داستان کوتاه و رمان

رمان هدیه شاهزاده قسمت 13
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 13

بعد از مدتها خوشبختانه یک روز پدر شاهزاده ام از فرانسه با من تماس گرفت و بعد از احوالپرسی گفت وکیلم به تهران خواهد آمد و در منزل یکی از آشنایان کارهایی صورت خواهد گرفت و در رابطه با همین موضوع با تو صحبت هایی خواهد کرد . من از صحبت های پدر این طور فهمیدم که باید به تهران بروم .از طرفی آلدو و موریس همراه رزا می خواستند به ایران بیایند و من نگران این مسئله بودم ، ولی وقتی پدرم تاریخ رفتن مرا به تهران گفت ، خیالم راحت شد و من به هردو کارم می توانستم برسم . میهمانان من قرار بود هفته ی دیگر به تبریز بیایند . پدر ومادرم با شنیدن آمدن میهمانان خارجی من ، به تکاپو افتادند و سعی داشتند کاری کنند در نزد میهمانان خارجی شرمنده نباشند من مقداری پول از رفعت قرض گرفتم چند صباحی بود که کنار آنان در روزنامه مشغول بودم ولی چون در سیاست دخالت داشت چندان به این کار تمایل نداشتم مخصوصا که با آقای جاویدی مسئول روزنامه بر سر گزارش مطلبی اختلاف پیدا کردیم و من فرصت را مغتنم شمرده از کار کنار کشیدم . قلب و روحم در فکر نقشه ای بود ولی راستش پولش را نداشتم . به راه انداختن نشریه ای هفتگی و کاملا غوغا برانگیز در ذهنم بود ولی جیب خالی ، مرا از اندیشه ام دور می کرد . من که هنوز مقدار زیادی به رفعت مقروض بودم و کارم در دانشگاه هنوز شروع نشده بود ، ولی امید داشتم که گره کورم بالاخره روزی به دست پدر شاهزاده ام باز خواهد شد و من از این تهیدستی و جیبهای خالی رها خواهم شد و شاهزاده مسلما جیبهایم را پر از پول می کرد اما این کار زمان می برد و باید صبر می کردم . از روز دیدارم با شاهین دیگر او را ندیده بودم . نسبت به او احساس ضد ونقیضی داشتم ، هم می خواستمش هم نمی خواستمش . هراسم این بود که او با من چگونه سازگاری خواهد کرد . و آیا تضمین خوشبختی مرا خواهد نمود همیشه شک داشتم . یک شب که مشغول خوردن شام بودیم او آمد . مادرم با تانی از جایش بلند شد که از او هم پذیرایی کند در حین خوردن شام تغییراتی در او می دیدم که در درونش صورت گرفته بود و گرنه ظاهرش همان شاهین سابق بود . او حالا خلبان نیروی هوایی بود و دوره های آموزش خلبانی را در اردن گذرانده بود و سپس به آمریکا رفته بود و من تعجب می کردم که اصلا از اول مرام او چه بود و چگونه توانسته بودند پسر یک صد انقلاب سابق را در چنین پست مهمی جای دهند مگر این که هویتش را عوض کرده باشد که آن هم بعید به نظر می رسید او همه جا به نام شاهین فرخ نیا زاده شده ی لاله دره شناخته می شد بعد شام صحبتهایی در مورد آمدن میهمانان خارجی شد و شاهین ازمن خواست که توضیحاتی در مورد آنان بدهم و من آن چه را که از آنها می دانستم در اختیار پسرعموی اسمی ام قرار دادم . او حین تعریف از آنها گاهی یک ابرویش با تمسخر بالا می رفت و گاهی سرش را تکان می داد . -هدیه این که خودت می گویی ، تو با این لشکر دوستان مطبوعاتی ات دست به اقدامی بزرگ خواهی زد . گفتم : آرزوهایم با داشتن پول به انجام می رسد و شاهین خود را به این گفته ام بی تفاوت نشان داد و خندید :هدیه حتما مرا هم دعوت می کنی و با دیدن آنها شاهین یادت نمی رود ؟ من هم خندیدم : قبلا هم با آنها بوده ام و فراموش هم نشدی تو که راه ورسم غافلگیر کردن را بلدی . پدرم گفت : دخترم من آن خانه را در لاله دره دارم درست است که چندان قیمتی ندارد ، ولی فروش آن می تواند مقداری از خواسته های تو را برآورد . شاهین طوری رفتار کرد که اجازه نداد پدرم صحبتش را ادامه دهد . تند پرسید :هدیه نمی خواهی با هم سفری به لاله دره بکنیم و یاد خاطرات دوران قدیم را زنده کنیم من و تو آنجا پرورش یافته ایم . سرم را نزدیک گوشش بردم و آهسته گفتم : می ترسم خاطرا ت سیاه جباریهای تو و پدرت در وجودم زنده بشه و تلافی تنفر از دیگران را هم بر سر تو دربیاورم و بر اثر یک خشم جدید ازت دور بشم . شاهین بلند خندید مادرم سرش را بلند کرد و با تعجب نگاهش کرد وقتی خداحافظی می کردیم دستم را گرفت :ببخشید عموی عزیزم ، با اجازه ی شما با هدیه صحبتی دارم . از اتاق خارج شدیم ، من به دنبالش تا در حیاط منزل رفتم تا بدرقه اش کنم . او دقایق بدون توجه به من کمی کنار باغچه قدم زد سپس خم شد و از میان گلهای رنگارنگ باغچه گلی زرد رنگ و بدبو را کند و به دستم داد . از همان گلهایی که بارها از عمو یوسف بیگ پرسیده بودم که چرا این گل ها را می کاری وقتی این قدر بوی بدی دارند و او گفته بود درسته که بوی بدی دارند ولی از نظر زیبایی حرف ندارند ظاهر فریب است و با زیباییش انسان ها را گول می زند و حال شاهین یکی از همان گلها را کنده و به سویم گرفته بود. پوزخندی زدم : برای چه از میان این همه رنگ ، رنگ نفرت را انتخاب کردی ؟ او هم لبان گوشتالودش را به خنده باز کرد و دندانهای بالاییش برجسته تر نمایان شد . برای این که حسی که از تنفر به عشق برسد جذابیت دارد و دوامش بیشتر است . گل را گرفتم و مقابل بینی اش قرار دادم تا ببوید او بینی اش را چین داد . -اوه ، اوه چه بوی گندی دارد ، یوسف بیگ چگونه این بوی چندش آور را تحمل می کند ؟ -لعنتی نمی دانستی ؟ خندید و دستش را بر روی دستگیره ی در نهاد . چرا عشق من می دانستم که در زندان هم گلی زرد رنگ با همان بوی مزخرفش را توسط رشید تقدیمت کردم . با حیرت نگاهش کردم شانه اش به شانه ام می خورد یک وری ایستاده بود . -هدیه کمکی ازم نمی خواهی ما نون و نمک هم دیگه رو خوردیم . با حرص گفتم : اتفاقا چرا ، می خواهم . اگر دویست هزار تومانی به عنوان قرض بدهی ، بعدها پرداخت می کنم . او انگشتش را بر لبانم کشید : وای فقط دویست هزار تومان عزیز من ؟ چه قدر خنده داره . درب را باز کرد و داخل کوچه شد . -هدیه یادت باشد من زمانی تو را خواسته و دوست داشته ام که دختر یک شاهزاده نبودی یک دخترلاله دره ای بودی ولی برخلاف دختران روستایی دیگر سرکش بودی . درست مثل خود من ، فقط تو و من می توانیم همدیگر را تحمل کنیم این را فراموش نکن . سپس از در بیرون رفت و فردایش بسته ای توسط رشید به عمو بیگ فرستاده شد و من آن را دریافت کردم وسایل را که برای منزل لازم بود خریداری کردم و از رفعت خواستم برای راه اندازی یک نشریه با من همکاری کند و من روزها در اداره های مختلف برای این کار دوندگی می کردم و کم کم به نتیجه می رسیدم . روز شنیه میهمانان از زاه رسیدند ومن به همراهی رفعت و مهرانگیز در فرودگاه به استقبال آنان رفتیم . آلدو با دیدنم کاپشنش را دور سرگرداند و بلند گفت : ببین هدیه آزادی یعنی بدون دونتی ، یک کلمه هم در این مورد اظهار نظر نکن بگذار مقدساتش را گرامی بدارد هدیه اصلا حوصله ی سرزنش شنیدن را ندارم حرف نزن بگذار اطراف را خوب ببینم این شهر از شهرهای مهم ایران است ؟ -یکی از مهمترین شهرهایش که بیشتر یک شهر صنعتی است تا تفریحی ولی زیبائیهای خاص خودش را دارد . مکانهای تاریخی و دیدنی فراوان دارد . همه را نشانت خواهم داد . غصه نخور، حوصله ت سر نمی ره . 


بلند خندید : من حوصله م سر بره ؟ مگه من چیزی برای از دست دادن داشتم که این جا آن را از دست بدهم کل روزنامه را به دست مدیر مسئول سپردم و فراغ بال آمدم . نگران موریس و رزا باش که با داشتن چه مشکلاتی با من آمدند . به هر حال بعد مدتی شهرام هم میاد . رزا گفت :هدیه آن قدر شوق دیدن تو را داشتیم که خیلی کم در تهران ماندیم و البته شهاب در تهران فرصت کمی داشت تا ما را به مناطق دیدنی آن ببرد ولی ما در محل کارش با افراد مختلف آشنا شدیم حتی آن پسره اسمش چی بود موریس ؟ آلدو داد زد : موریس دستتو از پشت سرت وردار بذار روبرو را ببینم راست بشین چی گفتی رزا ؟ منظورت فرزین است یا سعید را می گویی ؟ رزا گفت : ای بابا منظورم همون پسره ......هان یادم اومد شاهین خان .ببین هدیه مگه من کورم که اینها را نبینم من آن قدر خوب می بینم که به همان خوبی هم می توانم بنویسم . شاهین خان شهاب را با کلمات زیبا عذاب می داد و شهاب نمی دانست که چرا یک دفعه شاهین آن جا آفتابی شده است مثل اینکه زیاد میانه ی خوبی نداشتند . سرم را تکان دادم : پس با این حساب شاهین فرصت دعوت کردن نداد و خودی نشان داد . او چه حرفهایی برای گفتن داشت که شهاب آن را نمی توانست تحمل کند . اصلا جایی هست که شاهین قدم به آنجا نگذاشته باشد ؟ او قبل از من سه بار به دیدار پدرم به فرانسه رفته بود ، قبل آن که من بدانم اصلا پدری در فرانسه دارم . بی خیال گفتم : شاهین پایش خیلی دراز است و به همه ی جاها می رسد ، همین طور دهان قرص و محکمی دارد . رزا چشمکی زد : بدون قصد و منظور که نیست حتما هدفی را دنبال می کند اصلا من فکر می کنم همه هدفی را دنبال می کنند . گفتم : البته و می کوشیم تا به هدفهایمان برسیم . به خانه آمدیم ، آلدو دستانش را در جیب شلوارش فرو برده و دور خودش می چرخید و با حوصله اطراف حیاط با ساختمان قدیمی را از نظر می گذراند . قدیمها هم برای خود حال و هوایی داشت . عشق به گلکاری عمو یوسف بیگ به نظرم امسال خیلی زیبا ، گل کرده بود تمامی قسمتهای حیاط در زیر انواع شاخه های گل چون بهشتی کوچک بود ، موریس کنار حوض نشسته و دستانش را می شست و نفسهای عمیق می کشید ، مادرم که اوضاع را شلوغ می دید ، باز خدمتکارها را از یاد برده و خود به سرعت کارها را انجام می داد و پذیرایی مفصلی با انواع میوه ها و شیرینی ها از میهمانان به راه انداخته بود . آلدو خم شد و خوشه ی بزرگی انگور برداشت و گفت : هدیه این زندگی بیشتر به مذاقت سازگار بوده چندان بد نمی گذرد ، پدر شاهزاده ات چه ارمغانهایی خواهد داشت ، تا حالا بهت چیزی نگفته ؟ -نه آلدو فعلا که خبری نیست . آلدو به طرف تلمبه ی قدیمی رفت و دسته ی تلمبه را بالا و پایین کرد : هدیه اگه این حرکت رو زیاد ادامه بدم آب بیرون میاد ؟ خندیدم : اصلا یادم نمیاد آخرین بارکی از آب اونجا استفاده کردیم . رزا با مادر راحت بود . فارسی را به سختی با مادر صحبت می کرد و آلدو محو صحبتهای خنده دار آنها می شد . موریس می گفت که باقی زبان فارسی را همین جا تکمیل خواهد کرد . آنها کم و بیش به این زبان آشنا بودند . همان شب شهاب نیز آمد و من فرصت را غنیمت شمرده با آنها درباره ی به راه انداختن نشریه ای به گفتگو پرداختیم . نظر آنان مساعد بود ولی پدرم کمی مخالفت می کرد و می گفت : بالاخره تو را برای تدریس به دانشگاه خواهند خواست چرا به دنبال کارهای پرهیاهو و پردردسر می روی ، بهتره کمی هم به مسائل دیگر فکر کنی و آینده را در نظر بگیری . ولی در حالت فعلی من با خواست هیچ کس پیش نمی رفتم . کارهای اداری را انجام داده بودم و تا چند روز دیگر اجازه ی به راه انداختن نشریه را می گرفتم . البته فعالیتهای مطبوعاتی من قبل از سفر به ایتالیا و برگشتن و مدت کمی کار کردن در روزنامه ی طراوت ، تضمین خوبی بود تا بتوانم حال این نشریه را به راه اندازم و تمامی کارها و مسئولیتهایش را به عهده ی خودمان باشد . اوایل مایوس بودم چون پول زیادی می خواست و منی که حتی ریالی نداشتم ، کمی نا امید شدم و بارها طی صحبت با پدرم در فرانسه هنوز به نکته ی خاصی نرسیده بودم من باز از شاهین مقداری پول خواستم و او با پرداخت چندین برابر آن رسیدن به اهدافم را میسر کرد . اول بعد از دیدن آن مبلغ خواستم کارش را توهین بدانم و به او پرخاش کنم ولی می دانستم که او تمامی راهها را برایم باز می گذارد تا من به آرمان و اهدافم برسم تا شاید روح طغیانگرم آرامش پیدا کند زیرا که روح خودش نیز با این کارها به آرامش می رسید پدرم همین چند روز پیش می گفت که دوره ی تکمیلی خلبانی را می گذراند و من باز از شنیدن این اخبار تعجب کردم . آیا رژیم انقلابی به این سادگی از قصور پدر جنایتکارش چشم پوشی کرده است ؟ آن قدر همراه رزا و رفعت و مهرانگیز به دنبال کارهای نشریه بودیم که گذر زمان را حس نمی کردیم و من هر روز سعی می کردم تا مسئولین ارشاد را قانع کنم و هیچ به فکرم نمی رسید از شاهین دعوتی بنمایم . ما محل کار را مشخص کردیم و ساختمان و دفتر نشریه را اجاره کردیم و وسایل لازم را خریداری نمودیم . آن شب جشن تولد شهاب بود و خاله فخری از ایتالیا زنگ زده به پسرش تبریک گفته و همین طور ورودش را روز سه شنبه اعلام کرده بود . شهاب گفت : مادرم امر کرده همگی باید در فرودگاه به استقبالش برویم و اصرار داشت همه ی ما را در فرودگاه ببیند . آلدو خندید و گفت : مثل اینکه این استقبال اجباری است . دیگه امری نداشتند ملکه ویکتوریا ؟ اگه احیانا مریض شدیم و نتوانستیم به استقبالش برویم سرمان را زیر تیغ گیوتین خواهد برد ؟ شهاب بافوتی بلند شمعهای کیک را خاموش نمود همگی دست زدیم و او ناگهانی و بدون مقدمه سازی رویش را به سمت پدرو مادرم گرفت و گفت : خاله ی عزیز و آقای کربلایی عباد ! من شمعهای روزهای گذشته ی عمرم را فوت کردم که خاموش شوند ولی می خواهم نورهای هستی بخش دیگری را در وجودم روشن کنم و آن هم به بزرگواری شما بستگی دارد که به درخواست ازدواج من جواب موافق بدهید من هدیه را از شما خواستگاری می کنم . همه برای لحظاتی ساکت ماندند و درمن خیره شدند . حتما فکر می کردند من قبلا با شهاب در این مورد صحبتی داشته ام و حالا منتظر جوابم بودند . سرم را پایین انداخته و با انگشتانم بازی می کردم بعد از دقایقی پدرم آهی کشید : شهاب خان حال که دیگر پدر واقعی او مشخص است . تصمیم گیرنده ی اصلی اوست ما در این مورد هنوز دستوری نگرفته ایم . شهاب با بی قیدی گفت : شما خود را در میان تیغه های دستور قرار می دهید مگر زمانی که پانزده سال داشت و می خواستید او را به عقد پسرعمویش درآورید دستور پدرش بود ؟ پدرم دستی به موهای کم پشت و سفیدش کشید : درسته پسرم دستور پدرش بود ، شاهزاده آن موقع شاهین را دوست داشت و باز امر او بود ولی فکر کنم این زمان نظرش برگشته باشد ما هنوز چیزی راجع به این مسائل نمی دانیم . شهاب گفت : پس با این حساب مادر باید با ایشان صحبت کنند و جواب بگیرند ؟ من که هرگز برای ازدواجم به شهاب نمی اندیشیدم و مخصوصا که فعلا تا مدت طولانی قصد ازدواج نداشتم ، از قاطعیت شهاب از این پیشنهاد بدم آمد و بی ادبانه گفتم : شهاب خان چرا را ه دور می روید . من که همین جا هستم . کی گفته من تصمیم به ازدواج گرفتم مگر نمی بینی من چه قدر درگیز کارهای خودم هستم . اصلا به ازدواج فکر نمی کنم . شهاب خندید : کمی مطمئن شدن مگر اشکالی داره ؟ بعد این که نامزد شدیم به دنبال کارهایمان می رویم . من باز مخالفت کردم . رزا دستش را زیر چانه گذاشته و به این سوال و جوابها بی تفاوت نگاه می کرد و شهاب انتظار داشت او به عنوان زن برادرش اظهار نظری بکند یا حداقل مرا تا حدودی برای ازدواج راغب کند ، ولی رزا سکوتش را نشکست و مادرم در آشپزخانه خود را مشغول کرده و وارد این صحبتها نمی شد نمی دانستم بیشتر از این جواب او را چه بدهم که حداقل نرنجد ، زیرا که من سالها زیر منت خوبیهای آنان قرار داشتم . صبح چهارشنبه بود که رفعت و آلدو هیجان زده آمدند و مژدگانی دادند که مجوز را گرفته اند و بزودی نشریه راه اندازی می شود . من جمعه صبح ساعت ده قرار بود راهی تهران شوم تا آن جا با وکیل پدر که از فرانسه آمده بود ملاقات کنم و این دیدار در منزل عمه پوراندخت که به تازگی به دیدارش نائل می شدم صورت می گرفت . حالا چرا پدرم منزل خواهرش را برای ملاقاتم با وکیلش درنظر گرفته بود ، خدا می داند ؟ با شرایط پیش آمده من بی اختیار هر روز منتظر دستور و کار جدیدی از طرف پدرم از فرانسه بودم و کم کم باور می کردم که رسیدن به ثروت چندان هم آسان نیست و راه طولانی باید بپیمایم . من هفته ای دوبار به دیدار مادرم به بیمارستان می رفتم و هنوز تصمیمی برایش نگرفته بودم و پدر هم از راه دور راهنمایی نمی کرد که چه باید بکنم . آن قدر دوستان و کارها دورم را شلوغ کرده بودند که فرصت چندانی نداشتم حتی به شاهین بیاندیشم . او که بعد آن شب آفتابی نشده بود . از طرفی ماردم مدام در گوشم دستوراتی اکید می خواند : خوب به خواسته های پدرت توجه کن اگر از روی نادانی و جهالت چیزی را قبول کنی بعدها تاوان سختی را پس خواهی داد ، او هنوز تحت تاثیر یا بهتر بگویم زیر فشار گلتاج مهر قرار دارد ، ممکن است شرایط سختی را پیشنهاد کند . تو هوشیار باش و جواب های قانع کنند ه ای به پدرت بده . صبح به همراهی بچه ها به فرودگاه رفتیم . وقتی وارد سالن شدیم در اولین ردیف های صندلی ، شاهین را دیدم ، قلبم لرزید . از کی منتظرم بود ، نمی دانم ؟ می دانستم یکی از کارهای منحصر به فردش غافلگیرکردن من در برخی شرایط است . با قدمهای سست در کنار دوستان به نزد او رفتیم شاهین با همگی دست داد و آلدو تا می توانست سر به سرش می گذاشت وقتی که اعلام کردند مسافرین آماده ی پرواز باشند شاهین آهسته بازویم را گرفت و از جمع دورم کرد ، بی قراریش را به وضوح می دیدم . هدیه تو محتاج چیزی نیستی که به خاطر آن راضی به قبول بعضی شرایط شوی حتی اگر این دستورات از طرف پدر شاهزاده ات باشد ، ردشان کن . تند پرسیدم : شاهین چه چیز را رد کنم ؟ -آن چه را که به ضرر تو و من است . -من و تو ؟ این کار چه ربطی به تو دارد ؟ لبخندی زد : کارهای تو به من ربط دارد من از شکست مالی نمی ترسم و ابائی ندارم اما شکست روحی را هرگز نمی پذیرم . من پنج سال بیشتر تو را در ایتالیا تحت نظر گرفتم و حالا در این شرایط نباید با نادانی خود باعث جدایی و ....از این حرفها بشوی . دستانم در میان دستانش گرم شده و عرق کرده بود و او با نوازش ملایم وجودم راسست می کرد ، هیجانی بی سابقه در قلبم شکل می گرفت. در مقابل پسرعمویی که از اولین روز شناختنش چون عروسکی مومی مدام در مقابل چشمانم به شکلهای مختلف در می آمد و مرا به رویاهای مختلفی می برد و حال آخرین تصویرش همین بود که با شلوار لی سیاه رنگ و پیراهنی سفید با دگمه های بازش و سبیل پشت لبانش از او مرد جذابی ساخته بود و من بی قرار و ابله مقابلش ایستاده بودم ، هنوز هم نمی دانستم کیستم و به کجا و به گفته های چه کسی گرایش دارم و من امروز می رفتم تا در تهران و در منزل عمه ی ندیده و نشناخته ام ببینم وکیل محترم از سوی پدرم چه تحفه ها و دستورهایی آورده است . شاهین با انگشتانم بازی می کرد : رد می کنی هدیه ؟ تمامی آن چه را که تو را از من و مرا از تو دور می سازد ، شنیدی ؟ من و تو تنها برای همدیگه ساخته شده ایم . -هنوز نمی دونم چه چیزهایی خواهم شنید مرا در میان منگنه قرار نده شاهین ! شاید اصلا درخواستی رد کردنی نباشد . خندید : بهتره نباشه . حالا برو هدیه به سلامت برو ، ولی بدان که از اول تا آخرش رد کردنی است اگر این کار را نکنی ..... سریع گفتم : خان زاده تهدید کردن را از کوچکی یاد گرفتی ، هنوز آن را ترک نکرده ای ؟ تهدید نبود عزیزم ، هشدار بود و مسلما تو نسبت به هشدارهای من آگاهی و به آن عمل می کنی . مسخره س هدیه من ، چون شدت علاقه ام بهت از مرحله ی عاشقی هم فراتر رفته و به مرحله ی شیفتگی و دلبستگی شدید رسیده و این به نظر تو مضحک نیست که خودم را مترسک عشق کرده ام و تو تمایل داری به خواسته ی این مترسک متحرک بخندی ؟ -متوجه ی منظورت نمی شوم ، فعلا که در میان این جریانات عروسک خیمه شب بازی من هستم و...... -تصور بدی داری و من هرگز به رفتار دلقک وار این عروسک خیمه شب بازی نمی خندم و اگه تصور تو از مترسک بودن ، من عاشق حقیقی باشد ، آن موقع از من انتظار رفتار زشتی را داشته باش . دستانم را رها کرد و به سرعت دور شد . از اعتراف شاهین از این که به شدت دوستم دارد ، خوشم آمد . رزا به سویم دوید . با گوشه ی چشم شاهین را نگاه کرد و آهسته پرسید : هدیه چه قدر دوستش داری ؟ به راستی که دوست داشتنی است ، با تو چه حرفی داشت ؟جوابش را ندادم و از میان آنها رها شده و به سوی هواپیما پر کشیدم . ساعتی دیگر در تهران بودم . نمی دانستم چه کسانی به استقبالم خواهند آمد ولی گفته بودند که منتظر بمانم . می گفتند اقوام و آشنایان بسیاری از پدرم هنوز در گوشه و کنار تهران اقامت دارند که اکثرا منزوی در منزلهایشان نشسته اند . دقایق دوروبر سالن چرخیدم و چهره ی آشنایی ندیدم سپس مورجینی وکیل پدر را شناختم . در کنار او پسری در حدود سی و پنج ساله با قد بلند و ریشی سیاه در کنار وکیل داشت می آمد . با آنها دست داده و پرسیدم : افتخار آشنایی با چه کسی را دارم ؟پسر دستش را به سویم گرفته و لبخندی زد : خواهرزاده ی شاهزاده قائم الملک خوانسار ، شهروز هستم .بی تفاوت نگاهش کردم و اظهار خوشوقتی کردم و همراهشان از فرودگاه بیرون آمدیم . سوار اتومبیل شده و خیابانهای متعدد تهران را پشت سر گذاشتیم . راننده به دستور شهروز تا نزدیکی های دربند پیش رفت . ما آن جا پیاده شده و کمی قدم زدیم پیاده روی در پستی و بلندی های دربند برای وکیل مشکل بود ولی شهروز اصلا به حال او توجهی نداشت . در حین راه رفتن به آهستگی صحبت کرده و توضیحاتی درمورد مکانی که بودیم ، می داد : هدیه خانم تا حالا به این جاهای تهران اومدی ؟ -من تازه به ایران آمده ام و فرصت کافی برای گشت و گذار در شهرهای دیگر را نداشته ام .گفت : خودسر ترتیب برنامه ای را داده ام ، می خواهم از هوای خوب این جا استفاده کنی بعدا به منزل می رویم ، مادرم شب به خانه برمی گردد ، فکر کردم پس از الآن در خانه چه کار کنیم ؟از تپه ای بالا رفتیم و راههای باریک و پیچ در پیچ را پشت سر گذاشتیم تا به قهوه خانه ی سنتی رسیدیم او بازویم را گرفت . روز یکی از تختها که دورش را پشتی های ترکمن چیده بودند نشاند و خود با فاصله کنارم نشست آقای مورجینی هیکل چاقش را برروی تخت افکند و به سنگینی نشست و پاهایش را دراز نمود . عرق پیشانی را با دست پاک کرد و گفت : حالا چه مناسبتی داشت که در این بیراهه ها قدم بزنیم تهران جاهای قشنگتری برای گشت و گذار نداشت ؟ شهروز خندید : چرا جناب وکیل تهران شهر قشنگی است ، انشاءا.. به نوبت همه جا را نشانتان خواهم داد . حالا که افتخار آشنایی با میهمان عزیزمان ، هدیه جان را هم داریم راستش نمی دانستم چه کنم و این برنامه به ذهنم رسید .من این شهروز را اصلا ندیده بودم حتی نامش را هم نشنیده بودم . حدس می زدم حال دیگر خاندان پدرم یکی یکی نمایان خواهند شد . حالا که ماه از پشت ابر بیرون آمده و چیزی برای مخفی شدن باقی نمانده ، دیدارشان برنامه ای عادی می شد شهروز چای و کیک سفارش داد و از تحصیلاتم در ایتالیا پرسید و من با جوابهای کوتاه دست به سرش می کردم ولی او با سماجت سوالها را ادامه می داد . دایی جان می فرمودند که شما در حال راه اندازی نشریه ای هستید ؟ او چندان مخالفتی با کار شما ندارد به نظرتان هزینه سنگینی بر می دارد ؟ -مسلما پرهزینه است . جدای آن ، کار پرمسئولیتی است . -پدرتان مخارج را متقبل خواهد شد ؟ کوتاه خندیدم : خبر ندارم ، اما فعلا کلی مقروضم . ولی دوستان خوبی در کنارم هستند و کمکم می کنند حتما منظورت ایل وتبارهای ایتالیایی است که با خودت آورده ای ؟ او راحت و بدون تشریفات و ما و شما گفتن ، با من صحبت می کرد و سعی داشت چون خودش جوابش را بدهم .گفتم : جدای از آنها ، ایرانیهایش از آنها هم مهربان ترند . خوشبختانه هرگز و در هیچ حالتی تنها نیستم و دوستان یاریم می دهند .ناگهانی پرسید : دیروز با پدرت صحبت کردی ؟ -شما این موضوع را از کجا می دانید ؟ -راستش ، ما هم با پدرت صحبت می کردیم . امروزم شب ساعت دوازده قراره باهات صحبت مفصلی کند . جوابش را ندادم و او ادامه داد : تصمیم به ازدواج نداری ؟ بیست و دو سالگی سن مناسبی است ؟ -به تنها چیزی که فکر نمی کنم ، مسئله ی ازدواج است . نگاهی با وکیل رد و بدل کرد : منظورت اینه که فرد مورد نظرت را نیافته ای ؟به دنبالش نبوده ام تا ببینم پیدایش می کنم یا نه . ازدواج در آخری مراحل اهدافم است که اصلا بهش فکر نمی کنم .قندان را جلویم گذاشت و خود همراه قندان کمی نزدیکتر آمد : از من می شنوی حداقل همین امشب را فکر کن به اطرافت خوب نگاه کن و کسی را پیدا کن که می تواند رفاه و سعادت فردای تو را تضمین کند . به دنبال عشق چندین ساله ات نگرد امکان داره انسان در یک لحظه از کسی خوشش بیاد .خیره نگاهش کردم . قیافه ای کاملا شرقی با گونه های برجسته و مژگانی بلند که بر چشمان سیاهش سایه می انداخت و من شباهتهایی را در او با پدر شاهزاده ام می دیدم . نمی خواهم بگویم بینی کشیده و کمی بزرگش درست به پدرم رفته بود ولی در مجموع چیزی مثل پدرم بود . دو تا چای پشت سرهم خوردم . خستگی و دوندگیهای مداوم در روزهای اخیر باعث بد حوصلگی ام شده بود .گفتم : شهروز خان من به استراحت احتیاج دارم این طور که می بینم جناب وکیل هم خسته هستند مقصد اصلی کجاست ؟ بهتر است ما را به آن جا برسانید .او متواضعانه استکان را بر زمین گذاشت و از جا برخاست . - بی توجهی مرا ببخشید هدیه جان من فکر می کردم اگر شما را زود به منزل ببرم حوصله تان سر می رود و با این برنامه باعث تفریح شما می شوم . از سرازیری پایین آمدیم و از باریکه ی راهها به سختی گذشتیم و او گویی که سالهاست مرا می شناسد با صمیمیت زیر بازویم را گرفته و مواظبم بود تا به ماشین رسیدیم . سوار شده و به سمتی از شهر روانه شدیم وقتی که از خیابانی رد شدیم شهروز نام سابق و فعلی آن را برایمان می گفت و او در خیابان پهلوی سابق مقابل خانه ای ویلایی متوقف شده ا و در را باز کرد و وارد شدیم . از آن خانه های اعیانی و اشرافی بود که انسان را مبهوت می کرد . خیلی مجلل تر از منزل خاله فخری بود و من برای لحظه ای حسرت خوردم منی که دختر یک شاهزاده هستم چگونه حتی خانه و منزلی به این سبک ندیده ام تا چه رسد به این که در آن زندگی کنم .به جلوی پنجره رفتم . حیاط مقابل خانه به مانند جنگلی بود که ویلایی در وسط آن ساخته شود ولی بسیار دلگشا و باز بود . باز برای لحظه ای فکر کردم اگر این منزل از آن من بود از اتاقهای متعدد آن می شد استفاده کرد . یک دفتر بزرگ نشریه راه انداخت ولی من حتی آه نداشتم که با ناله سودا کنم و به خیال این بند و بساط هستم . عجب بلند پروازیهایی می کنم ! با این که می دانم هرگز بال و قدرت اوج گرفتنش را نخواهم داشت . خدمتکاری وارد شد و با ادب بسیار نوشیدنی تعارف کرد شهروز کنار دست وکیل نشسته و آهسته صحبت می کرد . حال چرا پدر خانه ی خواهرش را برای ملاقات انتخاب نموده و وکیل را روانه ی تبریز نکرده هم جزو اسرار بی شمار به حساب می آمد که هنوز بر ملا نشده بود . همان طور کنار پنجره نشسته و به تماشای باغ وسیع پرداختم . تزیین باغچه ها و گلها منظم نبود و رشد گیاهان و گلهای خودرو می رساند که کسی مسئول نگهداری آنها نیست همه جا به امان خدا رها شده و باغبانی از آن محافظت نمی کرد . حوض بزرگ خالی بود و فواره ها خاموش بودند و فضا با آن همه گلهای خودرو و درختان فراوان دلگیر و غم انگیز می نمود . صدای تلفن کمی مرا پراند . شهروز گوشی را برداشت و بعد از کمی صحبت با نگاه مرا صدا زد من گوشی را گرفتم مادرم بود که با دلهره حرف می زد . -هدیه دخترم رسیدی؟ سفر خوب بود ؟ الآن نزد چه کسانی هستی ؟ با شهروز که تنها نیستی ؟ برای لحظه ای مادرم به خاله فخری شباهت پیدا کرد که فقط سوال کند و منتظر جواب نماند . با خنده پرسیدم : مادر چه خبرتونه یک ریز سوال می کنی ، جوابها را نمی خواهی ؟صدای مادر قطع شد بعد تند گفت : پس چرا نمی خوام دارم واست لالایی می خونم . اونجا چیکار می کنی ؟ پوراندخت خانم را دیدی ؟ منظورم همان عمه ات هست ؟ ببین هدیه یک روزی به پدرت می گفت می خواد مثل راهبه ها منزوی بشه از او مطمئنم زن مومن و با اصالتی است ، عقایدش برای من و پدرت محترم است . اگه پدرت از اول اجازه می داد تا با او رفت و آمد کنی نه با خاله فخری ات الآن چیز بهتری از آب در می آمدی ولی عمه ات از همان اول هیچ گونه مسئولیتی را نپذیرفت . ما با آنها زیاد مخالف نیستیم تا پدرت چه بگوید و خواسته اش چه باشد ، منتظر می مانیم .شهروز با دقت نگاهم می کرد . می خواست بداند مادرم از آن سوز خط به من چه می گوید که من ساکت مانده فقط گوش می دهم مادر برای دقایقی ساکت ماند وقتی اسم پدر و مادر می آمد به شک می افتادم که کدام پدر وکدام سخن را گفته ولی در مورد مادر به شک نمی افتادم چون از زبان آن زن دیوانه سخنی نداشتند که بگویند و آن چه می گفتند می دانستم از زبان مادر لاله دره ای است . مادرم ادامه داد : هدیه جان مودب باش و مثل یک دختر خوب رفتار کن تو درست است که رفتار و متانت نسبت به سابق بهتر شده ولی روح سرکش و پرهیجانت را همچنان حفظ کرده ای .با خنده گفتم : مادر ، یعنی می گی خفه اش کنم . مادر گفت : نمی دونم منظورت چیه فقط اینو می دونم که آروم باش . هر چی که به تو می گویند با فروتنی و تواضع بپذیر .شهروز با خنده پرسید : مرا خفه کنی ؟ - نه بابا منظورش هیجانات درونی ام را که برای کار و زندگی می تپد باید از حرکت بازدارمش و بمیرانم .شهروز گفت : این از صفات زنان روستایی است که همیشه می خواهند دخترانشان خجالتی و باصطلاح سر به زیر باشند و اگر دختری هیجان و شوقی برای انجام کاری غیر از کار منزل داشته باشد متهم به بی ادبی و افسارگسیختگی می شود . باشد هدیه هنوز در میان فک و فامیل واقعی ات قرار نگرفته ای که بدانی آنها چه قدر برای تاختن روح سرکشت تو را آزاد خواهند گذاشت .من دوباره به کنار پنجره بازگشتم ، وکیل درون مبل راحتی فرورفته و به نظرم خوابیده بود . شهروز به اتاقی دیگر رفت و سپس با چند آلبوم بازگشت با لبخندی کنارم نشست . هدیه فکر کنم دیگه رازداری بس است . بیا عکس های این آلبوم را تماشا کن . او آلبوم را باز نمود و در اولین صفحه عکس بزرگی از یک زن با قیافه ای ساده نمایا ن شد ، شهروز تند گفت : عکس مادرم است ، عکس متعلق به سال 52 می باشد وصفحه ی دیگر را ورق زد . پدرم در لباس پرابهتی با درجه و نشان و مدالهای فراوانش همه عکس ها را تحت الشعاع قرارمی داد و در صفحه ی مقابلش زنی بلند و بور با تاجی که موهای انبوه زیر آن جمع شده و نگین های تاج تلالو خاصی به موهای طلایی بخشیده بود و چشمان سبز و کشیده با آرایشی تند زیر قشری از رنگهای سیاه و سبز برق چشمان را بیشتر می کرد و همان لبان ترک خورده زن محبوس در تیمارستان با ماتیک صورتی رنگی ، زیبایی خاصی می یافت ، شرور و فتنه انگیز تا صد تا دل را آشفته کند . نمی دانم قصور از پدرم بود یا مادرم که هر دو این چنین سرنوشتی پیدا کردند . با آن همه سخنان ضد ونقیضی که از این و آن شنیده بودم کدام یک بی رحم و کدام یک مظلوم بود ولی آن گونه که پدر و مادرم را دیدم هردو هم می توانستند بی رحم و هم می توانستند مظلوم باشند . من در عکس خیره بودم و شهروز در چهره ی من دنبال حالات صورتم می گشت تا از آن احساس درونم را بخواند و یا شاید داشت به دنبال شباهتهایی می گشت . اشک چشمانم را پر کرد بغض را فرو خوردم . صفحات دیگر با عکسهایی از خاندان پدر شاهزاده ام شکل می گرفت قیافه عمه پوراندخت نمایی از چهره ی پدر بود . هیچ کس برای من مهم نبود آن گونه که تا این بیست سال نبود من که حالا آواره ای بیش نیستم . گاه این می گوید : پدرت این طوری میگه . می گویم کدام پدر ؟ گاه آن یکی می گوید : مادرت زندگی سابق آنها و ...بگذریم ، امشب پدر ساعت دوازده مرا با کدام تکالیفم آشنا می کرد و من چه قدر قدرت پذیرش خواهم داشت همه جز ابهامات بود شهروز با ناراحتی نگاهم کرد . -هدیه نمی پرسم که چرا گریه می کنی چون به راستی حق داری ولی تنها تو بازیگر این صحنه ها نیستی ، ما هم هستیم . به خدا ما زیر بار منت تو هستیم پدرم سالها پیش فوت کرده و مادرم آن چه که دارد از آن پدرت می باشد حتی این خانه از آن تو می باشد . با حیرت پرسیدم : تو از کجا می دانی ؟ سرش را تکان داد و از موهای سربالایش دو سه رشته یی به پایین افتا د : مگه من تو این زندگی نیستم . تو هم امروز آن چه را که لازم باشد می دانی ، ولی من آن چه را که برای فردای زندگیم لازم باشد ، ساخته ام . سی وچهار سال دارم و یک خواهرم را راهی هندوستان کرده ام آن جا به تحصیل اشتغال دارد . و با یک فرد هندی ازدواج کرده از من کوچکتر است . اسمش یاسمنه و بیست و شش سالش است . من دو سال پیش از آن جا بازگشتم من مهندس برق هستم و از کارم هم راضی ام . بعد سرش را نزدیکتر آورد :هدیه یک مرد برای ازدواج دیگر چه چیزهایی لازم دارد ؟ -من هنوز برای خودم شرایط ازدواج را نمی دانم چگونه احتیاجات یک مرد را بدانم ؟ خندید : منظورم این بود که کاملا تامین هستم . در دلم گفتم : خدا را شکر ، مثلا چی کار کنم که تامین هستی ، آفرین بگم ؟ شهروز آهسته پرسید :فکری برای مادرت کرده ای ؟ -من چه دارم که او را تامین کنم ؟ ان جا که مانده پول اسکان و پرستارش داده می شود و اگر من مثلا بیاورمش و در یک اتاق ازش نگهداری کنم با مخارجش چه کنم ؟ ادعاهای عاشق و معشوق ، جنون و بیماری به بار آورده است .... وکیل خرناسه ی بلندی کشید و شهروز سرش را عقب برد ، زیرا که در هال با صدای جروجری باز شد . شهروز راست نشست و چشم به در دوخت ، ناگهان از جا برخاست و در مقابل زن لاغر اندامی احترام کرد : سلام ، آمدید مادر ، ولی دیر کردید . من هم در مقابلش سرخم نمودم و سلام دادم او با لبخندی که بر گوشه ی لبانش شکل می گرفت دستش را به سویم دراز کرد :شهروز ، پسر عزیزم ، میهمانان که از راه رسیده اند ، از آنان پذیرایی شده ؟ حتی زمان صرف شام عمه ام لبهایش را نگشود و کلمه ای نگفت . جز دو سه کلمه ی خوشامد گویی دیگر از او چیزی نشنیدم . نمی دانستم به حساب تکبرش بگذارم یا ذاتا کم حرف بود ، حتی در مقابل میهمان کاملا غریبه یعنی دختر برادرش که بیست سال او را ندیده است . ولی شهروز طوری رفتار می کرد که انگارسالها بود با او آشنایی داشتم . بعد از شام وکیل به کنارم آمد و گفت : دخترم پدرت مرا مامور کاری کرده است ، تو به حق و حقوقی خواهی رسید اما پدر شاهزاده ات چندان هم سخاوتمند نیست . باید بداند تو با این ثروت چه خواهی کرد . بعد من وکیل ایرانی خواهی داشت که صبح به این جا می آید . سعی نکن با همه دعوا کنی زیرا که من آن وکیل را در فرانسه و در منزل پدرت دیدم . تو هر قطره ای از ثروتت را که بخواهی مثل این است که از گوشت تنش را خواهی کند . من زیاد قضاوت نمی کنم خودت خواهی دید . سعی کن مسالمت آمیز با مسائل برخورد کنی تا اخبار نادرستی از تو هم به گوش پدرت نرسانند . شهروز با دو فنجان چای به کنارم آمد . وکیل کیفش را باز کرد و کاغذهایی را مقابلش ریخت و با آنها مشغول شد . عمه ام با ابروان به بالا کشیده کتابی را مقابلش گشوده و مشغول مطالعه شد . اصلا با من صحبتی نداشت و من منتظر چه بودم نمی دانستم . شهروز آهسته گفت : مادرم اصولا زن کم حرفی است . بعد آهسته خندید : بالاخره هر چه باشد خواهر قائم الملک است تو که ندیدی پدرت چگونه اقتدار داشت و با زنهایش چگونه رفتار می کرد همه ازش حساب می بردند و مادر من چیزی شبیه اوست . بعد سرش را نزدیکتر آورد – لبانش حین صحبت با گوشم تماس پیدا می کرد – مادرم سه سال است که پسرش شهرود را از خود رانده می دانی چرا ؟ با تعجب نگاهش کردم . گفت : برای این که او عاشق زن بوالهوس عمویت شد و سرانجام نیز نسبت به خواسته های پدر بی توجه شد و با او ازدواج کرد . پرسیدم : کدام عمویم . عمویی دارم که او را تا کنون ندیده ام ؟ -وای هدیه تو که عمویی جز عمو طاهرت نداشتی برو خدا را شکر کن که شاهزاده تک پسر خانواده بود . چنان سریع سرم را به سویش چرخاندم که لبانم با صورتش تماس پیدا کرد : پریوش را می گویی ؟ خندید : معلومه که خوب می شناسیش و آن طور که شایع بود آن پدر و پسر زیاد هم خود را در پشت دیوارهای آن عمارت پنهان نکرده بودند . به یاد شاهین افتادم هنگامی که به من گفت کنار پریوش نشسته و از ازدواج موقت برایم می گفت . پرسیدم : مگر نمی گفتند که او به اتریش رفته ؟ شهروز جواب داد : چرا ، درسته آنها در اتریش هستند . با حیرت پرسیدم : شهرود هم آنجاست ؟ شهروز به مبل تکیه داد . بینی اش در سایه های نور ضعیف لامپهای لوستر بزرگتر به چشم می زد : آنها فعلا که با دختر دو ساله اشان زندگی موفقی دارند البته من به پریوش اطمینان ندارم ، او بی قرار شاهین بود گویا شاهین به سختی توانسته بود او را از خودش دور کند و می دونم یه روزی پریوش واسه برادرم دردسر ساز می شه ، حتی برای شاهین ، چون او از شاهین دست نخواهد کشید . بعد صورتش را با دستانش پوشاند : شهرود برادر نادانم فکر می کرد با این کارش شاهین را می کوبد . احمق خرفت ، دیگر نمی دانست که برای شاهین دنیا با کل آدماش بی اهمیت است چه برسد به پریوش که زنی ضعیف و نادان است . تو تا حالا دیدی شاهین از یک کاری ککش بگزد . نه هدیه جان تا حالا دیدی ؟ -نه ندیدم . -امیداورم هرگز نبینی چون اگر بخواهد بگزد به خدا خیلی سهمگین و زهردار می گزد . خیلی کم با او در افتاده ام ولی او را در تهران خیلی می بینم او خیلی سرها را به باد داد و به خیال خود ضدانقلابی ها را کنار می زد و خود پیروز به پیش می رفت . شنیدی چه قدر موفقیت به دست آورده شنیده ام حتی می خواهد در انتخابات بعدی مجلس نامزد شود او کاندیدایی از شهر تبریز خواهد بود . او به راحتی اهدافش را به پیش می برد . از آرمانهای او تعجب می کنم ! او اوایل انقلاب سرپدرش را هم به باد داد و حالا درقبر هم استخوانهای او را می لرزاند . واقعا زندگی رویایی پدرو پسری درون قلعه ای محکم چگونه شد ؟ و چه سرنوشتی پیدا کردند ؟ ولی نوکرش رشید از همه خطا کارتر است . مار سیاه و نیش پرزهری به نام شاهین را او هدایت می کند تا ناخواسته ها را از صحنه ی زندگی روزگار محو کند . ولی هدیه از حق نگذریم ، شاهین با ناحق در می افتد پدرش هم یک ظالم بود و اگر کاری هم علیه پدرش انجام داده باشد حقش بوده و این می رساند که برای رسیدن به اهداف عالی فرقی بین آشنا و غریبه نمی گذارد و همیشه از حق طرفداری می کند . باید اعتراف کنم این صفتهای مردانگی را در او دوست دارم . او حالا آرام و سر به راه ، حدمت می کند . باز در حیرتم که برای چه کسی خدمت می کند ؟ مادرش سر از کتاب برداشت عینک طبی اش را بالاترزد : شهروز تصمیم گرفته ای تا صبح همان طور سخنرانی کنی ؟ شهروز خندید : مادرجان هدیه که باید تا ساعت دوازده منتظر بماند . نمی شود گذاشت تا حوصله اش سر برود. برای اولین بار مادرش مستقیم با من صحبت کرد : هدیه جان ، پرحرفی های شهروز خسته ات کرد ؟ از صحبت بی پایان او کسل نمی شوی ؟ لبخندی زدم : اتفاقا شهروز داشت به نقطه های حساس و نکته های جالبی اشاره می کرد که شدیدا مشتاق شنیدنش هستم . عمه پوراندخت نگاهی به پسرش انداخت : ادامه بده پسرم برای پرحرفیهایت گوش شنوایی پیدا شده . عمه پوراندخت نگاهی به پسرش انداخت : ادامه بده پسرم برای پرحرفیهایت گوش شنوایی پیدا شده . سپس باز سرش را به روی کتاب خم کرد و آن را ورق زد . شهروز ادامه داد :یک ربع به دوازده مانده و این زمان کمی است که بشود از ماجراهای سلسله ی خوانساریان سخن گفت ، شاید به امید خدا فرصتهای بهتری داشته باشیم تا این صحبتها را ادامه دهیم . گفتم : برایم موضوع پریوش جالب بود او فردی مثل شاهین را خام کرد و سپس از فرانسه آن هم با شهرود سر درآورد . شهروز کمی بلند خندید . وکیل سرش را بلند کرد و او را نگاه نمود . شهروز با پوزخندی گفت : شاهین را خام نمود ؟ اون جونور باهوش را ؟ شاهین به خاطر این برای مدتی دل پریوش خانوم را به دست گرفت تا لیست کسانی را که در جریان به دار آویختن پدرش نقش داشتند ، از زیر زبان او بیرون بکشد چون از برنامه های عمو طاهرت فقط او یعنی پریوش خانوم خبر داشت . تو از کجا می دانی که عمو طاهرت در همان اوایل انقلاب با اهالی لاله دره چه کرد . آنان که به نوعی در کار پدرش نقش داشتند باید عیارش دست شاهین می آمد . خام و ابله برادر من بود که پریوش را برای همیشه به اختیار گرفت که مثلا درسی به شاهین بدهد ولی بعدها دانست که آن کار هم هدف خود شاهین بود تا چنین بشود و حتم دارم حالا که اصل موضوع به گوش برادرم رسیده ، روزی کارش با پریوش به طلاق بکشد و آن موقع دردسر شاهین شروع بشود . شهروز ضمن گفتن این حرف غش غش می خندید ، اما صدای زنگ تلفن او را ساکت نمود . مادرش گوشی را برداشت و آمرانه و مغرورشروع به صحبت کرد . بعد دقایقی که صحبت در حول وحوش من بود با نگاه مرا فرا خواند من گوشی را گرفتم . صدای پدر شاهزاده ام بود . بعد سلام گفت : دخترم ، کمی خوشبختی را برایم معنا کن . لحظه ای فکر کردم که از کدام نقطه به روی خوشبختی نشانه بروم و معنایش کنم که به مذاق او خوش آید ، ولی نمی شد ، راه دور بود و سخن به درازا می کشید . در ضمن چند روزی بود که شدیدا با دیو درونم دست به یکی شده و حرص و آزمان را هماهنگ کرده بودیم فکری که درونم را مغشوش کرده و حریص و طماعم نموده بود . این بود که باید من هم از ثزوت او چیزی داشته باشم وقتی همه به گونه ای به ثروت شاهزاده چنگ انداخته اند ، بگذار من هم پنجه بگشایم و ببینم به دستان همیشه فقیرم چه خواهد رسید . آهسته گفتم : پدر خوشبختی یعنی آنکه هر چه را که داری با همه قسمت کنی هیچ چیز را تنها برای خودت نخواهی و چشمهایی را از انتظار درآوری و نانی را بر سر سفره ی بی نان کسانی بگذاری تا نگاه معصوم و پرمهر کودکی روحت را نوازش دهد . چون اگر به آن کسی که دارد بدهی سپاسگزار نخواهد بود و شاید به جای تشکر گاز هم بگیرد . پدر گفت : مهتاب این حرف ها قانعم نکرد ولی می رساند که تو تنها به فکر خودت نیستی و به همه می اندیشی . ایده ی بدی نیست . دخترم همه چیز از آن توست ولی شرط و شروطی دارم ولی این شرط ها تحمیلی و اجباری نیست بلکه به سبب احترام به پدرت و بزرگترها است تو با شهروز ازدواج می کنی و به تمامی خواسته ها و هدفهایت می رسی تو در کنار او می توانی قدرت و کارایی لازم را برای حفظ ثروتت داشته باشی امیدوارم با خواست پدرت مخالفت نکنی من توضیحات لازم را به وکیلت داده ام او حالا می تواند صحبت کند ... خواستم بگویم پدر مگر شما در همان فرانسه به من نگفتید اگر گرفتار عشقی بشوی به تو تبریک می گویم و.... ولی بغض اجازه صحبت نداد و سکوت کردم . پدرم ادامه داد : تو و شهروز مادرت را از تیمارستان بیرون بیاورید و مسئول نگهداریش باشید در خانواده ی ما ازدواج فامیلی رواج دارد و اگر شهرود برادر شهروز غیر آن را کرد و با پریوش ازدواج کرد ، برای همیشه از سوی خانواده طرد شده است . نگاهم در شهروز خیره بود او قبلا همه چیزرا می دانست و این گونه در کنارم آرام نشسته بود . در حالی که به سخنان پدر گوش می دادم برای لحظاتی او را به عنوان شوهرم تصور کردم و آنگاه از این سرنوشت زشت خود ، داشتم بیزار می شدم . پدر هنوز می گفت : مهتاب قشنگ من ، تو هنوز جوان و کوچکی و ثروتت بی شمار است ، بر این اساس تا وقتی مقرر همه چیز را می سپارم به وکیلت آقای راغبی او بعد از این وکیل و قیم توست با مشورت او کارها به پیش می رود . ببین دخترم درد ویرانگر مرا می کشد و فردا مبهم است . تو کی به دیدار پدرت خواهی آمد ؟ فصل تابستان روزهای خوش من است زمستانها به دیدنم نیا دیدار مریض در حال درد و رنج منظره ی خوبی نیست . تا آخر همین تابستان بیا . با بغض جواب دادم باشد پدر ، سعی می کنم حتما بیایم . چگونه می توانستم خلاف حرف پدر شاهزاده ام حرف بزنم و مخالفت کنم او عادت داشت حرف را یک بار تکرار کند و هرگز هم مخالفت نشنود . همه با او این گونه بوده اند . حتی همین شهروز که با دقت در من خیره شده تا از حالاتم به درونم پی ببرد از قبل این خواسته را پذیرفته بود که باید با دختر دایی اش ازدواج کند چون دائیش این طور دستور داده بود و او قبل این که این دختر را ببیند آن را پذیرفته بود حالا این دختر چه باب میلش باشد چه نباشد ، باید دستور پدرم انجام می شد . دستم را به پیشانی گرفته و ساکت سخنان پدر را می شنیدم . آهی کشیدم در دل گفتم خدایا چه احساسات شیرینی از محبت در میان تکبر و ثروت شاهزادگان نابود می شود ، تا فقط اصالتی حفظ شود . این بار دیگر اشک چشمانم بی اختیار جاری بود ، چگونه می توانستم شهروز را به جای شاهین تحمل کنم . شاهین رشته حیات و وجود من بود نباید خودم را گول بزنم من شاهین را از پانزده ساگی دوست داشتمش صدای پدر بلند تر شد : مهتاب آن چه که از ثزوت من در ایران هست منظورم خانه هایی است که چه در تهران و چه در تبریز و همین طور املاکی که در جاجرود دارم بعد این همه اش از ان تو می باشد ، ولی فعلا در آن املاک کسانی زندگی می کنند و حالا میل خودت است که با آنها چه کنی . می دانم که با حسابهای بانکی ات عاقلانه برخورد می کنی و البته مشخص شده تو در چه زمانی صاحب اختیار مطلق ثروتت خواهی بود . وقتی پدرم ساکت شد ، اندیشیدم ، حتما پدرم سن چهل سالگی را برایم در نظر گرفته چون فکر می کنه دیگه او موقع از احساسهای تند جوانی سرازیر شده به آرامش و متانت چهل سالگی قدم گذاشته ام . اگر این وکیل برای دادن پول برای رسیدن به اهدافم حساسیت به خرج دهد منتظر ماندن تا چهل سالگی ، مرا هم مثل مادرم به جنون خواهد رساند. پدر تاریخ روزی را که با ید همراه شهروز به دیدار او برویم ، تعیین می کرد و برنامه های آینده را توضیح می داد . ازهمان شب شهروز مثل نامزد من محسوب شد ، خودش که این طور احساس می کرد و مادرش چون که اطمینان داشت وقتی نقشه ای از سوی برادرش کشید ه می شود دیگر راه پس و پیش نمی گذارد ، باید در مقابل این فرامین سر اطاعت خم کند و لذا از همان او تسلیم خواسته برادرش شده بود و با اطمینان از همین مسئله با من حرفی نداشت و خیلی کم مرا طرف مخاطبش قرار می داد .