داستان کوتاه و رمان

رمان قلب شیشه ای قسمت: 6
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت: 6

با خنده گفت:چطوری خانم خانم ها؟
دستی را که در پشتش مخفی کرده بود جلوی دیدگان من گرفت.حیران و متعجب به او خیره شدم.تعجب مرا دید.با رویی گشاده آهی از ته دل کشید و گفت:میترا جان!تولدت مبارک.
به محض شنیدن این حرف اشکم جاری شد.زیرا او تنها کسی بود که هر ساله تولد مرا بیاد داشت و همیشه سعی میکرد مرا با خریدن هدیه ای شاد کند. 


دیگر احساس خجالت و شرم نکردم و خود رادر آغوش او انداختم.مهدی موهایم را نوازش داد و با بغض گفت:چیه؟نکند از هدیه ای که خریدم خوشت نیامده؟یا اینکه چون کوچک است ناراحتی؟هان؟
مرا از آغوشش جدا ساخت و در دیدگانم نگریست.اشک د رچشمانش جمع شده بود.بزور لبخندی زدم و گفتم:نه داداش جان!نه عزیزم!نه غمخوارم!از اینکه کسی هست که به فکر من است خوشحالم.از اینکه کسی پیدا میشود روز تولدم را تبریک بگوید خوشحالم اشک من از شوق است.
او که خود را بسختی کنترل کرده بود بغضش ترکید و اشکش جاری گشت.
بهمین خاطر حرف را عوض کردم و میان گریه خندیدم و گفتم:خوب!حالا چی خریدی؟
دستم را دراز کردم و هدیه را گرفتم.سعی کردم بر خود مسلط باشم.مادر وارد اتاق شد.چهره اش به زردی میزد.چروکهایی از غم و غصه صورتش را پر کرده بود.غم و غصه صورت مهربان و صمیمی اش را مکدر کرده بود اما کاری از دست او بر نمی آمد.بارها با نگاه و حرکاتش بمن فهمانده بود که سکوتش مملو از درد و رنج است.دستی روی موهای بافته شده ام کشید و لبخندی زد و گفت:چیه؟خواهر و برادر خلوت کردند.
با هیجان خاصی هدیه را به مادر نشان دادم و گفتم:بخاطر روز تولدم مهدی برایم هدیه خریده.
لبخند مادر از خوشحالی گیراتر شد.با افتخار و غرور به مهدی نگریست و گفت:آفرین مهدی جان!از تو خیلی ممنونم پسرم.
رو بمن کرد و گفت:پس امروز روز تولد توست اما هدیه ای ندارم بتو بدهم...آهان یادم آمد.
و اتاق را ترک کرد.
هدیه مهدی را با عجله از هم گشودم پلاک زیبایی بود که نام خدا آنرا به طرز باور نکردنی زیبا و چشمگیر کرده بود لبخندی زدم زنجیرش را هم برداشتم.مهدی لبخندی زد و گفت:اجازه هست؟
با هیجان و نشاط گفتم:بله چه کسی بهتر از برادر عزیزم؟
و پشتم را به او کردم گرمی دستان مهدی محبت بی دریغ و مهربانی خالصانه اش را نثار من میکرد.
مادر خندان وارد شد.در دست لباس بسیار زیبایی داشت که من همیشه در دل حسرت آنرا میخوردم و اکثر مواقع با خود میگفتم چه میشد اگر مادر این لباس را بمن میداد؟مادر لباس را بطرف من دراز کرد و گفت:بیا این برای من تنگ شده اندازه توست.
متعجب به مادر نگاه کردم و گفتم:نه مادر این برازنده شماست نه من.خواهش میکنم...نمیتوانم قبول کنم...نه...مادر...
لباس را با اصرار مادر قبول کردم.
ای کاش این مهربانی و صمیمیت همیشگی بود.هرگز یادم نمیرفت که پدر روز تولدم مرا تا حد مرگ زده بود و این تنها هدیه او بود.زمانیکه خود را د رآینه دیدم از قیافه ام وحشت کردم و از خدا خواستم هرگز پدر را نبخشد.
وقتی مادر خانه را به قصد خرید ترک کرد مهدی رو بمن نمود و با افسردگی گفت:ای کاش بزرگ بودم.
این را با حسرت ادا کرد به شوخی گفتم:حتما میرفتی زن میگرفتی آره؟
