داستان کوتاه و رمان

رمان قلب شیشه ای قسمت:9و10و11
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت:9و10و11

**/ مهدی دیگر نمیتوانست خاموش بایستد !فریاد زد:بسه مادر او را رها کن.چه از جانش میخواهید؟این حرفها گذشته.چرا نمیخواهید قبول کنید که او دیگر ازدواج کرده؟عوض این که این دوری و فراق را جبران کنید عوض اینکه اشتباهات گذشته را از دل بیرون بیاورید او را با حرفهایتان آزار میدهید؟دست از این کارهای بچه گانه و پو چ بردارید شما که اینطوری نبودید انگار افکار پدر به شما هم سرایت کرده.

 


آهی کشیدم دستی رو شانه مهدی گذاشتم و گفتم:نه مهدی جان!این حرفها را نزن حق دارند.ما از اینجا میرویم تا آینه دق شما نباشیم و شما با دیدن ما احساس حقارت نکنید.مادرجان!من از شما از صمیم قلب معذرت میخواهم.مرا ببخشید که با کارهای بدم شما و پدر را رنجاندم.بخدا قسم! بجان خودتان که به اندازه دنیا دوستتان دارم هرگز راضی نبودم سر سوزنی از من کینه بدل بگیرید اما خوب خودتان با لجبازیها و مخالفتهایتان باعث شدید تا چنین کاری بکنیم.من از طرف سعید معذرت میخوام و امیدوارم سرحال و خندان باشید و هرگز شما را افسرده و نگران نبینم.من همانطور که یکماه پیش طردم کردید از پیش شما میروم اما بدانید هرگز راضی به این هجران و رنج و عذاب نیستم.
نفسی کشیدم نگاه خسته و غمبارم را به صورت خیس از عرق سعید انداختم و گفتم:سعید جان!برویم.اصلا مادرم بود که دیدمش برویم.
سعید ساک را برداشت و عازم رفتن شدیم.مادر مات و مبهوت رفتن ما را تماشا کرد.از مهدی خداحافظی کردم و گفتم:مهدی جان!از اینکه به فکر من بودی و هستی متشکرم.امیدوارم عمری باشد تا این خوبی های تو را جبران کنم.مهدی عزیز!غصه نخور گریه هم نکن هر آدمی سرنوشتی دارد سرنوشت منهم اینست و کاری نمیشود کرد.
مهدی دست سعید را گرفت و التماس کنان گفت:تو رو خدا نروید مادر عصبی بود یک چیزی گفت اما دلش مملو از عشق و محبت نسبت به شماست تو را بخدا بدل نگیرید شما یک چیزی به میترا بگویید.خواهش میکنم...خواهش میکنم.
سعید که غبار غم و غصه روی صورتش نشسته بود با صدای غم زده ای گفت:مهدی جان همه اینها را که تو گفتی از قبل میدانستم کسی که رانده میشود باید برای همیشه برود.خدای من و میترا هم بزرگ است.من بخاطر عشق و علاقه ای که به او داشتم خواسته اش را قبول کردم و به اینجا امدیم.
در حیاط ناگهان باز شد.هر سه به در خیره شدیم.از آنچه میترسیدیم به سرمان آمد و سرراهمان سبز شد!پدر سر بزیر انداخته و هنوز ما را ندیده بود.دستهای سیاهش را زیر شیر حوض شست.دستمال کوچکی را از جیبش در آورد و صورتش را پاک و ریش و سبیل پهن و بلندش را مرتب کرد.عینکش را بر چشم زد.ناگهان با دیدن ما خشکش زد.برای مدت کوتاهی قدرت حرف زدن و حرکت نداشت.من و سعید آماده هر گونه حرکتی از پدر بودیم.با دیدن قیافه پدر اشک از چشمانم جاری شد.
سعید از پدر وحشت کرد و سرتاپایش شروع به لرزیدن کرد و این موضوع ازدید من پنهان نماند.سعید سعی کرد خود را کنترل کند.پدر آرام ارام بسوی ما گام برداشت.مهدی آهسته زمزمه کرد:خدا به داد برسد.
من نیز دست کمی از سعید نداشتم.قلبم مثل گنجیشکی اسیر به تندی میزد.با عجله سلام کردم.پدر روبروی من ایستاد عینکش را لحظه ای از چشم در آورد و دوباره به چشم زد.سرتاپای سعید را برانداز کرد لبخند تمسخر آمیزی گوشه لبش نقش بسته بود با طعنه پرسید:شاه داماد!چطورید؟
سپس پشتش را به سعید کرد:پسرادر کفشدوز!راه گم کرده ای یا آمده ای گدایی؟
سعید که از برخورد او دلخور شده بود سرش را بزیر انداخت و گفت:خیر آمده بودیم به رسم ادب به شما سری بزنیم.حالا هم رفع زحمت میکنیم و دیگر بیش از این مزاحم اوقات شریف نمیشویم.پدر به تمسخر در را نشان داد و گفت:راه باز جاده هم دراز بفرمایید.
پدر کوچکترین اعتنایی بمن نکرد و وجود مرا بکلی نادیده پنداشت.از این همه بیتفاوتی قلبم بدرد آمد و با بغض گفتم:پدر!پدر جان! حالتون که خوبه؟
پدر حرف مرا نشنیده گرفت .مهدی و سعید نگاهی بمن انداختند و مرا به سکوت دعوت کردند.سعید دست مرا گرفت و میخواست آنجا را ترک کنم اما من دست او را رد کردم و با نگاه به او فهماندم اجازه بدهد حرف دلم را که در سینه ام سنگینی میکرد به پدر بگویم.چند قدم جلو رفتم و مقابل پدر ایستادم.دست او را گرفتم بوسیدم پدر با عصبانیت دستش را پس کشید و با نفرت نگاهم کرد و روبرگرداند از این عمل پدر لبخند تلخی زدم و با بغض گفتم:پدر جان! پدر خوبم!حق دارید اینکار را بکنید برای اینکه من فرزند خوبی برای شما نبودم اما اینرا بدانید که شما هم د رحق من پدری نکردید.من از صمیم قلب شما را دوست دارم اما ای کاش شما معنی دوست داشتن را میدانستید از من گذشت اما شما را بخدا قسم میدهم اجازه بدهید محمود و مهدی به سلیقه خودشان ازدواج کنند نمیدانم!شاید شما میخواهید گذشته خودتان را با فرزندانتان جبران کنید.اما ما کوچکترین گناهی نداریم.اگر شما بزور و ناخواسته مادر را به همسری برگزیدید باید سرمشقی برای فرزندانتان باشید نه اینکه جوانی و گذشته خودتان را برای ما تکرار کنید.
