داستان کوتاه و رمان

رمان قلب شیشه ای قسمت:7و8
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت:7و8

مرد میان حرفم پرید و فریاد زد :
- خواهش می کنم این قدر مزاحم وقت دیگران نشوید.
لباس سعید را چنگ زد و با یک حرکت او را از روی صندلی بلند کرد. من نیز با دلهره و بغض از جایم بلند شدم و به دنبال آنها از اتوبوس پیاده شدم. اتوبوس با سرعت زیادی در جاده پیش رفت. انگار او هم ترسیده بود و فرار می کرد!
با اشره دیت آن مأمور داخل ماشین نظامی شدیم. راننده که سربازی لاغر بود گفت :
- جناب سروان کجا بریم؟ 


سروان گفت :
- پاسگاه.
من و سعید با شنیدن این حرف از حال رفتیم. ترس و لرز وجودم را گرفت.
نتوانستم خود را کنترل کنم و اشکم جاری شد.
سروان که مرا چنین دید گفت :
- چرا قبل از هر اقدامی به عقل خود رجوع نمی کنید؟ ما هم مأموریم و انجام وظیفه می کنیم.
زمانی به خود آمدم که خود را در پاسگاه نیروی انتظامی و در مقابل رئیس و مسئول آنجا دیدم. با سؤال و جواب آنها به ناچار
آدرس و شماره تلفن منزل را دادم تا با مراجعه ی پدر،تکلیف ما معلوم شود.
سعید هم با خواهرش تماس گرفت. قرار شد فردا خودشان را به دامغان برسانند. خوب می دانستم که از نظر پدر مستحق
مرگم. چقدر بد اقبال و بدشانس بودم! چرا از بین آن همه مسافر باید قیافه ی من و سعید مشکوک باشد؟
مرا همراه مأمور زنی به سلول بردند. در آن جا زنانی که به جرم های گوناگون در زندان به سر می بردند،نگاه از سر تا پایم برنمی
داشتند. صدای بسته شدن میله های زندان قلبم را از جا کند. بغضم ترکید باور نمی کردم کارم به سلول و زندان افتاده باشد.
وای خدای من چه آبروریزی بزرگی!
چه جرمی مرتکب شده بودم که باید تقاص پس بدهم؟
دیوار سیاه زندان لرزه بر اندامم انداخت.
یادگاری ها،امضاهای مجرمین...دیوار کدر زندان را زینت داده بود. زنان خسته،با قیافه های آشفته و پریشان به من زُل زده بودند.
در بین آنها زن زیبا و جوانی نظرم را جلب کرد. جای او در زندان در میان اینگونه افراد نبود. به جز او دیگران کوچکترین اعتنایی به
من نکردند. یکی از آنها که زن سیاه و لاغری بود روی تخت دراز کشیده بود و روزنامه مطالعه می کرد. دیگری قدی کوتاه داشت و
حدود 35 تا 40 سال به نظر می رسید و مشغول درست کردن مو برای عروسک بود. سومین زن که قد نسبتا بلندی داشت با
شلوار پیراهن بلند آبی رنگ در حال دوخت و دوز لباسی بود. زیرچشمی نگاهی تندی به من کرد و با صدای بم و سنگینی گفت
:
- چیه چرا زُل زدی به من؟ چه مرگت است؟
نگاهم را از او دزدیدم و با دستپاچگی گفتم :
- هیچی،هیچی،معذرت می خوام.
در گوشه ای از زندان متروک و کثیف نشستم و زانوی غم بغل گرفتم و به موکت قهوه ایه کهنه خیره شدم. میله های زندان به
من دهن کجی می کردند و به افکارم می خندیدند.
زن خوش سیما با دو چشم نافذ و گیرایش به من نزدیک شد و لبخندی زد . روبه رویم چهار زانو نشست و گفت :
- خلاف کردی؟ دزدی؟ قاچاق؟ فساد؟
میان حرفش پریدم و گفتم :
- نه...نه...هیچ کدام.
زن سر تا پایم را نگریست،دست روی زانویم گذاشت و گفت :
- راست بگو،چه کار کردی که سر از زندان در آوردی؟ من...من...را به جرم دزدی از یک مغازه به اینجا آورده اند. این ها هم که
می بینی یا فاسدند یا قاچاقچی. به آنها نزدیک نشو.
