داستان کوتاه و رمان

رمان هدیه شاهزاده قسمت 18
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان هدیه شاهزاده قسمت 18

روز دهم بود که آلدو و شیدا شاهین را ملاقات کردند و شیدا قسم می خورد که حتی نقطه ای از بدن شاهین دچار سوختگی نشده و از شدت سانحه هنوز چشمانش باندپیچی است و یک عمل جراحی در قسمت چپ قفسه ی سینه اش انجام گرفته ، دکترش می گوید او سلامتی خود را به دست می آورد ولی.... آهسته از آلدو پرسیدم: راستشو بگو ولی چی؟ -باورکن من چیزی نمی دونم، از شیدا بپرس. شیدا که متوجه ی این صحبت بود گفت: حسین راست میگه ما هنوز هیچی نمی دونیم شاید دکتر بعد از چند روزی گزارش کاملی از وضع جسمانی اش بدهد ولی فرد مشکوک بازجویی شده. این را بعد چند روز خبر دادند. شبی که این مطلب را شنیدم آن قدر عصبانی بودم که آرزومی کردم کاش اسلحه ای داشتم وقلبهای پرکینه ی این تفاله های دربار سابق شاه را سوراخ می کردم آنها که هنوز نمی توانند ببینند کسی به آنها زور گفته و دنیا باب میلشان رفتار نکرده. آلدو می گفت: خدایا وحشتناک است، شهروز؟ این شهروز کینه جو این بلا را سر شاهین آورده؟ او نوکر و جاسوس اجیر کرده بود تا انتقام سختی از شاهین بگیرد، به خاطر کاری که شاهین در شب عروسی اش انجام داد. خانواده ی آنها مطمئن بودند که بر هم زننده ی عروسی، شاهین بوده است و آن ننگ را این گونه با چنین بلایی شستند. خاله فخری گفت: آنها تا گاز نگیرند و زهرشان را نریزند آرام نمی گیرند. آنها جواب خون را با خون می دهند. آلدو گفت: ولی خاله ی عزیز ، شاهین که خونی نریخته بود؟ -هی آلدو چی می دونم یا خون بریزند یا نریزند یا حتی یک غرض شخصی کوچولو بوده باشد آنها این گونه جواب می دهند. شرکت شهروز را می شناختم، از جایم بلند شده مانتویم را پوشیدم. آلدو که فهمید کجا می خواهم بروم به کنارم آمده گفت: عجله نکن عزیزم، شهروز که منتظر نمانده تو بروی سرزنشش کنی او بعد از این که فهمید مزدورش برنگشته ، دانسته که او دستگیر شده، برای همین با سرعت به زیر دامن ننه اش پناه برده و قایم شده او حتما در فرانسه، از شدت ترس در بغل مامانش شیر می خوره. گفتم: فرانسه، خوب می رم فرانسه ، مامانش که در کنار پدرم زجز خوانی می کنه کاری می کنم که پدر بدونه تخم و ترکه هایش چه آدمانی نابی از آب در آمده اند و جلو چشم همان پدر آن قدر می زنمش تا..... خاله دستم را کشید و مرا نشاند: دخترم او از مهلکه گریخته، بگذار دنیا از او انتقام بگیرد، پدر تو که بیشتر از یک هفته است در حال اغما به سر می برد. از کجا اینها را خواهد فهمید؟ تنم یخ زد و مبهوت نگاهش کردم. صراحت بیانش گاهی وقت ها مثل زبان تلخ عمه پوراندخت و نگاه زشت گلتاج مهر زجرم می داد. سرم شروع به درد عجیبی کرد ، پدرم ، پدر عزیزم در حال اغماست؟خدایا آن جا در آن کشور دور چه کسانی دورش را گرفته اند و برایش دلسوزی می کنند کدامین همسر مهربانش ؟ یا شهیاد زن نما با آن بی تفاوتیش . سمانه هم که در ایتالیا است. شاید پوراندخت از این که برادرش هست واقعا مراقبت کند. ولی نه او هم از خون همان برادر است و کینه ها و غرورش نهایتی ندارند، مسلما او از این که برادرش بعد از ان همه وراجی هایش باز هم باقی ثروت را در اختیار دخترش نهاد و پسرش را خوار نمود مسلما عصبانی تر شده و محلی به برادر در حال مرگ نمی گذارد دلم می خواست پر بکشم و در فرانسه باشم، در کنار پدر، کسی که اصل و نسبش به او تکبر و اقتدار داده بود و گرنه قلبش رئوف و صاف بود او مجبور بود آن طور زندگی کند. هر کس روشی دارد. یادم می آید که در آخرین دیدارمان به من گفت دخترم، خدمت به وطن خوب است، اگر خدمتت برای ملت باشد، دعای خیر من همراه تو باد. بعد سرش را تکان داد و از صمیم قلب برایم آرزوی موفقیت کرد. پدری که از نظر من بهترین پدر دنیا محسوب می شد. مادرم عصبانی، با اخم، خاله فخری را نگاه می کرد که چگونه بدون ملاحظه با این خبر مرا دیوانه کرده است. نمی دانم چرا به مدت یک هفته این خبر را از من پنهان کرده بودند؟ سریع به سمت تلفن دویدم و بعد از تلاشهای فراوان و یک ساعت وقت تلف کردن توانستم خدمتکار پدر را پیدا کنم ، پرسیدم : جونیا چه خبر؟ از پدر بگو ، از حال اغما بیرون آمده ؟ مگه نسپرده بودم مدام با من در تماس باش؟ او بغض کرده بود : مرا ببخشید مادموازل، خیلی تلاش کردم با شما تماس بگیرم ولی نشد. بعضی ها مواظبم بودند تا خبر به شما نرسد، متاسفانه پدرتان پریشب فوت کردند، من می خواستم با شما تماس بگیرم و شما را در جریان قرار بدهم، ولی مادام گلتاج مهرشدیدا مرا از تماس با شما ممنوع کرده بودند و من مجبور شدم پسرم ژوزف را مخفیانه از مادام مامور کنم تا شما را در جریان احوال پدرتان قرار دهد شاید که بتوانید بیائید، ولی پسرم می گفت نمی تواند با شما تماس برقرار کند و با یکی از افراد خانواده تان صحبت کرده بود مثل این که خاله اتان بود، فخری خانم. به سمت خاله فخری چرخیدم ، او بی خیال پرتقالی را پوست می کند، خدمتکار ادامه داد: مادموازل شما برای چه می آئید؟ آمدنتان چه فایده ای دارد؟ دیگر پدرتان نیست که در حمایت او از افراد خانواده اش مصون بمانید، و شهروز خان داستانهای خوبی از شما نمی گوید، فعلا شما نیائید و صبر کنید بعد این که اوضاع آرام شد و آمدید، من شما را به کنار قبر او راهنمایی میکنم، خاکسپاری به اتمام رسیده و ساعتی بعد مراسمی برگزار خواهد شد. همه چیز عادی است. -از شهروز بگو ، چه غلطی میکنه و چی ها می گه؟ -مادموازل همین دیروز وقتی که از سر مزار پدرت باز می گشتیم به مادرش می گفت همه ی آن چه را که در تهران داشته توسط همکارش فروخته و می خواست به بانک برود و ببیند آیا پولی واریز شده یا نه ، و مادرو پسر خیلی از کار انجام شده از این که توانسته اند به شاهین خان درسی بدهند راضی بودند. باور کنید مادموازل من به خاطر قلب مهربان پدرتان مدام در کنارش بودم، اینها لاشخورهایی هستند که مرتب بالای سرش به پرواز در می آمدند تا بعد از مرگش تنش را بدرند، کاش پدر شما می توانست به ایران و نزد شما بازگردد یا شما این جا در کنارش می ماندید، انسان به یک مهر و محبت حقیقی احتیاج دارد ، خدمتکار پدرم با بغض و گریه تلفن را قطع کرد، هرگز حتی در مرگ مادرم این گونه نگریسته بودم، افسردگی بر وجودم غالب شده بود وجودم می لرزید و هق هق های بلند خفه ام می کرد، از زیر سنگینی این خبر و ضربه ی سخت نمی توانستم رها بشوم و پدرو مادرم مدام در کنارم بودند. شیدا موهایم را نوازش می داد، دیگران را از اتاق بیرون راند ، با گریه کم کم تخلیه می شدم و آرام می گرفتم گفتم : شیدا پرنده ی شوم مرگ بر باممان جا خوش کرده است. شیدا گفت: مرگ فلسفه ای دیگر است و زندگی و حیات حکمتی دیگر دارد و من حالا دلم می خواد چیزهایی رو به تو بگم که همیشه به نوعی مخفی اش می کردم. زمانی که تو قلب شاهین را جریحه دار کردی او را واقعا افسرده و غمگین می دیدم و روزی با شاهین وقتی که در گذشته ها سیر می کردیم و صحبت می کردیم ، او بهم گفت شیدا ، هدیه بزرگترین ضربه را به من زد او می رفت تا ثروتی را رد کند و با این کار در واقع عشق مرا بپذیرد، چون قرارمان بر این بود. وقتی همدیگر را دوست داشتیم. به ثروت پدرش احتیاجی نبود، ولی وقتی از فرانسه برگشت در فرودگاه ازش پرسیدم هدیه چگونه آمدی، چه قدر مشتاق بودم که بگوید "هدیه ی شاهین آمدم" باور کن هدیه راست می گم ، شاهین بهم می گفت شیدا، من با استقامت در مقابل بی مهری هدیه ایستادگی کردم. شیدا در حالی که گریه می کرد، ادامه داد: باور کن هدیه آن شب اولین باری بود که شاهین را گریان می دیدم من آن شب تو را بی رحم و بد یافتم. ولی بعدها متوجه اشتباه خود شدم و فهمیدم که شاهین هم اشتباه می کند. تو باید هدیه ی شاهزاده می امدی، از هر جنبه که به قضایا نگاه کنیم باید مطیع پدرت می شدی و از طرفی شاهین صد سال هم بگذرد باز تو را قبول ندارد او اراده اش قوی است ، چرا دروغ بگویم ما پریروز تو را دست به سر کردیم و بی خبر از تو ، خودمان به دیدارش رفتیم ، چطور امکان داشت این همه مدت نگذارند ملاقاتش کنیم. شاهین حالش بهتر شده و حرف می زند، او از من خواست تا نگذارم تو به ملاقاتش بروی، و من مجبور شدم مانع ملاقاتت شوم. تند پرسیدم: چی گفتی شیدا؟ یعنی اون تا این حد از من متنفر است؟ -عزیزم من نتوانسته ام تنفرش را بفهمم ولی خشمش را بعد از بازگشت تو ازفرانسه دیده ام، صبر کن من روزی برایش توضیح خواهم داد که تو چرا هدیه ی شاهزاده بازگشتی ، شاید قانع شود و کوتاه بیاید و کینه ها را از دل بیرون بریزد. من خسته و نالان از مرگ پدر و مادرم که در فاصله ای کم انجام یافته بود و غمگین از شاهین که انتقام عشقی غیرعاقلانه نه حقیقی او را به این روز انداخت ، بر روی تخت دراز کشیدم تا شاید بتوانم بخوابم. بعد از شنیدن آخرین اخبار از حال شاهین به تبریز بازگشتم. دکترها گفته بودند ضربه ی سختی به سر او وارد آمده که باعث نابینایی او شده و این نابینایی می تواند چند سالی به طول بینجامد اما می توان با یک عمل جراحی بینایی اش را به او بازگرداند. قلبم شدیدا درد می کرد و احساس بدی داشتم. هوای آذربایجان در ماه آذر بسیار سرد و سوزناک بود شب دیر وقت از دانشگاه رسیده و دچار تب و لرز شده بودم، مادرم گل گاوزبان و گل پونه را با همدیگر جوشاند و برایم آورد، لیوانی خوردم و خوابیدم . صبح پرده را کنار زدم و حیاط را نگاه کردم و با تعجب اولین برف زمستان را بر زمین دیدم. برف در بیست و یکمین روز آذرماه تمام نقاط حیاط را سفید پوش کرده بود. بعد از فوت مادرم دوباره به حیاط قبلی خاله فخری اینا نقل مکان کرده بودیم و آن جا را به پرستار قبلی مادرم و خانواده اش سپرده بودم. منظره ی برف بدیع و قشنگ بود گنجشکها با سر و صدا بر شاخه ها می پریدند و برفها را از شاخه ها پایین می ریختند، موقع ریزش برفها برزمین ذرات ریز آن در زیر تابش نور ضعیف خورشید برق می زدند، عمو یوسف بیگ داشت از سمت در کوچه برفهای حیاط را پارو می کرد و درون باغچه می ریخت، بچه ها گفته بودند که امروز دومین سالگرد مجله ی هفتگی هدیه را جشن خواهند گرفت، من داشتم آماده می شدم بروم و در جلسه ی استادان دانشگاه شرکت کنم. مادرم صبحانه را آماده کرده بود تخم مرغی را پوست کنده و به دستم داد پرسیدم: پدر کجاست؟ مادرم کمی روبرو را نگاه کرد: وای داشت یادم می رفت دخترم، رزا زنگ زده بود می گفت از آن درخت بزرگ توت که برف بر رویش باریده و منظره ی زیبای زمستان زودرس را به نمایش گذاشته یک عکس قشنگ بگیر و بیاور ، می خواهند برای روی جلد مجله آماده اش کنند. به سرعت بلند شده و به سمت حیاط دویدم. 


