داستان کوتاه و رمان

رمان قلب شیشه ای قسمت های 12 و 13 و 14
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت های 12 و 13 و 14

بعد از صرف چای سعید گفت:
-بابا حشمت یادتان هست که گفتید اگر مشکل خانه پیدا کردم نزد شما بیایم؟حالا امده ایم
اقا حشمت نگاهی به من و سعید کرد چای نصفه اش را روی میز کنار دستش گذاشت قیافه اش در هم رفت و گفت: 


-که اینطور میدانستم این وضع پیش میاید سعید جان پسرم تو با رضای من هیچ فرقی نداری عزیز بابا غصه نخور من هم مثل تو روی زانوهایم بلند شدم و گفتم یا علی تو هم یا علی ات را هرگز فراموش نکن در این دنیا فقط خوبی میماند و بدی چرا خوبی نکنیم؟یادت باشد جواب هر بدی را با بدی نده خوبی کن تا زا خوبیهایت شرمنده و خجالت زده شوند حالا هم غصه نخور
رو به من کرد و ادامه داد:
-دخترم رسم دنیا همین است حالا هم به فکر خانه نباشید
با کف دست چند ضربه به سینه اش زد و گفت:
-مگه بابا حشمت مرده خودم نوکرتان هستم از شیر مرغ گرفته تا جون ادمیزاد برایتان مهیا میکنم نمیگذارم اب توی دلتان نکان بخورد
از این همه مهربانی و محبت بغض گلویم را گرفت هرچه سعی کردم خودم را کنترل کنم نتوانستم و اشکم جای شد سعید اشاره ای کرد و گفت:
-گریه نکن خوب نیست
التماس را در نگاه غم زده اش دیدم اما دست خودم نبود اقا حشمت گره ای به باروهای سیاه و پرپشتش انداخت و با صدای گرفته ای گفت:
-دخترم همه چیز درست میشود اما نه با گریه کردن خدا بزرگ است امیدتان به حق باشد دیگر گریه نکن دخترم بلند شو....
با انگشت ساببه گوشه ای از مغازه ی بزرگ را نشان داد و گفت:
-برو دست و صورتت را بشور خوبیت نداره خانمی مثل شما اول زندگیش ماتم بگیره من که نمردم دخترم پاشو
سرم را به زیر انداختم و اهی کشیدم و به قصد شستن صورتم انجا را ترک کردم به اینه کوچک و شکسته ای که به دیوار نصب شده بود خیره شدم باورم نمیشد که تصور داخل اینه من باشم زیر چشمانم چین و چروک افتاده بود دستی به صورتم کشیدم و اهی از دل براوردم و در دل گفتم:
-خدایا ای کاش کمی از این دلسوزی و مهرابنی را پدر داشت
صعید صدایم کرد و با اشاره به من فهماند که باید بوریم به انها ملحق شدم اقا حشمت گفت:
-دخترم فعلا باید سرپناهی داشته باشید تا ببینم حدا چی میخواهد
با مشاهده ی کلید در دست او برق خوشحالی در دیدگانم درخشید هیجان زده و شرمنده کلید را گرفتم این خوشحالی از دید اقا حشمت پنهان نماند او هم لبخند رضایت امیزی زد و به سعید گفت:
-به سلامت پسرم فردا صبح ساعت 8 منتظرت هستم بروید به سلامت نگران هم نباشید خدا کریم است
از لطف اقا حشمت تشکر کردیم و سر مست و مغرور در کنار سعید از مغازه بیرون امدیم
در بین را به غم و غصه فکر نمیکردیم بلکه به فردایکان میاندیشیدیم که با سعی و تلاش میخواستیم زندگی خوبی داشته باشیم سعید دیگر ان مرد افسرده و غمگین نبود میخندید و از اینده ثحبت میکرد و من حالا دیگر تنها به تکیه گاه زندگی ام میاندیشیدم باید تمام سعی خود را میکردم تا او هم گذشته را فراموش کند در مسیر سعید برایم گفت:
-بابا حشمت قرار است رضار ا داماد کگند این خانه هم تا زمانی که رضا سرو سامانی بگیرد در اختیار ماست بعد از ان با حمایت بابا حشمت سر پناه دیگری فراهم میکنم تا ان موقع خدا بزرگ است تا سه ماه بعد کی مرده است کی زنده؟ادمیزاد از یک ثانیه بعد خودش هم خبردار نیست
به خانه اجری و در قهوه ای رنگی رسیدیم سعید گلیدر ا انداخت و با روی گشاده و لبخندی بر لب گفت:
-عروس خانم خوش اومدی
با نشیدن این حرف صورتم گل انداخت شرمنده سر به زیر انداختم و گفتم:
-دیگه این کلمه را تکرار نکن باشه؟
سعید خندید و گفت:
-خب مگه دروغه؟تو برای من صد سال دیگر هم عروس خانم هستی حالا فکری به حال شکم گرسنه من بکن که بدجوری دارد قار و قور میکند
از حرکت صورت سعید به خنده اقتادم سعید در ورودی را باز کرد در همان حال هردو با دهانی ابز همه جا را تماشا کردیم خانه ای فرش شده تر و تمیز با وسایل بی اختیار به گریه افتادم
پس از لحظاتی قاب عکسی نظرم را جلب کرد روی پلی چوبی یک یا اسب قهوه ای ماده باکره اش سعی میکرد تا اسب نر را که هنگان عبور از پل کهنه و زوار در رفته تعادل خود را از دست داده و در رودخاه سر نگون شده بود نجات بدهند
از این منظره قلبم درد گرفت حیوانات معنی محبت را درک میکردند اما انسانها جز کینه و نفرت چیز دیگری را نمیشناختیم در دل به عروس اینه حسرت خوردم خوش به حالش چنین پدرشوهری دارد چه حاضر و اماده سر زندگی می اید خانه بزرگ با تمام وسایل ضروری و امروزی اما من و سعید چه؟غیر از این ساک چیز دیگری از مال دنیا نداشتیم که داخل ان هم جز لباس های کهنه چیز دیگری نبود به سعید نگاه کردم او هم در افکار خود غرق شده بود نزد او شتافتم و با مهربانی گفتم:
-خوب؟اقا چه میل دارند؟
سعید با لبندی تصنعی گفت:
-بگذار ببینم چقدر پول داریم ان وقت مشخص میشود که چه طور از خجالت شکممان در بیایم
دست در جیبش کرد و بیرون اورد پول زیادی نبود خنده ای بر لب اورد اولین خنده ای بود که غم در ان وجود نداشت خنده ای از ته دل من هم خندیدم سعید با اخم گفت:
-شرمنده خانم فقط میتوانیم نیمرو بخوریم موافقی؟
سرم را فرود اوردم و گفتم:
-هر چه سرورم بگویند من هرگز مخالفتی نمیکنم
سعید گفت:
-خوب شازده خانم من قصد خرید تخم مرغ غاز بیرون میرود
خندید م طوری که اشک در جشمانم جمع شد سعید متعجب به من خیره شد سر در نمیاورد که چه چیز مرا اینطور به خنده واداشت گفت:
-چی شده؟چرا میخندی؟مگر چه گفتم؟
میان خنده گفتم:
-تخم مرغ غاز بخری هان؟
او که تازه متوجه شده بود کمی خودش را جمع و جور کرد و دستی روی موهای خوشفرم و بلندش کشید و گفت:
-فکر نمیکنم خنده دار باشد من رفتم
لبخند را روی لباس سعید دیدم هرچند خودش را خیلی کنترل کرد تا نخندد
روزها پشت سر هم سپری میشدند در این سه ماه زندگی مشترکمان خوب و بدون کوچکترین اضطرابی گذشت.جز مهدی و منیره کس دیگری به خانه ما نمی آمد حامد شوهر منیر گاهی سعید را با خود بیرون میبرد تا احساس تنهایی نکند سعید با حقوقی که از آقا حشمت دریافت میکرد کمی هم پس انداز کرده بود.