صدایش را آرام تر کرد و گفت :
- از راه به درت می کنند. خُب نگفتی چکار کردی؟ هان؟
سرم را به دیوار تکیه دادم و گفتم :
- از خانه فرار کردم با نامزدم...یعنی قرار بود با هم ازدواج کنیم،اما خانواده ام نگذاشتند. 4 سال تمام صبر کردیم،شاید راضی
شوند...تا این که در شهر دامغان دو مأمور به ما شک کردند. حالا هم این جا هستیم. قرار است فردا مادر و پدرمان بیایند.
آهی کشیدم و ادامه دادم:
- حاضرم بمیرم اما چشمم به چشم پدرم نیفتد،آخر این بار حتما مرا می کشد. اگر قبل از آن سکته نکند و از غصخ=ه نمیرد
شانس آورده ام.
بغض راه گلویم را گرفت. زن متوجه شد و لبخند تلخی زد و گفت :
- نگران نباش،نگهت نمی دارند. بعد هم عقدتان می کنند و می روید پی زندگیات. پدرت هم راضی می شود . اگر راضی نباشد
همین جا رضایشت را جلب می کنند. غصه نخور بلند شو و کمی استراحت کن. گرسنه نیستی؟
سرم را به علامت نه تکان دادم و با راهنمایی او روی تخت قراضه و پُر سر و صدا دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم،اما فکر و
خیال لحظه ای راحتم نمی گذاشت. نمی دانستم سعید کجاست و در چه حال!

فصل 3

با آمدن مأمور زنی،همه به در خیره شدیم. زن خشک و سرد گفت :
- میترا بسارده کدام یک از شما هستید؟
با هیجان گفتم :
- خانم! من...من هستم.
زن با هیکل درشت و صورت گوشت آلود و پُف کرده اش،قفل سلول را باز کرد. وقت رفتن فرا رسیده بود. رو به زنی که در این مدت
کوتاه با او آشنا شده بودم؛کردم و گفتم :
- خداحافظ. امیدوارم مشکل تو هم حل بشود.
زن لبخند تلخی زد و دستش را برایم تکان داد.
همراه مأمور از جلوی سلول های دیگر گذشتم. سر و صدا و فریاد،شیون و ناله،همه و همه لرزه بر اندامم انداخت. از محوطه ی
باریک و تاریکی گذشتیم. از چهر پله پایین آمدیم،آن گاه وارد اتاقی شدیم. اتاقی که قبلا در آن سؤال و جواب شده بودیم. از آن
چه می دیدم نقش بر زمین شدم و چیز دیگری یادم نیامد.
زمانی چشم گشودم که نبض دستم را دکتر مردی با ساعت مچی چرمی اش گرفته بود.
به اطراف خیره شدم،پدر،مادر،سعید،هاله و مادر سعید،گردادگرد من در اتاق حلقه زده بودند. رئیس پاسگاه،متأسف و حیران به
من زُل زده بود.
کمی که قوای از دست رفته ام را باز یافتم،سر پا ایستادم،التماس کنان نزد پدررفتم اما پدر مرا از خود دور کرد و خشمگین گفت من دیگر دختری به اسم تو ندارم تو هم فراموش کن که دختر من بودی من شرمم میاد بگم دخترم سر از کجا در آورده دیگر خودت میدونی با خودت اشکم جاری شد به آغوش مادر پناه بردم مادر هم از من رو گرداند اما بر خلاف پدر ساکت ماند نگاهی با سعید رد و بدل کردیم آنگاه مادر سعید نگاه تمسخر آمیزی به من انداخت او نیز از من رو گرداند هاله لبخند تلخی زد و سرش را زیر انداخت همه وجود مرا نادیده گرفتند و از من رو گرداندند ریس پاسگاه با خونسردی تمام گفت شماها باید به عقد هم در آیید ظاهرا پدر و مادرتان مخالف هستند اما به خواست خودتان و فرارتان به عقد هم در می آیید من و سعید را در همان پاسگاه به عقد هم در آوردند بعد از خواندن صیغه عقد پدر و مادر و مادر سعید و هاله ترکمان کردند تنها بی کس م بدون تکیه گاهی از ان پاسگاه بیرون آمدیم اضطراب و ترس را در چشمان سعید می دیدم هر دو سکوت کرده بودیم با گامهایی سنگین و آرام به راه افتادیم باید چه کار میکردیم بدون پول و تکیه گاهی باید به کجا میرفتیم اتومبیلی از آنجا میگذشت با دیدن ما چند قدم جلو تر توقف کرد راننده نگاهی از آینه به ما اناخت و گفت داداش کجا ؟