داستان کوتاه و رمان

رمان قلب شیشه ای قسمت: 4و5
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت: 4و5

دو ماه گذشت و با پا درمیانی آقا حشمت نه تنها روزنه ای باز نشد بلکه اوضاع بدتر هم شد. پدر فریاد می زد و بی جهت بهانه می گرفت. کتک کاری راه می انداخت. با ضربات کمربند و ضربات زنجیر قطوری بدنم را سیاه و کبود می کرد و اصل حرفش این بود که :


همه ی مردم از عشق و عاشقی تو با اون پسره ول و بی سروپا باخبر شدن. دیگر روی کوچه و خیابون رفتن ندارم. تو با آبروی من بازی کردی. حالا که این طور شد شوهرت نمی دهم تا موهایت مثل دندانهایت سفید شود آن وقت دیگر سگ هم به تو محل نمی ذاره.
از طریق منیر من و سعید گاهی چند خطی برای هم می نوشتیم و از حال هم باخبر می شدیم. سعید همیشه توصیه به صبر می کرد. اما اوضاع روزبه روز مشکل تر و سخت تر می شد. این بار عموی سعید که ارزش و اعتباری نزد مردم و بازار داشت شبانه به منزل ما آمد. او کسی بود که هیچ کس روی حرفش حرف نمی زد. آقاجبار مردی 50 ساله ، با موهایی جو گندمی بود و صورتی مهربان و نورانی داشت. وسط پیشانی او ب اثر سجده های طولانی جای مهر نقش بسته بود . انسانی باخدا که در حد توانش تا به حال چندین دختر و پسر بی بضاعت را سر و سامان داده بود. همیشه حلال مشکلات مردم بود،به همین خاطر در شهر کوچکمان از اسم و رسم و شهرت مردانگی برخوردار بود. آقاجبار بعد از صرف چای رو به مادر و پدر کرد و گفت :
- چرا دست از کدورت برنمی دارید؟
تا کی می خواهید به این وضع ادامه بدید؟
چرا وسیله ی خیر نمی شین؟
با لجبازی و کینه توزی که کاری از پیش نمی ره.
بیایید دست این دو جوان را در دست هم بذارید. به خدا ثواب داره،چرا به جای ثواب آخرت برای خودتان لعنت و نفرین جمع می کنید؟
پدر سرش را پایین انداخت و با اخم و خونسردی گفت :
- آقا جبار! شما از همه جا بی خبرید. از دل من آگاه نیستید که توش چه میگذره.. خانواده ی رجبی آبرو برای من نگذاشتند. به خدا شدم ورد زبان کوچک و بزرگ. سعید وصله ی تن ما نیست. نمی گویم پسر بدیه نه...نه...به خدا. خوب چطور بگم اون...
آقا جبار میان حرف پدرم پرید و گفت :
- سعید باب میل تو نیست چون می خواهی مثل حامد از ترست توی 7 سوراخ مخفی شود،روی حرفت حرف نزند و بدون کوچکترین اعتراضی اطاعت کند درست است؟ آقا جان، مرد حسابی! چرا نمی خوای باور کنی که زمونه فرق کرده؟ پس من هم بیام زن و بچه ام رو آزار بدم که سعید از من خواسته با شما صحبت کنم؟ یا بگم نه و به من ربطی نداره؟ غرورم می شکند. شخصیتم خورد میشه؟ اقا بهرام! عزیز من! جان من! این دو روز دنیا زودگذره. باید به فکر ثواب برای آن دنیات باشی. آن دنیا مهم است. حالا هم دیر نشده بساط عروسی رو خودم راه می اندازم. روز و قتش با شما. آقا بهرام به شرافتم قسم ، سعید پسر خوبی اشت می تواند گلیمش را از آب بیرون بکشد. مرد زندگی و کاره. خودم هم تا جایی که بتوانم کمکش می کنم. شما غصه نخورید.
پدر سری تکان داد و گفت :
- شما لطف دارید آقا جبار. بزرگواری می کنید. خدا از برادری و مردانگش کمتان نکند، من به این وصلت راضی نیستم نه خودم و نه دخترم. هرکسی هم که می گوید دختر من از این وصلت راضی است از خودش ساخته. شما می توانید از خود میترا بپرسین. تازه مردم خیلی حرف ها می زنن،من که نمی توانم به خاطر حرف مردم دخترم رو توی آتیش بندازم. از شما هم خواهش می کنم به خانواده ی برادر محترمتون بفرمایین که دیگر مزاحم نشوند و بگذارند زندگی مان را بکنیم.
اقا جبار نگاهی به من افکند . نگاهمان برای مدتی در هم گره خورد،آنگاه از جایش بلند شد. مادر افسرده و دلگیر گفت :
- کجا آقا جبار؟ شما که لب به میوه و چای نزدین. خواهش می کنم بفرمایین.
آقا جبار با چهره ای گرفته گفت :
- ممنون! قبلا صرف شده. خوب دیگر مزاحمتون نمی شم،خداحافظ.
و اتاق را ترک کرد. پدر بدون تعارف و حرف دیگر آقا جبار را راهنمایی کرد.
بعد از رفتن آقا جبار، به گفته ی مهدی دوان دوان و با عجله خود را به اتاقم رساندم و در را از داخل قفل کردم. بعد از مدت کوتاهی صدای فریاد پدر بلند شد و به سمت در هجوم آورد و با ضربات محکم قصد شکستن در و داخل شدن به اتاق را داشت. تمام تنم می لرزید و بی صدا گریه می گریستم. با تکان های شدید هر لحظه امکان داشت که در بشکند. اما با دخالت مادر و مهدی سر و صدا خوابید. نفسی تازه کردم و روی فرش دراز کشیدم و به بدبختی خود فکر کردم. چرا نباید مثل دختران دیگر حق انتخاب و اظهارنظر داشته باشم؟
شب و روز تمام فکر و ذهنم رهایی و آزادی از این شکنجه و آزار و اذیت بود،اما راهی به نظرم نمی رسید. بنده خدا مادر این وسط سرگردان مانده بود که چه کند. اگر از من حمایت می کرد روزگار خودش سیاه و تار می شد و اگر از من دست برمی داشت احساسات مادرانه اش را چه می کرد؟ زمانی که پدر و محمود خانه نبودند مثل پروانه دور شمع رنجور شده وجود من می چرخید و مرا با حرف هایش دلداری می داد اما خود او بیشتر به حمایت و دلداری محتاج بود.