نفسی تازه کردم و ادامه دادم:منکه از زندگی شما بیرون رفتم همانطور که خودتان خواستید اما شما که رحم و مروت و انسانیت سرتان نمیشود دست کم از خدای خود بترسید که جواب ظالم را میدهد.
پدر با شنیدن حرفهای من تا بناگوش سرخ شد.دستش را بلند کرد تا بر صورت من فرود آورد سعید جستی زد و دست پدر را در هوا نگه داشت و در چشمان قرمز و خون گرفته پدر خیره شد و گفت:شما حق ندارید دست روی زن من بلند کنید.آقا بهرام دیگر مثل گذشته نمیتوانید او را زیر مشت و لگد و کمر بند سیاه کنید.حالا او همسر من است و من و من این اجازه را به شما نمیدم.
پدر که توقع چنین برخوردی را از سعید نداشت فریادی زد و سیلی محکمی را حواله صورت او کرد.سعید سرش را پایین انداخت و گفت:این برای بار دوم است که شما چنین کاری میکنید.اینبار هم بخاطر میترا و آقای مهدی عکس العملی نشان نمیدهم ولی خودتان یادتان باشد برای بار سوم اینکار را نمیکنم و عکس العمل بدی خواهید دید.
پدر یقه او را در دست گرفت و با وقاحت کامل او را از خانه بیرون و ساک هم پشت سرش بیرون انداخت.نوبت من شد.با چشمانی از حدقه بیرون آمده رو بمن کرد و گفت:من دختری بنام میترا ندارم.من اسم تو را از شناسنامه ام پاک میکنم.یادت باشد نه تو دختر منی و نه من پدر تو!تو مایه ننگ و آبروریزی هستی.
سپس با انگشت سبابه اش به در اشاره کرد و فریاد زد:بیرون!برو بیرون!از خانه من برو بیرون!نمیخواهم قیافه نکبت بار تو رو ببینم.دختره بی حیای بیشعور نمیدانم چطور جرات کردی پات رو به این جا بذاری.خجالت سرش نمیشه؟بی شرم و بی چشم و رو!برو بیرون وگرنه خودم مثل سگ می اندازمت بیرون.دیگر حق نداری د راین خانه رو بزنی.مرده شور خودتو این پسره را ببرن.
نگاه گذاریی به مهدی انداختم.او جرات حرف زدن نداشت و فقط ارام میگریست.با نگاهم از او خداحافظی کردم و برای بار اخر پدر را نگریستم با پاهایی سست و قدمهایی سنگین از خانه بیرون رفتم.سعید دل شکسته و ناامید کنار در روی ساک لباسهایمان نشسته و منتظر بود.در با صدای بلندی بسته شد خجالت میکشیدم به صورت سعید نگاه کنم.هر دو در سکوت قدم برمیداشتیم.سعید از رفتار پدر و مادرم حرفی نزد آهی کشید و گفت:بیا بریم خانه ما هر چه باشد آنجا بهتر است.
با التماس گفتم:نه سعید جان آنجا هم مادرت با دیدن ما ساز مخالف میزند.او هم ما را بیرون می کند.
سعید میان حرفم پرید و گفت :
- نه! مادر مرا با مادر خودت مقایسه نکن. او زن خوب و مهربانی است. محال است چنین کاری کند.
به او التماس کردم، اما او با حرف هایش مرا قانع کرد. قبل از رفتن به خانه ی مادر سعید،راونه ی ساندویچ فروشی شدیم تا غذا بخوریم،اما من کوچکترین میلی به غذا نداشتم. سعید هم در افکارش غرق شده بود و با غذایش بازی می کرد. مانده بودم بر سر دو راهی که به حرف سعید اعتماد کنم یا نه. این را هم خوب می دانستم که مادر سعید دل خوشی از من ندارد اما باید امتحان می کردیم،زیرا جایی برای زندگی نداشتیم. سعید پول ساندویچ را پرداخت و هر دو با امید روانه ی خانه ی سعید شدیم. احساس بدی داشتم فکر می کردم اتفاق بدی رخ خواهد داد.
در بین راه افرادی را می دیدم که ما را با حات خاصی نگاه می کردند، از نگاه و طرز فکرشان حالم بهم می خورد. ولی نه من مقصر بودم و نه سعید. مقصر اصلی ، مادر و پدرمان بودند.
به راهمان ادامه دادیم. سعید هم برای دلداری من ، نگاه گرمی به من افکند. من بی تفاوت گام برمی داشتم اما کمی در دل احساس شرم می کردم.
از جلوی در مغازه ی آقا حشمت رد شدیم. سعید قدم هایش را آهسته کرد. بعد هم ایستاد. متهجب او را نگریستم. سعید گفت :
- بهتر است پیش آقا حشمت برویم و بگویم برایم کاری دست و پا کند. یا بگذارد پیش خودش مشغول به کار شوم.
جرقه ای در دلم درخشید،باخوشحالی و هیجان گفتم :
- آره سعید جان! برو. خدا بزرگ است. شاید دستت را گرفت. هرچه باشد از زمان بچه گی پیش او کار می کردی. برو عزیزم.