مادرم داد زد: صبر کن خجالت نمی کشی؟ یادت نیست چه جوری دیشب داشتی می مردی و با عجله کاپشنم را آورد و پوشاند. دوربین را برداشته به حیاط رفتم چند لحظه قبل از پنجره می دیدم که گنجشکها چگونه بر شاخه های پربرف درخت بیداد می کنند ، مادرم ریزه های نان را پاشید در یک آن گنجشکها هجوم آوردند و هر کدام ذره ای را بر نوکهای کوچکشان گرفته و به پرواز درآمدند، بازی آنها روی شاخه ها دیدنی بود، عمو یوسف بیگ با پارویش داشت نزدیک می شد آهسته گفتم: جلو نیا گنجشکها را فراری می دهی سپس چند عکس گرفته و به درون اتاق بازگشتم. لباسهایم را پوشیدم ، مادرم شال ضخیم پشمی را آورد و به دور گردنم پیچاند، گفتم: ای بابا تو که داری خفه ام می کنی مادر. -دست خودت باشه لخت بیرون می ری اگه امروز مواظب نباشی سرما خوردگیت عود می کند و گلو درد می گیری. -وقتی پدر اومد بگو تو خونه منتظرم باشه می خوام با آلدو و موریس و بعضی از بچه ها به بابا باغی رفته و گزارش تهیه کنم و وسایل اهدایی خودمان را ببریم. مادر کمی ساکت ماند و گفت: پدرت شاید بعد از ظهر خانه نباشد. پرسیدم: مگه کجا رفته؟ بریده بریده گفت: حالا که امروز هم نیاید فردا یا پس فردا حتما میاد. باز پرسیدم: مگه کجا رفته ؟ نگاهم کرد: خب رفته لاله دره ! الان شاهین مدتیه که به خونه ی سابقشون رفته و اونجا زندگی می کند ، خوب رفته به برادرزاده اش سر بزنه. -مثل سابق بعد از این ماجرا رفته تا خودشو اونجا محبوس کنه؟ -هر چند اون به تو اجازه ی دیدنش را نداده ، ولی تو این طور نسبت به او خشم نگیر فکر کن دنیای روشن و قشنگ او به یک باره در تیرگی و سیاهی فرو رفته . دستم را به چارچوب در گرفتم ، دردی در دلم پیچید فکر کردم او در میان این سیاهیها و تاریکیها هنوز هم نمی خواهد تصویری از من داشته باشد؟ آن زمان هرگز نمی دانستم که با رد عشقش چگونه دلش را می رنجانم ، آن زمان دوستش داشتم ولی دیوانه اش نبودم که جدایی از او را سخت بدانم. ثروت و خود پدر جذابیت تازه و بی نهایتی برایم آورده بودند که هنوز هم آن جذابیتها و جود دارد. هر چند پدر شاهزاده ام فوت کرده ، شاهین اینها را درک نمی کند ولی من از هما ن ثروت لذت می برم . زیرا من مانعی بودم بر حرص و آزهای بی پایان شهیاد و شهروز... که در خارج مثل یک اشرافی زندگی می کنند و دیگران را تحقیر می کنند ، من با در دست گرفتن بیشترین ثروت پدر آنها را کوبیده بودم، آزرده بودم ، درست مثل آنها ، زمانی که اسلحه ی قدرت را به دست داشتند ، مردم عادی را کوبیده و آزرده بودند. این لذت انتقام نبود لذت اراده بود ، من این زمان هنوز هم با این که دیوانه ی شاهین هستم ولی آن قدر ابله نیستم که هنوز هم عقاید شاهین را بپذیرم او زمانی به این واقعیت ها پی می برد، وقتی رشید توله ی او به این حقیقت رسید چرا او نرسد، بگذاردر دنیای سیاهش آن قدر به تفکر بپردازد تا شاید روزنه ای از نور بر دیدگانش دوشنایی بخشد و بداند که من باید چنین رفتار می کردم، او مغرور و سرکش بود که به اینها نمی اندیشید زیرا روح پرخروشش وقتی در اوج آسمانها دل ابرها را می درید دل ناآرامش ارضاء می شد. او در عمارت بلند و سنگی ، دوران نوجوانی اش دوباره آرام می شد و محبوس آن دیوارهای سرد و سخت می شد و دیگر عناد نمی کرد و ملایمت را می پذیرفت زیرا او روزگاری مغرورانه در حالی که چکمه های چرمی اشت می درخشید و شلاقش که با دهها رشته پراکنده بودند، مغرورانه دیوارهای بلند را می نگریست ، دل جوانش سردتر و سخت تر می شد ولی او حالا مجبور بود برای برخورد نکردن با مانعی و درست راه رفتن دستش را به این دیوارهای سخت بکشد و آنها را لمس کند تا ببیند که این رسم روزگار است که دیوار سنگی همیشه سخت و سرد می ماند ولی قلب و دل آدمی دیوار سنگی نیست. انسان نیازمند به احساس، عشق ، محبت، عاطفه و دوست داشتن است. شاهین خوب کردی به عمارت بلند و سنگی پدرت رفتی عمارتی که روزی شاهد بالا رفتن سر ارباب مقتدرش بود حال پذیرای پسرش هست تا از او چه بسازد..... مادرم دستانم را گرفت: خوبی دخترم، چرا یک دفعه ساکت شدی؟ از خشمی که درونم را گرفته بود بیرون آمدم، پرسیدم: مادر تا حالا دلت هوای لاله دره را کرده؟ -دخترم من بارها به آنجا رفته ام. نگاهش کردم: و به من نگفته ای؟ -تو نمی رفتی بهتر بود آن جا خبری نبود. چیزی نگفتم ولی من دلم در همان لحظه هوای لاله دره را کرد. هوای آزاد آن جا، وقتی اسبم ف قدرت، را در دشتهایش می تازاندم وقتی از تپه هایش بالا می رفتم وقتی با اسبم خود را به آب پرخروش رودخانه می زدم.... آهی کشیدم کفشهایم را پوشیدم مادرم طوری نگاهم می کرد که انگار می خواهد بپرسد که در مغزم چه می گذرد ، از پله ها سرازیر شدم و بلند از مادر که در ایوان ایستاده بود خداحافظی کردم ، به عمو یوسف بیگ که به پارو تکیه داده و سیگار می کشید نگاه کردم، خندید: آره دخترم می بینی برف زودتر از زمستان آمده. خندیدم و در دلم گفتم ، آره عمو یوسف بیگ من خودمو گول می زنم دلم هوای لاله دره را کرده ، ولی این که در دشتهایش بتازم یا به کنار رودخانه اش بروم اصلا دلم هوای آن عمارت سنگی با آن دودکشهای بلندش را کرده است، راستش دلم هوای یک کسی را کرده ، آن کسی که در ان عمارت جا گرفته و تنهاست. از کنار عمو یوسف بیگ رد شدم مخصوصا وقتی که پسری با قامت بلندش با چشمانی که بینایی ندارد ، آهسته را ه می رود تا مبادا پایش روی برفها بلغزد و بر زمین بخورد آن پسر مغرور هرگز زمین خوردن را نمی تواند بپذیرد ، دل قشنگش به درد می آید . گفتم :عمو یوسف بیگ آماده باش من ارثیه ی پدر شاهزاده ام را درون صندوق محکمی می گذارم و درش را قفل می کنم تا برای فردا وجود نداشته باشد، آسوده خیال می روم. عمو یوسف بیگ چپقش را بالا برد: کدام ارثیه ی پدرت را می گویی هدیه؟ خندیدم : بدترین آن، غرورم را می گویم، آن غرور لعنتی را برای همیشه می شکنم. و از دربیرون زدم به طرف کوچه رفتم برفها در زیر قدمهای عابرین له شده و آبکی شده بودند وقتی به نزدیکی دفتر مجله رسیدم آن قدر شاد بودم که نمی دانستم چه می کنم. چند گلوله برفی درست کردم و در جیبهایم گذاشتم اولین گلوله را به سمت رزا پرت کردم تا آلدو سرش را بلند کرد دومین گلوله به شانه اش خورد ، آنها گفتند مثل این که دلت یه برف بازی حسابی می خواد،

