داستان کوتاه و رمان

رمان هدیه شاهزاده قسمت 15
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 15

پدرم سرش را تکان داد : بلند شو مهتاب و من هم به تو ایمان دارم که این گونه با صداقت آمده ای . و من برای اولین بار از ریایی که به کار بردم نزد وجدانم شرمنده نشدم زیرا که من ثروت او را می خواستم نه شهروز او را و البته فقط شاهین را می خواستم ولی .....آه خدای بزرگ انسان همیشه خطا کار است و هوس ثروت همیشه فریبنده تر و وسوسه برانگیز تر است . صدای همهمه های آهسته ی درون اتاق به تراس می رسید من کنجکاو می شدم ولی پدر بی تفاوت می نمود ، آهسته گفت : مهتاب من به هر کس و به اندازه ی خودش حق و حقوقی داده ام اما مال تو جدای آنهاست حق مادرت و حق تو زیرا که مسئولیت او را تا ابد تو باید پذیرا باشی و چون تو شرایط مرا پذیرفته ای و مرا شاد کرده ای ، من همه چیز را در اختیار خودت می گذارم . ولی اینها یی که این جا با مهر دروغینشان جمع هستند اگر بدانند تو به چه چیزهایی دست یافته ای شاید از حرص و حسادت تو را به قتل برسانند ، تو چه خواهی کرد ، دستم را گرفت :اگر تو در این جا ماندگار شوی با مادر دیوانه ات و با پدر و مادرت که به تو عادت کرده اند چه خواهی کرد ؟ و اگر آن جا بمانی با منی که رانده شده ام و تا دم مرگ این جا ماندنی هستم چه می کنی ؟ گلتاج مهر شدیدا در تکاپوست ، مخصوصا آن هرزه ی لعنتی توران که طلاقش داده ام باز بود می کشد تا بداند ثروت من به چه کسی خواهد رسید . بهتر است بی خبر بمانند این را به عنوان راز از من بپذیر ، حتی با شوهرت هم در این مورد رو راست نباش . عمه ات پوراندخت با این که وقتش را صرف عبادت و زهد کرده باز هم بی میل نیست که صاحب ثروت برادرش ، شهروز ، باشد ، تو در فوریه رسما به عقد شهروز در می آیی و سر و صداها کمی می خوابد و بعد از این هر وقت تو را خواستم به این جا بیا . این جا برخی چشم دیدن تو ، دختر خوشگلم را ندارند . بعد پدر دستش را به لبه ی مبل گرفت و گفت : مهتاب کمکم کن تا به سالن برویم به وقت ناهار چیزی نمانده ، پدر ادامه داد : امروز که حالم بهتر است البته مدتی است که وضع پاهایم خوب است ولی امان از زمستان که به زودی از راه می رسد قصد دارم زمستان در ایتالیا باشم بعضی مناطق ساحلی آن جا آب و هوای خشکی دارد و برای درد پاهایم مفید است . وارد هال شدیم خدمتکار مخصوصش جلو دوید ، گفتم : دفعه ی قبل به تو توضیح دادم که هر زمان من این جا هستم تو می توانی به مرخصی بروی . پدرم خندید : می بینی جونیا ، چه می شه کرد نمی توانم درخواست دخترم را رد کنم . شهیاد و سمانه از آن سوی میز با اخم نگاهمان می کردند و گلتاج مهر شمشیر تیز زبانش را آماده حمله کرده بود تا بر قلبم فرو نشاند ، من پدر را سپر قرار داده و با هم سر میز نشستیم گلتاج مهر زنگی را فشار داد و خدمتکاران به نوبت وارد شده و هر کدام غذاهایی را سر میز آوردند چند تن از آنها هم با احترام کنارمان ایستاده بودند تا کمکمان کنند . گلتاج مهر با لحن تندی گفت : هدیه خدمتکار کنار دست پدرت هست تو حواست به خودت باشد این جا هم دیوار نیست که از ان بالا بروی و وارد اتاق شوی گویا در تبریز اتاقهای شما در ندارند . خندیدم : اوه مادام ، دیوارهای خانه ی تبریز هم مثل دیوارهای این جا کوتاه است و به چالاکی یک گربه می توان وارد شد ، پدر خندید وشهیاد گفت : جوابهای بامزه ای می دهی ، بشقاب سوپ را به دست پدر دادم و خود برای گریز از نگاه آنها سرم را پایین انداخته و شروع به خوردن کردم . گلتاج مهر گفت : تو دیگه آن قدر درگیر کار پدر و مادر لاله دره ای هستی که تنها آنها را در نظر می گیری و نسبت به پدر ومارد واقعی ات بی توجهی می کنی . تعجب بر انگیز است ! هوم ..... گلتاج مهر داست با این سخنان ذهن پدر را آلوده می کرد که مثلا من نسبت به پدرم بی تفاوت یا حتی بی احساس هستم . گفتم : مادام اشتباه نفرمایید گفته شما صحت ندارد من اکنون به شوق دیدار پدر این همه راه را آمده ام ، من به ایشان علاقه دارم و مجبورم زود به زود به این جا بیایم ولی می ترسم این دیدارها باعث ایجاد مزاحمت برای شما شود ، در نتیجه از پدر عزیزم می خواهم ساختمان مجزایی را آماده نمایند که هرگاه آمدم برای چند مدتی آسوده در کنار هم باشیم و مزاحم شما هم نشوم . سمانه تند گفت : ولی دکتر اجازه ی چنین حرکتی را نمی دهد پدر باید مدام تحت نظر پزشک باشند .-بودن من برنامه ی پزشکان را بر هم نمی زند ، آنها می توانند طبق برنامه هایشان پیش بروند من فقط می خواهم پدر را خوب ببینم و تا زمانی که این جا هستم ، هم صحبت پدر باشم . پدر گفت : دخترم اختلاف نظر و سلیقه در اولین برخوردها بسیار است ، تو با آنها انس می گیری ، آنها هنوز نمی توانند درک کنند که تو کسی نیستی که در مقابل لقبهای اشرافی آنها سر خم کنی ، آنها هم به تدریج متوجه می شوند . مهتاب من ، آنها به آدابی عادت کرده اند ، و تو هم به روشی دیگر عادت کرده ای و با هم رفتار خصمانه کردن صابون کوسه آر پی اصلا پسندیده نیست . بگذار ببینم پیش قدمی کدامتان برای سازش خواهر و برادرها نتیجه بخش تر است . مهم این است که مرا خوشحال می کند و با چنگال خود گوشت سرخ کرده ی بره را در دهانم گذاشت و کلی باعث عذاب افراد جمع شده ی گرد میز ناهار شد . من در حین غذا خوردن به نقشه ای فکر می کردم که چگونه درفرصتی کم همه چیز را به قبضه ی خود درآورم و بروم تا از این آدمیان متکبر به دور باشم ، پدر را هر زمان به نوعی می شد ملاقات کرد ، مهم آن آقای راغبی است که اخبار را در چنته ی خود پنهان کرده است . بعد از اتمام غذا خواستم پدر را برای استراحت به اتاقش برسانم گلتاج مهر هم به سمت پدر آمد تا او را به اتاقش هدایت کند ولی پدر دستانش را به دور شانه ام حلقه زد و گفت :فعلا باید با دخترم باشم ، مهمانی است که از راه دور آمده ، همیشه که در کنارم نیست . من با او به سمت اتاقش به حرکت در آمدم پدر نرسیده به راهرو گفت : جناب راغبی لطفا تا نیم ساعت دیگر در اتاق من باشید .
من با پدر به اتاقش رفتیم او بر روی مبل راحتی نشست و من عسلی مخملی را برداشته و برزیر پاهایش قرار دادم. او دستانم را گرفت و مرا در بغل خود نشاند.
صدایش غمگین بود : دخترم کاش می توانستم در جشن عروسیت شرکت کنم ، وقتی لباس عروسی به تن کرده سر سفره ی عقد نشسته ای بهم زنگ بزن و با من صحبت کن ، تو فروتن و متواضع هستی و رضایت مرا جلب کرده ای تو جوانی و من پیرم و به مرگ نزدیک هستم و به زندگی امروز خود اطمینان ندارم ، تو نصایح مرا به یاد داشته باش . عاقلانه با ثروتت برخورد کن تا آن را بیهوده از دست ندهی جز این چیزی ندارم بگویم .
نیم ساعت بعد آقای راغبی با تعظیم بلند بالا وارد شد و با حالت احترام آمیزی مقابلش نشست .پدر گفت : وکیلت هم با تو به تبریز می آید و تا پایان مراسم ازدواج آن جاست .
راغبی کیفش را گشود و مدارکی را بیرون کشید . آنها هر کاغذی راکه مقابلم می گذاشتند امضاء می زدم و حتی از مطالب درون کاغذها هم چیزی نمی دانستم و مثل کودکان نادان آن چه را که می گفتند با امضاء زدن می پذیرفتم . فقط ده دوازده تا امضاء زدم ، دیگر بیل به دست نگرفته و با عرق جبین روی زمین کار نکرده بودم از صبح تا شب پشت میزی و با چشمانی که بر اثر کار بیشتر کور خواهد شد ننشسته بودم یا خدمتکاری در یکی از مراکز و کارخانه ها نبودم تا پاهایم از شدت سر پا ایستادن تاول زده باشد یا معلمی که از صبح با شاگردانش سر کلاس درس کلنجار رفته باشد ، فقط با چندین امضاء از ثروتمندترین افراد کشورم شدم و به پاس این همه ثروتی که نثارم شد بوسه ای بر گونه ی این بخشنده ی سعادت زدم و در این میان تنها چیز تحمیلی و آزاردهنده ازدواج با شهروز بود که غذابم می داد . شکست خورده ی عشق شدم و بدون عشق پای سفره ی عقد می نشستم و بالاجبار شهروز را به نام شوهر می پذیرفتم و در مقابل صاحب این همه املاک و پولهایی که در حسابهای بانکی خوابیده بود ، می شدم ، چه رویای شیرین و لذت بخشی ، من که پول خرید یک اسب مردنی را هم نداشتم ، حالا می توانستم صاحب بهترین ماشینها ، خانه ها ، ویلاها و ..... اوه خدایا کاش دیوانه نشوم .
