داستان کوتاه و رمان

رمان هدیه شاهزاده قسمت 16
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 16

کمی بالا و پایین پریدم و شروع به دویدن کردم بعد دور زده و برگشتم و به درون ماشین خزیدم ، این بار مطمئن تر بودم و به انتظار وقایع بعدی نشستم . نزدیکی های ظهر به یک آبادی که درون جنگل قرار داشت رسیدیم صدای رودخانه ی پرخروش از فاصله ی دور به گوش می رسید و سکوت حزن انگیز طبیعت آن جا کمی مرا می ترساند و من گاه تک و توک افرادی از روستائیان را می دیدم و چوپانی که تفنگ شکاری را بر شانه اش انداخته بود و گله ای از گوسفندان را به چرا می برد . همراه آن ها از دو کوچه که با درختان کوتاه و پر برگ احاطه شده بود گذشتیم و آنها مرا وارد خانه ای کردند کف حیاط خاکی بود و زن صاحبخانه آن جا را آب پاشیده و جارو می زد و بوی خاک نم کشیده در فضا پخش شده بود . زن با دیدن ما بلند شد و با احترام سلام کرد . از شدت تعجب به هم سفرم یعنی همان زن چاق نگاه کردم گویا یکی از مردان او را صدا زد و با عجله به زن گفت : عزت ما او را تا این جا آوردیم بعد از این مسئولیت با توست از میهمان عزیز ما خوب نگهداری کن و به حاتم بیگ بگو که چه کار باید بکند و وظیفه اش چیست ؟ از این که احترام مرا داشتند راحت بودم ، مرا وارد اتاقی تمیز و مرتب کردند که دور تا دور با پشتی های دستباف و بالشهای سفید و گلدوزی شده احاطه شده بود ، اتاق راحت و تمیزی به نظر می رسید فاصله ی پنجره از زمین زیاد بود و میله های آهنی به صورت مستقیم از جلوی پنجره کشیده شده بود . با خستگی روی پتو دراز کشیدم و بالشی را زیر سرم قرار دادم –خدایا حالا عمه پوراندخت چه می کرد ؟ وقتی که شهروز بیدار شده و مرا ندیده بود و پدر و مادرم که حتما بر سرورویشان می کوبیدند که دخترشان را دزدیده اند تا اموالش را به دست بیاورند و خدا می داند به چه کسانی ظنین شده اند . حتما لقب عروس فراری به من داده اند ، این نام هم تیتر بدی نبود برای روی جلد مجله و مهمتر این که همین عروس دزدیده شده همه کاره ی مجله باشد حالا چه ولوله ای در خانه به پا بود ، خدا می داند ؟ و من که قبلا فکر می کردم ثروت ، قدرت هم می دهد ، حالا برای آن فکرهای احمقانه ام خندیدم قدرت و ثروت و تکبری که برای ساعاتی مرا احاطه کرده و مغرورم کرده بودند از خدا خواستم که گناه مرا به خاطر این تفکرات زشت ببخشند . چون همان آدم به ظاهر پر قدرت حالا احتیاج به کمک داشت . نه ثروت به دادش می رسید نه قدرت دست داده از آن و من این اتفاقات را چنین تعبیر کردم که به همین زودی خداوند مرا در بوته ی آزمایش قرار داده تا ادب بشوم و انگار صدایی را می شنیدم –بنده ی نادان من ، تویی که چند صباحی مغروز ثروت شده بودی حال کجاست آن ثروت و قدرت ، تا تو را که در این جا حبس شده ای آزاد کند- پس انسان باید به عقل رجوع کند و از آن بهره ببرد و من حتی این افکار درونی را نفی می کردم . باید صبر کنم ببینم چه پیش می آید و آن شخص طماع که مرا به این جا آورده چه کسی است و اگر به خاطر ثروتم مرا دزدیده اند ، من با پول حریص ترشان می کنم تا زودتر رهایم کنند و مسلما وعده های آن کس در مقابل وعده های من صفر خواهد بود و راضی به پذیرش پیشنهادم خواهند شد . در افکارم غوطه می خوردم و خوش بین بودم . من باز به تبریز باز می گشتم و با آن شخص که با من این کار را کرده تسویه حساب می کردم و مطمئنا شاهزاده ساکت نمی ماند و مسئله را پیگیری می کند و شخص مجرم را می شناسد . تقریبا آرام گرفته بودم در حال استراحت بودم که در اتاق زده شد و دختری هفده ساله و زیبا با آفتابه ی مسی به همراه لگنی وارد شد ، با هزار شرم گفت : خانوم می خواهید دست و صورتتان را بشویید ؟ سریع برخاستم . او آب ریخت و من دست و صورتم را شستم تا از خماری در آیم دختر بعد از کار بدون کلامی بیرون رفت . دقایقی بعد باز با سینی که در دستانش بود وارد شد و آن را مقابلم گذاشت ، عسل و خامه و قطعه ای پنیر محلی و تخم مرغ آب پز با نان داغی که بودی مطبوعش اشتهایم را تحریک می کرد مرا وادار به خوردن می کرد با اشتها به سینی حمله بردم و صبحانه ی مفصلی خوردم چندین روز بود که از فکر غم و اندوه ازدواج با شهروز نمی توانستم غذا بخورم و حالا شهروز را درکنارم نداشتم و اشتهایم باز شده بود . ساعت کاسیو مدل 554 بعد از صبحانه باز نمی دانم کی خوابم برد وقتی چشمانم را گشودم که ساعت دو بعد از ظهر را نشان می داد در اتاقم را گشودم تا خارج شوم و به حیاط بروم ولی تا قدم بعدی را بر داشتم کم مانده بود با سر سرنگون بشوم ، پسری تقریبا بیست و چهار ساله و با گونه های سرخ پشت در نشسته و نگهبانی می داد . خندیدم و گفتم : ببخشید نگهبان شبها و روزهای من باید برای رفتن به دست شویی از شما اجازه بگیرم ؟ عزت خانوم که دورتر ایستاده و سینی ناهار در دستانش بود گفت : آه بیدار شدید خانوم . بعد سینی را بر زمین گذاشته و همراه من به حیاط آمد پسری دیگر که پانزده ساله به نظر می رسید در زیر پنجره ی اتاقم روی تخت چوبی نشسته و نان و ماست می خورد با دیدنم دست از خوردن کشید به حالت احترام ایستاد کمی دور و بر حیاط گشتم . چشمم به پنجره اتاقی دیگر افتاد و دختری که داشت پنهانی از پشت پرده نگاهم می کرد . به سوی اتاقم روانه شدم سینی غذا آماده بود بعد صبحانه ی مفصل چندان اشتهایی نداشتم با این حال مقداری خوردم و بعد به انتظار نشستم همان دختر با لبخندی بر لب در حالی که چینهای متعدد دامنش به شدت تاب می خورد با جلیقه ی صورتی رنگی که کناره هایش دور تا دور با پولکهای رنگارنگ تزئین شده بود با بغلی کتاب و مجله بازگشت گفت : اینها را مادرم داد تا مطالعه کنید و حوصله تان سرنرود . پرسیدم : این جا کجاست ؟ با سادگی گفت : این جا خانه ی ماست . -اسمت چیه ؟ -شکرانه . -اسم این آبادی چیه ؟ -روستای ستن است . -اسم فامیلتان چیه ؟ کمی دورو برش را نگاه کرد و گفت : نمی دانم . خندیدم : حتما با این حساب اسم پدر و مادر و برادر و خواهرت رو هم نمی دونی ؟ چیزی نگفت ، گفتم : شکرانه این روستا وابسته به کدام شهر است . -به خداآفرین نزدیک است ، اگر چند متری بروی از این جا تا نزدیکی های مرز می رسی و راهی نیست . شاید پدرم روزی شما را برای گردش ببرد و شما همه جا را ببینید ، جنگلهایش انبوه است و خرس هم وجود دارد . پرسیدم : پدرت کجاست ؟ -به روستای احمدلو رفته تا به اتفاق برخی از فامیل به روستای مسجدلو برای دیدن شوهر خاله ام مشهدی محرم بروند آنها از این جریان اتفاق افتاده راضی نیستند . -این روستا ها از هم دور هستند ؟ -زیاد نه ، آنها از بیراهه ها می روند و زودتر می رسند فکر کنم تا شب برگردند ، قبل این که هوا تاریک شود . -منم یک روستایی هستم از لاله دره نامش را شنیده ای ؟ باز با ترس گفت : می شناسم ، من دوبار به آن جا رفته ام . با تعجب پرسیدم : رفته ای ؟ با کی ؟ -با پدر و مادرم رفته م . -آنجا فامیل دارید ؟ او سریع از جایش بلند شد : وای بگذارید برایتان چای بیاورم . و سریع از اتاق خارج شد . دقایقی بعد با دو لیوان چای بازگشت گفت : ببخشید این جا قند و شکر مشکل پیدا می شود شما می توانید از اینها استفاده کنید شیرینی شکری است . -شکرانه ، از زندگی در این جا راضی هستی ؟ و لوازم خانه را به راحتی تهیه می کنید ؟ -منطقه ی دوری است ، تهیه لوازم بسیار مشکل است ولی برادرم اکثرا به شهر می رود و بارها هم به تبریز رفته است تا حد توانش وسایل لازم را می آورد . پرسیدم : چند سالته ؟ -هفده سالمه . -هنوز کوچکی ، چند کلاس درس خوانده ای ؟ -تا کلاس سوم و دو سال است که ازدواج کرده ام و شوهرم سه ماه پیش به سربازی رفته است خنده ام گرفت : چرا زود ازدواج کرده ای ؟ -مگه شما ازدواج نکرده اید ؟ جوابش را ندادم و آهی کشیدم . پرسید : چند سال داری ؟ -بیست و دو سال . بلند گفت : وای چرا شوهر نکرده اید شما که زیبا هستید . نمی دانستم با کدام جواب من قانع می شود که ما زود ازدواج نمی کنیم . پرسیدم : خواهر داری ؟ گفت : من ده روز است که این جا هستم مادر شوهرم پیغام فرستاده باید به خانه باز گردم ولی بعد رفتن من ، خواهرم آیلار در خدمت شما خواهد بود و ...... مادرش بلند صدایش زد شکرانه ( چوخ دانیشما ) یعنی کم حرف بزن بیا این جا و او با گفتن ببخشید ، از اتاق خارج شد . تا آن لحظه در خانه به جز آن دو پسر ، مرد دیگری را ندیده بودم و می دانستم که همان ها اجازه ی خارج شدن از اتاق را نخواهند داد پس بهتر دیدم باز بخوابم ساعت هشت از خواب برخاستم در اتاق را زدم و این بار دختری پانزده ساله با لگن و آفتابه آمد گفتم : می خوام برم حیاط و او جا دست و رومو بشورم . از کنار پسر رد شدم وارد حیاط شدم در گوشه ای از حیاط سگی به زنجیر بسته شده بود که صبح او را ندیده بودم . او که مرا یک غریبه می دید به شدت پارس می کرد و آیلار گفت : کمی به طرف سگ بیا تا به شما عادت کند . ولی سگ دیوانه وار به دورش می چرخید و مرا قبول نداشت و می خواست زنجیر را بکند و به طرفم حمله کند . مدتی به نظاره ی حرکاتش پرداختم و کمی در حیاط قدم زدم و باز به اتاق رفتم . شب مردی که حدود شصت و چند ساله بود ، با عزت خانم وارد اتاق شدند حدس زدم صاحبخانه می باشد . او متواضعانه سلام داد و دست بر سینه ایستاد و چند بار خم شد و گفت : جسارت ما را ببخشید دخترم ، سعی می کنیم به شما بد نگذرد . -شما زندانبان من هستید . -خدا لعنتش کند در زمان حیات از دست خودش زجر می کشیدیم حالا هم از توله اش راحتی نمی بینیم . پرسیدم : شما از کی صحبت می کنید ؟ به جای جواب گفت : اگر همیشه این طور در اتاق بمانید حوصله اتان سر می رود و .... -دیشب چون در راه بودیم امروز برای استراحت بد نبود ولی از فردا به آن کسی که دستور داده تا مرا بدزدند و به این جا بیاورند ، بگویید من در قید وبند نمی توانم بمانم و زودتر هدف اصلی اش را توضیح دهد شاید به توافق رسیدیم ، پدر ومادرم هم اکنون به شدت نگرانند و دیگران را هم که می دانید ..... -دخترم من از کجا بدانم فقط می دانم شب عروسی تو بوده به جای پدر ومادرت الان داماد دیوانه شده . در دلم چندان از این حادثه ناراضی نبودم معنای همان زلزله ای را داشت که از خدا می خواستم نازلش کند تا فقط در کنار شهروز نباشم و اگر خدا دعایم را شنید و به جای زلزله ولوله ای این گونه به پا کرد هزاران بار او را شکر می کنم ولی نگران بودم که هدف اصلی آن ها چیست یا چه قدر پول می خواهند ، این فرد هر که هست می داند که من مدتی است پولدار شده ام و حتما نقشه ای برای دست یابی به پولها کشیده است و من باید برایش توضیح بدهم که همه چیز به دست وکیلم است و فعلا خودم کاره ای نیستم . شب عده ای از همسایگان نیز آمدند و در اتاق دور هم نشستند ، سعی داشتند از اتفاقات رخ داده در روستا مطالب جالب و سرگرم کننده ای برایم بازگو کنند و اغلب آنها مرا میهمانی از تبریز آمده می پنداشتند و با احترام با من برخورد می کردند و با سادگی و صفا مرا برای شام یا نهار به منزلشان دعوت می کردند . ساعت یازده شب همگی پراکنده شدند و من هم خوابیدم و آیلار هم در کنارم بود ، ولی کاملا واضح بود که از صحبت کردن با من در محدودیت قرار دارد و با تانی به برخی سوالاتم جواب می داد . پنج روز از آمدنم می گذشت و من غیر از اتاق و حیاط جای دیگری نرفته بودم و هر روز با آن عده برخورد می کردم چای لاغری تیما و شبها هر دو پسر تا صبح کشیک می دادند که من فرار نکنم ، اما من که جایی را نمی شناختم و شاید در صورت فرار راه را در جنگل گم می کردم و طعمه ی خرسی وحشی می شدم همین دیشب در روستا هیاهو به راه افتاده بود . اهالی ده بیرون ریخته بودند ، گویا خرسی وارد حیاط یکی از اهالی شده و کشت و کشتار بین دامها به راه انداخته بود صدای تیراندازی گاهی دور و گاهی نزدیک تا سپیده های صبح به گوش می رسید و از دور درون جنگل گاهی صدای تک تیری شنیده می شد . روز ششم وقتی از خواب بیدار شدم ، عزت خانوم گفت که آماده شوم تا برای گردش همراه پسرهایش به جنگل بروم . از این پیشنهاد خوشحال شدم و آن دو پسر مرا اسکورت کردند و خواستند کمی مرا در جنگل بگردانند و من همراه آیلار وارد جنگل شدیم ، هوای پاک و تمیز جنگل روحم را نوازش می داد و بعد مدتها که درگیر کار نشریه و دانشگاه و آشفتگی افکار پدر شاهزاده ام بودم حال گردش و پیاده روی در جنگل در شادی روحیه ام خیلی موثر بود . تا نزدیکیهای رودخانه پیش رفتیم ، آب رودخانه غران و وحشی از روی سنگهای بزرگ می غلتید و حتی سنگهای کوچک را حرکت می داد آیلار می گفت : اگر سیصد متری هم جلوتر برویم به مرز نزدیک می شویم آن سیمهای خاردار را می بینی مرز نزدیک است اگر از سمت چپ برویم آن سوی رودخانه به روستای طوعلی می رسیم . رحمت با تفنگش چند پرنده را شکار کرد و آنها را از پاهایشان گرفته و جلوتر از ما می رفت آهسته از آیلار پرسیدم تو نمی دانی چه کسی مرا به این جا آورده ؟ و هدفش چیست ؟ -عبدالحسین به ما گفت دختری از لاله دره که پدرم آن جا را خوب می شناسد و مادرم از اهالی آنجاست چند روزی میهمان خواهد آمد ، ما هم خوشحال شدیم ، راستی چرا شما را دزدیده اند ؟ خندیدم : منم دارم از تو می پرسم آیلار . نام یکی از فامیل های مادرت را که در لاله دره است بگو شاید بشناسم من پانزده سال آنجا بوده و بزرگ شده ام . آیلار آهسته خم شد و دسته ای از گیاهان زیر پایش را کند و گفت :ببین هدیه خانوم اینها را اگر جوشانده و آبش را بخوری برای قلب مفید است همینطور برای درد معده موثر است . طعم و بوی نعناع را می دهد ولی نعناع نیست ما از اینها جمع می کنیم . ننه ام آنها را خشک می کند و برای فروش به شهر می فرستد من یک بار از درد معده داشتم می مردم ننه ام از اینها جوشاند و من یک لیوان خوردم و همان شب خوب شدم . -آیلار اینها را ولش کن الان داروهای خوب و مقوی در داروخانه ها فراوان است . او بلند گفت : ولی اینها جادو می کنند خیلی ها اینها را نمی شناسند ولی در عطاری ها موجود است . با بی حوصلگی گفتم : بس کن دیگه حالا چرا به این گیاه گیر دادی ، باشه ، وقت رفتن مقداری بده ببرم . آهی کشیدم : اگر مرا از این جا ببرند تو فکر می کنی رهایم کنند ؟ معصومانه نگاهم کرد گفتم : جواب نمی دی ؟ برادرهات دستور داده اند چیزی نگویی و خودشان مواظب من باشند که مبادا من .... همان دم به ذهنم خطور کرد ، نکند کار خود شهروز باشد که بخواهد به این نحو ثروتم را به دست آورد افکار عمه پوراندخت می تواند جادو گرانه باشد . عقلم به هیچ جا قد نمی داد وقتی به یاد شاهین در شب عروسی ام افتادم ، به خود گفتم : کاش آن شب طوری خود را به شاهین نشان می دادم و حالا این بلا به سرم نمی آمد ، بیچاره در حالی که با شیدا صحبت می کرد نمی دانست که در حال دزدیدن هدیه هستند اصلا فکر این قسمتها را نکرده بودم ، آیلار چیزی برای گفتن نداشت و صحبتهای متفرقه می کرد صدای پرندگان همراه صدای تند و خروشان رودخانه و سکوت طبیعت مرا به آرامش می رساند ، من دفتر و خودکاری همراه داشتم و در آن مطلبی شیرین و شنیدنی از خاطره ها ی اهالی را یادداشت می کردم ، شاید اگر روزی پایم به دفتر مجله رسید آن را به چاپ برسانم رحمت پرنده ها را پر می کند و من و آیلار کنار رودخانه نشسته و صحبت می کردیم ، حالا کاملا مشخص بود که سفارش کرده اند زیاد صحبتی نکند و او بیشتر از من و خانواده ام می پرسید . 


وقتی که از کارها و فعالیتم برایش می گفتم از آزادیم تعجب می کرد و با فریاد کوتاهی می گفت وای خانوم یعنی شما تنها می توانید به همه جا بروید ؟ پاهایمان را درون آب فرو برده از سردی آن لذت می بردیم ، رحمت با چوبی که پرنده را به سیخ کشانده و کباب کرده بود به نزدمان آمد و آن را به من تعارف کرد ، آن را ازش گرفتم ولی در خوردنش مردد بودم ، او که تردید مرا دید ، خندید و گفت : یک کبوتر وحشی است گوشت خوشمزه ای دارد حالا امتحان کنید . گازی به گوشتش زدم نرم و خوشمزه بود آن را با ولع خوردم ، رحمت گفت : دیدید چه قدر خوشمزه ست حالا حالاها نمی شه شکارش کرد . هنگام عصر به خانه باز گشتم بوی مطبوع عدس پلو در حیاط پیچیده بود عزت خانم با خنده جلو آمد . هدیه خسته شدی ؟ چی لازم داری ؟ از لباسهایی که به من داده بودند به ندرت می توانستم استفاده کنم . گفتم : عزت خانم ، از آن کسی که دستور این برنامه ها را داده ازش نپرسیده اید منظورش چیست و از جانم چه می خواهد و تا کی مرا معطل خواهد کرد ؟ عزت خانم دستپاچه شد : می دونم خسته شدید اما شاید یه روزی خودش بیاد . با عصبانیت گفتم : آخه چه مرگشه پس چرا نمیاد ؟ می خواد منو بکشه ، چرا معطل می کنه ؟ پول می خواد چرا جونش بالا نمی یاد ؟ بگه نظرش چه قدره ؟ می خواد چی رو ثابت کنه ؟ شوهر عزت خانوم در حالی که پله ها را پایین می آمد گفت : به خدا قسم دخترم با تهدید خواسته اش را عملی کرده من خودم هم دختر دارم آخه مگه دیوونه شده بودم این مسئولیت سنگین را بپذیرم ولی انشاالله به زودی پیدایش می شه ، گراز وحشی بعد این سالها هنوز هم رام و آدم نشده ، این جور آدما رو فقط مرگ می تونه ساکت کنه و گرنه آدم بشو نیستند . کاملا فکرم معطوف شهروز بود ، فکر می کردم او جواب بی ادبی مرا می دهد جواب سیلی با عملی خشن تر همین که در این روستای مرزی و دور افتاده مانده و خانواده ای را نگران کرده ام برایش کافیست ، او هشدار داده بود که باید طبق خواسته هایش عمل کنم و مثل آنها باشم . باز فکرم راحت بود که آن شب با موریس صحبت کرده و کارها را تقسیم کردم . می دانستم اکنون بیچاره مادرم با نگرانیهایش همه را عاصی و بدبخت کرده و جواب پدر شاهزاده ام چه خواهد بود ، دیگر با خدا بود . بی حوصله و نگران وارد اتاق شدم آن شب آنها چندین میهمان زن مرد داشتند در بین آنها مردی سی و پنج ساله که الدوز نام داشت گفت : من چندین بار نشریه و مجله ی شما را خوانده ام واقعا که فرد زبردستی هستید و جسارتتون قابل تحسینه ، چند روز پیش خرسی در این نواحی دیده شده و مرتب به روستا خسارت می زنه ، می دانم شما فرد بزدلی نیستید اگر دل و جراتش را دارید می توانید فردا همراه چند شکارچی و ما برای ردیابی خرس به جنگل بیایید ما صبح زود به راه می افتیم . با شادی گفتم :می آیم حتما می آیم . شکرانه هم می آید ؟ شکرانه گفت : مادر شوهرم اجازه می دهد من چند بار همراه حسن به شکار رفته ام و خیلی دوست دارم فردا همراه شما باشم . مادر شوهرش که به شدت رویش را پوشانده بود و چهره اش را نمی دیدم ، گفت : باید بروی شکرانه اگر هدیه خانوم تصمیم به رفتن دارند تنهایی که نمی شود . الدوز گفت : امشب تفنگ بادی ام را برای شما تمیزش می کنم ، ولی باید سعی کنید که نترسید وبا دیدن خرس خودتونو گم نکنید . شام را در کنار عده ای از اهالی روستا خوردم غذای بسیار لذیذی که با روغن حیوانی پخته شده بود ، بعد از شام همه در اتاق بیرونی که بزرگتر بود و با گلیم مفروش شده و بالشهای بسیاری دورادور آن چیده شده بود نشستیم ، آنها سعی داشتند با تعریف خاطراتی مرا بخندانند. الدوز راحت تر و جسورتر صحبت می کرد . می گفت که فارغ التحصیل رشته ی مهندسی برق از دانشگاه تبریز است و در اداره ی برق خداآفرین خدمت می کند او خاطراتی بسیار شیرین از شکارهایش تعریف می کرد و من برخی از آنها را می نوشتم ، آنها مدام از خرسها می گفتند و آخر سر الدوز در حالی که بلند می خندید گفت:حالا اگه اجازه بدید ماجرای سه سال پیش را که واسم اتفاق افتاده بود ، برای هدیه خانوم تعریف می کنم مسلما از شنیدنش لذت خواهید برد. عزت خانوم لیوانی چای مقابلم گذاشت و من احساس می کردم با این که یک فرد ربوده شده و به چشم برخی از این مهمانان ناشناخته بودم ولی همه با نوعی احترام با من برخورد می کردند و سعی می کردند به نوعی به من خدمت کنند نام هدیه را صمیمی و آشنا صدا می زدند انگار زاده ی همان جا بودم و حال بعد از سالها دوری ، دوباره به زادگاهم بازگشته ام ، و من در ذهنم همه ی اینها را از قدرت نواده های شاهزاده می دیدم که در همه جای ایران دست داشته و به نوعی حکومت کرده اند. الدوز گفت : هدیه خانم یک روز...... شوهر عزت خانم کلامش را برید: ببخشید الدوز خان که حرفتونو قطع کردم ، اما باید اینو بگم که من اجازه نمی دهم فردا هدیه خانم را همراه خود ببرید او امانتی در نزد ماست خدای نکرده اگر برایش اتفاقی بیفتد ما چه جوابی خواهیم داد ؟ الدوز خواست جوابش را بدهد ، سریع گفتم : خسرو خان درسته که من جواب سختی به کسی که با من چنین رفتاری کرده ، خواهم داد ، ولی مطمئن باشید من از جنگلهای این جا می ترسم و نمی خواهم فرار کنم مخصوصا که همیشه صحبت از خرسها هست و بدانید که نمی توانید مرا محدود کنید من نمی توانم اوقاتم را بیهوده بگذرانم تا طرف که فعلا لال و گم و گور است بلکه روزی زبان باز کند و پیدایش شود . من فردا همراه این ها به جنگل می روم. الدوز نگذاشت خسروخان حرف دیگری بزند گفت :گوش کنید . هدیه خانوم می خوام ماجرای آن شب را تعریف کنم : سه سال پیش بود در خانه یکی از معلمهای ده جمع شده بودیم ما هرشب در منزل یکی جمع شده و تفریح می کردیم ، آن شب در خانه یکی از آنها بودیم که پدرم آمد و گفت : پسر ، صبح رفته بودم باغ گویا شب کسی وارد باغ شده و گردوها را کنده و به سرقت برده و مقدار زیادی هم بر روی زمین ریخته شده و کلی خرابکاری کرده ، امشب می روی و یواشکی کشیک می دهی تا این دزد را بگیری، شب ، من تفنگم را برداشته و به باغ رفتم پشت بوته ها نشسته و تا پاسی از شب منتظر ماندم . نیمه های شب چشمانم داشت گرم خواب می شد که صدای پایی را شنیدم در حالی که سبزه ها را لگد کرده و شاخه ها را پس می زد ، با جسارت نزدیک شد . آماده بودم تا با یک حرکت خیز بردارم و این فرد گستاخ را بگیرم که یهو از ترس بر جا میخکوب ماندم خرسی بزرگ با سنگینی تمام داشت نزدیک می شد . از ترسم آهسته از درخت گردویی که کنارش بودم بالا رفتم تا باهاش برخورد نکنم بر روی شاخه ای کز کرده و ساکت ماندم ناگهان دیدم خرس هم از درخت بالا می آید کم مانده بود از ترس سکته کنم خیس عرق بودم ، خرس به راحتی بالا آمد و درست مقابل من روی شاخه ای نشست و پاهایش را از دو طرف شاخه آویزان کرد . حدس زدم مرا دیده است چون درست مقابل هم بودیم . با این حال کوچکترین حرکتی نکردم و ساکت ماندم یعنی راستشو بخوایید از ترس بدنم سست شده بود و قدرت حرکت نداشتم . او دست دراز کرده و گردویی را کند و به سمت ماه گرفت . سپس گردو را در میان پنجه هایش خرد کرد و مشغول خوردن مغز آن شد و همراه آن تند و سریع شاخه ها را خم می کرد یا آنها را می شکست و خیلی از گردوها و برگها را کنده و بر زمین می ریخت باز گردویی را کند و به سمت من گرفت فکر کردم چون از اول مرا دیده و عکس العملی نشان نداده حالا دارد تعارف می کند من که داشتم غالب تهی می کردم با هزار ترس و صدایی لرزان آهسته گفتم : من نمی خورم . خرس با شنیدن صدایم و با دیدنم که مقابلش نشسته ام ناگهان شوکه شد ، از ترس از شاخه پرت شد و روی زمین افتاد ساعتها منتظر ماندم و از شاخه پایین نیامدم . سپیده که زد با احتیاط پایین آمده و دیدم که خرس همچنان بر روی زمین مانده است با سر تفنگ حرکتش دادم ولی تکانی نخورد ساعتی بعد من رفتم و با چند تن از اهالی به محل برگشتیم و دیدیم که او هم چنان آن جا مانده و مرده است ، بیچاره حیوان از ترس افتاده و مرده بود به جای من ، او مرده بود . من خیلی از این ماجرا خوشم آمد و هی می خندیدم . تعریف ماجراها از زبان این وآن ادامه داشت . دو مرد سر در گوش هم گذاشته و حرف می زدند نگاهشان با من بود می دانستم چیزهایی در مورد من می دانند ولی همگی متفق القول شده بودند چیزی به من نگویند .ساعتی بعد همه متفرق شده و به خانه هایشان بازگشتند . من خود را برای فردا آماده کردم و لوازمی را که لازم بود درون ساک کوچکی قرار دادم . شب را با شکرانه و آیلار در اتاقی که من بودم خوابیدیم . آنها با محبت کارهایم را انجام می دادند و دور وبرم می پلکیدند و برای انجام کاری برای من از هم پیشی می گرفتند . صبح ساعت هشت از خواب برخاستم و به حیاط رفتم تا دست و صورتم را بشویم ، سگ نسبت به روزهای اول با دیدنم آرام تر رفتار می کرد خرناسه ای کشید و با هوشیاری رفتارم را نظاره می کرد . خسرو خان از در کوچه وارد شد ، در دستانش چوب قطور و بلندی بود و چکمه های پلاستیکی اش به شدت گلی و کثیف بود ، با دیدنش سلام داده و صبح بخیر گفتم ، او هیجان زده به نظر می رسید : دخترم هنوز که زود است ، می خوابیدی ؟ -مگه یادتون رفته قراره با الدوز برای شکار خرس به جنگل برویم . خسرو خان سرفه ای کرد . دخترم دیشب که گفتم تو جایی نمی روی . تند به کنارش رفتم : شب خوابیدید و برای من خواب دیدید ، من همراه آنها خواهم رفت سعی نکنید کاری کنید که برایتان دردسر ساز باشم هنوز آن احمق خرفتی که دست به این کار زده آفتابی نشده و توضیح نمی ده که منظورش چیه ؟ خسرو خان گفت : عصبانی نشو دخترم ، شاید به زودی بیاید . خندیدم : شاید بیاید فکر کرده با هالو طرفه هر زمان هر غلطی دلش خواست بکنه ، سگ از حرکات تندم جلوتر آمد و پارس نمود ولی زنجیر کوتاهش بیشتر از آن اجازه ی نزدیک شدن نمی داد ، داد زدم : برو گمشو سگ لعنتی ،هنوز پارس می کنی ، کودن! ده روز می شه که این جا هستم هر روز مرا می بینی هنوز بهم عادت نکرده ای و سرو صدا راه می اندازی ، اگه موقع فرارم هم این جوری کنی و دنیا رو خبر کنی با یک گلوله ی تفنگ رحمت راحتت می کنم ، شدیدا عصبانی شده بودم عزت خانم جارو به دست بالای پله ها هراسان بود رو به خسرو خان کردم : فکر نکنید نگهبان خوبی هستید و مانع فرارمن شده اید من هم مثل شما یک روستایی آبدیده هستم می توانم به راحتی از این جا گم و گور شوم . فرار از این جا مثل آب خوردن است ولی نمی خواهم آن احمق باعث مزاحمت شما شود و به شما سرکوفت زند ولی اگه مرد بود کمی از زیر چادر و بغل ننه اش بیرون می آمد و مثل مرد حرفهاشو می زد و جواب می گرفت . خسرو خان گفت : آرام باشید ، به خودتون مسلط باشید شاید..... داد زدم : چطوری ساکت باشم الان مادر بیچاره ام دق کرده و مادر دیوانه ام در عین نادانی منتظر من است تا با بی قیدی به من بخندد . من خودم از کارو زندگیم موندم . دستم را به سمت عزت نشانه رفتم : عزت خانوم اون هر کیه بالاخره از آشنایان شماست که شما را آلت دست قرار داده یک عروسی را بهم زده .شر به پا کرده ولی بداند با این کارش سرش را به باد خواهد داد من بیشتر از این حوصله ی صبر کردن را ندارم. خسرو خان گفت : حالا خانم عصبانی نشوید آن پسر ..... صدای در هر دوی ما را از حالت خشم بیرون کشید خسروخان به سوی در رفت و عزت خانوم از پله ها پایین آمد : هدیه خانوم ما که گناهی نداریم . او می تواند آن چه را که مورد نظرش است انجام دهد. بلند گفتم : خسته شدم آخر این او کیست ؟ اون لعنتی اسم ندارد ؟کم برایم او ، او کنید . لعنت به او که این طور مثل بزدلها خودشو پنهان کرده . عزت خانوم جارو از دستش افتاده و پشت دستش را گاز می گرفت : باشه عصبانی نشوید ، با الدوز برای شکار به جنگل بروید خسرو خان شکار را می پذیرد . عزت خانوم وای بلندی گفت و من با مسیر نگاهش برگشته ، پشت سرم را نگاه کردم . خدایا رشید توله ی سابق شاهین از در وارد حیاط شد . موهای سرش سفید تر شده بود او هم بروبر نگاهم می کرد ، در یک آن همه چیز دستم آمد و فهمیدم باز این کار با دستور شاهین و توله ی همیشگی اش رشید انجام گرفته ، انتقام شاهین همیشه وحشتناک است . من که او را به خودم امیدوار کرده و بعد با حیله به فرانسه رفته و راحت عشقش را رد کردم حال این گونه این عروس نافرمان را تحت انحصار خود در می آورد تا ثابت کند کدام یک از بزرگ شده های وحشی لاله دره ، زرنگتر و جسورتر هستند . صورتم را با دستانم پوشانده و همراه ناله ای از پله ها بالا دویدم تا به اتاقم رسیدم و به روی رختخوابم که هنوز پهن بود خزیدم . وای شاهین مغرور که آن شب فکر می کردم نا آگاه هستی ، پس این نقشه را از قبل کشیده بودی و طراح این توطئه خودت بودی ؟ کلی گریه کردم ، ولی ته دلم خوشحال بودم . در عین حال کمی هم بدجنس شده بودم و چندان هم از این پیشامد یا به قولی از کار شاهین ناراضی نبودم . شکرانه می دید گریه می کنم ، آهسته موهایم را نوازش داد : نامزدت را خیلی دوست داشتی ؟ دلت واسه ی نامزدت تنگ شده ؟آه اگر شکرانه می دانست که این جریان کمی باب میلم است چه می گفت ؟ چشمان اشکبار شاهین در باغ قراملک هنوز دلم را به درد می آورد او عاشق سمج و خواستنی من بود . کاش به جای توله اش خودش می آمد اگر حرفهایم را بیرون می ریختم سبکتر بودم با این اوصاف حالا که می دانستم کشته نخواهم شد و به ثروتم آسیبی نخواهد رسید در حالی که با دستانم صورتم را پوشانده و به اصطلاح گریه می کردم ، بعد شناختن عامل اصلی این عمل که چه کسی است این گریه کم کم به خنده کشیده می شد فقط نگران خانواده بودم . کمی از لای انگشتان دستم که صورتم را پوشانده بود نگاه کردم عزت خانوم و آیلار هم گریه می کردند و آیلار لباسهای زیر مرا که شسته بود با سلیقه تا می کرد ، سر خسروخان که در چارچوب در ایستاده بود از پشت سر عزت خانم دیده می شد . گفتم :پس منظورتان از او ، شاهین بود ؟ شما با او چه کار می توانید بکنید ؟ او فرد مهمی است و با یک اشاره اش می تواند زندگی کسانی را این رو به آن رو کند . به سوی عزت خانم رفتم : راستش را بگویید حالا که همه چی آشکار شد . بگویید که شاهین چه نسبتی با شما دارد ، چون می توانم پرقدرت تر از او باشم و باکسانی که در این توطئه شرکت کردند خصمانه رفتار کنم کاری نکنید که نسبت به محبتهای کنونی شما بی توجه باشم . عزت خانم انگشت به دهان خسرو خان را نگاه کرد : یعنی حالا که همه چی رو شده ، حرف بزنم ؟ خسرو خان با اخم از اتاق رفت و در را بست . باز گفتم : عزت خانم این شاهین کیست ؟ منظورم اینه که چه نسبتی با شما دارد ؟ آهسته گفت : خواهرزاده ام است ، از حیرت خشکم زد ، دقایق لال شدم او ادامه داد : اویک خاله ی دیگر هم در این روستا دارد و الدوز پسر خاله ی اوست ما را ببخش دخترم وقتی او پیشنهاد داد،چگونه می توانستیم ردش کنیم ؟ درسته شاهین خیلی کم به این جا می آید ولی من مثل پسرم دوستش دارم . پرسیدم : علت کارش را نگفت که منظورش چیست ؟ کمی بروبر نگاهم کرد و آهسته گفت : او می تواند در راه عشق قتل هم بکند ، ابائی هم ندارد او چگونه می توانست تحمل کند تو آن روز مال شهروز شوی و عاقلانه ترین راه همین بود . البته وقتی او با ما مشورت می کرد و طرح این برنامه را می ریخت ، ما باهاش مخالفت کردیم ، ولی مگر او به نظر کسی اهمیت می دهد . او از من که خاله اش می باشم انتظار داشت تا یاری اش کنم . -الدوز باید مرا به شهر ببرد تا به منزل تلفن بزنم الان آنها به شدت نگرانند . پرسید : تو به آنها چه می گویی؟ -باید ببینم خواسته اش چیست و چه پیشنهادی دارد . کمی خندید : خواسته اش که مشخص است و پیشنهادش هم حتما ازدواج خواهد بود . گفتم: هیچ فکر کرده بود که این کارش می تواند عواقب وخیمی به دنبال داشته باشد؟ اوبدون فکر کاری نمی کند ، شیدا این پیشنهاد را به او داد وگرنه او می خواست تو را به طریقی دیگر به لاله دره ببرد. عزت خانوم بر روی پتو نشست و مرا هم نشاند: دخترم، شیدا به خاطر شاهین در ایران مانده است ، مادرآنها اهل این جا بود و پدرشان بعد از ازدواج او را به لاله دره برده بود. زانوهایم را بغل زدم ، چه کار می توانستم با شاهین بکنم ؟ او که قدرت مطلق بود. شکرانه سیبی صبحانه را آورد . از حیاط صدای چند مرد می آمد که داشتند صحبت می کردند. صدای الدوز رساتر شنیده شد: هدیه خانوم با ما به شکار می روید؟ لقمه ای را که گرفته بودم بر دهان گذاشتم و به سمت حیاط دویدم. خسرو خان گفت : الدوز از خیر این کار بگذر. تند گفتم: خسرو خان مطمئن باشید حال که دانستم شاهین رئیس این باند است محال است فرار کنم من به انتظار آمدنش می نشینم، با او صحبت دارم ، او باید همه چیز را به من توضیح دهد. به همین راحتی ازش دست نمی کشم . پس فکر این که شاید فرار کنم را از سرتان به در کنید. رشید با چکمه های بلندش از پله ها پایین آمد : من هم با شما به جنگل می آیم . رو به رشید کردم: بیا رشید، جاسوس همیشه باید همراه آدم باشد. بیا رشید مسلما چیزهای جالبی برای گفتن به شاهین خواهی داشت. رشید خندید. عزت خانم گفت:مسئولین با خودتان است . شاهین را که خوب می شناسید؟ الدوز گفت: شاهین هرگز اطمینانش را نسبت به ما از دست نخواهد داد. عزت خانم شالی را به دور گردنم انداخت و لوازمی را که درون ساک قرارداده بود ، به دستم داد و بوسه ای به گونه ام زد: خدا به همراهتان، خواهش می کنم مواظب خودتون باشید. بازی با خرس اون طور که فکر می کنی آسان نیست . ساک را بر روی شانه انداخته و همراه آنها رفتم. شکرانه هم با لباس کوتاه محلی آمد الدوز تفنگش را از دوشش برداشته و به من داد: بنداز روی شانه ات هدیه ، الان که به جنگل برویم طرز کارش را یادت می دهم. -با کاربردشان آشنا هستم، درسهای دوران نوجوانی ام است که فرا گرفته ام و مربی اش هم شاهین بود. خودتون که می دونید شاهین تیرانداز ماهری است و حتی یک تیرش هم به خطا نمی رود. الدوز خندید: می شناسمش، پسر شجاع و با جسارتی است . و ما همراه سه نفر دیگر به درون جنگل رفتیم. چه طبیعت سرشار و غنی و در عین حال حزن انگیزی بود انگار آخر دنیاست . صدای پرنده ها و حیوانات از گوشه و کنار به گوش می رسید شکرانه ماهرانه و جسورتر از من میان خزه ها و سبزه های در هم پیچیده شده راه می رفت و تنگ راه را می گشود و با میله ای که در دستانش داشت به سر گیاهان که سر راهش بودند می کوبید و پیچکها را که به دور شاخه ها پیچیده شده و مانع راهمان بودند با کارد کوچکی که در دستانش داشت قطع می کرد، رشید سایه به سایه ی من می آمد، انگار به او وحی شده بود که من امروز به جنگل می آیم و او آمده بود تا مواظبم باشد تا دست از پا خطا نکنم و احیانا فکر فرار به سرم نزند. می خواستم از او سوالاتی بکنم ، ولی آن قدر ازش نفرت داشتم که دلم نمی خواست کلامی با او حرف بزنم. سگ شکاری بد ترکیب. از تپه ی خطرناکی سرازیر شدیم در مقابلمان دره ی عمیق و پردرختی قرار داشت از تپه با زحمت پایین رفتیم. دستم از چند جا خراش برداشته و خونی شده بود ، هیچ کس حرفی نمی زد و صدای نفسهای تند همدیگر را می شنیدیم، طبیعت ترسناکی بود . ترسی خفیف بر جانم نشسته بود. اما شکرانه بی خیال تر بود . ناگهان الدوز با صدای بلند شروع به خواندن ترانه ای آذربایجانی کرد، تن صدایش گیرا بود و در آن محیط وهم انگیز صدایش به دل می نشست : این دره ای است طولانی ، با آبهایی خنک، این جا دامی پهن کرده ام، که تا خرس آمد شکارش کنم . وحشت طبیعت غم انگیز می نمود و ترانه ی الدوز هم از خرسها می گفت و من هر لحظه منتظر بودم تا این خرس ناگهان از پشت درختان نمایان شود و ما با آن رو در رو شویم. رشید گفت: الدوز برای شکار خرس آمده ای ، صداتو ببر آوازت خرس را عصبانی می کند و ناگهانی با حمله اش مواجه می شویم. ما در سکوت و به ردیف جلو می رفتیم، تنها صدای خش خش و له شدن گیاهان در زیر پاهایمان سکوت را می شکست. الدوز با دست به بالا اشاره کرد: هدیه خانم آن سیمهای خاردار را می بینی مرز نزدیک است ، مرز میان ایران و روس است. اگر به سمت چپ برویم روستای تاتار است. فکری شیطانی مثل برق از ذهنم گذشت منی که همه را امیدوار کرده ام که فرار نخواهم کرد و به عزت و خسرو خان قول داده ام ، حال می خواستم کاری کنم که به وسیله ی همین رشید نفرت انگیز فرار کنم. عزت و خسرو خان زیاد ناراحت نمی شوند، حتما پیش خودشان فکر می کنند که قول زن چندان اعتبار ندارد. باید ببینیم طمعش تا چه حد است و سگ وفادار شاهین چه قدر می تواند از شاهین بگذرد و با من باشد و یا اگر با پیشنهادم مخالفت کرد چگونه از او قول بگیرم به شاهین چیزی نگوید تا با این کار کینه ی شاهین نسبت به من بیشتر نشود. در دلم هزار تا سوال و جواب داشتم، اما باید مزه ی دهانش را می فهمیدم که چه قدر می خواهد ؟ اگر پیشنهاد مبلغ بالایی هم بدهد می پذیرم و پرداخت می کنم تا زودتر از این جا رفته و از بلاتکلیفی خارج شوم. الدوز گفت: بچه ها بیائید ببینید جای پاهایش مشخص است و کاملا می رساند که ساعتی پیش از این جا رد شده ، حتما هم خرس گنده ای بوده . شکرانه سبزه های له شده ی زیر پای خرس را معاینه کرد گفت: تازه رد شده سبزه ها هنوز تر هستند. از سر بالایی تیزی به زحمت بالا رفتیم من دست شکرانه را گرفته و تقریبا همدیگر را می کشیدیم و به سختی خود را به بالا می کشاندیم تا این که خسته و نفس زنان به بالا رسیدیم و من روی سبزه ها ولو شدم . نمی دانستم دلم چه می خواهد؟ آیا خرس پیدایش بشود و با او مواجه بشویم یا نه .... ولی ترسی مبهم در درون داشتم. همه به استراحت پرداخته من هم کمی دورتر به درختی تکیه دادم و با شکرانه مشغول صحبت شدم ، رشید که زیر چشمی مرا نگاه می کرد می خواست بداند چه صحبتی می کنیم و از لحظه ی ورودش به جنگل حواسش با من بود و مثل سایه همراهیم کرده بود، حالا هم با سوت آهنگی را می خواند و زیر چشمی مرا می پائید . به شکرانه سپردم وقتی رشید به طرف ما نزدیک می شود به بهانه ای از من دور شو، می خواهم سوالاتی از او بکنم. شکرانه قبول کرد و همین طور هم شد و دقایقی بعد رشید به درخت مقابلم تکیه داد پاهایش را دراز کرد و خود را مشغول تفنگش کرد، گلوله ها را یکی یکی درون تفنگ جا می داد، زیر چشمی مراقب حالاتم بود. شکرانه با زمزمه ی کوتاهی عقب تر رفت،گفتم : رشید یک عمر دنبال شاهین بوده ای و همراه او توطئه هایی کرده ای و شاید که این کارت باز آخرینش نباشد و با این که می دانم کاملا نوکر وفاداری برایش هستی بااین حال نمی خواهی برای یک بار هم شده از گفته های من پیروی کنی ؟ او کمی ساکت ماند و بعد گفت : دختر شاهزاده چه کار کنم؟ بدم نمی یاد کمی هم به تو خدمت کنم. -وقتی به روستای تاتار رسیدیم مرا راهی تبریز کن نمی دانم چرا شاهین قدرت پدر شاهزاده ام را دست کم گرفته است ؟ -شنیده ام دختر شاهزاده شدی. از ثروت بی کرانت هم شنیده ام . حالا با این قدرت از محصول پدرت ، بر شاهین که سهل است می توانی بر خیلی آدما حکومت کنی و..... -زیادی حرف نزن ، چه قدر می خواهی تا برای یک عمر آسوده باشی و دیگر توله و نوکر ارباب سابقت نباشی. فرصت بهت دست داده . برای خود کسی باش. چیزی می خواهی بگو و اگه پیشنهادت عاقلانه باشه می پذیرم. -این طور که نمی شود، من اگر مبلغی را بگویم، پرداخت آن را چگونه تضمین می کنی؟ -هرطور که تو بخواهی و پیشنهاد بدهی. صدایش را آهسته تر کرد و کمی دوروبر را نگاه کرد: زیاد پر طمع نیستم هدیه، درحین خیانت ، انصاف هم خوب است. بیست میلیون تومان و تضمینش هم صداقت و یک رنگی در این لحظات تا به انتقام فرداها نینجامد -باشه، می پذیرم. پرسید: شاهین را دوست نداری؟ -اون خیلی با زندگی من بازی کرده و من به خاطر او از زندگیم نمی گذرم. رشید چیزی نگفت، می خواستم چیزهای دیگری به او بگویم ولی او بلند شده و به کنار رحمت و الدوز رفت. در طی راه به الدوز گفتم: وقتی وارد روستای تاتار شدیم بهتره کمی این جا بمانیم تا من وسایلی را که لازم دارم خریداری کنم. خندید: هدیه خانم آن جا چیزی که به درد شما بخورد وجود ندارد. رشید گفت: الدوز حالا که به اونجا نزدیک شده ایم سری می زنیم. دیگر کی فرصتی دست می دهد تا هدیه این جاها را ببیند. شکرانه گفت: کاش همراهم پول می آوردم و وسایلی برای منزل و آیلار می خریدم. ساعتی بعد در روستای تاتار بودیم الدوز چنان از آن جا تعریف می کرد که فکر کردم با شهر یا قصبه ی کوچکی روبرو خواهم شد ولی روستایی بود با خانه های پراکنده و گاهی جاهایی به نام مغازه وجود داشت ، تقریبا روستا را دور زدیم ولی رشید نیم ساعتی می شد که نزد ما نبود و معلوم نبود کجا رفته است. او دقایقی بعد که ما در کوچه ها و میدان ده گشت می زدیم به کنارمان بازگشت ، در دستانش شکلاتهای رنگی بود و با لبخندی پر معنا آنها را به دست الدوز داد . در میدان ده عده ی زیادی جمع شده و دو مرد با شلوارهای گشاد و بدون پیراهن می خواستند کشتی بگیرند ، ما به تماشای آنها ایستادیم . بعد دقایقی من با رفتار بی تفاوتی کمی از آنها فاصله گرفتم. رشید هم کنار رفته و آهسته از پشت سر در گوشم گفت: تا ابد نزد شاهین افشا نخواهی کرد که فراری دهنده ی تو من بوده ام. کاری نکن که بعد سال ها وفاداری به اربابم بین ارباب و نوکرش نفاق و جنگ بیندازی. این حرف رشید مرا مطمئن کرد که این بار واقعا دارد برای خود من کاری انجام می دهد. بر همین اساس گفتم: مطمئن باش رشید، برای یک با هم که شده از عمل و کارهایت راضی می شوم. آهسته گفت: آن جا، آن ماشین را که پشته های یونجه را بار زده است ، می بینی؟ -می بینم . چه کار باید بکنم؟ -بدون توجه جلو می روی . آنجا پیرمرد ریش سفیدی را همراه پسرش می بینی آنها از دو تا چشمانم هم قابل اعتماد تر هستند تا فردا عصر به تبریز رسیده ای . از او تشکر نکردم. کشتی دو مرد شروع شده بود و رحمت و الدوز درحال نظر دادن درباره ی برد و باخت آنها بودند. گفتم: شکرانه تو این جا باش بروم از شکلاتها بخرم تا برای عزت خانم و آیلار هم ببریم. -بذار منم بیام. -بیا بریم. می خواستیم باهم برویم که رحمت پرسید: کجا می روید؟ شکرانه گفت: از این شکلاتها می خریم و زود برمی گردیم. الدوز که کاملا خیالش از بابت من آسوده بود ، گفت: زود برگردید ها. کمی که رفتیم ، گفتم: شکرانه پیشم پول کم دارم تو برو آن مغازه من هم بروم کمی از رشید پول قرض کنم بیام. جایی نری ها، منتظرم باش. زود میام. به شتاب از لای درختان به ماشین باری نزدیک شدم. آن دور و برها خلوت بود. پیرمرد با دیدنم که نزدیک می شوم ، پشت بار ماشین را باز کرده و یک پشته از یونجه ها را برداشت با سراشاره داد ومن با یک جست بالا پریدم و میان یونجه ها نشستم او یونجه را مقابلم قرار داد و در را بست و بعد از دقایقی کامیون به حرکت در آمد. اگر سالم به تبریز می رسیدم برای یک عمر مدیون رشید نفرت انگیز می شدم. علائم ساعتها به روز و شب رسیدند و من مدام در حال چرت زدن بودم و فقط آسمان را تماشا می کردم. آنها یک بار در منطقه ای بسیار زیبا و روح بخش مرا پیاده کردند و من دقایقی به تماشای آبشار زیبا ایستادم، دست و صورتم را شستم ، آنها قطعه ای نان و پنیر به من دادند، آن را خوردم و بعد نیم ساعت استراحت سپس باز به راه افتادیم آنها حتی یک کلمه با من صحبت نمی کردند .زمانی به خود آمدم که دیدم ماشین متوقف شد پیرمرد در را باز کرده و یونجه مقابلم را برداشت، شب شده بود، پیرمرد دستم را گرفت : پیاده شو دخترم این جا میدان کاه فروشان است به تبریز رسیده ایم حالا کجا می خواهی بروی؟ -خب معلومه پدر، می خواهم به منزلمان بروم. از روی یونجه ها پایین پریدم و از آنها تشکر کردم. پسرش دوباره یونجه ها را پشت ماشین پرت کرد. پیرمرد مرا سوار تاکسی کرد و سفارشات لازم را به راننده نمود و من دوباره شهر را با ولع در میان تاریکی تماشا می کردم انگار دهها سال از این جا دور بوده ام حال به شهر محبوبم باز گشته ام، تبریز ، شهری که رشته های حیاتم به آن جا بسته شده بود. وقتی دم در منزلمان رسیدم تاکسی به سرعت دور شد من تازه دستم را رای دق الباب کردن بالا برده بودم که عمو یوسف بیگ در را گشود، بدون این که در زده باشم . انگار پشت در منتظر بود .بلند گفت: های هدیه دختر آشوبگر آمدی؟بیا تو. با هیجان وارد شدم : عمو یوسف بیگ انگار پشت در منتظرم بودی؟می دانستی می آیم؟ ولی عمو یوسف بیگ جوابم را نداد و مرا به سمت اتاقش کشاند: بیا دخترم باید به تو چیزهایی بگویم. اول بذار برم ببینم حال مادرت چگونه است صلاح است خودت را نشان دهی یا نه؟ آنها از شدت ناراحتی بیمار شده اند. تو برو به اتاق من ، تا سروگوشی آب بدم و بیام. خسته و کشان کشان به طرف اتاقش رفتم. تا پا به درون اتاق یوسف بیگ گذاشتم، در همان آستانه در ، میخکوب شده و ماتم برد. شاهین درست روبروی در اتاق، روی تشک پشتی یوسف بیگ نشسته بود و تسبیح عمو یوسف بیگ را در دستانش می چرخاند. مغرور و زیبا مثل حاکمی خشن لم داده بر سریر قدرت، با لبخند تمسخر بر لبانش که برده اش را محکوم کند، نگاهم می کرد. چه حسی وجودم را فرا گرفت نمی دانم ؟ شاهین به کنارم آمد، لحظاتی مرا نگاه کرد ، باز نمی دانستم با دیدنش باید فریاد بکشم و محکومش کنم یا ساکت بمانم ببینم تا چه می گوید. دلم می خواست به او حمله کنم و بزنمش و به صورتش چنگ بیندازم تا خشمم فروکش کند که چرا هر زمان مرا بازیچه ی دستانش قرار داده است . شاهین گفت: رشید کارش بد نبود. به موقع وظایفشو انجام داد . زیاد که باهاش درگیر نشدی؟ داشتم دیوانه می شدم ، این سگ و توله چه قدر مرا بازی داده اند و بازرشید مرا گول زد ه بود . او نزدیک تر آمد، می خواستم حرکتی بکنم و به سر و رویش بکوبم ، اما لبهای شاهین لبانم را بست ، محکم و با احساس . هر چه تلاش کردم نتوانستم دورش کنم. بوسه هایش وجودم را کرخ کرده بود، آهسته در گوشم زمزمه کرد : امروز باید که به تبریز می رسیدی ، چون برنامه هایم ردیف شد. اون طور که می خواستم روز فرارت ، شهروز عاقد را لت و پار کرد و همه چی تموم شد. سگ هار زنجیر بریده همه را گاز گرفت ولی حیف که اثر نکرد. حرکتی کردم تا عقب تر برود، ولی باز مرا گرفته و هم چنان می بوسید. تند گفتم: ولم کن شاهین و گرنه فریاد می زنم ، آبرویت را می برم، بذار برم. بعد دقایقی با دو دست هلش دادم، او عقب تر ایستاد و باز لبخندش بر گوشه ی لبانش نمایان شد: می روی هدیه و یادت نگه می داری که شاهین در همه حال هوای تو را دارد و مانع سبکسری های توست. عمو یوسف بیگ آمد : شاهین خان پیامتان را رساندم و سادات خانم گفتند که جناب قائم الملک از شما نهایت تشکر را دارند و می گویند زحمات شما را فراموش نمی کنند و جناب قائم الملک گفته اند اگر در میان خانواده دنبال یک مرد با غیرت باشیم ، آن هم شاهین خان هستند. من با شنیدن نام پدر و سخنان او حیران ماندم. قائم الملک از کدام خدمت شاهین ممنون بود؟ داشتم دیوانه می شدم، به تندی از اتاق بیرون آمده و به سمت منزل خودمان روان شدم....... پدرومادرم از پنجره مرا دیدند و سرآسیمه وارد ایوان شدند. مادرم داد زد و بر زانوهایش کوبید: هدیه تو مرا نصفه عمر کردی، تو باعث مرگم خواهی شد. خدایا چه قدر بد شد عروسی به هم خورد کی تو را دزدید؟ اون کی بود فهمیدی؟ بگو دخترم نترس بگو که شهروز خودش دست داشت؟ پدر گفت: ساکت باش زن بهش مجال حرف زدن بده. به سرعت پله ها را بالا دویده و درآغوشش خزیدم مادرم به صدای بلند گریه می کرد: شاهین تو را برگرداند؟ لیاقت و مردانگی شاهین را هیچ کس ندارد. پدر شاهزاده ات هم همین را می گفت. پدر جواب داد: زن به پدرش هم گفته شده شاهین ماجرا را ردیابی کرده و بعد رشید به دستور شاهین او را پیدا کرده و بازگردانده است، من که از اول گفتم این کارها از طرف خود شهروز خان بود تا او را سر به نیست کنند لعنت به آن ثروت، که همه را طمع کار و روباه کرده است . هی می گفتم زن کم به این پوراندخت اعتماد کن آنها به دورنگی عادت کرده اند ، بالاخره درباری هستند. هیچ جوابی برای این دو نداشتم نالان و خسته روی تختم ولو شدم تا عمه پوراندخت و شهروز کاملا متهم شوند و شاهین متهم اصلی با بوسه اش لبانم را مهر زده بود تا چیزی علیه او نگویم، در حالی که همین حالا باید نیرنگ شاهین را رو می کردم. مادرم به سرش زد: دختر کجا برده بودنت این چه وضعی است این چه لباسهایی است که پوشیده ای بلند شو برو حموم و به سرو وضعت برس. و من نمی دانستم برای چه گریه می کنم. ساعت دو نصف شب بود که منشی پدرم از فرانسه زنگ زد و لحظاتی بعد صدای پدر شنیده شد : مهتاب دخترم من چه اشتباهی در مورد تو کردم، فکر می کردم یکی از افراد خانواده ی خودم مطمئن تر است و ازدواج با او تو را به خوشبختی می رساند شهروز را آن قدر انتقام جو و طماع نمی دانستم! دخترم این ها چه برنامه ای است که به وجود آمده؟ نگذار همه بی خودی هیاهو به راه بیندازند، جوابهای خودت می تواند همه را قانع کند، آن شب چیزی از رفتار شهروز نفهمیدی؟ و من باز مانده بودم که چه جوابی به این همه سوالهای اشتباه و پیش آمده بدهم! صدای پدر شاهزاده ام از پشت تلفن می لرزید و مدام ماجرا را به صورتی دیگر توضیح می داد که اصلا حقیقی نبود و این طرف صدای این پدرم که آهسته با مادر صحبت می کرد، می شنیدم: سادات از اول می گفتم مرد یعنی شاهین، او تمام دوستانش را به تمام مناطق اطراف گسیل داشته بود و از نیروی انتظامی هم کمک گرفته بود تا بالاخره هدیه را پیدا کرد، حالا هی هدیه از رشید بد بگه وقتی او را از دست ربایندگان گرفت و با کلکی او را روانه ی تبریز کرد ، ما نباید از آنها ممنون باشیم؟ همین ساعتی پیش رشید زنگ زده و جریان را تعریف کرد. گیج صحبتهای پدر و مادرم بودم و پدر شاهزاده ام از آن سوی خط می پرسید دخترم بلایی که سرت نیامده؟ اذیتت کردند؟ می گفتن رشید خیلی زرنگی کرده ؟ بالاخره اصل مطلب را به من خواهند گفت. مهتاب جان مواظب خودت باش. به شدت از رشید و شاهین عصبانی بودم. با این حساب رشید از خودش در این جا یک قهرمان ساخته بود و بازیگر قهرمان این نمایشنامه نقشش را خوب بازی کرده، گفتم: پدر آن جا همه با من با یک نوع احترام برخورد کردند. صدایش کمی خشمناک تر شد: حالا شهروز برای فردا چه برنامه هایی داشت خدا می داند و اگر رشید تو را فراری نمی داد صددرصد اقداماتی دیگر صورت می گرفت. نمی دانم چرا لال شده و به پدر شاهزاده ام نمی توانستم بگویم که ای پدر، بیچاره شهروز گناهی ندارد مقصر اصلی شاهین است ،اوست که مسئله را طوری دیگر نزد شما جلوه داده و خود را از همه ی جرمها مبرا کرده و حال از توله اش هم قهرمان ساخته است، منی که فکر می کردم رشید آدم شده و برای یک با ر هم که شده برای خود من خدمت می کند، آن هم با طمع پول ولی افسوس که خدمتش باز برای شاهین بود . پدرم چیزهایی علیه شهروز می گفت ، ولی من از ذهنم می گذشت که شاهین هر چه کرده به خاطر من بوده و منی که شهروز را نمی خواستم ، به این نحو از دستش راحت شدم و حالا هم از این جریان اتفاق افتاده زیاد هم ناراضی نیستم، اما به خاطر شاهین که لو نرود به پدر و هیچ کس چیزی علیه او نگفتم. تازه رسیده بودم و فکرم درهم و برهم بود باید استراحت می کردم ، فکر می کردم تا ببینم چه کار باید بکنم. تا نزدیکیهای ظهر خوابیدم هیچ صدایی بیدارم نکرد و من ساعت یک ونیم از جایم برخاستم و وارد هال شدم مادرم روی مبلی نشسته و از تکانهایی که به خود می داد فهمیدم عصبی و نگران است با دیدنم از جایش برخاست هدیه مطمئن باشم که به تو آسیبی نرسیده؟ -کاملا مادر عزیزم ، آن کسی که اقدام به این کار کرده بود تا آخر خودش را نشان نداد و تمامی آن افراد اجیر شده بودند. مادرم گفت : خدا لعنت کند شهروز را، وقتی آن شب صدایتان زدیم جواب ندادید فکر کردیم اتفاقی افتاده آخر سر پوراندخت نگران شد و در را آهسته گشود خدایا شهروز خوابیده بود و تو نبودی هر چه می کردیم شهروز بیدار نمی شد، لعنتی تا لنگ ظهر فردا خوابید. خدایا چه شب شوم و بدی بود. شهروز از ماجرا اظهار بی اطلاعی می کرد و از حادثه ی اتفاق افتاده بسیار عصبی و خشمگین شده بود ولی مامورین که به شاهین به منزل آمده بودند در همان بازجویی های اولیه حدس زدند که، کار شهروز است و او از آن روز تا حالا در زندان است و هیچ اعترافی نکرده است، برای همین نتوانسته بود تا لحظه ی فرار تو از دستشان خودش را نشان دهد چون از زندان نمی توانست دستوری صادر کند هیچ فکر نمی کردیم دارد نقش بازی می کند و عمه پوراندخت بد و بیراه بود که نثارمان کرد . پدرم از در حیاط وارد شد. مادرم ادامه داد: آره دخترم او که در زندان است و آنها که تو را نگه داشته بودند به این زودیها آزادت نمی کردند چون چگونه باید از کسی که در حبس است دستور می گرفتن که چی کار کنند و رشید خوب موقعی پیدات کرد ، خودت همیشه می گفتی او مثل سگ شکاری است و بو می کشد. تند پرسیدم: شهروز برای چه به زندان افتاده؟ پدرم گفت: مادرت که داشت تعریف می کرد . رزا هم عقیده داشت که پوراندخت از اول داشت نقش بازی می کرد او می خواست تا ثروت برادرش در بست و خیلی زود در اختیار پسرش قرار گیرد ، فکر می کنی او تو را به عنوان عروس قبول می کرد؟ دختری را که اصلا نمی شناخت و به قول خودش بزرگ شده ی روستا بود ، به یک خانواده که از تبار و سلسله ی پادشاهی بودند، وارد می کرد؟ این را همه می فهمند. با ناراحتی گفتم: شما اشتباه می کنید شهروز اصلا روحش خبر نداشت و بی گناه است. مادر گفت : هدیه ازش طرفداری نکن کاملا کار خودش بود و چون در حبس بود نتوانست زود خودش را آفتابی کند و گرنه خواسته اش را با تهدید و زور به مرحله ی اجرا می گذاشت همان خواسته هایی که به خاطرش این برنامه را به وجود آورد و اگر با زرنگی شاهین و رشید پیدا نمی شدی مدتها باید آن جا می ماندی. داشتیم صحبت می کردیم که صدای خاله فخری بلند و رسا از حیاط شنیده شد که داشت پله ها را بالا می آمد: محسن خان توجه نمودی؟ من از روز اول گفته بودم که اینها نمی توانند هدیه را به عنوان عروس بپذیرند . آقا داماد خودشو به خواب زده بود تا نقشه هاش قشنگتر پیش بره. در با صدای بلند باز شد و خاله فخری در میان مانتوی بلند با آستینهای گشادش نمودار شد. مثل همیشه با سرو وضع آراسته و شیک آمده و داد وهوار راه انداخته بود. هنوز صورتم را نشسته و گیج خواب بودم ، رزا با کفش روی قالی دوید و به شدت در آغوشم گرفت: وای هدیه ی عزیزم اصلا باورم نمی شه تو برگشته باشی. شهرام در حالی که در چهره ام خیره بود نزدیک می شد. خاله باز صدایش اوج گرفت: همین دیگه همین . به خدا قسم سادات خانوم من وقتی در ایتالیا بودم تلفنی با پوراندخت درگیری پیدا کردم او در فرانسه کنار برادرش و تو گوشش خونده بود که ازدواج هدیه و شهاب یعنی زیر پا نهادن تمام سنتهای خاندان ما. قائم الملک وقتی تو پسر خواهرت شهروز را داری چرا از شهاب حرف می زنی ؟ هر چند شهروز سنش زیاد است اما برای دختر بیست و دو ساله که ثروت فراوانی به دست دارد می تواند شوهر خوبی باشد که این دختر مباد با هوسهای جوانی آن را به باد دهد. آن قدر تو گوش آن پیرمرد متکبر که از درد نقرس هوش و حواس چندانی برایش نمانده بود ، خواند تا قائم الملک شرط انتقال ثروت به دخترش را ازدواج با شهروز دانست. پوراندخت روباه حیله گر و بسیار موذی است. سپس خاله فخری خودش را به سویم پرت کرد: وای خدا، بیچاره هدیه ی عزیزم . و به سرعت صورت مرا بوسید: تو چه مصیبتی کشیده ای عزیزم؟ چه قدر زجرت دادند؟ با خنده و بد حوصله روی مبل نشستم: تو رو خدا خاله جان شلوغش نکنید کی منو زجر داده یعنی چه؟ من اصلا سختی نکشیدم آن چند روز بهترین روزهای زندگی من بود. مادر داد زد: خاک عالم تو سرت دختر مگه تو را برای پیک نیک برده بودند؟ از دختر امروز و فردااست که از دستت سکته کنم. -مادر جان به جای این تعبیرها و قصه هایی که دارید می سازید یه چند دقیقه دندان روی جگر بگذارید و آرام کنارم بنشینید تا بگویم چه شده؟ ولی آنچه که مهمتر است تا بهتون بگم اینه که می دانم که کار شهروز نبوده. رزا با حیرت نشست و خاله دست روی دست زد: اوه هدیه تو داری از شهروز طرفداری می کنی؟ فردا باید در دادگاه بگویی که مجرم اصلی اوست. این طوری قال قضیه کنده می شه. -نه خاله جان نمی تونم بی خودی دروغ بگویم. مادر گفت: اگه مطمئنی اون نیست پس بگو کار کیست؟ ساکت مانده و جرات نکردم نام شاهین را بر زبان بیاورم. نمی دانم کدام احساس احمقانه گریبان گیرم بود که شاهین را لو ندهم پدر مجازاتی برای این مجرم در نظر می گرفت و من نمی دانستم چه کنم؟ بی گناهی را مجرم بخوانم تا مجازات شود و از گناه و خلاف کسی طرفداری کنم که حاضر نبودم با تمامی کارهایش که آزارم داده، آشوب کرده بود با این حال کسی حق نداره بهش بگه بالای چشمت ابروست. مادرم گفت: پس با این حساب فردا در دادگاه چه خواهی گفت؟ آهی کشیدم: آخه من چی می دونم؟ از کجا بدونم که کی بود؟ خاله فخری عصبی ادامه داد: پس هدیه الکی دری وری نگو، اگه نمی دونی کار کیه ، خفه خون می گیری. آنها که حدس زده اند کار شهروز است. بذار طبق برنامه ی قانون پیش بروند. -امکان نداره خاله جان شهروز باید آزاد شود، اون بیچاره چه گناهی دارد؟ پدرم گفت: دخترم مگه نمی گی که نمی دونی کار کیست پس چرا می خواهی شهروز آزاد شود؟ -اصلا شما از کجا مطمئنید که کار او بوده؟ -پس دخترم تو از کجا مطمئنی که کار او نبوده؟ خیلی خسته بودم ناهار را در میان صحبتها و قضاوتهای بی پایان آنها تمام کردم. رزا گفت: نمی آیی بریم دفتر مجله؟ پرسیدم : کار وبار چگونه است؟ -موریس به ایتالیا رفته تا آخر ماه برنمی گردد وآلدو و شیدا چند روزی است به شمال رفته اند. -پس بگو این کشتی در میان امواج سرگردان است. رزا خندید: افراد جدیدی استخدام کرده ایم سکان دار این کشتی خودم هستم و هدایتش کردم و ضمن این که به گل ننشسته بلکه باسرعتی بسیار به سوی بیکران اقیانوسها در حرکت است و دل دریاها را می شکافد و با قدرت پیش می رود ، چون رزا ناخداست، ولی حیف که جاشوهای بی لیاقتی چون شما دارد. خندیدم و رزا به سمت اتاق دوید و شماره ی جدید مجله را آورد: بخوان همه کاره ی این کشتی عظیم و پرقدرت را ببین تا بدونی وقتی رزا هست ، معنی غم و غصه چیه. مجله را گرفتم ، همان فکری که در روستای شتن از ذهنم گذشت تیترهای جالبی برای روی جلد مجله در نظر گرفته بودند، دوستداران مجله ی هدیه بخوانید که مدیر مسئول مجله ی شما هدیه در شب عروسی ربوده شد و باز تیتری دیگر، عروس ربایی...... -شر به پا کردی رزا ؟ مگه چه خبر شده؟ آبرو برایم نگذاشتی حالا خدا می داند دنیا چه فکری می کند که چه بر سر عروس آورده اند.در حالی که همه می خندیدند ادامه دادم: همین هفته می نویسی که عروس را برای چند روزی به پیک نیک به روستاهای اطراف خداآفرین برده بودند و او هر روز با عده ای شکارچی برای شکار خرس به جنگل می رفت بعد حوصله اش از رد یابی خرس و نیافتن او به سر رفت و دوباره به تبریز بازگشت، بیچاره داماد در حالی که عروس خانم به دنبال شکار خرس بود و در جنگلها جولان می داد، او در زندان به اتهام ربودن عروس ، آب گندیده می خورد . آب خنک را من از رودخانه ی مرزی ایران و روس می خوردم . خاله فخری با حیرت نگاهم می کرد. چشمکی زدم: آه خاله ی عزیزم چه قدر هم آبش خنک و گوارا بود. رزا با شدت تمام می خندید: راست می گویی هدیه؟ یعنی آنها تو را در یک اتاق حبس و اذیت نکرده بودند؟ بی حوصله گفتم: چرا اول حبسم کردند و دو تا هم نگهبان داشتم و در واقع کل خانواده نگهبانم بودند مخصوصا که سگ شروری هم داشتند، ولی خب، رشید به دادم رسید. از جا برخاستم : فعلا ازتون اجازه می خوام یه جایی کار دارم، می رم و زود برمی گردم. مادرم دستم را کشید: بشین دختر می ری بلایی سرت میاد؟ هنوز از ماجراجویی خسته نشدی؟ لازم نکرده بری. -بس کنید مادر، این فکرهای بیهوده چیه که ..... شهرام که در حال مطالعه ی مجله بود، آن را کناری گذاشت و گفت: هدیه می خواهی برسانمت؟ -کار چندان مهمی نیست، نگران نباشید . خودم می روم و زود برمی گردم. ساعت پنج بعد از ظهر بود باد همیشگی تبریز به شدت می وزید و گرد و خاک عظیمی به راه انداخته و نظم شهر را به هم زده بود. هوا غبار آلود و کثیف بود و شدت باد عابران را به سویی هل می داد . تا قراملک با ماشین رفتم آن جا کنار باغ پدر شاهین پیاده شده و مقداری پیاده رفتم در اواسط باغ بودم ، باغبان را دیدم که از سمتی دیگر در حال آمدن بود با دیدنم گفت: سلام خانم فرخ نیا با شاهین خان کار دارید ؟ و بدون این که منتظر جوابم بماند گفت: اتفاقا ساعتی پیش آمدند و با آقا رشید در کنار موتور خانه ی آب در حال گفتگو هستند. به آن سمت بروید . شروع به دویدن کردم زمانی به آنجا رسیدم که شاهین موتور آب را باز کرده و آب با شدت و فشار از لوله ی درازو بزرگ در حال ریختن به درون حوض بود و از آن جا نیز داخل جویی می ریخت. شاهین شلوارش را تا زانوها بالا زده و با یک زیر پیراهن با بیل در حال هموار کردن راه آب بود. شلوارش را تا زانوها بالا زده و با یک زیر پیراهن با بیل در حال هموار کردن راه آب بود. از رشید اثری نبود بلند گفتم: خسته نباشید شاهین خان. این جا تشریف دارید؟ او سریع برگشت ، مرا دید.تغییری در صورتش نداد و کمی ابروهایش را بالا و پایین کرد: خوش آمدی هدیه خانم. صدای آب زیاد بود و حرفهایش را نمی شنیدم به نزدیکی اش رفتم از آب بیرون آمد و به سمت اتاقک موتورخانه رفت، کنار آب نشستم دقایقی بعد آب قطع شد و صدای عظیم موتور هم خاموش گشت شاهین شلوارش را پایین کشید شانه هایش در زیر تابش نور آفتاب سوخته بود. گفتم : به شاهین هر حال خوب موقعی فرار کردم. تو هم در تبریز هستی؟ خم شد و پایین شلوارش را صاف کرد: هنر نکردی عزیزم ، رشید را فرستاده بودم تا فراریت دهد. تند گفتم: من خودم پیشنهاد فرار دادم و او هم با شرط پول بیست میلیونی قبول کرد. در واقع او کاری نکرده بود. -نکرده بود ولی اگه حوصله به خرج می دادی، می کرد. منتظر بود تا تو را آدم ببیند. -من آدم هستم شاهین! این تو هستی که با رفتار حیوانی ات همیشه مزاحم من می شوی منظورت از این عمل چه بود؟ -تو که باید تیزبین و هوشیار باشی و گرنه چگونه می توانی مجله ای را با آن همه طرفدار هدایت و رهبری کنی؟ یا عزیزم نکنه عقل موریس و آلدو و پول تو آن را می گرداند. -اینها به تو ربطی نداره. -اگر نداره پس برای چه این جا آمده ای؟ خصمانه رفتار می کرد می خواست در مقابلش کم بیاورم ، می خواست طلبکار هم بشود. می خواست قدرت نمایی کند . عصبی و بلند گفتم: آمده ام بگویم مقصر تو هستی ولی به جای خود یک بی گناه را درون زندان جا داده ای. -اوه هدیه .... رشته هایم را پنبه کن. عزیز دلم، فردا می روی دادگاه و همه چیز رو عیان می کنی و می گویی که رضایت می دهی و از گناه شهروز که مسبب این بدبختیهاست می گذری. با حرص خندیدم : اشتباه می کنی بی گناهی او را ثابت می کنم و گناه تو را لو می دهم. این جا بود که اخم کرد: چه مدرک و شواهدی داری؟ -خاله ی تو عزت خانم. دختر خاله هایت آیلار و شکرانه، پسرخاله ات رحمت و توله ی همیشگی ات که همه می دانند آن شب آنجا بود و مهمتر از همه الدوز شاهد هستن. سرش را تکان داد: راست می گی هدیه، شاید بتوانی با این مدارک مرا لو بدهی و به جای او مرا پشت میله های زندان قرار دهی و این طوری حسابمان با هم پاک می شود، تو که همیشه منتظر فرصتی بودی تا باهام تسویه حساب کنی ، برو ببینم چه کار می کنی؟ پرسیدم : منظورت از این کار چه بود؟ می خواستی مرا بدنام کنی که مثلا عفت دختری را ربوده اند؟ سیبی را از درخت کند و در آب شست و سپس گازی به آن زد: افکار انحرافی ، سعی نکن این فکرهای منحرف و الکی را در ذهن دیگران نیز جایگزین کنی. راستی هدیه نمی دانی؟ بذار بگم ، نافرمانی تو ، تو که با دشمنان که به اسم دوست دورت را گرفته اند هم قسم شدی، با ریا رفتی و با نیرنگ آمدی. هدیه ی شاهزاده شدی، در حالی که می توانستی هدیه ی شاهین باشی، چرا که با او قول وقرار بسته بودی. تو وفاداریت را نسبت به من نشان دادی و من هم خواستم زحمات این کارت را جبران کنم. -شاهین من نمی توانستم زیر منت پول تو باشم ، قرض ده میلیونی آزارم می داد. من به این پول و ثروت پدرم احتیاج داستم تازه احمق بودم اگر عشقی را می پذیرفتم و ثروتی را رد می کردم. -پس اگر عشق مرا آن گونه می دانی که می توانی به راحتی ردش کنی فردا برو مرا لو بده و مقصر قلمداد کن و من هم اعتراف می کنم که گناهکار هستم و شهروز را از زندان نجات بده چون من هم به یک عشق بی احساس از جانب تو احتیاج ندارم. -شاهین تو آدم پرکینه ای هستی. بلند گفت: اشتباه می کنی دختر عموی عزیزم ، من در وجودم کینه و نفرت جای ندارد بلکه من احمقانه عشقی را برای خود مقدس کرده و در وجودم گنجانده بودم تا حدی که احساس می کردم ، مجنون هستم، اما تو لیلی وفادار توی کتابها نبودی، تو ریاکار و نابکار هستی که با کارهایت باعث شدی تا مجنون عقل به کله اش بیاید و بداند چه اشتباهی می کرده و دختری را دوست داشته که آن دختر ثروت را به عشق ترجیح داده ، برو هدیه دیگه کافیه. -مجنون خشونت و انتقام به لیلی هدیه نکرده بود، با مهر و محبت حقیقی دل لیلی را ربوده بود. -که این طور! پس ریاکار منم و حق با توست، باشد، می پذیرم. -شاهین آن قدراجیر و برده استخدام می کنی تا مطیع و رام پول تو باشند و حتی به خاطر آن صفات انسانی را از یاد ببرند، تو ادعا داری ثروت را دوست نداری اگر نداری چرا این گونه زندگی می کنی ، فکر می کنی عالم و آدم از زن گرفته تا مرد همگی عاشق چشم و ابرویت هستند که به خاطر آن نوکرت می شوند، معلومه که به خاطر پولته ، پس چرا من به خاطر پولم نوکر و توله نداشته باشم تا حداقل بتونم مقابل آدمایی مثل تو بایستم؟ شاهین به سرعت و سریع به سویم آمد ، کمی ترسیدم عقبتر رفتم . خشم صورتش مرا می ترساند، می خواستم فرار کنم ولی ناگهان پایم به چیزی خورد و از پشت درون حوض آب سرنگون شدم و زیر آب فرو رفتم . سرم را از آب بیرون آوردم ، او از لباسم گرفته و مرا جلوتر کشید ، سپس دستم را گرفت و از حوض بیرونم کشید و همان طور خیس در آغوشم گرفته و وارد اتاقی کرد که از کاهگل ساخته شده بود مرا بر روی نیمکت چوبی پرت کرد ، کمرم در گرفت ولی صدایم در نیامد. با عصبانیت چمدانی را باز کرد و لباسهایی را از درونش به بیرون ریخت و با لگد به طرفم پرت نمود، سپس از اتاق بیرون رفت، لابلای لباسهایش را گشتم شلوار لی و پیراهنی را جدا کرده پوشیدم . شلوار کمی بلند بود آن را تا زدم شالم را بر درختی آویزان کردم تا خشک شود سپس جلوی نیمکت چوبی اتاقک نشستم. اثری از شاهین نبود، نمی دانم کجا رفت. باغبان را از دور می دیدم که داشت کنار باغچه ها، جوی های آب بازمی کرد، نمی دانستم عکس العمل شاهین در آن لحظه که به نزدیکی ام می آمد و من به درون حوض پرت شدم چه بود؟ می خواست چیزی بگوید یا با آن خشمی که در او می دیدم بر دهانم سیلی بزند ولی هر چه بود پرت شدن در آب مانع خوبی بود تا از خشمش بگریزم ، در آن لحظات او را مثل عمو طاهرم می دیدم که ارباب مطلق در حال کوبیدن شلاق بر بدن رعیت بیچاره ای بود. دقایقی بعد شاهین از موتورخانه بیرون آمد . مرا دید که روی نیمکت، مقابل آفتاب نشسته ام ولی بدون توجه به من از کنارم رد شده و وارد اتاقک شد از همان جا آهسته گفتم : شاهین تو از رسوا کردن دیگران ابائی نداری ولی.... بلند گفت: بس کن هدیه . از دستت خسته شدم دختر ، بهت گفتم که، فردا می ری شهروز را آزاد می کنی و همان شب هم زنش می شی. چون ثروت، عقلو چشم تو را کور کرده و دیگر به لذت عشق فکر نمی کنی . لذت کاذب را در کنار هر کسی می توان یافت و من غافل بودم که تو را از او جدا کردم ، چون دلت واسش خیلی تنگ شده. خدایا از حرفهایش دیوانه می شدم ولی نمی خواستم بر زبان بیاورم ولی حسادتی که سالها قبل از او وقتی که در ایتالیا بودم و او تلفنی به من گفت که" پریوش کنار دستم نشسته " دوباره درد آن در دلم شعله ور شد. گفتم: وقتی در کنار پریوش نشسته بودی آیا عشق حقیقی بود. هان شاهین تو آن قدر کوری که رفتار خودت را نمی بینی و به اعمال صاف و ساده ی دیگران ایراد می گیری و مصیبت می سازی و انتقام می گیری بگو دیگه شاهین خیره سر، سرگذشت شیدا در شماره قبل مجله چاپ شده آن را خوانده ام حداقل او راحت تر و متین تر از توست، می خواهی سرگذشت تو را هم به چاپ برسانم آبرویت برود؟ از پدر اربابت بگویم و از ارباب زاده کنونی که شما باشید و دارید بدون در دست داشتن شلاق حکمرانی می کنید، به این ترتیب فروش ده سال مجله تضمین شده است. در حالی که چشمم به کار باغبان بود و تلاش او را برای باز کردن جویبارهای کوچک نظاره می کردم ، زبانم همچنان شاهین را می کوبیدکه ناگهان دستی بازویم را گرفت و مرا محکم از روی نیمکت پایین کشید، به زمین افتادم و او کشان کشان مرا داخل اتاقک برد و بلندم کرد، شاهین لباسش را پوشیده و گویا داشت می رفت ولی جملات من آزارش داده بود با خشم مقابلم قرار گرفت: ببین هدیه حتی مهر و خشم طبیعت هم نمی تواند ما دو تا را آرام کند تا نسبت به هم ملایم باشیم من در این لحظه می توانم تو را برای یک عمر خاموش و مطیعت کنم . می خواهی ؟ و بیشتر مرا به خودش نزدیکتر کرد: هدیه ، قدرت مخالفت و بازگویی آن چه را که بر سرت آمده در هیچ زمان نخواهی داشت. این بار مادرت حتما سکته می کند، وقتی بفهمد که عفت دخترش به باد رفته، زندگی چه ارزشی دارد. قطرات عرق روی پیشانی اش نشسته بود ، با خشم چشمانش حالتی دیگر می گرفت، جذابتر و وحشی تر شده بود و صدایش از لای دندانهای بسته اش بیرون می آمد: بد کردم از آغوش شهروز بیرونت کشیدم؟ ترس چنان برم داشته بود که قطرات عرق از گردن بر پشتم می چکیدو شوری عرق گردنم را می سوزاند . هرگز این گونه احساس خطر نکرده بودم، حالا مقصر خودم بودم که خونسرد و تنها در این باغ به دیدنش آمده بودم و باری اولین بار در مقابل شاهین بلند بالا خود را کوچک و ضعیف حس می کردم فشار کوچک دستش چنان بازویم را به درد می آورد که عرق صورتم را بیشتر می کرد. مرا هل داد، به زمین افتادم، فکر کردم نقشه ی شیطانی اش را عملی خواهد کرد و خود را هم به زمین خواهد افکند. سریع برخاستم و به سویش خیز برداشتم، پیراهنش را گرفتم و با التماس گفتم: خواهش می کنم خشونت دیگر تا این حد خوب نیست. دوباره هلم داد عقب تر رفتم: برو کنار هدیه، من تا بدان حد پست نمی شوم. خشم و خشونت و بی رحمی و کینه در وجود من بسیار است ، اما نه برای تو که یک دختر ضعیف هستی یا برای اقوامی که به نوعی باعث آزار انسان می شوند، بلکه اینها برای دشمنانی است که تجاوزگر بوده اند و دشمن محسوب می شوند، تو می دانی وقتی که در ایتالیا در دامن خاله فخری آمریکایی ات و آلدوی خوشگذاران و دوستان بی قیدت به فراگیری مثلا علم مشغول بودی، من چه کار می کردم؟ من در جبهه های لبنان در خط مقدم جبهه گوش جاسوسها را می بریدم که باعث مرگ عاشقان وطن بودند ، خاله فخری ات با آن افکار غربی اش دیگر چه آموزشهایی به تو داده.... و تو مدام از پریوش می گویی؟ هر زمان اسم او را بر سرم می کوبی ، اون که واسم مهم نبود. حسود هستی ، باش ولی عقده ای نباش. آیا از میترای لبنانی ، از عایشه ی فلسطینی چیزی می دانی .... باز هم بگم؟ چه قدر برات بشمارم ؟ آنها مرا می خواستند ولی من ابله ، بی قرار و به خاطر تو از آن جا آمدم، تو را بر همه ی آنان ترجیح دادم، منتظرت مانددم تا تو از فرانسه بازگردی و با هم ازدواج کنیم، ولی نمی دانم در همین ایران روباهت کردند و آن جا فرستادنت یا بعد از رفتن به آن جا طمعت زیاد شد و به آدمی پرحیله تبدیل شدی . به وحشیگری گراز درآمدی با دندانهای تیز و با پنجه های قوی چون شیر برگشتی، توانستی آن چه را که از آلدو و موریس و رزا داشتی همراه خودت بیاوری و همه اشان را آدم کردی، ماشینهای گرانبها زیر پایشان انداختی، کسب وکار پرهزینه ولی پردرآمدی برایشان فراهم کردی و آلدو را داماد ما کردی، دروازه ی عشق خانه ات که سخاوتمندانه بر روی همه باز بود، اکنون ثمره اش این است که مرا طرد کنی ؟ دستمزد زحمات و انتظارهایم این است؟ مزد قلب عاشقم این بود که کف دستم گذاشتی؟ به خدا قسم هدیه اینها را باید زودتر می فهمیدم . باید زودتر می شناختمت ، یعنی قبل از این که دست به آن کار احمقانه بزنم. داشتم برای از دست دادن تو دیوانه می شدم ، گور بابای ثروت تو ، به چه دردم می خورد؟ من فقط از فرط حسادت به خاطر این که از بغل شهروز نجاتت دهم ، ربودمت. بدترین کاری که کردم. باید می فهمیدم که تو لایق هیچ یک از این دردسرهایی که برای خودم ساختم نیستی. دیگر هدیه ی زیبا و مغرور لاله دره ای آن وقت ها برایم مرده است . تو مرا برای یک عمر عذاب داده ای . به سمت در رفت : بیا هدیه ، بیا با هم تا قیامت قهر کنیم و از این لحظه جدایی باشد و دیگر یک کلمه با همدیگر صحبت نکنیم. شنیدی هدیه؟ اگر اتفاقی مرا دیدی حق نداری باهام حرف بزنی، چون جوابت را نخواهم داد و نزد همکاران شرمنده ات خواهم کرد، چون عشق قابل تقدیر است نه تمسخر و تو با تمامی قوا عشق مرا به تمسخر گرفتی.... و به سرعت از اتاقک خارج شد و رفت. بر روی صندلی نشسته و صورتم را میان دستانم پنهان کردم اشکم از میان انگشتانم می چکید سردرگم بودم . صحیح و اشتباه را تشخیص نمی دادم و خدایا شاهین که ویرانگر وجودم بود ، قلب و روح مرا با خروجش از در اتاق با خود برد و شدم بی احساس ترین دختر روی زمین، حالا همه ی وجودم همه ی قلب و روحم در اختیار شاهین بود که مراترک کرد و رفت . بغضهای فرو خورده به سختی باز شده و صدای گریه ام در اتاق خالی انعکاس بلندی داشت. برای از دست دادن شاهین عزیزم ، عزا گرفته بودم. -دخترم چرا گریه می کنی؟ اتفاقی افتاده؟ سعی کردم هق هق هایم را آرام کنم و باغبان نزدیکتر آمد: کاری از دستم ساخته است دخترم؟ جوابش را ندادم و او در حالی که از در خارج می شد گفت: ارباب هم که گذاشت و رفت ، یه عالمه کار داشتیم. از جایم برخاستم شالم را از روی درخت برداشته و بر سرم انداختم و با دلی اندوهبار و شکسته و خرد شده از عشق شاهین، به خانه باز گشتم. صبح با خاله فخری و پدرم و رزا به دادگاهی که در آنجا پرونده تشکیل داده بودند، رفتیم. من آن چه را که می دانستم گفتم و اشاره کردم که کار شهروز نیست آنها از کسی دیگر صحبت می کردند. رئیس و معاونش هم زمان گفتندشما با مامورین به آن جایی که بودید می روید و آنها اقرار و اعتراف می کنند که آن شخص که تو را به آن جا فرستاده بود کیست، و این برنامه از طرف چه کسی طرح ریزی شده اسمش را بگویند کافی است، ما اقدامات بعدی را انجام می دهیم . بعد پرسیدند: تو خودت به کسی شک نمی کنی؟ باز به خاطر شاهین که حالا هم با من قهر کرده بود دروغ گفتم: اصلا قربان نمی دانم آن شخص چه کسی بود چون اصلا به آنجا هم نیامد تا این که توسط رشید فرار کردم و من در میان بهت خاله فخری و شهرام و دیگران گفتم که رضایت می دهم شهروز آزاد شود احتیاج به بازجویی و پی گیری نیست و آنها با خواست و رضایت من پرونده را بستند. سپس در زیر سرزنش های فراوان که از هر طرف و سمتی به سرم کوفته می شد به خانه باز گشتیم. چند روزی را در حال استراحت بودم شهروز سرافکنده بود و بدون لحظه ای توقف به سرعت به سمت تهران حرکت کرد و من احساس راحتی کردم، از قید وبند رها شده بودم. عمه پوراندخت مثل مارگزیده ها به خود می پیچید . یک شب در حال خوردن شام بودیم تلفن زنگ زد پدر گوشی را برداشت و بعد از کمی صحبت گوشی را به من داد این بار عمه پوراندخت خود مار شده بود و زهرآگین می گزید و زهر مرگ آفرینش را به تنم می ریخت. صدایش خفه بود : دختر بیچاره با کدام عاشقت قرارگذاشته و فرار کرده بودی؟ برای از دست دادن عفت به جنگل فرار کردن لازم نبود همین جا هم می توانستی فتنه کنی. من که خشم او را ناشی از اتفاقات غم انگیز که برای پسرش رخ داده بود می دیدم ، سعی داشتم آرامتر با او کنار بیایم ، گفتم: عمه پوراندخت من که نفهمیدم این توطئه کار کیست. ولی هر چه بود به من آزاری نرساندند و من به یاری خدا صحیح و سالم بازگشتم. با گفتن مهملات و اخبار نادرست بیهوده پدربیمارم را نرنجانید. این بار مراسم را ساده تر برگزار می کنیم و بعد از گذراندن مدت دوران نامزدی ، جشن مفصلی می گیریم و... پوراندخت وسط حرفم پرید، فریاد زد، انگار در خواب بودم و بیدار شدم: دختره ی دهاتی، یعنی تو نمی دانی با چه کسی فرار کردی؟ خوب هم می دانی با شاهین قرار گذاشته بودی. شاهین بچه و ابله نبود که در کنار تو فراری شود و زود هم شناخته و به بند کشیده شود او دوره های بسیاری در سازمانهای جاسوسی دنیا گذرانده است ، یا اصلا نگذرانده باشد ، همین که پسر طاهر فرخ نیاست کافیست تا بدونیم چگونه جانوری است! او برنامه را ریخت و خودش عمدا ماند تا همه بدانند که او از همه جا بی خبر است و ما را توی هچل انداخت و با آبروی ما که از افراد مهم دربار شاه بودیم، این گونه بازی کرد . بعید نیست! قدرت حالا دست شما افتاده ، تو پسر بیچاره ام را که یک فرد متشخص از خانواده ی اصیل و .... اوه خدای من ، هدیه تو چگونه توانستی آبروی پدر شاهزاده ات را به خاطر شاهین این گونه به باد دهی؟ شاید شاهزاده ها قدرتشان را از دست داده باشند ولی خون و رگه و اصالتشان را تا ابد حفظ می کنند و هیچ کس نمی تواند حیثیت آنها را به باد دهد. البته تو چه می فهمی تو که زیر پر وبال آن به اصطلاح پدرو مادر دهاتی بزرگ شده ای.... -عمه پوراندخت شما کاملا اشتباه می کنید من از موضوع خبر نداشتم از شهروز هم شخصا عذر خواهی می کنم آخه من که گناهی ندارم. - من به خاطر برادرم که چون بالاخره دخترش هستی ،مجبورشدم بپذیرم که همسر شهروز شوی و گرنه تو لایق ما نبوده و نیستی و کاملا هم نقشه زیر سر خودت بود .مطمئن باش که ما بو می کشیم تا اصل مطلب را بفهمیم ، از قدیم مشهور است زنهای درباری همیشه تیزبین و هوشیارند من این چیزها را می بینم. عمه پوراندخت زیاد به من توهین کردید ، احترام خودتان را نگه دارید من هیچ چیز نمی دانم. - تو کاری را که با پسر من کردی حتی حکومت ایران نکرد، وقتی کسی مرتکب ظلم و گناهی نشده ، هر چند از تبار شاهزاده ای هم باشد پشت میله های زندان قرار نمی گیرد ولی تو این کار را کردی و پسر مرا در سی و چهار سالگی در پشت میله ها قرار دادی. من هنوز صبر می کنم ، شهروز هم صبر می کند تا بیشتر نمایش بدهید. هنوز چیزی به پدرت نگفته ام ولی برای چند روز دیگر بلیط دارم و به فرانسه می روم و چهره ی هرزه ی تو را به نمایش می گذارم تا پدرت متوجه بشود به چگونه دختری فخر می کند. تو با شناختن هویت اصلیت ، خودت را گم کردی و غذاب خانواده ی شاهزاده قائم الملک شدی و .... - عمه پوراندخت من هم به خاطر خاندانتان جواب توهین هایتان را نمی دهم زیرا به پدرم هم اهانت می شود ولی این را می گویم که اگر فکرو نظر پدرم را نسبت به من تغییر دهید و یا ساحره بشوید و جادویش کنید تا مرا هیولا ببیند یا او را از داشتن این دختر با رفتارش شرمسار کنید و در عذاب قرارش دهید همان دم به کلانتری می روم و به عنوان این که بعد از پرس و جو های فراوان دانسته ام که این رباینده کیست و به وجود آورنده ی تمام این مشکلات و دردسرها، همان آقا داماد شهروز خان بوده اند. همراه با شواهد و شهود بسیار دوباره شکایتی علیه پسرت می کنم و این بار او را برای چند روز که نه بلکه برای سالها پشت میله های زندان قرار می دهم یا مجبورش می کنم قبل از این که دستگیر شود مثل دیگر افراد خاندان محترمتان فراری و آواره ی کشورهای دیگر شود و در غربت عمر بگذراند. دولت درست است که در ظاهر شما خطایی را ندیده ولی از افکار مخوف و کینه های درونی شما هم آگاه است آنها زود سخنانم را می پذیرند، می خواهی در غربت و در کنار پدرم عمر بگذرانی؟ عمه پوراندخت آه بلندی کشید : دختر بی شخصیت ، تو بعد از بیست و دو سال خودت را چگونه به ما نشان دادی؟ -نمی دانم عمه ی گرامی مرا چه شکلی می بینید فرشته یا شیطان ، هیولا یا مار خوش خط و خال بستگی به نگاه پرلطف شما داد. -ایراد نمی گیرم گستاخ باشی، زیرا که از بطن زنی آمده ای که دیوانه ی زنجیری بود از دخترش غیر از این انتظار ندارم. -پس عمه ی محترم ، دور و بر دیوانه ها نگرد چون امکان دارد دیوانه ها در حال جنون مرتکب کارهایی شوند که عقل در ان دخالت ندارد، کسی هم به کار آنها ایراد نمی گیرد و جرم هم محسوب نمی شود. عمه به سرعت گوشی را قطع کرد. پدر و مادرم از این صحبت های رد و بدل شده ی ما می خندیدند و مادرم برای اولین بار راضی بود. جنون شاهین به راستی وجودم را احاطه کرده بود دلم می خواست او را هم مثل عمه پوراندخت کوبیده بودم.