شده و شاهین فاتحانه با شلاق بی رحمی که در دستانش داشت این مردان را از کنارم دور می کرد و خود فاتح و عاشق به کنارم می آمد . خدایا من که سالهاست او راندیده ام چرا این گونه قلبم به خاطر او می تپد . منی که در پانزده سالگی او را رد کردم و دیوانه دانستمش . گوشی را بر جایش گذاشته و بی تفاوت از کنار مادام اخمو گذشتم ، صدای او برای لحظه ای مرا متوقف کرد : خاله ات همچون مادرت دخالتها کرده و آشوبها به پا نموده و خانواده ای را از حق واقعی محروم کرده بود او چه تعالیمی و چه دستوراتی از دور به تو می رساند ؟ جوابش رانداده و دوباره به میان جمع بازگشتم . سه روز را در آنجا گذراندم و از آن روز به بعد به خاطر حال وخیم پدر نتوانستم او را ببینم ، پزشک معالجش اجازه ی دیدار نمی داد و من روزها با راننده ی او به پاریس می رفتم و در این شهر رویایی می گشتم ، یک بار نیز از روی اجبار همراه شهیاد به بازدید کاخ ورسای رفتیم . در کاخ مالمزون روحم به گذشته ها پر می کشید وارد سرای بزرگی شدیم که پنجره ها با پرده های مخملی و قرمز رنگ کاملا جلوی نور را گرفته بودند و سالن در نیمه تاریکی شاعرانه ای فرو رفته بود ، لوسترها هر کدام با دهها جاشمعی از سقف آویزان بود و شمعدانها ی پایه بلند در هر گوشه ای خودنمایی می کرد ، ژوزفین را می دیدم ملکه ای زیبا و فریبنده که در سریر سلطنت نشسته و مثل همیشه لباس سفید و بلندش از کناره های تخت آویزان شده یقه ی لباس که سخاوتمندانه باز است جذابیت خاصی به لباس داده و چشمان مخمور با مژه های سنگینی در زیر قشری از سایه ی نقره ای تا زیر ابروانش آرایش شده و ناپلئون امپراطور بزرگ اروپا را از خود بیخود کرده . ناپلئون با قد کوتاه و شلوار تنگ و سفیدش که تا زانو می رسد و چکمه های آلبالویی رنگش که برق می زند ، بهترین لباس ژنرالی که اولین بار با پول ژوزفین خریداری شد و او به همت همین زن به کجاها رسید و بعد با او چه ها کرد تا جایی که امپراطور اروپا ، ناپلئون ، ژوزفین ، امپراطوریس رویایی فرانسویها را بعد از سیزده سال طلاق داد و چه قدر آن شب این زن گریست و من در خیال خود به دنبال ژوزفین بودم ....حس کردم دستی انگشتانم را گرفت و آهسته به سمت خود کشاند ، چشمانم در میان تیرگی شهیاد را دید . او می خندید : در کجاها سیر می کنی مهتاب ؟ حالت عجیبی به خود گرفته ای ؟ ژوزفین و آنتوانت را رها کن که ژوزفین بعد از طلاق در همین جا سکنی گزید بیا ببرمت به کاخ ورسای تا ببینی که ناپلئون وقتی ماری لوئیز را به عنوان همسر وارد آن جا کرد او یک دختر باکرده نبود زیرا که ناپلئون منتظر نمانده .....وای مهتاب زندگی پیشینیان چه جذابیتی دارد که آنها را بازگو کنیم ؟ بیا از حال و از خودمان بگوییم ، فرض کن تو حالا ملکه ی این قصر در کنار پادشاهی قدرتمند که من باشم ایستاده و بازو در بازو ی هم در این کاخ که محل سکونت ماست قدم می زنیم ، بلند پایگان و ژنرالها و مارشالها را در نظر مجسم کن که مقابل ما سرخم نموده و تعظیم می نمایند ، گذشته هم یک رویاست ودر این لحظات این افکار ما هم رویاست پس بیا از رویا خارج شویم و به رستورانی که در چند فرسخی این جاست برویم و ناهاری بخوریم که از صبح گرسنه ایم ، شهیاد با این سخن به سرعت مرا از آن جا خارج ساخت ، وارد پارکینگ مقابل کاخ شدیم مرا سوار نموده و با هم به طرف ویلرکوتره به را ه افتادیم . در مجموع روز بدی نبود . وقتی وارد عمارت شدیم جونیا به سرعت نزدیک شد : ارباب سه بار شما را احضار کرده اند تشریف نداشتید خواهش می کنم آماده باشید و زودتر به دیدارش بروید . وارد اتاق شدم لباسم را تعویض نموده و خود را مرتب کردم ، مادام از این که می دید من از دیروز با پسرش شهیاد از در صلح و دوستی در آمده ام راضی به نظر می رسید و سعی داشت این ارتباط را بیشتر کند . برای ثروت نقشه های مخفی در ذهنها بیشتر شکل می گرفت و در ظاهر به حساب یک رنگی گذاشته می شد. همراه جونیا و گلتاج مهر وارد اتاقی وسیع شدیم ، پدرم بر روی عصایش محکم تکیه داده بود کاملا متفاوت با پدری که چند روز پیش در اتاق و روی تخت دیدم ، کت و شلوار سفید رنگ و کروات عنابی رنگش هماهنگ بود ، موهایش مرتب به سمت بالا شانه زده شده و پیشانی پهن و بازش نشان غرور سابق و اشرافیت بود ، حالا همان ابهت شاهزاده ها را داشت و می توانست در یک آن دستوراتش را به مرحله ی اجرا در آورد به سویش رفتم تعظیم کردم دستانش بر روی هم قرار گرفته بود ، خم شدم و بر دستانش بوسه زدم او دوباره خیره در من بود و چشمان سیاهش چهره ام را می کاوید : مهتاب ، دنیای زیبای شبهای تار من فقط ماهتاب بود و او آن را بی فروغ کرد و حال تو این شبهای تیره را مهتابی کن ، دیدن پدر شاهزاده ام با همان ابهت که همه ازش داد سخن داده بودند یک اشراف زاده ی قدرتمند سابق که هنوز هم در این زمان جذابیت خاص خودش را داشت ، وای چه قدر سحرانگیز بود . او یک دستش را برداشته و به سوی من دراز کرد و مرا به سوی خود کشاند و در آغوش خود جای داد سرم را بر سینه اش گذاشتم و دیدم که رنگ گلتاج مهر به زردی گرائید و دستانش شل شده و در طرفین آویخته شد. درآغوش پدر سوالی برایم پیش آمد آیا این خواسته ی خود شاهزاده بود که بیست سال دخترش را از خود دور نگه داشته بود یا اطرافیان که می خواستند این طوری ذهن او را از داشتن این دختر دور بدارند . کاش این مرد لب به سخن بگشاید و برایم از شناسنامه ی واقعی و جدید من بگوید .منی که تا این جا بدل بودم حالا می خواستم به اصل بودنم پی ببرم ، پدرم بارها چهره ام را بوسید و سپس با دست اشاره ای کرد گلتاج مهر از اتاق خارج شد من و او کنار پنجره نشستیم ، پرده ها را کنار زدم و هر دو در درگاهی پنجره لحظاتی خیره به انبوه درختان نگریستیم ، درختانی که کم کم سرمای زمستان را پشت سر می گذاشتند و بوی بهار را حس می کردند و خود را برای پوشیدن لباس سبز و زینت یافتن با گل و شکوفه و برگ آماده می کردند .جولیا در زد و وارد شد ، سینی عصرانه را در مقابلمان قرار داد و ساندویچ پنیر و گوشت سرخ کرده اشتهایم را تحریک می کرد ، جونیا بعد از چیدن میز ساکت ایستاد و پدر با دست اشاده کرد :جونیا در اتاق را ببند و برو و نگذار کسی داخل شود انتظار بیست ساله به پایان رسیده و من بادخترم می خواهم تنها بمانم ، امروز و فردا را می توانی به مرخصی بروی زیرا مهتاب در کنارم هست ، جونیا نگاهم کرد ، من هم لبخندی زدم و او دوباره ادای احترام کرد و خارج شد .اگر این موضوع را به گلتاج مهر می گفت مسلما مادام حتما از حسادت خفه می شد . لبان کلفت ومغرور شاهزاده به لبخندی وا شد : تو مادرت را دیده ای ؟

-دیده ام . پرسید : کی و چگونه ؟ قبل از آمدن به ایتالیا ، پنج سال پیش در بیمارستان روانی تبریز .