آنها به سویم می آمدند و من گلوله های دیگر را درآورده و به سویشان پرت می کردم دور اتاقها گشتیم و داد و فریاد شادم که بعد از چند سال که مجبور شده بود به خاطر مبادی آداب بودن فراموش شود، به گوش خودم زیبا و هیجان انگیز می آمد. آن روز کار تعطیل بود، سالگرد مجله در خوشی و شادی به پایان رسید. شیدا چند روز بود به دفتر مجله نمی آمد بعد از چند روز دیدمش ، باز غمگین بود، به کنارش رفتم ، برخلاف او من بسیار شاد بودم: شیدا چند روز بود نمی آمدی . آلدو چیزی نمی گفت، خدای نکرده مریض نبودی؟ شیدا سرش را بلند کرد و لبخندی زد: خودت که می دونی حالم زیاد خوش نیست، دکتر گفته بیشتر استراحت کنم. پرسیدم: چند ماهه شدی؟ خندید: پنج ماهه ، چه کنم؟ -خیلی خوشحالم، آلدو هم خوشحاله از این که به زودی پدر می شود؟ -وای هدیه تو کی یاد می گیری او را حسین صدا بزنی... خندیدم: از همین حالا بهت قول می دم اما به یک شرط، کمی خندید: حالا هی شرط و شروط بذار باشه بگو ببینم شرطت چیه از حالا بگم اگه بخوای مرا همراه آن چند نفر برای تهیه گزارش به مرند بفرستی نخواهم رفت. آسونتر از اون هست. شیدا یه چیزی می پرسم، راستشو بگو کجا رفته بودی؟ -هدیه ، به لاله دره رفته بودم برادرمو ببینم، دروغ نداره. آهسته گفتم: پس بگو صحبت با شاهین در مورد من به کجا رسید؟ دستش را تکان داد : وای هدیه آن قدر کم حرف است که اصلا نمی شه دو کلام باهاش حرف زد من در مورد تو باهاش صحبت نکرده ام ، باورکن. سرم را نزدیکتر بردم موهاش عطر گل یاس را داشت، گفتم: موهایت را با شامپوی عطر یاس شسته ای ، خندید، گفتم: خب دیگه چه خبر؟ شیدا با حالتی درمانده گفت: هدیه اون مثل جذامیها خودشو در آن قلعه از دیده ها پنهان کرده و روز و شبشو در تنهایی می گذرونه ، می ترسم به راستی خودشو به دردی مبتلا کنه. من و حسین عاجز مانده ایم که چه کنیم. آفتاب پاییزی بعد از سه روز تمام برفها را آب کرده و دیگر اثری از برف نبود. پدرم بازگشته بود و من از آههای عمیق و به فکر فرورفتنهایش حدس می زدم که چه قدر برای سرنوشت پسر برادرش غمگین است و از سرنوشت رقم خورده برای خان و خان زاده شاکی بود، در میان این داستان زندگی ، پدر و پسر بیشتر از همه ضرر کرده و آسیب دیده بودند. مجبور بودم به همه دروغ بگویم ، در غیر این صورت موفق به اجرای نقشه ام نمی شدم. خواستگاری داشتم رئیس بانک بود قرار بود بعد از ظهر همراه خانواده اش برای خواستگاری به منزلمان بیاید، اصلا حال و حوصله ی خواستگار نداشتم به پدر و مادرم گفتم: سفر فوری پیش آمده و باید به تهران بروم ، وقتی رزا خودش را به من چسباند و با اصرار به شهرام گفت که اجازه دهد همراه من بیاید ، مجبور شدم به شدت بازویش را فشار دهم او کمی مردد ماند و صدایش را برید. شهرام پرسید: هدیه سفرت چه قدر طول می کشه ؟ رزا هم می خواد باهات بیاد. -بستگی دارد کی تمام شود. آنها هیچ کدام از این سفر ناگهانی ام شک نکردند ، زیرا وکیلم دیروز برای ملاقاتم آمده بود و آنها فکر می کردند او باعث این سفر شده است تا برای انجام برخی از کارها به تهران بروم. آهسته گفتم: رزا خواسته ات را پس بگیر آن جایی که من باید بروم تو هرگز نباید بیایی. -مگه می خوای پشت کوه قاف بری؟ اگر شاهین در تهران بود شک می کردم که با او قرار گذاشته ای و مجبوری مزاحمی را دست به سر کنی ولی تو که در تهران.... نزدیکتر شد چشمانش برق می زد: هدیه نگاه شیطانی پیدا کرده ای چه نقشه ای داری؟ -فقط به تو می گم مباد نزد کسی دهن لقی کنی و چیزی بگی. -مطمئن باش. -شیدا هم نباید بدونه دارم برای دیدن شاهین به لاله دره می رم. فریاد کوتاهی زد: هدیه مگه شیدا بهت نگفته که شاهین گفته هدیه هرگز به دیدارم نیاد؟ -ببین رزا شاهین چه گفته باشد چه نگفته باشه ، من دارم می رم ، نمی خوام فردا مبا دا با رد عشقم از سوی شاهین همه یک نوع قیافه تاسف بار واسم بگیرند یا تسلیتی بگویند، غرور من نزد شاهین تا حد صفر رسیده و هزارها بار آن را می شکنم ولی دوست ندارم دوستان با اظهار تاسف برایم هزاران بار بیشتر آن را بشکنند من می خواهم درون خودم بسوزم و بشکنم و در ظاهر چیزی نشان ندهم این تا ابد بین من و تو یک راز خواهد ماند. رزا گفت: باشه به کسی نمی گم ، چه هیجان انگیز ، پس بذار باهات بیام لاله دره. -نه، برو به شهرام تفهیم کن که از مسافرت با من صرف نظر کرده ای امروز به کسانی وقت ملاقات داده بودم به جای من تو به دفتر برو و درخواستهایشان را یادداشت کن. تو دفتر یه عالمه کار هست. مادرم گفت: مگه از روی جنازه ام رد شوی تو را بگذارم با ماشین به تهران بروی آن همه راه را خسته می شوی و خدای نکرده تصادف می کنی. من ماشین را لازم دارم. بازم مجبور شدم دروغ بگویم: مادر کارم تو خود تهران نیست نزدیکتر است ، آلدو مشکوکانه نگاهم می کرد و من فکر می کردم اگر مادرم کمی بیشتر مانع رفتنم شود، مچم باز خواهد شد و همه دروغ را از چشمانم