داستان کوتاه و رمان

رمان هدیه شاهزاده قسمت 14
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 14

با تعجب نگاهش کردم مقابل خود زورگویی را می دیدم ، درسته که دوستش داشتم ولی هرگز نمی توانستم زیاد خلاف نظر پدر شاهزاده ام عمل کنم . شاهین پرسید : شهروز بهت چی گفت -از شجره نامه ی پرافتخار زندگیت تعریف می کرد . خندید : پس حس حسادتش زنده شده ، شجره نامه ی زندگی درباریشان که بی نهایت است چه شده به مرور زندگی ما که در مقابل آنان زندگی شاهزاده و گدا بود پرداخته است ؟ آهی کشیدم : یواش یواش دارم اعتمادم را نسبت به همه از دست می دهم هنوز هیچی نشده چنگالها باز شده تا حریصانه به نوعی به من چنگ بیاندازند ، در حالی که آه ندارم تا با ناله سودا کنم . شاهین دستش را دور شانه ام حلقه کرد و بیخ گوشم گفت : چنگالهای شاهین همیشه تیز و محکم است ، شاهین تو قوی پنجه است قبولش داری ؟ -شاهین سرت را بکش کنار ، مردم دارن تماشا می کنند ، فکر می کنند داری مرا می بوسی ؟ -می خواهی این کار را بکنم ؟ -اگر خجالت نمی کشیدی این کارو می کردی . او سریع گوشه ی لبم را بوسید . تند گفتم : نمی ترسی کسی چیزی بگوید برو کنار شاهین بهت گفتم که ..... تند گفت : حرف اصلیتو بگو . -بازم ازت قرض می خواهم . او دست برد و از جیب بغلش دسته چکش را بیرون کشید و یکی را امضا کرد : هدیه مبلغ را خودت بنویس تا نیازهایت را برآورد کند . سعی نکن گدا بازی درآوری تو باید به فرانسه بروی و مستقیم با پدرت صحبت کنی ، تلفنی نمی شود ، او شهروز را به تو پیشنهاد می دهد ، اشکالی ندارد و نمی خواهم بپرسم که جوابت چیست ولی هر چه می خواهی بگویی برو مستقیم به خودش بگو از این و آن جواب نگیر که یک کلاغ و چهل کلاغ می شود اگر به بن بست رسیدی می توانی پدر شاهزاده ات را با ثروت بی پایانش رد کنی تا پدرت بداند تا حال چگونه عمرت را با درآمد کم پدر لاله دره ای ات به بیست و دو رسانده ای بعد از این هم می توانی همین گونه با تلاش خود کار کنی و سال های سال زندگی کنی اگر شاهین را به خاطر خودش بخواهی او هم تو را می خواهد تا ابد هم خواهد خواست . هدیه ی عزیزم شنیدن شجره نامه ی زندگی من از زبان این و آن نباید باعث فروکش شدن احساس تو باشد بلکه باید آن چه را که از شاهین حس می کنی به واسطه ی آن تصمیم بگیری ، مثل حالا ، تو در مقابلم چه احساسی داری هدیه ؟ سرم پایین بود معنی حرفش را نفهمیدم پرسیدم: چی گفتی ؟.... -گفتم به من نگاه کن . سرم را بالا گرفتم زیر چانه اش تا انتهای گردنش خراش برداشته بود و حال زخمش خشک شده بود ادامه داد: بگو ببینم حال در مقابل من چه هستی ؟ یک کوه یخ یا کسی که عشق مرا طلب می کند و به هیجان می آید ؟ آهسته خندیدم : شاهین این قدر با اطمینان سوال نکن شاید بعدها جوابم ناراحتت کند . ادامه داد: چون بعدها جوابم نخواهی داد همین حالا می گویی ، درسته که من اسمم شاهینه ولی هیچوقت پنجه هایم را در حین پرواز برای شکار بر روی کسی یا چیزی باز نمی کنم .من به شکار احتیاج ندارم ، حرف چند لحظه قبلم برای شوخی بود ، زیرا که من دوست دارم صید با پای خود به زیر چنگالهای من بیاید و آن گاه ببیدند که چه قدر این چنگالهای به ظاهر سهمگین ، نرم و رئوف است . گوش کن هدیه و تا ابد آویزه ی گوشت کن من زیاد حوصله ی تکرار جملات را ندارم در هیچ مقطعی از زمان ، از حالا به تو بگوسم در همین مکان شلوغ و پرهیاهو که صدایم را به سختی می شونی ، هدیه من هرگز به این که تو دختر یک شاهزاده هستی نمی اندیشم من به دختر لاله دره ای که سوار بر است با قدرت می تاخت می اندیشم از اول هم می دانستم که چه ثروتی در حسابهای بانکی برای آینده ات موجود است تا روزی به تو تعلق بگیرند این مهم نیست بلکه من به چشمان سبز تو که قلب سخت و سنگی مرا به لرزه در می آورد می اندیشم و بیشتر برای این خواسته با خشونت وادارت می کنم بپذیری و تو هم در هوای آزاد و دیوانه ی لاله دره خشن بارآمده ای ما که غریبه نیستیم به همدیگر دروغ بگیم این طور نیست ؟ دستش را که به سویم دراز شده بود گرفته و نوازشش دادم : پس بگو که به تبریز می آیی و مرا در کارم یاری می دهی؟ شاهین بازویم را گرفت و مرا تا خروجی سالن که باید به طرف هواپیما می رفتم راهنمایی کرد و سپس دستم را نوازش داد : به سلامت برو ، هدیه ما هنوز راهها خواهیم پیمود ، اگر می خواهی که عشق را مقدس بشماری و به آن ایمان داشته باشی من بی ایمان را به عشق حقیقی امیدوار و هدایت کن بعدها پشیمان می شوی و دیگر این که مادرت را از آن دیوانه خانه آزاد کن و در خانه ای در کنار خودت بهش زندگی بده ، او هم به خاطر عشق مجنون شد و خدا می داند که چه جنایتها که به نام عشق صورت می گیرد و چه زندگیها که به بطالت می گذرد ما نباید سرنوشت غم انگیزز گذشته ی بعضی ها را ببینیم و دوباره آن را تکرار کنیم .تو نه از عشقت مرا مجنون می کنی و نه من با دیوانگیها یی که دارم به خاطر عشق تو را به جنون می رسانم ولی من خصلت بسیار زشتی هم دارم آرام و آهسته می آیم ولی در یک آن می توانم به طوفانی مبدل شوم ولی خشونت را دوست ندارم خشونت در وجود حیوان شکل می گیرد و ما طبیعی آن را قبول می کنیم اگر در مقابل تمامی کارهای زشت دیگران با خشم برخورد کنیم غریزه ی حیوانی را پیش گرفته ایم ولی اگر آرام برخورد کنیم بهترین صفت انسانی و دینی خود را به ثبوت رسانده ایم ، حیوان ارضاء می شود و انسان هم ارضاء می شود ولی در همین اعمال سرشت بشری به نمایش در می آید تو هم هیچ گاه به خشم نیا و با منطق با مسائل برخورد کن به هر طرف که نگاه کنی بزرگترین لذت انسان عشق است که از آن کامیاب می شود اگر راستین باشد در سادگی هم می توان آن را یافت . درگرداب ثروتهای بی شمار هم لذت یافت می شود مهم این است که درآن اصل عشق راستین و انسانی وجود داشته باشد ، می خواهی روزی با هم در مورد فلسفه ی پیچیده و سردرگم عشق بحث کنیم ؟ خندیدم و ساکم را بر دوش انداختم : شاهین عزیزم آن قدر اهداف دیگر دور ما را احاطه کرده اند که باید تلاش کنیم و کار کنیم که هرچند بعضی مواقع این زحمات برای خودمان نیست بلکه برای همه ی انسانهاست و ما نباید از هر خدمتی نفعی ببریم . تو یک بار به خاطر عشق مرا پشت میله های زندان مهمان کردی و اصلا به قول خودت خشونتی هم به کار نبردی . اگه روزی دیگر باز هوس عشق کورت کرد حال که بزرگتر شده ای این بار چه خواهی کرد ؟ لبخند موذیانه ای زد : هدیه ، همه رفتن ، آخرین فردی هستی که باید به دنبال هواپیما بدوی . برو عزیزم ، من با یک دست دنیا را با کل آدماش عقب می زنم که جلو نیایند و با دست دیگر آن چه را که می خواهم به چنگ می آورم من از دریاها صحبت می کنم و تو از قطره ای می گویی ، زیاد مشکل نیست ، آن چه که از زبانت جاری کنی برایم حجت است ، حالا اگه دوست داری اعترافی بکن . چند قدمی دور شدم : شاهین می خواهی در همین وقت کمی که دارم اعتراف کنم ؟ سریع نزدیک شد و سرش را به صورتم نزدیکتر کرد وگفت : عشق من اعتراف و تسلیم یک جا صورت می گیرد ، من از تو سریع تر هستم به پشت سر نگاه نکن اگر نگاه کنی یک سری دردها و رنجهایی راکه داشته ای خواهی دید پس به روبرو نگاه کن و به آینده ای روشن و امید بخش بیندیش. چند مسافر از کنارمان گذشتند و من لحظه ای در میان آنان احاطه شدم در آن لحظه در گوشش گفتم : شاهین خودت می دونی که دوستت دارم و من این را با پدرم مطرح می کنم و اگر نشد مثل تو با یک دست ثروتش را پس می زنم و با دست دیگر برای دریا دست تکان می دهم که تا به زودی جسم و روح خود را در سیر تلاطم و خروشش قرار دهم تا مرا به ساحل آرامش برساند . شاهین کمی بلند خندید و از شانه هایم گرفته و آهسته مرا از درب خروجی خارج کرد . دستی برایم تکان داد و با لبخندش مرا همراهی کرد . پدر و مادرم مثل آدم های بلاتکلیف مدام دور وبرم می پلکیدند و می خواستند بدانند که نقشه و کارها چگونه پیش رفته است .، آنها می دانستند که پدر شاهزاده ام دستور ازدواج با شهروز را داده است و آنها منتظر سخنی از من بودند ولی من درهمان فرودگاه تهران شهروز را برای همیشه از یاد بردم . به تمام گوشه و زوایای دنیا که نگاه می انداختم تنها لبخند مغرورانه ی شاهین نقش بسته بود . در تکاپوی سفر به فرانسه بودم و بر این اساس اغلب روزها تا نیمه شب همراه موریس و آلدو ، رزا و رفعت و مهرانگیز و سعید پسر آقای بقال زاده که حال با نشریه ی ما همکاری می کرد به شدت مشغول کار و فعالیت بودیم . داشتم اولین تیتر را برای نشریه می نوشتم آلدو و موریس می گفتند فقط نام " هدیه " برای نشریه انتخاب اولین و آخرین است و بعد بحثهای مفصل بالاخره نام هدیه بر روی نشریه شکل گرفت ، رفعت نشریه را قبل از چاپ می خواند و شوهرش به شدت می خندید . او ما را دیوانگانی جمع شده در دفتری می دید که می خواهند با دیوانگیهای خود عده ای خواننده را دور خود جمع کنند و بعدها چه کار خواهند کرد خدا می داند ، رفعت بلند به خواندن نشریه ادامه داد پیامی شاد و روح بخش برای کسانی که به زودی به جمع خوانندگان ما می پیوندند و دست همکاری می دهند :" نشریه ی هفتگی هدیه ، ارمغانی برای شماست تا با ما از مشکلات کاری و زندگی خود بگویید و در کنار هم خانواده ای صمیمی و متحد را تشکیل دهیم . از هر چه دوست دارید صحبت کنید و بنویسید ، ما تا حد توان در کنار مشکلات شما هستیم و شما را یاری می دهیم . وقتی اولین چاپ نشریه ی هدیه را به دست گرفتم