سعید از حمایت من نیرویی تازه گرفت. شتابان خود را به مغازه ی آقا حشمت رساند و داخل شد. من نیز اطراف را نگریستم که ناگهان لیلا دوست قدیمی دوران دبیرستانم را دیدم. او نیز مرا شناخت و خندان به طرف من آمد. باورم نمی شد لیلا کودک چند ماهه ای در آغوش داشت با گام هایی سریع به او ملحق شدم و او را در بر گرفتم. لیلا خندید و گفت :
- خانم خانم ها! چطوری؟
بعد از سلام و احوالپرسی از زندگی اش تعریف کرد و گفت که راضی است و شوهرش هم مرد خوب و مهربانی است. کودکش دختر 9 ماهه ای بود به نام سحر. روی هم رفته زندگی شیرین و با نشاطی داشت.
من نیز به دروغ از زندگی مشترکم به خوبی یاد کردم که در همان لحظه سعید هم به ما ملحق شد. به او اشاره کردم که فعلا حرفی نزند. لیلا را به سعید معرفی کردم. بعد از مدت زمان کمی لیلا خداحافظی کرد و رفت. سعید رو به من کرد و با خوشحالی گفت :
- قرار شد از فردا برم سر کار میترا! آقا حشمت مرد خوب و با خدایی است،گفت اگر در مورد منزل به بن بست رسیدید؛من در خدمت گذاری حاضرم،رودربایستی نکنید.
سعید سری از تأسف تکان داد و گفت :
- ببین،غریبه صد رحمت از خودی بهتر است. خدا برایش بیشتر بخواهد...
خوب خانم خانم ها! این خانم چه کسی بود؟
لبخندی بر لب آوردم. دیگر نگران کار کردن سعید نبودم. بدون دغدغه و غصه گفتم :
- لیلا هم کلاسی دوران دبیرستان من بود.

ازدواج کرده و زندگی خوبی دارد اما...
میان حرفم پرید و چون نگرانی مرا دید گفت :
- تو هم از این به بعد زندگی راحتی خواهی داشت به تو قول می دهم. سعی می کنم نهایت تلاشم را به کار ببرم تا تو در آرامش به سر ببری. درست است که کمی سختی کشیدی
درست است که کمی سختی کشیدی،اما همه جبران می شود. حالا هم موضوع لیلا رو فراموش کن. لبخند بزن تا به من آرامش خیال بدی.
راهی خانه ی مادر سعید شدیم. برای دلگرمی من و دلداری سعید لبخندی زدم و با او همگام شدم. سعید زیر لب،آهنگی را زمزمه می کرد که بوی غم و بی کسی می داد. به در خانه ی سعید رسیدیم یا دیدن خانه منیر که دو خانه پایین تر بود،قلبم فرو ریخت. نگاه حسرت بارم را به خانه ی او دوختم. سعید که این اشتیاق را در من دید به راه افتاد. متعجب و جیران نگاهش کردم و گفتم :
- کجا؟ مگر نمی خواهی زنگ بزنی؟
سعید لبخندی زد . من اصلا سر در نمی آوردم. به خانه ی منیر رسید زنگ آن را فشرد و گفت :
- اول یه سری اینجا می زنیم بعد خانه ی مادر.
باور نمی کردم. از ته دل خندیدم و دوان دوان خود را به سعید رساندم و از او تشکر کردم که با این کارش مرا خوشحال کرد. لحظه ای بعد حامد منظم و مرتب در آستانه ی در ظاهر و با مشاهده ی من و سعید مات و مبهوت به ما خیره شد. کم کم تبسمی روی بلش دیده شد و بعد هم با صدای بلند خندید و با خوشحالی،سعید را در آغوش گرفت و گفت :
- سلام! خوش آمدید! صفا آوردید! تبریک می گویم.
همانطور که سعید را در آغوش می فشرد رو به من کرد و گفت :
- شما چطورید عروس خانم؟
از شنیدن این حرف صورتم داغ شد. او ادامه داد :
- باور کنید دلمان برایتان یک ذره شده بود. خوب بفرمایید تو. چرا بیرون ایستاده اید؟
بفرماییدخواهش می کنم.بفرمایید دم در بد است. بفرمایید.
من خواستم داخل شوم،اما سعید و حامد مانع ورود من شدند. سعید بیچاره هم گیر کرده بود.سعید برگشت و نگاه التماس آمیزی به من انداخت. رو به حامد کردم و گفتم :
- شما می گویید بفرمایید تو اما چنان سعید را محکم در آغوش گرفته اید که راه را سد کرده اید.
حامد با حرف من به خودش آمد و سعید را رها و راه را برای من و سعید باز کرد. از حرکات او خنده ام گرفته بود اما خودم را کنترل کردم.
داخل خانه شدیم. سیما را سرگرم بازی با عروسکش میدیدم. سعید و حامد را وادار به سکوت کردم. محو تماشای او شدم، سعی می کرد لباس عروسکش را با تقلا تن او کند، اما موفق نمی شد. موهای صاف و مشکی اش بر صورتش می ریخت و او را کلافه می کرد. پاورچین پاورچین خود را به پشت او رساندم. نشستم و آرام جلوی دید او را گرفتم. سیما با دلخوری گفت :
- اَه پدر! نکن نمی بینی دارم لباس طلا رو می پوشونم؟
دستی روی دست هایم کشیدم.با حرارت دست های کوچک و تپلش او را در آغوش کشیدم. سیما با مشاهده ی من جیغ بلندی کشید و مرا غرق در بوسه کرد. یا سر و صدای سیما منیر کفگیر به دست سر از آشپزخانه بیرون آورد و متعجب پرسید :
- دوباره چه بلایی سر خودت آورده ای؟ تو . . .