سعید گرفته و خسته گفت :ما را به یک هتل برسانید ممنون میشوم اتو مبیل از جا کنده شد و بی رمق در جاده به راه افتاد به خیابان نگریستم مردم در حال رفت و آمد بودند نگاهم را از خیابان گرفتم و به چهره سعید دوختم اما وا در افکار خود غرق بود و متوجه من نشد به ناچار دستی روی صندلی کشیدم و مجدد به بیرون خیره شدم چه سرنوشتی منتظر من و سعید بود پدر و مادر من و مادر سعید ما را در یک شهر غریب آواره کردند و رفتند چقدر بیرحم و سنگدل بودند پول زیادی دز اختیار نداشتیم نه آشنایی ،نه غمخواری هیچ و هیچ در افکار خود غرق بودم که ماشین با حرکت تندی ایستاد رو به سعید کردم سعید با اشاره سر گفت پیاده شو به ناچار بعد از او پیاده شدم در مقابل خود ساختمان بزرگ و سنگی زیبایی را دیدم که با چراغهای فراوانی می درخشید از عظمت هتل به وجد آمدم سعید دست مرا گرفت و هر دو وارد هتل شدیم به قسمت اطلاعات هتل رسیدیم مردی قد یلند با صورتی بشاش و خندان به ما خیر مقدم گفت سعید به مرد گفت اتاق میخواهیم مرد که کت و شلوار روشنی به تن داشت نگاهی به من افکند و گفت شناسنامه شتابان شناسنامه خودم را از کیفم در آوردم و روی میز گذاشتم مرد لبخندی زد و شناسنامه را بر داشت و از هم گشود و به من و سعید نگاهی کرد .زمانی که مطمئن شد کاغذ بزرگی جلوی سعید گذاشت و گفت این فرم را پر کنید سعید نیز با لبخند اطاعت کرد پس از مدتی مرد لبخند زنان کلیدی به سعید داد و گفت امیدوارم در این هتل به شما خوش بگذرد برای گذراندن ماه عسل آمده اید ؟سعید لبخند تلخی زد و گفت :بله کلید را گرفت و از پله ها بالا رفت من نیز از او تقلید کردم شماره اتاقها را یکی پس از دیگری از نظر گذراندیم تا اینکه شماره مور نظرمان 333 لبخندی روی لبان سعید نشاند با هیجان در را گشود و رو به من کرد و گفت :به خانه ات خوش آمدی روز ها برای گذراندن اوقات بیرون میرفتیم سعید تمام تلاشش را می کرد تا دوری از پدر و مادر بر روحیه ی من اثر منفی نگذارد کم کم پولی که سعید در اختیار داشت در حال تمام شدن بود باید کاری پیدا میکرد برای همین با مسئول هتل صحبت کرد اگر شوفاژهای هتل نیاز به تعمیر دارند از او استفاده کنند خوشبختانه شوفاژهای هتل نیاز مبرمی به تعمیر داشت سعید از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید بدون چون و چرا پذیرفت قرار شد بعد از آن سعید به دنبال کاری بگردد و خانه نقلی اجاره کند زیرا پولی که از تعمیر شوفاژها به دست می آورد تنها پول یک هفته ما در هتل بود خسته و کوفته بعد از کار در هتل روانه خیابانها می شد و ساعتها به دنبال کار می گشت آخر سر هم با بی رمقی به هتل بر می گشت می خواستیم هر طور که شده در شهر دامغان بمانیم تا به آنها ثابت کنیم در غیاب آنها سعید از پس هر مشکلی بر می آید اما این شهر با ما کنار نمی آمد من نیز تصمیم گرفتم به سعید کمک کنم زیرا هر جا که میرفت پول پیش و کرایه کلانی می خواستند و از دست سعید هیچ کاری بر نمی /امد به این فکر افتادم که هتل جای امن و راحتی است نه پول پیش می خواهد و نه ضامنی در غیاب سعید ظرفهای هتل را میشستم و روزانه دستمزد دریافت میکردم پول اندکی بود ولی برای پس انداز بد نبود اما زیاد طول نکشید و سعید متوجه شدزمانی که مرا از آشپز خانه فرا خواند سر تا پایم می لرزید زیرا او همیشه از من خواسته بود تا چیزی را از او پنهان نکنم رنگ و رویش به سپیدی گراییده بود دستانم را با پارچه ای خشک کردم و با ترس به او سلام کردم جواب سلامم را داد و گفت زود برو بالا با من من گفتم سعید من انگشت روی لبم گذاشت و گفت فقط برو بالا همین در اتاق را به رئی من گشود و من ترسان وارد شدم سعید پشت سر من وارد شد و در را بست مرا به نشستن دعوت کرد روی تخت نشستم رو به روی من نشست و آرام و شمرده اما غمزده گفت :میترا میترای من چرا این کار را کرد با این کارت قلب و روح من را جریحه دار کردی دزسته که من نمیتوننم وسایل آرامش و راحتی تو را فراهم کنم اما به خدا قسم دست از تلاش بر نمیدارم تو با این کارت خستگی یه عمر را در من زنده کردی چرا این کار را کردی میترا جان چرا ؟ سرش را به زیر انداخت نفسی کشیدم زیرا توقع چنین بر خوردی را از سعید نداشتم فکر کردم با کتک و نا سزا زو به رو خواهم شد لبخند گرمی زدم بلند شدم و کنار سعید نشستم دستش را به گرمی فشردم و گفتم سعید جان درست از که من اشتباه کردم و بدون مشورت با تو تن به این کار داده ام اما خوب من هم در این سرگردانی و بد بختی سهیم هستم میخواستم ذره ای به تو کمک کنم تازه کار بدی که نیست تو شب و روز عرق میریزی و خسته و کوفته بر میگردی خوب من نمیتوانستم دست روی دست بگذارم و شاهد آب شن تو باشم میدانی سعید جان ما کار اشتباهی کردیمنباید از خانه فرار می کردیم سعید با شنیدن این حرف عصبانی شد و گفت:خوب می توانی بروی برو چه کسی جلویت را گرفته من که تو را مجبور نکردم و به حالت قهر اتاق را ترک کرد حیران و متعجب در آینه اتاق نگریستم و با خود گفتم مگر من چه کردهام و یا چه چیز بد و ناراحت کننده ای گفتم که او ناراحت شد شب بود اما سعید هنوز بر نگشته بود دلم هزار راه رفت فکر و خیال لحظه ای ازمن دست بر نمی داشت اگر او مرا در این شهر غریب تنها می گذاشت و میرفت اگر از این آوارگی به ستوه آمده باشد ...وای خدای من ...آنقدر انتظارش را کشیدم که خواب به سراغم آمد پلکهیم را به سختی باز نگه داشته بودم دو بار با شستن صورتم سعی کردم خواب را از خود دور سازم اما بی فایده بود سرم روی زانوهایم خم شد و دیگر چیزی نفهمیدم احساس کردم چیزی روی شانه هایم سنگینی کرد ارام چشم گشودم سعیدبرگشته بود. آرام چراغ را خاموش کرد. نگاھی به شانه ام کردم. ملحفه ای روی شانه ام انداخته بود. از آمدن او دلگرم شدم و پلک ھایم را بستم.
در آن شهر غریب، نه آشنایی، نه درآمدی و نه کاری. ماندہ بودیم سرگردان که چہ کنیم؟ بالاخرہ تصمیم گرفتیم به خرم آباد برگردیم. ھر چه بود آن جا سعید می توانست توسط آشنایی کاری برای خود دست و پا کند و گلیمش را از آب بیرون بکشد. ھر چه باشد؛ آن جا شهر خودمان، شهر آشنا و ھمیشگی بود. شاید ھم سر کار قبلی خودش پیش آقا حشمت می رفت . فکرھایمان را یکی کردیم و قرار شد؛ تا پولمان ته نکشیدہ راھی شویم. یک ماہ از زندگی مشترکمان می گذشت و جز چه کنم، چه کنم روز خوشی ندیدہ بودیم. به گفته سعید باید روی پای خودمان می ایستادیم. اما چگونه؟ ما که به نان شب ھم محتاج بودیم. چه طور می توانستیم به فردا و آیندہ فکر کنیم؟ از پس مخارج روزمرہ ھم برنمی آمدیم. وسایل کمی را که ھمراہ آوردہ بودیم؛ جمع کردیم و راھی ترمینال شدیم و در بین راہ سعید با بغض رو به من کرد و گفت:
- میترا! میدونی من و تو چه کرده ایم؟ گناه هر دوی ما چه بوده که باید این طور رانده میشدیم؟ میدانی! فکر نمیکنم مادرم این قدر سنگ دل باشد. باور کن با همین دستم تا شب جان میکندم تا مادرم احساس تنهائی و بی کسی نکند. شب و روزگار کردم تا هاله را به خانه بخت بفرستم. یعنی حالا مادر و هاله نمیتوانند کمکمان کنند؟
لبخند تلخی زدم و برای دلجویی و دلداری سعید گفتم:
- خوب! هاله زن مردم است. باور کن او دختر خوبی است. در موردش بد قضاوت نکن. دستش از همه جا کوتاه است.