آنروز سفره کوچکمان را پهن کردم و حوله را بدست سعید دادم تا صورتش را خشک کند.سعید لبخندی زد و تشکر کرد.دو نفری سر سفره نشستیم که صدای زنگ خانه بلند شد .سعید گفت:مهمان ناخوانده داریم؟
گفتم:از کجا میدانی ؟حالا برو در رو باز کن.
سعید خبردار ایستاد و گفت:بله قربان.
و به سمت در حرکت کرد.در دل گفتم خدا کنه پدر و مادر باشند یا مارد سعید فرقی نمیکند.
آهی کشیدم در این سه ماه حتی سراغی از ما نگرفته بودند.سعید پاکت نامه ای در دست داشت متعجب گفتم:چیه؟
سعید با خنده گفت:نگفتم مهمان ناخوانده داریم؟
پاکت را بطرف من گرفت و گفت:کارت عروسی رضاست همین پنجشنبه.خوش بحالش که چنین بابایی دارد ما هم...
میان حرفش پریدم و گفتم:مبارک باشد پس یک شام عروسی افتادیم.
نگذاشتم سعید حسرت رضا را بخورد خندان گفتم:شام میخوریم ولی از طرفی هم باید به فکر خالی کردن خانه باشیم چون رضا باید در این خانه زندگی کند.از فردا باید دنبال خانه بگردیم.
از شنیدن حرفهای سعید غم بزرگی قلبم را فرشد.طوری که دیگر میلی به شام خوردن نداشتم.سعید هم کنار رفت و گفت:اشتها ندارم سفره را جمع کن.
در دل گفتم ای کاش بعد از شام کارت او را می آوردند.چون ماکارونی غذای مورد علاقه سعید بود.
سفره را جمع کردم و برای سعید چای ریختم کنارش نشستم و برای دلداری او گفتم:سعید جان!دست بابا حشمت درد نکند که تا بحال خانه را در اختیار ما قرار داده وگرنه سربار این و ان میشدیم!یا جایمان در خیابانها بود.باید از او قدردانی کنیم.خودت میدانی که اگر پسرش عروسی نمیکرد به ما حرفی نمیزد.تازه خانه مال پسرش است.مال خودش نیست که بتواند حرفی بزند.پسرش زن گرفته و حالا هم میخواهد اینجا زندگی کند.
نفسی تازه کردم و دست روی شانه سعید گذاشتم و ادامه دادم:مگر ما از صفر شروع نکردیم؟پساندازمان را که با خون دل جمع کردیم الان بدرد میخورد.میگردیم و خانه ای پیدا میکنیم و اجاره میکنیم.کمتر میخوریم.اینکه ناراحتی و غصه ندارد که تو اینطور زانوی غم بغل گرفته ای.انشالله خوششان باشد و در کنار هم مثل من و تو سعادتمند شوند.
سعید لبخند تلخی زد و گفت:منکه تو را خیلی خوشبخت کردم...
سعید را دلداری دادم اما خودم بیشتر به دلداری و غمخواری احتیاج داشتم در جواب سعید گفتم:ناشکری نکن هر کس قسمتی دارد این هم تقدیر ما بوده.
با حمایت آقا حشمت خانه ای کوچک و قدیمی را که دو کوچه بالاتر بود اجاره کردیم و وسایل ناچیزمان را به آنجا بردیم.آقا حشمت دو تکه فرش اجاق گاز یک تلویزیون کوچک دست دوم بخاری و وسایل دیگری را برایمان تهیه کرده بود.چقدر به فکر من و سعید بود!از او خجالت میکشیدم.یکی از این کارها را پدرم در طول آن ماهها برایم انجام نداده بود.
روز اسباب کشی هر دو خاطرات آن سه ماه را با ولع مرور کردیم و سپس راهی خانه جدیدمان شدیم.
بالاخره شب موعود فرا رسید قرار شد من و سعید لباسهایمان را بپوشیم و آماده رفتن شویم بهترین لباسم را پوشیدم و کمی به سر و وضعم رسیدم.سعید هم اماده شد.هر دو شاد و خندان از خانه بیرون آمدیم و بطرف خانه اقا حشمت و مجلس عروسی رفتیم.
نور ریسه های چراغانی را از دور مشاهده کردم رقص نورها و چراغهای چشمک زن مرا از خود بیخود کرد.با هیجان خاصی پیراهن سعید را کشیدم و گفتم:سعید!چقدر زیباست!نگاه کن!چه نورهای زیبایی!ببین!ببین!
و با انگشت آنطرف را نشان دادم.
ببین شکل قلب چراغانی کرده اند.نگاه کن سعید!چقدر زیباست الهی خوشبخت شوند.
سعید از خوشحالی و هیجان من خندید و گفت:آره شب عروسی بهترین شب زندگی آدم است.میترا الهی همه دختر و پسرها مثل من و تو خوشبخت شوند.
از این حرف سعید اشک در چشمانم جمع شد.با ورود من تمام نگاهها به من خیره شد.ناگهان ترس وجودم را در برگرفت چرا مردم مرا نگاه میکردند؟مگر من غول بودم یا شاخ داشتم؟
بسمت عروس رفتم.او در لباس سفید عروسی مثل فرشته ها شده بود.مهربان و زیبا به او تبریک گفتم.در گوشه ای که کمتر در دید باشم نشستم.بعضی از زنها و دخترها را میشناختم اماد یگران برایم نااشنا بودند.چشم از آنها برداشتم و سعی کردم اشنایی را پیدا کنم تا از این نگاهها و پچ پچ ها در امان باشم.چند نفر را مشاهده کردم.از دو سلام علیک کردم.آنها خشک و رسمی جواب سلامم را دادند.انگار کسی آنها را مجبور میکرد.دو زن که در کنار من نشسته بودند گاهی مرا برانداز میکردند و سپس در گوش هم چیزی میگفتند.بی اختیار گوش به حرفهای آنها دادم.آنها از من حرف میزدند:دختر بهرام مکانیک است!با خاطرخواهی رسید به پسر قادر چه آبروریزی ای کردند.
وای آره خواهر!فرار کردند.کمیته گرفتشان.همانجا هم عقدشان کردند.چه دوره زمانه ای شده!
چه دخترهایی پیدا میشود.
با شنیدن این حرفها موضوع را فهمیدم پس اینهمه نگاه و اشاره پچ پچ بخاطر من بود.روبروی من چند دختر جوان با هم پچ پچ کنان بمن اشاره میکردند.یکی از دخترها که خیلی جلف بود بلند شد نزد من آمد روبرویم ایستاد و گفت:میترا خانم بلند شید برقصید من از رقص شما خیلی تعریف شنیده ام.
لبخندی زدم و گفتم:نه عزیزم اشتباه به عرضت رسانده اند.من تنها چیزی که بلند نیستم رقصیدن است از خیر ما بگذرید.
دختری قد بلند با موهای بلند و صافش بما ملحق شد.آرایش غلیظی کرده بود.با لهجه ای که به خرم ابادیها نمیخورد گفت:بخاطر ما بلند شوید.
و دست مرا کشید.از عمل دختر اخمی کردم و گفتم:

- خواهش می کنم من به دوستتان توضیح دادم.