لبخند تلخی زد و گفت:نه اگر من بزرگ بودم بخدا قسم دست تو را توی دست سعید میذاشتم اما چه کسی به حرف یک پسر بچه گوش میده.تا میخواهم حرف بزنم توی ذوقم میزنند.میگن گول هیکلت را نخور دهنت بوی شیر میدهد.باور کن میترا نمیگذاشتم این همه زجر بکشی.
نفسی تازه کردم و ادامه داد:سعید پسر بسیار خوبی است منکه از او بدی ندیدم.حالا پدر از او خوشش نمی آید خوب یک بحث جداست امادیگر نمیتوانم شاهد اب شدن و زجر تو باشم از همین امروز مردانه قول میدهم اجازه ندهم پدر رو تو دست بلند کند به شرافتم قسم مرد نیستم اگر اینکار را نکنم محمود را هم به وقتش ادب میکنم.زورش که به بزرگتر از خودش نمیرسد دق دلیش را سر تو خالی میکند میدانم چطور ادبش کنم.
دستش را گرفتم و از اینهمه مهربانی و محبت قلبم بدرد آمد.به چشمان درشت او خیره شدم و گفتم:نه برادر من!این راهش نیست.تو نباید جلوی برادر بزرگترت بایستی .هر چه باشد از تو دو سال بزرگتر است.خوب تحت تاثیر حرفهای پدر قرار گرفته و دور خودش تارهای بدگمانی و شک و تردید تنیده است.او احتیاج به زمان دارد تا این خصلت بد و ناپسند را از خودش دور کنه.
دستی روی دستش کشیدم و آهی از سینه بر آوردم و ادامه دادم:تو خیلی زود به اشتباه خودت پی بردی وگرنه د رآینده دچار مشکل میشدی خودخوری و بدگمانی لحظه ای راحتت نمیگذاشت.مهدی جان!همیشه سعی کن با عقل و فهم کار کنی اخلاق پدر و محمود را سر مشق قرار بده.میدانی!پدر هم بی گناه است و با این عقاید بزرگ شده.همیشه او را از این قبیل کارها تهی کرده اند.خوب چطور از کسی که 50 سال لاز عمر خودش را اینگونه پشت سر گذاشته میتوان توقع دیگری داشت.خود پدر هم از این بیماری رنج میبرد.
مهدی با شنیدن حرفهایم از من خواست تا گذشته ها را فراموش کنم و به فردا بیندشیم.با آمدن محمود حرفهایم را قطع کردم.محمود عصبی و تند مزاج سراغ مادر را گرفت.بعد هم به آشپزخانه رفت تا خود را سیر کند.چقدر دوست داشتم با او انس بگیرم.مثل مهدی با او حرف بزنم و بخندم چقدر دوست داشتم دلداریم بدهد و کمی از غمم بکاهد.او با منیر هم همین برخورد را داشت.بارها از او زبان او شنیده بودم که از داشتن فرزند دختر بیزار است.
از سعید بیخبر بودم و نمیدانستم ایا سالم است یا نه؟آیا بعد از برخورد آن شب مشکلی برایش پیش نیامده؟چند بار پنهانی با او تماس گرفتم اما هربار آقا حشمت میگفت برای تعمیر بیرون رفته تا اینکه بعد از تماسهای مکرر با او صحبت کردم و جویای حالش شدم گفت خوب است و جای نگرانی نیست.
از من خواست تا گوش به حرفهایش بدهم و تا حرفهایش تمام نشده میان حرفش نپرم.منهم سراپا گوش شدم.سعید گفت:
از قرار معلوم مشکل دو تا شده پدر تو و مادر من!برای من هیچکدام اهمیت ندارد!برایشان ارزش قائلم اما آنها نمیدانند که دارند با زندگی من و تو بازی میکنند.الان نزدیک 4 سال است که ساز مخالف میزنند میدانی میترا این من و تو هستیم که باید با هم زیر یک سقف زندگی کنیم.اگر زندگیمان خوب و بر وفق مراد باشد با غرور بادی در غبغب می اندازند و میگویند ما کردیم و اگر دچار مشکل شویم خود را کنار میکشند و میگویند خودتان کردید.پس باید از پس مشکلات بر آیید.بما ربطی ندارد.
صدای سعید آشکارا میلرزید نفسی تازه کرد و باز ادامه داد:به این نتیجه رسیده ام که باید به این بازی خاتمه بدهیم.میترا باید برای چند روزی از این شهر برویم بعد از مدتی برمیگردیم و آب از اب تکان نمیخورد.آنوقت دیگر مخالفتی در کار نیست و رضایت میدهند.