چون باز برایش مسلم بود که من بدون چون چرا از دستورات پدرم پیروی خواهم کرد . درد بزرگی بود ، با که درمیان بگذارم به اتاقم رفتم و به پدر و مادرم زنگ زدم و جریان را گفتم . مادرم سریع گفت : دخترم تو که خودت از ظهر شهروز را دیده ای ، ما هم کمابیش او را می شناسیم تا حال کسی از او بد نگفته . سالهاست سرش به کار خودش است او مرد زندگی است چرا ناراحتی ؟ و پدرم باز مثل همیشه آهی کشید : من چه کنم هدیه تو فقط دختر منی ولی قدرت تصمیم گیری برای زندگی آینده ات در دست من نیست می گویی چکارکنم . عزیزم تو کسی را دوست داری؟ -غیر از آن من خیلی کارهای دیگر را دوست دارم و می خواهم انجامشان بدهم . پدرگفت : در کنار شهروز نمی شود ؟ با او مطرح کرده ای و او مخالفت کرده است ؟ با حرص خندیدم : پدر نیم ساعت است که شوهرم انتخاب شده . ولی فکر کنم آنها هم مثل شما قادر به گرفتن تصمیمی نیستند حاکم مطلق در فرانسه برسریر قدرت نشسته و از آن جا امرش را به اجرا می گذارد ! از شدت ناراحتی بر روی تخت دراز کشیدم واقعا در مخمصه ی عجیبی گیر کرده ام باید به همین زودی با خواسته های پدر واقعی ام به مخالفت برمی خاستم و شهروز را چگونه به عنوان شوهر در کنار خود بپذیرم . اصلا نمی توانستم فکر ش را هم بکنم . تلفن یک ریز زنگ می زد . فکر کردم چه کسی تلفن می کند ، من که این جا غریبه بودم و با رفتار عمه پوراندخت خود را غریبه تر حس می کردم ، چه کسی می توانست با من تماس بگیرد ؟ ولی صدای تلفن قطع نمی شد به ناچار گوشی را برداشتم صدای شهروز بود . می گفت : هدیه ، اومدم تو اتاقم اگه حوصله داری کمی صحبت کنیم . می دونم چه قدر ناراحتی ! -اگه ماهها هم در مورد گفته ی پدرم بیاندیشم باز به نتیجه ای نمی رسم . شهروز گفت : بذار از اول شروع کنم راستش وقتی سه ماه پیش به من هم این دستور داده شد که باید با دختر دایی خود که هرگز او را ندیده بودم ازدواج کنم مثل تو روزها و شبها را در ناراحتی به سر می بردم من مثل شهرود برادرم آزادی عمل ندارم و زیاد نمی توانم با خواست مادر مخالفت کنم . من و او از اول رفتاری صمیمی با هم داشته ایم و نفوذ او بر روی من زیاد است . شهرود برای همیشه از سوی خانواده طرد شده و مسببش هم شاهین است . من هرگز نمی تونم خانواده مو ترک کنم و همین طور با خواست دائیم مخالفت کنم . او برای زندگی ما زحمات بسیاری کشیده و در واقع ما هر چه داریم از لطف و کرم او داریم . من درسته که بعد از شنیدن این اخبار ناراحت بودم ولی به ثروت تو هم می اندیشیدم ولی از نظر این که چگونه دختری باشی که به دل بنشینی یا نه در عذاب بودم و احمقانه فکر می کردم معمولا کسانی که ثروت بسیار دارند از نظر قیافه در سطح پایینی هستند و من همیشه از تو تصویر یک دختر زشت غیرقابل تحمل را داشتم ولی یک شب مادرم مرا از تردید نجات داد وعکسی از تو را که دختری پانزده ساله و سوار بر اسب بودی نشانم داد و من تصمیمم را که آمدن پنهانی به تبریز و از دور تو را دیدن بود ، بر هم زدم . می خواستم در تبریز تعقیبت کنم و خوب تماشایت کنم ، مادرم می گفت این عکس را شاهین ازتو گرفته و من کمی آرامتر شدم چون می دانستم تو هر چه سنت بیشتر شود مسلما جذابیتت نمایانتر می شود و این کاملا درعکس مشهود بود و حال باز در این زمان دیدن تو آن خیالات زیبا را بر هم نمی زند و من تو را زیباتر می بینم ولی من خودخواه نیستم تو مرا چگونه می بینی در همین ساعات کمی که آشنا شده ایم مسلما نظری داری . از پرحرفی ام تعجب نکن من اصولا این طوری دوست دارم همه حرفهایم را یک جا می زنم بعد دوست دارم طرف مقابلم یک جا جوابهایم را بدهد . من که حالا حرف پدرت را کاملا می پذیرم و حتی راستشو بخوای به این ازدواج اصرار هم دارم هر چند تو راضی نباشی ، اما تو هم به عشق بعد از ازدواج فکر کن . زندگی با تمامی خوشیهایش در دست ماست و ما آن را به سبکی زیبا می سازیم ......شهروز صحبت می کرد و من اشکم جاری بود . چیزی برای گفتن نداشتم چون او هم مثل من قدرتی نداشت تا کاری کند و خوب شانس آورده و با پیشنهاد جالبی روبرو گشته بود ولی شانس من مثل او نبود . آن کسی که می توانست کاری کند و شاید به التماس و خواهش هایم توجه کند متاسفانه خیلی دور بود شاید اگر نزدیک بود به سویش می دویدم و بر پاهای پردردش بوسه می زدم تا صرفنظر کند و مرا در انتخاب شوهر آینده ام آزاد بگذارد حالا اگر اراده اش را داشتم که دست به این سفر دور بزنم پولش را نداشتم ساکت بودم و شهروز صحبت می کرد درحالی که عشق شاهین وجودم را احاطه کرده بود . هرگز نمی دانستم شاهین را تا به این حد دوست دارم . میل شدیدی برای دیدنش داشتم و اعتراف در نزدش که چه قدر دوستش دارم . دیگر می خواستم غرورم را در مقابلش بشکنم . ما خیلی با هم لج کرده بودیم هر چند هنوز فکر انتقام از عمل زشتش که مرا به پشت میله های زندان انداختن بود در وجودم شعله ور بود ولی شاید مهر و عشق او می توانست این شعله را خاموش کند و لذت عفوی شیرین را برایم هدیه بیاورد . رگه ای از امیدواری در دلم تابید شاهین به خاطر من به تبریز آمده بود و بعد من باز به تهران بازگشته بود او حالا این جاست محل کارش را می دانستم . صبح به هر نحوی که باشد او را می یابم با این امید کمی دلم آرام گرفت ولی صدای شهروز با تکرار حرفهای قبلی اش باز بذر ناامیدی در دلم کاشت . اصلا فرض کنم که شاهین را دیدم او چکار می تواند بکند ؟ در مقابل خواستهای پدرم او چه قدرتی دارد که رودر روی شاهزاده بایستد و او را وادار به کاری کند و اگر احیانا به جنگ با آن ها برخیزد ، شاید شهیاد پسر بی بندو بار شاهزاده که یک بار از شاهین کتک مفصلی خورده بود این بار شیر شود و به دستور پدرش ، شاهین را لت و پار کند و تکه های له شده اش را در ویلرکوتره به سوی سگانش بیاندازد . با این افکار مایوس کننده به تلخی گریستم و شهروز که جز گریه جوای از سوی من نشنیده بود نا امید تلفن را قطع کرد . صبح دمیده بود و من چشم بر هم نگذاشته بودم از اتاق بیرون آمدم و وارد حیاط شدم . حال می دانستم این خانه هم به من تعلق دارد و می توانستم روزی آنها را تصاحب کنم و زیاد به ساکنانش فکر نکنم . بعد خنده ام گرفت : اگر بخواهم مثل غارتگری تمامی ثروت و املاک پدر را صاحب شوم باید که مطیع خواسته های پدر باشم . اولین خواست که مطرح شد : شهروز به عنوان شوهرم ! ان قدر در میان درختان گشتم و قدم زدم که ساعتها گذشتند . تیغها و علفهای خودرو دستهایم را خراش داده بودند و اذیتم می کردند وقتی به درون خانه بازگشتم همه در اتاق ناهارخوری مشغول صرف صبحانه بودند و سلامی کردم و سرمیز نشستم عمه ام لبانش را ورچید : تقصیر تو نیست دخترم که با اصول و مبادی آداب بزرگ نشدی تا بدانی که سروقت باید برای صرف صبحانه آماده باشی . مسلم می دانم در لاله دره و تبریز هر وقت در هر جا که گرسنه شده ای چیزی پیدا کرده و خورده ای .خندیدم : کاملا صحیح می فرمایید عمه ی مهربانم با این حال نه شما از گرسنگی مرده اید و نه من و به این ترتیب ، هر دو مثل همیم .عمه پوراندخت چینهای ابروهایش را بیشتر کرد : چرا به یک زندگی حیوانی فکر می کنی ؟ هر جا پیدا کردن و همان جا خوردن تا از گرسنگی نمردن ؟ فقط این برای زندگی کافی نیست ؟باز خندیدم : کاملا کافیست . به هر حال شکم باید به نوعی سیر شود چه با تشریفات چه بی تشریفات ، نتیجه اش یکی است ، شهروز سرش پایین بود و خود را بی طرف نشان می داد . عمه رویش را به سمت وکیل ایرانی گرفت ( البته منظورم آقای راغبی است چون وکیل ایتالیایی مورجینی بی خیال در حال سرازیر کردن عسل و خامه به درون شکمش بود ) توجه فرمودید آقای راغبی برادرم چه خوابی برای ما دیده است ؟ من باید کلی زحمت بکشم تا از او چیزی بسازم که به درد ما بخورد .قطعه ای نان برداشته و بر دهان گذاشتم : کاش خودتان را به زحمت نیندازید چون من زمینه ندارم از من چیز درست و حسابی در نمی آید . اول و وسط و آخر هدیه همین است که می بینید . پدرم این گونه مرا دید ولی اصلا شکایت نکرد و از پیشنهاد استخدام کردن یک مربی برای آموزش دادنم ، کلامی نگفت . انسان باید از کودکی سبک و روش زندگی خانوادگیش را بیاموزد در بیست و دو سالگی مشکل است .عمه ام به شهروز نگاه کرد و شهروز با دستان ظریفش نان کره مالیده اش را بازی می داد آقای راغبی به شدت مطالعه ام می کرد که آن همه ثروت را چگونه به دست دختر احمقی خواهد سپرد . باز چهل سالگی در نظرم مجسم شد ، شاید در چهل سالگی آدم بشود ! از سر میز برخاستم و گفتم : اجازه ی مرخصی می خواهم من باید به دیدن کسی بروم . سعی می کنم زود برگردم .اصرار کردند که این چه کسی است ، من به ناچار متوسل به دروغ شدم . -برای راه اندازی کار نشریه ام در تبریز می باشد و باید این سخص را ببینم . آنها با اکراه پذیرفتند و عمه دوباره لبهای همیشه بسته اش را باز کرد : تو دختر عاقلی هستی و به زودی سبک و روش زندگی لاله دره را فراموش می کنی و به فراگیری روشهای دیگر می پردازی بیست سال در مقابل سالهای طولانی زندگی ات خیلی زیاد نیست مخصوصا که تو تقریبا شش سال را در ایتالیا و در کنار مردمان با فرهنگ گذرانده ای . کمی بلند خندیدم و عمه ی درباری ام زیاد ناراحت شد . ندانست حرفهایش را به مسخره گرفتم یا از روی رضایت این خنده ی چندش آور را تحویلش دادم . شهروز گفت : می توانم همراهیت کنم ؟ تشکر کردم و گفتم : کار دست و پا گیری است خودم تنها باشم راحت ترم و او سوئیچ اتومبیلش را به من داد و من با خوشحالی پذیرفتم از یک تلفن همگانی راه دور به تبریز زنگ زدم و از مادر یوسف بیگ را خواستم ، مادرم با تعجب پرسید که با او چه کار دارم باز دروغ گفتم : می خواهم در مورد پرورش نوعی گل از او سوال کنم ، عمه پوراندخت طرز پرورش این گل را می خواهد بداند . به هر حال عمو یوسف بیگ آمد و من به او فهماندم که به مادر چیزی نگوید و آدرس یا شماره تلفن شاهین را بدهد می دانستم چون مادرم کنار دستش هست نمی تواند زیاد سوال کند و یا مخالفت کند : آره هدیه سمت جنوب پایگاه نیروی هوایی هست یک بار آن جا رفتم گلفروشی بسیار خوبی هست از او بپرسی بهت می گه که کجا باید بری . سرهنگ جبارزاده از دوستان بسیار صمیمی اوست او با طرز پرورش گلها آشنایی دارد . بالاخره درمیان خنده های من که می دانستم ناراحتش کرده آدرس را گرفتم .