دختر اولی گفت :
- دختر خاله ام از تهران آمده. رویش را زمین نینداز. او به هر کسی گیر نمی دهد.
از طرز صحبت کردن دختر بدم آمد. گفتم :
- شما چه اصراری دارید من بلند شوم؟
دختر مو بلند گفت :
- آخر عاشق ها خیلی رمانتیک می رقصند.
به قصد آنها پی بردم. نگاه تندی به او افکندم و گفتم :
- خودت برقص. خیلی به تو می آید. زن ها بیشتر از قیافه ی تو خوششان می آید تا از قصه ی عاشقی من.
دختر که از صحبت های من خوشش نیامده بود زیرچشمی نگاهی به من افکند و گفت :
- آرایش ندیدی؟ از آبروریزی و فرار کردن که بهتر است.
م را ترک کرد. لبخند تلخی زدم. ناگهان صدای کف زدن آنها بلند شد،که با هم می خوانند :
بگو بگو عاشقی چه فایده دارد بگو بگو عاشقی چه رسوایی دارد
و زنان دیگر هم دست می زدند و با شیرین کاری های آنها می خندیدند. دیگر نمی توانستم تحمل کنم. بلند شدم و مجلس را ترک کردم و گریان خود را به خانه رساندم،اما به خاطر نداشتن کلید،پشت در منتظر ماندم تا سعید بیاید. از سرما این پا و آن پا می کردم. به طرف خانه ی منیر شتافتم. منیر که ممرا گریان و افسرده دید گفت :
- چه شده؟ مگر تو وسعید عروسی دعوت نداشتید؟ چرا حال و روزت این طوره است؟!
حامد متعجب مرا می نگریست. رو به حامد کردم و با التماس گفتم :
- تو را به خدا برو دنبال سعید. او هم الان دارد زجر می کشد.
حامد نگران و متعجب پرسید :
- آخر چه شده؟ لا اقل بگو بدانم.
تقریبا فریاد کشیدم و گفتم :
- فقط برو سعید را از آن خراب شده بیرون بیاور.
منیر به حامد اشاره کرد که برود. او هم رفت. سیما گوشه ای نشسته بود و مرا می نگریست. منیر گفت :
- خوب حالا که حامد رففت بگو چه شده؟
به آغوش او پناه بردم و با هق هق گفتم :
- منیر خسته شدم. به خدا دیگر طاقت ندارم. جانم به لبم رسیده است.
منیر مرا از آغوشش بیرون کشید و با بغض شدیدی گفت :
- می گویی چه شده یا نه؟ به خدا دارم سکته می کنم. جون سیما بگو چه شده.
جریان را برایش توضیح دادم. منیر مرا دلداری داد. سیما بغض اش ترکید و گریه را سر داد. منیر سعی می کرد با حرف هایش مرا آرام کند،اما قلب رنجور و شکسته ی من دیگر با دلداری آرام نمی گرفت.
چند دقیقه بعد،سعید خودش را هراسان به من رساند و رنگ پریده و لرزان گفت :
- چی شده؟ چرا گریه می کنی؟
از منیر و شوهرش خواستم ما را تنها بگذارند. می خواستم در خلوت ماجرا را به سعید بگویم. از حامد خجالت می کشیدم. سعید هراسان گفت :
- تو را به خدا بگو چه شده؟ چه اتفاقی افتاده که تو این طور دل شکسته ای؟
با گریه برای او توضیح دادم که چه اتفاقی افتاده. سعید غرورش را کنار گذاشت. دیگر نمی توانست پنهان کند. باید به طریقی خودش را خالی می کرد. گفت :
- من هم دست کمی از تو نداشتم. من را هم مسخره کردند،اما به خاطر بابا حشمت تحمل کردم. فکر نمی کردم مردم سطح فکرشان این قدر پایین باشد. قول می دهم تا دو روز دیگر از شر این مردم خلاص شوی. از این شهر می رویم. قول مردانه می دهم. دیگر آن جا از نگاه ها،دست انداختن و مسخره کردن،خبری نیست. می برمت تهران . آن جا مردمان با صفایی دارد. در آنجا عشق و علاقه موج می زند. دیگر غصه نخواهی خورد. دیگر مورد تمسخر دیگران قرار نمی گیری. بسپارشان به خدا!
شوری اشک را در دهانم حس کردم. آن را فرو بلعیدم و نفسی تازه کردم.
با صدای گرفته ای گفتم :
- چقدر خدا خدا کنم؟ چقدر بگویم خدا سزایشان را بدهد؟ خدا ما را فراموش کرده. عوض اینکه سختی و مشکلاتمان کمتر شود؛روز به روز بدتر می شود. حالا هم از مردم شهر رانده شدیم.
سرم را بلا گرفتم و با آه و ناله فریاد زدم :
- خدایا خدایا! هر طور صلاح میدانی.
به هق هق افتادم. سعید مرا در آغوش گرفت. رطوبت اشکش را بر گونه ام احساس کردم. هر دو می گریستیم. سعید مرا از آغوشش بیرون آورد. اشک هایش را با پشت دست پاک کرد و گفت :
- دیگر بس است! گریه نکن،جلوی حامد خوب نیست. من فکر کردم برای تو اتفاقی افتاده. راستی از پسر حاج اصغر همسایه مان،باخبر شدم که حال مادر بد است.
- ای کاش اجازه می داد قبل از رفتن از این شهر به او سری بزنیم و از حالش مطلع شویم. هرچه باشد مادرت است.
سعید از پیشنهاد من خوشحال شد و گفت :
- اگر راهمان ندادند چه؟
با خنده گفتم :
- آن وقت دیگر ما مقصر نیستیم.
عازم رفتن شدیم و به نصایح منیر و حامد گوش ندادیم. زنگ خانه را سعید به صدا درآورد.اندکی بعد هاله با شکم برآمده اش در آستانه ی در ظاهر شد. با خوشحالی سلام کردیم،اما دریغ از جواب سلام.
سعید گفت که می خواهد مادرش را برای بار آهر ببیند و توضیح داد که قصد داریم این شهر را ترک کنیم.
هاله از جلوی در کنار رفت. وارد اتاق که شدیم سعید زانو زد و دست و سر مادرش را بوسید. مادر رو برگرداند.
سعید گفت :
- مادر آمده ام خداحافظی کنم. آمده ام مرا حلال کنی. دیگر مزاحم تو نمی شوم،اگر خوب شدن و آرامش تو به دور بودن من از توست، ما فردا یا پس فردا می ریم. مادر جان! مرا ببخش.
مادر حتی نگاهی به سعید نکرد. سعید بوسه ای بر پای مادرش زد و قطره اشکی روی گونه اش غلتید.
من جلو رفتم و از مادر حلالیت طلبیدم و او را غرق بوسه کردم. سپس خداحافظی کردم و از اتاق بیرون آمدم. هاله نگاهی به من کرد و گفت :
- راست راستی می خواهید از این شهر بروید؟ برای چه؟
آهی کشیدم و دستش را گرفتم و گفتم :
- این طوری برای همه،به جز خودمان بهتر است. تو را به خدا مواظب مادر و خودت باش. امیدوارم به سلامتی زایمان کنی. از حالا قدم نو رسیده را به تو تبریک می گویم.
هاله سرش را پایین انداخت و گفت :
- شما هم مراقب خودتان باشید. به سلامت.
سعید آن قدر دلشکسته و گرفته بود که حرفی برای گفتن پیدا نکرد. در آهنی را پشت سرمان بستیم و راهی خانه شدیم.