با شنیدن این حرف انگار یه سطل اب سرد روی من ریختند وحشت زده گفتم


-چی فرار کنیم کجا؟نه.....نه...من اگه بمیرم هم تن به این کار نمیدم پدر و مادرم سکته میکنند ان وقت مردم چه می گویند ؟ دیگر پاک ابرویمان می ریزد به اندازه کافی سوژه این و ان شده ایم نه... سعید این فکر را از سرت بیرون کن


سعید سکوت کرد من نیز حرف دیگری نداشتم گفتم:


-خوب خداحافظ


سعید بلافاصله گفت:


-قطع نکن ببین میترا چهار سال من پی دی پی از تو خواستگاری کرده ام و هر بار پدرت جواب رد داده بدون اینکه دلیل محکمی داشته باشد چطور انها به فکر ما نیستند و به جوانی و اینده ی ما فکر نمی کنند اما من و تو برایشان ارزش قائل باشیم ؟ میترا به خدا اگر صد سال هم بگذرد با این پدری که تو داری محال است


میان حدفش پریدم و گفتم


-در مورد پدر من اینطور صحبت نکن هر چه باشد پدرم است و..


این بار او وسط خرف من پرید و گفت


-من منظور بدی نداشتم همه مردم رابطه ی من و تو را می دانند پس اگر کاری انجام دهیم برایشان عادی است من که نمیگویم کار غیر شرعی انجام بدهیم میرویم مشهد انجا با هم ازدواج می کنیم و بعد از مدتی بر میگردیم و به انها می گوییم ما با هم ازدواج کردیم این کار قانونی و رسمی است فکر هایت را بکن نمی خواهد الان جواب بدهی


هراسان و وحشت زده گفتم


-نه نه من جرات این کار را ندارم روی من حساب نکن این کار دل و جرات می خواهد که من ندارم بهتر است همدیگر را فراموش کنیم


سعید با شنیدن حرف اخر من با صدای گرفته و غم زده گفت


-من می دانستم تو اهل عمل نیستی به جهت چهار سال غرورم احساسم شخصیتم را به خاطر تو لگد مال کردم اه چه دیر متوجه شدم من ساده را بگو که گول حرفهای تو را خوردم به خاطر تو از دست پدرت پدر بزرگوارت کتک خوردم از دست ان جوجه که قیافه ی ادمیزاد ندارد وبا یک تلنگر نقش زمین می شود چه حرف ها که نشنیدم زخم زبان هر کس و ناکس را به جان و دل خریدم به خاطر تو.. و حالا به این سادگی می گویی فراموش کنیم به خاطر تو جلوی مادرم ایستادم فامیلم طردم کردند حالا این حرف ها را باید بشنوم باشد حرفی نیست


وقتی حال روز سعید را انطور دیدم با بغض گفتم


-اخر تو کاری را از من می خواهی که از من بر نمی اید به خدا میترسم سعید باعث ابروریزی و خون ریزی می شود با این حال اجازه بده فکر کنم فردا جوابت را می دهم خدا حافظ


و گئشی را شتابان روی گوشی گذاشتم مهدی را صدا زدم و از او خواستم مقداری پول در اختیارم قرار دهد او نیز بدون چون و چرا تمامی پولی را که داشت به من تحویل داد نمی دانستم چه کار کنم مانده بودم بر سر دو راهی تصمیم گرفتم با منیر تماس بگیرم شب اصلا خوابم نمی امد مدام در حال فکر خیال بودم برای یک لحظه حرف های سعید از یادم نمی رفت و مدام رنجم می داد خدای بزرگ باید چه کار می کردم >


اگر قبول میکردم از عاقبت ان می ترسیدم و اگر سرباز میزدم پس این همه شکنجه و ازار چه می شد هوا به روشنی می رت اما من هنوز بیدار بودم مانده بودم سرگردان که چه خاکی بر سرم بریزم من عشق و علاقه به همسر اینده ام را از خدا خواسته بودم اما نه تا این حد کاش مثل منیر نا خواسته کسی را انتخاب می کردم شاید در اینده به او علاقه مند می شدم و زندگی ام بر وفق مراد می چرخید ای کاش برای رهایی از قید و بند پدر تن به خواسته ی او میدادم