بقیه ی حرفش را نتوانست تمام کند و سرجایش مبهوت ایستاد. قیافه ی منیر هر سه ی ما را به خنده انداخت. منیر کفگیر به دست در حالی که پیش بند بسته بود به سوی من گام برداشت. دیگر نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم. سیما را روی زمین گذاشتم و گریه کنان به آغوش منیر پناه بردم. منیر ناخواسته ضربه ای با کفگیر بر سرم زد که درد شدیدی احساس کردم و نالیدم. منیر در میان گریه و خنده گفت :
- آه ببخشید ، متوجه نشدم.
حامد و منیر اولین کسانی بودند که به ما تبریک گفتند. حامد و سعید مشغول صحبت شدند. من و منیر هم به آشپزخانه رفتیم تا با هم کمی صحبت کنیم.
بعد از این مدت طولانی دوباره همدیگر را پیدا کرده بودیم.
منیر گفت :
- به دیدن پدر و مادر رفتی؟
من شرمگین و خجالت زده تمام جریان را برای منیر بازگو کردم. منیر که اصلا باورش نمی شد انگشت به دندان گزید و گفت :
- نه! دروغ می گویی! مادر دیگر چرا؟ او که این طور نبود. پدر از اول بدبین و شکاک بود اما مادر...
به فکر فرو رفت و ادامه داد :
- می دانی میترا تو وسعید مرتکب کار زشت و بدی شدید. قبول کن که کارتان اشتباه بود. شما می خواستید مسئله را فیصله بدهید اما به بی راهه رفتید. با این عملتان درهای دیگر را به روی خودتان بستید. حالا هم به زندگی و آینده تان فکرکنید .
نگذارید تردید های پدر و مادر حقیقت پیدا کند سعید هم با کار و تلاش باید زندگی را از نو بسازد چشم حسود ها را کور و آنها را به خاطر حرف های پوچ و بی اساسشان خجالت زده و شرمگین کند میترای عزیز خواهرم تو هم باید طوری زندگی کنی که که از این به بعد تعجب من که خواهرت هستم را برانگیزی طوری که باور نکنم تو همان میترای سابق هستی نفسی تازه کرد و دست روی دستم گذاشت و گفت زندی سراشیبی ها زیاد دارد سعی کن همیشه با عقل و تدبیر گام برداری تو حالا یک خانم خانه و مادر بچه ات در آینده هستی از شنیدن این حرفها صورتم قرمز شد منیر لبخندی زد و گفت :با چای موافقی ؟بلند شد به غذایش سری زد و با دو لیوان چای برگشت و سیما دوان دوان خودش را در آغوش من انداخت و گفت :خاله میترا بیا برویم بازی من حوصله ام سر رفته منیر به او پرخاش کرد و گفت : حالا هم خاله ات بعد از مدت ها /امده تو رهایش نمی کنی ؟با مهربانی دست روی موهای سیما کشیدم و گفتم چرا خاله جان اما بذار برای وقت یگری الان نمی توانم باشد ؟
سیما تبسمی کرد و گفت باشد و از من دور شد چقدر راضی کردن بچه ها آسان است منیر گفت از سعید شنیده ام میخواهی با مادرش زندگی کنی درست است ؟ لبخندی زدم و گفتم ای بابا سعید چقدر خوش بین است منیر دعا کن مادرش در را برویمان باز کند سعید هم چه خیالاتی دارد با این کارهایی که پدر کرده بنده خدا حق دارد تازه سعید هم به مادرش بد کرده است به خدا چنین زنی که عمر و جوانیش را به پای دو فرزندش گذاشته مستحق چنین برخوردی از طرف جگر گوشه اش نبود حالا از سعید و مادرش بگذریم در این مدت چه کار میکردی ؟نه پولی نه حمایتی ؟به خدا قسم ما هم نشانی و آدرسی از شما نداشتیم مادر میگفت نمی دانم کجا هستند تمام ماجرا را از سیر تا پیاز برایش تعریف کردم او اشک می ریخت و دستم را در دست گرفته بود پس از پایان حرفهایم با صدای گرفته ای گفت :بلند شو که خدا بزرگه صدای هعتراض حامد و سعید بلند شد که چرا شام نمی اورید
فردای آن روز از منیر و حامد تشکر و قدر دانی کدریم و راهی خانه مادر سعید شدیم اما قبل از آن به خواسته من یک دسته گل و جعبه شیرینی خریدیم سعید زنگ خانه را به صدا در آورد صدایی گرفته و جوان از پشت ایفون بلند شد :کیه ؟سعید صدا را شناخت و با خوشحالی گفت منم هاله جان در را باز کن
در از هم گشوده شد سعید لبخند زد و با دست از من خواست که وارد شوم من هم لبخندی زدم و وارد خانه شدم هاله پله ها را به سمت ما طی کرد چه نحیف و رنجور شده بود با دیدن سعید خونسرد و رسمی گفت :چه شده ؟جه کاری داری
سعید از طرز برخورد هاله خئشش نیامد اما به رویش نیاورد لبخندی چاشنی حرفش کرد و گفت :سلام چه طوری هاله جان خوبی مار کجاست ؟ هاله خشک و بی تفاوت گفت ؟دوباره می خواهی او را زجر بدهی بس است چه از جانش می خواهی ؟رو به من کرد و سر تا پایم را با تمسخر نگریست و گفت ؟چرا مثل یک ماه پیش نمی روید پی کارتان ؟من که دیدم مخاطب قرار گرفته ام با من من گفتم :هاله جان دلم بی نهایت برایت تنگ شده بود ... اجازه بده ....می خواستم او را در آغوش بگیرم که خود را عقب کشید و با اخمی گفت :لازم نیست شیرین کاری کنی رو ازمن گرفت و به یعید خیره شد وبا حاتی عصبی و تهاجمی گفت :برو .. برو مادر را رها کن به خدا بیمار است قلبش از کار می ایستد مرگش به ردن تو می افتد .