زمانی که آقا حشمت موضوع را فهمید سرمان فریاد کشید :
- شما چطور جوان هایی هستید؟ جوان ها هم جوان های قدیم. شما با یک نسیم تعادل خود را از دست می دهید. برگردید...برگردید سر خانه و زندگی تان.
این قدر گوش به حرف مردم ندهید. شاید آن ها بخواهند خیلی غلط ها بکنند. شما نباید گوش بدهید و اوقات شیرین زندگی تان را تلخ کنید. اگر من هم به حرف مردم گوش داده بودم الان کلاهم پس معرکه بود. بروید زندگیتان را بکنید.
اما من و سعید تصمیم نهایی خود را گرفته بودیم. آقا حشمت هم که اصرارش را بی مورد دید،مقداری پول در اختیار سعید قرار داد و وسایلی را هم که به ما واگذار کرده بود پس نگرفت و گفت : . . . . . . . . . .
-در شهر غریب لازم میشود
خدا خدا میکردم هر چه سریعتر این پند و اندرز ها تمام شود و ما این شهر را ترک کنیم منیر و سیما گریه می کردند حامد نگران بود و با دلهره می گفت :تلفن یادتان نرود زمانی که وانت با اسباب اساسییه اندک ما حرکت کرد خوشحالی عجیبی دلم را فرا گرفت قرار شد سعید با کمک پسر داییش که در یک کار خانه کار میکرد مشغول به کار شود از حصار شهر بیرون آمدیم راننده که مردی خون گرم و سر زنده بود نوار شادی گذاشت می خواست به این طریق ما را از غم و غصه بیرون بیاورد اما خبر نداشت در دل ما چه میگذرد
تهران را شهری پر سر و صدا شلوغ و دود گرفته دیدم بهزاد پسر دایی سعید از قبل خانه ای در پایین شهر اجاره کرده ببود راننده ما را به آدرسی که او داده بود رساند و مقابل خانه ای کوچک و چهار طبقه توقف کرد و گفت :گمانم همین باشد سعید لبخندی زد و به من کمک کرد تا پیاده شوم و گفت :صد درصد بهزاد منتظر ماست زنگ طبقه سوم را فشرد و صدای مردانه ای گفت :بله ؟سعید با خوشحالی گفت بهزاذ باز کن ما رسیده ایم با کمک سعید بهزلد و راننده اسباب را به خانه بردیم بهزاد را مردی خون گرم و خوش طینت یافتم مردی بود حدود 35 ساله با صورتی برق انداخته و تراشیده و موهای روغن زده و تیپی که از مد پیروی کرده بوود به گردنش زنجیر طلایی انداخته بود سعید کرایه راننده را داد و او با رضاییت ما را ترک کرد بهزاد بعد از مرتب کردن خانه رو به من و سعید کرد و گفت خوب عمگی برویم منزل ما ستاره همسرم منتظر است او شام تدارک دیده از بهزاد تشکر کردم و گفتم اگر اجازه بدهید اولین شام را منزل ما صرف کنید سعید لبخندی زد و گفت :راست می گوید جشن می گیریم بهزاد گفت :به شرطی که شما مهمان من باشید
اصرار من بی ثر ماند اصلا یادم نبود که در حال حاضر چیزی برای مهیا کردن شام نداریم بهزاد برای تهیه شام بیرون رفت سعید دستهایش را از هم گشود تا خستگی از بدنش بیرون برود با مهربانی به او نگاه کردم و گفتم :خسته نباشی خیلی اذیت شدی
سعید نگاه گرمش را به من دوخت و گفت :تو هم خسته شدی میترا امیدوارم بتوانم تک تک زحمات تو را جبران کنم حالا تو بشین تا من برایت یک چای دبش آماده کنم
نشستن و تکیه به بالش دادم آهی کشیدم و در دل به داشتن چنین همسری افتخار کردم سعید هنگام چای درست کردن آهنگ مبارک باد را با سوت زمزمه میکرد آرام طوری که صدایم را فقط خودم بشنوم گفتم :نمردیم و آهنگش را شنیدیم
ده روز از امدن ما به تهران میگذشت تا اینکه توسط حامد مطلع شدیم که مادر سعید به سختی بیمار است و در بیمارستان برای عمل بستری شده است سعید تا این خبر را شنید آماده شد تا به خرم آباد برود من نیز همرا هاو رفتم خود را به بیمارستان رساندیم اما خیلی دیر بود سعید نتوانست ممادرش را قبل از رفتن به اتق عمل ببیند هاله با شوهرش در سالن بیمارستان قدم میزدند هاله با آن شکم برامده اش به سختی قدم میزد حسین شوهرش مردی مودب و با نزاک بود و به ما خوش آمد گفت اما هاله با دیدن من و سعید حالت تهاجمی به خود گرفت و شروع به ناسزا گفتن کرد با مداخله پرستار بخش او را از اتاق عمل دور کردند من و سعید کنار در اتق عمل چمباتمه زدیم دو ساعت بعد پرستاری با لباس سبز از اتاق عمل بیرون آمد و گفت : آقا متاسفم ما تلاش خودمان را کردیم اما زیر عمل دوام نیاورد و با گفتن این خبر بد ما را ترک کرد
سعید سرش را میان دستانش گرفت و رنگ از چهره اش پرید با دهانی خشک به دیوار سرد بیمارستان تکیه داد برای یک لحظه کنترل خود را از دست داد و اگر او را نمیگرفتم نقش زمین میشد اشک از چشمان او سرازیر شد من با دیدن قیافه در هم شکسته سعید صدا زدم حسین آقا حسین آقا به دادم برسید شوهر هاله خود را با شتاب به ما رسانید و با مشاهده سعید و اشک من همه چیز را فهمید رو به من کرد و گفت تو را به خدا بی تابی نکنید هاله در وضع خوبی نیست اجازه بدهید
میان حرف او رفتم و گفتم :خواهش میکنم او را از بیمارستان به خانه ببرید و بعد خودتان آرام آرام موضوع را به او بگویید او فعلا نمیتواند این ضربه را تحمل کندبروید .حسین نگاهی به سعید انداخت گفتم : نگران او من مواظبش هستم شما هاله را از این محیط دور کنید برای بچه و خودش ضرر دارد حسین نگاه تشکر آمیزی به من کرد ودور شد سعید که اصلا به حال خودش نبود از من خواست تا او را رها کنم در این موقع در اتاق عمل باز شد جسدی روی برانکادر قرارداشت و ملحفه ای سفید روی آن کشیده بودند و یک مرد سفید پوش آن را به جلو هل میداد خود را به جسد رساندم ملافه سفید را کنار زدم مادر سعید با چشمانی نیمه باز روح از بدنش رخت بر بسته بود ناله ای کردم و سعید متوجه شد و خود را به من رسانبد ملافه را کنار زد و با دیدن مادرش با صدای بلند فریاد زد و او را تکان داد و گفت :نه ..مادر ...نه ...ای خدا ...من چرا اینقدر بد می آورم ؟چرا او را از من گرفتی ؟ای خدا جواب کدام گناهم را میدهم مرد سفید پوش او را کنار زد و گفت :آفا اجازه بدهید سعید نگذاشت ادامه بدهد با خشونت او را کنار زد و گفت :اگر جلو بیایی میکشمت پرستار بیچاره جرات حرف زدن پیدا نکرد و گذاشت تا سعید با مادرش آخرین درد دلهایش را بکند سعید گریه میکرد و مادرش را از سر تا پا بوسه باران کرد سرش را در بغل گرفت و زار زار مثل ابر بهار گریست میان گریه میگفت :مادر چرا مرا ار خود راندی ؟چرا نگذاشتی چیش تو بمانم ؟آه مادر مرا ببخش چرا صبر نکردی تا برای بار آخر تو را ببینم ؟
من گوشه ای نشسته بودم و اشک میریختم با سر و صدای سغید چند تا پرستار دوان دوان خو را به او رساندند و جسد را از آنجا بردند و سعی کردند یعید را از آرام کنند اما سعید به این سادگی ها آرام نمیشد
ناگهان سر و کله حسین و هاله پیدا شد هر دو با دیدن قیافه در هم و چشمان اشک با را همه چیز را فهمیدند هاله صورتش را در سینه حسین پنهان کرد و گریه سر داد حسین هم بی صدا می گریست نگاهی به سعید انداختم بی رمق و ناتوان سرش را به دیئار تکیه داده بود و مادر مادر میکرد افتادن هر قطره اشکش کم شدن یک سال از عمر من بود ناگهان دردی را در ناحیه سرم احساس کردم درد تا مغز استخوانم نفوذ کرد متعجب نگاه از سعید برگرفتم و نگاهم در چشمان قرمز و متورم هاله گره خورد. سعی کردم موهایم را از چنگ او بیرون بکشم. هاله فریاد زد:
- تو بد قدمی. تو همیشه مایه دردسری. اگر با برادر من ازدواج نمی کردی، این پیش آمد رخ نمی داد! حالا مادرم زنده بود و همه دور هم جمع بودیم. با آمدن تو، همه ما بدبخت و آواره شدیم. کاری کردی که مادرم لحظه آخر، جگر گوشه اش را نبیند. عفریته! مادرم مدام اسم سعید را زمزمه می کرد. سعید و حسین به یاری ام آمدند. سعید سیلی محکمی محکمی به صورت هاله نواخت که صدایش سالن سرد و مرده بیمارستان را به لرزه در آورد.