-می دانستی که مادرت است ؟
اصلا ، آن قدر مجذوب زیبایی او شده بودم که هرگز پی نبردم او به من شباهتهایی دارد .
به آرامی پرسید : چه زمانی دانستی که او مادرت است ؟
وقتی وارد قصر خاله فخری شدم و تابلوی بزرگ او را بر دیوار سالن دیدم دانستم که ارتباطی در این میان برقرار است ، ولی آنها گفتند که بافنده ی این تابلو بدون غرض آن را بافته و من شباهتهایی بین او و خاله فخری می دیدم ولی زیاد کنجکاوی نکردم چون دنیایم را همان که بود یک دختر لاله دره ای با پدر و مادر روستایی ، ولی درست در فردای بیست سالگی ام شاهین مرا در جریان قضایا قرار داد . پدرم پرسید : شاهین در ایتالیا بود ؟
اصلا ندانستم از کدام گوشه ی دنیا زنگ زده بود ، ازش نپرسیدم .
تصویرهای سیاهی که از من و او و رابطه ی ما برایت کشیده اند تا چه حد تیره و تار است ؟
از گوشه و کنار گفته اند از هوسهای او و عشق شما نسبت به او و نادیده گرفتن احساساتش و به غل و زنجیر کشیدنش تا به جنون رسیدنش واین که شلاق عدالت شما او را رام کند و بالاتر از آن هووهای متعددی که بر سرش ریختید ، همه حکایت از قسی القلب بودن شما را دارد اما حقیقت در دل شماست که شاید به من بگویید ، هر چند که گذشته ها گذشته و دیوانه دیگر امکان ندارد به دنیای عاقلان پا بگذارد ، این بسیار نادر و کم دیده شده و بعد از مدتی باز بیماری گریبانگیرش خواهد شد .برای پرنده ای که در قفسیر گرفتار شده هیچ لذتی بالاتر از پرواز در آسمان ها نیست ،ولی برای پرنده ی بال شکسته آسمانی برای پروازش نیست .
خود را نسبت به جمله ی آخرینم بی تفاوت نشان داد و گفت : گوینده ی این سخنان درباره ی من خاله فخری ات بوده ؟
-آه پدر عزیزم ، شهرام – رزا – آلدو – موریس – خدای من کسانی که اصلا در سیر واقعی جریانات نبودند ، به جز شاهین که می دانم با تمام گستاخی و جسارتش هرگز دروغ نمی گوید ، او صریح می گوید و دروغ در وجودش نیست و با همین صفتش دیگران را زجر می دهد .
پدرم خندید : شاهین سه بار به این جا آمد ، دوبار همراه پدرش و یک بار خودش به تنهایی من از او خوشم می آید آن گونه که توصیفش کردی و او می گفت که تو درست شبیه خودش هستی ، دخترم محسن خان از یکه تازی تو در لاله دره و موقعیت تحصیلی و تلاش تو در ایتالیا برایم حرف های زیادی گفته ، استاد زبان انگلیسی و عشق اصلیت کار در مجله و روزنامه ، وقتی که قلم به دست می گیری تا بنویسی . من همه نوشته هایت را خوانده ام ، ولی تو با این کارها در زندگی خودت را درگیر می کنی اگر به سیاست روی کنی و داخل سیاست شوی سر از زندان در می آوری اگر.....
-پدر اگر حقایق نوشته شود به دردسرهایش هم فخر می کنیم ، در روزنامه ی ما کذب و دروغ جای ندارد بگذار من .... او انگشتش را بر گونه ام کشید : و تو اعلام کرده ای که به ایران می روی ؟ سکوت کردم و منتظر حرف بعدی او ماندم . می خواستم ببینم رضایت او تا چه حد است بعد سخنی بگویم . پرسید : آن جا چه خواهی کرد با وضع آشفته اش راه پیشرفتی نداری ؟
-باید حقایق را از نزدیک دید ما فقط خوانده و شنیده ایم اگر شما انقلاب بیرون کرد ....
سخنم را به تندی برید . بس کن دخترم حداقل من نماندم تا ببینم بیرونم می کنند یا نه من خود فرار کردم . زیرا در تاریخ هرگز نشان داده نشده بعد از رخ دادن یک انقلاب مردمی ، توده ی ملت ، شاهزاده و درباریها را در آغوش خود جای دهند همیشه آنها را طرد کرده اند یا بیرون ریخته اند یا به دار آویخته اند . -من سیاسی نخواهم بود من با مشکلات و خواسته ها و برای پیشرفت نیازهای یک کشور که او را عقب نگه داشته بودند ، پیش خواهم رفت تا غرور و افتخار تاریخی خود را در دنیا نمایان سازد ، یادتان می آید روزگاری که دینا زیر سلطه ی دو قدرت ایران و روم بود . پس بگذار از سیاست به دور باشم و تابع حقیقت باشم . من راهی برای رفتن آغاز کرده ام و امیدوارم آغاز این راه زیاد دشوار نباشد . پدرم ابروی سفیدش بالا رفت : و آن زمان که به زندان رفتی در کوچه و خیابانها لگد به زمین می کوبیدی ، مشت در هوا می کردی ، حاصل زحماتت چه بود ؟ رفتن به زندان ؟ خندیدم : پدر عزیزم آن حادثه از سوی شاهین بود برای دور کردن شهاب از من . در آن قضایا بیشتر مسائل عشقی و عاطفی دخالت داشت. با تبسم گفت : دخترم مادر تو یک زن خوشگذران و بوالهوس بود و با این حال من او را دوست داشتم و زمانی که او را به همسری خود برگزیدم او بی پرواتر در میان کاخهای درباری هرزه تر می شد ومن هم به تبعیت از عشق کورکورانه او را زجر دادم ولی دیوانگی اش موروثی بود ، نشنیده ای مادر بزرگت در سن هفتاد و دو سالگی وقتی که او را در اتاقی محبوس کرده بودند ، در یکی از شهرهای کوچک اطراف تبریز مرد تا آخرین دم از جنون فریاد می زد ، شاید خاله فخری ات هم زمانی که بشنود او را از تمام دارائی هایی که در اختیارشان نهاده بودم تا به نحوی برای تو صرف شود محروم شده به همان ریشه ی جنون برسد ولی .... سرفه ای کرد سینه اش را صاف نمود ، فنجانی چای ریخته و به دستش دادم او جرعه ای نوشید : اما من بی انصاف نیستم در آن خانواده یک فرد منطقی که بشود رویش حساب کرد خاله فخری ات است ، ولی من تو را به دست او نسپردم و تنها گفتم که دورادور هوای تو را داشته باشد و تو را به دست کسی که دلسوزتر بو د سپردم آنهایی که بدون چشم داشت و بدون حرص و طمع به مال وثروت من صادقانه خدمت کرده بودند ، پدر و مادر لاله دره ایت را می گویم ، من از آنها تعریف کنم یا خودت ؟
-احتیاجی به این بحث نیست زیرا که تا آخرین دم آنها را والدین اصلی می دانم زیرا دست نوازشگر آنها مرا بزرگ نموده و انتظارها و دعوهای آنها به من آموخته که دختر خوبی باشم ، شما و مادرم در لحظات بی خبری عشق ، یادگاری از خود به جای گذاشتید که هدیه ای برای آنها بود و برای همین نام هدیه را بر رویم نهادند ، من با نام مهتاب غریبه ام و این نام در ذهن و عشق سالهای دور شما شکل می گیرد .