سعید آهی کشید و به صورت من خیره شد و گفت:
- تو به من پناه آوردی، همه مشکلات من را تحمل کردی به امید این که با من زیر یک سقف خوشبخت و سعادتمند شوی.
خندهای کرد و ادامه داد:
- اما مثل اینکه اوضاع بدتر شد. خانه پدرت که بودی با آذر و اذیت او راحت تر بودی، اما با من... سرگردن... آوری.
میان حرفش پریدم و گفتم:
- نه این حرفها چیست که تو میزنی؟ من تو را دوست دارم این که چیزی نیست. حاضرم از این بدتر و سخت ترسش را هم تحمل کنم. تو را به خدا دست از این حرفها بردار. گرسنه نیستی؟ هان؟
سعید لبخندی زد و کمی در صندلی اش جابجا شد و گفت:
- قول میدم این روزها را جبران کنم. به شرافتم قسم کار میکنم تا همه چیز درست شود. حالا از نوکری گرفته تا...
نگذاشتم حرفش را تمام کند. دستم را داخل کیفم بردم و بیسکویتی بیرون آوردم. باز کردم و به او دادم و گفتم:
- دیگر بس است. تو را به خدا از این حرفها نزن. همین که در کنار تو هستم برایم به اندازه دنیا می ارزد. خوب زندگی کم و زیاد دارد . ما هم باید صبور باشیم و به خدا توکل کنیم.
سعید بیسکویتی را برداشت. تشکر کرد و گفت:
- ولی به تو قول میدم برایت چنان زندگی فراهم آورم که تمام فامیل حسرتش رو بخورن. پیش خودت مجسم کن... مثل یک خانم روی مبل لم دادی پات رو روی هم انداختی و به کلفتت دستور میدی برات قهوه بیاره. آن وقت کسانی که ما رو طرد کردند، چه مشتاقانه با هم دعوا میکنند که یک شب به خانه آنها بریم.
از فکر او خندهام گرفت و با دهان پر گفتم:
- وای خدای بزرگ! چه میشود؟
سعید موضوع را عوض کرد و راجع به هزاران چیز دیگر بحث کردیم، گفتیم و خندیدیم. در دنیای کوچک و پردردسر خود به گذشته و کارهایمان میاندیشیدیم. احساس خستگی کردم. به امید روزهای طلائی و قشنگ چشم بر هم گذشتم و خوابیدم.
از سر و صدای ماشینها و رفت و آمد و ترافیک و ازدحام جمعیت، لبخندی بر لبانم نقش بست. دخترانی را دیدم که گروه، گروه از مدرسه روانه خانه میشدند و حسرت آن روزها را خوردم. در دل گفتم:
« کاش الان هم دانش آموز سال اول ابتدایی بودم!»
اما این آرزویی بیش نبود.
به اصرار و خواسته من راهی خانه خودمان شدیم. فکر می کردم با گذشت یک ماه و دیدن من و سعید، همه چیز را فراموش کرده اند و ما را با آغوش باز می پذیرند. زنگ در حیاط را فشردم. لحظه ای بعد صدای مهدی مرا از خود بیخود کرد. قلبم نزدیک بود از جا کنده شود. با هیجان و شور و نشاط رو به سعید کردم و گفتم:
- مهدی است، مهدی عزیزم!
سعید از خوشحالی من لبخند زد و گفت:
- خودت را کنترل کن، می دانم هیچان زده شده ای خوب حق هم داری...