یک روز پدرم مجله ای را به دستم داد . مجله ای قدیمی بود و عکسی از کارولین اوناسیس امریکایی ثروتمندترین دختر دنیا را در آن چاپ کرده بودند و من در این فکر بودم او با ثروتش چه کرده است ؟ و در زیر سایه ی ثروتش چه قدر از لذایذ دنیا لذت می برد و احساس خوشبختی می کند ، درست است که انسان تنها با داشتن ثروت خوشبخت نمی شود ، اما .... حال خود را به جای او و مثل او می دیدم . کارولین اوناسیس ایرانی ! آه دنیای من دگرگون گشته و در دنیایی از پول غرق شد ه ام . اگر کسی از من می پرسید با این ثروت چه خواهی کرد ؟ هزارها جواب داشتم هزارها طرح و نقشه داشتم ، اما به راستی خوشبخت بودم .
سعی می کردم به این سوال فکر نکنم تنها زمان حال را در نظر بگیرم که یک دفعه در میان دریای پول غرق شده ام و حس لذت و خوشی سراسر وجودم را فرا گرفته است .
تا رسیدن به فرودگاه راغبی هم در کنارم بود . سوار هواپیما شدیم که به ایران باز گردیم تا به کمک او این پولها به حساب من سرازیر شود لبخندهای شیطانی من گلتاج مهر را در منزل خودش خیلی عذاب داده بود . مدام در اطرافم می چرخید شاید که چیزی بخواند و بداند چه مقدار از پدر به یغما می برم و اگر می دانست ، مسلما مثل مادرم دیوانه می شد که چه طور ناگهان این دختر غارتگر مثل صاعقه به سرشان افتاد و همه شان را از ثروت عظیم محروم کرد .
دوستان نشریه در سالن فرودگاه غوغا می کردند همان مجله ی قدیمی را در دست داشتم آن را دور سرم گرداندم بلند به دوستان سلام دادم. مهتاب خوانسار ، دختر قائم الملک خوانسار ، خوشبخت ترین انسان با کوله باری از ثروت پدر شاهزاده اش که یکی از شاهزادگان مهم دربار شاهنشاهی سابق بود وارد سرزمینش شد . مشکل می توانستم این حس را از خود دور کنم که من هدیه فرخ نیا و لاله دره ای باشم ولی فعلا این شناسنامه ی واقعی لذتش بیشتر بود و گن کاسمارا غرور و تکبر ثروت بی پایان داشت کورم می کرد. مثل پادشاهان خود را پر قدرت می دیدم که می تواند بر کشوری حکمرانی کند و همه انسانها مانند برده در مقابلشان سر به سجده بگذارند ، این حس قوی بود و از همه انتظار داشتم با به گونه ای دیگر با من برخورد کنند . دوستان می توانستند در مقابل این دختر احترام کنند ، چشمانم تار می دید و هیولای زشت تکبر ، مرا به جلو می راند . دست شهروز هنوز این دنیای قشنگ را بر هم نزده بود و من با لبخند مغرورانه به پیش می رفتم . دوستان منتظر بودند تا هدیه ی سابق سبکبال و بی خیال به میانشان برود و ساده لوحانه بخندد ولی تکبر و غرور هنوز مرا هدایت می کردند و من دوست داشتم دوستان دست از بگو و بخند بردارند و احترام آمیز تر برخورد کنند . صدای شاهین طلسم را شکست و بی رحمانه این ژست را برهم زد ، بدون این که بدانم از کجا پیدایش شد . حال مقابل هم بودیم کسی در اطرافمان نبود ، دوستان تا او را می دیدند میدان را خالی می کردند . آن ها عقب تر رفته و منتظر من بودند . شاهین مقابلم ایستاده بود ، نگاهش کردم َ، هیجانش زیر ماسکی آرام که بر چهره زده بود پنهان بود و این را لرزش صدایش آشکار می کرد . به پهلو ایستادم تا مستقیم نگاهم نکند . 

-هدیه بگو چگونه آمدی ؟
به سویش چرخیدم و قلبم به لرزه ای شدید افتاد نگاهش کردم مثل این که مسخره ام می کرد ولی منتظر جوابم بود و من بی رحمانه گفتم : متاسفم شاهین .
هنوز همان هیولا بوده و تغییر نکرده بودم . شاهین گفت :بگو دیگه ، بگو که هدیه ی شاهین آمدی ؟
لبخندی زدم : هدیه ی شاهزاده آمدم.

زود چشمهای قشنگش زیر اخمهای ابروها خشمناک شد و برقی از آن جهید و لبخند ویرانگرش دوباره بر لبهایش شکل گرفت : تو هدیه ی شاهزاده شدی؟ یعنی تسلیم اون شدی ؟ یعنی پذیرفتی آن چه را که به تو تحمیل کرد ؟
دوستان خیلی ازما فاصله گرفته بودند و من بی رحمانه و کور از لذت ثروت ،
ادامه دادم : شاهین با تو خرده حسابی داشتم ، زندان را از یاد برده ای ؟
ابرو بالا انداخت : تو حالا تلافی می کنی ؟ صدها برابر بیشتر از کار زشت مرا مرتکب شدی

-درسته شاهین هزارها برابر بیشتر وقتی که قلبم به خاطر تو می تپید ، وقتی که ....
با خشم آنی ، دستش را دراز کرد و با عجله مرا به بیرون از سالن برد وارد محوطه ی بیرون سالن شدیم ، مرا می کشید ، پایم به لبه ی جدول کنار جوی گیر کرد و کم مانده بود زمین بخورم ، بلندم کرد ، ساکم را به درون ماشین پرت نمود و با عجله مرا سوار ماشین کرد ، دوستان مبهوت از رفتار خشن او به دنبالمان می آمدند ولی شاهین عصبی و سریع رانندگی می کرد و با آرتیست بازی دوستان را گم کرد و با سرعت بسیار خیابانها را پشت سر گذاشت و به سوی خیابان قراملک راند و آن جا وارد باغی شد ، بدون این که کلمه ای حرف بزند . از میان درختان مرا گذراند و من با تعجب شیدا را دیدم که کنار آلونک چوبی نشسته و دستانش را در هم قلاب کرده بود . برای یک لحظه از ذهنم گذشت حدس پدر تحقق می یابد و او می تواند مرا به قتل برساند ، شاهین که سر پدرش را بالای دار فرستاد ، حال شاید برای انتقام گیری قصد جان مرا کرده باشد ، چرا فکرم فقط معطوف طایفه ی پدر شاهزاده ام شده بود ؟ با ترس و لرز شیدا را نگاه کردم . شیدا گفت : چه کار می کنی هدیه ؟ با شاهین آشتی کرده ای ؟ وقتی جوابش را ندادم ، ادامه داد : هدیه ، این باغ ارثیه ی پدر ماست نمی دانستی ؟مقر جاسوسی های شاهین و من این جاست ، بعد خندید و شاهین بدون این که بگذارد جوابی به شیدا بدهم مرا از میان باغ برد و کنار جویبار کوچکی از آب ایستاد و من هم ایستادم ، نفسش تند و عصبی بود . دستانم را گرفت : هدیه دوباره تکرار کن تو چه شدی ؟ 


کمی از او می ترسیدم ولی به تدریج نوازش دستهایش آرامم می کرد ، خندیدم . او هم خندید . خنده ام برای این بود که از حالت ترس بیرون بیایم و باور کنم که به من آسیبی نخواهد رساند . گفت : تکرار کن ، هدیه ی شاهزاده ؟ تسلیم شاهزاده ؟ انسانهای عادی از قدیم رسم بوده همیشه در مقابل شاهزاده ها و شازده ها احمقانه تسلیم و برده بودند و تو در این زمان باز این کار را کردی ؟
برای اولین بار او را شاهینی غیر از آن چه که بود می دیدم . آرام و پر التماس و اعتراف عشقی که در کلمات ساده جان می گرفتند نه در کنایه ها و غرورها ، او سرم را بلند کرد برق چشمانش دلم را آتش زد من هم تمام گرد و غبارهایی را که روی شفافیت و صافی عشقم نشسته بودند ، پس زدم و پاک کردم و دیدم پاکی و شفافیت آن را چون آب زلال زیر پایمان یا آینه ای که تصویر عشقی را به معرض دید می گذارد ، دریافتم با تمامی این برنامه ها که پیش آمده ، غیر شاهین تحمل هیچ مردی را نمی توانم بکنم ، لبهای شاهین حیات و لذت عشق می داد و هرگز فکر نمی کردم روزی خودم را این قدر تسلیم بوسه هایش بکنم و من که این قدر دیوانه ی ثروت شده بودم ف دنیا را تهی از هر تجملی تنها در رویاهای شاهین می دیدم ف او که سالها با غرورش و من با غرورم خودمان را فریب داده بودیم تا از هم دور باشیم ، حال یکی بودن را تجربه می کردیم . یک روح در دو جسم بی قرار ، برای اولین بار چشمانش را پر از اشک می دیدم و او نیز با خنده اشکهای مرا می سترد .
با گریه گفتم : درسته که من لجبازی کردم ولی نمی خواستم نتیجه اش این باشد من مجبورم با خواست پدرم عمل کنم تو گفتی از ثروت و شهروز بگذر و ساده مرا بپذیر ولی با دل پدرم چه می کردم از آن هم می توانستم بگذرم ؟ او پدر حقیقی من است و با این همه کرامتش من می توانستم او را برنجانم ؟
شاهین گونه اش را بر گونه ام گذاشت و اشک هایمان در هم مخلوط شد و در هوا و نسیم ملایم باغ که عطر میوه ها و سبزیهای با طراوت را به مشامم می رساند عشق شاهین را باور می کردم و برای از دست دادن آن می گریستم ، شاهین مرا از خود دور کرد : هدیه حالا همه نگرانت شده اند مخصوصا که از من سابقه ی خوبی ندیده اند ، بیا زودتر به خانه برگردانمت .
و مرا کنار نهر نشاند تا صورتم را بشویم گفتم : تو هم صورتت را بشوی ، آبرویت پیش خواهرت می رود شاید از دیدن اشک برادر خوشحال بشود .