پدرم سری تکان داد : و من آن قدر شیفته هستم که دوست دارم اندوخته ی سالها زحماتم ، ثروتم ، از آن تو باشد . تو عزیزترین فرزند من از عشق نافرجامم هستی . هیچ کس از اسرار دل من نسبت به مادرت خبر ندارد چون اگر بدانند هم نمی توانند آن را به معنای واقعی درک کنند و تو یادگار عزیز ما هستی . دخترم وصیتی برایت دارم ، از گلتاج مهر و شهیاد دوری کن ، من با شنیدن هر اخباری از خصوصیات و پیشرفت تو فخر می کردم و این که تو هنوز هم سرور دیگر فرزندان من هستی خوشحالم ، مادرت هم در عین نافرمانی سرور زنان دیگر بود و کیلت تو را در جریان نحوه ی واگذاری ثروتت قرار خواهد داد ... و تو چه خواهی کرد ؟ نمی دانستم چه بگویم کمی ساکت ماندم تا خودش ادامه دهد و ادامه داد : تو کدام یک از ما را تنها خواهی گذاشت ، من یا مادرت ؟
-آن گونه که شما بخواهید و شما راضی باشید .
-من اینجا گلتاج مهر را دارم او تا آخر عمر تابع من است و اگر شهیاد فرزندی شایسته بود به او نیز افتخار می کردم ، ولی زنی در آن جا در ایران و در بیمارستانی در عین بی خبری مشتاق دیدار دختری است که در زوایای تیره و مبهم قلبش حس عشق فرزند را درک می کند ، از تو تقاضا می کنم تا دم مرگ او را تنها نگذار ، از آن جا بیرونش بیاور و در کنار خود آن گونه که صلاح می دانی نگه دار او دیوانه ی بی آزاری است که فقط در رویاهای جوانی و عشاق بی قرارش سیر می کند . اگر من او را به آنجا سپردم ناچار بودم ، در ضمن خاله فخری ات در تبریز بود . آنها اصلیت آذربایجانی دارند و من بعد از آمدنم به این جا بیمارستان روانی تبریز را برای ماندن او صلاح دانستم ، ولی حالا راه چاره در دست توست ، خاله فخری ات از ثروت تو سودهای بسیاری برده است ، بگذار باز هم ببرد زیرا با فکر اشرافی منشی که دارد خدمت کننده ی صادقی می تواند باشد َ، ولی تو بهترین راهها را می روی و اسیر عشق و هوس نمی شوی زیرا تنها عشق است که انسان را به جنون می رساند از این مرض خطرناک پرهیز کن ، دل را اسیر عشق یک فرد نکن که تو را تا ابد آتش بزند ، مادرت عاشق افسری از گارد شاهنشاهی بود و هر روز دیوانه وار به تماشای رژه می رفت تا او را ببیند و بعد ازاینکه او را از دست داد ، می خواست در مردان دیگر عشق را بجوید . قصه ی زندگی ما حکایتی دردناک است . با خنده طوری که ناراحت نشود پرسیدم : پس چرا آن افسر را سر به نیست کردید تا به این را کشیده شود . آهی کشید و دستش را بر پیشانی اش گذاشت : حماقت کردم دخترم ، حماقت کردم ، وای که اشتباه های گذشته چه قدر در دوران پیری انسان را محاصره می کند و آزارش می دهد کاش راهی بود که یاد و خاطرات دوران گذشته و جوانی را از ذهن انسان می زدود و مدام او را محکوم و به محاکمه نمی کشاند و قاضی درونش ، یعنی ، وجدان این قدر او را به عذاب دنیا و آخرت نوید نمی داد. لبخندی زد : یک چیز هم هست دخترم ، متاسفانه باید حقیقت را هم گفت که دنیا بدون عشق لطفی ندارد . رونق زندگی به عشق است اما عشقی که الهام گرفته از عقل باشد ، عشقی که سنجیده باشد بیش از تماس های جسمانی بر تماس های روحی اتکا داشته باشد . اگر روزی گرفتار چنین عشقی بشوی به تو تبریک می گویم و رضایت مرا جلب می کنی و اما عشق من نسبت به مادرت ....... ولی کاش می توانستیم عطر دل انگیز اولین عشق و خواستن را درون شیشه ای جا می دادیم و در دوران پیری هر گاه که می خواستیم درب آن را گشوده و می بوئیدیم و به یاد اولین عشق دوباره جوان می شدیم . هم اکنون تب عشق های کاذب ، دنیا را فرا گرفته است ... و من به عشق بعد از ازدواج ایمان دارم و .... او سرش را بلند کرده و نگاهم کرد : پدری را که هرگز از او محبت و نوازشی ندیده ای دوست داری ؟ یا حسی از دوست داشتن در وجودت زنده شده ؟ یا حداقل بعدها دوستش خواهی داشت.