در حیاط گشوده شد و مهدی با قامت بلند و نیرومندش در آستانه در ظاهر شد. بر خلاف گذشته صورتش را موهای سیاه و کمی پوشانده بود. از دیدن من و سعید خشکش زد. ناباورانه و متعجب سر تا پای مرا نگریست. ناگهان مثل برق از جا کنده شد و خود را در آغوش من انداخت. میان اشک و لبخند، اسمم را صدا می کرد. از شوق گریه ام گرفت. من نیز صورت او را غرق بوسه کردم. این لحظه چه قدر برای من زیبا و دوست داشتنی بود. حاضر بودم بمیرم، اما این لحظه شیرین به پایان نرسد. آن گاه او را از آغوش خود بیرون آوردم و با اشاره دست، سعید را نشان دادم. یارای حرف زدن نداشتم. همان طور که به هق هق افتاده بودم داخل شدم. به خاطر فرا رسیدن فصل پاییز ، برگ های درختان زرد و خشکیده، در پای آنها انباشته شده بود. از دیدن این صحنه دلم به درد آمد.
تمام زوایای حیاط را نگریستم. در هر گوشه از آن خاطره ای را به خاک سپرده بودم که همه برایم زنده شد. حوض آبی و مربع شکل، اما خالی از ماهی. لبخند تلخی زدم. دستی به جوض کشیدم. زمانی که شش سال بیشتر نداشتم؛ چه قدر سعی کرده بودم ماهی های قرمز را از آب بیرون بیاورم، اما با خشونت پدر موفق نمی شدم. با یادآوری آن خاطرات قلبم به درآمد. پدر و مادر و محمود کجا بودند؟ چرا از داخل صدایی نمی آمد؟ مهدی و سعید به من ملحق شدند. مهدی مرا با حسرت نگاه کرد و گفت:
- دختر کجا بودی؟ دلم برات یک ذره شده بود. نگفتی برادری داری که دل نگران توست؟ به خدا دیگر طاقتم داشت تموم می شد. این یک ماه را کجا بودید؟
نگاه معنی داری به سعید انداخت و با شیطنت گفت:
- رفته بودید ماه عسل؟ خوش گذشت؟ آره؟
صورت سعید از شرم قرمز شد و گفت:
- خوب چه می شود کرد؟!
در دل آهی کشیدم و گفتم:
«چه ماه عسلی! ماه غم و غصه بود؛ نه شادی و شور.»
سراغ پدر و مادر را گرفتم. مهدی خندان گفت:
- مادر رفته سفره، پدر هم طبق معمول تعمیرگاه است، محمود هم رفته خدمت سربازی.
با شنیدن جمله آخر با خوشحالی گفتم:
- محمود رفته خدمت؟ کی؟
با خونسردی گفت:
- بیست روزی می شود، از دستش راحت شدیم. امیدوارم یک کمی سر عقل بیاید. برایش خوب است.
گوش او را گرفتم و به طرف خود کشیدم. از درد ناله سر داد. به شوخی گفتم:
- نوبت خودت هم می رسد.
او را رها کردم. با تعارف او وارد خانه شدیم. در این مدت هیچ چیز عوض نشده بود. خود را روی مبل اتاق پذیرایی انداختم و با غرور به سعید نگاه کردم. نگاهمان در هم گره خورد. با نگاه به او گفتم، دیدی به تو می گویم برویم خانه ما!
مهدی مثل یک میزبان مهربان از ما پذیرایی کرد. سپس روبه رویم نشست. لبخندی زد و گفت:
- چه خبر؟ تعریف کن.
سیبی را برداشتم و پوست کندم و در همان حال گفتم:
- مهدی! در نبود من پدر و مادر چه کردند؟
مهدی ابروهایش را در هم گره کرد و گفت:
_ زمانی که پدر و مادر فهمیدند تو خانه را ترک کردی،در بستر بیماری افتادند.بعد هم تو تماس گرفتی و گفتی آن اتفاق افتاده و باید زود خودش را برسانند.باور کن پدر نزدیک بود سکته کند.پدر می گفت دیدید گفتم،این دختر بالاهره آبروی مارا می برد؟بالاخره با اصرار من و منیر و شوهرش،با مادر راهی شدند.بعد از آن که خودتان می دانید.اما به نظر من کار بچه گانه ای کردید.اگر یک کمی دیگر صبر می کردید،پدر رضایت می داد یا لااقل از قبل به او می گفتید که تصمیم به این کار دارید.حالا هم گذشته ها گذشته.آقا سعید!چایتون سرد شد.بذارید عوضش کنم.