قطرات اشکم آن را مرطوب کرد . آلدو خندید : عشق یعنی برای چیزی که دوست داری اشک بریزی از شدت شوق و هیجان ، عشق پرواز به سرت بزند ولی هدیه باورکن من هرگز تا کنون از شوق چیزی اشک نریخته ام ،یعنی تا کنون در زندگیم اتفاقی آنچنانی نبوده که مرا به گریه وادارد ولی می دانم این قطرات اشک شوق چه قدر مقدس هستند . ولی می دونی چیه هدیه ؟.... در این زمان آبدارچی با سینی چای و پشت سرآن خانم شوکتی وارد شدند . خانم شوکتی گفت : خانم فرخ نیا ، از صبح خانمی چندین بار مراجعه کرده و حالا در اتاق انتظار منتظر شماست و تقاضای ملاقات می کند . گفتم : آلدو صبر کن من سری به اتاق خانم شوکتی بزنم و ببینم این ملاقات کننده کیه بعدا صحبت می کنیم . بی اختیار به آن سمت رفتم و وارد اتاق شدم در همان آستانه ی اتاق بر جایم میخکوب ماندم . دختری که بر روی صندلی نشسته بود ، به سویم چرخید ، آن قدر چشمان خاکستریش گیرایی داشت که محو تماشایش بودم گفتم : چه کاری از دستمان ساخته است در خدمت هستیم . گفت : اولین شماره ی نشریه تان را خواندم بسیار جالب بود می خواستم پیشنهادی به شما بدهم گفتم : بفرمایید ، می شنوم . گفت : هر هفته یک داستان واقعی از پسران و دخترانی را که به نوعی در دام شیاطین گرفتار شده اند یا در دام خانواده محبوس گشته اند ، با سبکی تازه چاپ کنید . باور کنید برایتان موفقیت بیشتری همراه خواهد داشت . گفتم : این کار جدید و نویی نیست در تمامی نشریه ها و جراید معمولا این روش موجود است . گفت : بله در تمام مجلات به نوعی وجود دارد ولی شما بنویسید سرگذشت دخترها و پسرهای دیروز الگویی برای دخترها و پسرهای امروز . خندیدم : باز هم طرح تازه ای نیست ولی ما به هر حال یک چنین صفحاتی را برای این موضوع ها خواهیم داشت . گفت : به من وقت بدهید تا سرگذشتم را بگویم و شما آن را چاپ کنید . -شما بنویسید و برای ما بفرستید همکاران ما که مسئول این کارها هستند مطمئنم به آن ترتیب اثر خواهند داد . -من نخواهم نوشت و حضوری برای شما بازگو خواهم کرد من قلم خوبی ندارم من می گویم شما بازنویسی کنید . -برید از خانم شوکتی وقت بگیرید . -ولی من می خوام آن را برای شما تعریف کنم . -دخترخانم محرمانه و تنها برای من نیست که راز داری کنم مگه برای خواندن عموم نیست ؟ -به هر حال نشست با شما به انسان آرامش میده و من می خوام ماجرای زندگیم را تقدیمتان کنم . بی حوصله گفتم : باشد برو وقت بگیر و یک روز دیگر بیا ، فعلا خیلی کار دارم دختر از جایش بلند شد و دستش را به سویم دراز کرد : از دیدارتان خوشحال شدم من پریناز خواهر پریوش همسر سابق پسر عموی شما آقا شاهین هستم . انگار آب سردی به وجودم پاشیدند و به لرزه در آمدم . ولی خودم را کنترل کردم و با لبخند اجباری گفتم : ولی من نشنیده ام پسر عمویم ازدواج کرده باشد ؟ گفت : درسته قبلا صیغه اش کرده بود ولی مطمئنم به زودی به جشن ازدواجش دعوت خواهی شد . اینها را هم توطئه ای از جانب شاهین دانستم تا مرا عذاب دهد زیرا که او فکر می کرد موریس و آلدو و غیره را کنار خود جمع کرده ام مجلس خوشگذرانی ترتیب داده ام و می خواست به این ترتیب فکر مرا ناراحت کند اما می دانستم پریوش با شهیاد ازدواج کرده و ....لبهایم را به هم فشردم می خواستم از دختر سوالاتی دیگر بکنم که به چه منظوری به این جا آمده به دستوز پریوش یا شاهین ولی به خود نهیب زدم که سوالی نکنم به جز خشم پی آمدش چه می توانست باشد ؟ بعد رفتن دختر ، به خانم شوکتی گفتم هرگز برای دوباره به این جا آمدنش وقت ندهید و هرگز هم جریان زندگیش را نپرسید نباید پای آنها به این جا باز شود . عصبی بودم و آلدو با حالتی عصبی تر رو در رویم قرارگرفت . تند گفتم : آلدو اگه می خوای اظهار نظر کنی ، این چاپ اول است باید نکات ضعف آن را بدانیم تا برای چاپهای بعدی قوی شویم چی می خوای بگی ؟ آلدو دستش را لای موهایش فرو برد : هی هدیه اصلا بذار خفه بشم ، زبان من تند و آتشین است ناراحتت می کنه ، بذار موریس بگه ، به سمت موریس برگشتم ، او در حال صحبت با آقای ناهیدی یکی از سردبیران روزنامه بود که با هم همکاری می کردند ، منتظر ماندم تا صحبتش تمام شود و بدانم منظور آلدو چیه ؟ موریس بعد از خارج شدن آقای ناهیدی از اتاق به طرفم خم شد : ببین هدیه دفعه ی دیگه خوب فکر کن ، آلدو منظورش اینه که دیگه زیاد اغراق گویی کردی " مشکلات مالی اتان را با ما در میان بگذارید " یعنی چه ؟ فردا تمام گداها و ندارها این جا سرازیر می شوند و شما که آه ندارید تا با ناله سودا کنید کدام جواب را خواهید داد ؟ و به زودی از خود یک دروغگو خواهید ساخت . جواب دادم : اولا این که کجا عینا نوشته شده کمک مالی خواهیم کرد . ثانیا تازه اول کاره ، چرا حرص می خورید ؟ خدا بزرگه با گذشت زمان یه جوری می شه . هر دو با مسخرگی خندیدند و موریس گفت : جالبه با گذشت زمان یه جوری می شه ! باشه هدیه خانم غصه نخور من جوابگوی این مراجعین می شم و با افتخار بهشون می گم برگردید خوانندگان عزیز خدا بزرگه بعدها یه جوری می شه ، فعلا که جیبهای خودمان هم خالی است . آلدو بحث را ادامه داد : ببین هدیه ، من خیلی زرنگم که بلدم فارسی را خوب صحبت کنم و چند صباحی رو در ایران باشم و کمکت کنم تا فرد موفقی بشوی و براین اساس قید خیلی چیزها را در ایتالیا زده ام . البته منت نمی ذارم ولی اگه بخوای از حالا ماجراجویی را شروع کنی نزد دونتی برمی گردم و اون جوری زجر می کشم . گفتم : طوری حرف می زنی که انگار من مرتکب چه جرمها و خطاهایی شده ام ؟ گفت :شدی بازم خواهی شد . گفتم : البته درسته چکی از شاهین داشتم و .... مبلغ زیادی نوشتم و ....به هرحال کاش اونو تو زندون ببینم ...کاش توله اش رشید هم در این ماجرا بود درسته که انتقام نیست ولی اگه جوابهاشونو حالا ندهم ، فردا چه جوری باهاشون کنار بیام ؟ آلدو باز عصبی بود : که این طور هدیه خانوم ، هنوز هیچی نشده داری دردسر می سازی و درهای زندان رو به رویمان باز می کنی ؟ دونتی می تونه قبول کنه که برای خوش گذرانی همه کاری می کنم و زیاد اهمیت نمی ده اما نمی تونه منو به عنوان یک شارلاتان پشت میله های زندان ببینه . من یک بار شاهین را در ایتالیا دیدم از آن شیطان صفتهای بسیار آرام و کوبنده است . ساکت و پر خشم . دریا و باد . احساساتی و خشن . هیولایی بسیار جذاب – احمق تو می خواهی چنین آدمی را به خشم بیاوری او سر پدرش را بالای دار فرستاد شاید به دلیل این که دل بی رحمش به خروش آمده بود . برای افرادی که با دستور مستقیم پدرش به قتل می رسیدند یا ارضاء خوی وحشیگرش بود ، به هر حال من نمی توانم قضاوت کنم چون از این و آن شنیدم حالا کدام صفت در او قویتر بوده کاری ندارم او لباسهای مختلفی پوشیده و در هر گروه و دستجاتی خودنمایی کرده عناصری را شناسایی وبه پای چوبه ی دار برده و حالا هم لباس شیک خلبانی را تن خودش کرده و خود را به تمامی اصولهای انسانی و دینی و مذهبی که حاکمیت شما می پسندد تزیین نموده اصلا نمی گویم نقش بازی می کند چون من از مرام و گرایش اصلی او خبر ندارم شاید حقیقی است یا شاید بازیگر این دوره از زندگیست . زنگ می زنی و جریان را بهش می گویی تا .... تند گفتم : بس کن آلدو بهش زنگ بزنم ؟ ابدا این کار را نمی کنم . دستم را کشید : چه قدر بگم قهرمان بازی در نیارهدیه ، دم شیر خطرناک است با یک یورش تو را می بلعد. خندیدم : وای آلدو چه هیولای زشتی از او ساخته اید و چه قدرت غول مانندی به او داده اید . از لبخند مسخره آمیزش ترسیده اید ؟ آلدو بلند گفت : از همان لبخند ش می ترسم . حالا بوی گندکاری چک ده میلیونی را چگونه با عطرهای خوشبو از بین خواهی برد ؟ رزا گفت : ببین آلدو او را چه خوب توصیف کرد ، منو باش که به شهرام گفته ام آخر همین ماه به ایران بیاید آن زمان خواهد گفت مرا به تماشای دردسرها دعوت کرده ای ؟ باید شاهین را رها کنی او به کار ما ربطی ندارد . گفتم : پس ده میلیون را آماده کنید تا پرداخت کنم و خودم را کنار بکشم . موریس کتش را روی میز پرت کرد : هدیه خانوم این مبلغ پول رو از پدرت بخواه . -اوه پدر من ؟ کجا این همه پول دارد او حتی نمی داند ده میلیون یعنی چه ؟ -ای بابا منظورم پدر شاهزاده ات است . اگه نشد برنامه ی سفرت به فرانسه را زودتر روبراه کن تا مسئله حل وفصل بشه ، اصلا احمق به جای این که بشینی و شاهین را به مبارزه بطلبی برو هزار تا حقه بیا تا ثروت پدر را به اختیار خودت در آوری ، آن وقت می دونی چی می شه ؟ حالا شاهین یه روزی یه غلطی بچگانه کرده و تو را به زندان فرستاده تمام شده و رفته ، تو که صد دفعه بعد از آن باهاش لاس زدی . تند گفتم : موریس صبر کن..... گفت : هدیه تمامش کن تو خودت هم بدون تقصیر نیستی قول می دم تا سه شماره ی بعدی در این دفتر و نشریه تخته بشه .آلدو در اتاق رو بست و قفل کرد .دست رزا و موریس را گرفته و به کنارم آمدند درسته ،هدیه بحث شاهین را تمام کن ببین پدرت پیر شده و او با درد نقرس چه خواهد کرد فردا تمام اونهایی که دوربرش هستند ثروتش را بالا خواهند کشید تو چه خواهی داشت ؟ رفعت آهسته گفت : تو خودت مطلبی رو در همین شماره ی اول نشریه نوشته ای که فردا گداها و ندارها به نوعی به این جا سرازیر خواهند شد که البته بعضی ها واقعا هم ندارند ، ما هرماه مبلغی را برای کمک کنار می گذاریم . گزارشگر مخفی خواهیم داشت تا مدتی ازآن خانواده تحقیق کنند و اگر بدانند واقعا ندارند به آنها کمک مالی می کنیم تا شاید کمی از مشکلاتشان حل شود . مهرانگیز ادامه داد : گوش کن هدیه تو بیست و دو سال بود که پدرت را ندیده بودی او یک شاهزاده ی درباری است که سالها پیش از ایران رفت و تمامی ثروتهای به دست آورده از همین ملت و کشور را با خود برد ارث باباش که نبود حالا برو آنها را به نحوی پس بگیر و به نحو احسن دوباره برای این مردم خرج کن . به سرعت از جایم برخاستم : کافیه . بس کنید . اون هر طور باشه پدر من است من از او به وجود آمده ام و باب میل او رفتار خواهم کرد شما منو به خیانت و دورویی تشویق می کنید . رفعت محکم دستم را کشید و باز روی صندلی ولو شدم : بنشین دختر نادان مگر ما می گیم برو به زور از او چیزی بخواه یا با خواسته اش مخالفت بکن ؟ اتفاقا حرف ما هم هیمن است که باب میل پدرت رفتار کن نمی گیم که برو پدرتو بکش وکیلت شرط مالکیت ثروتت را چه گذاشته ؟ آلدو گفت : رفعت گفتیم که ، شرطش ازدواج با پسرعمه اش است آنها از یک خانواده اند و رگه ی شاهزاد گی دارند . رفعت ادامه داد : خیلی پیشنهاد مشکلیه ؟ تو که عقل نداری. می دانیم عاشق شاهین هستی ولی وقتی برایش توطئه می چینی اصلا عذاب وجدان گریبانگیرت نمی شه که خوبیهاشو با بدی جواب بدی ؟ ولی درباره ی پدرت همه چیز رو جور دیگه ای تعبیر می کنی تو این وسط که بحث بر سر ثروت میلیاردی است ، با کلی املاک باقی مانده در تبریز و شمال تهران ، دیگه لازم نکرده تو به عشق شاهین فکر کنی . آن دختر چشم خاکستری که خواهر پریوش خانوم بودند برای عذاب دادن تو فرستاده شده بود و این کار حتما از طریق پریوش خانوم صورت گرفته بود زیرا که با وجود ازدواجش با شهرود ، گویا هنوز عشق شاهین را به دل دارد و می خواهد این طوری عذابت بدهد و عقده های گذشته را هر زمان تازه اش کند چون شاهین خان از اول هم بهش محل سگ نمی گذاشت و حالا هم پریوش کنار دست شاهین ننشسته ولی تو اگر عاشقش هستی مجبوری با همین بهانه ها او را رد کنی قرار نیست همه با عشق زندگی کنند . مهرانگیز گفت : شهروز را دیدی ؟ چه طور بود ؟ جواب دادم هیچی ، یک مرد بود چی بگم ؟ موریس گفت : فرض کن اون به خواستگاری تو اومده و شرایط فوق العاده دارد و تو او را پذیرفته ای قابل تحمل نیست ؟ -بچه ها منو گیج نکنید من عقایدی دیگر دارم ..... آلدو گفت : دختر آن همه ثروت آن جا خوابیده تو حرف دیگری می زنی تو به این ثروت احتیاج داری تا به عشق واقعی ات که نشریه ی هدیه است بپردازی چرا حق خودت را از این ثروت به آن شهیاد و شهروز و زنهای متعدد پدرت و ناخواهری های دیگرت – که هنوز آنها را ندیده ای – می دهی تمامی آن حق تو به تنهایی نیست بلکه حق مادرت است که بی کس و بی چیز در گوشه ی تیمارستان فراموش شده و زنهای دیگر پدرت در فرانسه و در خانه های زیبا عیش و نوش می کنند و مادرت محروم از تمام خوشیهای دنیا دارد زجر می کشد ، اگر بلایی سر پدرت بیاد فردا خرج و مخارج نگهداری او در بیمارستان را خاله فخری ات پرداخت خواهد کرد یا زنهای پدرت ؟ و تو دست خالی چه خواهی کرد ؟ تو به حق ، صاحب آن ثروت هستی و باید با ترفند و زیرکی آن را صاحب شوی تا برای رفاه مادرت بکوشی حالا قدری بشین و عاقلانه فکر کن . سپس همه از اتاق خارج شدند . مهرانگیز دستی به موهایم کشید و ساکت در کنارم ماند . پس از نیم ساعتی آلدو دوباره به اتاق بازگشت : هدیه عشق محترم است ، ولی تو به فکر تلافی به خاطر لجبازیهای گذشته با شاهین هستی آن هم با آن چک لعنتی که چی را ثابت کنی ؟ که زمانی به تو ظلم کرده و می خواهی جواب بدی را با بدی بدهی ؟ بسیار خوب پس اگه این طوره جواب بسیار محکمی بهش بده ، عشقش را رد کن و برو به پدرت بگو که ازدواج با شهروز را پذیرفته ای . بگذار پدرت دلش خوش باشد که هنوز اتحادی از دو خانواده ی سلطنتی سابق را حفظ می کند و آن چه را که حق واقعی مادرت است بگیر و بیا ، درست است که پدرت همه چیز را در اختیار وکیلت قرار داده ، ولی تو که از عقد وقراردادها با خبر نیستی از کجا می دانی اگر با شهروز ازدواج کنی آنها را در اختیار تو قرار خواهد داد ، ولی تو این قدر ابله هستی ؟ تو شاید عشق شاهین را بپذیری و از ثروت پدرت بگذری و شاهین هم تو را کاملا تامین کند ، ولی مگر آن ثروت مال توست که از آن بگذری و فقط به فکر خودت باشی آن ثروت حق مردم کشورت است . مهرانگیزبا هیجان دنباله ی کلام آلدو را گرفت درسته هدیه مال مردم این کشور است . شدیدا هم به آن نیاز داریم از طریق همین نشریه ی هدیه ، ثروت هدیه برای مردمی که زیر ظلم همین شاهزاده ها بوده اند ، هدیه ای است که حال در این زمان با این شکل به آنها باز می گردد. شور وشوق عجیبی وجودم را فراگرفته بود به راستی باید ساکت می ماندم تا پسرهای پدرم و نواده های او آن را صاحب شودند که مثلا من برای خودم معیارهای منطقی و بی تفاوتی را قرار داده ام ؟ آلدو و مهرانگیز آرام از اتاق خارج شدند تا مرا با افکار و تصمیم گیری هایم تنها بگذارند آنها در را بستند و مرا با دنیایی از افکار بیدادگرم تنها گذاشتند . اوه خدایا من احمق زیر احساسات شاهین و حرفهایش می رفتم که شهروز را رد کنم و با این کارم با یک دست ثروت بزرگ را رد کنم و با یک دست دیگر شاهین را بغل کنم و در همین دفتر توطئه می کردم که یکی از افراد خوب نظام را سر هیچ و پوچ به پشت میله های زندان بکشانم ... تازه چه فکر احمقانه ای شاید حسابهای بانکی شاهین پر از پول بود و با این کار ککش نمی گزید با زنگ تلفن رشته ی افکارم گسسته شد . نفس عمیقی کشیده و گوشی را برداشتم بفرمایید : هدیه سلام . صدای شاهین قلبم را لرزاند . هدیه می خواستم به دیدنت بیام اما نشد ، پروازهای بی شمار آزمایشی داشتیم و فرصت نبود ، ولی آخر هفته فرصت دارم حتما میام . گفتم :برای چه می ایی وقتی کارت آن قدر زیاد است ؟ خندید : طوری حرف می زنی که انگار دوست نداری بیام اگر برای همیشه به تبریز انتقالی بگیرم چه می کنی ؟گرگ را از بره دور می کنی ؟ ولی من که قبلا گفته بودم تو بره نیستی تو گرگ تر از منی . من هم خندیدم : حرفهای جالبت همین بود ؟ -معلومه بساط بسیار بزرگی به راه انداخته ای نشریه ات به تهران هم می رسد اولین شماره اش معرکه بود و این میرسونه که خیلی بیشتر از ده میلیون باید احتیاج داشته باشی حسابهای بانکی من همیشه پر از موجودی است اگه بازم لازم داری .... ساکت موند و من کمی شرمنده شدم . گفتم : آخر هفته می بینمت . اگه فرانسه نرفته باشی . باز نقشه ام را خواند ه بود گفتم : بعد از توله ات رشید که جاسوست در لاله دره بود در این جا چه کسی را جاسوس و خبرچین خودت کرده ای ؟ -فکرهای احمقانه می کنی هدیه ! کسی که خودش عقل داشته باشد به جاسوس احتیاج ندارد . هدیه قیافه ام رو درنظر بگیر چه تصویری از من داری ؟ چرا بر روی هیکلم همیشه سرو چهره ی یک هیولا ی زشت می گذاری ؟ خندیدم و با او خداحافظی کردم . بچه ها راست می گفتند زندگی این نشریه به پول بستگی داشت ما که حتی قیمت زیادی بر رویش نگذاشته بودیم و اولین راه اندازیش با پول شاهین بود برای آینده چه باید می کردیم؟ صبح جمعه بچه ها غوغا کرده بودند و موریس می گفت :هدیه امروز دیگه روزیه که به بیمارستان می رویم تا مادرت را ببینیم . سه ماهه که در ایران هستیم و تو ما را به دیدارش نبرده ای فکر نکن که نمی دونم خودت یواشکی اونجا می ری . مادرم گفت : اجازه بدید حالا که هدیه امروز را در نشریه کار ندارد و در خانه است او را ببرمش سفره ی ابوالفضل که در خانه ی یکی از همسایه هاست ، بیچاره دخترم نمی دونم چه کار کرده همه اونو به چشم یک دختر با طرز فکر غربی می بینند . پدرم جواب داد : برای این که او بیش از پنج سال در ایتالیا بوده تو برایشان بگو که هدیه یک ایرانی اصیل هست . دستم را با بی حوصلگی تکان دادم : بابا جون! مامان بره چی رو توضیح بده بذار هر چی می خوان بگن مگه حرف مردم مهمه ؟ پدر گفت : زن جوابشونو نده ، اگه فردا بفهمن اون دختر یک شاهزاده ی درباری هست چه چیزها که علیه اش نخواهند گفت ! موریس گفت : به نوعی متهم خواهد شد و چشمکی به سویم حواله کرد : هدیه حتی دولت تو را شاید حلق آویز کند زیرا دولت شما دل خوشی از اطرافیان شاه ظالم کشورتان ندارد. – بهتره تمامش کنید و این قدر چرت و پرت نگید . بیچاره من دهاتی که یک شبه مثل سیندرلا خوشبختی را به آغوش کشیدم و دختر شاهزاده شدم . هنوز که خیر و برکتی از این اسم و نشان ندیده ایم و همه چی مثل سابق است . مادرم سفره را پهن کرد و خدمتکار غذاها را آورد موریس و آلدو به غذا حمله کردند . آلدو گفت : من یک بار به دونتی گفتم که غذاهای ایرانی خیلی خوشمزه تر از غذاهای کشورهای دیگه هست ، ولی او که زیاد غذا نمی خورد اصلا به حرفم اهمیتی نداد .آه خدا لعنتت کند دونتی ، که چه قد بی احساس و بی ذوق بودی! بدرود همسر سرد و یخی من ! اصلا ذره ای شوق دیدنش را ندارم . گفتم: بس کن آلدو آن بیچاره آن جا چه قدر بی توجهی های تو را تحمل کرد و تو این جا هم ازش دست بردار نیستی ؟ تنها گذاشتیش و اومدی و ...... -بس کن هدیه ، نه این که پیشش بودم خیلی تحملم می کرد ، حالا گله مند باشد .... رفعت به سادگی پرسید : اصلا چرا طلاقش نداده اید ؟ آلدو ابرو بالا انداخت : آنجا زیاد تو قید وبند نبودم ولی این جا مثل این که باید اقدامی کنم و بیش از این صبر نکنم . اول رهایی از حبس دونتی دوباره حبس شده در زندان یک زن ایرانی . با تعجب نگاهش کردم ، می دانستم که آلدو آرام نمی نشیند . پرسیدم : آلدو دوست دارم بدانم چه کرده ای ؟ آلدو درحالی که بشقاب پر از عدس پلو را در دست گرفته بود و با ولع می خورد گفت : ولی من دوست دارم که هیچ کدامتان چیزی ندانید . دانستن همان وعذاب دادن همان ، با دهان پر به مادرم گفت : مادر جان همش ترکی صحبت کنید تا این زبان را هم یاد بگیریم به نظرم شیرین می آید . من غرق افکار موذیانه ی خودم بودم حرص و طمعی فراوان وجودم را فرا گرفته بود جدای چیزی که تا ساعتی قبل بودم . ازدواج با شهروز بسیار آسان بود بدون هیچ احساس و عشقی شاید می توانستم تحملش کنم هر چند دلم برای شاهین می سوخت و او را به شدت می خواستم ولی باید گنج گرانبهایی را از دست می دادم تا به گنجی دیگر برسم . همه شاهین را به نوعی دوست داشتند پدر شاهزاده ام هم او را می خواست و فقط به صرف این که به جمهوری اسلامی خدمت می کرد چیزی که مغایر با خواسته هایش بود ، شاهین را طرد کرد او جسارت شاهین را دوست می داشت ولی حالا این جسارتش را نمی بخشید .مادرم که از کودکی به حالات من آشنا بود همه ی حواسش به من بود از آشپزخانه صدایم زد : هدیه جان بیا این نوشابه را سرسفره ببر ، به آشپزخانه رفتم و پارچ نوشابه در دستان مادرم بود و در من خیره شد : هدیه به خدا قسم حتی یک ذره نتوانستم تو را آن طور که می خواهم به بار بنشانم . من از چهره ات می خوانم که در درون دلت چیزی شعله ور شده . اون وقتها وقتی می خواستی نقشه ای بکشی حالت خاصی می گرفتی . حالا بگو که در چه فکری هستی ؟ چشمانت برق می زند ، برق شرارت . نمی دانم چیه ، ولی باید بگویی وگرنه به خدا قسم حلالت نمی کنم به خاطر تمامی زحماتی که برایت کشیدم . حال که می دانی چه بودی و اکنون چه هستی باز تو را تا آخرین لحظه ی عمرم تنها نمی گذارم مبادا که شرارت کنی و فتنه کنی و یا دلی را برنجانی . -وای مادر چه صفتهایی را به من می چسبانید مگه من چیکار کردم ؟ -نکردی ولی خواهی کرد چشمانت این را می گویند من ماهها قبل که در تب وتاب این نشریه بودی برق هیجان و اراده را در چشمانت می دیدم برای همین خودم از پدرت خواستم تا ملایمت به خرج دهد و نسبت به کارت ساکت بمانیم ولی حالا ....پارچ را از دستش گرفته وارد هال شدم و سرسفه نشستم . مادرم بغض آلود گفت : وای به خدا قسم هدیه حلالت نمی کنم تو می خواهی مرا دیوانه کنی ؟ سرم را بلند کرده و نگاهش کردم ، او ایستاده بود و همه با تعجب نگاهش می کردند به یاد مادر دیوانه ام افتادم و مادر سالمی که داشت از دیوانگی می گفت و من را بانی و باعث دیوانه شدنش می دانست . پدرم گفت : سادات بشین باز تو به این دختر گیر دادی ؟ مادرم پرخاشگرانه گفت : همش تقصیر توئه از اول بهش میدان دادی، حالا نمی تونم جمع وجورش کنم تازه جدای تمام کارهاش رازدار و تودار هم شده تا ناراحتم کنه ، اصلا ازش پرسیده ای برای چه داره می ره فرانسه ؟ مگه وکیلش تهران نبود ؟ رفعت که همراه مهرانگیز ناهار را منزل ما بود با خنده گفت : مادر جان شما نباید بعد از این با رفتن او به فرانسه دلگیر بشید ، امکان داره زود به زود به دیدنش بره ، بالاخره پدرشه شاید دلش می خواد اونو ببینه . اوضاع نسبت به سابق فرق کرده . مادرم جواب داد : تازه اومده ، فرانسه که لاله دره نیست هر وقت دلش خواست بلند شه بره و بیاد هزار تا دردسر و مشکل داره . ببین کربلایی عباد باید برنامه ها و مقررات گفته بشه یا نمی دونم دستور داده بشه من نمی تونم این دربه دری رو قبول کنم دختر نازپرورت به من که چیزی نمی گه خودت ازش بپرس چه کارهایی می خواد بکنه . مادرم ساکت شد همه مرا نگاه می کردند و در سکوت به خوردن غذا مشغول بودند . خودم هم سردرگم بودم نمی دانستم آن چه که مرا احاطه کرده افکار شیطانی بود که با تشویق دوستان صورت می گرفت یا افکار انسانی که باز مشوق آن همین دوستان بودند ولی هر چه بود دیو را در وجودم زنده کرده بود دیو پراشتهایی که میل ثروت اشتهایش را تیز کرده بود . منی که با کمک های پولی شاهین هیجان زده شده کار نشریه را راه انداختم و حالا بهش پشت می کنم و توطئه می چینم با دیدن دلارهای بی پایان پدر چه خواهم کرد ؟ بشقاب غذا را به زمین گذاشته و به اتاقم رفتم ، روی زمین زانو زدم و سرم را به طرف آسمان گرفتم آه خدایا مرا ببخش من تاوان سنگینی را می پردازم. گذشتن از شاهین خیلی سخت است از او می گذرم تا به آن ثروت برسم . این مجازات سختی نیست ؟ دیگر مرا از این افکار پریشان رها گردان. سعی می کنم دختری غیر خواسته ی مادرم نباشم و رنگ عوض نکنم . دوباره می خواستم وارد هال شوم با مادرم که پشت در ایستاده بود مواجه شدم تا در را باز کردم خودش را کنار کشید با اخم نگاهم کرد :دخترم هنوز هیچی بهت نگفته می ری گریه می کنی ؟ من با تو چیکار کنم ؟ بغلش کردم : مادر خوبم شایعه نساز من کی گریه کردم داشتم خدا را شکر می کردم که مادری مهربان مثل تو دارم . لبخندی زد : باشه حالا بیا پیش مهمونا ناهارتو بخور با خنده کنارشان بازگشتم . پدر گفت : من که سر بلندم و تا آخرین حد تلاشمو کردم که تو را دختر خوبی به بار آورم پدرش که کاملا رضایت دارد . با خنده گفتم : پدرم رضایت شما مهمتر است . آلدو به سفارت ایتالیا رفت تا کار ماندن در ایران را جور کند و موریس فقط به عنوان یک خبرنگار و گزارشگر تا مدتی که مقررات اجازه می داد می توانست بماند . توانستیم در مدت کوتاهی صفحات را از بیست صفحه به پنجاه برسانیم و آلدو و موریس از کسانی که جهت همکاری می آمدند تست می گرفتند و مراجعین با دیدن دو فرد خارجی حیرت زده می شدند . یک روز منشی ما خانم شوکتی گفت : خانم فرخ نیا ، چند بار خانمی خواستار دیدار شما شده و شما تشریف نداشتید او می گوید داستان زندگیش جالب است ومی خواهد در اختیار شما قراردهد . قراری بگذاریم ؟ گفتم : باشه برای فردا وقت بدهید ، من آخر هفته نیستم . گفت : او اتفاقا همین حالا در اتاق انتظار می باشد اگر فرصت دارید امروز او را ببینید . از دفتر بیرون آمده و می خواستم سری به اتاق موریس بزنم تا ببینم کار گزارش از یک پیرزن پولدار که می خواست ثروتش را بین فقرا تقسیم کند به کجا کشیده . این از ابتکارات نشریه ی ما بود که با درج چنین مطالبی حس انسان دوستی بسیاری از افراد پولدار را جلب کرده بود و ما که خود گزارشگر مخفی برای این کار داشتیم افرادی را می شناختیم که محتاج بودند و به وسیله ی کارکنانی دیگر این برنامه های خیریه را ردیف می کردیم .آقای ناهیدی می گفت : کاش به جای گذاشتن نام هدیه برای نشریه اسمش را می گذاشتید " نشریه ی خیریه " یک سبک کاملا متفاوت با کار نشریات دیگر ، مطالب مجله ی ما پر از سرگذشتهای دختران و پسران بود وآیینه ی عبرت برای دیگران . به کار افراد کم بضاعت می پرداخت و مطالب علمی و دانستنیها و داستانهای تخیلی و مطالب خواندنی جراید اروپا که به وسیله ی خودم انجام می شد مخصوصا از جراید ایتالیا که آلدو و موریس و رزا در کار آن بودند . به طرف اتاق انتظار رفتم و همان جا میخکوب ماندم . وقتی چشمم به شیدا افتاد دقایقی طولانی در او خیره ماندم. او از جایش برخاست کفش سفید و تختی بر پایش بود ولی اندام کشیده اش از من نیز بلندتر بود گیرایی چشمان سیاهش بی نهایت بود لبهای گوشتالودش سریع باز شد : هدیه دختر عموی عزیزم . برای لحظاتی مرا ترساندی حتی مرا به شک انداختی درست ده سال پیش وقتی آن زن را در تیمارستان دیدم مثل حالای تو بر آستانه ی در اتاق میخکوب ماندم ، برای لحظاتی به شک افتادم که به گذشته بازگشته ام و تو پرتره ی زیبایی از مادرت هستی ، کمی موهایت از رنگ موهای او تیره تر است ولی سفیدی و روشنی چهره اش را کاملا به ارث برده ای . لبخندی زدم : و تو با شیدای شش سال پیش وقتی که در لاله دره سوار بر اسب سفید کنار ما اسب می تازاندی چندان فرقی نکرده ای . -خوشحالم کردی هدیه همیشه با از دست دادن مازیار خود را پیر و افتاده حس می کردم و دنیا هم با تمامی آدم هایش برایم پیر شده بود ولی طراوت تو برای یک لحظه مرا از اشتباه بیرون آورد . - حتما مدتهاست که مقابل آیینه نایستاده ای و خود را ندیده ای تو جا افتاده تر ولی در عین حال جذاب تر شده ای . خندید و دندانهای کوتاهش دیده شد : بالاخره خواهر شاهین هستم اون لعنتی هم جا افتاده تر شده قبول داری ؟ -چندان نه ، فقط سبیلش مسن تر نشان می دهد . آهی کشید و نشست : جدیدا او را دیده ای ؟ گفتم که دیده ام ، ولی شیدا انگار تو می خواستی قصه ی زندگیت را تعریف کنی . لبخندی زد : من برای آن صفحات پیر نیستم ؟ -حرفها می زنی ؟ از نظر من که اشکالی ندارد . -هدیه خسته ات نمی کنم جریان بعد از ازدواجم است تا قبل از آن را که می دانی . - برای من که نیست تمام مردم می خوانند ، حالا چه اصرار داری که سرنوشتت را بگویی ؟ پوزخندی زد : می خواهم طرفداران نشریه ات را بیشتر کنم دیدی که تو کشور چه قدر روزنامه و نشریه چاپ می شه اصلا مردم حوصله دارن اونارو بخرن و بخونن ؟ گرایش مردم برای مطالعه خیلی افت کرده تو با این کسادی چه خواهی کرد ؟ -فعلا که می شنوم در شهرها با کمبود هفتگی نشریه مواجه هستیم باید تیراژ را بالا ببریم . - خوشحالم که این را می شنوم من دیروز به دیدن شاهین رفته بودم درگیر عجب شغلی شده هیچگاه نمی توانستم او را آن گونه که دیدمش تصور کنم فکر می کردم تا ابد آن چکمه ها را به پا و آن شلاق را به دست خواهد داشت و اسبی که بر پشتش سوار است تا دشتها را بتازد ، ولی این شغل کنونی هم حقش است ، چون لیاقتش را دارد . 


