داستان کوتاه و رمان

رمان هدیه شاهزاده قسمت 17
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 17

در دفتر نشسته بودم و شیدا با مانتوی کوتاه و کرم و با شلواری از همان رنگ، دستش را به چارچوب در اتاق قرار داده بود،با خنده ی بلندش گفت: سلام و صد تا سلام، رئیس محترم. استاد عزیزم ما از سفر ماه عسل برگشتیم بدقولی هم نکرده ایم. رزا درست ده روز مرخصی داده بود و امروز نهمین روز است. بسته ای را مقابلم قرار داد : کادوی ناقابلی است . انتخاب خودم است. آلدو راضی بود، آه ، تصمیم گرفته ام او را حسین صدا بزنم. آره می گفتم حسین که نسبت به این چیزها بی خیال است و باید یادش داد -شیدا نمی دانستم این قدر با شاهین کنار آمده ای، جنگ موش و گربه به پایان رسیده؟ خندید و دندانهای ردیف و ریزش قشنگ بود ادامه دادم: تو که این جایی ولی کاش شاهین هم بود و با هم جوابم را می دادید که از این کار چه نتیجه ای عایدتان شد. باز خندید: وای هدیه می شد، چیزی عایدمان می شد ولی نذاشتی فکر نمی کردم این کار باعث جدایی همیشگی تو شاهین بشود. بازی موش و گربه را مدتی بود که تو و شاهین به اجرا می گذاشتید ولی چه می شد کرد آخر سر گربه نتوانست این موش لذیذ را بخورد. هی لعنت به تو شاهین، یک ذره هم کارایی حسین را ندارد. فکر نمی کردم برادر سرکشم روزی این قدر پایبند مسائل عفت و عشق راستین باشد. احمق نادان. شیدا ساکت شد و من فهمیدم که شاهین همه چیز را به شیدا گفته است. بعد دقایقی سکوت چرخی زد و ادامه داد: بگذریم هدیه من در نبود تو بهترین گزارشها را تهیه کردم دو صفحه را به اماکن عمومی و فرهنگی اختصاص داده ایم و ما در این مدت ماهرانه عمل کردیم حسین که در نبود شما مدیر مسئول بود و موریس هم سردبیر، گفتند که اجازه ی رسمی استخدام من دست توست. -توطئه گری قابل اعتماد نیستی، مخصوصا که برادرت هم از این گردهم آیی ناراضی است . اگر بشنود خواهرش هم به این گروه پیوسته، دیگه چی می شه، تازه تو توطئه ها را زیرکانه انجام می دهی نمی توانم با استخدام تو مدام نگران باشم. بلند خندید و مقابلم نشست: ای وای عزیزم تو دیگه قهر تا قیامت با شاهین را پذیرفته ای این ماجرای خانواده های تو یعنی خانواده ی روستایی و خانواده ی شاهزاده ات رو به اتمام است مخصوصا که فعلا نظر پدرت نسبت به شهروز خوب نیست، ازدواج منتفی است صبرکن ببین پدرت از فرانسه دیگر چه کسی را برای زندگی آینده ات کاندید می کند. آلدو تند و سریع به کنارم آمد و صورتم را بوسید: به به هدیه ، چه روزهای خوشی را گذراندیم. چشمتو دور دیدم و یک تفریح درست و حسابی به راه انداختم که نپرس ، ببین من و شیدا در مراسم نماز جمعه ی شهر.... رو به شیدا کرد کجا عزیزم؟ شیدا گفت: اردبیل. آلدو ادامه داد : هان درست است، اردبیل، من گزارش مفصلی تهیه کرده ام تا در روزنامه ی خودمان در ایتالیا چاپ شود که حالا ریاستش به دست مورسینی است او در مورد مسلمان شدن من در روزنامه زیاد قلم فرسایی کرده و می دانم دونتی زن احمق سابقم آنها را خوانده است و حسابی مسخره ام کرده است چون فکر می کند با شرایط فعلی و جو این جا صد در صد یکی از تندروهای مذهبی و اسلامی شده ام. به جهنم بذار او قدر بخنده که از حال بره. هر چند بعید می دونم لباشو به زحمت بیاندازه و لبخندی بزنه. به هر حال مورسینی باید از این پس گزارشهای مرا از ایران به چاپ برساند، من خیلی خوشحالم که در حال تغییر دادن عقاید قلبی خود هستم در زندگی معنویات را در نظر گرفتن و به آن ارزش دادن بالاتر از چیزی هست که من در مادیات می دیدم. بعد آهسته تو گوشم گفت: البته این عقاید در کنار شیدا بیشتر از آن زمان که در نزد دونتی بودم، در وجودم جان می گیرد من هنوز هم او را قبول ندارم، شیدا می خواهد مرا به مشهد ببرد درست گفتم شیدا؟ او سرش را تکان داد: آره. آلدو اضافه کرد:خیلی شبها نقشه ی ایران را مطالعه میکنم هنوز چیز زیادی نمی دانم. او مرا از اردبیل به کلیبر برد از مناطق جنگلی اش گذشتیم او مرا به بالای یک قلعه ی قدیمی برد با دردسر بالا رفتم سربالایی تند وتیزی داشت فکرکنم دو سه کیلو لاغر شدم. شیدا می گفت آن جا قلعه ی بابک خرمدین بوده، رهبر سرخ جامگان که .. بگذریم گویا کتابی هم درباره اش وجود دارد، به نظرم خیلی جالب آمد . وقایع تاریخی کشور شماست، باید بخوانم. آره شیدا درست می گم؟ شیدا باز سرش را تکان داد، جای خیلی جالبی بود. بازویش را گرفته و روی صندلی نشاندمش: آلدو چنان از دیده هایت می گویی که انگار من یک فرد غیر ایرانی هستم و هیچ جایش را ندیده ام من هم آن جا ها را دیده ام کتاب بابک خرمدین را هم دارم بهت می دهم تا مطالعه اش کنی، حالا ساکت باش. آلدو انگشتش را بالا بد: خواهش می کنم مدیر محترم بعد از این مرا حسین صدا بزنید. خندیدم و گفتم: پس با این حساب به شما یک سال مرخصی می دهم تا همراه شیدا به ایران گردی بروید. آلدو خیزی برداشت و از روی میز به سویم خم شد: به راستی تو این کار را می کنی؟ شانه بالا انداختم : چرا نکنم؟ شیدا بلند گفت: وای هدیه تو چه قدر خوبی. -خیلی خوبم ، البته با عرض معذرت باید بگم مرخصی بدون حقوق چون به کسی مثل شیدا خانوم که هنوز کارش را شروع نکرده داره یک سال به مرخصی می ره، مسلما حقوقی بهش تعلق نمی گیره. بعد هر سه شروع به خندیدن کردیم. جای موریس در دفتر خالی بود و من آن قدر به آنها عادت کرده بودم که احساس می کردم بدون آنها قادر به انجام کاری نیستم، در همین حین که در فکر موریس بودم، رزا از آن یکی اتاق داد زد خانوم رئیس ، لطفا گوشی را بردار، موریس پشت خط هستند.حلال زاده ی اروپایی! بعد از احوالپرسی موریس می گفت: باور کن هدیه وقتی آن شب آن اتفاق افتاد نتوانستم به کسی چیزی بگویم می ترسیدم اوضاع وخیم تر شود حتی به بچه ها گفتم با رفتارشان اوضاع را شلوغترنکنند ولی حدس می زدم کار شاهین باشد اونکه با حضورش در جشن خودش را نمایش می داد، در واقع داشت همه را گول می زد البته من یکی سرزنشش نمی کنم. عشق گاهی وقتا عقل آدم را می رباید مگر مادرت به خاطر آن افسر دیوانه نشد؟ -موریس تنها عشق دخیل نبود دیوانگی در خانواده ی مادرم موروثی است پدرم می گوید شاید آینده این را ثابت کند . اگه یه روزی خاله فخری را دیوانه دیدی، شک نکن ، حالا کی می آیی؟ -باور کن هدیه بی کار ننشسته ام، یک دنیا مطالب خواندنی و ترجمه شده حتی از کشورهای دیگر جمع آوری کرده و خواهم آورد در حال گرفتن اقامت طولانی مدت در ایران هستم. البته مادرم دختری را به من معرفی کرده، دانشجوی سال آخر خاورشناسی است و در مورد ایران هم معلوماتی دارد قرار است با هم نامزد کنیم او نیز مشتاق آمدن است. هان هدیه دنیای مجله ات را خانه تکانی کن گردگیری پرهیاهویی به راه بیانداز و اضافه ها را به دور بریز افراد کارآمد تری دارند می آیند، بعد با صدایی بلند خندید وتلفن را قطع کرد. مدتی بود که از هیچ جا حرفی، خبری به گوش نمی رسید نه از اطراف تبریز نه از تهران و نه از فرانسه احساس می کردم اوضاع به حال عادی برگشته و همه در پایگاه و پناهگاه خود سنگر گرفته اند، در باغ بزرگ خانه ی جدید در کنار مادر دیوانه ام و پرستارش در حال قدم زدن بودم، این جا خانه ای بزرگ و به دور از شهر بود، خانه ای که در میان باغی بزرگ قرار داشت و من مادرم را نمی گذاشتم زیاد در اتاق محبوس باشدو هر روز او را در باغ همراه پرستارش گردش می دادیم. مادرم حالش زیاد خوب نبود. داروها او را سست و مسخ کرده بودند. زیر بازویش را گرفته و او را از میان درختان و گلهای خودرو گذراندم و فواره ها را باز کرده و برایش از ماهیهای درون حوض سخن گفتم. او اصلا نمی خندید ، رنگ چشمانش مات و گنگ در نقطه ای خیره بود و حرکت نمی کرد از پرستارش پرسیدم: چرا امروز او این قدر سست و کرخ است. گفت: دیروز دچار تشنجی شدید شده بود مجبور شدیم آمپول آرام بخش قوی تری تزریق کنیم. مادرم را در آغوش گرفتم حتی دستانش را بلند نکرد چون مجسمه ای مانده و انگار در خواب بود در آن سوی حیاط مادر و عمو یوسف بیگ نشسته و لوبیاسبزی ها ی چیده شده از باغ را تمیز می کردند، پرستار نزدیکم بود ناگهان چشمم به کبودی های گردن پرستار افتاد سریع یقه ی پیراهنش را پایین کشیده و دیدم تمام سینه و بازوهایش کبود است و در بعضی جاها خون مردگی دیده می شود خیلی ناراحت شدم و چشمانم را اشک فرا گرفت، پرسیدم: اثر نا آرامیها ی دیروز مادرم است؟ پرستار با فروتنی بسیار که سعی می کرد مسئله را ساده جلو دهد گفت: خیلی کم به این حالت می افتد اگر تزریق ها به موقع باشد دچار چنان وضعی نمی شود، دیروز قرار بو د دکترش برای معاینه بیاید، و شاید که دارو های دیگر تجویز کند ولی او دیر آمد و آمپولش یک ساعت دیر تزریق شد و ناگهان به من که در حال بافندگی بودم هجوم آورد و به سویم پریدو .... چه می شه کرد دست خودش که نیست، سپس دچار تشنجی شدید شد ولی حالا شکر خدا آرام است. پرسیدم : تو چند سال داری؟ -سی وهشت سال. -چرا ازدواج نکردی؟ -من پدرو مادری دارم که وضع چندان خوبی ندارند مادرم پنج سال پیش در انفجار گاز دستی سر تا پا سوخت او را به دست چه کسی بسپارم؟ -تو که مدام اینجایی کی از او مواظبت می کند؟ -کما بیش می تواند کاری انجام دهد و فعلا پدرم هست و خواهر محصل دیگری دارم، فعلا من نان آور خانه هستم. -از این که روزگارت را این جا می گذرانی ناراحت نیستی؟ -اگر باشم چه کار کنم ؟ تازه من به این خانم که روزگاری زندگی رویایی داشته علاقه دارم او را هم نمی توانم تنها بگذارم، بهش عادت کرده ام. -ساختمان این جا بزرگ است پدر و مادرت را هم این جا بیاور و همین جا مواظب آنها باش او از این پیشنهاد من بسیار شاد شد و من به عموبیگ سپردم که در وقت بیکاری کارهای اداری قسمتی از خانه گوشه باغ را به اتمام برساند و آن جا را در اختیار پرستار و خانواده اش بگذارد و قباله اش را به نام آن ها کند. پرستار از خوشحالی در پوست نمی گنجید و مدام تشکر می کرد. پدرم از بالای پله ها گفت: هدیه منشی پدرت است، از فرانسه زنگ می زند بیا صحبت کن. به پرستار اشاره کردم مادر را به اتاقش هدایت کند، پرستار دستش را دراز کرد ولی او با خشونت دست پرستار را پس زد و همچنان خیره ماند با انگشت گوشه ای را نشان داد و من ابلهانه آن جایی را که نشانه می رفت نگاه کردم چیزی نبود روبرویش درخت سیبی بود که شاخه هایش باوقار و متانت زیر سنگینی بارهای زیبا و شیرین سر به زمین می سائیدند، ولی او انگار با آنها صحبت می کردسیبی را کنده و به سویش گرفتم ، دستش را دراز نکرد اما از جایش بلند شد، او جلوتر می آمد و من عقبتر می رفتم، او نگاهش به روبرو خیره بود آن قدر جلو آمد که من به تنه ی درخت خوردم و برجایم ماندم و او آن قدر نزدیک آمد که درست درآغوشم جای گرفت سرم را بر سینه اش گذاشتم نرم و لطیف بود موهایش را نوازش دادم و آهسته صدایش می زدم مادر، مادر، من دختر تو هستم . او سیبی را کند و بعد از اندکی نگاه آن را به سویی پرتاب کرد ، احساس کردم در گوشه و زوایای تیره ی عقلش کشاکش دیروز بین خود وپرستار را به یاد می آورد. 