خواهند خواند. جاده های خاکی سابق الان آسفالت شده و راه جدیدی کشیده شده بود هر چه بیشتر به روستا نزدیک می شدم تپش قلبم زیادتر می شد وارد روستا شدم از قهوه خانه سابق اثری نبود و به جای ان در محیطی وسیعتر درمانگاهی خودنمایی می کرد اقدامات وکیلم در این جا نمایان بود مدرسه ی راهنمایی امام علی پایینتر در میان چمنهای اطراف خودنمایی می کرد. از ماشین پیاده شده و کمی مدرسه را تماشا کردم بچه ها در حیاط آن در حال بازی بودند زمین مدرسه مبا دیوارهای کوتاه احاطه شده بود صدای شاد و خنده ی آنها پدرم را به یادم انداخت با پولهای او این جا احداث شده بود، فاتحه ای برایش خواندم و دوباره سوار شده و به راه ادامه دادم، به کناره های رودخانه رسیدم از باریکه راهی پر از دست انداز عبور کردم سگهای باغ از دیوار کوتاه پایین پریده و ماشین را احاطه کردند صدای وحشتناک آنها باغبان را بیرون کشاند او سگها را به داخل باغ فراریشان داد ، هر چه به عمارت عمویم نزدیکتر می شدم قلبم فشرده تر می شد. منی که بعد از دیدن صحنه ی اعدام عمویم ، یک زمانی تصمیم داشتم هرگز به لاله دره نیایم و اگر هم اتفاقی آمدم، به سمت عمارت عمویم نباشد، حالا داشتم با هیجانی که نمی دانم از روی شادی بود یا غمهای درونم ، به آن جا نزدیک می شدم. پشته های یونجه چون کوهی بلند مقابلم سر به فلک می کشید ، به یاد روزی افتادم که با شاهین در بالای چنین یونجه هایی پنهان شدیم. آن موقع جوان و سرزنده و دلهایمان خالی از نفرت بود ولی حالا مصائب و کارهای زندگی دل ما را از یکدیگر چرکین کرده بود، از غرور شاهین می ترسیدم او که مثل من دختر و احساساتی نبود، من از گناه انسانها زود می گذشتم ولی غرورم را هرگز نمی شکستم. ولی شاهین جدای من بود من حتی از پدرم خجالت می کشیدم اگر بداند برادرزاده اش راضی به دیدار دخترش که به خاطر او به لاله دره رفته بود ، نشده و او را بدون دیدار راهی تبریز کرده است ، شرمنده می شدم. از کنار حصارهای چوبی که دور قلعه را احاطه کرده بودند گذشتم پنجره ای از ساختمان باز شد و سر زنی با روسری قرمز رنگ پدیدار شد ، ایمان را همراه پدرش دیدم پرسید: چه کاری از دستش ساخته است، گفتم: برو اگر لازم شد صدایت می زنم ، او با دست به نقطه ای اشاره کرد و رفت من به همان نقطه که نشان داده بود رفتم شاخه های گل و درختان درهم پیچیده رفتن از میان باغ را مشکل می نمود، من شاخه های گل را با پا خم می نمودم و از رویشان رد می شدم به زحمت از میان باغ بیرون آمده و از کناره حصارهای چوبی وارد باریکه راهی که پر از درختان کاج بود شدم، درختان از دو طرف جاده ای را به وجود آورده بودند خرگوش بازیگوشی از میان شاخه ها با شیطنت به این سو و آنسو می دوید من به بازی شاد او چشم دوختم و نگاهش کردم وقتی رویم را برگرداندم، روباه کوچک سرخ رنگی با چشمان عسلی مقابلم عقب نشست و فرار کرد درست به این معنی رسیدم که انسانها از درون همدیگر باخبر نیستند فقط از روی ظاهر قضاوت می کنند . من که خرگوش را بازیگوش می دیدم تازه فهمیدم بیچاره از شدت ترس شکار شدن نمی دانست به کجا فرار کند. خرگوش پشت درخت کاج در میان شاخه های پیچیده و بدون برگ نفس نفس می زد و پوزه اش را بالا می کشید. خنده ام گرفت ، از جایم بلند شده و قصد رفتن کردم، خدایا شاهین از قسمت بالای جاده می امد بر جا میخکوب ماندم و او هر آن نزدیکتر می شد هیچ فرقی نکرده بود پوتین چرمی سیاهش و شلوار لی سرمه ای با کاپشن کرم رنگش با گامهای استوار و محکمش اصلا نمی رساند که او نابینا باشد، او گاهی سرش را بالا می گرفت و گاهی در نقطه ای خیره می ماند احساس می کردم در حال تماشای چیزی است درست مثل من که در حال تماشای خرگوش بودم آیا او هم بودن خرگوش و روباه را حس کرده و به یادش آورده زمانی که به شکار می رفت و یک جا پنج خرگوش شکار شده را به دست رشید می داد و با خنده به من می گفت : کباب خرگوش می خوری؟ نرم و لذیذ است، دهنتو بازکن هدیه ، من دستش را پس می زدم.
نیروی خارق العاده ای در وجودم می خروشید تا شاهین را از آن خودم کنم. هیچ کس جز خودم نمی تواند پرستار او باشد کاش بداند که شاهزاده ی زیبا فقط خودش است باید مرا بپذیرد حداقل به عنوان پرستار، اگر باز نپذیرد می گویم به جای رشید استخدامم کند! موهای سیاه و براقش در وزش باد به هم می خورد ، هنوز هم هیکل و اندام یک خان زاده ی سابق را دارا بود او ایستاده و سوتی زد من از روی شاخه ی خاری مجبور شدم بپرم تا به جاده ی صافی که او قرار داشت برسم، با پریدنم صدایی ایجاد شد ، او در جایش ایستاد و پرسید: تو کی هستی؟رشید تویی ؟ من جوابی ندادم و نزدیکتر رفتم ، درست مقابلش ایستادم همان چشمان وحشی زیبا ولی بدون نور وبینایی، انگار نگاهم می کرد صدای نفسهای تندم را شنید ، نفسش تند و صدایش خشن شد : پرسیدم کی هستی؟
با صدای لرزانی گفتم: من.... راستش من.... هدیه ی شاهین هستم.
او چند قدم عقب تر رفت با دستانش حائل میان من و خود شد: تو از این جا می روی. این جا محدوده ی من است ، بدون اجازه ی من وارد شده ای؟
-شاهین ، من تا به آن اندازه که تو فکر می کنی....
تند و بلند گفت: من به چیزی فکر نمی کنم ، چرا از جانم دست نمی کشی؟ چشمان مرا می خواستی به تو هدیه دادم، دیگر چه می خواهی ؟ برو و هرگز برنگرد.
می ترسیدم زیاد بگویم و او عکس العمل خشنی نشان دهد، صدایم هم چنان می لرزید: شاهین عزیزم، من دنیایم و چشمانم را به تو هدیه می دهم.
-زمانی که می توانستی این کار را بکنی، نکردی، حالا چه فایده ای دارد؟
-شاهین تو از پدر شاهزاده ام ، شاهزاده تر نیستی من.....