اما افسوس که پشیمانی فایده نداشت بودن یا نبودن من برای پدر فرقی نمی کرد مگر او مرا مایه ی ننگ و دردسر نمی دانست؟ مگر همین پدر نبود که مرا زیر ضربه های کمربند تا سر حد مرگ می زند به خاطر من مهدی ومحمود مادر در عذاب بودند و رنج می کشیدند اگر من می رفتم مرا فراموش می کرد دیگر از ابرو ریزی دعوا و مشیجره خبری نبود ان وقت پدر دیگر غصه ی مرا نخواهد داشت و زانوی غم بغل نمیگرفت و مهدی و محمود رو در روی هم قرار نمی گیرند


اری بهتر بود انها را ترک کنم و با سعید همراه شوم و زندگی ام را اغاز کنم مردی چون سعید تکیه گاه زندگیم است استوار و محکم دربرابر هر مشکل با او همگام خواهم شد تا به مرز خوشبختی و سعادت برسم اوست که میتواند مرا به قله های ارزو و سعادت هدایت کند


سر ساعت مقرر ارام و بدون سر صدا ساک لباس هایم را به شانه انداختم پاورچین پاورچین خود را به حیاط رساندم در قفل بود با برداشتن کلید از جیب پدر ان را باز کرد و بیرون امدم سر کوچه سعید منتظرم بود برای یک لحظه از تاریکی شب سکوت و فرار ترسیدم اما با اشاره ی سعید ترس را از خود دور ساختم و با قدم های لرزان خود را به او رساندم ارام سلام کرد ساکم را گرفت و گفت


-سلام کسی که متوجه ات نشد میترا هان؟


با ترس و لرز گفتم :


-نه کسی متوجه نشد خوب حالا چه کار کنیم ؟


-بیا بریم اینجا ناندن ما جایز نیست الان سر و کله ی یکی پیدا می شود باید خودمان را به ترمینال برسانیم می رویم مشهد خوب راه بیفت


به خاطر باران خیابان ها خیس و مملو از اب بودند بوی رطوبت مرا از خود بی خود کرد چشمانم را بستم و بو کشیدم چقدر هوا را پس از باران دوست داشتم با اشاره سعید دنبال او راه افتادم هراسان و لرزان به اطراف نگریستم می ترسیدم کسی ما را ان موقع شب ببیند از صدای نفس کشیدن خودم هم می ترسیدم قلبم به شدت می زد پاهایم سست و سنگین شده بودند سعید با عجله قدم بر می داشت من مجبور بودم برای هم قدمی با او بدوم به ایستگاه رسیدیم سعید اتومبیلی را نگه داشت و ارام جلو رفت راننده ی اتومبیل شیشه را پایین کشید با هم صحبت کردند من سر جایم میخکوب شده بودم با اشاره سعید من هم جلو رفتم و سوار شدیم اتومبیل غرشی کرد و از انجا دور شد بعد از گذراندن مسافتی به ترمینال رسیدیم


متعجب و حیران سعید را نگریستم سعید نگاهی به من کرد داخل جیب پیراهنش را گشت و کاغذ تا شده را بیرون اورد و گفت :


در بلیط نوشته ساعت حرکت 10 شب دنبالم بیا ببینم باید سوار کدام اتوبوس بشویم ؟


با کمک مردی که مسول سوار و جابه جا کردن مسافران بود روی صندلی های خود نشستیم اتوبوس تکمیل شد و در دل سیاه جاده به راه افتاد به علت خستگی چشم هایم را بستم


با ترمز اتبوس چشم هایم را هراسان از هم گشودم سر صدایی در اتوبوس پیچیده بود سعید نگاه گذرایی به من کرد و گفت


-چیزی نیست ایست بازرسی است بگیر بخواب


خیالم راخت شد و ارام چشم هایم رابستم


با شنیدن صدای سرد و محکم مردی دوباره چشم هایم را گشودم مردی با لباس نظامی را بالای سر خود مشاهده کردم حیران و متعجب نگاهی به سعید انداختم رنگ او هم پریده بود ترس و اضطراب در دیدگان او به خوبی هویدا بود مرد اخمی کرد و گفت


-خانم شما با این اقا چه نسبتی دارید


لرزان گفتم:


-با هم نامزد هستیم


مرد پوزخندی زد و گفت


-این اقا که می کوید برادر شماست شما می گویید نامزد هستید؟


رو به سعید کرد و با خشم گفت


لطفا همراه من بیایید در پاسگاه معلوم می شود خانم بلند شوید با شما هستم


نگاهی به اطاف انداختم سکوتی عجیب اتوبوس را فرا گرفته بود مردان وزنان خیره به ما نگاه می کردند با التماس و خواهش گفتم


اقا..اقا.. مگر ما چه کرده ایم به خدا راست گفتم ما با هم ...

ادامه دارد...