حسین از کار سعید متحیر ماند اما چیزی نگفت و هاله را که مثل خروس جنگی به من حمله ور شده بود، از من دور ساخت. سعید سر مرا بالا گرفت. خجالت می کشیدم به چشمان سعید نگاه کنم. با بغض گفتم:
- من گناهی ندارم. مرگ دست خداست. ای کاش من به جای مادرت می مردم. سعید به خدا راحت می شدم. هم من، هم تو.
آهی کشیدم و ادامه دادم:
- تا کی باید این طعنه ها و نیش زبان ها را تحمل کنم؟ تا کی؟ تا کی؟
سعید به آغوش من پناه آورد. صدای او نیز آشکارا می لرزید. دست نوازشی بر سرم کشید و گفت:
- اگر به خاطر من نبود، تو حالا این وضعیت را نداشتی. میترای عزیز! ییا و از من جدا شو. به خدا دیگر از این رفتارها خبری نمی شود. دوست ندارم به خاطر من از همه چیز و همه کس طرد بشوی.
از آغوش او بیرون آمدم. هراسان و متعجب به چشم های مرطوبش خیره شدم و گفتم:
- تو از من می خواهی که ترکت کنم؟ آه خدای بزرگ! چه می شنوم؟ همسرم! تنها تکیه گاه زندگی ام چه می گوید؟ سعید تو که این قدر بی رحم و سنگدل نبودی. نکند رفتار مادر و هاله روی تو نیز اثر گذاشته باشد؟ من بدون تو می میرم و به پوچی می رسم. بعد از تو هیچ نیستم. چه طور بعد از این همه بدبختی و آوارگی تو را رها کنم. این حرف تو نیست سعید. چه شده؟
سعید به دیواری تکیه داد و گفت:
- تو خیلی خوب و مهربان هستی. می ترسم... می ترسم این همه مشکلات تو را از بین ببرند. میترا من! من حاضر نیستم تو سر سوزنی زجر بکشی، اما چه کنم که فلک با ما ناسازگار است. به خاطر همین می گویم از من جدا شوی؛ و به آغوش خانواده ات برگردی، به خانواده ات پناه می بری، زندگی و روزهای شیرین مال تو خواهد بود. حیف است که عمرت را با من سر کنی. من نه کاری دارم، نه درآمدی، نه خانواده ای ونه کس و کاری. باید این حرفها را از روز اول قبول می کردی اما... هرگز گوش ندادی!
این بار حرف های سعید امانم را برید و قلبم شکست و تحت تاثیر حرف هایش مجروح شد. با بی صبری گفتم:
ـ نه... نه... هرگز این کار را نمی کنم. مگر زمانی که مرگ باعث جدایی ما از هم شود. حالا وقت و جای این بحث ها نیست. سعید من و تو گناه بزرگی مرتکب شده ایم. تو حق نداشتی به خاطر من هاله را آزرده خاطر کنی. نباید حسین را می رنجاندی. خوب هاله هم مقصر نیست. مرگ ناگهانی و تاسف بار مادرت به کلی روحیه اش را از بین برده است. تو نباید روی خواهرت دست بلند می کردی. باید می گذاشتی عقده دلش را سر من خالی کند. غم و غصه برای بچه اش ضرر دارد. روح آن خدابیامرز هم از کار تو دلگیر شد.
سعید نگاه گرمی به من افکند. جان تازه ای گرفتم و او را همراهی کردم تا آنجا را ترک کنیم. سعید خاموش و دل شکسته کنار من گام برمی داشت. احساس کردم چند سال شکسته شده است. چقدر من و سعید بدبخت بودیم.
حرف های هاله لحظه ای از یادم نمی رفت. نیش زبان هایش مثل پتکی محکم و سنگین بر سرم فرود می آمدند و صدایش گوشهایم را می آزرد. " بدقدمی! تو شوم هستی! تو دردسر هستی! تو دردسر و خانه خراب کن هستی."
به قول او شاید هم همین طور بود. اما نه نبودم. به خدا قسم نبودم. غم و غصه گریبان مرا رها نمی کرد و درد و رنج لحظه ای تنهایم نمی گذاشت. هر جا که می رفتم، سایه به سایه و قدم به قدم با من می آمد. نمی دانستم چه کنم!
دست نیازم از همه جا بریده بود و تشنه محبت بودم. چقدر باید دست دراز می کردم و التماس و خواهش می کردم تا دلی را بسوزانم؟ تا شاید نیم نگاهی به من و زندگی ام بیفکند؟ همکلاسی هایم چه شاد و خندان، کنار همسرانشان، قدم زنان به تفریح گاه عشق می رفتند، اما من با چه تقلایی زنجیر پاره شده عشقم را با خون جگر نگه داشته بودم، تا خورشید اقبالم سرانجام طلوع و سرزمین خشک و برهوت زندگی ام را آبیاری کند. از نبود لبخند و عاطفه در زندگی ام خسته شده بودم. با حسرت نگاه غم بارم را به آسمان دوختم، اما دریغ از یک ستاره کم سو. نمی دانم، شاید به جرم عشق و محبت و دوست داشتن محکوم شده بودم، زندگی نکبت بار من رنگش سیاه بود، سیاه و سیاه.
قرار شد خرج دفن و کفن مادر را سعید بپردازد، اما از کجا و چه طور؟ حیران مانده بود. می گفت این آخرین کاری است که می تواند برای مادرش انجام دهد. باید مجلسی می گرفت آبرومند و با احترام کامل، خدا عالم بود. به او گفتم:
- از چه کسی می خواهی این پول را بگیری کم که نیست اگر صلاح می دانی از حسین و عمه ات کمک بگیر.