سعید پرتقالی را که از وسط به چهار قسمت مساوی تقسیم شده بود،جلوی مهدی گرفت.با اصرار سعید مهدی یک تکه ار پرتقال و من هم تکه ای دیگر را برداشتیم و رو به مهدی کردم و با دلهره پرسیدم:


_ مهدی!اگر پدر متوجه بشود که ما برگشتیم و الان هم اینجا هستیم،چه عکس العملی ار خود نشان می دهد؟

مهدی به فکر فرو رفت و بعد از چند لحظه متعجب گفت:
_ نمی دانم...ولی خوب....
و برای دلداری من ادامه داد:
_ فراموش کرده!با دیدن تو و سعید خوشحال هم می شود.مادر که ممکن است از خوشحالی غش کند.منیر را که دیگر نگو.پدر هم مطمئن باش که گذشته را فراموش کرده ، حالا دیگر سعید داماد اوست.کینه و نفرت جایی ندارد.شما هم اگر پدر حرفی زد،به دل نگیرید.چون شما هم کار بدی کردید.البته ببخشید که من همچین حرفی میزنم. من حق دخالت ندارم اما لازم بود بگویم.شما هم آقا سعید به بزرگی و آقایی خودتان ببخشید من کوچک شما هستم.
سعید گفت:
_ خواهش می کنم.
و دستمالی را کشید تا دستهایش را پاک کند و ادامه داد:
_ این حرف ها چیستاقا مهدی؟کاش همه سطح فکرشان مثل شما بود،اما متاسفانه امروز همه بزرگ هستند ولی مغزشان کوچک است.از شما هم بی اندازه ممنونم،امیدوارم زنده باشم و جبران کنم.
از طرز صحبت کردن مهدی و سعید از ته دل شاد شدم.فکر نمی کردم در لحظه ورود،مهدی با سعید اینگونه برخورد کند.اما با مشاهده دردو ودل آ دو احساس رضایت کردم.
باید خودم را برای ورود مادر و پدر نیز آماده می کردم.تمام نگرانی من از بابت پدر بود.این نگرانی را در چشمان سعید هم می دیدم.مهدی سعی می کرد با شوخی و شیطنت کمی منو سعید را بخنداند.دلم برای محمود هم یک ذره شده بود و دوست داشتم او را نیز ببینم.هر چند با من مهربان نبود،اما برادر و پاره تنم محسوب میشد.
بلند شدم و به سمت تلفن حرکت کردم.گوشی را برداشتم و به گوش چسباندم.سعید لبخندی زد و بدون پرسیدن سوالی دوباره سرگرم صحبت با مهدی شد.از لبخند او دلگرم شدم.شماره دلخواهم را گرفتم.بعد از شنیدن چند بوق صدای گرم و زنانه ای گفت:
_ بله؟
سریع قطع کردم،اما دوباره شماره را گرفتم.این بار صدای و کودکانه ای گفت:
_ الو...بفرمایید...الو
با شنیدن صدای او ازخود بیخود شدم اما ارتباط قطع شد.برای بار سوم شماره را گرفتم.صدای زن بلند شد و با خشم فریاد زد:
_ مگر آزار داری؟چرا مزاحم میشی؟
با شنیدن صدای منیر دیگر نتوانستم آرامش خودم را حفظ کنم و به گریه افتادم طوری که منیر گفت:
_ الو...الو....بفرمایید....الو....
گوشی را سرجایش قرار دادم.سعید و مهدی مرا متعجب نگاه می کردند.در میان گریه گفتم:
_ زنگ زدم به منیر اما نتوانستم صحبت کنم.سعید!خجالت کشیدم.
و سر به روی شانه اش گذاشتم.سعید مرا به آرامش دعوت کرد که صدای زنگ خانه بلند شد.مهدی بلند شد تا در را بگشاید.سعید با لحن دلسوزانه ای گفت:
_ همه چیز درست میشود،به تو قول میدهم.آرام باش و خودت را به خدا بسپار،گریه نکن.