-دیگه با من از اون مقوله صحبت نکن، تو با اجازه ی من یا خدمه ی من وارد این جا شده ای؟ صدایش بلندتر شد: تو چشمانم را گرفتی تا نبینمت، حالا نمی خواهم صدایت را هم بشنوم. آخرین کلام من برای تو همینه ، برو و هرگز برنگرد. با این حرفش خودم را در قبال حادثه ای که برایش اتفاق افتاده بود گناهکار می دیدم، همان طور که خودش مرا مسبب و گناهکار می دانست ، با احتیاط گفتم: تو ناآگاهانه سرسختی می کنی ، شاهین من آمده ام بگویم در زندگی من فقط احساس یک مرد تا حالا نقش داشته و آن مرد تویی، من....
از روی خشم سوت بلند دیگری کشید، خدای بزرگ سگ ساهرنگ و بزرگی از پشت دیوار کوتاه خانه به این طرف پرید و داشت با سرعت نزدیک می شد. محکم خودم را به سوی شاهین پرت کردم و او را گرفتم : خواهش می کنم شاهین، این سگ بد ترکیب را دور کن، خواهش می کنم. سگ نزدیکتر شده و خرناسه می کشید من به شدت شاهین را گرفته بودم و او با دستانش مرا هل می داد تا کنار بروم. سگ خرناسه می کشید و عو عو میکرد و قدم به جلو می گذاشت سگ بیشتر نزدیک شد و خیزی برداشت. من با فریادی به پشت شاهین خزیدم: دیوانه نشو شاهین، این سگ منو می کشه . سگ می چرخید و من هم به دور شاهین می چرخیدم ، باز شاهین تلاش می کرد مرا از خودش دور کند. دستانم را به دور کمرش حلقه زدم و محکم گرفتمش :شاهین عزیزم من، این قدر بی رحم نباش ، نذار این سگ منو بکشه ، باشه هر چی تو بگی ، خفه می شم ، دیگه چیزی نمی گم ، ولی این سگ رو دور کن ببینم چی می گی.
شاهین پایش را بلند کرد سگ سرش را بر زمین گذاشت شاهین با پا گردنش را نوازش داد و سپس او را با لگد دور کرد سگ عوعویی از روی ترس کشید و در حالی که همچنان ما را نگاه می کرد دور شد، یادم آمد آن روزها که یک بار برای دیدن شاهین به همین جا آمده بودم، همین صحنه تکرار شد. با این که ترسیده بودم ولی از ملایمت کنونی اش راضی بودم. از پشت دستانش را گرفتم و سرم را به شانه اش تکیه دادم: شاهین آن قدرها که فکر می کنی من لایق این همه خشم نیستم. او ساکت ماند و کمی جلوتر رفت مقابلش قرارگرفته و راهش را سد کردم: این کار من نیست عزیزم ، سرنوشت روزگار است خودت زمانی این را گفتی یا به گفته ی قبلی خودت اعتقاد نداری؟ یادم میاد پدرت روزی درباره ی تو بهم گفت تو هر چه قدر که در ظاهر خشن باشی ولی قلبت نرم و رئوف است.
دستم را در نزدیکی صورتش حس کرد، آن را پس زد و بلند گفت: نیست هدیه ، نیست ، برای چه آمده ای؟ بعد از این حادثه اصلا رئوف نیستم اصلا قابل گذشت نیست، دستش را بر روی صورتش گرفت: چه قدر مرور کنم؟ چه قدر؟ خسته شدم . کمی مکث کرد بعد ادامه داد: اما آن چه که شیدا از جریانات می گفت، درست است. مرگ آخر خط است و ما باید حقیقت را بپذیریم ، تو می توانستی از ثروت پدرت به خاطر من بگذری این را قبول داری که تو همان اوایل که به دیدارش می رفتی به طمع پولش می رفتی نه خودش؟ باز ساکت شد ، با احتیاط صورتش را نوازش دادم ، این بار آن را پس نزد. او را به سمت چوب هایی که در کناره جاده به صورت نیمکت چیده شده بود بردم، نشاندمش تا آرام بگیرد ، ولی خودم بی قرار بودم و قدم می زدم و با خود می اندیشیدم مگر من همانی نبودم که اعتقاد داشتم عشقم را با گنج های دنیا عوض نمی کنم، پس چرا آن موقع شاهین را به ثروت شاهزاده فروختم؟ آیا در وضعیت کنونی شاهین، مقصر نیستم؟ احساس گناه کردم ، با این حال می خواستم چیزی نگویم و عصبانیش نکنم، ولی امروز بهترین فرصت بود و درباره ی این مسائل باید حرف می زدیم چون به یاری خدا دیگر در آینده هرگز گذشته ها را مرور نمی کنیم: آه شاهین وقتی تو فکر مرا به این خوبی می خواندی....
-درسته ،ولی صدای دوستان دیگرت در گوش تو خوشایندتر بود و وقتی تو به فرانسه می رفتی و من بدرقه ات می کردم، دانستم که با طمع و ریا می روی ولی.... بذار مرور نکنیم هدیه ، گذشته ها تلخ است ولی من و شیدا زیاد در مورد کار تو تبادل نظر کردیم و بالاخره من دلایل شیدا را پذیرفتم تو باید آن موقع هدیه ی شاهزاده می آمدی تا این زمان در مرگ اوآسوده باشی و گرنه من کسی نبودم که با دو خواهش تو آن سگ سیاه و به قول خودت بد ترکیب را دورش کنم از جایش بلند شد: هدیه دنیای تیره و سختی است نمی دانم مجازات کدام رفتار من است، انسان تو همین دنیا قصاص پس می دهد.
-شاهین این مجازات تو نیست این گناه افرادی چون شهروز است که باید برای هر شکستی مجازات تعیین کنند تو فقط از عشقت دفاع کرده بودی و من از کارت خیلی راضی بودم.
-و اون پسر از ترس فرار کرده.
-اون فرار کرده تا مثل فامیل دربدرش آواره باشد از اول هم جای او در ایران نبود.
-من دیگر درپی تلافی نیستم زیرا فرار او نشانه ی ترس اوست و در سرزمینی دور و بیگانه مردن ، حق اوست، شاید یک زمانی.... در حالی که شاهین صحبت می کرد سگ را دیدم که از پشت درختان بیرون آمده و با حرکاتی نزدیک می شود، گفتم: شاهین اون سگ لعنتی از همان اول مرا قبول نداشت، بازم داره نزدیک می شه.
شاهین خندید و دستانش را گشود: پس بیا تو بغلم تا بهت آسیبی نرسونه. خندید و از میان لبهای گوشتالودش همان دندانهای سفید نمایان شد. با شوق به آغوشش خزیدم، سرش پایین آمد و همان لبان قشنگش ، زندگی و حیات من بود، بوسه هایش در دل باغ و درآن برف و سرمای ماه پاییزی گرما بخش بود.
گفتم : از ترس به همه دروغ گفته ام می ترسیدم ردم کنی و من نمی خواستم در نزد آنها شرمسار باشم.
شاهین خندید: ولی شیدا این جوری نمی گفت...