سعید عصبانی شد و سرم فریاد کشید:
- به تو ربطی ندارد. من این پول را فراهم می کنم. خیال کردی همه مثل تو و خاتواده ات گداگشنه هستند؟ من مجلسی برای مادرم می گیرم که در این شهر تک باشد. لااقل بگذار مراسمش آبرومند باشد. در زنده بودنش ما برایش آبرویی نگذاشتیم. شاید با این کار از من و تو بگذرد.
باورم نمی شد سعید این طور صحبت کند، اما به دل نگرفتم، چون در آن موقعیت اعصاب درست حسابی نداشت. نباید از او توقعی می داشتم.
قرار شد سعید از یکی از فامیل هایش پول قرض کند، اما طوری که کسی متوجه نشود. من جرات ابراز هیچ نظر و پیشنهادی را نداشتم. سعی کردم خودم را از مسیر کارهای او کنار بکشم، تا موجب خشم و عصبانیتش نشوم. هاله به من گفته بود که علت مرگ مادرش من بودم؛ چون بدقدم هستم.
کم کم بین مردم رایج شد که من شوم و بدقدم هستم. از این کارهای هاله اصلا سر در نمی آوردم. اگر مرگ کسی در دست من بود، در مرحله اول جان خود هاله را می گرفتم. محبت کمی که نسبت به هاله داشتم جایش را به نفرتی بزرگ و عظیم داد.
نگاه ها و پچ پچ ها شروع شد. می شنیدم که می گفتند مادر سعید از بدقدمی عروسش؛ وگرنه حالش خوب بوده. می گفتند تا چشمش به عروسش افتاده سکته کرده و مرده. ای کاش چنین بودم، تا با تمام گستاخانی که مرا مسخره و علیه من دسیسه می کردند چنین می کردم و نسلشان را از روی زمین برمی داشتم.
اما افسوس که چنین نبود. هاله را به خدا واگذار کردم، مثل افراد دیگر. آقا حشمت مرا دلداری می داد. با مرگ مادر سعید، پدر و مادرم برای عرض تسلیت آمدند، اما به سعید تسلیت نگفتند و همین که به او رسیدند، از او روی برگرداندند.
از پشت پنجره اتاق سعید، پدر و مادرم را تماشا کردم. مدت زیادی بود که آنها را از نزدیک ندیده بودم. پدر پیر شده بود. موهای جوگندمی اش، حالا کاملا سفید شده و قامتش کمی خمیده بود. مادر رنگ پریده و بی حوصله بود و صورتی چین و چروک خورده از دست دست روزگار یا از دست من داشت.
ای کاش می توانستم، جلو بروم و مادرم را در آغوشم بگیرم، اما می دانستم با دیدن من اتفاق ناگواری رخ خواهد داد.
از سعید خواستم از آقا حشمت پول قرض کند، اما سعید قبول نکرد و چند فحش و ناسزا تحویل من داد و گفت:
- می خواهی بگوید پسره لیاقت ندارد؟ رفته تهران، عوض این که کار و کاسبی اش بگیرد؛ آمده پول تدفین مادرش را از من قرض کند؟ تو چرا این قدر نادان هستی؟ چرا مثل آدم های کودن و زبان نفهم رفتار می کنی؟ تو همه جا باعث آبروریزی من هستی! از پیشنهاد خود پشیمان شدم و در دل به فکر و آینده خود ناسزا گفتم.
سعی کردم در کارهای سعید اصلا دخالت نکنم. هاله هم مدام دنبال بهانه ای می گشت که به من پیله کند. سعی می کردم به طریقی که شده محبت خالصانه ام را نثار او کنم، اما او به قدری بد نگاهم می کرد که جرات نزدیک شدن به او را نداشتم، چه برسد به نشان دادن محبتم. احساس خستگی و اضافی بودن


می کردم.گوشه خلوتی دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم.مدت زیادی نگذشته بود که درد شدیدی را در ناحیه ی پهلویم احساس کردم.هاله را با شکم برآمده اش دیدم که خشمگین نگاهم می کند.بلند شدم و نشستم و گفتم:


ــ چرا بی خودی شر درست می کنی؟من چه کارت کردم؟پهلویم درد گرفت.

هاله فریاد زد:

ــ به جهنم که درد گرفت.مادر مرا کشتی، حالا با خیال راحت گرفتی خوابیدی؟حتما توی دلت قند آب می کنند و داری به ما می خندی.
ضربه دیگری به پایم زد که دست کمی از ضربه قبلی نداشت.با چشمان از حدقه در آمده ش،به چشمان خسته و کم سوی من خیره شد و گفت:
ــ به خدا قسم حق داری راحت باشی.همه مارا از هم جدا کردی.مادرم را دق مرگ کردی،او از دوری پسرش مرد.مسبب آن فقط و فقط تو هستی.فردا نوبت کیست؟هاله؟نه حتما نوبت سعید است.
او را با عصبانیت کنار زدم،زیرا نمی خواستم به بچه اش آسیبی وارد شود.در چشمان خون رنگش خیره شدم.چشمان عسلی!و خون گرفتهاش مرا به یاد محبت گذشته اش انداخت.با بغض گفتم:
ــ هاله جان!تمام حرف هایت را با دل و جان می خرم اما خواهش می کنم فحش و ناسزا نده.بد قدمم کردی،مرگ مادرت را که بر اثر سکته قلبی بود،پای بد قدمی من گذاشتی،اما خوب گوش کن.خدا را در نظر بگیر.نگذار آهم دامن گیرت شود.به خدا دوست ندارم نفرینت کنم،اما تو داری کاری می کنی که دلم را می سوزانی.هاله!تو که این طور نبودی.تو مرا دوست داشتی.من و تو دوستان صمیمی بودیم،اما حالا تو به جان من افتادی و هر لحظه می خواهی جان مرا بگیری.آخر برای چه؟مگر من چه کار بدی در حق تو کرده ام؟اگر به تو نمی زنم به خاطر ترس از تو نیست.دوست ندارم دلگیر شوی،اما کاری نکن که مرتکب عمل جبران ناپذیری بشوم.هاله با دهان باز و متعجب نگاهم کرد و ناگهان مثل بمب منفجر شد و روی سر و صورت من زد.با سر و صدای هاله همه به اتاق ریختنئ.سعید هم آمد و هاله را بیرون برد.همه مرا مقصر دانستند.سعید بدون پرسیدن علت،چند سیلی به صورتم زد و در را به رویم قفل کرد.دنیا جلوی چشمانم تیره و تار شد.قلبم از این کار سعید در هم شکست.پشت در نشستم.اصلا باورم نمی شد مرد محبوب من که به خاطر او از خانواده و شهرم گذشته بودم،این رفتار را با من بکند.رفتار ها،نگاه ها و همه و همه را تحمل می کردم،آن ه به خاطر او.ولی حالا این کار را با من رانده شده می کرد؟احساس حقارت به من دست داده بود.سعید خوب و مهربان من چه طور دست روی من بلند کرده بود؟او که مقصر اصلی را می شناخت.او که می دانست هاله دست بردار نیست،پس چرا به ای او من تنبیه شدم؟شاید مرگ مادر او را آشفته کرده بود.در دلم گفتم:
«خوب اگر با این کارش کمی تخلیه روحی می شود،من طاقت می آورم،من یک بار که نه،صدها بار خود را سپر بلای او می کنم.او هم مثل من تنها و بی کس است.مرگ پدرش او را به مادرش وابسته کردو تنها امیدش در این دنیای فانی بود،اما دست روزگار مادرش را از دست او ربود.»