- چرا او ناگهان عاشق اینها شد ؟ - اون از کوچکی مثل توله همه جا به دنبال پدرم بود خدا به آن ورپریده عقل بسیاری داده و بینایی کاملی اعطا کرده که از همان کودکی همه چیز را کنکاش می کرد و هیچ چیز مبهمی برایش وجود نداشت . - تو برای چه به ایران آمده ای ؟ - به دیدن شاهین آمده ام فکر کنم او اصلا یادش رفته بود که خواهری در روسیه دارد ولی من به دیدن همین برادر بی وفا آمده ام وقتی کار و بارش را دیدم زیاد بهش خرده نگرفتم . نشریه ات را شاهین نشانم داد به نظرم جالب رسید و همین طور تصمیم گرفتم دیداری هم از دخترعمویم بکنم . رزا با بی قیدی همیشگی اش وارد شد با دیدن شیدا گفت : معذرت می خوام خانم ، بعد روشو به من کرد : حالا این عکسها را ببین نامه ای را که از ایتالیا فاکس شده بود خواندی ؟ سردبیر محترم هنوز که همان نوشته روی میزتان مانده و مطالعه اش نکرده اید باید برای فردا آماده باشد . -اگه فرصت نکردم شب می برم منزل تکمیلش می کنم . شیدا صندلی اش را نزدیکتر کشید و از کیفش عکسهایی را بیرون کشید . هدیه تماشا کن این ها را به خاطر تو آورده ام عکسهایی از پدر و مادرم بود در حال تماشای رژه ای بودند و عکس دیگر چهره ی پدر و مادرم را بزرگتر نشان می داد . شیدا افکارم را بر هم زد : تو پنج ماه بود که به دنیا آمده بودی حالا بیا این عکس را نگاه کن سومین عکس را گرفتم ، من ، کودکی پنج ماهه که بر روی یک صندلی نشانده شده ام پدرم از پشت با دستانش مرا نگه داشته است . شیدا گفت : این عکسها سالهاست که در منزل ما بود حالا که ماجرای زندگیت را دانسته ای آنها را نزد خود نگه دار . آن وقت ها مادر اینها را تزئین آلبومش کرده بود . نفس عمیقی کشیدم ، عکسهایی از گذشته بود ، چندان حس تاسفی را در من زنده نکرد آنها زنده بودند . هر کدام در گوشه ای از دنیا و من هم که هرگز کمبود پدر و مادری را حس نکرده ام . شیدا گفت : حالا می خواهی سرگذشتم را بشنوی ؟ -برای چه اصرار داری ؟ بیشتر دوست داری چاپ شود یا این که من آن را بدانم ؟ -من و تو باید الفتی ایجاد کنیم و نقطه ی اصلی این الفت شاهین است واو می گفت تو به عشق او اعتراف کرده ای . خندیدم وبا خود گفتم : آه بیچاره شاهین ، این زمانی بود که هنوز طماع نشده بودم ولی مدتی است که من کل برنامه هایم را تغییر داده ام و دارم عشق تو را هم در دل پاک می کنم . درسته ! کار زشتی می کنم ولی چه کنم ؟ گفتم : شیدا بلند شو بریم منزل ما ، پدر و مادرم از دیدنت خوشحال می شودند ، بعدا برایم تعریف می کنی و ما شب همگی به منزل بازگشتیم . دو روز بود که شهرام آمده بود و مادر مجبور شد اتاقهای دیگر منزل را که راه مجزایی به حیاط داشت برای آنها آماده کند و حالا چند صباحی می شد دو خدمتکار خانه از تنبلی بیرون آمده و مدام در حال کار و پخت و پز بودند . شیدا مدتی بود که به تهران و نزد شاهین رفته بود و در این مدت آلدو خیلی پرکار شده و مدام سفرهایی به تهران می کرد و با خبرهای جالبی باز می گشت و خیلی هم راضی به نظر می رسید . آن شب ساعت نه ونیم شیدا به دیدنمان آمد و این در حالی بود که رزا و آلدو و موریس از تاریخچه ی میدان ساعت تبریز مطالبی تهیه می کردند و از آقای نوریان یکی از تاریخ نویسان جهت همکاری وقت گرفته بودند . من و شیدا ساعتی را در حیاط به صحبت نشستیم و او می گفت : اگر با شاهین ازدواج کنی مسلما خوشبخت می شوید زیرا که از نظر روحیه یکی هستید و من با این که دلم شدیدا هوای شاهین را داشت و عشق او هر لحظه در وجودم جان می گرفت ، با این حال شوق به دست آوردن ثروت پدرم باعث می شد تمامی احساسهای خوب عشق را در وجودم بمیرانم . مادر بساط شام را در حیاط چید و همگی در آن جا جمع شدیم . آلدو خیلی صمیمی کنار شیدا نشسته و با او صحبت می کرد و شیدا که در یک حالت افسردگی به سر می برد کم کم صدای قهقهه هایش همه را متوجه می کرد . انگار همین چند روز پیش نبود که نامه ای از دونتی رسید که در آن از آلدو تقاضای طلاق کرده بود او می خواست به دنبال عقایدش برود و می خواست خود را از قید آلدوی بی تفاوت رها سازد ، و من فکر می کردم آلدو با دیدن این نامه حداقل برای ساعتی غمگین خواهد شد یا تاسفی خواهد خورد ولی برخلاف تصورم آلدو با شادمانی به سویم چرخید می بینی هدیه بالاخره دونتی جانش به لب رسید کاش زودتر از اینها می رسید برای من که فرق نداشت . و خیلی سریع به تکاپوی رهایی از دونتی افتاد . آلدو غیابا زیر حکم طلاق را امضاء زد و به قول خودش دونتی را آزاد نمود . بعد آهسته در گوشم گفت :آن کسی که به آزادی و در واقع راحتی مطلق رسید تنها من هستم دونتی از زندگی چه می داند ؟ بعد گفت : ببینید خانم سردبیر بی زحمت همین امشب مطالب رزا را از نظر بگذرانید، آقای نوریان می گفت که آلمانیها ساختمانهای دیگری هم درآن زمان احداث کرده اند مثل ساختمان دانشسرا در میدان دانشسرا او ما را به دیدن مسجد کبود هم برد ، بنای تاریخی بسیار جالبی است ، دیده ای هدیه ؟ اصلا آن قدر ما را درگیر کار نشریه کرده ای که فرصت نداشته ایم این تبریز زیبا را بگردیم فردا قرار است با موریس به دیدار خانه ی مشروطه برویم بعد رویش را به سمت شیدا گرفت البته از شما مهمان عزیز هم دعوت می کنیم ما را همراهی کنید . با هم در گذشته ها قدم می زنیم تا زمان حال را بهتر دریابیم و برای آینده حرفی برای گفتن داشته باشیم . بعد بلند خندید و کنار شیدا جابجا شد و آهسته با او به صحبت پرداخت . شهاب هم تازه از تهران رسیده بود و خبر داد خاله فخری به زودی به ایران خواهد آمد ، از تاریخی که آنها گفته بودند خیلی می گذشت ، گویا در آن جا مشکلی برایشان پیش آمده بود که آمدنشان به تعویق افتاده بود . با این حرف ، مادرم نگاهی سریع به همگی انداخت و آهسته سرش را به سوی پدرخم کرد : اگه اون بیاد به خونه ی خودش میاد ما باید چی کار کنیم به لاله دره برگردیم ؟ به جای پدر من جوابش را دادم مادر این خانه مال ماست کجا می رویم ؟ پدرم با اخم گفت : هدیه هنوز هیچ حقی به تو واگذار نشده زود ادعا نکن ، خاله فخری اینا هر جای دنیا که می رفتند دوباره به همین جا باز می گشتند ، ما هم لزومی نداره به لاله دره برویم همین جا می مانیم جای به این بزرگی در این مواقع به درد می خوره . من زیر چشمی دیدم که آلدو آهسته دستش را بر روی دست شیدا گذاشت و شیدا آرام آن را تحمل می کرد ، ولی هرچه بود شیدا نباید به این زودی به آلدو روی خوش نشان می داد .بلند شده و به آن سر حیاط رفتم روی تاب آهنی نشسته و چشمانم را بستم و تاب خوردم سرم را بیشتر به پشت خم کردم و در حال تاب خوردن آسمان پر ابهت را نگریستم که در روی سینه ی پهناور خود هزاران ستاره ی درخشان را جای داده و مغرورانه به زمین لبخند می زند و عظمت رویایی اش را به رخ می کشد اخترهای بی شمار خرامان و با کرشمه می آمدند تا دل خاکیان را بربایند . به یاد شاهین آهی کشیدم . یک بار پدرش گفته بود شیدا و شاهین مثل سگ و گربه هستند و به هیچ وجه با هم سازگار نیستند ، آیا شیدا حالا بعد از چند روز که پیش شاهین بود از نزدش گریخته و به این جا آمده تا با تعریف سرگذشت خود دل نا آرامش خود را آرامش دهد ؟ هنوز فرصت شنیدنش را پیدا نکرده بودم او هم دیگر آن را تکرار نکرده بود منتظر بودم تا آن را بشنوم شاید بعدها برای کوبیدن به سر شاهین به دردم می خورد . در این افکار بودم که رزا گفت:بذار کمی هم من تاب بخورم من از تاب پایین پریدم و او بر روی آن نشست ، آلدو را دیدم که از پشت درخت بزرگ کاج به سمت ما می آید رزا چشمانش را بسته بود و آلدو به کنارم آمد ، دستم را گرفته و به سمت حوض بزرگ کشاند . ماهیهای درون حوض حفته بودند و آب حوض تکانی نمی خورد آلدو سنگی به درون حوض پرتاب کرد ماهیها به جنب و جوش در آمدند . گفتم :چرا اذیتشون می کنی اگر با خودت که در خواب خوشی بودی کسی این کارو می کرد خوشت می اومد ؟ -اگه زیبای دلفریبی باشه اشکالی نداره ولی اگه مزاحم باشه حسابشو می رسم . خندیدم : وای آلدو تو چه زیبای دلفریبی برای این ماهیها بودی تا با کارت به خشم نیایند . دستم را گرفت و کنار حوض نشاند و خودش هم نشست . آهسته گفت : هدیه واسم از شیدا بگو تو در لاله دره با او بودی و با روحیاتش آشنایی داری مثل برادرش شاهین ناآرام بود و لاله دره را به آشوب می کشاند ؟ -آلدو تو داری چی می گی، اون دختر بسیار آرام و دلفریبی بود وقتی ما با بچه ها در حال اسب سواری و تاخت و تاز بودیم او آرام و آهسته چون روحی پیدایش می شد و با ما همراه می شد، بسیار کم حرف و متین است اصلا فرزندان عمو طاهرم ظاهری آرام و متین دارند شاهین را که می شناسی روح سرکشی دارد اما رفتار آرامی دارد که همه به حساب متانتش می گذارند و با احترام با او رفتار می کنند . آلدو در حالی که دستانش را زیر چانه گذاشته و گوش می داد ، گفت : ادامه بده چرا ساکت شدی . آن چه را که از او می دانی برایم بگو ، دوست دارم با روحیات او آشنا بشم . -آلدو اینها به چه دردت می خورد ؟ خندید : من هفته ی قبل او را در تهران دیدم من اتفاقی شاهین را در نمایشگاه بزرگ تجهیزات دفاعی ارتش و سپاه دیدم و با او بودم که با شیدا هم دیدار کردم شاهین مرا به خانه اش دعوت کرد و وقتی که مهمان آنها بودم ، شیدا از ماجراهای شیرین لاله دره کلی تعریف می کرد جریاناتی که بیشتر از تو و شاهین بود و به خودش ربطی نداشت ولی تو امشب از او بگو ، از چیزهایی که خودش به آنها اشاره نکرد . -منو باش چه قدر ساده ام ، فکر می کردم امشب اولین دیدارتان است . -پس یادت رفته وقتی که تهران بودم تو تلفنی سرم داد کشیدی که آلدو بلند شو بیا خودتو واسه چی تو تهران موندگار کردی و من چند روزی تاخیر کردم و نیومدم ، می دونی چرا ؟ چون همراه شیدا از جاهای دیدنی تهران بازدید کردم . حیف بود او فرصت های قشنگ و طلایی رو از دست بدم . گفتم: همین دیگه هر جا قدم می گذاری دنیا را به کام خودت می کنی و از کارت غافل می شی . -شیدا که دوست داشتنی است ولی از شاهین زیاد نفهمیدم به نظرت نفرت انگیز است ؟ وای باورکن هدیه بعضی وقت ها طوری نگاهم می کرد که ازش می ترسیدم . او فکر می کند من در خانه ی شما خیلی جا خوش کرده ام و .... آهی کشیدم : کافیه آلدو ، دقیقا افکار شاهین همین است من هم از خشم او می ترسم او دلش را امیدوار کرده که تنها انتخاب من خودش است و بی تفاوت به قضایا نگاه می کند . شنیده ای که او یک ماه و نیم مرا پشت میله ها حبس کرد فقط به خاطر این که شنید شهاب یک ماه در خانه ی ما ماندنی است . حالا همان پسر دیوانه می تواند بپذیرد شهاب که سهل است تو و موریس و سعید و شهروز خلاصه همه را دور خودم جمع کرده باشم و او به نظاره نشسته باشد ؟ آلدو چشمانش بازتر شد . پس تو حدس می زنی که درآینده با او درگیری خواهی داشت . پس چگونه عشق چنین آدمی را رد می کنی ؟ من که اصلا تو این کارا نیستم . رزا به کنارمان آمد و بی صدا نشست . گفتم : من عشق او را رد نمی کنم فقط او را پس می زنم . نمی دانم شما می گویید که من باید چنین کنم تا حق مادر مظلومم گرفته شود . رزا گفت : هدیه قرارشد تا روز دوشنبه که به فرانسه پرواز خواهی داشت دیگر در این مقوله صحبت نکنی و اراده ات را سست نکنی دنیا پر از شاهین است و دلت بعد از مدتی از قید و بند او رها می شود بیشتر به اصل مطلب فکر کن و دنبال فرعیا ت نرو . آلدو تو هم بهتره به خاطر شیدا که امشب میهمان ماست و کلی حواس تو را پرت کرده ، کم حرف این شاهین را به میان آوری ، هدیه آن قدر در طی روز مشغله ی فکری و کاری دارد که اصلا به خواسته های دلش فکر نمی کند به جای اینها بلند شوید بریم نزد بقیه ، شهاب موعظه ی مفصلی در مورد محسن خان به را ه انداخته است . همگی بلند شده و به نزد آنها بازگشتیم . مادرم دستی به صورتم کشید و آهسته پرسید : دو سه روزه که می بینم پکر و افسرده ای ازشهروز راضی نیستی ؟ به ازدواج فکر نمی کنی ؟آن چه را که در دل داری به پدرت بگو سعی کن روی او نفوذ داشته باشی میدان عمل را در بست در اختیار دیگر فرزندانش قرار نده تو که عقلت دیگه باید به اینها برسد . اون پدر تو هم هست . آهی کشیدم و دست پدرم را که سیگارش در بین دو انگشتانش قرار داشت گرفتم . پدر روستایی ام بهترین و مهربانترین پدر دنیا است . اما پدر شاهزاده ام چه کرده ؟ هنوز ریالی برایم خرج نکرده و من داشتم به سویش پرمی کشیدم تا دستوراتش را بشنوم . صبح دل انگیزی بود با شیدا کنار حوض ایستاده بودیم و ماهیان درون آب به سایه های ما که بر روی آب افتاده بود شیرجه می زدند و سایه هایمان را می شکستند . شیدا سرگذشت زندگی خود و ازدواجش با یک ایرانی ، سپس مرگ شوهرش در روسیه را تعریف می کرد و من آن را می نوشتم ازش پرسیدم : قصد بازگشت به روسیه را نداری ؟ گفت : من فعلا چند ماهی در ایران هستم تا بعد چه پیش آید با این که آن جا دوستان بسیاری دارم ولی دلم شدیدا می گیرد من دوست دارم کنار شاهین باشم ف هدیه می دانی او چه قدر نسبت به سابق تفاوت کرده ؟ ما که مدام با هم در حال جنگ و ستیز بودیم ، خودت که دیده بودی؟ ولی حالا بعد از کار روزانه ، خسته و آرام کنارم می نشیند اصلا حوصله ی جنگ و دعوا نداره و عجیبتراین که به من می گه به روسیه بازنگرد ، ولی من ایمان دارم که او خوی سرکش اش را حفظ کرده من همیشه از خشم ویرانگرش در زیر چهره ی آرامش هراس دارم هدیه او را هرگز نرنجان ، او انتقام گیر متعصبی است . خندیدم : اوه شیدا چه مهملاتی ! شاهین هم مرا خوب می شناسد و می داند که مثل خودش هستم. به وقت پرواز چیزی نمانده بود . آلدو تو گوشم گفت : هدیه باید با دونتی تماس بگیری تا به وضع ویلای سانگالتی رسیدگی کنه . برای این که دونتی تقاضای طلاق کرده حتما ادعاهایی واسه خودش داره هر شرایطی رو پیشنهاد بده می پذیرم . موریس گفت : ولی هدیه که به ایتالیا نمی رود به کارهای تو رسیدگی کند ، او به فرانسه می رود . آلدو دوباره آهسته گفت : می دونم موریس ولی اگه دونتی مشکلی پیش آورد هدیه باید به آن جا برود و کارها را با او تمام کند و من خودم از همین جا اقدامات لازم را انجام می دم تا همه چی تموم بشه ، من نمی خوام ببینمش . آدم وقتی می خواد کسی رو فراموش کنه اصلا نباید دوباره ببیندش تا آسوده خیال باشه . بازم همه ی دوستان دورم جمع شدند، رزا و موریس و آلدو تو گوشم می خوندن : دل پدرتو به دست بیار که کاری رو به او وکیل احمقت واگذار نکنه با خودش کارها را تمام کن . مادرم که نمی دانست با همراهی دوستان درحال چیدن چه توطئه ای هستیم ساده لوحانه گفت : عزیزم شهروز پسر بدی نیست مادرش خیلی بهتر از خاله فخری است ، شهاب دیروز که شنید تو داری برای ازدواج کردن با شهروز به فرانسه می روی نه دیدن از پدرت به حالت قهر این جا را ترک کرد و رفت و خدا می داند خاله فخری ات با این برنامه های پیش آمده چه روزهای سیاهی را برایمان به وجود خواهد آورد . البته من به رزا سپردم که هوای مادر شوهرش را داشته باشد تا زیاد بلوا به پا نکند و رزا آهسته در گوشم گفت : نگران نباش هدیه ، مادر شوهر نفع خودش را تا حد مطلوب برده است او درک خواهد کرد که تو مجبور هستی طبق خواسته ی پدرت عمل کنی . بچه ها پشت سرم می آمدند و من برخلاف سفرهای قبلی غم دوری از پدر و مادر را نداشتم زیرا دنیا را طور دیگری می دیدم حتی پریروز که به بیمارستان و به دیدار مادرم رفته بودم خواستم او را در آغوش بکشم اما او با صدای ناهنجاری مثل یک گربه به گوشه ی دیوار فرار کرد و آن جا کز کرد و چشمان سبزش از حالت بی تفاوتی بیرون آمد و حالت دفاعی به خود گرفت و کمی مرا ترساند آه خدایا در میان بازی چرخ و فلک سرگردانم و در یک نوع گیجی به سر می برم . وقتی نزدیکیهای راسته کوچه رسیدیم شیدا و آلدو از ماشین پیاده شدند و گفتند که کاری دارند و باید زودتر بروند . وقتی از همدیگر خداحافظی می کردیم کت آلدو را کشیدم : آلدو خواهش می کنم مواظب رفتارت باش ، این جا ایتالیا نیست ها ، دفتر و کار نشریه را به امان خدا نسپاری و پی خوشیهای خودت بروی ، سعی کن به موقع کارها را انجام دهی . خندید : من هشت سال روزنامه ام را در ایتالیا اداره می کردم و بزرگترین مصیبتها باعث نشد حتی یک روز کار روزنامه عقب بیفتد ، نشریه ی هفتگی تو که کاری نداره این قدر نگرانش هستی . هوا بسیار گرم و خفقان آور بود وارد سالن فرودگاه شدیم از خنکی آن جا جان گرفتیم .رزا گفت : شهرام عقیده دارد که تو باید به پدرت بگویی که درخواسته اش تجدید نظر کند و شهروز را نباید برای ازدواجت انتخاب کند . -رزا به شوهرت بگو اگر شهروز را رد کنم باز انتخابم برادرش نیست شاید او فکر می کند تلقینهای مادرش در مورد شاهین در من اثر کرده و شاهین طرد شده است . -اصلا بهتره هیچی به هیچ کس نگوییم ، بذار ببینیم کار دنیا چگونه پیش می رود. برای یک آن قلبم ایستاد خدایا شاهین از صندلی کنار گوشه ی سالن بلند شده و به سویم میآمد . قلبم چنان به تپش افتاده بود که فکر کردم رزا حتما آن را می شنود. شهرام خود را به ندیدن زد و به سمت بوفه به راه افتاد رفعت و مهرانگیز در کنارم ماندند و رفعت آهسته گفت :اوهمان مار خوش خط وخال است که ما او را از تو دور می سازیم ولی او در مواقع حساس خود را نشان می دهد ، چه موقع زهر و نیش خود را بزند خدا می داند؟ شاهین با همان لبخندش نزدیک شد و بازویم را گرفت با هیچ کس سلام و احوالپرسی نکرد ، قیافه اش گرفته بود و صدایش خفه به گوشم می رسید . مرا کمی دورتر برد : هدیه من و تو که دیگر جای حرفی باقی نگذاشته ایم آن نیتی را که در دل داری و حال با همان نیت به فرانسه می روی آن را صادقانه برایم بگو . کوتاه خندیدم : شاهین می روم تا پولی از او بگیرم تا قرض های میلیونی تو را پرداخت کنم. -واگه پرداخت نکرد ؟ -بالاجبار به خواسته اش تن می دهم . -تو خواسته اش را می دانی و به آن تن نمی دهی ، من به پول هایم احتیاجی ندارم مگه نمی دونی شرط رسیدن به ثروت ازدواج تو با شهروز است آنها را رد می کنی و هدیه ی شاهین برمی گردی ما در زندگی به جز خود به چیز و کس دیگری احتیاجی نداریم . -اشک چشمانم را فراگرفت زیرا که قلبم به خاطر او می تپید ، آه ، دنیا با تمامی ثروتش چه ارزشی داشت ، دستان هم را گرفتیم لبهایش گشوده شده و دندانهای بالایی دیده شد -چند بار درموقعیت بدی با تو قرار گرفته ام که مجال بوسیدن نداشته ام ، با این حال من از تو غافل نیستم و فرصتهای زیادی برای بوسیدنت دارم ، سرگذشت شیدا را شنیدی آن را به چاپ می رسانی ؟ -تا خودش چه بخواهد، هنوز که چیزی نگفته . پوزخندی زد : شاید زمانی سرگذشت من و تو هم به چاپ برسد ، با یک تراژدی غم انگیز یا ...قصه ی عشقی پرهیجان ... لبخند شیطنت آمیزش را بر لب آورد : هیچ می دانی بعد از بازگشت تو سرنوشت بعضی ها هم به دست تو ساخته می شود به هر حال امیدوارم عاقل برگردی ، به هر حال امیدوارم عاقل برگردی ، هدیه ی لاله دره ای بیایی ، و مهمتر این که هدیه ی شاهین بیایی . سپس بدون این که به طرف دیگران یا شهرام که در ان نزدیکی در حال خوردن شیرقهوه بود توجهی نماید از سالن خارج شد و من هم به سوی سرزمینی که شاید به قول شاهین سرنوشت ساز بود پرواز کردم . من قبلا پدر را در جریان قرار داده بودم که به دیدنش خواهم رفت و اسم این سفر را فقط احساس دلتنگی برای پدر گذاشته بودم در فرودگاه شهیاد را با همان سرو وضع قبلی دیدم در کنار شهیاد دختری را هم دیدم که موهای بلندش را به صورت دم اسبی از پشت بسته بود و صورت کک مکی اش را با آرایش غلیظ زینت داده بود سگ کوچک سفید رنگی را در بغل داشت با شهیاد جلو آمدند و شهیاد با سلام مختصری دستش را دراز کرد و ساکم را گرفت . شهیاد گفت : راستش هدیه مادرم مرا روانه ی این جا کرد تا ازت استقبال کنم سمانه هم بیکار بود دنبالم آمد به هر حال سفر زیاد که خسته ات نکرده ؟ کیفم را برشانه انداخته و همراه شهیاد به راه افتادم . شهیاد گفت : فراموش کردم هدیه معرفی کنم ایشان سمانه خواهر ناتنی شما می باشند دختر زن دوم پدرت هستند . لبان دختر حتی به لبخندی گشوده نشد و من بی توجه به او سریع در ماشین را گشوده و کنار دست شهیاد نشستم دختر برای لحظاتی از این که در صندلی جلو نشستم غافلگیر و از حرکت من دلخور شد ، ولی بعد مجبور شد در صندلی عقب بنشیند شهیاد نسبت به دیدار قبل پر حرفتر و مهربانتر شده بود از حال پدرم پرسیدم گفت : دکترهای معالجش گفته اند که زمستان را باید به سواحل ایتالیا برود ، آن جا آب و هوای گرمتری دارد . صدای وزوز مانندی از پشت سر گفت : شهیاد ایشان دختر همان زن دیوانه هستند ؟ شهیاد سرفه ای کرد : بهتره بگی دختر آن زن جذاب که ولوله و هراس بین زنان پدر انداخته بود من به صراحت می گم زیبایی هدیه هم به مادرش رفته ولی حتی پنجاه درصد گیرایی مادرش را ندارد . من قیافه ی مادر هدیه را کاملا به یاد دارم ، زیبایی وسوسه انگیزی داشت . دختر گفت : ولی من از این خواهر ناتنی اصلا چیزی نشنیده بودم تقریبا یک سالی می شود که ورد زبان خانواده شده . شهیاد گفت : درسته مخصوصا پدر که هنوز هم نامی از او در نزد هیچ کس نمی برد ، فکر کنم این بار هدیه را با گریه راهی ایران کند او احساسی به این دختر ندارد . البته اینهااز گفته های مادرم است هرطور باشد زنها این چیزها را زودتر می فهمند می دانی هدیه آن جا خانه ی مادرم است پدرم به نامش کرده ، مادرم دوست ندارد در خانه ی خودش از تو پذیرایی کند ولی اون به خیلی از کارها مجبور شده که این هم یکی از آنهاست ، از آن گذشته رفتار دفعه ی قبلت با نامادریم درست مثل رفتار یک دختر دهاتی و شلخته بود و نامادری ام این را به گوش پدرم رسانده است و اگر همان روزها رفتار وحشیانه ات را با نامادری ام به اطلاع پدر نرساندیم ، علت داشت . بلند خندیدم : وای چه هیجان انگیز ! با این حساب چه چیزهای جالبی برای شنیدن است ، شهیاد سعی نکن نیامده برایم قصه های تلخ تعریف کنی ، چون تنها کسی که از این سخنان آزرده نمی شود من هستم مخصوصا که از زبان تو باشد . سمانه باز وزوز کرد : چیزهایی از روستای لاله دره شنیده بودم پس او اهل آنجاست ، شهیاد ، تو چرا از رفتارش گلایه می کنی ؟ این طبیعی است که باید چنان رفتاری داشته باشد به هر حال بزرگ شده ی روستاست و ..... تصمیم گرفتم با این خواهر و برادر لوس که سعی داشتند به نحوی اذیتم کنند دهن به دهن و درگیر نشوم ، چون هنوز نمی دانستم حاصل این سفر چه می باشد ، گریه یا خنده و گفته های گلتاج مهر تا چه حد بر روی پدر اثر دارد . شهیاد مقابل خانه ای که دری بزرگ داشت توقف کرد ما وارد باغی بزرگ شدیم درختان پربار از میوه سر به زمین می سائیدند . سیبی از درختی کنده و با آستین آن را پاک کرده و به آن گازی زدم ، سمانه از این کارم لبانش را ورچید و ابرو بالا انداخت .مثلا از بی تربیتی ام که میوه ای نشسته می خورم منزجر شد . از جاده ی خاکی که بیرون آمدیم به محوطه ای باز که چمن کاری شده و تا مقابل پله های ساختمان ادامه داشت رسیدیم ، ساختمانی سه طبقه و بزرگ بود در تراس طبقه ی دوم افرادی دیده می شدند به بالا دقت کردم خانمی با لباس آبی و بلند به کنار نرده های چوبی آمده و کمی به سمت پایین خم شد گلتاج مهر بود که بویم را کشید و با دقت نگاهم می کرد مردی نشسته بر روی مبلی که پتویی را بر روی زانوانش انداخته بودند دو سه نفر دیگر دورو برش بر روی مبلهایی لمیده بودند موهای سفیدش زیر تابش آفتاب برق می زد ، و من بی اختیار بی تابش شدم تا به سویش پر بکشم . نمی خواستم پایبند مقررات سخت و تشریفاتی این خانواده ی اشرافی باشم من حقیقتا که از آنها تافته ی جدا بافته بودم . سمانه که با خوردن یک سیب نشسته چنان خودش را برایم گرفته بود که انگار مرتکب گناهی کبیره شده ام . دیگر نمی دانست که من همیشه در لاله دره میوه ها را از درختها چیده و نشسته خورده ام و شکر خدا تا حالا هم زنده مانده ام ،. شهیاد گفت : باید خدمتکار بفرستی تا از پدر اجازه ی دیدار بگیرد . شاید برای بعد ازظهر وقت بدهد و..... بی توجه به دستور او بی قیدانه و بلند صدا زدم پدر..... او کمی از روی مبلش بلند شد . دوباره صدایش زدم و دستی باریش تکان دادم . سپس دویدم و به سرعت پایم را بر روی لبه ی نرده ی طبقه ی پایین گذاشته و خودم را بالا کشیدم سپس یک پایم را به لبه ی ستون گیر داده و مثل سابق که از درختها بالا می رفتم ، از ستون شروع به بالا رفتن کردم .وقتی به طبقه ی دوم رسیدم پایم را دراز کرده و بر روی لبه ی نرده محکمش کردم سپس پای دیگرم را هم بر روی نرده کشیده و سریع به ایوان پریدم و به سوی پدر دویدم . برای لحظه ای افراد جمع شده در ایوان غافلگیر شدند و او با تعجب نگاهم می کرد و گلتاج مهر کم مانده بود چشمانش از حدقه بیرون بزند . صدای خنده ی ریز چند خدمتکار دختر که در حیاط بودند را شنیدم و باز بی توجه به حیرت دیگران ، دستانم را به دور گردن پدر حلقه کردم و بارها صورتش را بوسیدم و آهسته گفتم : پدر عزیزم ، از فاصله ها خسته ام ، بی قرار دیدنتان بودم . او لحظاتی زیر نوازش دستان من ساکت ماند بعد دستانش را به دور شانه هایم حلقه زد : دختر وحشی لاله دره ای من که این قدر سرکش و بدون قید بار آمده ای ، من از تو انتظاری غیر این را ندارم ، خمیره ی انسان را از اول هر گونه ورز بدهی همان گونه شکل می گیرد ، تو هم شکل زیبایی از یک کولی گرفته ای . خندیدم : پدر کولی ها صفا دارن ، عشق دارن ، حیات دارن ، و با سادگی این عشق و حیات را به نوعی به دیگر هم نوعشان هدیه می کنند . گلتاج مهر آمرانه گفت : جناب قائم الملک لطفا بی ادبی او را ببخشید او فکر می کند این جا لاله دره و این افراد دهاتی هستند که این گونه بی ادبانه از در ودیوار پریده و وارد می شود به خیالش مثل بالا رفتن از دیوار طویله است که به پشت بام آن برسه وبرای پسر همسایه ناز و کرشمه بیاد ، سپس دستم را محکم کشید . هدیه تو باید این جا بدانی که چگونه رفتار کنی و جناب قائم الملک پدر لاله دره ای تو نیست . من مقابل پدرم ایستاده بودم و گلتاج مهر فکر می کرد سخنانش مورد تایید پدر است . شاید هم بود ، باید صبر می کردم تا لبان پدرم باز شود و ببینم سخنش از من انتقاد است یا حمایت ، گلتاج مهر هنوز ادامه می داد : پنج سال واندی در ایتالیا و در کنار زنی چون فخری که بسیار مبادی آداب است زندگی کردی ولی آداب آن را هم نیاموخته و درس پانزده سال زندگی در روستا را حفظ کرده ای واقعا که باعث تاسف است . درونم پر از خروش بود تا جوابهای کوبنده به این نامادری سلیطه بدهم ولی سکوت پدرم مرا می ترساند که شاید عینا حرفهای او را تکرار کند . باید می دیدم نظر پدرم در مورد رفتارم چه بود . ساکت ماندم . صدای شهیاد که نفس نفس می زد و وارد تراس شد را شنیدم : هدیه مقابل پدر زانو بزن و تعظیم کن شاید که پدر عزیز شما را ببخشند . من مقابل پدر زانو زدم و دستانش را که برروی زانوانش بود نوازش دادم با انگشتانش بازی می کردم و حسی قوی از