سعید و من با شنیدن مریضی مادر بی اجازه وارد شدیم اما هاله دوان دوان خود را به ما رسانید و جلوی در ورودی ایستاد و دستهایش را از هم گشود و فریاد زد :اجازه نمی دهم و راه ما را سد کرد سعید هاله را با عصبانیت کنار زد و هر دو داخل شدیم از اتق مجاور صدای ناله می آمد با دیدن مادر من و سعید در جای خود میخکوب شدیم مادر سعید در بستر بیماری دراز کشیده بود و مدام آه و ناله می کرد اشک از دیده گان سعید جاری شد جلو رفت و زانو زد و نشست دست پری خانم را در دست گرفت و بر آن بوسه زد پری خانم که خواب بود با این حرکت چشم گشود به سعید خیره نگریست و بعد از چند لحظه او را محکم در آغوش کشید مادر و فرزند در آغوش زار میزدند هاله از در وارد شد و از پشت پیراهن سعید را کشید و او را نقش زمین ساخت سپس به سوی من آمد و شروع به کتک زدن من کرد من بدون هیچ عکس العملی ضربه هایش را تحمل میکردم سعید به یاریم آ»د هاله را کنار کشید و سیلی محکمی به صورت او نواخت دست مرا گرقفت و با التماس و خواهش گفت :تو را خدا به خاطر من ببخش به خاطر مادر تا این اندازه عصبی و تند مزاج شده دیگر نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم با لبخند تلخخی گفتم درک می کنم مادرت را به بیمارستان ببریم حالش خوب نیست سعید آهی کشید و گفت انتظار چنین برخوردی را نداشتم به خدا میترا فکر نمیکردم این برخورد پیش بیاید من و تو راست راستی طرد شدیم تو همین جا بمان من مادر را به دکتر میبرم اطاعت کردم سعید مادرش را به دوش انداخت و خانه را ترک کرد زمانی به خود آمدم که من و هاله تنها شدیم هاله مثل خرس تیر خورده به من مینگریست رفتم که صورتم را یشورم در حال شستشو بودم که هاله مرا صدا کرد برگشتم و به او نگریستم هاله چشمانش را باریک کرد و به طعنه گفت :ماه عسل خوش گذشت ؟نگاه گذرایی به او افکندم و گفتم به خوشی شما بد نبود
هاله که از بی تفاوتی من حرسش در آمده بود گفت :تو خجالت نکشیدی؟ حیا نکردی ؟ تو آبروی ما را ریختی خودت ار خانواده بی سر و پایی هستی فکر کردی سعید هم مثل توست ؟
از شنیدن حرفهایش خونم به جوش آمد اما به خاطر سعید به روی خود نیاوردم سرم را پایین انداختم و به سوی کتابخانه کوچکی که نظرم را جلب کرده بود رفتم هاله دست مرا با خشونت گرفت کشید و فریاد زد :با تو هستم عفریته چرا از جواب دادن طفره می روی ؟هان ؟تو لایق خانواده ما و برادرم نبودی تو باید کسی مثل خودت را پیدا می کردی با چرب زبانی برادرم را گول زدی خامش کردی انقدر در گوشش حرف های عاشقانه زدی تا او را از راه به در کردی تا تو دختر ترشیده را گرفت به چه چیزت می نازی ؟به پدر عوضیت ؟مادر غربتی یا خواهر گدا گشنه ات ؟هان ؟ به کی ؟آهی کشیدم با شنیدن این حرفها آن هم از دهان هاله عرق سردی بر پیشانیم نشست دهانم خشک شد به چشمان عسلی و خمار هاله نگاه کردم چشمانی که در گذشته مهر و محبت نثارم می کردند اما حالا نفرت عجیبی در آنها خانه کرده بود گفتم :هاله جان ،خواهش میکنم پای بزرگتر ها را وسط نکش در ضمن من نمیدانم چه کار کرده ام یا چه حرفی زده ام که تو از دست من دلخوری مگر این تو نبودی که برای خواستگاری بارها و بارها به خانه ما آمدی و به پدرم التماس.......
می کردی تا رضایت بدهد؟ حالا چرا چنین برخوردی می کنی؟ و حرف های نامربوط می زنی؟ اگر وجود ما باعث آزار شماست به محض آمدن سعید اینجا را ترک می کنیم.
هاله با شنیدن این حرف ها شروع به خنده کرد و مرا به باد تمسخر گرفت،طوری که به گوشه ای پناه بردم و گریستم.
تا آمدن سعید هاله را تحمل کردم. احساس گرسنگی می کردم اما این جرأت را در خود نمی دیدم تا لقمه ای نان بردارم. صبر کردم تا سعید بیاید. از اخلاق هاله این موضوع را فهمیدم که آن جا هم نمی توانیم بمانیم و باید به فکر سرپناهی برای خود باشیم اما نه وسایل زندگی داشتیم و نه سرمایه.
سعی می کردم خود را سرگرم کنم و جلوی چشم هاله نباشم،اما دست بردار نبود. هربار یا از لباسم ایراد می گرفت یا مسخره ام می کرد یا گذشته ام را مثل پتک بر سرم می کوبید.
صیر و تحملم تمام شده بود اما با خود می گفتم؛ ( تو که تحمل کردی این را هم تحمل کن) هاله دست هایش را زیر بغل گذاشت،زیرچشمی سر تا پایم را نگریست و گفت :
- دختری که با عشق و عاشقی ، نامه و تلفن شوهر کند،معلوم نیست بعدها چه از آب دربیاید!
دیگر نتوانستم حرف هایش را نادیده بگیرم. دندان هایم را روی هم فشردم،با خشم و نفرت نگاهش کردم،دستم را به نشانه ی تهدید تکان دادم و گفتم :
- اگر...اگر یک بار دیگر از این مزخرفات سرهم بندی کنی و به من تحویل بدهی،به جان سعید قسم چنان بلایی سرت می آورم که روی پاهایم بیفتی.