-عزیزم بایدم این جوری نگه . چون اون تمام کارهای مرا به اطلاع تو می رساند.
در آغوش شاهین بودم و بر چشمانی که بینایی نداشت بوسه می زدم . رشید از بالای جاده می آمد شاهین محکم مرا گرفته بود و زمزمه اش در حالی که به رشید نگاه می کردم به گوشم می رسید: تو مال من می شدی، تو غیر من امکان نداشت به کس دیگری تعلق پیدا کنی یعنی نمی گذاشتم.
-رشید داره میاد ، اون از دیدن دخترعمو و پسرعمو در آغوش هم نیشش تا بنا گوش باز شده خودت می دانی که من چه قدر ازش بدم میاد.
خندید: هنوزم ازش نفرت داری؟ ولی مگه اون تو رو فراری نداد؟ اون انسان چشم پاکی است که از بیست میلیون قرار گذاشته شده ، حتی یک ریالش را هم دریافت نکرد.
رشید به ما رسید و با دیدنم تعظیم کرد: سلام هدیه خانوم صفا آوردین، برای ورود شما به لاله دره بعد از سالها که با همت و کرامت شما آباد شده لازم بود جشنی برپا کنیم.
من دست شاهین را گرفته ، در جاده به راه افتادیم ، شاهین با خنده هم چنان که می رفتیم بلند گفت: رشید هنوز هم دیر نشده ، می تونی جشنی به مناسبت ورود دختر عموی عزیزم بر پا کنی ، مسلما اهالی روستا بعد گذشت سالها از دیدنش شاد می شوند.
-حالا شاهین آن چه را که دکترها گفته اند برایم بگو.
او دستش را به دور شانه ام حلقه زد: بعد از سه ماه اولین عمل بر چشمان انجام خواهد شد و اگر نتیجه ندهد بعد از یک سال دوباره عمل خواهند کرد ولی آقای دکتر کیانی که از بهترین چشم پزشکان ارتش است گفت، در همان اولین عمل بینایی ام را به دست خواهم آورد .
-ما به پاریس می رویم تا پزشکان آن جا هم نظر بدهند....
-من احتیاجی نمی بینم هدیه، زیرا چشمانم هم اکنون نورهای ضعیفی را در روشنایی روز تشخیص می دهد حتی در شب هم روشنایی چراغ را احساس می کنم.
-عزیزم ما فعلا نظر آنها را هم می شنویم زیرا من باید به پاریس بروم . باید به آرامگاه پدر و مادرم سر بزنم، ولی تنها نمی روم با هم می رویم.
او به دیوار تکیه داد و من هم به او تکیه دادم: هدیه ، من تصمیم دارم همین جا بمانم.
-امکان نداره شاهین، ما این جا را خواهیم داشت ولی اگه تو می خواهی این جا خودت را منزوی و از چشم همه به دور نگه داری، کاملا در اشتباه هستی، من می خواهم جهان تو را تماشا کند. تو خیلی جذابی و من می خواهم به همه کلی پز بدهم.
هر دو خندیدیم و سگ با چشمان ترسناکش همچنان نگاهمان می کرد . شاهین گفت: بیا تو را از در مخفی داخل ساختمان ببرمت ، به جز من و رشید کسی را ه آن را بلد نیست، تو هم راه مخفی ورود به عمارت را یاد بگیری، بد نیست. در مواقعی به درد می خورد، فقط مراقب باش کسی ما را نبیند.
عمارت را دور زدیم و از پشت درختانی که خیلی چسبیده به دیوار بودند در کوچک آهنی را گشود، ما دولا شده و چهاردست و پا وارد شدیم آنجا سکویی بود پایین پریدیم و داخل راهرویی شدیم راهروها بوی نم می دادند و پیچ درپیچ بودند، به نظر می آمد زیر ساختمان تماماَُ دالان هایی هست که همه به نوعی به هم دیگر راه دارند. شاهین به راحتی جلو می رفت ولی دستانم را ول نمی کرد از پله های تاریک و باریکی بالا آمدیم، تارهای عنکبوت به سر و رویم می چسبیدند. از در کوچکی وارد صندوقخانه شدیم، پرسیدم: شاهین تو این راه ها را گم نمی کنی؟
-من زمانی این جاها پنهان می شدم و .... هدیه، نور چشمان من، تو جلو برو و موانع را به من بگو.
در صندوقخانه را باز کردم، خدای بزرگ درست وسط حال بودیم خدمتکاری در دستانش سینی بزرگی بود و آن را به سمت آشپزخانه می برد زود کنار کشیدیم تا ما را نبیند.
شاهین گفت: برو به سمت چپ. به آن سمت رفتیم و چفت دری را گشودم وارد اتاقی شدیم که پنجره های بزرگش به روی ایوانی باز می شد و منظره ی مقابل عمارت را در برابر دیدگانمان می گشود، اتاقی مبله و بسیار راحت بود. شاهین گفت: اتاق نشیمن من است اغلب روزها این جا هستم. با شاهین کنار پنجره ایستادیم من مناظر و خانه های روستا را تماشا می کردم و به یاد گذشته ها غمگین می شدم و از نگاه کردن به دروازه دلم می گرفت. صحنه ی اعدام شدن عمو طاهرم در برابر چشمانم جان می گرفت. شاهین از پشت بغلم زد و آهسته سر در گوشم گذاشت: هوا دارد تاریک می شود.حالا هدیه غروب خورشید و زیباییش را برای من هم تعریف کن.
خورشید نور کم رنگش را داشت از پهنه ی زمین جمع می کرد و پشت ابرها پنهان می شد: شاهین غروب خورشید همیشه یک جور است این انسانها هستند که فرق می کنند.
-این جا می مانی هدیه؟
-من می مانم و اگر رفتنی باشم با تو می روم. دوستان در تب و تاب به هم رسیدن عشق دیرین ما هستند.
-هدیه من زندگی در اینجا را دوست دارم.
-زندگی در اینجا خوب است، اما منزوی نمی شوی؟ نابینایی را برای خودت بهانه قرار داده و از همه چیز فراری نخواهی شد، درست مثل شاهین سابق خواهی بود و باید برای فراموش کردن آن همه رنجی که کشیدیم مدام در کنار هم شاد باشیم و بخندیم. زود باش شاهین، بگو باشه؟
شاهین دستش را بر صورتم کشید و جوابی نداد: زود باش شاهین، تا بله را نگویی دست بردار نیستم.
خندید و آهسته گفت: بله عروس خانوم، به ازدواج با شما راضی هستم. بالاخره منو شکست دادی و رضایتمو
بعد از مدتها برای اولین بار با همدیگر به خاطر روزهای شاد آینده که در پیش رو داشتیم خندیدیم. ما در نیمه تاریکی اتاق صحبت می کردیم دلم نمی خواست چراغ اتاق را روشن کنم تا مثل او در تاریکی باشم و بدانم که او در چه حسی از دنیای مدام تاریک اطرافش دارد. در زده شد، شاهین جلوتر رفت و گفت: در بازه. بیا تو.