آهی کشید و اشکم را پاک کردم.در اتاق مادر سعید به یاد آخرین دیدارمان با او افتادم.یادم آمد که چطور به او التماس می کردم تا لااقل نیم نگاهی برما بیفکند.بارها و بارها از این رفتار سرد و دل بی رحم مادر سعید و پدر و مادر خودم متحیر ماندم.پدر و مادر من،مادر و خواهر سعید،با این که مرتکب گناهی نشدیم مارا به خاطر عشق و علاقه طرد کردند.
نفس درون سینه ام را با یک بازدم شدید بیرون فرستادم.احساس بی حوصلگی می کردم.سعی کردم خود را سرگرم کنم،اما در آن اتاق سرد و بی روح،جز دیوار ها و دهن کجی آنها چیز دیگری به چشم نمی آمد.بلند شدم.پرده آبی رنگ با گلهای زرد و سفید را کنار زدم.رفت و آمد مردان سیاه پوش دلم را به درد آورد.صدای صوت قرآن،تسلیت و بی قراری هاله،قلبم را فشرد.به خاطر این که دیگران متوجه من نشوند از روزنه ای تماشا می کردم.سعید را می دیدم که دیگ بزرگی بر دوش گذاشته و با جوانی که او را نمی شناختم صحبت می کرد.ای کاش آن قدر در آن موقعیت می توانستم کمکش کنم و در غم او شریک باشم و با حرف هایم دلداری اش بدهم که احساس تنهایی نکند!آقا حشمت و پدر را دیدم که دستور می دادند این کار را بکنید و این کار را نکنید.از بودن پدر در مجلس ترحیم مادر سعید تعجب کردم
.پدر اینجا چه میخواست؟!مگر از دیدن من بیزار نبودند؟ مگر از مرگم راضی و خشنود نمی شدند؟پدر و مادرم چطور خود را قانع و در مجلس ترحیم مادر سعید شرکت کرده بودند؟!
مادر با سینی خرما و شیشه ی گلاب وارد شد.حیرت زده انگشتم را به دندان گزیدم.سیاه پوشیده بود و گاهی دستمال سفیدش را به چشم میکشید.تعجب میکردم.مادر همیشه به سینه میزد و پری خانم را نفرین میکرد.حالا چه گریه و زاری راه انداخته بود.دیگر تحمل دیدن آن هارا نداشتم.رویی فرش دراز کشیدم و به سقف چشم دوختم.مات و مبهوت به سقف خیره شدم.
ناگهان با صدای شیون و گریه از جا بلند شدم و خودم را به پشت پنجره رساندم.ترس تمام وجودم را در برگرفت.روی برانکارد،جسد بی روح مادر سعید،در پارچه ای سفید پیچیده شده و روی دست آقا حشمت و چند نفر دیگ به داخل خانه آورده شد.صدای جیغ های پی در پی هاله و گریه و ناله اش قلب مجروحم را به هم فشرد.به پنجره زدم تا کسی آن در لعنتی را به روی من بگشاید.
صدای شیون زنان همسایه و غض کردن سعید،مرا به مرز جنون رساند.جسد را در خانه چرخاندند و بعد بیرون بردند تا به خاک بسپارند.پی در پی به شیشه پنجره ضربه میزدم.در میان گریه فریاد زدم:

ــ کسی بیاید و من را از این خراب شده بیرون بیاورد.تو را به خدا ! من این جا هستم.مرا با خود ببرید،خواهش میکنم،این در را باز کنید،سعید!سعید!هاله!تو را به جان هر کس که دوست دارید مرا تنها نگذارید.من میخواهم در مراسم خاکسپاری مادر شرکت کنم.آهای مردم!با شما هستم.این در لعنتی را باز کنید.من این جا زندانی شده ام.
اما هیچ کس حرف های مرا نمی شنید.مثل مرغ پر کنده پر و بال می زدم.همه رفته بودند.به خاطر فاصله ی پنجره تا زمین جرات نمی کردم از پنجره بیرون بپرم،چون پریدن همان و مردن همان.
زانوی غم بغل کردم.سعید یادش رفته بود که من در اتاق حبسم.چرا با من چنین کاری کرد؟آیا عمدا مرا فراموش کرده یا ناخواسته اتفاق افتاده بود؟
چند ساعت گذشت.سر و صدای شلوغی به من فهماند که از خاکسپاری برگشته اند.اصلا دیگر دلم نمیخواست به بیرون سرک بکشم.برایم اهمیت نداشت و نمی خواستم فریاد بزنم تا کسی از حضور من در این اتاق آگاه شود.چشم دیدن پدر و مادر و سعید و هاله را نداشتم.روی زمین دراز کشیدم.صدای ضبط بلند شد.صوت قرآن در بند بند وجودم طنین انداخت و صدای شیون و ناله هاله،رساتر از دیگران فضا را پر کرد.
متوجه شدم کلید در قفل در چرخید.ناخواسته بلند شدم.دستگیره در پایین کشیده شد و در باز شد.سعید با قیافه ی ژولیده و لباس های خاکی و گلی در آستانه در ظاهر شد و نگاهی به ن انداخت و سپس دور شد.پشت سر او حامد آمد.از دیدن او خوشحال شدم.گفتم:
ــ میخواهی با منیر بروی خانه؟
با چشمانی سوزان نگاهش کردم و گفتم:
ــ چرا هرچه داد و بیداد کردم کسی متوجه نشد؟
حامد متعجب نگاهم کرد و گفت:
ــ برای چه؟ مگر اتفاقی افتاده؟
بدون خجالت و رودربایستی همه جریان را برای حامد بازگو کردم.او عصبانی شد و گفت:
ــ لازم نکرده اینجا بمانی.
و به سعید ناسزا گفت و برای چند لحظه مرا تنها گذاشت.اما این باز منیر و سیما با او همراه بودند.با دیدن منیر اشکم جاری شد.منیر غم زده،دست مرا گرفت و آن جا را ترک کردیم.
احساس سرگیجه و ضعف و حال به هم خوردگی داشتم و همه چیز را چند تایی میدیدم.منیر کمکم کرد تا روی تخت دراز بکشم.نیاز شدیدی به خواب داشتم.