صدای پدرم بلندتر شد . دختر مگه نمیگم تلفن با تو کار داره ، به درون خانه رفتم پدر شاهزاده ام بود آهسته سلامش دادم و سعی داشتم چیزی خلاف میلش نگوییم . گفت: مهتاب زمانی پوراندخت رسیده است که دارم از شدت درد می میرم تو کجا بودی، دیر آمدی؟ -پدر سرنوشت همه ی این خانواده تاثرانگیز است داشتم مادر را میان باغ می گرداندم. پرسید: وضعش چگونه است؟ حتی ذره ای کسی را نمی شناسد؟ -به هیچ وجه، ولی دکترش می گفت جنونش شدت پیدا کرده و حتی دچار تشنج هم می شود و مجبور شده اند از داروهای قوی تری استفاده کنند . -من می دانم او عاشق من بود ولی آن افسر خیلی به زندگی ما ظلم کرد و من بدترش کردم ، کاش در کنار هم می ماندیم و هر کدام در نقطه ای از دنیا گم نمی شدیم کاش آرامگاه ما در کنار هم باشد ولی شدنی نیست من این سوی دنیا او آنجا در کنار توست ، باورکن دخترم قلبم برای او می تپد .مهتاب آیا چشمانش هنوز هم افسونگر است؟ -در این مدت بی رنگ و مات شده ، جذابیتی ندارد آدم را می ترساند. -تو از او می ترسی؟ -هنوز نه، هر چند بعضی مواقع خطرناک می شود، ولی ترحم و تاثر زیادی نسبت بهش دارم. پدرگفت: عمه پوراندخت از ان ماجرای رخ داده خیلی ناراحت است و قسم می خورد که کار شهروز نبوده . تو خودت نمی توانی حدس بزنی که چه کسی آن فتنه را به پا کرد؟ -پدر شکر خدا من به سلامتی از آن ماجرا گریختم و حالا همه چیز تمام شده ولی پدر عزیز شما تحت تاثیر سخنان عمه پوراندخت می خواستید مرا به عقد شهروز در آورید، حالا عمه پوراندخت قبل از این که رسما عروسش شوم ، حرف دلش را گفت و از شما انتقاد کرد و خورده گرفت که چرا دخترش را به دست یک زن و مرد دهاتی سپرده ف او یک دختر دهاتی را به عنوان عروس قبول نداشت ولی به خاطر ثروتش تن به این کار که آن را ننگ می نامید ، داد. بعضی ها بیشتر از این که تحت تاثیر رویای دختر شاهزاده قرارگیرند به دهاتی بودنم متهمم می کنند. -ولی عمه ات در نزد من چنین ادعایی نکرده. خندیدم و در دل گفتم نمی تواند بکند و شاید از تهدیدهایم به راستی ترسیده است. توسط آلدو چند نفر را مامور کردم تا ترتیب گرفتن پاسپورت مادر بیمارم داده شود. تصمیم گرفته بودم او را به نزد پدرم ببرم تا کمی گذشته ها را تجدید کنند، دو هفته ی دیگر تولد پدرم بود و من می خواستم با این هدیه غافلگیرش کنم. به تدریج احداث مراکز آموزشی و فرهنگی را گسترش می دادم و من برای پرداخت و امضای قسمتی از ثروتم برای ساختن و احداث ساختمانی مناسب برای بیماران روانی در تهران، راهی پایتخت شدم این موضوع را باکسی درمیان نگذاشتم چون که زودتر از همه به گوش پدر می رسید و اگر او می فهمید گمان می کردکه من لیاقت نگهداری این ثروت را ندارم به آلدو سپردم حتی به شیدا هم نگوید زیرا امکان دارد شاهین را در جریان قرار دهد، من هنوز نمی دانستم شاهین آیا باز برای آزارم کارهای دیگری صورت خواهد داد یا نه؟ حتی پدرومادر لاله دره ای ام را هم در جریان قرار ندادم، من اعتقاد داشتم آن چه را که پدرم روزی به عنوان ثروت خودش از کشور خارج کرده در واقع سرمایه ی ملت و حق مردم است و حال باید به عناوینی به آن ها برگردانده شود. هشت روز بود که در تهران بودم و روز نهم بعد از اتمام کارهایم به شرکت شهروز رفتم می دانستم او از دستم ناراحت است و آن چه را که مادرش ساخته و پرداخته در ذهنش جایگزین شده. هر چند که حدسهایشان درست است ، ولی من در ماجرا دست نداشتم و عمه ام موذیانه به من ربط می داد. نظر و ناراحتی شهروز برایم اهمیتی نداشت این حس کنجکاوی بود که مرا به آن جا کشاند محل کارش شرکتی وسیع و مجلل بود و کارکنان بسیاری داشت. اتاقش را پرسیده و با آسانسور به طبقه ی سوم رفتم سالنی مبله و شیک بود که پنجره های بزرگ ، شهر را در معرض دید قرار می داد، منشی دختر جوان و سبزه رویی بود با دیدنم بلند شد و گفت: امرتان را بفرمایید؟ -می خواهم آقای مدیر عامل را ببینم . اسمم را پرسید گفتم : به ایشان بگویید هدیه فرخ نیا آمده اند و خواستار دیدار شما هستند. او با تلفن کمی با شهروز صحبت کرد و سپس گفت: دقایقی منتظر بمانید تا صدایتان بزنند. این دقایق به یک ساعت انجامید و من در حال مطالعه ی نشریات بودم، بعد از حدود یک ساعت دختر دوباره تلفنی صحبت کرد سپس رویش را به من کرد و گفت: خیلی متاسفم خانم فرخ نیا آقای مدیر نمی توانند کسی را بپذیرند کار مهمی دارند، گفتند که وقت ملاقات ندهم و شما می توانید بروید. -ولی خانم منشی می خواستید بهش بگویید من که " کسی" نیستم. 


می دانستم شهروز برای آزار دادنم مرا یک ساعت معطل کرده و بعد گفته نمی تواند مرا بپذیرد . از خشمش نسبت به خودم خنده ام گرفت. از جایم بلند شده و در کمال بهت دختر به سمت اتاقش روانه شدم. ضربه ی آهسته ای به در زدم. دختر به سرعت از پشت میز برخاست و به کنارم آمد: خانم شما اجازه نداریدو.... ولی من وارد اتاق شده بودم و شهروز کیکی مقابلش بود در دستانش فنجانی چای در حال خوردن بود با باز شده در سرش را بلند کرد و مرا دید. حیرت زده کیک و فنجان را بر روی میز گذاشت و زنگی زد. لبخندی زدم: متاسفم آقای مدیر که مزاحم کارمهمتان شدم. همان منشی سرآسیمه وارد شده: قربان باور بفرمایید گفتم کسی را برای ملاقات نمی پذیریدولی.... رویم را به طرف منشی گرفتم : لطفا برید بیرون خانم منشی، من با پسر عمه ام حرف خصوصی دارم. دختر عقب عقب رفته می خواست بیرون برود که شهروز داد زد: خانم زاهدی بمانید و تا من نگفته ام حق ندارید بروید. بعدا انگشتش را به طرفم نشانه رفت: این جا تبریز نیست که امر صادر کنی و کسی باشی، این جا تهران است و تو در محل کارمن هستی و این جا کسی از دستورات تو پیروی نمی کند. -وای پسر عمه ی عزیزم، من نیامده ام دستور صادر کنم . بعد به دختر اشاره کردم بمانید و از امر رئیس محترمتان پیروی کنید مثل این که ایشان دوست دارند مسائل شخصی و خانوادگی در نزد شما مطرح شود و بعد بلند گفتم: آخه شهروز کدام داماد احمقی در شب ازدواجش مثل خرس روی تخت می افتد و خروپف به راه می اندازد..... شهروز داد زد: هدیه، ساکت شو! شما خانم منشی ، برید بیرون ودر را ببندید. منشی که از کار ما دو نفر هاج و واج مانده بود به سرعت خارج شد. -آره شهروز داشتم می گفتم تو.... -بهتره حرف نزنی هدیه ، فکر می کنی هالو گیر آوردی ؟ رفتارتو بلد نیستی، سرتو انداختی پایین مثل حیوان وارد اتاق شدی، مگه این جا لاله دره است و وارد طویله شده ای؟ با تمسخر گفتم :یعنی منظورت از طویله همین اتاق شماست؟ دستش را بر روی میز کوبید : هدیه خیلی وقیح هستی . -شهروز تقصیر تو نیست روزگار بدی شده اگه جواب توهین های کسی را ندهی ، متین هستی ، جواب بدهی وقیح هستی بگذریم.... -فکر می کنی نمی دونم تو با هم دستی چه کسی این مجلس عروسی را به هم زدی؟ ومن هم ساکت نشستم و به تو و آن پسره ی احمق نگاه می کنم که به وسیله ی داروی خواب آور مرا خواباندو بعد این گندها را زد. فکر می کنی من بلد نیستم جواب چنین آدمایی رو بدم؟ یا دست و پام شکسته ؟ هدیه بدون اصلا هم آدم دست و پا چلفتی نیستم، اما همه چی به وقت خودش. -شهروز من با هیچ کس همدست نبوده ام و از کسی هم که این کار رو کرده خبر ندارم ولی از کجا معلوم کار خود تو نباشد خیلی از کارها و خرج کردن هایم ناراضی می شدی حالا چه اهدافی داشتی خدا می داند که با فرار من فاش نشد. او از جایش برخاست: هدیه تو حالمو به هم می زنی . تو و شاهین این کار را کردید ولی من تعجب می کنم شاهین مرا تشویق و ترغیب به این ازدواج می کرد حال چرا این کار را کرد نمی دانم ؟ آره هدیه ، مسلما تو وعده هایی به او داده بودی. یک دیوانه ی لاله دره ای مثل شاهین کافیست تا کلی فتنه کند اگر دو تا بشوند دیدیم که چی شد. از قصه ها و عصبانیتش خنده ام گرفت، روی صندلی نشستم به حرکت من صدایش بلند شدانگار پارس می کرد درست مثل سگ شکرانه که به غریبه ها پارس می کرد: هدیه ، من دستور نشستن ندادم. -درسته پسر عمه ی محترم ، چون من هم اجازه ی نشستن نخواستم. - این جا محل .... بی حوصله گفتم: بی خودی این تشریفات بی جا را کش نده همشو نگه دار واسه ی خودت ، می گم..... تند گفت: یعنی هنوز هم حرفهایی برای گفتن داری؟ لحظه ای ساکت ماندم، راست می گفت، من این همه از کرده های افتضاح بار شاهین می شنوم و باز او را لو نمی دهم. کسی که تا ابد با من قهر کرده است. برای شهروز چه دارم تا بگویم؟ از جا برخاستم : راست می گی شهروز حرفی برای گفتن ندارم ولی اینو گفته باشم مادرت و تو مدیون من هستید این من بودم که تو را آزاد کردم. عصبی خندید : مادرم را تهدید کردی که نزد پدرت چیزی نگوید . -آخه چیزی نبود که بگوید ، او نباید تهمت بزند وغیبت کند. -تو قدرت داری و افراد مهمی را که دور خودت جمع کردی با زور ثروتت بوده. -هی شهروز بی خودی معرکه نگیر، هدیه ی قبل از ثروت را به یاد داری وقتی که در ایتالیا بود وقتی که بازگشت با کار درنشریه ی طراوت چه می کرد ، غوغایش به گوشت نرسیده من قبل از ثروتم از وزیر ارشاد قول خیلی چیزها را گرفته بودم پس فکر نکن که همه ی این ها زیر سایه ی ثروتم به دست آمده ، تو باید بدانی که من چه خواستگارهایی داشتم. حالا که ازدواجم با تو به هم خورده و شاهین که باهام تا ابدیت قهر کرده ، بی خواستگار نمانده ام ، اما یادت باشد شهروز ، هرکس دست به این کار مهم زده و مانع ازدواج من با تو شد دستش درد نکند و در نزد من هدیه ی بسیار گران قیمتی دارد که اگر روزی افشا شود او کیست تقدیمش خواهم کرد، ولی کاش بدانم او چه کسی بود؟ شهروز یک دستش را توی جیب شلوارش کرده و با دست دیگر سوییچ اتومبیلش را بازی می داد از پشت میز بیرون آمد و به کنارم رسید: دختر دایی بد ذاتم من بهت می گم اون کیه و تو می توانی اون هدیه ی گرانبهایت را برایش بفرستی. آدرس شاهین را داری یا می خواهی بهت بدهم؟ -کار شاهین نیست اگه بود که من از خوشحالی پردر می آوردم تو خوب می دانی که من شاهین را به خاطر ثروت پدر رد کردم و چه قدر جای مباهات و شادمانی بود، اگر کار او بود. شهروز کمی شک کرد ولی زود شک را از خود دور کرد: تو اشتباه می کنی با این که می دانی، خودت را به نفهمی می زنی هدیه. تو اگر وعده ی صد هزار تومانی ناقابل را به کسی بدهی که برایت جاسوسی کند آن جاسوس دین و ایمان نمی شناسد با پیشنهاد وعده ی سیصد هزار تومانی دیگری طماع تر می شود و اسرار تو را نزد او فاش می سازد. من هرگز به جاسوسم شک نمی کنم، تو زحمت نکش عزیزم، آن هدیه ات را برای خودت نگه دار ، زیرا من برای او از طرف خودم هدیه ای با ارزشتر دارم که تقدیمش خواهم کرد. کمی بوی خطر را حس کردم کینه ی این افراد اشرافی هم تماشایی بود. دوباره از جایم برخاستم ، گفت : هدیه درسته که تو زیبایی خیره کننده ای داری اما عاشقت نبودم، افرادی چون ما معمولا همیشه زیبا رویان را در اختیار دارند من می خواستم حافظ ثروت پدر شاهزاده ات باشم تا به باد نرود. -شهروز از قدیم گفته اند باد آورده را باد می برد البته من با میل خود به بادش خواهم داد و باد آنها را در آغوش کسانی که به آن احتیاج دارند جای خواهد داد اما تو با آن چه می کردی؟ وقتی مالی از آن کسی نباشد نگهداریش سخت است وقتی به صاحبان اصلی برسد مسئولیت کمتری دارد . در قلب کشوری نشسته و علیه آن و جماعتش مثنوی می خوانی ؟ -پدرت می داند که تو ثروتش را به باد خواهی داد؟ خندیدم : شما و مادر محترمتان به عرضش خواهید رساند. پشت سرم تا کنار در آمد : هدیه عاقلانه فکر کن ، هنوز فرصت داری. -خداحافظ پسر عمه ی دلسوزم! بعد از بیست و دو سال دیدار شما برایم اصلا جالب نبود. تازه می گفتند عمه پوراندخت از تمامی ایل و تبار این سلسله مومن تر و با اعتقاد تر است ، خدا رحم کرد که باسقی به گوشه و کنار دنیا فراری شده اند، وای که آنها چه دندانهای تیزی برای گاز گرفتنم می توانستند داشته باشند. از آن جا بیرون آمدم منشی به سویم دوید و شهروز گفت: ما باز به هم می رسیم دختر دایی. -البته شهروز خان، بازم از قدیم گفتن آدم به آدم می رسه ما که کوه نیستیم نتوانیم برای دیدن هم از جایمان تکان نخوریم. -اشتباه فکر نکن هدیه ، منظورم اینه که یعنی رگه و خون فامیلی باز ما را به سوی هم خواهد کشاند. -امیدوارم دفعه ی دیگر دیداری لذت بخش باشدو از کینه ها و نفرت ها و عقده ها ی سابق خبری نباشد. سپس از پله ها سرازیر گشته و وارد خیابان شدم. با اتومبیلم به سوی محل کار شاهین به راه افتادم، می خواستم با شاهین دیداری بکنم، هر چند مطمئن بودم شاهین نمی پذیرد. آنها اجازه ورود ندادند ، خودم هم سست بودم و از روبرو شدن با او می ترسیدم . می خواستم دور بزنم و به طرف نگهبانی برگردم، که دیدم شاهین در حالی که با یک نفر که در کنارش بود با کت و شلوار قهوه ای رنگش نمودار شد . آن قدر جذاب و مرتب و گیرا بود که جذبش می شدم . درست مثل مانکنهای پشت ویترین بود . در اتومبیل نشسته و نظاره اش می کردم او دقایق با دوستش صحبت کرد و سپس سوار پاترول شد و دوباره وارد محوطه ی بزرگ اداره شد. پشیمان شده و از همان جا به تبریز بازگشتم. آلدو می گفت که چگونه مادر بیمارم را به همه جا برده و پاسپورتش را آماده نموده است . می گفت: هدیه باورکن مادرت همه جا آرام و رام بود خیلی ها به تماشایش می ایستادند. آن روز جشن تولدم بود و من بیست و سه ساله شدم همه ی دوستان و خاله فخری و رفعت و مهرانگیز هم حضور داشتند ، شهاب هم از دستم ناراحت بود و به جشن نیامده بود زیرا که همین چند روز پیش باز درخواست ازدواجش را رد کرده بودم . خاله فخری با من سرسنگین بود ، زیاد تحویلم نمی گرفت، ولی او حدس زد که من آدم پر مشغله ای هستم و امکان دارد به قهر کسی ترتیب اثر ندهم، ملایم شد و دوباره به منزلمان آمده و این بار مستقیم کنایه می زد. شیدا یواشکی گفت: طفلکی هدیه تو هم زیبایی داری هم ثروت. حالا هر کس به خواستگاریت بیاید ، نمی توانی بفهمی چه حقه ای دارد ، خودت را می خواهد یا ثروتت را. و من به شوخی های دوستان می خندیدم. تلفن زنگ زد آقای سیف الهی بود ، می گفت که با مدیر امور فرهنگی ارشاد صحبت کرده و می گفت خانم فرخ نیا نامه از وزارت ارشاد تهران مخابره شده و کتبا هم به دستتان خواهد رسید دولت از شما جهت واگذاری بسیاری از ساختمانها و زمین های خود برای مراکز هنری و فرهنگی تقدیر می نماید و از کارهای خیرتان در جهت مدرسه سازی و برپاساختن مراکز فرهنگی و ارائه خدمات در شرایط بحرانی، از شما تقاضای همکاری با این وزارت خانه را کرده اند و برای مذاکره به تهران دعوت شده اید. دوستان چنان داد وهوار راه انداخته بودند که نمی دانستم چه کنم. آفرین بر ثروتن پدر که این گونه دوستان را شاد کرده ولی برخی از آنها مرا می ترساندند هیچ جا نباید آشکار کنی فرزند یک شاهزاده هستی اگر بدانند کارت بیخ پیدا می کندو..... ولی من معتقد بودم تا انسان مرتکب جرم و خطایی نشود محکومیتی گریبان گیرش نمی شود و دوستان با ساخت این شایعات مدام می خندیدند. امیر با همسرش بهناز به دفتر مجله آمدند در دفتر نشسته و با آنها صحبت می کردم او می گفت :شاهین عمارت پدرش را در لاله دره بازسازی کرده و به تعمیرات آن پرداخته است . امیر گفت: روزی به شاهین گفتم اگر من جای تو بودم هرگز به لاله دره پا نمی گذاشتم . اهالی آن جا شاید روزی سر تو را هم بالای دار ببرند، ولی اون لعنتی خیلی به این حرفم خندید.انگار واسش جوک خیلی بامزه ای را تعریف کردم. راستی هدیه شنیده ام او در بالا رفتن سر پدرش نقش داشته این صحت دارد؟ -نمی دانم من هم مثل تو فقط شنیده ام. -تو و اون که زمانی عشقی رویایی داشتید از زبانش نشنیده ای؟ -امیر خان ، لبهای شاهین خیلی کم به سخن گفتن باز می شود. وقتی هم که گشوده می شود بستگی دارد که در او چه حسی را زنده کرده باشی و از آن مقوله می گوید. -او فعالیت بسیاری در رابطه با کارش دارد و فکر کنم دوره های ویژه ای را به پایان رسانده باشد اصلا شاهین را با اون روحیه ی عاصی و سرکشی که داشت نمی توانم در چنان ارگانی مجسم کنم. -اتفاقا روح جنجالی او را همین شغل می تواند آرام کند و من حداقل ایمان و راستی را در او باور دارم ولی حیف که حسادت در وجودش او را وادار به کارهایی کرده که شاید در آینده هم بکند. -حسادت در دنیای عشق و عاشقی یک امر طبیعی است و طبیعتا در هر عاشق و معشوقی وجود دارد. هدیه ، سالها پیش را یادت بیاور وقتی من و شهاب و شاهین احاطه ات کرده بودیم و جزء خواستگاران پرو پا قرص تو بودیم.... -می بینید که من از دست همه ی شما جان سالم بدر برده ام. امیر بلند خندید و بهناز سرش را با تعجب داخل اتاق گرفته و نگاهمان می کرد. سه روز دیگر تولد شصت وششمین سال تولد پدر است و من می خواستم به خیال خودم دست به ابتکار بزنم و پدر را هیجان زده و غافلگیر کنم، ساعت هشت بعد از ظهر ساعت حرکت به سوی فرانسه بود، دوستان و فامیل ناهار را منزل ما بودند و مادرم مثل همیشه چادر به کمر بسته و امان به خدمتکارها نمی داد و با جان و دل در حال پذیرایی و کارکردن بود. خدمتکار مخصوص پدرم چند روز پیش زنگ زده و گفته بود که حال پدرم به شدت وخیم است و درمیان ملافه ها چون ماری به خود می پیچید و بعد از تزریق داروهای آرام بخش به حالت اغما فرو می رود و آرام می گیرد ، من از گلتاج مهر و پسرش شهیاد و دیگر افراد خانواده ی پدرم که از نزدیک یا دور در فرانسه به دورش جمع بودند انتظار شنیدن حقایق را درباره ی او نداشتم و مستخدم مخصوص پدر را مامور کرده بودم تا به دور از چشم گلتاج مهر و دیگر افراد خانواده ی پدرم مرا همیشه در جریان ماجراها و احوال پدرم قرار دهد با این حال با دانستن وضع جسمانی پدر می خواستم مادر را به نزدش برده و سپس همراه خود بازگردانم و مادر تحت نظر پزشکان از آن تشنجهای گاه وبی گاه بیرون آمده و بسیار مطیع و آرام بود . با این که از بابت حال مزاجی پدر در فرانسه دلگیر و نگران بودم ولی دوستان شور وشوق بسیاری در من ایجاد کرده بودند و من تقریبا مدتی بود که پدر را با درد و زجرهایش فراموش کرده بودم ، در این جمع همیشگی همسر موریس سوفیا تازه وارد بود او هم دختری فعال و با ذوق نشان می داد و دیگر من سکاندار مجله نبودم و دوستان گردانندگان اصلی شده بودند ، مجله ما تنها مجله ای بود که با کیفیتی بالا و تمام رنگی چاپ می شد کاغذهای مرغوب و عکسهای رنگی مورد استفاده از ایتالیا فرستاده می شد و چیزی جدا از دیگر نشریه و مجله ها بود ، تمامی کسانی که در مجله بودند به آن عشق می ورزیدند و مجله بخش اعظم نیازهای مادی آنها را تامین می کرد. پولهای پدرم به مجله نقش و نگار داده و توانسته بود مجله ای زیبا و خواندنی را به دست مخاطبینش برساند و مهمتر از همه قیمت پایین مجله بود که طرفدارانش را خشنود می ساخت، من با این که به کار در مجله عشق می ورزیدم اما کارهای مهم دیگراین فرصت را از من سلب کرده بود.