سعی کردم سر و وضعم چندان جلب نظر نکند با این حال از نگاه بعضی از افراد داخل پایگاه می دانستم که جلب توجه می کنم ، اول خواستند دست به سرم کنند ولی وقتی سراغ سرهنگ جبارزاده را گرفتم مجبور شدند کمی تلاش کنند . مرا روانه ی اتاق کردند . آقایی که نشسته بود با مهربانی سوال کرد با که کار دارم و من گفتم : که من دختر عموی آقای فرخ نیا هستم یک مسئله ی خانوادگی پیش آمده و حتما باید ایشان را ببینم .او گفت : کمی منتظر بمانید در حال تمرین پرواز هستند از این جا فاصله زیاد است . -من از تبریز آمده ام و اگر امکانش باشد حتما باید ایشان را ببینم .او مرا همراه جوان سربازی راهی کرد تا بتوانم او را ببینم . از جاهایی رد می شدیم که هرگز گذر زنی به آنجا نمی افتاد ولی آن سرباز مرا از مقابل آنها رد می نمود. سپس وارد محوطه ای بسیار وسیع و بزرگ شدیم که تا چشم کار می کرد با سیمهای خاردار حصار شده بود او جیپ را با سرعت بسیار می راند. وارد منطقه ای خاکی شدیم و باز طی مسافتی دوباره وارد منطقه ای که آسفالت بود شدیم از دور هواپیماهای آزمایشی را دیدم و دو تا از آنها هم در آسمان در حال پرواز بودند .سرباز لبهایش را برای سوالی گشود : شما منتظر می مانید تا ایشان پروازشان را تمام کنند و سپس من را وارد اتاقی کرد که آفتاب از هر طرف به درون می تابید . زیرا اتاق از هر چهار طرف پنجره های بزرگی داشت و من به تماشای پرواز و فرود هواپیما ها نشستم به نظرم جتهای جنگی بودند و گاه از درون آنها دو نفر خارج می شد و افرادی با لباس نظامی و خلبانی گاه به ردیف می ایستادند و بعد پراکنده می شدند . اصلا نمی توانستم فکر کنم که شاهین چگونه توانست از این جاها سر در بیاورد اویی که همیشه سوار بر اسب بود حال سوار بر این اسباب بازی غول پیکر و آهنی آسمانها را می تازد ولی عضوز از اینها بودن .....خدا لعنتت کند شاهین که مرا به دنبال خود با به این جا کشانده ای . اصلا این جوری بهتره بذار برای یک دفعه هم شده من غافلگیرش کنم بالاخره با هر ترفندی خودش را به این جا و تا این مقام رسانده ومن جسارتش را می ستودم.کسی از دور می آمد و سردوشی هایش در زیر نور آفتاب برق می زد از آن اتاقک چهار سوی پایگاه دیده می شد و من از دور غرق تماشای حرکات نظامیان بودم و از آن کسی که به سمت اتاقک می آمد غافل نمی شدم قد و هیکل بلندش و با آن راه رفتن مغرورانه اش از همان دور می رساند که شاهین است و چه قدر این یونیفورم برازنده ی هیکل او بود وقتی وارد اتاق شد ، برای لحظاتی در همان آستانه ی در ایستاد چهره اش کمی در زیر تابش آفتاب تیره شده بود و قطره ای عرق از گوشه ی ابروی راستش در حال گذر از کنار چشمش بود . با دیدنم نفسی بلند کشید و با آستین عرقش را پاک کرد ، - حدس زدم تو آمده ای .پرسیدم : از کجا دانستی ؟ -تو مثل خودم کنجکاو هستی در تهران باشی و به دیدنم نیایی ولی کاش قراری در بیرون می گذاشتی خودت که می دانی این جا مناسب نیست . -برای غافلگیر کردنت بود . بدان که بعید نیست اگر بخواهم عین رفتارهای خودت را بکنم . می توانم در همه جا غافلگیرت کنم .او خندید از پشت میزی رد شد و نزدیکتر آمد : هدیه نگهبان گفت دختری با چشمان سبز سراغ شما را می گرفت . خدایا حتما او را هم شوکه کرده ای . در زندگی من هرگز دختری به جز تو با چشمان سبز وجود نداشته به این سوی میز رسید و به آن تکیه داد هدیه برای چه به این جا آمده ای ؟ نمی دانم چگونه اجازه داده اند لبخندی زدم : برای دیدن تو به آقای جبارزاده التماس کردم تا این اجازه را داد.شاهین لبانش را غنچه کرد : وای عزیزم تو برای دیدن من التماس کردی ؟ حرف جدید و شیرینی می شنوم . بعد سریع شانه ام را گرفت و مرا جلو کشید . وکیلت چه کار کرد ؟ صاحب چه چیزهایی شدی ؟ سرم را تکان دادم : وکیل هنوز زبونشو وا نکرده چیزی بگه انگار ارث بابا شه ، نمی دونم صاحب چه چیزهایی شدم ولی مطمئن باش اگر هم صاحب شدم تو چهل سالگی قدرت در اختیار گرفتنش را خواهم داشت ولی چیزهایی دانسته ام یا بهتر بگم دستوراتی گرفته ام . شاهین مرا از خود جدا کرد و گفت : با شهروز ازدواج می کنی ؟چنان تعجب کردم که زبانم بند آمد . خیلی ناگهانی آدم را غافلگیر می کند. سرم راپایین انداختم . چشمانم پر اشک بود . آه از دست این پسرهای فامیل هر کدام به نوعی می خواستند عذابم دهند. شاهین چانه ام را بالا گرفت .گفتم : چرا تمام رازهای زندگی مرا همه می دانند به جز خودم . پدرم از من عروسک خیمه شب بازی ساخته که همه جریان را می دانند جز خودم ، راجع به من تصمیم بگیرند جز خودم شاهین با انگشت اشکم را سترد باز به عقب هلم داد – برو کنار هدیه ، این جا محل کارمه .مطمئن باش راز تو را هیچ کس نمی داند اما من که هیچ کس نیستم . من فقط زرنگی می کنم تا چیزهایی از زندگی تو را کشف کنم . درسته آنها تمام تصمیمهای زندگی تو را می گیرند ولی رد و یا پذیرش آن تصمیمها با توست . مگه این مهم نیست عزیزم . پس سعی کن عاقل و دانا باشی . این همه راهو اومدی عزیزم این جا منو پیدار کردی پس بزار برات اعتراف کنم تو همین محل کارم وقتی که در این شرایط هر دو هراسانیم که مبادا کسی سر زده وارد شود و..... کمی ساکت ماند پشتش را به من کرد و با انگشت به میز می کوبید لحظه ای به صدای ضربه ها گوش فرا دادم و او سکوت کرده بود دقایقی بعد باز صدایش که آهسته و نرم بود به گوشم رسید : من برای تو زحمت می کشم هدیه ، تا تو بدانی چه قدر دوستت دارم . به سویش پریدم و از پشت بغلش کردم او سریع برگشت و مرا از خود دور کرد : کاش این جا لاله دره بود و ما زیر درخت سیب ایستاده بودیم یادت میاد هدیه چه قدر از ان درخت بالا می رفتیم و سیبهای درشت را می کندیم ولی این جا که نمی شه .... اگه اونجا بودیم می بوسیدمت .بی حوصله دستم را تکون دادم : شاهین تو باید به چیزای دیگه فکر کنی ....لبخندی زد : فکر می کنم قلب من از اول مال تو بود کسانی که بعدا احاطه ام کردند فقط برای لحظاتی گذرا بود تا زندگی کنم ، قلب مرد یک بار تسخیر می شود و به درد می آید و بدان که هدیه ، قلبم ، همه ی وجودم را تو تسخیر کرده ای ولی از تو انتظار ندارم جوان و احساساتی تصمیم بگیری من هرگز مکنونات و خواسته های قلبی ام را به هیچ عنوان بر زبان نمی آورم ولی چون زندگی تو کمی پیچیده است و بالاخره دختر یک شاهزاده ای این را گفتم تا بدانی ، اگر اشتباه کردی بعدها هرگز قابل گذشت و جبران نخواهد بود . -شاهین تو می دانستی که من دوستت دارم وآن همه با من بد کردی ؟ -تو دیوانه ای ، آنها بدی نبود ، ابراز عشق بود من شاید کمی با دیگران فرق می کنم که در میان خشونتها و بدیها مهر و علاقه ام را نشان می دهم ولی تو حتی حق ذره ای سواستفاده از اعتراف مرا نداری . -شاهین ، گاهی چرخ و فلک بی رحم و روزگار است که ما را به بازی می گیرد . -این آدمای زرنگ چرخ و فلک را هم خود می گردانند . بیچاره چرخ و فلک ، هر بلایی سرش می آوریم به هر سویی که دلمان می خواهد می چرخانیمش وقتی که با بد اقبالی و تیره روزی روبرو می شویم تمام عملهای زشت و بد خود را که درون کاسه وکوزها ریخته ایم به سر چرخ و فلک می کوبیم که هر چه کرد او کرد .آهی کشیدم : پس با شهروز چه کنم تا فردا از کار چرخ و فلک گله و شکایت نداشته باشم ؟ ردش کن . قبول نکن .خندیدم : چه ساده! مگه نمی دونی این خواست پدرم است . -با مخالفت تو پدرت چه کار می تواند بکند ؟ از ثروت محرومت می کند ؟ خوب بکند . وقتی ما عاشق هم شدیم به ثروت فکر نمی کردیم و او هم عامل عشق ما نبود حالا هم احتیاجی به او و ثروتش نداریم . -بله درسته من خیلی ساده عاشق تو شدم ولی تو از اول می دانستی که من دختر یک شاهزاده ی پولدار هستم و بعد از سالها به آن ثروت خواهم رسید . شاید عشق تو کمی از روی طمع شکل گرفته باشد . باور کن شهروز دیشب می گفت یک ماه پیش موضوع ازدواج با مرا شنیده و بیشتر به ثروت من فکر می کرده فقط کمی از قیافه ام نگران بود که مبادا زشت رو باشم آن هم که خدا را شکر انگار مرا پسندیده .شاهین اخم کرد : حالا چرا خدا را شکر ، به جهنم ، اصلا خوشش نیاد . ای همین طوری .شاهین ادامه داد : من اگر عشقم بوی طمع داشته باشد هرگز بهت نمی گفتم حالا آن ثروت را رد کن . من می دانم تو هنوز خام و نادانی و با مسئله با روشن بینی و دقیق برخورد نخواهی کرد برای همین می گویم اگر می خواهی به عشق راستین قبلمان که سالها وجودمان را احاطه کرده برسیم ، باید که با مسائل عاقلانه برخورد کنی . -اولا ، من به همان ثروت احتیاج دارم مگه تو از اهداف من باخبر نیستی ؟ ثانیا من پدر شاهزاده ام را دوست دارم . ثالثا او پسر احمق شهیاد و مادرش گلتاج مهر در فرانسه آرزویشان این است که من از صحنه ی روزگار محو شوم و یک چنین برنامه ای به وجود بیاورم تا پدرم برای همیشه مرا از ثروت و مهر خود طرد کند . تو پدرم را آخرین بار در چه حالی دیدی ؟ -مثل همیشه از درد فریاد می کشید . -تو می خواهی من دستهایم را بر گوشهایم بگذارم و ظالمانه نسبت به این فریادها بی خیال باشم و او را به دور بیندازم ؟شاهین از میز کنده شد : فکر می کردم تنها به خاطر ثروت او را می خواهی اگر احساس محبتت نسبت به پدرت زنده شده دیگر اصرار نمی کنم پس برو با خواستهای پدرت کنار بیا .از بی تفاوتیش ناراحت شدم .به کنارش رفتم : یعنی تو برا ت مهم نیست که من با شهروز ازدواج کنم ؟ کمی ساکت ماند و به پرواز هواپیمایی در آسمان خیره ماند . دستانش را به پشت زده و انگشتانش را بازی می داد به سویش رفتم و انگشتان بی قرارش را از بازی نگه داشتم او به سویم چرخید و در صورتم دقیق شد : آفریننده ی عشق ومهر و عطوفت ثروت نیست ، آن را رد کن و تنها به فکر مهر پدرت باش . فکر نکنم شاهزاده خوانسار این قدر بی توجه باشد . با این که از او و اقتدارش بی نهایت گفته اند ولی من او را بسیار آرام و انعطاف پذیر یافته بودم . سپس با بی سیم تماسی گرفت و گفت : سرباز سپهری لطفا بیایید خانم فرخ نیا را به بیرون از این جا هدایت کنید .مات نگاهش کردم و آهسته گفتم:شاهین من ..... روسریم را پایین تر کشید . بیرون که رفتی یک خیابان بالاتر رستوران کاکتوس را می بینی آن جا منتظر باش ، می آیم . نفس راحتی کشیدم و همراه همان سرباز از آنجا بیرون آمدم .ساعت دو و هفت دقیقه بود و من در طبقه ی بالای رستوران منتظر ماندم تا شاهین آمد . سفارش غذا داد . خندید و دندانهای ردیفش نمایان شد : می دانی هدیه ، پدرت اوایل مرا خیلی دوست داشت که حتی اجازه داده بود در پانزده سالگی با تو ازدواج کنم . همان روزها و در همان فرانسه وقتی پسر لوس و ننرش شهیاد را لت و پار کردم شجاعتم را ستود در حالی که من خود را برای اخراج شدن از آن جا آماده نموده بودم . حالا می دونی چرا پدرت از من متنفر است . چون روش قبلی زندگیم را تغییر دادم و این راه را رفته ام و یک خلبان هستم که برای این حکومت و این کشور خدمت می کنم . جاه طلبی های گذشته ی پدرت هنوز هم ریشه کن نشده و من با پدرت خصومتی ندارم و نمی خواهم اظهار نظر بیشتری هم بکنم اما به هر حال به جای من شهروز انتخاب شد. مثل تمام عاشقهای بی قرار گفتم : تمامی آنها گذشته حالا بگو چه کنم ؟ با شهروز چه کنم ؟ با عمه ی مغرورم که در حال تدارک دیدن ازدواج پسرش است ولی باور کن شاهین ، حتی ذره ای هم نفهمیدم مرا به عنوان عروس می خواهد یا نه مجبور شده به خاطر منافع خودش رضایت دهد هر چند خواست او برایم مهم نیست ، این عمه پوراندخت خیلی متکبر است .شاهین قطعه ای از کباب را که مقابلش بود برید و به طرف دهانم آورد : باز کن دهانت را هدیه ، برای یک لحظه مزه ی کبک را داد زمانی که خودم شکار می کردم و در همان دشت به سیخ می کشیدم .سرم را عقب کشیدم : دستتو بکش ، من نمی خورم .یک ابرویش بالا رفت : هدیه یاد بگیر که دست شاهین رو هیچ وقت رد نکنی .با حرصی که از تمامی اطرافیانم داشتم گفتم : مگه اصلا این شاهین کیه ؟ بلند خندید و چند نفر آن سوی میز نگاهشان در ما خیره ماند . لب زیرینش را گزید : عزیزم ، شاهین عشق پانزده سالگی ات که حالا و در این شرایط مقابلت نشسته و آن عشق گذشته را مجددا اعتراف می کند . زیباست هدیه به راستی که زیباست . بعد به خوردن غذا مشغول شد . صبحانه را خوب نخورده بودم و احساس گرسنگی می کردم با زور چند لقمه ای خوردم و بعد همراه شاهین سوار اتومبیل شهروز شدیم . وقتی پشت فرمان نشست برگشت و چشمکی زد : هدیه ، در حالت فعلی فرض کن من شهروز و شوهر تو هستم و تو در کنار دستم نشسته ای چه احساسی داری ؟ -باور کن شاهین حوادث و اتفاقات یک ساله ی اخیر تمامی احساسهای درونم را به هم ریخته هیچی حالیم نیست . او جوابی نداد ادامه دادم : می خواهم به دیدن دوباره ی پدرم بروم ولی پولش ر ا ندارم به نظرم رو در رو باهاش صحبت کردن بهتر است که تلفنی هی اون بگه و من سکوت کنم . تازه عمه پوراندخت می خواد به من رسم و رسوم جدیدی را یاد بده و دربست در اختیار تشریفاتم بذاره باور کن ! این از پیشنهاد پدر هم دردناکتر است .شاهین خندید و همچنان روبرو را نگاه می کرد . گفتم : می خواهم بازم ازت قرض کنم. می خوای با خواست پدرت مخالفت کنی ؟ به خودت زحمت رفتن نده ، اون هرگز پیشنهادی از سوی تو نمی پذیرد و تازه از نافرمانی ات گفه هم می کند آخه بهت گفته تابستان بیا پس منتظر باش و همان موقع برو . -نمی رم که با خواستش مخالفت کنم می روم که حداقل دادن ثروتم را به چهل سالگی نرساند . شاهین سرش را خاراند : کی گفته تو در چهل سالگی صاحب ثروتت خواهی شد ؟ -نمی دونم از رفتار آن وکیل احمق حدس زدم . -اشتباه حدس زده ای تو تا چند ماه دیگر صاحب ثروتت می شوی . با هیجان گفتم : خدا لعنتت کند شاهین تو از کجا می دانی ؟ تند گفت : هیجان زده نشو ولی بدان اگر پای شهروز در میان باشد . تو از این ثروت می گذری . چون شاهین را انتخاب کردی . همین ساعت پیش می گفتی دوستم داری . ساکت موندم او ادامه داد : مبادا چیزی به اون عمه ی عصا قورت داره ات بگی که چه زمانی صاحب ثروت می شوی . گفتم : باز که رسیدی به همون صحبت اول مگه نمی دونی تو این قسمت پای شهروز در میان است می گی باهاش ازدواج کنم ؟ -اگه می خوای باهاش ازدواج کن پیرو مکتب دلت باش نه پیرو مکتب من که عقاید خودم را تدریس میکنم . هرطور صلاحت هست . دلم گرفت گفتم : مردها کارشونه تا اعتراف عشق یک زن را شنیدند عذاب دادنش را شروع می کنند . خندید : امیدوارم هدیه جان همین حرف خودت را همیشه به یاد داشته باشی من که تسلیم تو هستم ساعاتی پیش این اعتراف را کردم . امیدوارم تو عکس کرده های مردها را نشان دهی و باعث عذابم نشوی . کمی خجالت کشیدم شاهین همیشه جوابهای کوتاه و به جایی میداد . ادامه داد : هدیه بهت گفتم اگه می خوای باهاش ازدواج کن اگر نمی خواهی که دیگه حرفی نیست . -آخه چه جوری ؟ چی کار باید بکنم ؟ او جوابم را نداد ، ماشین را مقابل منزل عمه پوراندخت نگه داشت و یک وری به سمت من برگشت : هدیه کی برمی گردی تبریز ؟ -ساعت سه قرار بود با وکیل آخرین صحبتهایم را بکنم حالا که ساعت از پنج هم گذشته اگه بشه همین امشب حرکت می کنم اصلا نمی توانم این جا بمانم . ساعت هشت تو فرودگاه منتظرتم بلیط رو جور می کنم . تند گفتم : وای شاهین نمی شه اگه نگذاشتند بروم چه کنم ؟ -مگه الان نگفتی نمی تونی این جا بمونی پس چرا باز می خوای مخالف حرف دلت بروی . از الان اختیارتو دست اونا می دی ؟ همین امشب برمی گردی . از حالا ارادتو دست این و اون نده . سپس پیاده شده و دستی برایم تکان داد و در سربالایی خیابان به راه افتاد و رفت . خیلی حرف زد ولی هیچی از حرفهایش نفهمیدم حتی نگفت که پولی برای رفتنم به فرانسه قرض می دهد یا نه . آقای راغبی خیلی ناراحت بود و مدام می گفت : شما هرگز طبق برنامه پیش نمی روید ، ساعت از پنج گذشته و حالا آمده اید صحبت کنیم ، واقعا دختر بی نظم و وقت نشناسی هستید . عمه ام به صدا در آمده وگفت : من که گفته ام حسابی دردسر خواهیم داشت تا او بتواند با برنامه ی ما پیش برود . گفتم : زمان و روزگار گذشته بود که وقتها با تانی و آرام پیش می رفتند حالا زمان می دود و می گذرد و ما هم باید تند و سریع به دنبالش بدویم تا از قافله ی کارها عقب نمانیم و فکر کنم پدرم مرا با زمان آزاد گذاشته و گرنه مرا از همان کودکی دست کسانی می سپرد که به من راه و رسم درباری را یاد بدهند تا مثل یک دختر شاهزاده ی لایق رفتار کنم. مطمئنم شما نگران نباشید شما را مورد مواخذه قرار نخواهد داد . عمه ام تند گفت : ما این آداب را به خاطر پدرت نمی خواهیم وقتی که تو با ما زندگی کنی باید این گونه باشی این روش ماست . شهروز حتی سرش را بلند نکرد تا نگاهی به من یا مادرش بیاندازد . من و وکیلم به اتاق رفتیم تا او توضیحات لازم دیگری را بدهد مقابلش قرار گرفتم و او کیفش را باز نمود اسناد و مدارک را با دقت بیرون کشید : ببین دخترم آن چه که در ایران هست تماما به دست من اداره می شود . ولی پس از مدت کمی اینها به اختیار خودت درخواهد آمد پس من موظفم تا پایان همین مدت کم در تهران بمانم تا کار انتقال بعضی از املاک را انجام دهم و به نامت کنم و بعضی ها را که به مصادره دولت در آمده و با دولت اختلاف دارد حل کنم و در موعد مقرر و به دستور پدرت آن چه را که باید در تملک تو قرار گیرد ترتیبش را بدهم بعد بسیاری از مدارک را مقابلم نهاد تا امضاء کنم ولی وکیل از حسابهای بانکی برایم نگفت . سپس گفت : بعد از این برای دیدار و ملاقات برای صحبتهایمان ، احتیاجی نیست که شما به تهران بیایید من خود به تبریز خواهم آمد و درخدمت شما خواهم بود از حالت احترام آمیزش کمی خنده ام گرفت انگار از حالا قدرت و ثروت دارم و با اقتدار به او دستور می دهم شاید در آینده هم خودش را وکیل من می دید و در حالت فعلی از خوش خدمتی ضرر نمی دید . وقتی از اتاق بیرون آمدم شهروز در کنار عمه ام از در راهرو وارد شدند عمه ام گفت : هدیه سعی کن به موقع کارهایت را تمام کنی ساعت هشت وقت سرو شام است . با پوزخندی گفتم : ولی ساعت هشت وقت پرواز من است من همین امشب به تبریز برمی گردم . شهروز سریع خودش را به نشنیدن زد و سیبی را به سویم گرفت : ببین هدیه یه درخت سیب تو باغ هست که نیمی اش خشکیده و شاخه هایی از آن در بهار شکوفه داده بودند این از سیب همان درخت است بخور ببین چه قدر بد مزه است مزه ی آلوی کال را می دهد که دهان را گس می کند . سیب بد شکل را از دستش گرفتم و جواب عمه ام را دادم : امشب شام نمی خورم . عمه پوراندخت گفت : اشکالی ندارد عروس قشنگم ، چرا نباید شام بخوری ؟ ما وقت شام امشب را به خاطر تو استثنائا تغییر می دهیم و ساعت شش ونیم شام را سرو می کنیم . انگار با این حرف اوج گرفتم ، هنوز هیچی نشده قدرت من تغییری در برنامه های آنان داد شاید در آینده بتوانم تغییرات بیشتر از این هم بدهم عمه پوراندخت خدمتکاری را با دست صدا زد و آهسته به او چیزهایی گفت و از همان جا تقریبا بلند گفت : حالا چه اصرار داشتی همین امشب برگردی شهروز فردا صبح ترتیب رفتنت را می داد ؟ گفتم : با آلدو صحبت کردم ، می گفت که صبح افتتاحیه ساختمان نشریه شروع می شود ، برای همین می خوام حتما آن جا باشم . عمه گفت : اولا این که بلیط تهیه نکرده ای . ثانیا بهتر است به کارت در دانشگاه تبریز ادامه دهی و خود را از جراید و مطبوعات کنار بکشی که بسیار کار مشکلی است و فردا با مسائل بسیاری درگیر می شوی در خانواده ی ما با به حال کسی از مطبوعات دل خوشی نداشته آنها اکثرا اغراق گو و فضول هستند یک مسئله ی کوچک را بزرگ می نمایند . از کاه کوه می سازند تا به وسیله ی آن دنیا را به فتنه و آشوب بکشانند برای جلب نظر خواننده هایشان هم شاخ و شونه می کشند تا به یک تیتر هیجان انگیز برسند . تو هم می خواهی دروغگو شوی من که از این کار اصلا خوشم نمی یاد . شهروز خندید و گفت : مامان یادت میاد سالها پیش وقتی که یکی از روزنامه ها با تیتر بزرگ نوشت که سردار قاسم شهسواری در حال طلاق دادن زنش می باشد و پدر آن را خواند و عصبانی شد و چگونه آنها را کوبید و دستور داد تا نشریه های دیگر از آن انتقاد کنند و مسئولان آن را شارلاتان نامید به هر حال ما هم به نوعی از دست آنان و خبرهایشان که از صدتا یک دانه اش حقیقت و نود ونه تای دیگرش دروغ بود بهره برده ایم بگذار ببینم هدیه با به راه انداختن این نشریه اش چه خواهد کرد بعد با مسخرگی خندید : بگذار کارآیی لازمش را بعدها تماشا کنیم . عمه پوراندخت زهرآگین تر گفت : شهروز تو باید از همین حالا با این کارها مخالفت کنی . از حالا داری میدان می دهی ؟ فردا چگونه جمع و جورش خواهی کرد . با سادگی که منشاء ناراحتیم بود گفتم : من از کسی کمک نخواهم خواست که از فردا ریخت و پاش و آشفتگی آن را نتوانید جمع وجور کنید . موریس و آلدو و رزا آن قدر کارآیی دارند که نگذارند ذره ای هم درهم ریختگی به وجود آید و حتی آن را به اوج شهرت خواهیم رساند ما با دروغ کاری نخواهیم داشت و به امید خدا به این مهم دست خواهیم یافت . عمه ام بی حوصله گفت : موقتا صحبت نشریه را رها کنید . دستم را گرفت : هدیه جان اگر امشب را می ماندی صحبتهای بسیاری بود که باید انجام می گرفت و فردا با پدرت تماس می گرفتیم هر دو وکیل در حال تبادل افکار و روبراه کردن برنامه هایشان بودند و من وارد اتاقم شده مقدار خرت و پرتی را که داشتم درون ساک ریختم . شهروز در زده و بدون این که منتظر جوابی باشد وارد اتاقم شد . از این که عمه مرا عروسم خطاب کرده بود چندشم شد به شهروز گفتم : یعنی کل برنامه ها و دستورات پدرم این قدر برای شما حجت است که مادرت بدون استثناء مرا به عنوان عروس پذیرفته شاید من عروس مورد علاقه اش نبودم . شهروز مقابل آینه ایستاد: این مهم نیست چیزهای دیگری مورد علاقه ی من است . با یک دختر بیست ودو ساله بعدها راحت می شه کنار اومد سعی کن تو هم از دستورات پدرت سرپیچی نکنی بعدها از امتیازات بسیاری برخوردار می شوی . انسان نباید به خاطر عشقهای زودگذر که اکثرا دوامشان چند ماه طول نمی کشد ، پشت پا به بخت خود بزند . عزیزم امروز عاشق باش و فردا فارغ . راه صحیحش همین است . از من یک نصیحت بشنو هدیه ، تو هم به بخت خودت لگد نزن وقتی ما با همکاری یکدیگر همه چیز را در قبضه ی خود گرفتیم عشق قشنگی می سازیم . علاقه ی یک روزه به وجود نمی آید . ممکن است سالها به طول بکشد وقتی همدیگر را درک کردیم به هم دیگه علاقه پیدا می کنیم . -پس برای همین است که اکنون که در مرز ورود به سی وپنج سالگی هستی هنوز عشقی نیافته ای . حتما پیرو شعار همین امروز عاشق و فردا فارغ بوده ای . شهروز بلند خندید و بر روی تخت نشست . -ببین هدیه من پنج سال پیش می خواستم ازدواج کنم ولی مطلع شدم پدرت نظرش نسبت به شاهین برگشته از این که شاهین به عنوان یک رزمنده زمان جنگ در کردستان می جنگید و سپس پایش را به ارگانها باز کرد و حال عضوی مهم از ارتش است و پایش به خیلی جاها حتی آسمانها هم باز شده است . این داستانی بسیار حماسی است که تنها از دست یک فرد رذلی چون شاهین برمی آید . تند به سویش چرخیدم تا جواب توهینش را بدهم که شهروز دستش را بالا برد : آروم باش هدیه خوی وحشی به خودت نگیر .