احساس می کردم مهدی رابطه اش با من بسیار صمیمی و خوب شده ، طوری که گاهی میانجیگری هایش باعث رهایی من از دست پدر می شد. اما محمود نسخه ی دوم خود پدر بود. احساس می کرد به عنوان برادر بزرگتر مرد شده و به غیرت او برخورده و به جای اینکه آتش را بخواباند بدتر معرکه به پا می کرد. از او بیزار بودم. مهدی گاهی مقابل او می ایستاد و تهدید می کرد که اگر باعث آزار من شود او را خواهد زد و او دو سال از محمود کوچکتر بود. 15 سال داشت اما کشتی گیر و تنومند بود بر خلاف محمود که لاغر و استخوانی بود و اگر حمایت پدر نبود از خود کوچکترین اراده ای نداشت.
چند روز بعد از رفتار سرد پدر با آقا جبار مثل توپ در شهر صدا کرد. پیغام پشت پیغام، یکی بعد از دیگری به گوش پدر می رسید. پدر عصبی تر از گذشته بود و من نیز خود را زندانی کرده بودم. حتی نهار و شامم را مادر یا مهدی پنهانی و دور از چشم پدر به من می رساندند. شده بودم یک زندانی تمام عیار. تماس من و منیر از راه پنجره بود. بیچاره شده بود پستچی من. هردفعه که این کار را می کرد تمام بدنش می لرزید. سعید در نامه ای نوشته بود مادرش به خاطر برخورد زشت پدرم با عمو جبار پایش را توی یک کفش کرده که من عروسی را با چنین خانواده ای نمی خواهم. با داشتن مشکا خودم غم و غصه ی دیگری نیز بر دلم سایه افکند. حالا مشکل دو تا شده بود. سعید مثل گذشته از من می خواست تحمل کنم و به دل نگیم، اما مگر می شد؟ از زنده بودن خود سیر شده بودم.
روزها پشت سر هم سپری می شدند،تا اینکه یک روز بر اثر غفلت منیر محمود نامه را از دست او ربود و مشغول خواندن شد. هراسان خود را به او رساندم.
کمک کردم و او را داخل خانه آوردم. منیر می لرزید و گریه می کرد. مدام می گفت : میترا چه خاکی بر سر کنیم؟
سعی کردم ناراحتی و ترس خود را پنهان سازم،اما لرزش انگشتانم به منیر فهماند حال و روزم دست کمی از او ندارد. در این موقع در ورودی راهرو با صدای مهیبی باز شد. هردو به در خیره شدیم. چشمان پدر مثل دو کاسه ی خون شده بود. نامه ی سعید در دست پدر تکان می خورد. پدر به طرف من هجوم آورد و بدون سؤال و جوابی کمربند قطورش را از کمر جدا کرد. از درد خم شده بودم.
دست هایم را محافظ صورتم قرار دادم و به پای پدر افتادم،اما فایده نداشت.
مثل یک جلاد بی رحم و سنگدل و خشمگین ضربه وارد می کرد. محمود را دیدم که در آستانه ی در ایستاده بود. لبخند تمسخر آمیزی بر لب داشت و ساکت و خاموش من و پدر را تماشا می کرد. زیر مشت و لگد پدر تمام حواسم به منیر بود که بی حال روی فرش دراز ...........
کشیده بود. ناگهان به یادم آمد که او باردار است. فریاد زدم :
- پدر! منیر! منیر! از حال رفته. پدر تو رو خدا منیر!از دست رفت.
بدبختانه مادر برای خرید بیرون رفته بود و مهدی خانه را به قصد سالن ورزش ترک کرده بود. با جیغ و التماس رو به محمود کردم و گفتم :
- خاک بر سر آنجا وا نستا! بیا ببین منیر چه اش شده! با توأم.
محمود نگاهی به منیر کرد و آن گاه به خود آمد و به سوی منیر دوید و فریاد زد :
- پدر! پدر! منیر حالش بهم خورده.
پدر دست از کتک زدن من برداشت و روی منیر خم شد. سرش را تکان داد اما هیچ عکس العملی از او ندید. نالان و گریان سر منیر را روی پایم قرار دادم و از محمود تقاضای یک لیوان آب کردم. باریکه ی خونی را که از گوشه ی لبم جاری بود با پشت دست پاک کردم. محمود با یک لیوان آب برگشت. چند قطره پی در پی به صورات منیر پاشیدم. لحظه ای بعد پلک های منیر از هم گشوده شد. احساس کردم حلقه ای کبود زیر چشمانش طوق بسته است. منیر مژه های بلند و سیاهش را چند بار تکان داد. بعد ناله ای سر داد و از کمر درد و دل درد نالید. ترس من و پدر را برداشت.
با کمک محمود او را به بیمارستان رساندیم،اما متأسفانه کار از کار گذشته و منیر سقط جنین کرده بود و کار از دست دکتر معالج برنمی آمد.
حامد خود را شتابان به بیمارستان رساند. وقتی جویای حال منیر شد،مثل مرده ها از حال رفت و اشکش جاری شد. حامد پدر را مقصر می دانست و از دست پدر شاکی بود اما به علت ترس از پدر جرأت حرف زدن نداشت. مادر بر سر و صورت خود می زد و گریان می گفت :
- مرد! تو همه رو به خاک سیاه نشوندی. حالا خوب شد؟ خودت باید جوابگو باشی،تو دیوانه شدی، با این افکار پوچ و پوسیده ات همه را بدبخت و سیه روز می کنی. آن از دخترم میترا که شبانه روز کتک می خوره و توی دست تو زندانی شده،این هم از دخترم که بچه ی بی گناهش رو دستی دستی کشتی. تو با یک حیوون درنده و زبون نفهم فرق نداری.