من تصمیم جدی برای ازدواج نداشتم. ولی مادرگفت:من خودم به همان خواستگار مهمت وقت داده ام . اما آنها نه تنها نیامدند، حتی علت نیامدنشان را هم اطلاع ندادند و این مرا متعجب می کرد. امکان نداره، من فکر می کنم حتما مشکلی پیش آمده. آن روز که مادرم این حرف ها را می زد ، شیدا هم بود و از عکس العملش چیزهایی را حدس می زدم، مادرم باز می گفت: هدیه فکر می کنی من احمقم ، اینها را نمی فهمم ، چرا نباید می آمدند؟ بی حوصله گفتم: مادر چه بهتر که نیامدند دنیا که به آخر نرسیده اگه صدتاش هم وقت بگیرند و نیایند باز اشکالی در حرکت دنیا پیش نمی آید چرا ناراحت می شوید؟ با حرص گفت: درسته دختر بی خیال، دنیا به آخر نمی رسد اما عمر تو که به آخر می رسد، می خواهی ازت ترشی بیندازم؟ خودم یک چیزهایی حدس می زدم و مادر هم آهسته در گوشم می گفت: می دانم که شیدا چیزهایی به گوش شاهین می رساند ، او درست است که همسر آلدو هست ولی برادرش را همیشه در نظر دارد. هر چند من و شیدا در مورد شاهین صحبت نمی کردیم. ولی او مانع خواستگارهای من است، خاله فخری دیگر زیاد خودش را نمی گرفت، او تعلیماتش را داده و مرا غنی و بی نیاز می دید وبا شوهرش محسن خان قصد عزیمت به ایتالیا و سکونت در کاخشان را داشتند ، شیدا تلفنی با شاهین صحبت می کرد و جریان خواستگاری مرا هم با خنده به او توضیح می داد. کاش می دانستم عکس العمل شاهین از شنیدن این اخبار خواهرش چی بود ؟ شیدا از شاهین هرگز با من سخنی نمی گفت و من بی قرار بودم تا از او بشنوم که حالا چه کار می کند؟ نمی دانستم شاهین می تواند چنین قلب سنگی داشته و قهر آن روزمان را این قدر جدی بگیرد. به اتاقم رفتم تا برای آخرین بار وسایلم را مرور کنم دوستان درحال بگو و بخند بودند و آلدو که نام حسین گرفته بود در ایوان نشسته و مطالبی را می نوشت، کنار پنجره رفتم نمی دانم چرا دلم گرفته بود و شور و شوق همیشگی به فرانسه رفتن را نداشتم، حس می کردم از چیزی ناراحتم که از درون زجرم می دهد ولی مسئله خاصی نمی یافتم. مادرم را آماده کرده بودند دکترش با داروهایی قوی او را آرام و مطیع کرده بود. در گوشه ای از آسمان ابرهای تیره و سیاه کنار هم جمع بودند و آفتاب این سوی آسمان می درخشید . باد سرد نوید رسیدن پائیز را می داد و برگهای حیاط را این سو و آن سو می کشاند ، مادرم آهسته آمد و کنارم ایستاد: دخترم چرا ناراحتی؟ جوابش را ندادم ، گفت: عمه پوراندخت را این قدر کینه جو نمی دانستم اشتباه فکر می کردم که کسانی از دربار می توانند با گذشت و رئوف باشند او پسرش را با آن سن و سال کوک می کند و علیه شاهین برمی انگیزد من اینها را پریروز وقتی شیدا با شاهین صحبت می کرد شنیدم ، تازه پدرت را در آنجا آن قدر پر کرده که پدرت ، تو را از دیدار شاهین منع کرده است. فکر می کنی عمه ات از تهدید تو ترسیده و دهانش را قرص و محکم کرده و به برادرش چیزی نگفته ، او آن همه را ه و آن همه هزینه را بیهوده به هدر می دهد و با سکوت به فرانسه می رود و با سکوت برمی گردد تو اصلا از او چه می دانی ؟ -مادر وقتی رفتم فرانسه به پدرمی گم که دیگه زحمت نکشید و دستور صادر نکنید زیرا که شاهین خودش برای همیشه مرا از دیدنش منع کرده . مادرم دستپاچه شد: دختر عزیزم ازت خواهش می کنم، آنجا پدرت هر چه گفت بدان که درسهای خواهرش است و تو باید نسبت به پدرت ملایم باشی و طوری رفتار کنی که یعنی سخنانش برای تو حجت است، مخصوصا وقتی که از شاهین می گوید می دانم که او را دوست داری ولی نزد پدرت ازش طرفداری نکن فعلا که تو و شاهین باهم اختلاف پیدا کرده و جدا شده اید پس بیهوده پدرت را نرنجان . من ساکت در نظاره ی گلهای پژمرده ی باغچه گم بودم ، باغچه های با طراوت و پر از گل که در زیر زحمات عمو یوسف بیگ ، جان گرفته بودند حال در زیر وزش باد بی رحم پائیزی پژمرده و خالی از گل می شدند انگار عشق و احساس زیبائی باغچه ها چون احساس دل من در حال مرگ بود و شاهین تمام شور و نشاط مرا با خود برده بود. مادرم گفت: دخترم عشق هرگز با اختلافات و دعواها و بازیهای جوانی کسی نمی میرد فکر نکن شاهین به این سادگی عشق تو را از دل بیرون کرده، فقط مقاومت مردها قابل تحسین است، رفتی فرانسه کاری کن که بینی عمه پوراندخت را به زمین بمالی، به خدا اگر عروسش می شدی دمار از روزگارت درمی آورد. آلدو را دیدم سرش را از روی کاغذهای مقابلش بلند کرد و نفس عمیقی کشید و دستانش را به طرفین گشود وقتی ضربه ای به سینه اش زد باد کاغذهای روی زانوانش را به هوا پراند و آنها را در حیاط به بازی گرفت او بلند شده و به دنبالشان دوید آنها را جمع کرده و لوله نمود ، مرا پشت پنجره دید و نزدیک آمد و با اشاره چیزهایی گفت متوجه نشدم. مادرم خندید : ببین هدیه اصلا فکرش را می کردی این پسر ایتالیایی روزی داماد شاهین اینا بشه، قسمت را ببین همان بی دین آن طور که تو می گفتی عبادتهای زنش را به تمسخر می گرفت و به خاطر هما ن ازش جدا شد حالا مسلمان شده و به تمام اعتقادات که قبلا آنها را نهی میکرد ایمان آورده، روزگار هرچه بخواهد سر آدمیان خاکی در می آورد و انسانها مجبور به تسلیم هستند این قدر ناراحتی به خود راه نده ، شاید .....ای ....تقدیر... تو و شاهین را مقابل هم قرار دهد. مادرم با لباس مرتب در ماشین نشسته بود و پرستارش از این که به سفر خارج می رود در اوج آسمان در حال پرواز بود مدام دوربرم می پلکید و حتی از مادر هم غافل می شد: خانم فرخ نیا اصلا باورم نمی شه شما آن قدر مهربونید که من هرگز یاد شما و این سفر را فراموش نخواهم کرد ، سفر به فرانسه را درخواب هم نمی دیدم اوه خدایا پاریس عروس اروپا. وای می شه من درخیابانها ش بگردم؟ هی می گفت و من مجبور شدم بگم خانم پرستار فعلا آرام باشید و توجهتان به مادر باشد، من که نمی دانم آن جا رسیدیم چه خواهد شد شاید خیابانهای فرانسه را بگردیم ، شیدا صورتم را بوسید دستی به صورتم کشید : داری می ری سفر، به دیدن پدرت، باید خوشحال باشی ، چرا رنگ و روی قشنگت پریده؟ گفتم: در هیچ سفری مثل حالا ناراحت نبودم انگار دلم از چیزی گرفته ولی نمی دونم از چی؟ -شاید از دیدار پدر ومادرت بعد از سالها دوریشان و در این شرایط که هر دو از نظر جسمانی و روحی در شرایط بدی هستند ناراحت شده ای، خب طبیعی است هدیه، آنجا که رسیدی بی تفاوت باش و به نیشها و زخم زبانهای عمه پوراندخت هم توجهی نکن. پرسیدم: پناه بر خدا او هنوز به ایران بازنگشته؟ -آلدو این طوری می گفت، مگه نمی دونستی؟ -وای شیدا کاش دنیا به هم بخوره و من به فرانسه نرسم . کی حوصله ی عمه پوراندخت رو داره ، بشینه قیافه ی نحسشو تماشا کنه؟ شیدا خندید: این جاشو دیگه دروغ نگو ، یه جوری باهاش کنار می آیی، ولی غصه ی تو از چیز دیگریست. -اشتباه نکن شیدا من.... سریع حرفم را قطع کرد و آهسته و در حالی که خم شد و ساکم را برداشت ، گفت: اشتباه نمی کنم. زیرا شاهین هم گاهی اوقات همین حالت تو را دارد. خسته و سردرگم ، عصبی و بدحوصله اگر تو دلت پیش اوست باورکن که دل او هم پیش توست. انگار تو دلم جرقه ای زده شد و نورهای رنگارنگ و شادی در یک آن وجودم را پراز نشاط کردند|، دنیای بی رنگ و تهی اطرافم در یک آن به دنیایی پر از هیجان مبدل شد. شیدا انگار حالم را درک کرد: باور کن هدیه، وقتی همین سخن را یک بار به شاهین گفتم او هم همین حال تو را پیدا کرد و از شادی در آغوشم گرفت و یادش رفت که دقایقی قبل با هم دعوا داشتیم و مثلا قهر بودیم ، سپس بلند خندید. شیدا امیدوارم کرد ولی این را بهش نگفتم. بعد شیدا رو به آلدو بلند گفت: حسین راست نمی گم ، وقتی شاهین.... من زود دهانش را گرفتم: وای شیدا به من گفتی کافیه ، دیگه دنیا رو خبر نکن و من با جرقه ی امید به عشق شاهین ، فرودگاه تبریز رو به مقصد فرانسه ترک کردم. از خیابانهای پاریس می گذشتیم مادرم در ماشین به خواب رفت وپرستار چنان غرق تماشا بود که انگار می خواست از ماشین پائین پریده و پاریس را در آغوش بگیرد. گفتم: خانم پرستار درسته این سفر برایت جذابیتهایی دارد اما مسئولیت خود را فراموش نکن لحظه ای از مادر غافل نشو ، دیدی که دکترش چه گفت، هر آن احتمال خطر وجود دارد . اگر اوضاع مساعد باشد آنجا با یکی از خدمه ها می فرستمت تا کمی در پاریس بگردی و پرستار باز از شوق صورتم را بوسید. پدرم در همان خانه اش در پاریس سکونت داشت و هنوز به گفته ی پزشکان ترتیب اثر نداده و به سواحل ایتالیا نرفته بود با عمه پوراندخت در حیاط روبرو گشتم تمام سکنه ی خانه در ایوان به ردیف ایستاده بودند من از فرودگاه پاریس با آنها تماس گرفته و گفته بودم که با مادر می آیم و حالا همه ی افراد خانواده و برخی از خدمتکاران آن جا ایستاده و صف آرائی کرده بودند، این اصلا باب میلم نبود و مطمئن بودم گلتاج مهر از روی بدجنسی و برای مسخره کردن من ترتیب چنین برنامه ای را داده است. شهیاد زودتر از همه با بی قیدی از پشت سر عمه ظاهر شد و با لبخندش دقایقی در قیافه ی مات مادر دقیق شد ، سپس گفت : هدیه ، با خودت سوغات آورده ای؟ لحن تمسخرآمیزش باعث گشوده شدن لبهای عمه پوراندخت به خنده شد و آن را اولین تحقیر حساب کردم که حکم استقبال را هم داشت ، من با خنده ای کوتاه گفتم: درسته شهیاد خان زیراکه مادرم روزی مایه ی افتخار کاخ پدر بود و سایه ی پرابهتش بر سر تمام نامادریها و مادرت سایه ی شومی بود و این اصلا خوشایندشان نبود. لبهای عمه پوراندخت به سرعت از خنده ایستاد، شهیاد کنار رفت و ما از مقابلش رد شدیم به ایوان رسیدیم ، گلتاج مهر دست روی دست گذاشته و بی حرکت ایستاده بود و سمانه هم مثل برادرش متلکی پراند: کسی به این دیدار احتیاج داشت؟ باز خنده ام گرفت: من نگفته بودم برای استقبال ردیف شوید می توانستید در اتاقهایتان لم بدهید. این طوری ما هم راحت تر بودیم. سپس دست مادر را گرفته و همراه پرستارش وارد سالن بزرگ شدیم. خدمتکاران با تعجب مادرم را نگاه می کردند . عمه پوراندخت سریع در مبل مقابلم نشست و خدمتکار همیشگی پدرم نزدیکتر شد و تعظیم کرد، گفتم: جونیا اتاقی در نظر گرفته ای ؟ او دوباره تعظیم کرد: همه چی آماده است مادموازل ، می تونید به اتاقتون تشریف ببرید.من اشاره کردم و پرستار همراه خدمتکار به اتاقی که برای مادرم در نظر گرفته بودند ، رفتند. کسانی که در ایوان جمع بودند و به قولی از ما استقبال کرده بودند حالا در سالن درون مبل های راحتی فرو رفتند و خدمتکاران به پذیرایی مشغول بودند. گلتاج مهر بدون مقدمه شروع کرد ، بیچاره پدرو مادرت چگونه مزد سالها زحمات بزرگ کردن تو را گرفتند. به نظرم که شهروز عاقلانه ترین کار را کرد و صبح همان اتفاق ، معطل نکرده و عقد را پس خواند. یک دختر که با لباس عروسی فرار می کند و در جایی دیگر در آغوش اون پسره ی احمق اسمش چی بود پوراندخت؟ خواستم جوابش را بدهم که مثلا او را نمی شناسی؟ اون پسره همان کسی است که تو همین خونه ی خودت پسرتو لت و پار کرد، شاهین خان! ولی بهتردیدم به همین زودی با اینها دهن به دهن نشوم و اگر مقابلشان می نشستم مسلما صحبت به بحث و جدل می کشید. تند از جایم بلند شده و بازوی خدمتکار را گرفته و گفتم: لطفا مرا به اتاق پدر راهنمایی کنید. او هراسان به گلتاج مهر نگاه کرد. گلتاج مهر تند به سویم آمد . -هدیه این جا با دستور من ..... -گلتاج مهر ما صحبتی با هم نداریم که بشینیم و مثلا گپ بزنیم ، اگر جریان زندگی مرا می گوئید که عمه پوراندخت لطف فرموده و تعریف نموده اند ولی بدانید اگر در زندگی خصوصی من دخالت کنید همه اتان را از این جا بیرون می ریزم . با بودن خودم و مادرم در این جا دیگر احتیاجی به وجود شما نیست. می توانید رفع زحمت کنید. گلتاج مهر صیحه ای کشید: خدایا تو در خانه ی خودم به من توهین می کنی؟ -مادام دوپاری ، وقتی من وارد این جا می شوم، خانه ی تو و پوراندخت و فلان سرم نمی شود و جدای اینها وقتی هم می خواهم به دیدن پدرم بروم، سعی کن مانعم نشوی که به شدت عصبانی می شوم. می دانستم وقتی گلتاج مهر را مادام صدایش می زنم، چه قدر ناراحت می شود. مخصوصا که از سابقه ی بد زندگی مادام دوپاری کاملا اطلاع دارد. شهیاد مثل مترسک خودش را جلو انداخت: هدیه ، این جا خونه ی بابات نیست..... -اتفاقا هست شهیاد خان، می توانم همین دم این جا را هم از پدر بگیرم. عمه پوراندخت با قیافه ی نحس و ادا و اطوار درباری اش دستش را تکان داد: تو که زرنگی کردی و با فتنه هات برادرم را خانه خراب کردی. -همه ی دنیا می دانند وقتی کسی عاشق هست اطرافیان را خانه خراب می کند، مگر نمی دانید پدرم هنوز عاشق است عاشق هماه زنی که من و شما دیوانه می دانیمش و من فرزند آنها هستم یادگاری از عشق جوانی آنها که همیشه برایشان خاطره انگیز است ، برای همین پدرم از بین شما مرا انتخاب کرد. دیگر منتظر نماندم و با قدمهای بلند به سوی اتاق پدر پرکشیدم. کلمات زهرآگین دوطرف را خوب زجر داد. در زده وارد شدم پدر به پشت خوابیده و پیشانی اش عرق کرده بود و خدمتکاری مدام پیشانی اش را پاک می کرد خم شده و گونه اش را بوسیدم خدمتکار به زبان فرانسوی گفت: همین ساعتی پیش بعد از ساعاتی پر از درد و تشنج آرام شده و به خواب رفته اند، در کنارش نشستم و همان خدمتکار در اتاق پدر شروع به پذیرایی کرد. ساعت هشت ونیم شب بود گویا در حال اجرای مراسمی برای پدر بودند جشن تولد پدری که از شدت درد بی رمق و در خواب بود دوبار گلتاج مهر همراه پوراندخت وارد اتاق شدند و کمی دور وبر پدر پلکیدند و زیر چشمی نگاهم کردند تا حرفی بپرانند ولی من سرم را به مبل تکیه داده و خودم رابه خواب زدم. ساعت نه شب بود پدر چشمانش را گشود و سقف را نگاه کرد آهسته دستش را گرفتم او گفت: جونیا برایم آب بیاور . مقابلش ایستادم با تعجب نگاهم کرد بعد لبانش حرکت کرد: مهتاب شبهای تنهایی، من بیدار شده ام؟ بر رویش خم گشته دوباره گونه اش را بوسیدم او دستم را محکم گرفت، مهتاب باور نمی کنم. -باور کنید پدر امروز جشن تولد شماست. لبش به لبخند ضعیفی تکان خورد : کدام جشن، من که در حال مرگم. -پدر هر کس که دچار دردی می شود احساس می کند در حال مرگ است شما صد سال زنده می مانید و من در کنارتان هستم . او را بلند کردم نشست. صدایش می لرزید و نگاهش عین نگاه مادر مات و گنگ بودگفت: دخترم مهتاب ، بی خبر آمدی برای چه؟ -برای تولدتان هدیه ای آورده ام. به روی لبانش خنده ای کوچک نشست: دیگر در این شرایط هدیه به چه دردم می خورد، خود تو برای من بزرگترین هدیه ها هستی اما.... به سرفه افتاد و سرفه اش طولانی شد. کمی آب خورد در کنارش نشستم . پدرم آهسته شروع به حرف زدن کرد : ولی دخترم گفته های پوراندخت مرا ناراحت کرد من نادان بودم فکر می کردم که شهروز از روی طمع این کار را کرده و با نقشه ای تو را دزدیده و الکی خودش را به خواب زده، ولی عمه ات می گفتکه کار شاهین بوده است، پسرش را با داروی خواب آور خوابانده اند، همان پسر کله شق که یک بار پسرم شهیاد را تا حد مرگ کتک زد، من آن وقت ها از جسارت و بی باکیش خوشم می آمد، جوان خوش قد و هیکل و جسوری بود و حتی با ازدواج تو درپانزده سالگی با او راضی بودم،ولی حالا با این کارهایش مرا عصبانی کرد و مدتی فکر مرا نسبت به شهروز نازنین بدبین کرد. حیف که این درد زمین گیرم کرده، و گرنه حساب جسارتش را بدجوری می دادم که توانسته با آبروی دختر من باز کند. -پدر عزیز ، خواهر شما هرگز نظرش نسبت به من خوب نبوده ، ایشان مرا در شان و شخصیت خودشان نمی داند و قبل از عقد و ازدواج مرا دهاتی قلمداد می کرد. شما فکر می کنید خواهرزاده ی شما می توانست مرا خوشبخت کند؟ -شاهین هم نمی تواند، کسی که با تو بارها بد کرده، تو را انگشت نما کرده، زبان زد مردم ساخته، کسی چه می داند بعد از ربوده شدنت ، سالم بازگشته ای یا نه؟ -کار شاهین نبود پدر، او که تا آخر لحظه ی ربوده شدن من جلو چشم همه بود و با مامورین برای یافتن من همکاری می کرد. -پوراندخت می گفت: شاهین خواسته با این عمل برای خانواده ی خواهرم ننگ بیاورد و آنها را تحقیر کند. پوراندخت می گفت شهروز حساب سختی به شاهین خواهد داد تا آبرو و حیثیت خانواده قائم الملک خوانسار حفظ شود. دخترم این ازدواج دوباره سر می گیرد، کاری می کنم تا اختلاف ها از میان برداشته شود. تو فقط ملایمت به خرج بده، بالاخره پوراندخت رضایت می دهد یعنی رضایتش را برای ازدواج دوباره ی شما جلب کرده ام. حرفهای ساده اش را توهین ندان مهتاب، شاید اگر من سالمتر بودم خودم شاهین را تنبیه می کردم، ولی افسوس.....، پدر آهی کشید و دست مرا محکمتر گرفت، پیش خود گفتم این پوراندخت خیلی حرفها به پدر گفته و تذکرهای مرا نادیده گرفته، بوزینه ی بد ترکیب . آهسته لبانم را به چانه اش نزدیکتر کرده و بوسیدمش همان افکار قبلی یعنی جشنی مجدد برای ازدواج من و شهروز می توانست باز شروع دردسرها باشد و دوباره به تله ی ازدواج شهروز بیفتم. شاید شهروز با اطمینان از این مسئله و تصمیم کنونی پدرم، آن روز در شرکتش مرا با حرفهایش می رنجاند و از دیدار مجدد و روزهای بهتر سخن می گفت، با این احوال مجبور شدم دروغ بگویم: پدر جان خواهر شما خواسته نادانی پسرش را سرپوش بگذارد آنها مرا دوست نداشتند ولی به خاطر ثروتی که به من بخشیدید ، پذیرفتند وارد خانواده ی آنها شوم و وقتی دیدند که من قدرت ثروتم را شخصا در دست خود خواهم داشت،خواستند با تهدید آن را به نام آنها کنم و شهروز دست به آن کار احمقانه زد و او بود که آبروی مرا به باد داد، اگر در این میان درس دادنی به کسی باشد ، این شاهین است که باید حساب شهروز را برسد. پدر با چشمانش که انگار پرده ای از اشک مقابلش را گرفته بود نگاهم کرد: تو با پدرت رو راست هستی؟ بد جنسی پوراندخت از ذهنم گذشت، تا برای دروغ ها و نیرنگ هایم کمتر عذاب و جدان داشته باشم و شاهین چه خوب گفته بود که روباه مکاری شده ام، گفتم: مطمئن باشید پدر این عین حقیقت است. حال هرچه بود گذشته وبرنامه ها طور دیگری شده. ولی من می خواستم طور دیگری نشود تو دوباره با شهروز قرار ازدواج را بگذار ، یعنی خودم جورش می کنم. منتظر بودم کمی آب ها از آسیاب بیفتد، بعد دوباره اقدام کنم. دلم به آشوب افتاد هنوز تلقین خواهرش قوی تر بود، برای همین حرف را عوض کردم و گفتم: به خدمتکار سفارش کرده ام لباسهایتان را آماده کند شام ساعت ده شب صرف خواهد شد. -دخترم شاید تو اگر فرزندی از بطن ماهتاب نبودی هرگز این محبت را بعد هیجده سال برای دیدن تو نداشتم ولی تو مهتاب، زاده ی ماهتاب هستی و من تو را به تمام فرزندان و خاندانم ترجیح می دهم و پوراندخت بهم می گفت تو داری ثروتت را کرور کرور به دولت پرداخت می کنی. -من چندین مرکز آموزشی و فرهنگی ایجاد نموده ام باید راههایی برای شکوفایی جوانان وجود داشته باشد و این کارها ربطی به دولت و پوراندخت ندارد نظر و خواسته ی خودم است و دولت سپاسگزار و پوراندخت ناراضی است و کار خیر کردن به عکس العمل اطرافیان احتیاج ندارد پوراندخت می خواست ثروت برادرش نسل به نسل به فرزندان و سپس نواده هایش و سپس به نبیرهایش برسد ، پدر بگذار نام تو را نیک نگه بدارم. بگذار روزی این جرات و قدرت را داشته باشم که در مجله ام با توانایی تمام بنویسم که قائم الملک خوانسار از دربار سابق آن چه را که به نام خود برده بود دوباره به نام ملت و برای ملت در اختیار من قرار داد تا کار خیر در راه خداوند انجام داده باشد، کار خیر انجام دادن کسی، ربطی به اصل ونسب و شجره نامه ی سابق زندگیش ندارد ، ما می توانیم به جای ثروت برای فرزندانمان و نسلهای آینده نام نیک به یادگار بگذاریم و تا حدودی نیازهای فرزندانمان را هم تامین کنیم ولی نه آن قدر افراط کنیم که به جای رحمت ، لعنت به دنبالمان فرستاده شود ، نفس عمیقی کشیدم پدر متحیرانه نگاهم می کرد. دوباره گفتم: پدر بگذار صادقانه با شما سخن بگویم وقتها غنیمت است و بین من و شما فاصله های کوهها و دریا ها و اقیانوسها نمی گذارند تا بیشتر در کنار هم باشیم شما از بین خاندان خود که تباری بزرگ و پراکنده هم بودید مرا صاحب ثروتی بیکران کردید و من آن چه را که با آن ثروت خواهم کرد مسلم بدانید در راه خدمت به مردم خواهد بود و اگر روزی شما را معرفی کنم شاید که صدها رحمت نثارتان کنند ، شهیاد پسر شما و دخترتان سمانه از حرص و طمع آن چه که به من رسیده از حسادت در حال انفجارند و دیگر زن و بچه ها مسلما لعنتی خواهند فرستاد، پدر من نمی گویم چه کسانی بد و چه کسانی خوب هستند شما مساوات را برقرار کردید و آنها به حد کفایت دارند و آنها مرا که بعد از بیست و دو سال مفت و مسلم صاحب این ثروت شده ام قبول ندارند و اینهایی را که به من داده اید حق مادرم و حق ملت است و به وسیله ی من تقدیم آنها خواهد شد. فقط مرا باور کنید و بدانید که من خواهان بزرگی نام شما و شناساندن کرامت شما هستم. اشک چشمان پدر را با دستانم پاک کردم و او مرا در آغوش می فشرد. خدمتکار پدر را آماده می نمود و من در اتاق قدم می زدم. همه آن شب به مناسبت تولد پدر در منزل گلتاج مهر بودند و با خصم مرا نگاه می کردند و حتی همان زن بابا که موی بافته شده اش را کشیده بودم ، در آن جا بود و طوری نگاهم می کرد که احساس می کردم حالت حمله دارد و هر آن منتظر جهش است تا به رویم پریده و تکه و پاره ام کند و من با خنده های مکررم ، عذابش می دادم. زنگی زده شد و من همراه پدر که به سختی راه می رفت وارد سالن بزرگ شدم. شمعهای بسیاری روی میز بزرگ غذا خوری بود انعکاس لرزان نورها به اطراف صحنه ی دل انگیزی ایجاد می کرد و لوسترها همه جا را چراغانی می کردند و من پدر را به قسمت بالای میز برده بر روی صندلی نشاندم . همه به ردیف دور میز گرد آمده بودند و کیک بزرگ با شمعهای متعدد و رنگارنگ مقابل پدر قرار داشت او لبخند می زد و سعی می کرد قیافه ی پر دردش را شاد نشان دهد. پدرم نگاهی گذرا به حضار کرد و گفت: مهتاب، سرور من و افتخار من است هیچ کس چون او اراده و کاردانی نداشت تا این همه راه را بپیماید و درست در روز تولد من خودش را به این جا برساند و دل پدر پیری را شاد گرداند. شهیاد با بی مزگی تمام گفت: پدر مهربان شما تحفه ی او را هنوز ندیده اید. من به طرف اتاقی که مادرم به همراه پرستارش آن جا بود رفتم.پرستار لباس سفیدی بر تن مادر کرده و موهای بلند و طلایی اش را که اندکی موهای سفید در میانشان دیده می شد مرتب شانه زده و صورتش را آرایش داده بود وقتی به سویش رفتم خندید و عقبتر رفت دستش را کشیدم و او گنگ با لبخندش به همراهم آمد. پرستار با احتیاط و ترسان از دیدن افراد متشخص که در شب تولد پدر با لباسهای شیک و آراسته جمع بودند پشت سرمن می آمد و من این سوی میز ایستادم، پدرم به سرعت بلند شد و از همان جا بلند گفت: خدای بزرگ ماهتاب، مادرم مست و گنگ با چشمانی هراسان اطراف را نگاه می کرد و خنده اش کمی بلندتر شد او را به سمت پدر کشاندم. پدر چنان سریع از پشت میز بیرون آمد که انگار هیچ گاه دچار درد پا نبوده است . دستانش موهای مادر را لمس کرد، مادر عقبتر رفت و سپس به قهقهه ای بلند دستانش را به سینه ی پدر کوبید، پدر همان دستان را گرفت و به آنها بوسه زد، گویا حال پدر، با دیدن مادرم به شدت منقلب شده بود. ناگهان پدر رویش را به سمت شهیاد گرداند و آمرانه داد زد: شهیاد زود برو بیرون پسر بی ادب. تو تحفه ی مهتاب را به تمسخر گرفتی؟شهیاد از پشت میز بیرون آمد و با یک نوع بی قیدی از سالن خارج شد اخمهای گلتاج مهر کم مانده بود پرستار را بیهوش کند ، من گفتم:پدرشمعها را فوت کنید. پدر شمعها را فوت کرد ، مادرم ناگهان برروی میزخم شد و فوت بلندی کرد و شمعی را برداشته در دستانش له کرد پدر دستانش را به صورت مادر نزدکتر کرد و او با فریادی پرستار را گرفت ، پدر قطعه ای کیک به دهان او نزدیک کرد او با حرص کیک را گرفت و در دهانش گذاشت و در میان تعجب همگان با لبانی که کیکی بود پدر را بوسید و باز قطعه کیکی را برداشته و خورد، پدرم با خنده دست زد و من هم به تبعیت از او کف زدم، ولی حضار دیگر گویی سنگهایی بودند که دور میز چیده شده و دیوار کشیده باشند تا از ورود هوای تازه جلوگیری کنند و ما از بودن آنان این گونه خفقان بگیریم و در این جا بود که نمایش به پایان رسید و مادر را به همراه پرستار روانه ی اتاقش کردم، پدر گفت: مهتاب باور نمی کنم تو چگونه توانستی به این کار بزرگ دست بزنی و او را با آن همه دردسرش و با این همه فاصله به این جا برسانی؟-دنیا وفادار نیست پدر، باید برای آخرین بار همدیگر را می دیدید وقتی توانش را داشتم باید این کار را می کردم، در برابر بزرگواری شما این هدیه و تحفه ی بسیار ناقابلی برای روز تولد شما بود.پدر صورتم را بوسید : دخترم برای همین است که در اولین روز آمدنت وقتی بدون اجازه و وقت قبلی نگرفته وارد اتاقم شدی به جای سرزنش ، مهری عمیق از دیدار تو دردلم شکوفه کرد، زیرا که تو درست مانند دوران جوانی ماهتاب بودی.قیافه ی پوراندخت با شنیدن این حرفها تغییر نمی کرد، ولی قیافه ی گلتاج مهر گرفته تر شده بود و به کبودی می رفت و هوای باران را داشت و مثل بمب دقایق را می شمرد تا با انفجارش دنیای سالن با افرادش را یک جا به آتش بکشد. برای آنها به هیچ وجه صحنه ی زیبایی نساخته بودم.صبح در حال قدم زدن در حیاط وسیع خانه بودم و مادر همراه پرستارش در اتاق بودند. من دانستم که خدمتکار پدر نیمه شب دوبار پدر را به دیدن مادر برده است و آنها در خلوت شب چه برای گفتن داشتند که صبح چشمان پرستار از شدت گریه متورم شده بود و لابد صحنه های عاطفی تحت تاثیرش قرار داده بود. کنار فواره ایستادم. قطرات ریز آب بر بدنم می ریخت و من در سرمای صبحگاهی پائیز سردم می شد، خانه خلوت بود و هیچ یک از اعضای خانواده آفتابی نمی شدند و من همان دم که فکر می کردم چرا از ما فراری شده اند، سایه ای را در پشت درخت کاج دیدم و این سایه بعد از لحظاتی به شبح انسانی مبدل شد و گلتاج مهر از آن جا بیرون آمد ، نزدیکتر شد ، سلامش دادم. گفت: هدیه من انتقام جو نیستم، ولی تو آیا آمده ای در خانه ی خودم مرا تحقیر کنی؟-مادام اگر تحمل دیدن چنین صحنه هایی را نداشتید، دیروز که از فرودگاه زنگ زدم تا بگویم همراه مادرم می آیم، می توانستید برای ساعاتی یا حتی یک روز ما را تنها بگذارید، شاید این طور ما هم راحت تر بودیم، من هدفم فقط دیدار پدر و مادرم با همدیگر بود.گلتاج مهر پوزخندی زد : می دانم دختر چه نیت بدی نسبت به من داری که مرا مادام صدا می زنی ، دلم می خواست قدرتش را داشتم وقتی دیروز دوباره مرا مادام دوپاری صدا زدی ، بر دهانت سیلی می زدم. اصلا جوابش را ندادم چون هر چه می گفت حقیقت بود. بعد دقایقی پرسید: هدفت از آوردن ماهتاب به این جا چه بود؟-عرض کردم که هدف خاصی نداشتم مادام. مرگ یعنی جدایی ابدی انسانها از یکدیگر و من می خواستم این دو نفر که روزی آن قدر در وجود همدیگر تاثیر گذاشته بودند، برای آخرین بار دیداری از هم داشته باشند. سرنوشت زنی دیوانه و سرنوشت مرد بیمار نقرسی که روزگاری از اقتدار آنها جسمهای شما می لرزید، حالا دوباره به هم پیوند بخورد، البته پیوندی در این میان نیست، حالا تن بیمار آنها چه صدمه ای می توانند در مقابل سلامتی شما وارد کنند؟ این قدر حساسیت به خرج ندهید، این ها لحظات کوتاه دیدار قبل از مرگ بود و تا ساعاتی دیگر به پایان می رسد و او باز به زندان خود باز می گردد و پدر به روی تخت همیشگی که با صبر و حوصله رنج او را متحمل می شود، پناه خواهد برد، آنها کجا باز این فاصله ها را پشت سر خواهند گذاشت و به دیدار هم موفق خواهند شد؟-تو با دردسر آمدی ، ما از تو خوشمان نمی آید.از زیر فواره بیرون آمده و به سمت اتاق پدر حرکت کردم ، گلتاج مهر هنوز پر بود گفت: تو او را آورده ای که به چه نوایی برسد؟برگشته وخندیدم: ماهتاب را می گویی ؟ آن زن ضعیف و بیمار را؟ قدرت دنیا و حکومت دنیا را هم که بهش بدهی باز برایش تا حد صفر نامفهوم است و برایش ارزشی ندارد، آن کس که باید به نوا برسد من بودم که رسیدم.