چشمانم را تنگ کردم و ادامه دادم :
- فکر می کنی جوابت را نمی دهم به خاطر این است که از تو می ترسم و یا کار ناشایستی انجام داده ام؟ نه خانم! به خاطر عزت و احترامی بود که برایت قائل بودم. اما حالا به اندازه ی سر سوزنی برایم اهمیت نداری.
نفسی تازه کردم. تمام وجودم می لرزید. در دیدگانش خیره شدم. او مات و مبهوت مرا می نگریست. ادامه دادم :
- تو خودت با صدقه سر این و آن شوهر کردی،مردم دلشان برای تو سوخت،رحم کردند. برای صدقه ی خود و خانواده شان خرت و پرتی فراهم کردند و تو را به خانه ی شوهر فرستادند. حالا دم از مردم و آبرو می زنی؟
خانم تو اگر زرنگ بودی،فکری به حال خودت می کردی. حالا هم از جلوی چشمانم دور شو.
دستم را مشت کردم و به طرف او گرفتم.
- وگرنه زیر مشت و لگد خوردت می کنم.
هاله که انتظار چنین عکس العملی را نداشت؛متحیر نگاهم کرد. از او دور شدم و کتاب شعری را از کتابخانه برداشتم. باید خودم را سرگرم می کردم. در دل از خودم بدم آمده بود. نباید چنین حرف هایی را به هاله می زدم. او هم خسته شده بود. پرستاری از یک بیمار،کار دشواری بود. اما او حرف هایی را که نباید می زد به زبان آورد،حتی دستش را روی من بلند کرد.
نمی دانم تا چه مدت سرگرم مطالعه بودم که دستی را روی شانه ام احساس کردم. برگشتم تا صاحب دست را ببینم با دیدن چشمان گرم و قیافه ی مهربان سعید،کتاب را بستم و آن را روی زمین رها کردم. با خوشحالی گفتم :
- کی آمدید که من متوجه ورودتان نشدم؟
سعید لبخند شیرینی زد و مثله اشعه ی تابان خورشید وجود سردم را گرم کرد.
در دیدگانم خیره شد و گفت :
- سرکار خانم مشغول مطالعه بودید. اگر دزد خانه را هم می برد اصلا متوجه نمی شدی.
از شوخی او با صدایی بلند خندیدم. سعید انگشت روی لبم گذاشت و آرام در گوشم زمزمه کرد :
- هیس! مادر عصبیه،یواش! نخند! شاید فکر کند به آنها می خندیم. خوب!
بعد از من با هاله مشکلی که نداشتی.
لبخند تلخی زدم و گفتم :
- نه برای چه مشکلی داشته باشیم؟ هاله دختر خوب و خونگرمی است.
می دانی بیداری و مراقبت از یک بیمار،بدجوری بر روحیه و اخلاق انسان تأثیر می گذارد. وگرنه تا به حال هاله کوچکترین بی احترامی به من نکرده بود...
راستی حال مادرت چطوره؟ دکتر چه گفت ؟ انشاا...که چیز مهمی نیست.
- همان بیماری گذشته است،منتهی دکتر گفته مراقب باشید زیاد حرص و غصه نخورد. برایش مثل سم است.
آهی کشیدم و گفتم :
- چقدر هم که نمی خورد.
به اتاقی رسیدیم که مادر سعید در آن جا و در میان بستری دراز کشیده بود. با دیدن من رویش را برگرداند. از این برخوردش قلبم درد گرفت،اما خود را دلداری دادم و گفتم :
« او مریض است نباید توقع زیادی داشت»
هاله دست مادرش را در دست داشت و آن را نوازش می داد. لحظه ای نگاهش در نگاهم گره خورد. بلند شد و به آشپزخانه پناه برد،اما چشمان پر از اشکش به من فهماند که حرف های من به شدت غرورش را جریحه دار کرده ست. دلم به هیچ عنوان این را نمی خواست اما طهنه ها و تمسخر او آزارم داده بود.
نمی دانم چرا چیزهایی که همیشه از آن دوری می کردم و نفرت داشتم؛مدام به سراغ می آمدند. کنار بستر پری خانم نشستم و دستش را گرفتم. به شدت دستش را پس کشید. نگاه دردمندانه ام را به سعید دوختم. سعید با نگاهم دلداریش داد. خم شدم و پیشانی بلندش را بوسیدم و عرق پیشانی اش را با دستمال پاک کردم. اما هیجان از من روبر گرفته بود. بلند شدم و سعید و مادرش را تنها گذاشتم و به حیاط پناه بردم. نسیم ملایمی می وزید. از وزش باد احساس خوشی به من دست داد. آسمان صاف و آبی چه زیبا و شاعرانه به نظر می رسید.
بوته های گل رز و نسترن مرا از خود بی خود کرد. بوی یاس آن چنان سرمستم کرد که بی اختیار چشمانم را بستم و بو کشیدم و خالی از هر درد و غصه شدم. چقدر زیبا و رویایی بود. به یاد باغچه ی حیاط خودمان افتادم. برخلاف اینجا حیاط ما پر از درختان میوه بود،گیلاس،سیب،مو،گلابی. فقط از بین این درختان،درخت مو بود که انگور میداد و بقیه خشک و بی ثمر شده بودند. اما در اینجا طراوت و شادابی موج میزد.جلو رفتم. بوته ی گل رز شیفته ام کرده بود.خم شدم گل رزی را که مثل خون قرمز بود،بو کشیدم که ناگهان هراسان خود را عقب کشیدم و درد شدیدی را در ناحیه ی بینی ام حس کردم.
سوزش و خارش عجیبی صورتم را پر کرد و اشکم بدون اراده جاری شد.
زنبوری وزوز کنان از داخل گل به بیرون پرواز کرد. احساس سردرد کردم. سعید به موقع خود را رساند و با قیافه ی گریان و دردآور من روبه رو شد. حیرت زده پرسید :
- چه شده؟ چرا صورتت اینقدر قرمز شده؟
با دست گل را نشان دادم و گفتم :
- می خواستم گل را بو کنم، نفهمیدم که یکی زرنگ تر از من دارد با گل درد و دل می کند.