ناگهان خشکش زد.به او خیره شدم.سر در نمی آوردم چرا بدون حرکت به جایی زل زده است.متعجب و حیران او را تکان دادم:
_ سعید چه شده؟سعید؟
به امتداد نگاه سعید نگریستم.اندام مادر را در آستانه در اتاق پذیرایی مشاهده کردم.حال،من نیز دست کمی از سعید نداشت.این گریه بود که به یاری ام آمد.شتابان خود را به آغوش مادر انداختم.مادر را که بدون حرکت ایستاده بود و به من و سعید زل زده بود بغل کردم.
_مادر جان!مادر!
آه و گریه را سر دادم.مادر مرا از آغوش خود بیرون کشید تا سر تا پایم را برانداز کند.سپس مرا در آغوشش فشرد.
هر دو گریه کنانا درددل می کردیم.مادر صدایم میزد،دست روی سر و بدنم می کشید و مرا می بوئید.اورا غرق بوسه کرد.مادر گریان گفت:
_ حاجتم بر آورده شد یا فاطمه زهرا!از تو ممنونم که دخترم رو به من برگردوندی.خدایا دیگه هیچ چیز از تو نمیخوام.
مهدی و سعید سعی می کردند از ریزش اشک های خود جلوگیری کنند.مادر مدام می گفت:
_میترا جان!دخترم کجا بودی؟...خوش اومدی آق سعید.
و مرا در آغوش فشرد.نمیدانم چه مدت بر این روال گذشت که مادر غش کرد و نقش زمین شد!قلبم فرو ریخت و هراسان خود را به آشپزخانه رساندم و با عجله لیوان اب قندی درست کردم.سر مادر را بلند کردم و با گریه گفتم:
_ مادر جان!الهه من بمیرم.
و در همان حال شربت را با قاشق مربا خوری در دهان نیمه باز مادر ریهتم.مادر پلکی زد.ناگهان به من هجوم آوزد و شانه های مرا محکم فشرد،طوری که احساس درد کردم.با دلخوری به مادر نگریستم.مادر مرا به شدت تکان داد و با صدای گرفته ای گفت:
- تا حالا کجا بودید؟نگفتی مادرت از غصه می میرد،نه؟آخ میترا تو با من چه ها که نکردی؟دلم خوش بود دختر دارم.غمخوار دارم،اما تو...تو مرا همیشه زجر دادی.
با کمک سعید به دیوار تکیه داد.در دل از مادر گله مند شدم.چون من باید شکوه و شکایت می کردم که بدون حامی من و سعید را در شهری غریب رها کردند و رفتند.من نادان بودم و عمل زشتی را مرتکب شدم،آن ها که با تجربه بودند.چرا؟احساس پوچی می کردم.سرم به شدت درد می کرد.نفسم را با یک بازدم عمیق بیرون فرستادم.نگاه گذرایی به سعید انداختم که رنگ چهره اش به زردی گراییده و صورتی درهم و گرفته به من نگاه می کرد.آهی کشیدم و به مادر کمک کردم تا بلند شود.مادر با آه و ناله دوسه گام برداشت.رو به سعید کرد و با خشونت و لحن بدی فریاد زد:
_ پسره ولگرد بی پدر و مادر!بی اصل و نسب!خوب دختر مرا از چنگم درآوردی.خوب آبروی مارا پیش مردم ریختی.تو...
میان حرف مادر پریدم و با ناراحتی گفتم:
_مادرجان!این چه طرز صحبت کردن است؟یادتان باشد که دارید با دامادتان صحبت می کنید.شما حق ندارید که به همسر من توهین کنید.هرچه میخواهید به من بد و بیراه بگویید،سرم داد بزنید،توی صورتم بزنید،اما این اجازه را به شما نمی دهم که سعید را تحقیر کنید...من...
مادر به طرز وحشتناکی خندید،طوری که برای یک لحظه ترسیدم.میان خنده گفت:
_همسرم!دامادت!...
خنده اس محو شد.خیره نگاهم کرد و دستش را به نشانه تهدید تکان داد و گفت:
_ یادت باشد همین اقا روزی تو رو خرد، و غرورت را لگدمال خواهد کرد.مدام تورا دست بیندازد و مسخره ات کند و بگوید،این تو بودی که مرا رها نکردی،این تو بودی که با گستاخی تمام جلوی پدر و مادرت ایستادی،یادت باشد من این حرف را کی بتو زدم دختر!

ادامه دارد...