از جایم بلند شده و سرش را بر سینه ام گذاشته و موهای سفیدش را بوسیدم ، قطرات اشکم بر موهایش می چکید : من به شوق دیدار از پدر آمده ام ، درست است که دست شما وجودم را لمس نکرده ولی وجود شما دورادور دقایق زندگی مرا تحت نظر داشته تا به این جا برسم و هدیه ای موفق باشم ، بدون لطف و سایه ی شما مهر هیچ کس حقیقی نبوده و مرا به این جا نمی رساند . حتی همین خاله فخری که او را باور دارید اگر به خاطر ثروت شما نبود از حق فرزندانش گذشته و از دختر خواهری دیوانه تا این حد حمایت نمی کرد پس زندگی بیست ساله ی من شما بودید و تا ابد نیز خواهید بود ، اما بگذارید عشق پدر و مادر لاله دره ای ام همیشه راستین و حقیقی باشد آنها نیکوکارترین و مهربان ترین افراد روی زمین هستند. پدرم با دستانش اشک های گونه هایم را برصورتش مالید . پرسیدم : پدر چرا برای آنها که در بزرگ شدن من نقش مهمی نداشتند ، این قدر رفاه و پول گذاشتید ولی برای کسانی که زحمات من با آنها بود و حکم پدر و مادر را داشتند با یک زندگی ساده و در آمد بخورنمیری . رها کردید ؟ پدرم زانوهایش را مالش داد : دخترم این درد لعنتی دوباره چند روز اسیرم می کند و دنیا را به چشمانم سیاه و تار می کند . عجب بلایی گریبانگیرم شده ، من مقابلش زانو زدم و سرم را بر روی پاهایش قرار دادم. او ادامه داد :دخترم این خواسته ی پدر و مادر لاله دره ای تو بود ،پدرت می خواست تو را فرزند واقعی خودش بداند و آن گونه که زندگی می کرد ، تو زندگی کنی که مبادا حس کند پولی که از طرف من پرداخت می شود او را مجبور به بزرگ کردن تو می کند . آنها تو را برای خودشان می خواستند . برایت نام هدیه را انتخاب کردند که تو در شبی به آنها ارزانی شدی ، اما حالا تو به اصل حقیقت زندگیت رسیده ای که می توانی در زندگی خیلی چیزها و بهترین ها را داشته باشی . تو می توانی حتی هواپیمای خصوصی داشته باشی و تند تند به دیدار پدرت بیایی ، شهیاد و خواهران تو فرزندان دلسوزی نیستند ، سر وکارت فقط با وکیل من خواهد بود در نقل و انتقال این ثروت به حسابهای تو ، ولی دخترم همیشه عاقل باش از سود آن به نحو احسن استفاده کن که راه زندگی طولانی است . زنگ را فشار دادم خدمتکار وارد شد گفتم : وسایل عصرانه را از اتاق خارج کنید و کسی بعدا مزاحم ما نشود ، می خواستم هر دو در کنار هم سالهای دوری پدر و فرزند را جبران کنیم ، روی صندلی مقابل پدر نشستم و او با لبخند ی بر لب نگاهم می کرد دستانش را نوازش می دادم ، عجب حس غریبی بود ! منی که حتی بعد از شنیدن این که پدر اصلی ام در فرانسه است نمی خواستم به دیدار او بیایم ، چون کششی نسبت به آن پدر که وصفش را می کردند نمی دیدم ولی حال ذره ها و قطره های محبت در وجودم تبدیل به دریای بیکرانی از عطوفت و مهر پدری می شد و به خروش در می آمد ، گناه عظیم پدرم که همه در گوشه و کنار به آن اشاره کرده بودند در نظرم بی اندازه کوچک بود ، زیرا که هر مردی عاشق باشد نسبت به همسرش حسود و حساس است و این قصور را از طرف مادری می دیدم که عشق افسر را در سر داشت و گاه عشق را در آغوش دیگران می جست ، بی غیرتی در وجود هیچ کس تا حد صفر نمی تواند باشد حتی شاهین که بی پروا به من می گوید پریوش را در کنار خود دارد و برای یک هوس بچگانه مرا پشت میله های زندان حبس کرد ؟ به خیالش خواسته که مرا از شهاب دور کند . حتما خودش هم به این نتیجه رسیده که دست به کار احمقانه ای زده بود ولی مطمئنم که تنها عشق دلیل آن کار جنون آمیزش بود . آن زمان در حال و هوای نوجوانی متوجه هیچ موضوعی نمی شدم و مادر بیمارم افسونگر زیبایی که در حال جنون هم دل می برد و تصویرش در تابلویی که بر دیوار سالن قصری در ایتالیا آویخته شده بود ، جای سوال داشت . صبح پزشک مخصوص پدرم آمد و به اتاقش رفت بعد از دقایق من هم وارد اتاقش شدم . باز پدرم در میان ملافه ها با حالتی پریشان نشسته بود پیژامایش تا زانو بالا بود در دستان خدمتکار پمادی بود که تحت نظارت پزشک بر پاهایش مالیده می شد ، من پماد را از او گرفته و خود به پاهای پدر مالیدم و شروع به ماساژ دادن کردم . خدمتکار را مرخص نموده گفتم : تا وقتی خودم هستم احتیاجی به شما نیست . دکترش گفت : این عمل باید روزی سه بار و در حرارت و گرما انجام گیرد ، و من در طی چند روزی که پیشش بودم دقایقی از او جدا نمی شدم ، حتی به خاطر این برنامه گردش رفتن با شهیاد را بر هم زدم . گلتاج مهر هم چون سایه ای به دنبالمان بود و من گاه او را مثل روح یا شبحی حس می کردم . او زیاد از صمیمیت من و پدر راضی به نظر نمی رسید و لابد فکر می کرد من جای فرزندش را گرفته ام ، من با او کاری نداشتم ولی یک روز شهیاد غافلگیرم کرد وقتی که در املاک وسیع پدر اسب سواری می کردم ، شهیاد سوار بر اسب خاکستری در حالی که باد موهای بلندش را به بازی گرفته بود از پشت درخت بیرون آمد و من سرعت اسب را زیاد کردم او همراه من با اسبش آمد ، خیلی از خانه دور شده بودم ، می خواستم سر اسبم را برگردانم و راه رفته را برگردم که شهیاد به نزدیکی ام رسید : راه زیادی باقی نمانده هدیه ، نمی خواهی به دیدن نامادرهایت بروی ؟ مطمئنم دیدن آن ها برایت بد نباشد چون آن موقع بهتر در سیر جریانات زندگی گذشته پدرت قرار می گیری . -یعنی در همین منطقه هستند . دو تایش که در یک مایلی این جا اقامت دارند . اما نامادری ششمی ات در شهر لیون اقامت دارد می دانی چرا ؟ آخر او رفقای بسیاری دارد و زندگی بی قیدانه اش دور از چشم پدر است او نسبت به تمامی زنهای پدر جوانتر است و .... بذار چیز بیشتری ازش نگم ، پدر راجع به رفتار او چیزی نمی داند و گرنه مقرری ماهیانه اش را قطع می کرد . ما هم در موردش حسود و بخیل نیستیم . بیا یه روزی ببرمت آن جا تا او را هم ببینی ، فردا چطوره وقت داری ؟ پرسیدم : به رفتنش می ارزد ؟
-حتما ، آن موقع خواهی دید که برادر ناتنی ات چه قدر دهان قرص و محکمی دارد و زیاد به منافع خودش نمی اندیشد .من خیلی چیزها از این و آن می دانم اما اکثر آن ها را حتی به مادرم نمی گویم چون به هر حال زن ها حسود هستند و امکان دارد که فتنه کنند . منم حوصله ی دردسر و جر و بحث رو ندارم . فعلا راه بیفت بریم این نامادریت رو ببینی تا بعد .