بعد به سینه اش زد و ادامه داد :
- الهی مرد همین طوری که منو زجر میدی خدا زجرت بده. الهی زمینگیر بشی؛الهی لاشه ات بوی گند بگیره.
سپس ضربه ای به سر محمود زد و گفت :
- خاک عالم تو سرت. اصلا به تو چه ربطی داره که دخالت می کنی؟ مگر تو وکیل و وصی مردم شدی. ذلیل مرده؟
محمود با اعتراض گفت :
- آخر دارد آبروی ما را می برد. من که نمی توانم . . .
- خفه شو! تو دیگر از غیرت و مردونگی حرف نزن که از دیدن قیافه ی تو و آن بابات حالم بهم می خوره. خاک بر سر جفت تون. اگر به فکر آبرو بودین نمی ذاشتین این وضع پیش بیاد.
و به منیر که در تخت بیمارستان دراز کشیده بود اشاره کرد. پدر دید که باعث این پیشامد شده ، بدون کوچکترین حرفی بیمارستان را ترک کرد.
حامد بالای سر منیر ایستاد و او را دلداری داد. منیر بی صدا می گریست. با اشاره محمود و مادر راهی خانه شدیم. مهدی جویای علت غیبت مان شد. برای او همه چیز را توضیح دادم. عصبی و خشمگین به طرف محمود حمله ور شد و کتک مفصلی به او زد. این بار من لبخند تمسخر آمیزی به او زدم. دلم خنک شد!
ولی این وسط به منیر و بچه اش ظلم شده بود. سیما هم گریه می کرد و به محمود فحش می داد و می گفت :
- ازت بدم میاد نی نی مامانو کشتی. تو بدی، من از تو بدم میاد. به بابام می گویم تو رو بزنه،بکشتت. دایی محمود بد.
نمی دانستم چه کسی را باید دلداری بدهم. مادر را یا خودم را؟ منیر یا سیما را؟ تمام بدنم درد می کرد و نمی توانستم حتی یک قدم بردارم. صورتم سیاه شده و ورم کرده بود. احساس چشم درد و سرگیجه می کردم. قرصی برای تسکین دردم یافتم و بدون آب بلعیدم.
خبر سقط جنین منیر در میان در و همسایه پیچید و هرکدام شایعه ای ساختند و قصه ای سرهم کردند. پدر بدون اطلاع من و دیگران سرغ سعید رفته بود و او را به حد مرگ کتک زده بود. مادر سعید عصبی و ناراحت به منزل ما آمد و از مادر گله کرد. او می خواست شکایت کند،اما با وساطت حامد و آقا حشمت از این کار صرف نظر کردد و در جواب عمل پدر گفت :
- افسوس که همسایه هستیم و چشممان توی چشم همدیگه اش.
از شنیدن این حرف ها دیوانه شده بودم. گاهی بدون علت می خندیدم،آن هم با صدای بلند و پدر و مادر و بقیه حیران مرا می نگریستند. با این حال و روز باز سعید مرا از پدر خواستگاری کرد پدر گفته بود :
- دختر من دیوانه شده و به درد تو نمی خوره.
سعید هم با قاطعیت گفته بود :
- مشکلی نیست من میترای دیوانه را از شما خواستگاری می کنم.
و پدر باز هم حرف های گذشته را تکرار کرده بود.
روز به روز نحیف تر و رنجورتر می شدم. هر وقت به آینه خیره می شدم خودم را چندسال بزرگتر از سن واقعی ام،یعنی بیست و یک سال میدیدم. اصلا حوصله ی شلوغی و سر و صدا را نداشتم. دوست داشتم گوشه ای خلوت و دور از هیاهو و سر و صدا سر بر بالش بگذارم و بخوابم. احساس کمبود خواب می کردم.
پدر به جای دلجویی از منیر او را تهدید کرد که حق رفت و آمد به خانه ی ما را ندارد. آزار و اذیت ، فشار روحی و مراقبت های ابلهانه ی محمود برایم غیر قابل تحمل شده بودند. نمی دانستم چه کنم. گاهی بر خود لعنت می فرستادم. ای کاش این پیشامد هرگز روی نمی داد. ای کاش در سال های گذشته ازدواج می کردم و این همه مورد ظلم و ستم قرار نمی گرفتم. من و سعید شده بودیم عبرت دختران و پسران فامیل. هرکس قصد ازدواج داشت بزرگ ترها وضع من و سعید را برایش مثال می زدند.
دیگر نمی توانستم تحمل کنم. بالاخره تصمیم خودم را گرفتم. من که همیشه کتک می خوردم چه بهتر که حرف دلم را می زدم. باید برای یک بار هم که شده جلوی پدر می ایستادم. و رک و پوست کنده می گفتم که به سعید علاقه دارم و می خواهم با او ازدواج کنم.
با این افکار از اتاق بیرون آمدم و به اتاق مجاور رفتم. مادر بافتنی می بافت.
مهدی و محمود هم فیلم تماشا می کردند. پدر هم ساعت کوچک زنگ دارش را باز کرده بود و دل و روده اش را بیرون ریخته بود و به قول خودش داشت تعمیر می کرد.
کنار مادر نشستم. مادر با دیدن من لبخندی زد و سرگرم بافتن شد. رو به پدر کردم و گفتم :
- من با شما حرف دارم.
پدر زیرچشمی نگاهم کرد و عقربه های ساعت را از جایش کند. ترس مرا برداشته بود،اما بر خود مسلط شدم. در دل گفتم : « جنگ اول به از صلح آخر است»
دهانم خشک بود و انگشتانم می لرزیدند. بدنم مثل تکه یخ سرد شده بود. با گوشه لباسم ور می رفتم. حس کردم از این کار قوت قلب می گیرم. پدر حرفی نزد.