سعید خنده اش گرفت و گفت :
- چه بامزه شده ای! دماغت شده اندازه ی یک بادکنک،بیا...بیا مرهمی روی آن بگذارم تا ورمش بخوابد وگرنه من با تو بیرون نخواهم آمد.
خندید. طوری که چشمانش پر از اشک شد. از خنده ی او به خشم آمدم و با درد و ناراحتی تلنگری به او زدم و گفتم :
- عوض اینکه نگران باشی ، مسخره ام می کنی؟
و داخل خانه شدم. هاله با مشاهده ی من،لبخند تمسخرآمیزی زد و تلویزیون را روشن کرد.
ناگهان صدای فریاد مادر بلند شد. او به سعید فحش و ناسزا می داد.به اتاق سرک کشیدم. داشت به سینه اش می کوبید واز ته دل می گفت :
- الهی پسر خیر نبینی! الهی جوان مرگ شوی،که آبرویم را بردی...آه دختر بهرام مکانیک الهی سر مرده ات بیایم!
سعید به من نزدیک شد و متعجب نگاهم کرد :
- چه شده؟
لباس او را گرفتم و از داخل شدن او به اتاق جلوگیری کردم و گفتم "
- همین جا بمان. اوضاع قمر در عقرب است!
سعید گره ای در ابروهایش انداخت. مادر مدام ناله و نفرین می کرد و بر سینه می زد. هاله نگاه تندی به من و سعید انداخت. از درد به خود می پیچیدم اما نقطه ی ظعفی از خود نشان نمی دادم. هاله سعید را کنار زد و گفت :
- چیه؟ تماشا دارد؟
سعید دندان هایش را روی هم فشرد و چشمانش راتنگ کرد و با عصبانیت گفت:
- ببین هاله! اگر به تو چیزی نمی گویم و جواب این اهانت هایت را نمی دهم، به خاطر بچه ای است که تو مادرش هستی وگرنه دهانت را پر از خون می کردم. حالا هم بلبل زبانی نکن و از جلوی چشمانم دور شو.
هاله با گستاخی تمام در حالی که دست هایش را به کمر زده بود؛ فریاد زد:
- برو بابا! تو اگر راست می گویی گند بالا نمی آوردی و با این دختره بی سر و پا وصلت نمی کردی. مادر را می بینی؟ از آن روزی که از طرف پاسگاه او را خواستند تا امروز همه اش مریض است. مسبب آن هم تو و این دختره هستید.
سعید دستش را بلند کرد و بر صورت هاله فرود آورد. صدای سیلی در اتاق پیچید. جیغ خفیفی کشیدم. سعید را کنار زدم و گفتم:
- این چه کاری بود که کردی؟ خجالت نکشیدی؟ او که دیگر بچه نیست. فردا می خواهد مادر شود. تو چه طور به خودت اجازه دادی که این عمل زشت را انجام دهی؟
هاله گریه کنان خود را به کتابخانه رساند و در را بر هم زد. مادر با صدای مشاجره هاله و سعید، بی رمق از بستر بلند شد. رنگ
پریده و رنجور و نحیف قدم برمی داشت. دست سعید را گرفت و او را از در بیرون انداخت.
من آنها را تعقیب کردم. نادر نفس نفس می زد. با دهانی کف کرده گفت:
- برو... برو... همان جایی که یک ماه پیش بودی این دخترک را هم ببر. بروید تو را به خدا بروید. بگذارید با آرامش بمیرم. دیگر از جانم چه می خواهید؟ سعید اگر می خواهی شیرم را حلالت کنم، این دختر را از خانه من بیرون ببر. تو را به خاک پدرت این قدر مرا زجر نده. نفرینم دامن گیرت می شود.
سرش را به سمت من برگرداند و التماس کنان گفت:
- تو هم فردا مادر شوهر می شوی. آن وقت همین بلا عروست سرت می آورد. با خون دل پسر بزرگ کن و جوانی ات را به پایش بریز، آن وقت بدون رضایت من برود دختری را که نه اصل دارد و نه نصب بگیرد. آن وقت در زندان هم به عقد هم بیایند...
پی در پی چند ضربه روی دستانش زد و ادامه داد:
- چه آبروریزی از این بدتر؟ خدایا مرا مرگ بده. من دیگر تحمل نگاه ها و پچ پچ مردم را ندارم.
سعید دست مادرش را گرفت و بوسه ای بر آن زد و گفت:
- مادر جان! باشد ما می رویم. فقط شما خودتان را این قدر زجر ندهید. به خدا فکر نمی کردم با آمدن ما شما قصه دار شوید. باشد من می روم. اگر شما با نبودن من بهتر می شوید خوب...
بغض راه گلوی سعید را بست و صدایش لرزید، اما خود را کنترل کرد و ادامه داد:
- خوب من می روم به جهنم. کاش به جای قلب شما قلب من درد می گرفت. کاش که شب که سر به زمین می گذارم صبح به شما خبر بدهند پسرت مرده...
با شنیدن این حرف ها دلم شکست و اشکم جاری شد. دست بر شانه سعید گذاشتم و غمزده نگاهش کردم. مادر سعید در میان گریه دست سعید را در دست گرفت و گفت:
- بروید و دیگر پشت سرتان را هم نگاه نکنید. تو را به خاک پدرت قسم، بیش از این زجرم ندهید. خواهرت حامله است. به خاطر من از زندگی اش دست کشیده و مراقب من است. بروید.