شهیاد افسار اسب را کشید و از من جلوتر زد و من در پی اش اسب را دواندم در میان دشتی باز و وسیع در میان درختان از دور ساختمان و نمای دو خانه دیده می شد که فاصله ای نه چندان دور از هم داشتند شیروانی قرمز رنگ آن زیر آفتاب کم حرارت بهاری برق می زد و انعکاس نور آن جشم را آزار میداد به نزدیکی خانه رسیدیم دور تا دور خانه با نرده های چوبی در حصار قرار داشت و در پشت منزل اولی مرغ و خروسهای بسیاری نگهداری می شدند . سگ طوسی و سیاه زنگی با دیدنمان سعی داشت زنجیرش را پاره کند و بر رویمان بپرد ولی بعد از دقایقی زن قد بلند و باریکی که موی بافته شده اش را از یک سو بر شانه اش ریخته بود ، در میان دو لنگه ی در ظاهر شد . چشمان تنگش در چهره ی سبزه ی تیره اش چون خطی بسته دیده می شد و نور آفتاب باعث شده بود که آنها را بسته تر کند شلوار سفید و پیراهن آبیش هماهنگی خاص و زیبایی داشت و موهای بلندش چون دم اسب بافته شده پائینتر از سینه اش تکان می خورد پاشنه ی کفشهای راحتی اش را کشیده و حالتش او را لوند و جوان نشان می داد ولی وقتی از دو پله ی مقابل خانه سرازیر شده و از کنار سگ پر سرو صدایش گذشت و به نزدیکی حصار چوبی که ما ایستاده بودیم آمد دانستم حتی بیشتر از پنجاه سال دارد او سرش را به طرف سگش برگرداند:ژورژت صدایت را ببر و گرنه مجبورم بیام صداتو خفه کنم . سپس دهنه ی اسبم را گرفت و به رویم لبخند زد : دختر شنیدم که آمده ای ، هوم .....ببینم آمده ای تا پیرمردی را به گذشته ها بازگردانی چه قدر شبیه آن زنیکه ی فتنه گر هستی . صدای خنده ی شهیاد همراه با خنده ی زن آزارم می داد و بی اختیار شلاق چرمی را بر شانه ی شهیاد کوبیدم . زن فریادی کشید و صدای فریاد شهیاد در میان صدای او گم شد او از اسب به زیر افتاد به سویم خیز برداشت تا زین اسب را بگیرد . شهیاد از این عمل من بسیار عصبی شده بود حس سرکشی گذشته در وجودم زنده شد ضربات شلاقی که بر شانه ی رشید توله ی شاهین کوبیدم . از لحنی که زن در مورد مادرم به کار برد خوشم نیامد و تحمل شنیدن توهین از زبانش را که در واقع خودش هم مثل مادرم می توانست اغواگر باشد ، نداشتم . موی بافته شده زن را گرفته و به نزدیکی حصار کشیدم او حیران از این عمل من فریادی دیگر کشید . به شدت عصبی بودم گفتم : زنیکه تو هستی که مثل سگ از کشورت بیرون رانده شده و تو این خرابه پرت شده و ولگرد شده ای . به کدام اصالت خود می بالی ؟ حال تو همین دقایق باور کن که هنوز قدرت مطلق یک شاهزاده در دستان همان به قول تو زنیکه است و من که در بطن او پرورش یافته و الان در مقابل تو ایستاده ام ، حافظ همان قدرت و اختیار هستم . احمق های درباری! فقط نشان اسم ورسم شاهزاده به شما قدرت داده بود ، حال و روزتان که فعلا بدتر از سگ شده ! مانند همان ژورژت هستی که ندانسته به نیت گاز گرفتن پارس می کنی . اما بدون که دندان قوی برای گاز گرفتن نداری از قدرت افتادی زنیکه .... زن فریادی کشید و به دنبالم آمد : دختره ی وحشی ، دهاتی لاله دره ای ، الحق که دختر ماهتاب هستی ... اما من سریع سر اسب را برگرداندم و به سمت خانه روان شدم و شهیاد که از دور اسب می تازاند به دنبالم می آمد . روزها را در پی هم با پدر گذراندم و روزهای آفتابی با او در ایوانها که با ستونها ی بلند و متعددش زیبایی خاصی به ساختمان داده بود در مقابل آفتاب می نشستیم و در گذشته ها سیر کردیم او زیاد وارد جریانات زندگیش نمی شد ولی مدام بر ماهتاب تکیه داشت . این سوال را از او نکردم آیا هنوز میل دارد که زمانی او را ببیند می خواستم جوابش را بدانم . حس علاقه ی او را درک می کردم ولی میزان نفرتش را نمی خواستم از زبانش بشنوم یا به نوعی آن را حس کنم . بگذار هم چنان نهفته باقی بماند ، وجدانم آسوده تر بود . در طی مدتی که من آن جا بودم خبری به گوش پدرم نرسید که با زنش چه رفتاری کردم . الحق که شهیاد به گفته ی خودش دهان قرص و محکمی داشت . وکیل پدر در این مدت همچنان منتظر دستور پدر بود و گلتاج مهر همه جا سایه می انداخت و زمانی که از پشت ستونی آهسته بیرون می آمد و چون شبح در همه جا ظاهز می شد ، دلم به درد می آمد او که همه چیز دارد پس برای شهیاد که تنها ثمره ی ازدواج او با شاهزاده بود چه چیزهایی می خواست که این قدر نگران و مضطرب به نظر می رسید . پدرم حتی به من توضیح نداد که من چه دارم و یا بعدها به چه خواهم رسید . یک شب که با او در حال صرف شام بودیم پرسید : مهتاب تا چه مدت در ایتالیا می مانی ؟
-واحدهای کمی از درسهایم مانده و من بعد چند ماهی راهی ایران می شوم .
-کمی از برنامه ی کاری خودت را برایم توضیح بده که بعد آن چه خواهی کرد ؟
-پدر برنامه ی بخصوصی را پی ریزی نکردم باید رفت و موقعیت و شرایط آن جا را دید تا بعد آ ن مسیر کارم را پیدا کنم .
-اگر تو را که دختر یک شاهزاده هستی به بند کشیدند و به همین جرم محکومت کردند من چه کنم ؟
خندیدم : پدر فکر نکنم زمان بربریت باشد و کسی را که گناهی نکرده و مرتکب جرمی نشده و فقط به واسطه ی اصل ونسب در پشت میله های زندان قرار دهند . پدر ، بگذار به دل و قلب این حدسیات برویم تا به واقعیات برسیم . او انگشتانش را میان موهای سفید ش فرو برد و گفت : نمی توانم مانع تو باشم زیرا که ماهتاب آن جاست او به تو بیشتر از من نیاز دارد . باید او را از میان آن دیوارهای سخت و سرد نجات دهیم و رنگ طبیعت و عشق را نشانش دهیم او در عین دیوانگی آن را حس می کند و ما با رشته های مهر او را به زنجیر می کشیم تا بعد آن سرنوشتش به کجا ختم شود ، مصلحت و تدبیر خداست . من تا صبح نزد پدر ماندم و صحبت کردم و صبح در میان حلقه ی محاصره ی شهیاد و گلتاج مهر و خدمه ها و وکیل راهی ایتالیا شدم . گلتاج مهر خیلی جستجو کرد تا گوشه و کنار چیزهایی را جع به این که آیا تغییری در ارث پدر داده شده یا نه بشنود ، ولی ناکام ماند زیرا که خودم هم ناکام مانده بودم همه چیز بین پدر و وکیل بود . از طرفی گلتاج مهر خیلی احمق بود که فکر می کرد از گردشهای هر از چند من و شهیاد صمیمیتی شکل می گیرد . می خواست شهیاد را صاحب قدرت شاهزاده کند و من چه قدر از شهیاد بدم می آمد . نزدیکی های ظهر وقتی باز دورم حلقه زده بودند تا بدرقه ام کنند ، آخرین گوشزد را کردم : من هر از چندی خواهم آمد هر که در حق پدرم بی انصافی و یا سهل انگاری کند مسلما جواب بدی خواهد دید . آنها کمی بروبر نگاهم کردند ، سوار ماشین شدم . به شهیاد گفتم : از این که مرا به دیدار زن پدر بردی ممنونم ، دیدار از آن زن تاثیر بدی رویم گذاشت و باعث شد از دیدار زن دیگر او منصرف شوم . به هر حال متشکرم . شهیاد خندید : تو به راستی از قوچهای وحشی لاله دره هستی و این صفت به درد جامعه ی شهری مخصوصا اروپا نمی خورد . وقتی سوار هواپیماشده از زمین فرانسه کنده شدم تا به قلب ایتالیا بروم با احساسات متفاوتی درکشاکش بودم دوری از پدر و نزدیکی به مادری که فعلا او هم دور بود ولی کششی مرا به آنجا می کشاند که دیگر ایتالیا را با تمام جذبه هایش در نظرم بی روح و سرد کدره بود دوست داشتم هر چه زودتر به ایران بازگردم کاش این چند ماه همه به سرعت می گذشتند روزهایی از عمرم به باد می رفتند ولی روز وصال نزدیک می شد و زمانی از میان این افکار بیرون کشیده شدم که در سالن فرودگاه رم در میان حلقه ی خاله فخری و آلدو ، موریس ، رزا و شهاب قرار گرفتم و رزا با خنده گفت : ببین هدیه چه مسخره است ! بیچاره شهرام وقتی می خواست به درون استخر بپره پایش به لبه ی آن گیر کرد و پیچ خورد و حالا مچ پایش در رفته و نمی تواند راه برود و تو خونه استراحت می کنه .