منظور او را فهمیدم مایل نبود حرف های مرا بشنود. نیم خیز شدم تا آنجا را ترک کنم اما دوباره سرجایم برگشتم.در دل گفتم : «مگر من نیامده ام با پدر اتمام حجت کنم؟»
بدون نگاه کردن به چهره ی او به گُل ترنج فرش خیره شدم و گفتم :
- پ...پ...پدر،،پدر جان من شما را به اندازه ی جانم دوست دارم با اینکه مرا زده اید نه تنها از شما کینه ای به دل ندارم،بلکه برشدت علاقه و محبتم افزوده شده. من شما و سایر اعضای خانواده ام ، مخصوصا مادرم را خیلی آزرده ام.
مادر با شنیدن این حرف ها بافتن را کنار گذاشته بود و چشم از صورت من برنمی داشت. چقدر چهره اش آرام و بی گناه بود. ادامه دادم :
- پدر! مادر! می خواهم حرف دلم را برایتان بازگو کنم،حرف هایی که باید سه سال پیش می گفتم . اما شما هرگز نخواستید نظر مرا بدانید،که برای آینده و زندگی ام چه تصمیمی دارم. گله و شکایتی ندارم. شما جز نفرت و کینه از من چیز دیگره به دل راه نداده اید. باور کنید هر وقت سر بر بالش می گذارم می گویم خدایا چه می شد من پسر بودم تا به جای آبروریزی و غصه کمک پدر باشم.؟
مادر از حرف های من آرام و بدون صدا می گریست و با گوشه روسری اشکهایش را پاک میکرد پدرسر به زیر داشت و بی اعتنا به حرفهای من به کار خود ادامه میداد دیگر برایم مهم نبود که عکسالعمل پدر چه خواهد بود میخواستم خالی و سبک شوم و نظر و عقیده ام را ابراز کنم نفسی تازه کردم آهی کشیدم و ادامه دادم :پدر خوبم پدر مهربانم نظر من اینست که با خواست و نظر خود ازدواج کنم صد سال دیگر هم که شده تحمل میکنم به عقیده من سعید پسر خوبی است و مرد زندگی همان طور که شما شریک زندگیتان را خودتان انتخاب کردید این آزادی عمل را به فرزندان خود هم بدهیدمگر دختر و پسر چه فرقی دارد شما هم دست از این لجبازی بردارید
پدر زیر چشمی نگاهی به من افکند هیچ گونه ناراحتی و عصبانیتی در چهره او ندیدم انگار کر شده بود آماده بودم تا پرخاش کند و مرا زیر باد کتک بگیرد پدر ساعت درب و داغان را کنار گذاشت چشمان سبز رنگ و بی نورش را باریک کرد سرش را کمی جلو آورد و آرام گفت :خوب حرفهایت تمام شد ؟حالا تو گوش بده میترا اگر خون و خونریزی شود اگر تو خودت را بکشی اگر پسره خودش را حلقه آویز بکند محال است محال .در حال حاضر من زنده ام و هرگز این اجازه را نمیدهم نه تنها اجازه نمیدهم به این پسره سر به هوا شوهر کنی بلکه به دیگران هم اجازه نمیدهم باید اینقدر در خانه من بمانی تام موهایت مثل دندانهایت سفید شود آن موقع هم جناب ازراعیل به سراغت می آید و دیگر فرصتی برای ازدواج و بزن و برقص نداری تنبیه خوبی است حال میتوانی هر کاری بخواهی انجام دهی ولی این را بدان محال است من رضایت بدهم این را در گوشت فرو کن که تا آخر عمر خانه نشین شدیپس فکر آن پسرک و ازدواج را از سرت بیرون کن
صحبت های پدر به پایان رسید متعجب به او نگریستم چرا اینبار مثل دفعه های گذشته حرفهایش را با ضربات کمربند و زنجیر بیان نکرد ؟لبخند تلخی زدم و در دل گفتم دیگر از زدن خسته شده و دنبال تنبیه دیگری میگشت .مدتی بود که از سعید بیخبر بودم تا اینکه پدر تلفن خانه را وصل کرد پنهانی با او تماس گرفتم از شنیدن صدایش بسیار خوشحال شدم و اشک شوق بر گونه ام سرازیر شد مهدی مراقب بود تا باخبرم کند بر خلاف محمود چقدر با محبت و صمیمی بود سعی میکرد تا رفتار و اعمال بد گذشته اش را به گونه ای جبران کند از اخلاق و رفتار پدر به سعید شکایت کردم و گفتم دیگر طاقتم تمام شده و قادر به تحمل نیستم سعید نیز خود گله میکرد که مادرش به اوسر کوفت میزند و او را دست می اندازد با اشاره مهدی فهمیدم که باید گوشی را قطع کنم پدر فکر میکرد مهدی هم مانند محمود چهار چشمی مراقب امال و رفتار من است بی خبر از اینکه همدرد خوب و مهربان برای من خسته و غم زده است با ورود پدر با عجله خود را به اتاقم رساندم و خود را مشغول مطالعه کتابی کردم صدای گامهای پدر ورود او را به اتاقم نشان میداد وانمود کردم غرق در خواندن کتاب هستم پدر سرکی به اتاق کشید و اهسته از آن دور شد هوای درون سینه ام را با یک بازدم شدید به بیرون فرستادم و در دل از مهدی تشکر و قدر دانی کردم روزها به سرعت سپری میشد با همراهی مهدی گاهی تماسی با سعید میگرفتم و به این طریق از حال هم آگاه میشدیم پدر نیز به هوای اینکه من سعید را فراموش کرده ام کمی با من مهربانتر شده بود یک روز مهدی از من پرسید :میترا مگر در وجود این پسر چه چیزی است که چند سال است این بدبختی ئ درد ها را تحمل میکنی ؟تو خواستگارهای زیادی داری چرا به یکی از آنها بله نمیگویی و خودت را از این مخمصه نجات نمیدهی ؟