التماس کنان به من خیره شد. آهی کشیدم و دست سعید را گرفتم و او را وادار ساختم که از سرازیر شود که هاله صدایم زد. برگشتم. ساکم را طرف من گرفته بود چند پله ای را که طی کرده بودم دوباره بالا آمدم و ساک را از او گرفتم. در چشمان اشکی و قرمزش خیره شدم، سرش را پایین انداخت و داخل منزل رفت. برای بار آخر مادر را نگریستم. سعید که کمرش خم شده بود، با سری افکنده و قدم هایی سنگین مرا همراهی کرد. در را آهسته بستم. من خاموش و ساکت گام برمی داشتم و سعید هم چند لحظه یک بار، آهی می کشید. به چهره اش نگریستم و احساس کردم موی سفید در میان موهای مشکی و براق او به من دهن کجی می کند. زیر چشمان درشتش گودرفته و کبود شده بود.
صورت استخوانی و لاغرش، حکایت از رنج و تنهایی می کرد. من هم دست کمی از او نداشتم. هر بار که آینده خیره می شدم؛ می دیدم که دیگر آن زیبایی و شادابی قدیم را ندارم. چرا از همه جا رانده می شدیم؟ چرا هیچ کس درکمان نمی کرد؟ آیا می خواستند با این رفتارشان تنبیه مان کنند؟ به خدا قسم پی به اشتباه خود بردیم. حاضر بودیم به پایشان بیفتیم و طلب بخشش و گذشت کنیم. حاضر بودیم از همه مردم شهر عذرخواهی کنیم تا .ثل گذشته به ما بنگرند. اما پدر و مادرم بدون تفکر و مادر سعید و هاله هم، بدون گفتن حرفی که حاکی از دلخوشی و امیدواری به آینده باشد، التماس کنان از ما خواستند، ترکشان کنیم. خدایا کمکم کن. نگذار اول زندگی غم و غصه بر سعید غلبه کند. او مرد کار است، اما مرد درد و رنج نیست. او با مشکلات و بدبختی بزرگ شده اکنون هم که .مستقل شده، همه به خاطر علاقه اش از او روی برگر داندند.
پروردگارا! من که آزارم به مورچه ای نرسیده... چه طور قلب نازک و کوچک من این همه بی رحمی و سنگدلی را تحمل کند؟ من وسعید بدون جشنی، بدون خوشحالی و نغمه و سروری، پا به عرصه زندگی گذاشتیم. اگر می دانستم عاقبت کارمان چنین است، هرگز نمی گذاشتم این وضع پیش بیاید. خوب هر کسی سرنوشتی دارد و روی پیشانی آن فرد، تقدیر و سرنوشتش را نوشته اند. قسمت و سرنوشت من و سعید هم چنین است.
در دل با خدا درد دل می کردم و متوجه نشدم که سعید چندین بار مرا صدا کرده است. او شانه ام را تکان داد و متعجب نگاهم کرد. خواست لبخندی بزند، اما موفق نشد و با چشمانی مرطوب گفت:
- برویم پیش آقا حشمت. آخرین امیدمان اوست. این هم از مادر من. خوب میترا حالا با هم بی حساب شدیم.
با شنیدن حرف او، من نیز لبخند تلخی زدم و هر دو با سری افکنده و غرق در افکار آزاردهنده، راهی مغازه آقا حشمت شدیم.
در دل نیت کردم به نیت پنج تن: ۵ هزار صلوات بفرستم، صلواتی فرستادم و به سمت خیابان راهی شدیم. سعید نگاهی به من انداخت و گفت:
- تو بیرون منتظر باش، من الان برمی گردم.
یک گام بیشتر برنداشته بودم که رو به من کرد و با دلهره و نگرانی گفت:
- تو هم بیا؛ چیزی نیست که از تو پنهان کنم.
لبخند تلخی زدم و هر دو داخل شدیم. آقا حشمت مردی میان سال، با موهای جوگندمی و اندامی ریزنقش بود. زمانی که وارد شدیم؛ داشت ابزار کارش را جمع می کرد. با دیدن ما دست سعید را به گرمی فشرد. سعید با دیدن آقا حشمت لبخند گرمی زد و سلام کرد. آقا حشمت جواب سلام من و سعید را با خوشرویی داد و تعارف کرد که روی صندلی بنشینیم. اطاعت کردیم. آقا حشمت رو به شاگردش کرد که پسر بچه ای بیش نبود کرد و گفت:
- اکبر! زود دو تا چایی بریز و بیاور.
به صورت آقا حشمت نگریستم و گفتم:
- خیلی ممنون! راضی به زحمت شما نیستم. قبلا صرف شده.
آقا حشمت که سرماخوردگی مختصری داشت، بینی اش را با دستمال گرفت و گفت:
- من که نگفتم چای نخورده اید. چای من خوردن دارد. قبول ندارید... از آقا سعید بپرسید.
به صورت سعید نگاه کردم. سعید لبخند خالصانه ای زد و گفت:
- دروغ نباشد بد نیست.
آقا حشمت که انتظار چیز دیگری جز این تعارف را داشت، گفت:
- ای بدجنس! تو همیشه به چایی ای که من درست می کردم حسادت می کردی.
هر سه زیر خنده زدیم. اکبر با سه استکان چای رو به روی ما ایستاد. نگاهی به صورت سیاه و خسته اش کردم و گفت:
- خسته نباشید آقا.
و چای را برداشتم.
- ممنون دستت درد نکند.
پسر لبخند گرمی زد و چای را تعارف سعید و آقا حشمت کرد و دوباره مشغول کارش شد حرکات او را زیر نظر گرفتم کاهی عرق پیشانی اش را با استین پاک میکرد با مشاهده این حرکات یاد دوران بچگی سعید افتادم که برایم تعریف کرده بود او دوازده ساله بود که پدرش بر اثر تصادف اتوموبیل جانش را از دست داد او هم مثل اکبر پیش اقا حشمت کار کرده و به سن 25 سالگی رسیده بود اکنون اقا حشمت جای پدر را برایش پر کرده بود به همین خاطر او را بابا حشمت صدا میکرد
ادامه دارد...