خندید و نشست : بد پیشنهادی نیست او بدجنس است . با این که تنها خواهرم هست ، اما محتاطانه باهاش برخورد می کنم
در طی راه هر دو برای شکست عشقمان سکوت کرده بودیم ولی فکر نمی کردم او آرام بماند. شیدا نیز با ما آمد و از دیدن حال هر دوی ما حتما حدس زده بود جدایی ابدی بین من و برادرش پیش آمده برای همین او هم اصلا حرفی نمی زد . شاهین ماشین را نگه داشت ، شیدا را کنار درب منزلمان پیاده کرد دستش را بر روی فرمان گذاشت و به من که هنوز پیاده نشده و نگاهش می کردم گفت : روزگاری من بدون دغدغه این جا می آمدم ولی با این وضعیت پایم از همه جا کوتاه شده ولی .... ، دوباره لبخند شیطانی بر لبانش جان گرفت . شیدا که کنار در ایستاده بود داد زد بیا پایین هدیه یوسف بیگ در را باز کرد . گفتم : شاهین من و تو نمونه ی شکست خوردگان عشق نیستیم آن چه را که بزرگترها تعیین می کنند سرنوشت ما را می سازد و تعیین کننده ی سرنوشت من روزگاری شخصیت مهم وبا قدرتی بوده است و حال هم به واسطه ی ثروتش نقش مهمی را ایفا می کند . شاهین روبرو را نگاه می کرد لبخندش را بر لبانش حفظ کرده بود صدایش دور بود : پدر من هم آدم مهم و با نفوذی بود ولی به امید خیالات پوچ نشسته بود که هر چه زودتر انقلاب سرکوب خواهد شد و انقلابیون کاری نخواهند توانست بکنند ولی افسوس بر سر همین خیال واهی سرش را به باد داد و پدر تو عاقلتر بود که به موقع سرش را فراری داد و حالا از آن جا هم حکمرانی می کند . گفتم : تو اهدافی را پیش گرفته ای و نمی دانم تا چه حد صادق هستی . هیچ وقت نمی توانم تو را بخوانم ، ولی من این ثروت را باید می گرفتم هزار تا نقشه و خیال دارم و دست خالی هیچ کاری نمی شود کرد . با لحن خشنی گفت : کافیست هدیه ، برو پایین یوسف بیگ را منتظر نگذار ، انگار او بدون تو قصد به درون خانه رفتن را ندارد ، باز شیطان شد جدای آن چه که ساعتی پیش درون باغ بود و خدای من بود . حس خدایی و اهریمنی هم زمان در وجودش به نمایش در می آمد . چشمانش را تنگ کرده و لبانش را گاز می گرفت و آن گونه که لبانش را بازی می داد در یک آن دانستم نقشه ای شیطانی در ذهنش در حال شکل گرفتن است . از ماشین پیاده شدم عمو یوسف بیگ از میان مدر کنار رفت و من غمگین و حیران وارد حیاط شدم آن شور و غروری که از زور ثروت در حین ورود به فرودگاه در وجودم نقش بسته بود ، حال شکسته و ویران می گشت ، عین شاهین خسته بودم و همین دم باور کردم که همیشه باید به اصل بودن شناسنامه ی دومم یعنی هدیه فرخ نیا بودن تکیه کنم ، شاهین مثل اهریمنی به وقت لازم ابهت و شکوه شناسنامه اصلم یعنی مهتاب خوانسار بودن را می شکست البته این هم بد نبود ، چون شخصیت اصلی و همیشگی حفظ می شد . رزا از پنجره فریاد زد : بچه ها دیگه این ور و اون ور زنگ نزنید خدا را شکر ، هدیه آمد ، شیدا هم همراهش هست . مادرم در حالی که چادر را بر کمرش بسته در دستانش منقل کوچک اسپند بود و از دود چشمانش را می بست وارد ایوان شد و بلند گفت : هدیه ی من ، خوش آمدی . ما روزگارمان را با دلهره گذراندیم که مبادا زمانی تو را از دست بدهیم و پدر شاهزاده ات نگذارد تو به ایران برگردی . شکر خدا که آمدی بگو که فرقی نکردی و تو همیشه هدیه ی ما هستی . به زور خندیدم : هیچی فرق نکرده من درکنار شما در تبریز ماندگار هستم . فقط دامادی به خانواده ی ما اضافه خواهد شد . مادر به سویم دوید و بغلم کرد آهسته گفت : بالاخره مال شاهین شدی ؟
-مادر ، دامادت شهروز ، از کی این جا آمده ؟ دیگه شاهین را فراموش کنید . آهی کشید : پس پدرت شهروز را غالب کرد ، عیبی ندارد ، مادرش زن بدی نیست ، شهروز چند روزی است که آمده عمه ات شاید فردا یا پس فردا بیاید . دستورات دقیق عروسی حتما از فرانسه به پوراندخت رسیده است ، حالا بیا تو ، شهروز رفته بیرون و به زودی میاد . موریس شاخه ای گل سفید از حیاط چید و روی روسری سیاه مادر گذاشته و مقابلم گرفت چشمکی زد و گفت : تسلیت برای عشق تو و شاهین ناقابل است . شیدا به سرعت از پله ها بالا رفت . گل را برداشته و به سویی پرت کردم رزا آن را دید و سعی داشت با حرکات شاد موضوع را عوض کند . وارد هال شدم . آلدو و شیدا در گوشه ای از هال روی مبلها نشسته و سر در گوش هم گذاشته بودند . آن قدر مثل پیرزنهای بد طینت شده بودم که حس می کردم دارند غیبت مرا می کنند . با دیدن شاهین تمام شوکت و جلال آن چه را که در فرانسه احاطه ام کرده بود ، از دست دادم و شدم هدیه ای ساده تر و احمق تر از آنی که بودم شهروز هنوز خانه نیامده بود . کنار پدر نشستم او مدام سیگار می کشید و همراه پکهای سیگار آههای عمیقش دل مادرم را به درد می اورد . راغبی مات و حیران در میان کسانی که غریبه بودند معذب به نظر می رسید و من آهسته به کنارش خزیدم ، رزا با شادی پذیرایی می کرد و مدام مرا در جریان امور نشریه قرار می داد : هدیه می خواهی نشریه را گسترش دهیم ، ما این وعده ی خوش را به خوانندگاه داده ایم نشریه ی هدیه به مجله ی هفتگی تغییر می یابد ما طرحها را ریخته ایم قبولش داری ؟
-نمی دانم بگذار آقای راغبی دستورات پدر را برایم توضیح دهد که ببینم چه کار باید بکنم . سرم را به سمت پدر برگرداندم ، چهره ی آفتاب سوخته اش دوست داشتنی بود اویی که همیشه با درآمد کمش سعی داشت به خواسته هایم جواب دهد و آن یکی پدرم حالا چه وعده ها و جوابهای با ارزشی را به من داده بود . آقای راغبی کیف اسرارآمیزش را گشود تا راههای دستیابی به گنجهایم را فاش سازد . آهسته گفت : فردا صبح زود می رویم تا کارهای بانکی را به انجام برسانیم کار املاک در تهران و اطراف آن وقت زیادی خواهد گرفت و تو این قدر پر مشغله ای که می دانم نمی توانی با من همراهی کنی . می خواهی برای خودت وکیل بگیری ؟ به موریس نگاه کردم در حال خوردن چای می خندید . با این که از کار بی مزه اش حرصم گرفته بود و به او پرخاش کرده بودم ، ولی او به دل بگیر نبود . گفتم : موریس از طرف من وکیل است تا دنبال کارهایم باشد . نشریه بدون او هم می چرخد او را به هر کجا می خواهید ببرید . موریس گفت : لطفا عذر مرا بپذیرید . من یک ایتالیایی هستم خانم استاد نمی شود . او مرا همیشه به شوخی مسئول همه کاره صدا می زد . حال از استاد صدا زدنش تعجب کردم . وقتی دید با حیرت نگاهش می کنم بلندتر خندید : هوم همین دیگه مادموازل ، همای خوشبختی بر سردر خانه ات شدیدا جا خوش کرده و شانس مدام در خانه ات را می زند دیروز حکم تدریس شما در دانشگاه تبریز به دستمان رسید و ما هم مطالعه اش کردیم این سال ، سال پر بار و پربرکتی برای شماست سینیوریتا هدیه ، ولی من یکی از حالا بگم و هشدار داده باشم اگه حقوق ما را زیاد نکنی و به خواستهای به حق ما جواب ندهی از همین حالا همه را دعوت به تحصن و اعتصاب غذا می کنم اغتشاش را ه می اندازم و همه را علیه ات برمی انگیزم و یک گزارش مفصل در نشریه به چاپ می رسانم در مورد این که ایرانیها نسبت به خواسته های کارمندان خارجی خود بی توجه هستند و آنان را با نان بخور و نمیر زنده نگه می دارند . در این جا بود که آلدو و شیدا سرهایشان از هم فاصله گرفته و بلند خندیدند و آقای راغبی گاهی آن چه را که لازم بود بدانم ، به من گوشزد می کرد . پدر مرا از قید وکیل آزاد کرده بود و دلارهای آمریکایی را از حسابهای بانکی روانه ی حسابهای من می کرد و سپرده بود که برای کارهایم همیشه احتیاج به وکیل خواهم داشت و مطمئن تر از آقای راغبی کسی نیست و من به پدر گفتم که او می تواند همچنان وکیل من باقی بماند تا زمانی که لازم باشد . آن قدر احساسهای گوناگون از دو پدر و مادر با ثروت با درگیریهایی فکر ی احاطه ام کرده بود که دوستان نمی دانستند چگونه مرا از بی حوصله گی بیرون بیاورند نمی دانستم نظر شیدا از این که این گونه از برادرش جدا شدم چه می باشد از هنگام صحبت آلدو گوشش با او و نگاهش با من بود و با نگاه عقاب وارش مرا می کاوید تا آن چه را که از حالاتم لازم است بردارد و به اطلاع برادرش برساند صمیمیت بین من و او باعث شده بود هرگز درباره ی شاهین با من حرف نزند تا مبادا که به بحث کشیده شود . شب هر چه منتظر ماندیم ، باز شهروز نیامد ، حتی تلفنی هم تماس نگرفت و اطلاعی از خودش نداد. می دانستم از رفتنم با شاهین ناراحت شده است که حالا شاهین مرا از فرودگاه به کجا برده است ؟ یا چرا زودتر از این ها شاهین را طرد نکرده ام ؟ بعد از چند روز شهروز همراه مادر و خواهرش وارد شدند . از اخم هایش می فهمیدم که هنوز از دستم ناراحت است . ولی سعی می کرد چیزی بر لب نیاورد و با صمیمیت باهام یرخورد می کرد ، اما من بعد از آمدن از فرانسه شهروز را که در تهران قابل تحمل دیده بودم حال برای لحظاتی هم نمی توانستم او را ببینم یا تحملش کنم و بی اختیار از کنارش فرار می کردم و به او فرصتی نمی دادم تا تنها گیرم بیندازد وبا چرندیاتش حالم را به هم بزند . همیشه در میان جمع خانواده یا دوستان بودم . همراه بچه ها آن قدر خود را درگیر کار راه اندازی مجله ی هفتگی کرده بودیم که کارها روی هم انباشته بود ، استخدام افراد جدید و خرید ساختمانی بزرگ و مجهز را به موریس و سعید سپرده بودم و قرار بود با هماهنگی های قبلی در دانشگاه به تدریس مشغول شوم . مادر می خواست به تکاپوی خانه تکانی بیفتد ولی منتظر بود تا عمه پوراندخت و شهروز به تهران بازگردند . این اواخر پدر تماسهای مکرری از فرانسه گرفته بود و من و او بیشتر به همدیگر نزدیک شده بودیم ، کار خرید خانه ای تقریبا دور از تبریز را به عهده ی این پدر گذاشته بودم ، هوای آزاد و منطقه ای باز و پردرخت که ساختمانی محفوظ در آن ساخته شود زیرا می خواستم مادرم را از بیمارستان خارج کرده و به خانه ام بیاورم . پرستار مادرم که پیر دختری بود گفت که اگه اجازه بدهم باز پرستاری مادر را به عهده می گیرد ، من از خدا خواسته وقتی به او پیشنهاد دوبرابر شده حقوقش را دادم از خوشحالی بال درآورده بود و هر آن منتظر بود تا این خانه خریداری شود و از بیمارستان خارج شود . روز عقد و ازدواج را به اواخر بهار موکول کرده بودیم و عمه پوراندخت با کلی اطمینان از تمامی برنامه ها که منظم و مرتب به پیش خواهد رفت به تهران بازگشت ، او کاملا از من راضی بود ، زیرا که من زبانم را خیلی کوتاه کرده بودم و ملایم تر رفتار می کردم . پدر و مادرم هم از این ازدواج راضی بودند و فکر می کردند شهروز از هر جهت مرا درک می کند و مسلما خوشبختم خواهد کرد . بعد از رفتن آنها به تهران مادرم نفسی به آسودگی کشید و به خدمتکارها توضیح می داد که سریعا خانه را زیرو رو کنند و یک خانه تکانی مفصل به راه انداخت ، شهاب هرگز با من تماس نمی گرفت ولی امیر چندین بار برای دیدنم به دفتر مجله آمده بود و از هر دری صحبت کرده بود . مراجعه کننده زیاد بود و من وقت ملاقات با آنها را نداشتم و آلدو که به دنبال گرفتن اقامت دائمی در ایران بود برای کار مجله بسیار زحمت می کشید و من تقریبا تمام کارها را به دست او سپرده بودم . دانشجویان بیشتر از طریق مجله با من تماس داشتند آنها مرا کوچک ولی جدی می دیدند و از روش زندگیم باخبر بودند مشکلات را از طریق نامه یا مراجعه به دفتر مطرح می کردند و ما مشاورین خانوادگی و روانشناس استخدام کرده بودیم که در دفتر به کار جوانان رسیدگی می کردند اولین اقدام من کمی با مخالفت پدر شاهزاده ام روبرو شد . خرید زمین و احداث دبیرستان ، اولین اقدام من و اهدای آن به آموزش و پرورش برای دانش آموزانی که فضای آموزشی نداشتند ، بود . نفهمیدم پدر این موضوع را از زبان چه کسی شنید ولی بعد مدتی که از کارم گذشت ، پدر تلفنی از فرانسه می گفت : این کار بد نیست ، اما به ذائقه ات خوش خواهد آمد و زمانی خواهی دید که همه چیز را به باد داده ای . من می گفتم : اینها به باد نمی رود و پدرم تقریبا نا رضایتی خود را نشان می داد ولی من این کارها را یک نوع خدمت به ملت می دانستم . تصمیم داشتم صادق بودن با پدر شاهزاده ام را در بعضی موارد از یاد ببرم تا مبادا اختلافی پیش آید ولی شهروز می توانست پدر را مستقیم در جریان کارها قرار دهد با این که منتظر ازدواج با شهروز بودم ولی به تلفنهای گهگاه شاهین با شوق جواب می دادم . او روح زندگی را در وجودم می دمید همیشه وقتی تلفن می کرد بی تفاوت و خونسرد صحبتهای متفرقه می کرد و حتی یک کلام از شهروز نمی پرسید که چه کار می کند ؟ بهش گفتم : شاهین ، شغلت تو را راضی می کنه ؟ -هیچ چیز منو راضی نمی کنه . عمارت ما در لاله دره یادت هست ؟ -مگه می شه اونجا رو با تمامی خاطراتش را فراموش کرد ، راستی شاهین دانیال و ایمان را هم در دفتر استخدام کردم ،خیلی آدم های فعالی هستند . -چطوری پیدایشان کردی؟ -اتفاقی مجله را خریده و نام مرا در آن دیده بودند ، ایمان از اول پسر باهوشی بود وقتی من و تو را فراری داد ، دهان قرصی داشت و چیزی را لو نداد تا سوم راهنمایی درس خوانده ولی درکنار موریس خبرها را کشف می کند ، می دانی شاهین یک روز او حرف بسیار جالبی بهم زد و گفت خانم فرخ نیا اگر مرا استخدام کنید من مثل انگلیسها روباه ، مثل آلمانیها گراز ، و مثل روسها خرس خواهم بود همیشه با دست پر خواهم آمد ) من از حرفش خنده ام گرفت بهترین سرگرمی او بعد از کار مطالعه است ، دانیال می خواست که محمود را هم بیاورم او یک معلم است و بسیار کاردان و پرکار. به هر حال شاهین فکر کنم اهالی لاله دره کارگردانان اصلی مجله ی هدیه باشند . -تو همیشه منحصر به فرد بودی حتی در لاله دره . حالا به اهالی آن خدمت می کنی . -شاهین این ثروت که به من رسیده در واقع ثروت ملت است و من می خواهم آن را به صاحبانش برسانم . -پدر تو بیشتر آن ثروت رااز اهالی تهران و مناطق تجریش دزدیده بود حالا همه ی آن را برای تبریز خرج نکن ، تهران را هم به یاد داشته باش. عصبی گفتم : خجالت بکش ، تو پدر مرا دزد خطاب کردی ؟ خندید : چیه ؟ تعجب کردی؟ پدر تو در مقابل آن بزرگترها رقمی نبود که دزد خطاب نشود ، پدر تو هر روز در قصرش در حال عیش با زنهای قشنگش بود ، چقدر کار کرده بود تا این ثروت را جمع آوری کند ؟ یا ... داد زدم : شاهین بس کن پدر خودت را فراموش نکن که کی بود و چه کارها با مردم کرد ؟ با لحن مسخره ای خندید : حتی پدر من از آنها کمتر نیست . بر منکرش لعنت . پدرم رو خوب می شناسم ، اگر پدرمحترم و مرحومم آن دهقانان بیچاره را به آن همه کار وادار نمی کرد و در مقابل نان بخور و نمیری به آنها نمی داد یا به عنوان ارباب صاحب زن و دختر و زمین آنها نمی شد چه داشت ؟ ارثیه ی پدربزرگم بود ؟ او یک گدای مطلق بود . یادم میاد مادرم وقتی زنده بود از ازدواجش با پدرم صحبت می کرد و می گفت وقتی با پدرم ازدواج کرد آنها هیچی نداشتند و او بعد ازدواجش با پدرم همراه آنها همگی در یک اتاق زندگی می کردند و شبها از میان اتاق پرده ای کشیده می شد و پدر بزرگم یک چاروادار بود و این افراد با این اصل ونسب ! چه شدند و به چه مقامی رسیدند ؟ با وجود تمامی گفته های شاهین ، کلمه ی دزد طنین ناخوشایندی داشت . گفتم : به هر حال این کار گردون است و برخلاف گفته های تو پدر شاهزاده ی من مثل پدربزرگ تو چاروادار نبود . به هر صورت همه به نوعی و رد زیر سایه ی یکی از بزرگان به جایی می رسند و یکی مثل تو و یکی هم مثل من فرزند بدی از آب در می آیند و به دست آورده های آنها را به باد می دهند ولی وقتی زندگی فانی است و بعد از عمری کوتاه همه چیز به باد می رود فنا شدن ثروتی در مقابل آن چه ارزشی دارد ؟ -اگه از من می شنوی هدیه یک موسسه ی خیریه به نام زنان رانده شده از خانه و اجتماع را راه اندازی کن ، هم کارخیری انجام داده ای هم موقعیت بسیاری به دست آورده ای . -تو فکر می کنی من این قدر به شهرت اهمیت می دهم ؟ -مگه منظورت از به راه اندازی مجله ی هدیه همین نبود . ولی من با این بحث کاری ندارم امیدوارم سنجیده با برنامه پیش بروی . -دلت می خواد از تو حرف شنوی داشته باشم تو مرا دختر یک دزد خطاب کردی این توهین به پدر کنونی ام هم هست و صدای آن سوی خط گوشم را خراش داد : این کلمه را بهانه نگه دار برای انتقامی دیگر عزیزم . یادت نره ، منم یادم نمیره . من همان روز به دومین کار بزرگ اقدام کردم موسسه خیریه برای بچه های بی سرپرست به راه افتاد و کار را به دست رفعت و مهرانگیز سپردم سعی کردم این کارها بی سروصدا انجام گیرد ولی بعد از چند روز شهروز به تبریز آمد کمی چاقتر شده بود تلاش می کرد تا مقدمات ازدواج را فراهم کند و در این واسطه مدام با پدر و مادرم مشورت می کرد . یک شب به آهستگی در کنارم نشست و من هم به آهستگی از او فاصله گرفته و دورتر نشستم . او توجه نکرد و به طرفم خم شد : هدیه مقداری از املاک وسیع زعفرانیه در حال فروش است نمی خواهی آن جا را برای روزهای خوش زندگی آینده مان خریداری کنیم ، دامنه و کوههای سرسبز خنک شمیران در شمال تهران که دیگر معروف است . -پدر که املاکی در آن نواحی دارد البته من هنوز آن جاها را ندیده ام ولی امیدوارم روزی فرصت این کار را داشته باشم . او با کنایه ادامه داد : همه ی کارکنان اصلی ات را که صاحب ماشین و خانه کرده ای . -شهروز ، آنها دوستان من هستند که از اولین روز با تمامی مشکلات در کنار من بودند ثانیا من هنوز قرضهایم را پرداخت نکرده ام . ده میلیون به شاهین بدهکارم . تند گفت : چه لزومی داره که تا حالا صبر کرده ای ، پرداختش کن . -می ترسم این مسئله رو با او در میان بگذارم و او نپذیرد و شاید از دستم هم عصبانی شود . -تمامی پول را با بهره اش پرداخت کن پسر عمویت را راضی می کند . وقتی تهران رفتم من خودم باهاش صحبت می کنم و تسویه حساب می کنم تا پی کار خودش برود . ما دیگر به او نیاز نداریم . شهروز این را با لحن تندی بیان کرد . گفتم : و ما وقتی نیاز داشتیم او با انسانیت این کار را انجام داد حالا نباید به جای تشکر جفتک بیندازیم این را فراموش نکن و در هر حالتی انسانیت را از یاد نبر. شهروز برای اولین بار چهره ای به من نشان داد که ترسیدم . من که فکر می کردم او مطیع و رام من است .