تو که پدر را مشناسی وقتی نه بگوید اگر آسمان و زمین به هم بریزد همان نه است اینقدر خودت را زجر نده ببین با خودت چه کردی آیا سعید لیاقت اینهمه آزار و اذیت را دارد آیا فردا که ازدواج کردید قدر اینهمه فداکاری و گذشت را میداند ؟بخدا نمیداند بیا دست از این لجبازی بردار من برای خودت میگویم .در سیمای رنجور و مهربانش آثار غم م غصه نمایان بود چشمان عسلی دزشتش پر از اشک بود لبخند تلخی زدم و پرتقالی را که پوست کنده بودم به او دادم و گفتم :مهدی جان کاش این مهربانی و دلسوزی کمی در وجود محمود بود اما متاسفانه او مثل پدر است حرفهای تو متین و نیکو اما تو شناخت کافی از سعید نداری بگذار بزرگ شوی عاشق که شدیآن وقت میفهمی حرف هیچکس و هیچ چیز جز خودت مهم نیست چون خودت از جان و دل به او اعتماد داری و میدانی در کنا او خوشبخت خواهی شد حالا هم بلند شو تا محمود نیامده از من دور شو مهدی لبخندی زد بلند شد ایستاد و گفت :افسوس یک دست صدا ندارد وگر نه خودم عرمسیت را راه می انداختم از شنیدن حرف او اشک در چشمانم جمع شد سرم را زیر انداختم تا اشکم را نبیند .مادر روز به روز نحیفتر و لاغرتر میشد حس میکردم چند تار موی سفید میان موهای مشکی و براق او جا خوش کرده .دلم برای منیر مخصوصا برای سیما تنگ شده بود برای همین از مادر خواستم برای دیدن منیر راهی خانه او شویم او هم بدون اعتراضی راهی شد مسیر خانه منیر طوری وبد که باید از جلوی مغازه اقا حشمت میگذشتیم راه دیگری نبود.سه سال میگذشت که من این خیابان و مغازه ها را ندیده بودم زمانی آرزو داشتم رفت و آمدهایم به دبیرستان تمام شود اما حالا در حسرت میسوختم از خوشحالی نمیدانستم چه کنم مادر با آرنج به پهلویم زد که خود را کنترل کنم هر قدم که بر میداشتم و به مغازه آقا حشمت نزدیکتر میشدم ضربان قلبم تندتر و تندتر میشد دو سه بار نزدیک بود از خوشحالی تعادلم را از دست بدهم و روی مادر بیفتم بالاخره به در مغازه رسیدیم به داخل آن خیره شدم هرچه گشتم اثری از سعید نبود و جز آقا حشمت کس دیگری را ندیدم او نیز سر گرم کاری بود و متوجه ما نشد مادر چادرش را پایینتر کشید و صورت خود را بیشتر پنهان کرد آه از نهادم برخاست .خدای من حالا که اجازه خروج داشتم و میتوانستم بعد از سه سال او را ببینم او نبود کجا رفته بود قلبم درد گرفت و کاخ آمال و آرزوهایم فرو ریخت آهی کشیدم و سرم را به زیر انداختم هیچ میلی به دیدن منیر و سیما نداشتم بالاخره به در خانه منیر رسیدیم مادر زنگ را به صدا درآورد .بعد از مکث کوتاهی سیما در را باز کرد و با مشاهده ما از خوشحالی بالا و پایین پرید و فریاد زد مامان جان خاله میترا جانمی جان خاله امده مامان مادر بزرگ اومده بیا بیا دیگه .منیر متعجب در آستانه در ظاهر شد .با ناباوری من و مادر را نگریست دوان دوان از پله های ایوان به سمت ما دوید لبخندی زد و گفت چه عجب راه گم کردید ؟و ما را در آغوش گرفت و بوسید رو به من کرد از آغوش مادر بیرون جست و آغوشش را به روی من گشود لبخند تلخی به لب آوردم و او را در بغل گرفتم و بوسه بارانش کردم چقدر خوب و مهربان بود به خاطر من و خواسته من دچار مششکل بغرنجی شده بود به نظر می آمد نحیف تر و رنجورتر از گذشته شده بود هاله ای از غم و اندوه صورت شاداب و خندانش را در بر گرفته بود با تعارف منیر و مادر وارد پذیرایی شدیم منیر از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید سیما هم عروسک ها و اسباب بازیهایش را نشان من میداد در حال و هوای خود نبودم و یادم رفته بود برای هدیه ای فراهم کنم منیر سینی چای را جلوی من گرفت به چهره ام خیره شد و گفت :میترا ... میترا ....حواست کجاست کمرم درد گرفت معذرت خواستم و تعارفش را رد کردم مادر لبخندی زد و گفت :خوب بیا بشین تعریف کن حال خودت و حامد جان چه طور است :منیر کنار من نشست وبه طعنه گفت :از احوال پرسی های شما به مرحمت شما بد نیستیم .مادر با صورت غمگین و گرفته ای گفت :منیر جان دخترم خودت که اخلاق پدرت را میدانی الان هم از خانه زدیم بیرون، پدرت خارج از شهر رفته و بعد از ظهر بر می گردد. میترا دلش برای تو خیلی تنگ شده بود گفتم هم یک آب و هوایی تازه کند و هم تو رو ببیند.
منیر نگاه پر محبتی به من کرد. دست مرا در دستش گرفت و گفت:
ـ باور کن میترا جان بارها می خواستم پنهونی به تو سر بزنم اما ترسیدم پدر منو ببینه و خون به پا کنه. من هم دلم برای تو تنگ شده.
نگاهش را از من برگرفت به مادر دوخت و آرام پرسید:
ـ راستی قضیه چه شد؟ پدر رضایت نداد؟
مادر روی پاهایش زد، روسری اش را مرتب کرد و با دلی پر گفت:
ـ خدا ذلیل کند پدرت را، آن از زمانی که تازه عروس بودم و نمی گذاشت رنگ آفتاب و مهتاب رو ببینم. حالا هم که بچه هایم بزرگ شدند، آنها زجر می کشند و بدبختند. نه عزیزم، افتاده سر لج، خدا ازش نگذرد. ببین دختر گلم که یک تکه ماه بود به چه روزی درآمده و ...