با صدای اذان چشم از هم گشودم.تایکی هوا و فرا رسیدن شب به من فهماند که چندین ساعت خواب بوده ام.از تخت بلند شدم،از آشپرخانه سر و صدایی می آمد.به آن جا سرک کشیدم.منیر در حال شستم ظرف ها بود.سلام


کردم منیر با مشاهده من شیر را بست و گفت:
-سلام بهتری؟
با سر جواب مثبت دادم دستهایش را شست پیش بند را از کمرش باز کرد و برای من یک لیوان اب پرتغال ریخت و گفت:
-بیا بیا بنشین و بخور که جز پوست و استخوان چیزی دیگری برایت نمانده میترا یکمی به خودت برس دختر این چه سر و وضعی است که برای خودت دست کردی
در جواب حرفهای او سکوت کردم و در دل گفتم:
"چه دل خوشی دارد خوش به حالش"
به یاد حرف منیر افتادم که میگفت:"اول حامد را دوست نداشتم اما کمکم مهرش به دلم نشست"
به نظر من حامد مرد بسیار مهربان و با عاطفه ای بود
روی صندلی نشستم و با لبه اب پرتغال بازی کردم صدای زنگ در بلند شد منیر بلند شد و در را باز کرد
اصلا میل به خوردن نداشتم حامد و سیما وارد شدند با دیدن قیافه ی شاد انها لبخند روی لبان من هم نقش بست حامد سلام و احوالپرسی گرم و گیرایی کرد و سیما به محص دیدن من خود را در اغوشم انداخت و با بذله گویی حامد سعید و فوت مادرش را به کلی از یاد بردم منیر سعی میکرد حامد را قانع کند که سعید به خاطر مادرش غمگین است و به این دلیل با کارهایش مرا ازار میدهد من در جواب گفتم:
-برای من فرقی نمیگند بگذار راحت باشد من نیز از این حال و هوا بیرون می ایم
دیگر مرگ مادر سعید برایم ذره ای اهمین نداشت تا برگزاری مراسم هفت سعید سراغی از من نگرفت و تی پایش را انجا نگذاشت که ببیند زنده ام یا مرده بعد از برگزاری هفت سعید و بهزاد به خانه منیر امدند منیر از سعید گله کرد که چرا به دیدن من نیامده است و سعید مشکلات و گرفتاریهایش را بهانه کرد باید میرفتم و چاره ای جز این نبود با ورود غیر منتظره ی حامد و مهدی همگی سر جای خود میخکوب شدیم مهدی که مرا چمدان به دست دید ان را از دستم گرفت و با عصبانیت به گوشه ای پرتاب کرد سعید از عمل نا گهانی مهدی متعجب شد و به او نگریست جلو رفت و با خشونت بیسابقه ای یقیه ی پیراهن او را گرفت و باگفت:
-بچه جون چرا این کار را کردی؟گول هیکلت رو خوردی؟
مهدی با شندین این حرف تا بناگوش سرخ شد با یک حرکت سریع زیر دست سعید زد و به حالت تهدید گفت:
-گوش کن شازده این بچه به تو میگوید گورت را گم کن و از اینجا برو زود
من که اصلا سر درنمیاوردم جلو رفتم و رو به مهدی کردم و فتم:
-چی شده؟چرا مثل خروس جنگی به جان او افتادی؟
مهدی در مورد سعید با من صحبت کرد و گفت:
-خواهر من مردی که دست روی زنش بلند کند مرد نیست
سعید با شنیدن این حرف کنترل خود را از دست داد و به جان مهدی افتاد اما از پس او برنیامد مهدی گفت:
-سعید خان میترا با تو نخواهد امد یعنی اگر بخواهد هم من نمیگذارم حالا هم زود از جلو چشمانم دور شو
این بار بهزاد پا در میانی کرد:
-ای باب اقا مهدی چه شده؟چرا یک تنه به قاضی میروی؟خوب بگو تا ما هم قضیه را بدانیم
مهدی با حالت تدافعی گفت:
-دست است پدر و مادر من کاری به کار میترا ندارند و سعید را اصلا به دامادی قبول ندارند به خاطر وجود این شازده پدرم از دخترش رو گردان شده پدر یک چیزی میدانست که همیشه مخالفت میکرد اما من نمیگذارم اگر یک مو از سر خواهرم کم شود به همان مویش سعید را میکشم
بهزار لبخندی زد و متحیر تر از قبل گفت:
-نشد نشد اقا مهدی بابا تو که ما را کشتی چه شده؟
مهدی غیض کرد و گفت:
-خیلی دلت میخواهد بدانی اره؟خوب پس گوش کن اقا زنش را میزند در اتاق را به رویش قفل میکند و تا چند روز اصلا نمیگوید او زن من است ببینم اگر خانه منیر نبود پیش خود فکر نمیکردی کجا میرود؟هان مردک؟
میان حرفهای مهدی پریدم و گفتم:
-بس کن مهدی جان زندگی من و سعید به خودمان مربوط است چیز مهمی نبود تازه سعید در موقعیت بدی به سر میبرد خوب حق داشت مادرش فوت کرده است
سعید دندانهایش را روی هم فشرد و نگاه تندی به من کرد این حرکت از دید مهدی پنهان نماند خواست به او یورش ببرد اما حامد جلوگیری کرد منیر که یارای حرف زدن نداشت فقط نظاره میکرد سیما هم به پای مادرش چسبیده بود سعید با اشاره انگشت مهدی را تدید کرد و گفت:
-بچه تو هنوز دهانت بوی شیر میدهد بلایی سرت میاوردم که ندانی از کجا خورده ای حالا من چیزی نمیگویم و پای بچگی و نادانی ات میگذارم
با التماس و خواهش به بهزاد اشاره کردم تا سعید را از این مخمصه بیرون ببرد او نیز این کار را کرد و من نیز پشت سرش چمدان به دست حرکت کردم
مهدی جلوی من ایستاد و مانع رفتنم شد لبخندی زدم و دست نوازش بر سرش کشیدم و گفتم:
-مهدی جان برادر خوبم عزیزم زندگی ام را به کامم تلخ نکن بگذار بروم
مهدی دیگر طاقت نیاورد و زد زیر گریه و گفت:
-میخواهی بروی؟برو اما یک وقت پشیمان میشوی و میگویی ای کاش نرفته بودم میترا خواهرم او مرد زندگی نیست لیاقت تو را ندارد به خدا قسم من مثل پروانه دورت میگردم و از تو مراقبت میکنم دندم نرم چشمم کور نوکری ات را میکنم اما با این مردک عوضی نرو او برای تو شوهر بشو نیست به حرفم گوش کن مردی که دست روی زنش بلند کند برایش عادت میشود
از نگرانی و اضطراب مهدی خندیدم وگفتم:
-عزیز من مونس و غمخوار من هر زندگی پستی و بلندی دارد گریه و خنده غم و غصه میگذرد دیگر تو هم نگران من نباش و مرا فراموش نکن به من سر بزن ادرسمان را منیر و حامد دارند خوب من دیگر باید بروم
اقا حامد از زحمات بیدریغ شما سپاس گذارم انشاا... جبران کنم
حامد سرش را به زیر انداخت و با شرمندگی گفت:
-بخدا به جان سیما قسم اصلا فکر نمیکردم اینطوری بشود گفتم پاترسه ای پیش بگذاریم بد نیست اما مهدی زیاد دو برداشت شما به بزرگواریتان ببخشید
از این همه مهربانی مهدی و حامد بغض گلویم را بست منیر را که ساکت و خاموش اشک میریخت در اغوش گرفتم و با چشمان گریان انها را ترک کرد بهزاد و سعید دم در منتظر بودند سعید با دیدن من گفت:
-چه عزیز شدی خوشبه حالت
از این طعنه سعید تمام وجودم لرزید اصلا باورم نمیشد سعید همان سعید هفت روز پیش باشد خیلی تغییر کرده بود علت ام چه میتوانست باشد؟طعنه و مسخره کردن هایش کتک زدنش همه و همه ایا بر اثر فوت مادرش بود؟
بالاخره همراه سعید راه افتادیم در طول مسیر سعید مدام مرا دست میانداخت صدای خنده بهرام تمام تارو پودم را لرزاند ای کاش سهید این حرفها را جلوی بهرام نمیزد لبخند تمسخر امیز بهزاد دیوانه ام کرد رو به سعید کردم و گفتم:
-بس است دیگر خواهش میکنم ادامه نده
سعید دستی لای موهایش که بر اثر وزش باد بهم ریخته بود برد و شیشه اتوموبیلش را بالا کشید تا باد مانه گنگ بودن صدایش نشود
-بهزاد از خودمان است غریبه نیست میخواهم چیزی به تو بگویم ببین میترا تو زیادی داری دو بر میداری مواظب اخلاق و رفتارت باش در ضمن به ان حامد نمک به حرام بگو چنان پولی به تو پس بدهم که کیف کنی
و با صدای بلند خندید بهزاد نیز خندید متعجب سعید را نگریستم و با من من گفتم:
چه پولی؟موضوع از چه قرار است؟

ادامه دارد...