رشید بود: ارباب میهمان دارید آنها در پایین منتظر دیدارتان هستند، لطفا بیایید پایین.
رشید رفت، شاهین گفت: نگذاشتند یک امروز از آن ما باشد، می بینی هدیه؟
بغلش زدم: شاهین عزیزم امروز که نه، ازین پس روزها، هفته ها، ماه ها و سال ها مال ما هستند.
-حدس می زنی این میهمان ها چه کسانی باشند؟
-نمی دونم شاهین ، با هم به دیدارشان می رویم.
-میهمانان من همیشه با اطلاع قبلی به این جا می آیند، نمی تونم بفهمم چه کسانی می توانند باشند.
دست در دست هم از پله ها سرازیر شدیم و وارد سالن گشتیم . اولین کسی که چشمانم با او برخورد کرد شیدا بود ، فریاد کوتاهی کشیدم دیگران متوجه شده و به ما نگاه کردند، شاهین آهسته پرسید: هدیه چی شد؟ میهمانان چه کسانی هستند؟
-شاهین تمامی دوستان ما ، مثل این که تو دروغ گفتن زیاد هم استاد نیستم، لو رفته ام، دانسته اند به جای رفتن به تهران به این جا شرفیاب شده ام، تازه شاهین می دونم مادرم از این دروغ من ناراحت شده و باز تنبیهم خواهد کرد. اگه مادرم خواست منو بزنه جلوشو بگیر ها ، تو دیگه شوهرمی باید ازم دفاع کنی.
شاهین خندید : هدیه ی عزیزم از همان پانزده سالگیت که در لاله دره بودی و بعد به خیلی جاها رفتی و خیلی کارها کردی تا حالا ازت دفاع کرده ام.
-خب شاهین خان دنیا و عمرمان که تمام نشده و وظایف تو هم به پایان نرسیده، بعد این بیشتر از این ها باید مراقبم باشی و ازم دفاع کنی.
دوستان با فریاد و هیاهو و هوراهای بلند به کنارمان آمدند، گفتم: صددرصد رزا جاسوسی کرده.
شاهین گفت: زود غافلگیرمون کردند باید امشب مزاحم نمی شدند، من خیلی حرفها باهات داشتم. بعد پرسید: تو که با آنها به تبریز برنمی گردی؟
بغلش زدم : نه عزیزم من بدون تو هرگز به جایی نمی روم.
رزا که این برنامه را طرح کرده و همه را به این جا آورده بود ، اول کمی ترسید ه بود که شاید از کارش ناراحت شوم، ولی من از کارش راضی بودم چون بالاخره باید مراجرا را می فهمیدند . برایشان دست تکان دادم و آنها با شوق به سویم دویدند و رزا گفت: هدیه وقتی چند ساعتی گذشت و نیامدی حدس زدم با شاهین کنار آمده ای و من نمی توانستم یک جا آرام بگیرم ، دلم می خواست این جا باشم شما را درهمین حالت ببینم ، راستش من دلم از عزاهای این مدت گرفته ، می خواستم امشب جشن و شادی برگزار کنیم.
پدر و مادرم مثل من و شاهین نزدیک هم ایستاده و هنوز از کار ما و بچه ها تعجب می کردند، همسر موریس مثل همیشه کاغذ و قلمش را به دست داشت با تعجب این بنای بزرگ و سنگی را نگاه می کرد و دیده ها را توصیف می کرد، آلدو بی تفاوت بود می دانستم بارها با شیدا به این جا آمده ، شیدا دست هر دو ما را گرفت و چشمانش پر از اشک بود:هدیه هرگز تصور نمی کردم شما را در این حالت ببینم ، چه قدر فکرم از بابت شما آسوده شد، شاهین لباتو بازی نده ، هنوزم حرفهامو دیر باور می کنی؟
خندیدم و آهسته به شاهین گفتم: عزیزم تو که آن شب مرا در لباس عروسی دیده بودی، باورکن آن شب به شهروز فکر نمی کردم ، بلکه وجودم انباشته از مهر تو بود.
-تورا در آن لباس عروسی هرگز فراموش نمی کنم. واقعا ازت چی ساخته بودند. من هم آن شب تو را عروس خودم می دیدم که فراریت دادم، تا دست هیچ کس به تو نرسه.
رشید وارد شد و با تاکان دادن دستانش ، هیاهوی دوستان را ساکت نمود. آخوند روستا هم همراهش بود: اگه اجازه بدید باید همین امشب کار ازدواج این پسر عمو و دختر عمو تمام شود هر چه سهل انگاری می شود، کار به درازا می کشد.
هنوز هم نمی توانستم به روی این رشید لبخند بزنم، شاید در آینده نسبت به او ملایم تر می شدم . هوراهای بلند دوستان عمارت بزرگ و سرد را گرم می کرد و خدمتکاران را هم وادار می کرد تا از هر گوشه ای سرک بکشند و این صحنه ها را تماشا کنند دقایقی بعد رشید گفت: به هر حال جمعتان جمع است ، زودتر برنامه ای آماده کنید تا مراسم عقد انجام بگیرد. خاله فخری با شادی به سویمان آمد صورت من و شاهین را بوسید و برایمان آرزوی خوشبختی کرد و با خنده گفت: روح شما دو نفر خیلی به هم نزدیک است و برای نزدیکی و یکی شده این دو روح چه قدر زمان از دست رفت، اما بالاخره در کنار هم آرام می گیرید.
مادرم می خندید و می گفت: باز تو بدون اجازه ی من کاری را انجام دادی و دروغ گفتی؟
-وای شاهین شنیدی مادر چی گفت؟ گویا قصد تنبیه کردنم را دارد.تو رو خدا یه چیزی بهش بگو.....
شاهین خندید و مرا به سوی خود کشاند و پدرم در حالی که چشمانش گریان بود صورت ما را بوسید. احساس کردم مشکلات به پایا ن رسیده و طلوع فردای زندگی ، شادی بخش است.
شب در میان غوغای دوستان و خدمتکاران و رشید که از او متنفر بودم ولی حالا باید مثل شاهین به او علاقه نشان می دادم ، من و شاهین نامزد شدیم . طوری که هرگز فکرش را نمی کردیم و رشید خوش خدمتیش بیشتر از سالهای گذشته بود. با شادی فراوان گفت:دختر عموی عزیز ، شما و شاهین برای من هیچ فرقی ندارید و من تا آخر عمرم در خدمت هر دوی شما خواهم بود.
صبح فردا دوستان و پدر و مادرم به تبریز رفتند و مادرم حین رفتن مدام پندهایش را بر سرم می ریخت: دختر چند روزی رو کنارش باش و بعدش ورش دار بیار تبریز خونه ی خودمو ببینم چی کار باید بکنم.
ما بعد از چند روز به تبریز بازگشتیم و در میان حلقه ی پر مهر دوستان قرار گرفتیم تا خود را برای رفتن به فرانسه آماده کنیم و نسبت به پدر و مادر عاشقی که در سکوت و غربت ویلرکوتره در کنار هم در گورهایشان آرمیده بودند ، ادای احترام نمائیم .


پایان