سیما میان حرف مادر پرید و گفت:
ـ خاله میترا میای با من بازی کنی؟
خنده ای کردم و از جایم بلند شدم. دست او را گرفتم و گفتم:
ـ چرا که نه؟ حالا چه بازی کنیم؟
سیما شاد و خندان بالا و پایین پرید و گفت:
ـ بریم خاله بازی، تو دختر منی. من هم مامانت هستم، باشد؟
با دلخوری گفتم:
ـ نه، تو دختر، من مامان.
سیما دستم را کشید، از حرفم خوشش نیامد. اخمی کرد و صورت کوچگ و شیرینش با نمک تر شد. موهای لخت و مشکی اش را از روی چشمانش نار زد. چشمان سیاه و درشتش را به من دوخت و گفت:
ـ نخیر، من مامان هستم، تو که دامن نپوشیدی. شلوار پاته، ببین مامان ها دامن می پوشند.
از حرف و حرکات او خنده ام گرفت. گفتم:
ـ باشد تو مامان، چه کار کنیم؟
دو ساعتی با سیما بازی کردم و برای مدتی سعید و نبودن ٔاو را فراموش کردم. مادر اعلام کرد که زمان رفتن است. منیر از مادر خواست تا مرا پیش ٔاو بگذرد یا لااقل برای ناهار آن جا بمانیم، اما مادر گفت:
- اگرپدرت بفهمد من، میترا را بیرون آوردهام آن هم دیدن تو، خدا میداند چه بالایی سرمان میآورد.
هنگام خداحافظی منیر در گوشم گفت:
- دیشب صدای دعوا از خانه سعید میآمد. به گمانم با مادرش جر و بحث میکرد.
من طوری که مادر متوجه نشود گفتم:
- الان هم که میآمدیم مغز نبود. منیر دلم شور میزند.
- ناراحت نشو، فکر نمیکنم اتفاق خاصی افتاده باشد ٔاو هم مثلی تو درگیر مادرش است. خدا کمکتان کند. خوب میترا جان باز هم به من سر بزن. من که نمیتوانام بیایم. لاقل تو بیا.
- میبینی که من چه قدر بدبخت و سیه روز هستم! به خدا جانم به لبم رسیده.
با کنجکاوی مادر منیر مرا در آغوش فشرد و گفت:
- مادر خیلی دوست داشتم بیشتر بمانید. تو را به خدا مادر یه کاری کنید پدر راضی شود.
مادر سریع از روی تاسف تکان داد. سیما گریان خود را به پای من چسبانده بود و میخواست او را تنها نگذارم، اما مجبور بودم و باید میرفتیم. خداحافظی کردیم و به سوی خانه به راه افتادیم. در دل دعا میکردم که سعید مغازه باشد. لااقل ٔاو را بد از سه سال برای یک لحظه هم که شده بود میدیدم. صدای کوبیده شدن قلبم را به در و دیوار سینهام میشنیدم. پاهایم مال خودم نبودند و کوچکترین حس و رمقی نداشتند.
با خودم کلنجار میرفتنم. از شدت ناراحتی بر اثر فشار دندانم شکاف کوچکی بر لبم ایجاد کرده بود. شوری خون را مزه مزه کردم.
مادر با غضب گفت:
- دختر این چه کاریه؟ خوب نیست. چرا این طرف و آن طرف رو نگاه میکنی. سرت رو پایین بنداز.
در هنگام ادای این کلمات دو زن رهگذر از کنار ما عبور کردند و مرا به هم نشان دادند. یکی از آنها چاقتر بود که گفت:
- دختر بهرام که میگن خاطرخواه پسره شده، اینه ها!
زن دیگر مرا با نگاه تعقیب کرد. زمانی که چند قدم از زنها فاصله گرفتم، برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم و با کمال تعجب دیدم سر جایشان خشکشان زده و رفتن مرا تماشا میکنند. از پشت سعید را شناختم که مشغول رنگ کردن در مغازه بود. نفس کشیدن برایم دشوار شد. صورتش را به طرف من برگرداند. در دستش فرچه رنگ بود. دستش را بالا گرفت و دست دیگرش را برای محافظت خود به در مغازه تکیه داد و در همان حالت خشکش زد. نگاهمان برای مدتی در هم گر خورد. قدرت هیچ گونه حرکتی را نداشتم. سعی کردم سلام کنم یا حرفی بزنم، اما زبانم بند آماده بود.
چه قدر رنجور شده بود. بعد از سه سال که او را دیدم حتی یک کلمه هم نتوانستیم بزنیم. مادر که من و سعید را در این وضعیت دید دست مرا گرفت و کشان کشان از در مغازه دور کرد. هنوز سعید در همان حالت مرا مینگریست. به کوچه خودمان داخل شدیم. مادر نیشگون ریز و رنج آوری از بازوی من گرفت، توی سرم زد و عصبانی گفت:
- د ذلیل شده همین کارها رو میکنی که پدرت تو رو توی خانه زندونی میکند. دختره سبکسر. ندیدی مردم چطور نگاهت میگردند. شرم و حیا چیز خوبیه، چیه زل زدین به هم؟
کلید را به در خانه انداخت و مرا کشید. اشکم جاری شد اما نه به خاطر حرفهای مادر، بلکه از خوشحالی دیدن سعید!
بد از گذشت دو ماه از سعید شنیدم که با مدرسه مشاجره کرده است که باید به این ازدواج تن دهد و رضایت خود را مثل قبل اعلام کند، اما مادرش به خاطر رفتار بد پدر با آقا جبار و حرفهای نسنجیده ٔاو راضی به این وصلت نبود و در جواب سعید اعلام کرده بود که باید از روی جنازه او رد شود تا با من ازدواج کند.