اگر گفتم فرد رذل به خاطر این که کسی که مسبب بالا رفتن سر پدرش به بالای دار بود خود شاهین است او کشف کرد که در توطئه ی نشریه ی صداقت و کشتار کادر آن ، پدرش نقش دارد او در هر حال حامی تو بود و بعد آن قتل و کشتار و حتی حمله ی چماق به دستان به متحصنین دانشگاه که به ضرب وشتم عده ی بسیاری منجر شد طاهر فرخ نیا سرکرده ی اصلی بود و با دستور رسمی او این هرج و مرج ها به وجود آمد و شاهین نظاره گر و کاشف ساکتی نبود فرار کردنش هم نمایشی بود رفت تا سر پدری به بالای دار برود و با بی زبانی به همه بفهماند که پسرش در این میان نقشی نداشت . هیچ فکر نکرده ای یک فراری ضد انقلابی چگونه می تواند دوباره راحت وارد کشور شود و پست مهمی هم بگیرد ؟ برای همین در تاریخ گفته اند که در فاجعه های رخ داده از انقلابات و اغتشاشات مردمی ، در هر کشوری ، تازه به دوران رسیده ها به پدر و مادر خود هم رحم نمی کنند . پدرت اول شاهین را یک مرد جسور و بی باک می دانست که می تواند در هر حال حافظ تمامی ملک و املاک یک شاهزاده باشد مخصوصا حافظ دختر به یادگار مانده از عشق وجنون . اعتقاد داشت تضمین کننده ی خوشبختی این یادگار عشق تنها شاهین می تواند باشد ، ولی شاهین بعد چند صباحی شناسنامه ی اصلی خود را رو کرد و هویت اصلی اش را به نمایش گذاشت و نشان داد که علیه هر چه که شاهزاده و خان زاده و طاغوت است به پا خاسته تا آنها را بکوبد او همه ی برنامه هایش را رو کرد ه است . اما نمی دانم گیر کار من کجاست که هنوز نتوانسته ام از دولت مجوزی را برای راه اندازی شرکت تجاری داخلی و خارجی بگیرم . کاری که روزی صدها مهندس و تجار و بازرگان و غیره انجام می دهند و من وامانده ام . این مثل روز روشن است که افرادی امثال شاهین دستشان همه جا باز است . فکر می کنی نمی دانم ؟ شاهین با تانی و با آرامش پله ها را یکی یکی بالا می رود ولی با لبخندش مرا گول می زند که دست مرا به عنوان یک آشنا یا فامیل از دور می فشارد و آماده ی خدمت کردن است و من تا کنون تماشایش کرده ام ببینم تا کجا پیش می رود . شاهین با تانی و با آرامش پله ها را یکی یکی بالا می رود ولی با لبخندش مرا گول می زند که دست مرا به عنوان یک آشنا یا فامیل از دور می فشارد و آماده ی خدمت کردن است و من تا کنون تماشایش کرده ام ببینم تا کجا پیش می رود . برای همین پدرت بعد شناختن هویت شاهین نظرش نسبت به او برگشت و قرعه به نام من افتاد و مادرم می گوید همای رحمت بر سرم نشسته است من از این تصمیم دایی ام ناراضی بودم . ببین هدیه ، به کنارم آمد و دستش را بر شانه ام گذاشت این در سلسله های پادشاهی یک رسم است که اگر دختر ها را به عقد و ازدواج افرادی از خاندان خود در آوردند قدرتها بیشتر می شود و به نظرم که چندان رسم بدی نیست . پدرت شاهین را دوست داشت ولی با تغییر روش شاهین نظر پدرت هم فرق کرده وقتی من در همان زمان با همین پیشنهاد روبرو شدم خود را یک قربانی محسوب کردم ولی حقیقت اینست که بعد از دیدن تو احساس کردم فرد بدبینی بودم و من کاملا خوش شانس هستم و همای رحمت و برکتی را که مادرم می گفت با چه افتخاری بر شانه ام نشسته است تو یک معجزه در زندگی من خواهی بود معجزه ای سرنوشت ساز که حتی می تواند کل خانواده ای را زیر و رو کند ، گوش کن هدیه ، حالا گذشته از این حرفها با جرات بهت می گم به خاطر تو به همه چیز پشت پا می زنم ، شاید بتوانم ، ولی مهم اینست که تو دیروز برای من یک آرزوی مطلق شده ای که دوست دارم آن را به دست آورم تو فقط نظرت را به خودم بگو . -نمی دانم شهروز آن قدر حرف زدی که صد تا جواب دارد ولی من فرصت کافی ندارم . -خب صبح می رفتی چه اصراری برای رفتن داشتی باید لطف می کردی چند روزی را می ماندی بهترین فرصت بود تا از نظرات هم باخبر شویم و بیشتر از همدیگر شناخت پیدا کنیم . به طرف پنجره رفتم پروانه ای با بالهای سفید رنگ که خالهای مشکی آن را زیباتر ساخته بود خود را به شیشه می کوبید و گنجشگی با حرکاتی سریع بر بالای شیر فواره ای نشسته و از قطرات آبی که آن جا جمع شده بود می نوشید .خودم هم دوست داشتم بمانم تا بدانم پدرم برای آخرین بار چه چیزی برای گفتن دارد ؟ ولی نمی دانم چرا احمقانه حرف شاهین را قبول کردم که باید حتما ساعت هشت آن جا باشم . او داشت با اراده مرا به دنبال خود می کشاند . ولی مجبور بودم که بروم فقط به این خاطر که شاهین نرنجد . شهروز از روی تخت بلند شد و به کنارم آمد : هدیه اگر می توانی بمان تو را به دیدن اقوامی که در تهران داریم می برم حالا دیگه زمانش رسیده تو با این فامیل آشنا شوی و هر چه را که از لاله دره و پدرو مادر لاله دره ای ات داشتی فراموش کنی . کم کم قوم و خویش پدرت را بشناس . برخلاف گفته ی شهروز بسیار تمایل داشتم که به دیدار این اقوام نروم و لاله دره و پدر ومادر لاله دره ای را همیشه به خاطر داشته باشم ، ولی شهروز چه می داند که دلم به خاطر مادر دیوانه ام می تپد و این گونه درمانده ام ولی او هرگز نمی تواند مادر لاله دره ای من باشد که مرا با هزار آرزو و خون دل بزرگ کرده و مثل یک مادر واقعی از رفتار بد من غمگین می شد و شرمنده که شاید نتوانسته مرا خوب تربیت کند و نگران از آینده ام و با پدرم مدام در غم و شادیهای من بودند اما پدر شاهزاده ام در فرانسه لمیده و آن جا هم زندگی افسانه ای ساخته است و با پولهای بی شمارش حکومت می کند . ولی به دخترش ثروتی کوچک را هم نرسانده بود تا حداقل مثل نوکر یک شاهزاده لباس خوب بپوشد و راحت زندگی کند حتی کاری کرده بود که حس کنم زیر منت خاله فخری هستم و از نان و آب آنها نیرو می گیرم و برای رفع کمبودهایم باید به آن خاله مراجعه کنم . حال چگونه بیشتر به پدر شاهزاده ام فکر کنم و پدر لاله دره ای را فراموش کنم ؟ البته چنین دستوری داده نشده بود ولی اگر همسر شهروز می شدم بعدها می توانست دستور پدرم کارساز باشد و حاکم اصلی شهروز باشد که موظف به اجرای اوامرش می شدم و من از گفته های شهروز این برداشت را کردم ، لباسهایم را پوشیده و ساکم را برداشتم و قصد عزیمت کردم ، از همان تبریز به هر حال برنامه ها طوری پیش می رفت . زیاد ماندن در تهران و در منزل عمه ی مرموزم شاید باعث درگیری با او می شد . نمی دانم مادرم از کدام صفات ایمانی و برازنده ی او تعریف می کرد و قبولش داشت من که حتی برای لحظه ای قبولش نداشتم . شهروز به دنبالم از اتاق خارج شد . عمه ام از جایش برخاست : هدیه نظر اطرافیان اصلا برای تو مهم نیست که از تو خواسته اند هنوز این جا ماندگار شوی ؟ -اتفاقا چرا خیلی مهم است عمه پوراندخت ، ولی من باید بروم . من میهمانانی دارم که باید در کنارشان باشم اگر کار نشریه نبود ، چند روزی از آنها دعوت می کردم که به تهران بیایند ، ولی باید بروم و کارها را سرو سامان بدهم . عمه رویش را به شهروز گرفت : پسرم هدیه را تا فرودگاه همراهی کن شاید بعدها لازم شد ما به تبریز برویم . آقای راغبی به کنارم آمد وگفت : درسته بعد از این باید به دیدن ایشان تا تبریز برویم . عمه پوراندخت گونه ام را بوسید و گفت : خدا به همراهت عروس قشنگم ، آدم وقتی خوشبختی را می بیند نباید رویش را برگرداند تا پرنده ی خوشبختی پر زده و برود ، تو ضمن این که رویت را بر می گردانی بلکه عمدا آن را پرواز می دهی ، تو با این معرکه هایی که می گیری به پول زیادی نیاز داری ، انسان نباید برای دارا بودن یکی را با دست پس بزند و با آن یکی دست واهی ها و پوچی ها را پیش بکشد واقعیت را با هر دو دست به کنارت بکش و خلاصه این که عزیزم حقیقت را قبول کن ، من معمولا به مخالفتهای دیگران تند و عصبی جواب می دهم و تو هم به آن عادت می کنی . من هرگز بد طینت نیستم حقایق را می بینم و آن را درک می کنم . به دیوار تکیه داده و در حال شنیدن سخنرانی پوراندخت ، عمه ی گرامی ام ، بودم بعد از ساکت شدن او گفتم : کاش همان دختر لاله دره ای بودم و می دیدم که چه کسانی می خواهند از روی عشق و صداقت با من ازدواج کنند ولی حیف که دو شناسنامه ای شدم . سپس وارد حیاط گشتم شهروز ماشین را تا نزدیک پله ها آورده بود سوار شده و به طرف فرودگاه به راه افتادیم او از دیروز مطیع و آرام در کنارم بود و من حتی یک ذره هم نشناخته بودمش و دیدنش برایم بعد از بیست سال بی اهمیت بود مثل دیدن دهها فرد که روزانه بی تفاوت از مقابل هم رد می شویم . وارد سالن فرودگاه شدیم . به او گفتم : شهروز چنان از شجره نامه ی عملکردهای شاهین گفتی که حس کردم خودش نشسته و دقیق اینها را برایت تعریف کرده و گرنه اگر گوشه و کنار از زبان دیگران می شنیدی کاملا چیزهای ضد و نقیض می شنیدی مثل اخباری که در بیست سالگی از زبان این و آن شنیدم و برخلاف گفته ها ، خود شاهزاده و رفتارش را گونه ای دیگر دیدم ، با او خصومتی داری ؟ خندید : من از شاهین خصومت داشته باشم برای چه ؟ ولی جریان همان بود که شنیدی . وارد سالن فرودگاه شدیم شاهین از روی صندلی برخاسته و به ما نزدیک می شد شهروز اخمی بود و من دوستش نداشتم ، شاهین نزدیکتر آمد و با لبخندی با شهروز دست داد و به من گفت : می بینم که خیلی زود تصمیم به رفتن گرفتید اگر می ماندید می توانستم در خدمتتان باشم . چیزی برای گفتن نداشتم ، شهروز که تحمل او را نداشت ، خود را نسبت به این تعارف شاهین بی تفاوت نشان داد . تند به سویم چرخید : خب دختر دایی عزیزم آشنایی با شما برایم افتخار بود ، سفر خوبی داشته باشید و سلام مرا به خانواده محترمتان برسانید بعدا شما را می بینم . عجولانه با من و شاهین دست داد و به سرعت از سالن خارج شد . شاهین گوشه ی لبش را بالا کشید : دیدی هدیه من شش سال است حسودی تو را می کنم و همه چیز را با بردباری تحمل می کنم او یک شبه می خواهد ره صد ساله را طی کند حقیقتا فردا کدوم یکیمون باید بیشتر اون روی سکه رو نشون بدیم ؟ -بس کن شاهین . تند گفت : قصه هاشو باور کردی ، خب حالا بعد گفته های او مرا جلاد تبر به دست می بینی که می خواهد گردنی را بزند یا شاهین دیروزت که عشقش را اعتراف کرد . دستش را کشیدم و گفتم : به اون حرفها اهمیت نمی دهم او هم نسبت به من احساسی نداره بیشتر به ثروت من فکر می کنه تا خود من ، تنها او نیست من بعد همه من را به شک خواهند انداخت و اعتماد به نفسم را از دست خواهم داد که آیا مرا برای خودم می خواهند یا به خاطر ثروتم و تصمیمم را برای ازدواج مشکل خواهند ساخت . شاهین ابرو بالا انداخت و چشمان سیاهش برق زد : مگه تو به ازدواج با دیگری فکر خواهی کرد که از الان به مشکلات آن می اندیشی ؟