فکر می کردم او رام من است و می توانم طبق خواسته هایم او را بگردانم .
مقابلم ایستاد و گفت : گوش کن هدیه ، من گاهی مواقع باید با تو اساسی صحبت کنم تا حدود خود را بشناسی . نفس تندش به صورتم می خورد ، گویی که قصد جنگ داشتیم مقابل هم ایستاده بودیم ، ادامه داد : ببین هدیه ، فکر نکن که من به نامزدم اجازه می دهم به واسطه ی پولش مرا مثل موم در دستانش ورز بدهد و هر طوری دلش خواست بازیم بدهد . من تعصبم بیشتر از شاهین است ، بهت اخطار می کنم به هیچ وجه نباید با او تماس داشته باشی.
-کدام رفتار شاهین باعث خشم تو شده و چشمانت را کور کرده ؟
-وقتی من شوهرت باشم آن چه که صلاح ماست باید اتفاق بیفتد و تو خودسر نباید کاری را انجام دهی . هر چند که دختر یک شاهزاده هستی ، اما فراموش نکن که ما هم از آن خانواده هستیم و به قولی از ایل و تبار شاهزادگانیم و این از خصوصیات ماست که دوست نداریم کسی به ما زور بگوید . درسته که در حالت کنونی جامعه خیلی از سنت های اشرافی را لغو کرده و آن را از بین برده و حتی لگد مالش کرده ولی در خون ما هنوز رگه های خاندان خوانسار موجود است تو هم باید اینها را بیاموزی و زیاد با ما در گیر نشوی . یعنی این تو هستی که باید خودت را با ما تطبیق دهی . حرف شنوی تو کارها را آسان می کند . فعلا روی نام کسی تکیه نمی کنم شاهین یا امثال شاهین ..... اجباری هم ندارم عشق زورکی به وجود بیاورم ، در هر حال تابع من خواهی بود .
من با همین رفتار تند وتیز شهروز فکرم در گذشته ها سیر کرد . پدر شاهزاده ام را با همین خشم در مقابل مادر می دیدم و مادرم از ترس از دست دادن عشقش ، وجودش ، غرورش ، پا به دنیای جنون گذاشت و من که امروز شهروز را لحظاتی چنین دیدم َ، فکر کردم به عقب برگشتم و به گذشته ها رسیدم . احساس کردم داغ شدم و وجودم به لرزه درآمد . اندیشیدم آن زمان شاهزاده یک قدرت مطلق بود و مادرم بی پناه ولی حالا شهروز تفاله ی آن خاندان ، کدامین قدرتش را به رخ من می کشید و من ذره ای هم مثل مادرم نبودم ، من قدرت بی کران داشتم ،وقتی انسان ثروت بسیار دارد ناخودآگاه قدرت بسیار هم پیدا می کند چون انسانها هر زمان برده ی پول و زر هستند و تاریخ مکرر آن را تکرار کرده و از پیشینیان برای آیندگان نوشته است قیافه ی سفید و ترسان مادرم در ساختمان بزرگ در باغی محصور شده در برابرم جان گرفت که از ظلم قدرتمندانی مثل پدرم خرد شده بود . بی اختیار دستم بالا رفت وسیلی محکمی به گوش این تفاله ی پوراندخت زده شد. صدای سیلی در سالن انعکاس یافت . شهروز که هرگز فکر این را نمی کرد که مرتکب چنین جسارتی بشوم ، چشمانش گشاد شد : تو یک دختر روستایی چنین قدرتی گرفته ای ؟ تو مرا دست کم گرفته ای ؟ من می توانم ترا ......
همان لحظه به غرور بی پایان شهروز پی بردم ، مثل غرور پدرم . و مادرش که هر لحظه با رفتارش سعی می کرد آن را به رخم بکشد . رزا که در همان دورو برها بود با دیدن این صحنه دستش را بر روی قلبش گرفت و بر روی مبلی نشست ، شهروز او را ندید و با خشم از اتاق خارج شد .
همان شب غوغا به پا شد و تلفن ها از فرانسه و تهران خانه را لرزاند حس می کردم تبریز را می لرزاند انگار زلزله ای رخ داده . عمه پوراندخت می گفت : شهروز از تو و خواست پدر تو می گذرد ، تو با شهروز چه کردی؟
از این که شهروز مثل یک ترسو مادرش را در جریان قرار داده بود خنده ام می گرفت . آن شب آلدو و موریس از سرو صدای ما از اتاق خارج شده و دیدن که چه اتفاقی افتاده ، آنها شهروز را گرفته و نمی گذاشتند از اتاق بیرون برود و می خواستند مسئله را مسالمت آمیز تمامش کنند اما او می خواست همان شب به سمت تهران حرکت کند و به قول خودش ازدواج را منتفی سازد . بعد ساعتی او در حالی که مثل آتشفشان شده بود به حرف اطرافیان اهمیت نداده و رفت و بعد آن عمه ام از شدت خشم مدام تلفن می زد و گفت : هدیه توهین تو به طبقه ما تاوان سنگینی دارد ، تو خود را دربرابر شهروز چی احساس می کنی ؟ ملکه ؟ دختر تو اصلا لایق شهروز و ما نیستی و من حتی نتوانستم به عمه ام جواب بدهم که مگر پسر تو پادشاه است که من خود را در مقابل او ملکه احساس کنم ؟
من به اتاقم پناه برده و فقط گریه می کردم میل شدیدی به دیدن شاهین داشتم ، وجود ناآرامم را او آرام می کرد ولی بعد از صحبتهای توهین آمیز آن روزش دیگر با او صحبتی نکرده بودم . شهروز انتظار داشت ثروتم را در اختیارش قرار می دادم تا دیگر برای دوستان ماشین و خانه نخرم .
ساعت یک نصف شب مادرم با ترس گوشی را به دستم داد : سه بار پدرت زنگ زده ، صحبت نکرده ای ، بیشتر از این نم توانیم بهانه بیاوریم بگیر صحبت کن . پوراندخت فرانسه را هم خبر کرده است .
با لرز از این که به پدرم چه توضیحی بدهم گوشی را گرفتم . مهتاب .... و دیگر سکوت .... دندانهایم به هم می خورد .... پدر من حالم خوش نبود برای همین .....
پدرم آهسته با متانت شاهزادگیش گفت : عزیزم چه حسی تو را وادار به خشونت می کند ؟ گریه ام بلند تر شد . باید طوری رفتار بی ادبانه ام را توجیه می کردم . با صدایی گرفته گفتم : دیدن مادر بی گناه و خسته ام . اویی که وقتی می بیند وقتی به کنارش می روم با ترس به جایی که فکر می کند امن است پناه می برد و چشمانش در میان موجی از دو دلی می گردد که این دختر کیست ؟ که این روزها این قدر به او اهمیت می دهد و این ها مرا به جنون می رساند .
پدر گفت : فکرهای اشتباهی می کنی دیوانگی در خانواده ی مادرت موروثی بوده و مادربزرگت هم در اوج جنون در هفتاد و دو سالگی مرد . او لحظه ای ساکت شد و سپس آهی کشید : شهروز قابل اعتماد است ، به سعادتت پشت نکن دخترم ، من گناهت را می بخشم . به پوراندخت گفته ام و به پدر و مادرت هم گفته ام دو هفته فرصت دارید و هر چه زودتر عروسی انجام می گیرد .
ساکت ماندم و اتمام حجت پدر به من رساند که با این ثروت خوشبخت نبودم .
رزا سعی داشت آرامم کند و من یک هفته را چون مستان در رفت و آمد میان دانشگاه و دفتر مجله آواره گشتم . بعد دو هفته شهروز با میانجی گری هایی که صورت گرفت با دسته ای از گلهای سرخ و صورتی از در آشتی درآمد و من به عنوان کادوی آشتی کنان ماشین آخرین مدل آلمانی ام را به او دادم رزا گفت :باید آرام باشی پدرت می تواند همه چی را باز پس بگیرد و من گفتم : حنای پدرم دیگر کجا رنگ دارد . همه چیز از قدرتش خارج شده من حالا می توانم او را در دستانم گرفته و به هر سو که میخواهم بچرخانمش ولی او را به حق دوست داشتم وقتی که چیزهای دزدیده شده را به قول شاهین پس داده بود تا به صاحبانش برگردانم ! در برابر تمامی این برنامه ها شاید آن گونه که عشق آن افسر مادر را به جنون کشاند شاید عشق شاهین هم مرا دیوانه کند . چون به مانند افرادی که دچار بیماری سادیسم خیال شده باشند، وقتی کوچکترین فرصتی پیدا می کردم فقط فکر می کردم . به شاهین برای همیشه از دست رفته ام . قلبم و وجودم عزادار عشق شاهین بود و سیاهی وجودم را فرا گرفته بود و اطرافیان سعی داشتند با پوشاندن لباس سفید عروسی مرا گول بزنند که دیگر سیاه پوش نباشم .