سعید باز مرا به صبر و امید به خدا دعوت کرد. میخواست خود شخصأ با پدر صحبت کند و التماس و خواهش من نیز بی ثمر ماند. میدانستم این بار حتما اتفاق ناگواری رخ خواهد داد.
از حامد شوهر منیر خواهش کردم تا با سعید صحبت و ٔاو را از تصمیمش منصرف کند. او بدون کوچکترین اعتراضی قبول کرد و گفت:
- اگر از دست من کاری بربیاید با کمال میل انجام میدهم، اما این را خوب می دانم با این کارش بیشتر اوضاع را به هم میریزد، بلکه باعث رنجش تو و خودش هم میشود.
سعید دوست دوران دبیرستان حامد بود و خیلی خوب از روحیات و رفتار هم آگاه بودند. منیر از حامد تمنا کرد این کار را نکند، زیرا میترسید پدر متوجه شود و این بار با حامد درگیر شود. اما حامد میخواست کاری کند تا شاید روزنه ای برای این گره کور باز شود.
بعد از چند روز حامد به بهانه دیدن پدر به خانه ما آمد. خوشبختانه پدر خانه نبود. مادر در آشپزخانه مشغول درست کردن چایی برای حامد بود. او آرام گفت:
- میترا! صحبت کردن من با سعید بی فایده بود. او راست راستی تصمیم گرفته قال قضیه را بکند. می گفت دیگر نمی تواند ورد زبان این و آن باشد؛ می گفت تازه برای خواهر خانم شما هم بده، باعث شکست و شرخوردگی او می شود. یکی از ما باید کوتاه بیاید و کار را فیصله بدهد.
حامد خود را در جایش کمی جا به جا کرد. چهار زانو نشست. دستی لای موهای سیاه و پرپشت و براقش کرد و گفت:
ـ حرف مرا به عنوان یک برادر بزرگ تر قبول کن. میترا نه پدرت رضایت می دهد و نه تو با این وضعیت خوشبخت می شوی. فکر نکن قصد دخالت یا حسادت دادم، اما پدرت را هشت سال است که می شناسم. بهتر است فراموش کنی و به زندگیت برسی. نگاهی به خودنت بینداز ببین چه شکلی شده ای. این حرف ها را من به سعید هم زدم.
با نگرانی پرسیدم:
ـ خوب چه گفت؟
حامد با دلهره نگاهی به من افکند.
-گفت اگر خود میترا این حرف ها را به زبان بیاورد من شخصا از زندگی اش بیرون میرم
با شنیدن این حرف ها نوری در قلبم درخشید و به اینده بیشتر امیدوار شدم
لبخندی از رضایت زدم و گفتم:
-ما چند سال صبر کردیم باز هم منتظر میمانیم تا خدا چه بخواهد
هوا هنوز کاملا تاریک نشده بود که پدر به خانه امد کیسه های میوه را با اخم به من داد و به سمت تلویزیون رفت هنوز تصویر تلویزیون کامل نشده بود که زنگ خانه به صدا در امد
از شنیدن صدای زنگ در قلبم فرو ریخت چون میدانستم سعید پشت در است پدر غر غر کنان به سمت در حیاز رفت و بعد از تامل ان را گشود از پشت پنجره تماشا میکردم پدر با دیدن سعید در را بست اما اون مانع بسته شدن در شد با فشار دست در را گشود و فورا خود را به داخل انداخت در همین حین مهدی و محمود هم وارد شدند محمود هنوز از راه نرسیده با سعید گلاویز شد سعید از خود دفاع کرد اما زیر ضربات محمود و پدر کم اورد و تا حد مرگ کتک خورد مهدی که سرجایش میخکوب شده بود به خود امد و محمود را به کناری پرتاب کرد و با خشم رو به پدر کرد و فریاد زد:
-جوان مردم را کشتید چه از جانش میخواهید؟
با مشاهده ی الین حرکات اشکم روی گونه سرازیر شد دهانم را محکم گرفته بودم تا صدایم در نیاید مثل مرغ سر کنده بال و پدر میزدم و صلوات و دعا کاری از پیش نمیبرد جرات داد و فریاد هم نداشتم مادر با صدای داد و فریاد انها خود را به خیاط رساند با مشاهده ی سعید در ان وضعیت وخیم نقش زمین شد محمود خود را به مادر رساند و فریاد زد:
-میترا میترا کدام گوری هستی؟
به دنبال بهانه ای میگشتم تا خود را به حیاط برسانم و این فرصت مهیا شد دوان دوان خود را به حیاط رساندم مهدی هراسان و گریان سعید را به شانه انداخت و داخل خانه شد با دیدن صورت خونین و رنگ پریده ی سعید حالت ضهف و سرگیجه به من دست داد ...به درخت توت خشکیده تکیه دادم و گریستم.محمود با کمک پدر مادر را داخل بردند من نیز به دنبال انها دویدم
سعید روی فرش قرمز هال بیرمق دراز کشیده بود صدای ناله اش قلبم را از جا کند نگاه غمزده اش را بر من افکند تاب و تحملم را از دست دارم و سرم را روی شانه های مهدی قرار دادم و با صدای بلند گریستم پدر به سمت من هجوم اورد و موهای مرا در چنگ گرفت.مهدی به یاری ام امد و برا یاولین بار پدر را به سمتی هل داد و سرش فریاد کشید و رو به من گفت:
-لیوانی شربت قند درست کن و زود بیا
با عجله اب قندی فراهم کردم و لیوان را به مهدی رساندم او با عجله سعید را روی پاهایش گذاشت و جرعه ای به او نوشاند سعید به حال دست مهدی را کنار زد و با کمک مهدی نشست پدر که ترسیده بود و رنگش مثل گچ سفید شده بود مدام طول و عرض اتاق را زی میکرد فورا دستمالی به مهدی دادم تا به سعید بدهد سعید ناتوان و نالان لب به سخن گشود و در حالی که خون های صورتش را با دستمال پاک میکرد گفت:
-اقا ابراهیم شما انسانیت و مردانگیتان را به کمال رساندید پس بگذارید من هم تصمیمم را به شما بگویم اگر اجازه دادی و مانع این وصلت نشدید ابرومندانه حل میشود وگرنه پنهانی و بدون اطلاع شما وصلت سر میگیرد شما و خانواده ی محترماتان میدانید که ما هر دو به هم علاقه مندیم سه سال است که من دخترتان را به طور رسمی و قانونی خواستگاری کردم بارها واسطه فرستادم اما هر بار با دست انداختن انها و بیرون انداختنشان از خانه تان کوچک و خردشان کردید عمو جبار را که همه برایش احترام و ارزش قائل هستن با کمال خونسردی رد کردی من از هر دری وارد شدم اما هر بار به بن بست خوردم
اهی کشید و نفس درون سینه اش را ارام بیرون فرستاد و ادامه داد:
-باور کنید نمیدانم چه کار کرده ام یا چه اخلاقی از من سر زده که شما این طور از من نفرت دارید و مدام مخالفت میکنید اما این را بدانید که دیگر این طور پیش نخواهد رفت من و دخترتان به هم علاقه داریم و میخواهیم یک زندگی ساده و بدون دردسر را شروع کنیم اما متاسفانه شروع ان با مشکل و دردسر همراه بود.