پدر در وجودم زنده می شد که ربطی به توطئه ی دوستان نداشت و واقعی بود گلتاج مهر با اخم تماشایم می کرد و فکر می نمود همان هدیه ی ساده و ابله چند ماه پیش آمده است دیگر نمی داند که چه قدر حریصانه و پر تدبیر آمده ام و نمی داند در یک آن همان دختر کولی و دهاتی و وحشی می تواند به یک هنرپیشه ی ماهر تبدیل شود و نقش های واگذار شده را با قدرت به نمایش بگذارد و همین حس زشت مرا وادار می کرد که سخنان توهین آمیز آنها را بی جواب بگذارم باید همان حسی راکه در من زنده شده بود ، در پدر هم زنده می کردم تا او هم عشق به این دختر را اعتراف کند . دستانم از زیر پتو پایش را لمس کرد سپس در حالی که به آرامی پاهای ورم کرده اش را مالش می دادم دستانم تا به زانوانش رسید و به مالش دادن زانوانش پرداختم قیافه های حیرت زده ی وکیل راغبی و مورجینی – که قبل از من به آن جا رسیده بودند – جالب بود من خیلی کم به آنها توجه نمودم . سمانه همچنان که سگش را در بغل داشت گفت : اوه ، پدر جان ایشان شما را اذیت می کنند شما باید در برابر آفتاب استراحت کنید ، و تو هدیه بهتره پدر را اذیت نکنی خدمتکار روزی چند بار این عمل را بر روی پاهای پدر انجام می دهند ، بلند شو برو کنار . من پتو را از روی پاهایش پایین کشیدم و دوباره به مالش دادن ادامه دادم . قیافه اش آرام بود و فقط رگه های قرمز رنگی روی سفیدی چشمانش دیده می شد و قیافه اش را خشن تر نشان می داد ولی یک پدر در مقابل این حال دخترش چه خشونتی می تواند نشان دهد ؟ گلتاج مهر سریع خم شد و پتو را بالاتر کشید برو کنار هدیه . چرا نیومده داری فیلم بازی می کنی ؟ پدر با دست اشاره کرد و گفت : لطفا مرا با مهتاب تنها بگذارید . شهیاد حرفهای دروغینش را بیشتر بیرون ریخت : پدر دکتر دستور داده اند که در مقابل آفتاب هم پتو باید روی پاهایتان باشد ، خواهش می کنم ...... ناگهان سگ پشمالوی سمانه از آغوشش سر خورد و به سویم پرید با پا به عقب هلش دادم ، سگ به سمت نرده پرت شد و محکم به آن خورد و زوزه کشید . فریاد سمانه بلند شد ولی متوجه ی پدر شد و تند گفت : او ببخشید پدر....بیچاره سگ کوچولوی من .... پدر جان دیدید با لوسی من چی کار کرد ؟ نهایت بی ادبی اش را نشان داد . ولی پدر دوباره با دست اشاره داد و آنها ناراضی از تراس بیرون رفتند . من سرم را به زانوانش گذاشتم و او کم کم به نوازش موهایم پرداخت : دخترم مثل اوایل مادرت هستی وقتی که پرشرارت و خواستنی بود ولی آن افسر بی چشم و رو زندگیش را ربود و من هرگز نتوانستم به او زندگی بدهم ، تو برای او چه کرده ای ؟هنوز در گوشه ای از تیمارستان می پوسد ؟ -من چه دارم تا بتوانم برای او کاری کنم . من باید خانه ای داشته باشم تا او را به کنار خود بیاورم او دیگر معنایی از زندگی نمی داند ، تنها غذایی و آبی باشد که او را زنده نگه دارد . آهی کشید : درسته دخترم و اگر تو آن نشریه را با تمامی دنگ و فنگ و مخارجش به راه انداخته ای در واقع پولهای میلیونی شاهین بوده که به دادت رسیده ، تو از زندگی چه می خواهی ؟ لبخندی زدم و به سیاهی چشمانش که در میان رگه های کوچک و قرمز رنگ احاطه شده بود ، نگاه کردم : پدر من زندگی را می خواهم ، همین طوری یعنی غیر این چه کنم من می نویسم و برای مردم می نویسم و این یک نوع عشق است . -مگر می گذارند آن چه را که دلت می خواهد برای مردم بنویسی دخترم. -اتفاقا ما حقایق را می نویسیم شنیدن و گفتن درد مردم دیگر خفه کردن ندارد همه به نوعی زندگی دارند انسانها می توانند به طریقی به کسان دیگری که اسیر مشکلات زندگی هستند خدمت کنند و این گناه نیست . حال این کمک چه مالی باشد و چه معنوی و چه بوسیله ی قلمی که به دست گرفته و دردی را آشکار کنی ، این نوشته دل همنوع دیگری را بیدار می کند تا بشتابد برای درمان دردی که دل هایی را می سوزاند و پول وکمک کسی دیگر از این سوزش جلوگیری می کند ، چاپ این نشریه دل مرا آرام می کند . دلم با نوشتن تسکین می یابد ، من هیجان دارم اما دردسر ساز نیستم . پدر گفت : اینها تو را از زندگی اصلی جدا نمی کند ؟ آن دوستت ، آلدو را که از زندگی زناشویی جدا کرد . -آنها در همان زمان در ایتالیا روحا و اخلاقا از هم جدا بودند و حال ایران این جدایی را به عینیت رساند . فکر کردم ، اخبار را چه کامل به عرض پدر می رسانند ، انگار که در جمع ما حضور داشته . گفت : اگر این کار به زندگی فردایت لطمه بزند چه می کنی ؟ حالا داشتیم به همان نقطه می رسیدیم که کاملا باید حواسم را جمع کرده و هوشیار می شدم، گفتم : از آن کار دست می کشم انسان مجبور است به خاطر عشق اصلی زندگیش، از عشق کاریش بگذرد . لبخندی زد : عاقلانه سخن می گویی ولی مهتاب به من گفته اند تو عاشق شاهین هستی و به خاطر او از خیلی خواسته های من می گذری ؟ احساس خطر کردم این زنگ خطر را خیلی ها می توانستند به صدا در آورده باشند ، اخبار کاملی هم به پدر رسانده اند باید با دقت حرفهایش را بشنوم . پدر گفت : عشق در زندگی تو چه قدر اثر دارد ؟ عشق بیست و دوسالگی نوعی جنون و دیوانگی است . دنیا را به آتش می کشد ، تا آن را بیابد . هیجان و کشش آن بسیار است برایم حقیقت را بگو ، زیرا اگر بعدها حقیقت را طور دیگری بشنوم زمانی است که تو را هرگز نمی بخشم و امکان این که با تو جور دیگری برخورد کنم وجود دارد پس بیا در لحظات کوتاه دیدار یک زنگ و رو راست باشیم مهتاب تو در بطن زنی پرورش یافته و به دنیا آمده ای که او هم با عشق خود مرا زجر داد او رام نشد و من هم رام نشدم تا آخر این که او به دیوانگی و من به درد ویرانگر نقرس مبتلا گشتم . انتقام طبیعت بی رحم است . تو این اشتباهها را تکرار نکن . می دانستم که انتخاب پدر شهروز است و من با تمامی اخطارهای پدر می خواستم هنوز بازیگر اصلی سناریوی دوستان باشم و با حقه و زرنگی به پیش بروم ، ولی در گفته هایم گزیده ای از تخیلات رویایی یک فرد ثروتمند و باقی بر اساس واقعیات شکل می گرفت . گفتم : ببینید پدر من شاهین را دوست داشتم و حالا هم دارم او هم زمانی مرا دوست داشت ولی بی رحمانه مرا پشت میله های زندان اسیر ساخت ، حالا به چه منظوری بود ، بماند و حالا در این زمان من می خواستم با به کارگیری پولهای میلیونی شاهین مدتی او را میهمان زندان کنم ، انتقام نبود ما هر دو روحیات هم را می شناختیم ، آن چیزی که عوض دارد گله ندارد ، باید این درس را به او می دادم اما بعد از تفکرات فراوان به این نتیجه رسیدم به جای پشت میله های زندان عشقش را رد کنم این دل شکستن مزه اش بیشتر است . پدر لبخندی زد : او برای لجاجت با من سراغ کار دیگری رفت که خدمتش برای دولت باشد ، او ما را محکوم و مجرم می داند و فکر می کند ما دیگر حقی در آن سرزمین نداریم ، رانده شده و محکوم به فنا هستیم و شاهین با این کارش عقیده ی مرا تغییر داد از اول هم در موردش اشتباه فکر کردم . خب ، بگذریم مهتاب دختر ماهتاب عزیزم ، ازدواج با یک فامیل رگه های فامیلی را حفظ می کند شهروز مناسب توست من از شهاب هرگز خوشم نیامده هر چند شهروز سنش زیاد است ولی لیاقت نگهدار ی تمامی ثروت تو را دارد . پدر آن چه که از شما به من می رسد حقی است که از پدر به دختر می رسد و دختر باید که با عقل و درایت ارثیه ی پدر را که با زحمت به دست آمده حفظ کند ، شما با من طرف باشید نه با شهروز ، او به عنوان شوهر در کنار من است و من به عنوان دختر شما حافظ تمامی داشته های خودم هستم ، در کار ثروت لطفا شهروز را دخالت ندهید. پدرم سرش را خاراند دخترم تو به این سادگی از شاهین می گذری ؟ با این سوال پدر دردی در دلم پیچید و اشکی جلوی چشمانم را تار کرد . سرم را پایین انداختم و با پلک زدنهای مکرر اشک مزاحم را عقب راندم ، لرزش صدایم مشهود بود ولی با کنترل بسیار گفتم : هر کس این مطالب را برای شما عنوان کرده بسیار فرد حساسی بوده که ازخواسته ی سالها قبل من و شاهین عشق لیلی ومجنون ساخته . آه پدر ، رزا می گفت دنیا پر از شاهین است و من باور کرده ام . پدر لبخند زد لبهای کلفت و مغرورش همان حالت را حفظ کرد : عروس خاله فخری ات در ایران جا خوش کرده آنها از کجا می خورند ؟ -کار نشریه با همکاری آنهاست و هرکس حق وحقوق خودش را دارد . -ازش خوشت میاد ؟ -تنها فرد صادقی است که تا کنون شناخته ام . -در تهران کم ماندی پوراندخت می گفت که زبانت هم کمی دراز بوده و طوری رفتار کرده ای که انگار شهروز را قبول نداشته ای . -درسته که عاشق شهروز نیستم ، آخه آدم یک شبه که عاشق نمی شود اما ..... راستش چون کار نشریه زیاد بود ، زود از تهران برگشتم . خنده ی پدر کشیده تر شد : و حالا مهتاب من چه می گویی ؟ نظرت چیست ؟ لبخند شیطانی را بر لب آوردم و دست اتحاد دوستان را فشردم و ریاکارانه گفتم :آن چه را که شما بگویید می پذیرم . -من برای خوشبختی آینده ات شهروز را انتخاب کرده ام چیز چندان تحمیلی نیست ، تو بعدها به صلاح کار من پی می بری . -من به عشق بعد از ازدواج ایمان دارم .