هوای خوش بهاری بیداد می کرد وخون تازه وارد رگها می نمود و یوسف بیگ باز مثل سالهای قبل در حال رسیدگی به حیاط بزرگ بود خاله فخری که از ایتالیا بازگشته بود دیگر به این جا نیامده و به خانه ای که در شهناز جنوبی داشت نقل مکان کرد . من بارها به دیدنشان رفته بودم من پنهانی با دوستان جشن تولدی را برای خاله فخری ترتیب دادیم و با این بهانه جشن شادی برای خود گرفته بودیم و با این که شیدا هم در تبریز بود و در جشن شرکت داشت ولی از ترس شهروز نتوانستم از شاهین دعوت بکنم . بعد از شام چشمان خاله فخری را بستم و گفتم می خواهم چیزی را نشانش بدهم . سپس در میان هیاهوی دوستان او را وارد اتاقی دیگر که با انواع وسایل زینتش داده بودیم کردم . او با دیدن اتاق تزیین شده و دانستن این که برایش تولد گرفته ام بسیار شادمان شد و من سوئیچ یک ماشین ایتالیایی را به مناسبت وارد شده به سن چهل و هشت سالگی اش هدیه دادم و دوستان با داد و هوارهای شادشان او را حیرت زده کردند . شیدا هم سه روز بود که به تبریز آمده بود و من بالاخره با صحبتهای بسیار با شهروز و عمه پوراندخت ، خواسته ی خود را به کرسی نشانده بودم که باید اقامتمان در تبریز باشد ، عمه هر چند لبانش را ورمی چید و حدس می زد باید خیلی ورپریده باشم که پدرشاهزاده ام را شیفته ی خود کرده ام ولی می دانست دیگر آن نفوذی که پدرم زیاد به آن فخر می کرد در من کارساز نیست و قدرت برادرش را در مقابل این دختر بی اثر می دید و یک بار که آهسته و با کنایه با خاله حرف می زد شنیدم که می گفت : یک دختر لاله دره ای باشی و این همه شانس تو بختت باشد ، همان شب در جشن تولد خاله فخری وقتی آلدو نامزدی خود را باشیدا اعلام کرد دوستان همگی سکوت کرده و متحیر ماندند و سپس بعد دقایقی ، رزا و عمو یوسف بیگ با ا حتیاط دست زدند و من حیران آلدو و شیدا را می نگریستم ، اصلا انتظار شنیدن چنین خبری را نداشتم . آلدو بعد از دقایقی وقتی که حیرت و سکوت ما را دید ، گفت : هان حضار محترم چی شد ؟ انگار دستور اعلان جنگ به دنیا را صادر کرده ام ، برای چه ماتتان برده ؟ مرا هیتلر می بینید که بذر فتنه و جنگ را به دنیا انداخته ام ؟ مرتکب گناه شده ایم ؟ خوب می خواهیم ازدواج کنیم . به جای این که ماتتان می برد بهتر بود دست می زدید و هیاهو به را ه می انداختید . اینم از شانس من بدبخت که تا حرف ازدواج می شه ....
حرفش را نیمه تمام گذاشت و به من که داشتم به کنارش می رفتم نگاه کرد . گفتم : نمی دونستم این قدر آب زیر کاهی ، چرا چیزی بهم نگفتی ؟
آلدو بلند خندید : آهای دوستان ببینید هدیه چه تهمتی می زند و مرا روباه می خواند . می گوید چرا به ما نگفته ای ؟ شاهد باشید الان نگفتم ؟ و یا من مدام با شیدا صحبت نکرده و این ور وآن ور نرفته ام ؟ مگه شما نمی دونید که من باید چه مدام به تهران می رفتم . لنگه کفش کدام یک از شما آن جا مانده بود که برای آوردنش بروم خب معلومه که برای خاطر شیدا می رفتم و شیدا با لبان بسته می خندید ، دوستان هر کدام نظری می دادند بعد آلدو دستانش را روی سینه قرار داد و کمی اخم کرد :دیدید که داماد شاهین اینا شدم ! دعواهای لفظی این خواهر و برادر مرا به یاد زمانی انداخت که مدام با برادرم مورسینی دعوا داشتم و مادرم از دست ما عاصی شده بود به هر حال شیدا می گفت: وصف العیش نصف العیش، کمی ساکت ماند و باز ادامه داد : ما تا پایان ازدواج هدیه ی عزیز که بانی و باعث خوشبختی ماست صبر می کنیم سپس جشنی به همین مناسبت می گیریم من افتخار می کنم که به دین و مسلک شما روی می آورم و یک فرد مسلمان می شوم من این آیئن را پذیرفته ام و اگر بخواهید می توانید مرا به نام ... شیدا چه نامی انتخاب کردی ؟
شیدا از جا برخاست کیر پیراهن صورتی رنگش را پایینتر کشید و دستانش را به سمت آلدو دراز کرد ، دوستان عزیز من از وقتی به ایران آمده ام در جمع شما و در منزل هدیه دختر عموی عزیزم همیشه شاد و سرزنده بوده ام و خاطرات تلخ گذشته خود را به فراموشی سپرده ام ، دیگر نمی خواهم به روسیه و زندگی کسالت بار خود بازگردم ، من این جا در کنار شما می مانم یعنی همان جایی که حسین عزیز به کارش ادامه دهد ، البته من از کارش راضی هستم ، باز تصمیم گیرنده ی اصلی اوست که همین جا بمانیم یا به ایتالیا برویم . راستش وقتی کار پذیرش دین اسلام از طرف آلدو به پایان رسید خیلی خوشحال بودیم و به شاهین گفتم که جشنی به این مناسبت بر پا کنیم و از شما هم دعوت کنیم ، ولی او نپذیرفت به هر حال مهم نیست . راستش شاهین می گفت وقتی در جشنی که هدیه نباشد آن جشن به چه درد می خورد؟
رزا به سویم آمد : حرف شاهین است ، بیچاره چه فکرهایی در موردش می کردیم ، انگار شاهین خیلی غصه ی هدیه را می خورد ؟
مهرانگیز بغض کرد : هیچ چیز بدتر از فراق و جدایی بین عشاق نیست .
مادرم سریع گفت : خواهش می کنم این حرفها را تمام کنید و هرگز نزد پوراندخت چیزی نگویید ، مبادا نزد آنها از این شوخی ها بکنید و اسم شاهین را بیاورید ، می دانید که اگر شهروز چیزی بشنود حتی به شوخی این بار دیگه به راستی اخلاق شاهزادگیش را نشان می دهد و سازش غیر ممکن می شود . بعد صورت شیدا را بوسید : دخترم تو با این ازدواج کار بزرگی انجام داده ای از این که آلدو را به این دین کشاندی و باعث شدی تا فرد معتقد و مومنی بشود ، کار مهم و ثوابی انجام داده ای که اجرش نزد خدا زیاد است .
رفعت بلند گفت :و ما گرویدن آلدو به دین اسلام را تبریک می گوییم .
خاله فخری خندید : آی بچه های شیطون ، بالاخره به مال من ناخنکی زدید و این جشن را به حساب خودتان هم گذاشتید ؟
آن شب به راستی شب خوشی بود و من هنوز از بهت و حیرت بیرون نمی آمدم آلدویی که همیشه عبادت دونتی را مسخره می کرد و تقریبا بی ایمان بود حال مسلمان شده و به تمامی اعتقادات دونتی و حتی بیشتر از آن باید ایمان می آورد و به عبادت می پرداخت.
روز جشن نزدیک می شد و شهروز هر بار که نزدیکم می آمد وجودش غیر قابل تحمل تر میشد راضی بودم تمام ثروتم را بدهم ولی ... ای دنیا کاش طور دیگری بشود ! شب به مدت طولانی ستاره ها را نگاه کردم و گریستم و آسمان را برای بدختی خود شاهد گرفتم ، راه فراری نمی دیدم و به زودی مال شهروز می شدم و قدرتی نداشتم تا برنامه ها را عوض کنم یعنی ازدواج داشت برایم خیلی بد معنا می شد . آهسته با خود می گفتم خدایا ! همین حالا زلزله ای نازل کن که درآن به هیچ کس آسیبی نرسد فقط دنیا را زیرو رو کن یا من را بمیران یا مانعی ایجاد کن یا ... ولی لباس عروسی که عصر از تهران رسیده بود پوراندخت را به آرزویش می رساند خدای بزرگ چگونه آن لباس را بر تن و شهروز را در کنارم تحمل کنم ، شاهین و آخرین دیدارمان در باغ قراملک در وجودم جان می گرفت چه قدر خواستنی و حیات بخش بود ، آهی کشیدم حالا چه کار می کند پروازهای آزمایش شبانه دارد ؟ یا از جنون برگزاری جشن ازدواج من سوار هواپیما شده و دل آسمانها را می شکافد تا دل خودش آرام بگیرد ، آیا ساکت بر روی تخت دراز کشیده و اصلا به این دختر بی وفا فکر نمی کند ؟ شیدا به او چه توضیحاتی داده بود ......
نمی دانم چه ساعتی خواب مرا در ربود . شیدا و مهرانگیز وارد اتاقم شدند و بازوهایم را گرفتند : عروس خانوم بلند شو یه عالمه کار داریم .