هی گفتم شهرام مواظب باش و دست و پا چلفتی نشو . شوخی و خنده ی آنها من را به دنیا و زندگی اصلیم باز گرداند. آن جایی که بودم قرنها دور بود و انگار در خواب بودم در شب نشینی یکی از شاهزاده های درباری در میان انواع عطر زنها در لباسهای بلند و زرین آنها بازو به بازوی ژوزفین امپراطوریس قرنها پیش فرانسه در میان درباریها قدم زده بودم و حال گویی از خواب برخاسته بودم ولی هر چه بود این جا ساده و صمیمی بود به دور از هرگونه تجملاتی و تشریفاتی . حرفها ، خوردنها و زندگیها در نهایت سادگی انجام می گرفت . این گونه زندگی راحت تر است حالا آن چه که در قیافه ی خاله فخری نمی دیدم نگرانی بود . این که من با پدر شاهزاده ام چه کرده و چه تصمیماتی گرفته ایم ، تصمیماتی که شاید به ضرر آنها باشد ، ابدا سوال نمی کرد احساس می کردم از جایی مطمئن است و احتیاجی به پرسیدن ندارد . تمامی واحدهایم را دریک ترم به پایان بردم طوری که حتی کار در روزنامه را هم تعطیل کردم و آلدو و موریس را با کارها یشان تنها گذاشتم . دیگر همه چیز برای سفر مهیا بود و خاله فخری می گفت شاید روزی به ایران بیایم و من با تمسخر پاسخ دادم ایران سالها قبل نیست می توانی تحملش کنی ؟ خندید : دهها میلیون آن را تحمل می کنند من نتوانم اوه دختر شاهزاده تو خیلی نسبت به ما سخت می گیری ، مرتکب جرم که نشده ایم !

من در صبحی که هوا به شدت ابری و تیره بود و نم نم باران خیسمان می کرد از خانواده ی خاله فخری و دوستان خداحافظی کردم . آلدو می خندید ولی در پس خنده اش غمش را می دیدم ..... خودت گفتی آلدو که به ایران می آیی به دونتی هم گفته بودی . او که حرفی نداشت . لبانش را جمع کرد : مثلا اگر حرفی داشت برایم مهم بود ؟ موریس گفت : باور کن هدیه فکر می کنم به راه انداختن یک روزنامه و یا هفته نامه با همکاری هر دو ما ، این امکان داره ؟ مطمئن باش میام ایران ..... و رزا که سفر به ایران برایش یک رویا بود ، دوست داشت این کار به حقیقت برسد . می گفت : یک بار به ایران شما رفته ام ولی اون موقع کور بودم این بار بینا خواهم رفت و حتم دارم با دستانی پر و یا کوله باری از تجربه برگردم . جدایی از آنها سخت بود ، ولی شوقی که در دل داشتم تا به ایران برسم ، زود غم دوری از آن ها را از دلم زدود . وقتی این جا هم هواپیما از دل زمین کنده شد احساس چندان غمناکی وجودم را فرا نمی گرفت چون ایتالیا چیزی برای از دست دادن نداشتم اما فرانسه مرا غمگین می کرد . نیروی خارق العاده ای مرا به سرزمینی از قاره ی آسیا می کشاند تا اروپا را فراموش کنم هر چند عزیزی به نام پدر را در گوشه ای از خاک این دنیا پر بکشم که قلب پر احساس زنی مجنون به بند کشیده شده و اینک من مانده بودم با هزاران فکر که وقتی آن جا رسیدم ، چه باید بکنم ؟ باز خاله فخری با تمام بی قیدی هایش بهترین راهنما می توانست باشد . روز و حرکت سفرم را به هیچ کس نگفته بودم . پس ، از پدر ومادرم انتظار نداشتم که در فرودگاه به استقبالم بیایند . فرد به خصوصی در ذهنم نبود . از طرفی نمی خواستم کسی در فرودگاه به استقبالم بیاید ، کاش امیر هم نمی آمد ! این طوری بهتر بود . خواب چشمانم را گرم کرده بود که نرمی دستی را بر صورتم حس کردم و چشمانم را گشودم میهماندار هواپیما با لبخند قشنگش می گفت کمربندم را ببندم .... گیج و خواب آلود وارد سالن شدم تا ساکم را تحویل بگیرم . ساک را برداشته و دنبال خود می کشیدم پسر کوچکی با بی تربیتی تمام به دامن مادرش می کوبید و فریاد می زد مشغول تماشای آنان بودم از رفتار پسر کوچک خشمی وجودم را فرا گرفت به نظرم پسربچه خیلی لوس بار آمده بود سرم را برگرداندم و درست نگاهم در چهره ی مردی که به من خیلی نزدیک بود خیره ماند . سبیلش لحظه ای مرا به شک انداخت : او شاهین نیست ؟ هر چند چشمان سیاه کشیده اش که صورتش را تحت الشعاع قرار می داد ، چیزی غیر اندیشه ام می گفت و لبهای مغرورش منظره ی دلپذیری به نمایش می گذاشت و دلم می گفت که این چه کسی غیر از شاهین می تواند باشد ؟ قامتش بلندتر و چاقتر بود و دستی که به کمر شلوارش گیرداده بود از او مجسمه ای زیبا از یک مرد شرقی را با لبخندی تمسخرآمیز به تصویر می کشید و من دیدم که چند دختر که همراه زنی بودند چگونه محو تماشای این مجسمه ی زیبا هستند او حرکتی نمی کرد ، نگاهش به سمت من خیره بود . خاله فخری درست می گفت در وجود او آتشی بود که بی رحمانه می توانست دلها را به آتش بکشد . بعد دقایقی دست مجسمه از کمر رها شد و به سمت من گرفته شد و لبها به آهنگی گشوده شد : سلام هدیه . خوش آمدی . دستش را گرفتم و سلام گفتم . او در یک آن از حالت مجسمه ای در آمد و به انسانی پر تحرک مبدل گشت خم شده ساکم را برداشت و دست دیگرش بازویم را کشید . به تندی مرا سوار ماشین نمود و خود پشت رل نشست در حالی که از آئینه به ماشین پشت سرش نگاه می کرد به من گفت : ازت نمی پرسم از دیدنم تعجب کردی یا اگر کردی ، چه قدر ؟ یا .... من از کجا ساعت آمدنت را دانسته ام . نگاهم کرد ابروان مشکی و کشیده اش را تاب می داد : هدیه تو فکر کردی برای لحظه ای از تو غافل بودم . من می توانم بگویم که تو ساعتها حتی دقایقت را در آن جا چگونه گذراندی . لبخندی زدم : آن جا چه کسی را اجیر کرده بودی ؟ بدون توجه به حرفم گفت : شهیاد و شهاب یا آن آلدوی احمق کدام یک بیشتر بر روی تو اثر گذاشتند ؟
-خیالت تخت ، هیچکدام . بلند خندید : بهترین جواب ، معلوم میشه هنوز اثری که من در گذشته ها بر روی تو گذاشته بودم ، قویتر و ثمربخش تر بوده ؟ خندیدم : تو حتی برای یک روز هم در زندگی من نقشی نداشتی ، کارهای تو است که مرا به تعجب می اندازد . گوشه ی لبش را بالا کشید : تحفه ی اروپا ، فراگیری دروغ ؟ دیگر چه ارمغانهایی درکوله بارت داری ؟
-سعی کن برخلاف قیافه و هیکلت احمق نباشی .