پدر در صندلی چرخ دارش کنار پنجره نشسته بود پشت سرش قرار گرفته و دستانم را بر شانه هایش گذاشتم او آنها را گرفته و نوازش داد: دخترم مهتاب می روی و ماهتاب را هم با خودت می بری ، نمی گویی من چگونه این دوری را تحمل کنم، جوابش را ندادم، ادامه داد: به من قول بده تا آخرین لحظه از او مراقبت می کنی و بعد مرگش او را در کنار قبر مادرش دفن نمایی آنها آنجا آرامگاه خانوادگی دارند و.... باورکن او از حسادت هووهایش دیوانه نشده دیوانگی در خانواده ی آنها ارثی است، به طرفش خم گشتم : پدر پس نگذار از عشق شاهین دیوانه شوم.او آهی کشید : دخترم او هم خوی وحشی پدرش را دارد عشقش تو را دیوانه نمی کند، بلکه خودش تو را دیوانه می کند. گفته هایت را در مورد شهروز می پذیرم و باقی آن چه را که باید به تو داده شود، در اختیار وکیلت قرار می دهم تا به واسطه ی او به تو منتقل شود ، در ازدواج مختاری ، هر که را می خواهی شریک زندگیت قرار ده ، از عقل تا جنون فقط یک قدم فاصله است و من مسبب برداشتن این قدم نمی شوم، مهتاب تو روح بزرگی داری و من به تو که برای کشورت خدمت می کنی افتخار می کنم. انسان هر چه قدر پست فطرت باشد باز نباید وطن فروش باشد. دعای خیر من بدرقه ی راهت باد. رضایت پدرم برایم مهم بود و من می خواستم او همیشه از من راضی باشد صورتش را بوسیدم و از اتاق بیرون آمدم پوراندخت مقابلم ایستاده بود، گفت: زود می روی هدیه؟-اوه هوای این جا آن قدر خفقان آوره که تنفس رو مشکل می کنه عمه ی عزیزم، رفتن از این جا در واقع یک نوع فراره از خاندان و خانواده ای که این چنین غیر قابل تحمل است ، تا ابد افتخار خواهم کرد که سرپرستی مرا به دست زن و مردی از روستای لاله دره سپردند، هوای آن جا صاف و لطیف است و من بهترین سالهای عمرم را در چنان هوایی تنفس کرده ام.شهیاد دستانش را درون جیب شلوارش فرو برده و با ناز وکرشمه مشمئز کننده اش جلو می آمد، مثل مردهای زن نما بود، با تمسخر گفت: مهتاب تو تمامی آن چه را که پدر داشت غارت کردی و به ایران بردی خیلی خواهر بدی هستی. امیدوارم این آخرین دیدار باشد.با حالتی که جواب تمسخرش را هم داده باشم گفتم: امیدوارم برادر خوانده! امیدوارم، خدا از دهانت بشنود و دیگر هرگز شما را نبینم راننده ی پدر ما را به فرودگاه می برد. به همراه مادر که حالش چندان رضایت بخش به نظر نمی رسید، سوار اتومبیل شدیم . دکتر مخصوص پدر نیز بود و پدر محض احتیاط او را تا فرودگاه همراه ما فرستاده بود. راننده با حوصله رانندگی می کرد، پرستار مدام وول می خورد و با هیجان به تماشای شهر مشغول بود، دکتر به راننده گفت: وارد خیابان که شدی مقابل داروخانه بایست تا داروهای مادام را تهیه کنم و رو به من و پرستار کرده و گفت: مادام را نیز همراه بیاورید تا همان جا به موقع آمپولش تزریق مطمئنم تا ایران ساکت خواهد بود. راننده خیابان را طی کرد، در آن نزدیکیها جایی برای پار ک نبود. به ناچار تا میدان بعدی رفت و میدان را دور زد و در سوی دیگر خیابان پارک کرد. راننده پیاده شد و دربهای ماشین را گشود. در این حین مردی با بادکنکهای رنگی بسیار از روبرو می آمد، خیابان شلوغ بود ، پرستار و من و دکتر در طرفین مادر می خواستیم به آن طرف خیابان برویم مادرم با دست مرد بادکنک به دست را نشان داد . در وسط خیابان بودیم که مادر مثل بچه ها به هیجان آمد، در یک آن از زیر دست پرستار و دکتر رها شده و به وسط خیابان پرید و مرد بادکنک به دست را که مردی مسن و پیری بود بر زمین انداخت ، مادر بادکنک ها را با خوشحالی هر چه تمامتر به دست گرفته و در خیابان چرخ می خورد و مثل بچه ها شادی می کرد. همان دم ماشین بزرگ حمل شیر که از سمت چپ خیابان می آمد محکم با مادرم برخورد کرد فریاد پرستار مرا که به سوی او می دویدم در جایم میخکوب کرد و از تصادف خودم با ماشین جلوگیری شد ، گیج شده بودم، همه چیز در حال به هم ریختن بود، موتورسواری مرا به گوشه ای پرتاب نمود من زمین خوردم ولی هوشیار بودم و می دیدم که خون غلیظی سطح خیابان را پوشانده و من با زحمت خود را به سمت او کشیدم، موهای طلایی مادر در میان شیارهای خون رنگ قرمز به خود گرفته و چشمانش به آسمان خیره بود. لباس سفیدش چون کفنی بر رویش کشیده شده بود پرستار چنان شیون می کرد و بر سر و رویش می کوبید که اتومبیلها همه توقف کرده بودند و مردم در وسط خیابان ازدحام کرده بودند صدای آژیری از دور شنیده می شد، ران پای چپم به شدت درد می کرد ولی بر روی مادر خم شده و صدایش می زدم شیاری از خون از لای موهایش جاری بود و سینه اش بالا و پائین می رفت، ولی زود از حرکت و تپش ایستاد . دکتر سرش را بر قلبش گذاشته بود و مثل من حیران بود و نمی توانست کاری بکند، از میان ازدحام جمعیت ، مردی قوی هیکل بیرون آمد و او را از زمین بلند کرد و فریاد زد چرا ماتتان برده و زودتر به بیمارستان نمی رسانیدش و در همان حال او را درون ماشین گذاشت. پرستار وراننده ی پدر که هیچ کدام حالت طبیعی نداشتند و چند نفر دیگر کمک کرده و من را هم سوار نمودند، مرد به سرعت به طرف بیمارستان پیش می رفت ا وفرانسوی را تند تند صحبت می کرد و من زیاد از حرفهایش سر در نمی آوردم پنج دقیقه بیشتر طول نکشید ما به بیمارستان رسیدیم وقتی وارد محوطه شدیم پرستارها با برانکارد به سویمان دویدند، آنها در تکاپو بودند من نمی توانستم پای چپم را حرکت دهم و قدرت پایین آمدن از ماشین را نداشتم پرستاری کمکم کرد و مرا پیاده نمود سپس ماساژهایی به پایم داد و من سراپا ایستادم سنگینی ام را بر روی پای راستم انداختم و به ماشین تکیه دادم ، احساس می کردم کاخ آرزوهایم در حال فرو ریختن است و از این که مادر بی گناهم را در آن وضع می دیدم بسیار پریشان بودم ، بعد نیم ساعت، دکتر مخصوص پدر از بیمارستان خارج شد، قلبم به سختی فشرده می شد، دکتر بی آنکه با من حرفی بزند به طرف کیوسک تلفن رفت و از آن جا به منزل پدر زنگ زد، سرم را پائین انداخته بودم و از آن چه می ترسیدم سرم آمده بود، بیچاره مادرم، به همین زودی و به همین سادگی از میانمان رفت و روح دردمندش به آسمانها پر کشید. ساعتی بعد پدر کسانی را فرستاد که تنها خدمتکار مخصوصش را شناختم پدرم دستور داد تا جنازه ی مادر را به ویلرکوتره ببرند، آن جایی که چند روز پیش بهم گفته بود که پس از مرگش آن جا دفنش کنند در کنار خانه ی قصر مانندش که دور از شهر بود و حال مادرم زودتر از مرگ پدر در گوشه ای از غربت آن جای می گرفت، من ساکت و آرام در تشییع جنازه اش شرکت کردم و پدر هم بعد از دفن بر سر قبرش حاضر شد . این سرنوشت شوم را از نفرین های گلتاج مهر و عمه پوراندخت و بقیه می دانستم که چشم دیدنمان را نداشتند، ولی در قبال حرف های من ، پدرم می گفت: دخترم فکرای بد را از خود دور کن، این همه راه او را آورده بودی و می خواستی حالا او را بازگردانی و باز از من دورش کنی، ولی او می خواست در کنار من بماند و دیدی که ماند، مت تو را وقتی که پنج ماهه بودی از دستان او بیرون کشیدم ، اگر این کار را نمی کردم او دخترش را خفه می کرد چون هیچ چیز را تشخیص نمیداد و جنونش به اوج رسیده بود ، تازه ، مگه نمی دونی از قدیم گفته اند نفرین به خود آدم برمی گردد . گلتاج مهر که بچه نیست این ها را نداند. من تا ده روز بعد از مرگ مادر در کنار پدر ماندم و در این مدت حتی لحظه ای هم با افراد آن جا روبرو نشدم و شب و روز در اتاق پدرم بودم و در آغوش او گریه می کردم و گاه او هم با اشکهایش با من همراهی می کرد. جدایی از پدرم اصلا آسان نبود، اما چاره ای نداشتم. روز دهم ، صبح زود همراه پرستار مادر که از شدت اندوه و گریه چینهای دور چشمانش عمیق تر گشته بود ، از پدر خداحافظی کرده و راهی ایران شدیم. به پدر گفتم که سعی می کنم هر یک ماه به دیدنش بیایم و او گفت که همیشه چشم به راه تو هستم. هرگز فکرش را نمی کردم با مادر بیایم و بدون او بازگردم . پرستاری که با شوق آمدن به پاریس سراز پای نمی شناخت حالا غمگین و بدون هیچ شوقی باز می گشت. دوستان هم از تنها آمدنم ناراحت شده بودند و دیگر در فرودگاه استقبالشان با هیاهو همراه نبود، همه درون لباسهای سیاه ماتم گرفته بودند. در تبریز هم پدر و مادرم مجلس عزایی ترتیب دادند و من برای اولین بار کسانی را دیدم که هرگز آنها را ملاقات نکرده بودم. مادرم دورادور آنها را معرفی می کرد: اون ستاره همسر دوم پدرت می باشد و اون یکی شهباز پسر همسر اول پدرت و .... و من چهره هایی را می دیدم که با من نسبت فامیلی داشتند اما دنیای من شاید با دنیای آنها بیگانه بود. مراسم به پایان رسید ، موریس و آلدو می گفتند که شاهین هم آمده بود ، اما من موفق به دیدنش نشدم، خاله فخری ساکت و غمگین بود و چند بار شنیدم که زیر لب می گفت: باید این طور می شد، باید این طور می شد بیچاره خواهر بدبختم از زندگی پررنجش راحت شد، و او برای فرار از غمها داشت به ایتالیا باز می گشت، همان شب او در حالی که غرق لباسهای سیاهش بود به کنارم آمد: هدیه من به ایتالیا برمی گردم ولی دوست دارم تو هم زمانی به آن جا بیایی ، دوست نداری دوباره به قصری بیایی که حدود شش سال از عمرت را آن جا گذرانده ای؟ -چرا خاله خیلی دوست دارم تا دوباره در جاده سنگفرش شده و باریکش قدم بزنم، جایی که سایه ی درختان اش آن جا را تاریک می کند و سکوت و آرامشی عمیق به آنجا می دهد. -حالا رفتنمان مدتی طول می کشد پس دوست دارم تا نوروز امسال در ان جا باشی و در جشن ازدواج شهاب شرکت کنی. -خوشحالم که این را می شنوم. آن عروس خانوم خوشبخت کیست؟ خاله خندید: من تو این کار دخالتی ندارم ، کار خودش است، اون دختر فعلا در فرانسه ست ، بعده می بینیش. با حیرت نگاهش کردم: خدای من سمانه را می گویی خاله جان؟ غمگین خندید: آن دختر نباید انتظار می کشید که مثلا یکی از لوئی های فرانسه یا یکی از نواده های آنان سر از قبر بیرون می آورد و با او ازدواج می کرد باید قبول کنیم دنیای سابق ویران گشته و حالا زندگی طوری دیگری است و بعد این شهاب در ایتالیا ماندگار می شود و کار و بارش را در آن جا راه اندازی می کند. -هر کدام از افراد خانواده در گوشه ای از دنیا پراکنده هستند. بالاخره خاله جان موافقت کردنی برای رزا اقامت دائمی در ایران جور کنیم؟ خاله فخری دست روی دست زد : وای هدیه دیگه تکرار نکن پدر و مادر رزا تو همین مدت سروگوش مرا برده اند که دخترشان را بازگردانم البته به خودشان مربوط است. شهرام باید نظر بدهد و ربطی به من ندارد. بیست روز از مرگ مادر می گذشت از دانشگاه بیرون آمده و راهی دفتر مجله شدم، آخرین شماره ی مجله از زیر چاپ بیرون آمده بود شروع به مطالعه آن کردم. آلدو در اتاقی دیگر در حال مطالعه بود سوفیا برایم چایی آورد و خود در کنارم نشست. داشتم چای می خوردم که موریس سرآسیمه وارد شد و با پا صندلی سد راهش را کنار زد و نفس زنان به روی میز شیرجه زد:خدای بزرگ هدیه فاجعه ای روی داده، چنان هراسان شدم که مجله از دستم به زمین افتاد و زبانم بند آمد که بپرسم چی شده و او همان طور بی توجه ادامه داد: شاهین در حال پرواز با یک جت در یکی از مناطق غرب کشور سقوط کرده ، جز خودش دو نفر دیگر هم سرنشین داشته و حالا در بیمارستان است. سرآسیمه از جایم برخاستم و نمی دانم که چطور شد، سرم گیج رفت و به روی صندلی افتادم، سوفیا تند مرا گرفت و بلند گفت: موریس عقلتو از دست دادی، این چه طرز خبر دادن است، بعد اشاره ای به من کرد: رعایت کن . دستش را گرفتم : چه گفتی ، حالا چه کار باید بکنم موریس؟ تو از کجا فهمیدی؟ داد زدم : بلند شو بریم بیمارستان، معطل چی هستی؟ او دستش را لای موهایش فرو برد و بر روی صندلی نشست: این جا نیست که ، نمی دونم کدوم شهر را گفتن. آن قدر حالم پریشان بود که روی صندلی از حال رفتم آلدو به سویم دوید و سوفیا لیوانی آب آورد. بعد ساعتی همه از دفتر بیرون آمده و روانه ی خانه شدیم از موریس پرسیدم: تو از کجا فهمیدی، جوابم را نداد. عمو یوسف بیگ در حیاط دنبالمان می دوید و می گفت: گویا الدوز پسر خاله اش هم در تهران بوده، برای دیدنش رفته بود و تا آخرین لحظه که شاهین لباس خلبانی اش را می پوشیده با او صحبت کرده. مادرم پشت دستش را گاز می گرفت و آهسته زیر لب ورد می خواند. پدرم دستانش را به آسمان بلند کرده گفت: خدایا چرا غضب ناگهانی بر سر این خانواده ریخته شده آه خدای بزرگ حکمتت چیست؟ خاله فخری در لباس سیاه گشادش بلند بلند حرف می زد: اصلا حوصله ی سفر با ماشین را ندارم ، زود باش شهرام زنگ بزن دفتر هواپیمایی بلیط جور کن. سرسام گرفتم. رزا بغلم زده بود : هدیه به خودت مسلط باش، انشاا... که چیزی نشده، اما من باور داشتم که صد در صد چیزی شده چطور امکان دارد از آسمان سرنگون شوی و اتفاقی برایت نیفتدو زنده بمانی . آه خدایا! کاش لجاجت نمی کردم و برای آشتی پیش قدم می شدم. باور می کردم که رگه های غرور و نخوت همان ارث پدری، ارث اشرافی است که در وجودم نقش بسته است. تلفن زنگ زد مادرم هراسان گوشی را برداشت و به شهرام داد تا صحبت کند: صحبت کن آقا شهرام ، من که حالیم نمی شه چی می گن. شهرام مدام می گفت: نه خیر قربان این جا نیستند و بریده بریده ادامه می داد برای تهیه گزارش با عده ای از بچه های مجله به اسکوی سیل زده رفته اند، اگر رسیدند... این شهر زیاد دور نیست ، اشکالی ندارد . در جریان قرارش می دهیم. تلفن از بیمارستان تهران بود و شیدا را می خواستند او را که فرد نزدیک شاهین است حتما برای کاری رضایتش را می خواستند . آلدو بد حوصله قدم می زد: مدام بهش گفتم شیدا ، تو نرو ، گزارش چندان مهمی نیست ، بچه ها می روند و اخبار را می آورند، ولی او می گفت می خواهم این شهر کوچک را ببینم، حالا اگه اومد چه جوری بهش بگیم؟ ساعتی بعد باز تلفن زنگ زد و این درست هم زمان بود با لحظاتی که شیدا پرسر و صدا وارد اتاق شد . سوفیا به استقبالش رفت تا احیانا از شنیدن اخباری در مورد برادرش شوکه نشود و شیدا هیجان زده گوشی را گرفت، از احوال ما حدس زده بود اتفاقی افتاده ولی فرصت سوال نداشت. وقتی شیدا تلفنی صحبت می کرد سخنان آرام او ، بی قراران را آرام می کرد. همان طور ساکت به سخنان طرف مقابل گوش می داد عضلات صورتش سفت تر می شد و رنگش به زردی می گرائید . بعد دقایقی آهسته گفت: درسته جناب غنی زاده حالا آن شخص مشکوک دستگیر شده ؟ آو خدایا شما عاقلانه ترین کاررا انجام دادید. پس ما می آئیم لطفا کمکش کنید زود می رسیم و ما بی اراده گرد شیدا را گرفتیم او تک تک ما را نگاه کرد: بیچاره برادرم، خوشبختانه افراد مشکوک دستگیر شده اند ولی زمانی که شاهین نباشد مردم یک دنیا را هم دستگیر کنند چه نفعی دارد. آلدو آهسته در آغوشش گرفت : شیدا بگو سرهنگ غنی زاده چه می گفت؟ شیدا آهسته حرف می زد : هنگامی که شاهین از زمین برخاسته و به پرواز در آمده بود مامورین برج مراقبت موفق نشدند با شاهین تماس پیدا کنند که زود فرود آید زیرا سیستم مخابراتی را هم دستکاری کرده بودند. خدا یا برادرم طعمه ی یک توطئه شده است، آیا آن کس غرض شخصی داشته است؟ یا از سوی دشمنانش بود که این بلا را سرش آوردند؟ شیدا سرش را میان دستانش گرفته و ساکت ماند. آلدو در کنارش نشسته و دستش را روی شانه های او گذاشت:عزیزم امیدوارم اتفاق مهمی نیفتاده باشد. فکر کردم هواپیمایش دچار سانحه شده است. همچنان شیدا را دلداری می داد. مادرم نگران وسایلم را آماده می کرد و مرا نیز تحت نظر داشت. هنوز از ضربه ی مرگ مادرم بیرون نیامده بودم و اینک احساس می کردم، این خبر بدترین ضربه ای است که وجودم را در هم خواهد ریخت و بعد چه پیش خواهد آمد، خدا می داند. ساعت شش خاله فخری و من و شیدا و آلدو و موریس با هواپیما راهی تهران شدیم. او را به تهران منتقل کرده بودند زمان به کندی می گذشت و ذهن ناآرام من قلبم را به درد می آورد. خدایا بیمارستان پر از افراد نظامی بود و همه در حال رفت و آمد بودند. انگار بیمارستان را اشغال کرده بودند، شیدا به سرعت سراغ سرهنگ غنی زاده را گرفت او را در اتاق پزشکان پیدا کردیم، سرهنگ مسنی بود که موهای سفیدش بر پیشانی عرق کرده اش می درخشید. به شیدا گفت: دخترم. شیدا با هیجان همراه بغض گفت: آقای غنی زاده بگویید فقط بگویید ، آیا برادرم فوت کرده؟ سرهنگ او و ما را نگاه کرد و سپس گفت: به یاری خدا هنوز زنده است و متاسفانه دو تن دیگر کشته شده اند. شیدا بی حوصله دستانش را تکان داد: آه خدای بزرگ ، آقای غنی زاده ، آن کسی که بازداشتش کرده اید در چه وضعیتی است؟ او بازوی شیدا را گرفت و روی صندلی نشاند ما هم نشستیم ، در اتاق را بست و سپس با مهربانی گفت: دخترم یکی از مامورین نگهبان ما زمانی که خلبانها در حال پرواز بودند به شخص مشکوکی برخورد می کند که از پشت یکی از جتها بیرون می آمده، او که مشکوک شده بود به دنبال آن شخص که در لباس نظامی بود می رود و از سرعتی که آن شخص می گیرد تا از آن منطقه دور شود ، مطمئن می شود که باید خراب کار باشد. او نمی تواند در آن واحد دو کار را انجام دهد، اگر به دنبال او می رفت نمی توانست به برج مراقبت اطلاع دهد تا پروازها را به تعویق بیاندازند پس با یک تیر پایش را نشانه می رود او را دستگیر می کند و این درست مصادف می شود با پرواز جتها و او در حالی که آن فرد را کشان کشان می آورد، جریان را اطلاع می دهد و آنها در لحظات اضطراری و خطر این خبر را به خلبانها مخابره می کنند که زود فرود آیند، همه ی آنها بعد از دور زدن به زمین فرود می آیند ولی متاسفانه گیرنده ی فرخ نیا کار نمی کند و دقایقی بعد او در منطقه ای فرود می آید که متاسفانه باید بگم با انفجاری که در پشت جت روی می دهد در واقع سقوط می کند ما هنوز از آن فرد بازجویی به عمل نیاورده ایم تا بدانیم نقشه چه بوده؟ شیدا مرا نگاه می کرد و من اختیار اشکهایم را نداشتم، شاهین زیبایم را سوخته و در هم شکسته می دیدم، آلدو به کنارم آمد و خاله فخری آه بلندی کشید: خدایا اتفاقات شوم یکی پس از دیگری نمایان می شود. سرهنگ غنی زاده به شیدا گفت: بعدا می بینمت ، مدام با من در تماس باش و نگرانی به دلت راه نده، انشاءا.... اتفاقی نمی افتد و برادر شما ... اما حرفش را نیمه تمام گذاشته و بعد از اتاق بیرون رفت. شیدا مات دستانش را در هم قلاب کرده و در من خیره شده بود انگار که مرده ای بیش نیست . تند به آلدو گفتم: برو کنار شیدا. آلدو نگاهش کرد و به سویش خیز برداشت: شیدا ، شیدا ، و شیدا در حال سقوط بود که آلدو او را گرفت. هرگز فکر نمی کردم شیدا بیهوش شود. کاش می گذاشتند شاهین را ببینم ولی در این چند روز اجازه ی ملاقات ندادند، خوشبختانه شاهین از چتر نجات توانسته بود استفاده کند ، ولی در نیمه ی راه چتر خوب عمل نکرده و او سقوط کرده بود. چون اجازه ی ملاقات نمی دادند، وقت را غنیمت شمرده و از چند مدرسه ی در حال افتتاح دیدن کردم و آخرین اقداماتم بازگشایی بیمارستان و رسیدگی به وضع جذامیان تبریز در باباباغی بود که وکیلم آقای راغبی را مستقیما در جریان کارها قرار دادم و او را مسئول پذیرفتن این مسئولیت کردم.