با اکراه بلند شدم . رزا شیرقهوه ی داغی را به دستم داد ، کمی از آن را خوردم مقابل آینه ایستادم تا موهایم را شانه بزنم . در زده شد و شهروز با لبخند بلند بالا وارد اتاقم شد . محکم سلام داد بینی اش بزرگتر به نظرم رسید . وای خدایا غیر قابل بخشش بود ، صورتم را میان دستانش گرفت : بویش را بشنو هدیه عطر گلهای یاس است که از حیاط چیده ام . دستهایم را با آن عطرآگین کردم ، خوشت میاد ؟ خود را به ندانستن زدم و آهسته رویم را برگرداندم و طوری که متوجه نشود دست مزاحمش را پس زدم . لباس عروسی ام که سفارش مدل و دوختش توسط عمه پوراندخت داده شده بود به سبک یکی از لباسهای شهبانوی سابق دوخته شده بود ، خیلی مخالف بودم و از پوشیدن چنان لباس مجللی طفره می رفتم و بدم می آمد ، ولی مادر آرامم کرد : برای همیشه که نمی خواهی بر تنت کنی ننه جان فقط یک شب است پوراندخت را عصبی نکن و خواهر دیگر پوراندخت ، توران که در شب میهمانی ظاهر شده بود ، نیامده دستوراتش را بیشتر از عمه پوراندخت صادر می کرد و من آن شب افراد بسیاری می دیدم که از اقوام پدر بودند . نمی دانم که در کدام سوراخ قایم شده بودند و با شنیدن ازدواج یک شاهزاده ی سابق از سوراخهایشان بیرون خزیده و آفتابی شده بودند . لباس سنگین و تاج نگین دار که محکم موهایم را در میان حلقه ی خود گرفته بود ، آزارم می دادند ولی مجبور بودم تحمل کنم . گویی مراسم تاجگذاری پادشاهی در حال انجام است و عده ای دختر زیبا در حالی که دنباله ی لباسم را گرفته بودند ، مرا تا رسیدن به کنار پادشاه همراهی می کردند . مادرم گفت :دخترم بی خودی با این ها بحث نکن بذار برنامه طبق خواسته ی آنان پیش برود آن زن را که در گوشه ی سالن نشسته نگاه کن و من به سمتی که مادرم اشاره می کرد نگاهی انداختم ، زنی بود بسیار چاق که غبغب بزرگش تا روز سینه اش افتاده بود یقه ی پیراهنش باز و سینه ی سفیدش را جواهراتی سنگین چشمگیر و خیره کننده بود هیکل بزرگش برای صندلیها ی ظریف و باریک که به طرح و سبک لوئی شانزدهم ساخته شده بود مناسب نبود انگار هر لحظه قصد داشت زیر وزن سنگین خرد شود . مادرم گفت : دیدیش مادر ، او گزارشات لحظه به لحظه ای از مراسم عروسی تو را به پدرت می رساند مواظب رفتارت باش . در همین حال عمه پوراندخت به نزدیکی ام آمد یک انگشتر برلیان گرانبها را که سر دو کبوتر بود و با جواهرهای ریز درخشش خاصی داشت وارد انگشتم کرد تالالو آن جواهر ، خیره کننده بود ، با غرور و لبخندی بی رنگ دستم را گرفت : هدیه ی پدرت می باشد که به مناسبت جشن ازدواج شما تقدیمت کرده ، عروس قشنگم خوشت میاد ؟ لباس بلند که دنباله اش را به سنگینی می کشیدم اذیتم می کرد و موهای سرم زیر تاجی از جواهرات آرایش داده شده بود . شهروز می خندید : هدیه فوق العاده شده ای ، عروسی کاملا بی نقص و زیبا ، درست مثل ملکه ها می مانی انگار روز تاج گذاریت است ، کاش پدرت این جا بود و در عروسی ما حضور داشت ! و من از تمام حرفهای او بدم می آمد . سعی می کردم وقتی به کنارم می آید خود را بیمار نشان دهم تا زیاد با من صحبت نکند ، عکسها و فیلمهایی که گرفته می شد مخصوص پدرم بود من روی صندلی نشستم و شهروز با کت و شلوار سفید رنگ در کنارم عذابم می داد ، دوستان سنگ تمام گذاشته بودند و از دیر آمدن عاقد تعجب می کردند ماجشن را در خانه ای بزرگ که برای مادر بیمارم خریده بودیم برگزار کردیم خانه به مانند کاخهای قدیمی بود . در قسمتی از آن که آن سوی باغ بود از مادرم نگهداری می شد ، به یادش افتادم که اکنون تنهاست . میل دیدنش را کردم . با همان لباس سنگین به راه افتادم و شهروز در کنارم بازویم را گرفت از حیاط رد شدیم و چند خدمتکار به دنبالمان می آمدند و دنباله ی لباسم را گرفته بودند وارد راهرو شدیم در زدم ، پرستار مادر در را گشود و با دیدنم فریاد کوتاهی کشید : وای شما چه قدر زیبا شده اید . کاش مادرتان حداقل شما را می شناخت و از دیدن دختر عروسش لذت می برد . مادر پیراهن آبی رنگ و بلند به تن داشت موهایش را شانه زده بودند و با داروهای گوناگون او را آرام و مطیع چون یک بره کرده بودند . به آهستگی به کنارش رفتم او گریخت و به کنار دیوار رفت ، من باز نزدیکش شدم و پرستار مدام از حال و وضعش برایم توضیح می داد. دستی به شانه اش کشیدم و صورتش را نوازش دادم ، بی اراده دستش را بلند کرده و مچ دستم را گرفت و با دقت به تاج سرم خیره بود ، دستش را بر روی نگین های خیره کننده تاج کشید ، عکاس پدر با هیجان عکس می گرفت و به خیال خود بهترین عکسها را برای پدر می فرستاد ، من صورتش را بوسیدم با دست اشاره کردم پرستارش دور شد و مادرم با گیجی تمام تماشایم می کرد و در ذهن تیره و تارش به چه فکر می کرد ، نمی دانم ؟ اما مثل یک بچه که با دیدن اسباب بازی قشنگی مات شود ، او هم مات تاج و لباسم شده بود . گفتم : مادر ما هر دو سرنوشتی چون هم داریم تو با شاهزاده ی پولدار ازدواج کردی و به طریقی او را از دست دادی و شاید هم از عشق همان افسر به سوی جنون رفتی و دخترت ثروتی را به دست آورد و عشقی را از دست داد . باید در این روز می خندیدم و در کنار مردی قرار می گرفتم که از شدت شوق دلم برایش می تپید ولی اکنون در کنار مردی هستم که می ترسم هر آن دستانش را دراز کند و دستم را بگیرد ، چگونه تحمل کنم و به او و خودم شادی ببخشم ، همه از من انتظار دارند ، آیا عشق شاهین هم مرا به جنون خواهد کشاند ؟ مادرم با چشمان سبز و ماتش نگاهم می کرد و فقط می خندید صورتش را بوسیده و از اتاق بیرون آمدم . وقتی شهروز چشمان اشکبارم را دید آن را به حساب دیدن مادرم گذاشت و آهسته در گوشم گفت : متاسفم هدیه نمی توانستم مانع این دیدار شوم ولی باور کن تو حالا کپی و شبیه اصل او در روزهای قدرت و زیبائیش هستی . وقتی با زیبایی خود همه چشمها را به سوی خود خیره می کرد . وقتی دوباره وارد سالن پر از میهمان شدیم در جمعی که عده ای میهمان ایستاده بودند دیدن شاهین دلم را لرزاند . اصلا فکرش را نمی کردم او به جشن ازدواجم بیاید حتی اگر دعوت هم می شد که مسلما نشده بود . بر خلاف سابق لبخندی بر لبانش نبود و چشمانش گویی که هوای گریه دارد و کاملا حس می کردم که زیر چشمی تحت نظرم دارد . خونسرد و بی تفاوت ، بدون لبخندی با همه صحبت می کرد بدون این که ذره ای به من توجه کند ولی بر خلاف او ، من دیگر میهمانان را نمی دیدم . اصلا دنیا را نمی دیدم و چشمانم تنها در شاهین خلاصه گشته بود و سعی داشتم شهروز در کنارم متوجه نشود . مادر از دعوت او اظهار بی اطلاعی می کرد و می گفت که امکان ندارد عمه پوراندخت او را دعوت کند زیرا مادر و پسر از او دل خوشی ندارند که دعوتش هم بکنند . به دوستان گفتم : هر کس این کار را کرده به نحوی خواسته مرا برنجاند من می خواستم همین امشب او را برای همیشه فراموش کنم حالا چگونه او را تا نیمه های شب ببینم و ساکت باشم . موریس به کنارم آمد : هدیه امشب جشن ازدواجت است و خوب نیست در مورد کار صحبت کنیم ولی تو کارت خوب گرفته و مجله ی هدیه یکی از بهترین مجلات کشور است و فروش فوق العاده ای دارد من می خواستم چند سالی دیگر در کنارت باشم ولی با اقامت من بیش از این موافقت نمی شود . من باید برگردم . -موریس تو به خانواده ات زیاد وابسته هستی می خواهی نزد آنان بازگردی ؟ -حرف اینها نیست اگر می شد می ماندم ... خندیدم : برو مثل آلدو مسلمان شو و همسر ایرانی انتخاب کن .ایران تبعیدگاه تو محسوب نمی شود هر زمان خواستی می توانی به ایتالیا بازگردی چون تصمیم دارم بعد از این مسئولیتم را کم کنم و سردبیری مجله را به تو و مدیر مسئول بودن را به آلدو بسپارم . دانشگاه وقتم را می گیرد حالا تو فکراتو بکن بعدا صحبت می کنیم . شهروز به کنارم رسید و زیر لبی گفت : این پسره لعنتی رو کی دعوت کرد ه ؟ و به من نگاه کرد . یک لحظه عصبی شدم که جوابش را بدهم تا فراموش نکند که او پسر عموی من است و اگر هم به جشن عروسی دختر عمویش آمده اشکالی نداره ولی برای حفظ آرامش ، شانه بالا انداختم : خبر ندارم . لبانش را به هم فشرد و در حالی که نگاهش با شاهین بود پرسید :نوشیدنی میل داری ؟ موافقت کردم . لحظاتی بعد اول یک نوشیدنی به شهروز تعارف شد سپس خدمتکاری از سینی دیگری آب پرتقال را به دستم داد ، و یک راست با سینی به سمت شاهین که در کنار شیدا بود رفت به آنها شربت تعارف کرد . عمه پوراندخت در هر فرصتی داد سخن می داد : هدیه شاید من هم به خانه ای که در تبریز داریم نقل مکان کنم و..... عمه پوراندخت از حالا می خواست که سایه ی شومش را مدام بر سرم بیاندازد تا دستوراتش را برسرم بریزد هنوز در گذشته ها سیر می کرد مادر شوهری که نفوذ زیادی بر روی عروسش خواهد داشت ولی باید یه طوری به عمه ام می فهماندم که گذشت آن زمانی که آن سان گذشت . بعد ساعتی دوباره عمه به سویم آمد هدیه شنل لباست را بردار تا درست مثل ملکه شهبانوی زیبا ، ژوزفین ، به چشم بزنی . دلم می خواست بگویم عمه جان اون دستور و لولو برد که تو بتونی نخوت و غرور را مدام به سر و رویم بکوبی خدا را شکر که عاشق پسرت نشدم آن وقت چه می کردی ؟ و پدر و مادر روستایی ام مدام در مقابل این عمه خم می شدند ، شهروز را به کناری کشاندم تا از نگاه تیز شاهین به دور باشد کادوها بر سرو رویمان می ریخت و من از خدا می خواستم این جشن به پایان نرسد و من با شهروز در خلوت اتاقی قرار نگیرم ولی بعد از بزن و بکوبهای فراوان که پاها در اثر صدای تند موسیقی به زمین کوبیده می شد و وقتی که همه آن قدر رقصیدند تا خسته شده و به اتاقهایشان پناه بردند این اتفاق روی داد و من با شهروز در خلوت اتاقی جای گرفتم ، خود را بیمار نشان می دادم ، جلوی آئینه رفتم تا به سرعت از زیر سنگینی تاج بیرون بیایم . شهروز به کنارم آمد و تاج را از سرم برداشت . موهایم را پشت سر ریختم و او برس را برداشته و بر موهایم کشید من بی تفاوت جلوتر رفتم تا از او دور شوم . او به سمت تخت رفت و گفت : شب خسته کننده و بسیار شلوغی بود ، از بس سر پا ایستادم حسابی خسته شدم . بعد به روی تخت دراز کشید . من در حال پاک کردن آرایش صورتم بودم که صدای خروپف شهروز ماتم کرد . بالای سرش رفتم ، با این که خیلی شگفت رده شده بودم ولی زیاد هم بد نبود ، در همین حین صدای تقی به شیشه مرا به سمت پنجره کشاند پرده ی ضخیم را کنار زدم ولی چیزی ندیدم کلثوم زن پنجاه ساله ی خدمتکار دستش را از زیر پنجره بلند کرده می خواست دوباره به شیشه بزند که سریع آن را گشودم : کلثوم چی شده ؟ چی می گی ؟ -خانم یک نفر از طرف پدرتون آمده و می خواهد شما را ببیند . اگه بتونید بیائید... فکری مثل برق از ذهنم جهید که این فرد شاهین است که می خواهد برای آخرین بار همدیگر را از نزدیک دیده و از عشق سالهای دور خود وداع کنیم . حالا که شهروز خوابیده بود چه اشکالی داشت اگر می دیدمش و برای همیشه ازش خداحافظی می کردم ، دلم می خواست در همین شب ازدواجم کمی دلداریش بدهم و بهش بگویم که هر کدام باید راه جداگانه ای پیش گرفته و به دنبال زندگی خود برویم . قلبم شاد شاد بود . به سرعت و بدون معطلی دامن بلند لباسم را در دستانم جمع کرده و از پنجره پایین پریدم . با پای برهنه همراه کلثوم از زیر درختان رد می شدیم و مواظب بودیم کسی ما را نبیند برای دقایقی کلثوم از میان درختان خارج شد و وارد جاده ی سنگفرشی حیاط شد . آهسته ولی با خشم گفتم : کلثوم چه کار می کنی ؟ ما را می بینند از این ور بیا ، مگه نمی بینی تو حیاط مهمون هست ؟ ولی او بی توجه مقداری جلوتر رفت . شاید هم او عمدا توقف کرد و من به سمت حوض نگاه کردم میهمانان زن و مرد پراکنده هر یک در گوشه ای از حیاط ایستاده و صحبت می کردند ، شاهین را همراه شیدا و رزا دیدم . نمی دانم چه صحبتی می کردند ؟ آلدو با حرکاتی سریع همراه آنان می خندید . با حیرت به کلثوم نگاه کردم : پس چه کسی می خواهد مرا ببیند ؟ فرستاده ی پدرتون از فرانسه است ، البته من نمی دانم ولی این طور می گویند و دستم را گرفته و کشید . با شک و تردید به دنبالش رفتم در یک آن تصمیم گرفتم حال که این دیدارکننده شاهین نیست ، بهتره بازگردم ولی کلثوم مرا به جلوتر هل داد ویک آن دو مرد از ماشین سبز رنگی که کمی دورتر بود پیاده شده و سریع به سویم آمدند، تعظیمی کردند و بازوانم را گرفته و کشان کشان سوار اتومبیل کردند و این در حالی بود که دست ننه کلثوم روی دهانم قرار داشت تا فریاد نزنم . یکی از مردها با تمسخر گفت : زیاد وقتتان را نمی گیریم عروس خانوم و راننده با سرعتی دیوانه وار مرا در دل شب به کجا می برد خدا می داند و من حتی یادم رفت برای این عروس ربایی فریادی بکشم شاید که دیگران متوجه بشوند . ساعتها در جاده ی بی انتها رانندگی کردند و من می دانستم مرا به شهر دیگری می برند چشمانم را بستم همه چیز را به خدا سپردم . خنکی و نسیم سرد شب را حس می کردم منطقه ای جنگلی بود آنها مقابل منزلی توقف کردند وارد خانه شدیم زن چاق و مسنی به نزدم آمد : ببخشید عروس خانوم که عروسی امشبتان را به هم زدند ولی ما مجبور هستیم . ترسان و سرگشته پرسیدم :با من چه کار می خواهید بکنید ؟ برای چه مرا دزدیده اید ؟ زن چاق گفت : به خودت هراس راه نده . هیچ بلایی سرت نمی آید . داد وهوارت فایده ای ندارد ، بعدا می فهمی چرا ربوده شدی . یک دست لباس راحتی دادند تا بپوشم . لباس هایم را تعویض کردم ، بعد از توقفی کوتاه دوباره همراه آن زن به راه افتادیم آن دو مرد با لهجه ی غلیظ ترکی محلی صحبت می کردند و من حدس می زدم از توابع اردبیل باشند ، ولی به هیچ یک از سوال های من جواب نمی دادند ، انگار که کر بودند و من ناچار خود را به دست سرنوشت سپردم ، سرم را به صندلی تکیه داده و چشمانم را بستم از این که زن چاق در کنارم و مرد دیگر کنار دستش نشسته بود راضی بودم با این حال افکار گوناگون در دل سیاهی شب در پیکانی سبز رنگ که جاده ها را پشت سر می گذاشت و خیلی از تبریز دور شده بود احاطه ام می کرد ، هشدار پدرم که در فرانسه به من گوشزد کرد ، به یادم افتاد و کمی مرا ترساند ( شاید به خاطر این ثروت حتی تو را به قتل برسانند ) ولی نوازش گهگاه زن که بر روی دستانم صورت می گرفت کمی ملایمم می کرد . آنها که حدس می زندن من خوابیده باشم با احتیاط صحبت می کردند . مردی که کنار دست زن نشسته بود می گفت : از الآن گفته باشم به خدا آفرین که رسیدیم شما را تحویل می دهم و من بدون معطلی باز می گردم . بیشتر از این به من چیزی گفته نشده . راننده که لهجه ی ترکی تندی داشت به فرمان کوبید : پدرسوخته به من گنج قارون داده ؟ اندازه ی تو به من هم پول داده ، تو چرا برگردی و من بمانم ؟ زن آهسته گفت : عبدالحسین ما که پشت کوه نمی رویم بالاخره باهاش تماس داریم . او را که می شناسید ؟ پول خرج می کند اگر خدمتتان طبق خواسته هایش پیش برود بیشتر از این ها می دهد فقط سعی کنید نسنجیده عمل نکرده و او را عصبانی نکنید که کارتان زار است . آنها باز می گفتند و من کنجکاو شده بودم که رئیس این آدم ربایی کیست و آنها از چه کسی صحبت می کنند ؟ عروسی که در شب عروسی اش دزدیده شد ، عجب تیتر جالبی برای مجله بود ، غوغا می کرد . احمقانه فکر می کردم روزی این تیتر را خواهم زد ، سپس با دلهره به خود آمدم عروس احمق صبر کن ببین چه بلایی سرت میاد بعد به فکر مجله باش ببین سر سالم به در می بری که باز قلم به دست بگیری و بنویسی و من چه قدر خوابیده بودم نمی دانستم چشمانم را که گشودم درد شدیدی را در یک طرف گردنم حس کردم ، گردنم به پشتی صندلی کج افتاده و به شدت درد می کرد . زن آرام و آهسته شروع به مالش دادن گردنم کرد . سپیده سر زده و همه جا روشن می شد و دیگر از جاده هایی که دوطرفش دشت باشد اثری نبود انبوه درختان و گیاهان طبیعت نشان می داد که به یک منطقه ی جنگلی وارد شده ایم هر چند گهگاهی ترس به شدت وجودم را می گرفت ولی بعد روزنه ای در دلم پیدا می شد این اتفاق بهتر از این است که دیشب شب زفاف برگزار می شد و من نسبت خانم به خود می گرفتم به هر حال این کار از سوی هر کس بود از شر شهروز نجاتم داده بود و من راضی بودم، بعد به خود می گفتم: احمق در این جای دور اگر بلایی سرت نیاید از فکر فرار از دست شهروز خوشحال باش، ولی همان لحظه حرف یکی از آنها به دلم قوت داد که من به طور کامل از خطر مصون هستم یکی از مردها آهسته به زن گفت : بیدارش کن ببین چیزی لازم نداره ، اگر می خواهد نگه دارم تا کمی استراحت کند و چیزی بخورد ، اگر فردا از دست ما یک ذره نزد او گله و شکایت کند کلاهمان پس معرکه ست و دمار از روزگارمان در می آورد .... بالاخره شاهزاده خانومه ..... من از کلمه ی او که به کار می بردند نمی دانستم منظورشان کیست و از چه کسی صحبت می کنند ، ولی هر که بود به سلامتی و رضایت من اهمیت می داد که این ها از او حساب می بردند . ماشین را نگه داشتند و من پیاده شدم . دستانم را گشودم و با چندین نفس عمیق و پی در پی عطر تند سبزه ها و درختها را به ریه هایم فرستادم ، قطرات شبنم بر روی علفها ی زیر پایم نشسته و آنها را لغزنده کرده بود و من با راه رفتن برروی آنها گاهی می لغزیدم ، تمشکهای وحشی برروی درختچه ها ی کوتاه دستانم را رنگی کرد ولی من با ولع آنها را می خوردم و از ترش بودنشان لذت می بردم ..........