باز ابرو بالا انداخت با انگشت چپش لبش را بازی داد و جوابی نگفت . پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم و کلامی نمی گفتیم . آفتاب از پنجره به درون می تابید و موهای سیاهش را برق می انداخت از این که روزی پریوش این مرد را به ناز و نوازش گرفته بود باعث می شد از او بدم بیاید . من شاهین نوزده ساله ی لاله دره ای را که پاک و صادق در کنار یک دختر پانزده ساله اسب می تازاند دوست داشتم ، نه این شاهینی که دستانی دیگر را لمس کرده بود . از حرص دلم می خواست زودتر به خانه برسیم . شاهین برگشته و نگاهم کرد : هدیه بزرگ شدی ، خوشگترم شدی ، ولی دوست ندارم بدانم هنوز یک احمق باقی ماندی . تو هنوز به پریوش فکر می کنی ؟ من همان سالهای نوزده سالگی در یونان بودم ویونان پراز پریوش بود .چه گفته بودم ؟ سفا کیانو را از یاد بردی ؟ شاهین آن زمان هم دست دخترها را لمس کرده بود و تو در پانزده سالگی درلاله دره همین پسر را دوست داشتی و با این حال درخواست ازدواجش را رد کردی ، زیرا که سرنوشت تو چیز دیگری بود و باید در پی آن می رفتی و من از این بابت ناراحت نیستم . چرا حالا از شاهین بیست و شش ساله که یک مرد شده بدت میاد ؟ خدایا این شیطان پست فطرت چرا این گونه درونم را می خواند ، اینها چه حس و کششی است ؟ تنفر یا عشق ؟ که او می خواهد در دلم بپروراند ؟ چگونه باید با او رفتار کنم ؟ شاهین دستش را دراز کرد و روسریم را پایین تر کشید : موهاتو بذار تو این جا ایتالیا نیست ،باید طوری رفتار کنی که زیاد تو دردسر نیفتی . تو در عین زرنگی ، نجابت داری و این از تو گوهری می سازد ، چیزی که دخترها باید داشته باشند تا محبوب مردها قرار گیرند . هدیه با من مثل سابق باش من فرقی نکرده ام و تو هم فرقی نکرده ای فقط نسبت به او روزها بزرگتر و عاقلتر شده ایم و گرنه احساسمان همان احساس سابق است ! شاید آنها هم کمی بزرگتر و قویتر شده اند و این بعید نیست . خندید و با سرعت خیابانها را پشت سر گذاشت تا وارد محله ی ما شد . همان کوچه ی عریض و طویل که ماشین به راحتی در آن حرکت می کرد . در مقابل درب آهنی آن که اشکال مختلفی از پرنده ها بر آن نقش داشت توقف کرد . با حرکتی سریع یک دستش را بر پشت صندلی ام گذاشت و با دست دیگرش چانه ام را گرفت : هدیه همیشه سعی کن خودت باشد و هر چی تو دلته همون رو به زبون بیار درتو دورنگی و دروغ را دوست ندارم . فکر تو درباره ی من کاملا دروغ است . این بار عیبی ندارد می خواستی در مقابل من کم نیاوری . بعد ناگهانی به رویم خم شد از گوشه ی لبانم گرفته و تا گونه ام را بوسید . به عقب هلش دادم با دست اشاره کرد : برو پایین هدیه چرا این قدر عصبی و بد اخلاق از ایتالیا آمده ای ؟ سپس پیاده شد ساکم را برداشت و در مقابل در خانه قرار دارد زنگ را فشار داد وسپس بدون کلامی دیگر به سرعت پست فرمان نشست و رفت . آن قدر مات و حیران بودم که یوسف بیگ را نمی دیدم ولی صدایش را شنیدم " ای هدیه قیزیم خوش گلمیسن " ( آی هدیه دخترم خوش آمدی ) تو چه قدر بزرگ شدی . به خدا قد بلندت به پدرت رفته . دستم را به چارچوب در گذاشتم و با همان حالت عصبی گفتم : کدام پدر؟ عموبیگ کدام یک را می گویی کربلایی عباد یا پدر شاهزاده ام ؟ عمو بیگ سرفه ای بلند کرد ، لهجه ی ترکی اشت غلیظ تر شد : " الله سنه توکل مصیبت گلیپ یا همان محبتدی هدیه دی " ( توکل برخدا ! این مصیبت است آمده یا همان هدیه ی با محبت است ) ساکم را به درون برد و کسی از پشت مرا به داخل هل داد کناره های چادرش به پایم پیچید و من به سرعت برگشته و نگاهش کردم . مادر لاله دره ای با ابروهای بهم پیوسته در مقابلم ایستاد . تغییری در چهره اش نبود و همان مادر دوست داشتنی ام بود . من مات او بودم و او بعد دقایقی که خیره در چهره ام مانده بود حرکتی به خود داد و به سرعت مرا در آغوش کشید و گریه آغاز کرد و من همچنان با سردی سرد بر سینه اش گذاشته بودم او سرم را بر روی سینه فشار می داد و من نه اشکی داشتم و نه هیجانی که چه باید بکنم او دقایقی با هیجانات خود مرا می بوسید و می بوئید و عمو بیگ با چشمان اشکبار نگاهمان می کرد ولی مادر یک دفعه حس کرد من بی تفاوت تر از آن هستم که انتظارش را دارد با دستانش شانه هایم را گرفت و به عقب هل داد و در چهره ام خیره گشت . سپس مرا رها کرده و دوان دوان حیاط را دوید و از پله ها بالا رفت وارد راهرو شد و در را بست عمو بیگ سرش را تکان داد : بعید نیست ، خاله فخری ات عاقبت تو را به این روز می انداخت ما می دانستیم و مطمئن باش که منتظر چنین روز سرد و غمگینی بودیم . کمی دوروبر حیاط را نگاه کردم به همان سبک سالها قبل بود حیاط دوران نوجوانیم چه قدر خاطره انگیز بود ! هنوز آن تلمبه آبی رنگ وسط حیاط مرا به خلسه می برد . بیچاره خاله فخری ،اینها از او چه چهره ی زشتی ساخته اند اویی که هزگز کلمه ای از اینها بد نگفته بود . البته بعضی کنایه ها و تحقیرهایش را شنیده بودم ولی باور داشتم همه ساده و بدون غرض بود . به سرعت از پله ها بالا رفته و وارد هال شدم و از آن جا به درون صندوقخانه پشت اتاق دویدم جایی که می شد مادر را پیدا کرد . مادر داشت چادر مشکیش را تا می کرد و من دانه های اشکش را که بر روی چادر سیاه می چکید ، می دیدم . به سرعت چادر را از دستش گرفتم و به سویی پرت کرد م چادر بر روی سمارهای قدیمی که ردیف در طاقچه ای از صندوقخانه چیده بود افتاد ، مادرم به آنها سماورهای نیکلای روسی می گفت ، قوریهایی که با طرحهای آبی رنگ به زیبایی بر سر سماورها خودنمایی می کردند با افتادن چادر مادر بر رویشان به حرکت در آمدند و یکی از آنها از بالا به پائین پرت شد و شکست و من بی توجه در آغوشش گرفتم و صورتش را غرق بوسه کردم . پدر به صدای شکست قوری آمد : سادات چه خبر شده ؟ چه چیز را شکستی ؟ ولی در چهارچوب در مرا دید عقبتر رفت و دستش را بر قلبش گذاشت ، من مادر را رها کرده و به سوی او رفتم ،خدایا چه قدر دلم برای آغوششان تنگ شده بود ، آنها مرا در میان خود گرفتند و ما به سوی هال روانه شدیم . پدر در راهرو را باز کرد و فریاد زد یوسف بیگ بیا این جا ببین هدیه آمده ، دختر عزیزمان ، نورچشممان و یوسف بیگ از آن سر حیاط داد زد : دیدم ، او را دیدم کربلایی عباد چشمتان روشن باشد . روزهای زیبا زندگی در کنار پدرو مادری که پانزده سال در آغوش آنان بزرگ شده بودم حال لذت بخش بود . من بازگشته بودم ولی از نظر مالی در مضیقه بودیم و نمی دانستم که برای به راه انداختن آرزوهایم چه باید بکنم . هنوز با پدرم در فرانسه صحبتی نکرده بودم و او هم سراغی از من نگرفته بود . بعد یک هفته برای دیدن مادرم به تیمارستان رفتم وقتی در اتاقش را گشودند مثل سابق مردد نمانده و به سویش پرکشیدم او کنار پنجره ی آهنی و نرده دار ایستاده و آواز مبهمی را به صدای بلند می خواند و پرستاری در گوشه ای روی نیمکتی نشسته بود . با آمدن من از جایش برخاست و با من دست داد و آهسته حال مزاجی او را توضیح می داد . بیشتر از پنج سال گذشته بود و بیماری مادرم هیچ تغییری نکرده و او هم چنان مثل سابق بود و باید همیشه تحت نظر پزشک و داروها زندگی می کرد . جلوتر رفته و در کنارش ایستادم او با دیدنم دست از خواندن کشیده و در من خیره مانده بود . چینهای کنار چشمانش حالا بیشتر بود و دو شیار عمیق از کنار بینی تا پائین لبان کشیده شده و موها تا بالای گوشش کوتاه بود و با این که به او قیافه ی جوانتری داده بود ولی افتادگی و شکستگی قیافه آشکار بود لبان گوشتالودش به خنده ای باز شد : تو بگو دختر که آیا دوست داشتن گناه است من هر روز از پنجره ی این قصر نگاه می کنم تا رژه ی صبحگاهی شروع شود و او بیاید ولی نمی دانم چرا شاهنشاه این برنامه ی رژه را لغو کرده است من که چیزی نمی بینم ، تو بیا نگاه کن ببین چیزی می بینی ؟ تو می دانی چرا این برنامه لغو شده ؟ بیا نزدیکتر شاید من اشتباه می کنم . نزدیکتر رفتم و برای رضایت دلش نگاهی به حیاط انداختم چند انترن درحال گشت در حیاط بیمارستان بودند . با احتیاط بازوانش را گرفتم . دستانم بالا رفت و بازوان نرم و لطیفش را زیر انگشتانم حس کردم سپس در آغوشش فرو رفتم . صورتش را بوسیدم و سر بر سینه اش گذاشتم او لحظاتی همچنان ساکت ماند سپس دستانش از کمرم بالاتر آمد و شانه هایم را نوازش داد و آهسته گفت : عشق محبوب من ، زود برو ! شاهزاده قائم الملک به زودی می آید . او وقتی تو را می بیند مرا عذاب می دهد با این که ازآمدنت خوشحالم ، ولی زود برو ... و با قدرتی که از جسم ظریف او بعید به نظر می رسید مرا به عقب هل داد . من منتظرم تا رژه شروع شود و از همین جا تماشایت خواهم کرد .... و سرش را به سمت پنجره گرفت . اشک از چشمانم جاری شد . پرستار از زمین بلندم کرد : خانم درسته که داروها آرامش کرده اند ولی باز احتیاط کنید به دستان ظریفش نگاه نکنید در حالت جنون از صد تا مرد قوی تره . من آنها را حس کرده ام مدتی قبل اگر پرستار دیگر سرنمی رسید خفه ام کرده بود . به ظاهر آرامش نگاه نکن . ماهتاب با یک نوع لبخند شیطانی چشم به دهان پرستار دوخته بود ، انگار که معنی حرف هایش را می فهمید . دستم را به سویش گرفتم : بیا با هم دوست باشیم من مهتاب تو هستم . حتی ذره ای منو به خاطرت نمی آوری ؟ نگاه پرستار پرتعجب تر از نگاه او بود . با لکنت گفت : مادر شما ؟ خدای بزرگ من . درهمان روزهای اول که به این جا آمدید ، این شباهتها را می دیدم ، ولی نخواستم فضولی بکنم . گفتم : مادر انتظار به سر رسید ه و برای همیشه دخترت را در کنارت خواهی داشت . لازم نیست که این جا بایستی به امید دیدن رژه ای که شاید معشوق تو هم یکی از رژه روندگان باشد . تا چند روز دیگر تو را به نزد خودم می برم تا وجود فرزندت را هر زمان حس کنی و دل دختر جوانت را همیشه پر از اندوه و یاس کنی . فردایش با رفعت و مهرانگیز تماس گرفتم آنها اکنون در نشریه ی طراوت مشغول کار بودند و همان روز به دیدارم آمدند . رفعت می گفت :تو رفتی و بعد سالها آمدی ، بگو کوله بارت چیست ؟ من خندیدم و گفتم :تهی دستم ولی از نظر معلومات و کار مطبوعاتی بسیار غنی هستم اگر بدانید که آلدو و موریس و رزا چه ها به من آموخته اند و من چه قدر پربارم ؟ آنها مرا تشویق به کارکردن و قول دادند مرا به نحوی وارد روزنامه کنند . من به دیدار رئیس دانشگاه رفتم و خود را معرفی نمودم و با این که کم سن و سال بودم ولی او تسلط مرا ستود و به من قول همکاری داد . در امد پدر چندان زیاد نبود و من هنوز نمی توانستم هیچ موضوعی را با او مطرح کنم و از شروع کارم برایش بگویم چون می دانستم که ناراحت می شود و از این که نمی تواند از نظر مالی مرا پشتیبانی کند ، زجر خواهد کشید .