صدای مادر بلند شد و اه و ناله سر داد اصلا از فکر او غافل شده بودم شربتی را که برای سعید درست کرده بودم به مادر خوراندم مادر پی در پی نفس کشید انگاه شروع به گریه کرد مهدی از محمود خواست تا مادر را به حیاط ببرد تا کمی هوای تازه بخورد
پدر که انگار کرد شده بود گوش به صحبت های سعید نمیداد و مدام در حال رفت و امد بود مهدی دستی به موهای پرپشت سعید کشید خونی را که گوشه ی چشم سعید خشک شده بود پاک کرد و ارام گفت:
-چرا این طوری شد؟مگر چه کردی؟برای چه به اینجا امدی؟تو که پدر را خوب میشناسی
نگاه دردمندانه اش را به من دوخت و گفت:
-اخه به چه قیمتی هان؟
سعید اهی شید و گفت:
-به قیمت جونم نمیدونستم محمود انقدر وحشیه
پدر مثل ادم هایی که برق به انها متصل کرده باشند خیره سعید نگاه کرد چشمانش را تنگ کرد و عینک ته استکانی اش را کمی جا به جا کرد ناگهان مثل دیوانه ها به سعید حمله ور شد خودم را جلو انداختم تا از سعید حمایت کنم که پدر کمربند را از کمر جدا ساخت و شروع به زدن من کرد
سعید تن رنجورش را به سختی تکان داد و روبه روی پدر ایستاد من پشت مهدی مخفی شدم خون جلوی چشمان پدر را گرفته بود فریاد زد:
-چشمم روشن تو...تو...پسر هرزه این جا چه میخوای؟هان؟به چه حقی وارد خانه من شدی؟
مثل اینکه پدر تازه متوجه حضور سعید شده بود ضربه ای با کمربند نثار سعید کرد میخواست ضربه ای دیگر وارد کند که سعیید کمربند را گرفت و ان را با عصبانیت به گوشه ای پرت کرد و در چشمان پدر خیره شد
-اقای سارده اگه تا به حال توهین و اهانت های شما را تحمل کردم و حرفی نزدم به خاطر احترامیه که برای شخص شما قائل بودم اگر دیدید در مقابل ضربات محمود عکس العملی نشون ندادم اونم باز به خاطر شما بود وگرنه...
پدر با چشمانی از حدقه در امده عصبی و تند مزاج گفت:
-وگرنه چی هان؟چه غلطی میخواستی بکنی؟الان تماس میگیرم بیان پدرت رو در بیارن تو با زبان خوش ادم بشو نیستی کاری میکنم تا اخر عمرت توی زندان باشی و همانجا بمیری و بپوسی
سعید لبخند تلخی زد سرش را تکان داد و با تاسف گفت:
-از شما این کارها بی میاد اما بگذارید حرف اخرم را بزنم خواهی دید که بالاخره با دختره شما ازدواج میکنم چه با رضایت شما چه مخالفت و ازار و اذیتتان
صدای سیلی بر صورت سعید در و دیوار را به لرزه انداخت سعید دستی روی گونه اش کشید نگاه گذاریی بر من افکند سرش را پایین انداخت و هال را ترک کرد مهدی دوان دوان خود را به او رساند و با او صحبت کرد متوجه نشدم چه به او میگفت ااما سکوت او قلبم را میفشرد پدر که مرا تنها دید در را قفل کرد و تا حد مرگ مرا شکنجه داد چه قدر از این کمربند پهن و بد تریکب نفرت داشتم
در میان گریه گفتم:
-غلط کردم اشتباه کردم پدر معذرت میخوام هرچه شما بگید پدر به خدا در داره بسه الان میمیرم به جان مادر هرچه شما بگویید
حالت ضعف به من دست داد طوری که دیگر هیچ دردی احساس نکردم و نقش زمین شدم زمانی چشم گشودم خودم را در جای اشنایی دیدم اطرافم را نگریستم اتاقم بود و من روی تخت دراز کشیده بودم به مغز خود فشار اوردم چیزی مثل برق از ذهنم گذشت تمام اتفاقات ان روز پثل پرده ی سینما از جلوی دیدگانم گذشت خواستم بلند شوم اما درد تا مغز استخوانم رسید ناتوان پشم بر هم گذاشتم و به سقف خیره شدم
ضربه ای به در وارد شد با صدای گرفته و تو دماغی گفتم:
-بفرمایید این در که زدن نداره
لحظه ای بعد اندام ورزیده و نیرومند مهدی با قامتی کشیده ظاهر شد هیجان زده با درد و ناله بلند شدم و به سوی مهدی شتافتم خجالت میکشیدم به اغوش او پناه ببرم دست او را گرفتم از لبخند و هیجان من خوشحال شد ...
ادامه دارد...