داستان کوتاه و رمان

رمان قلب شیشه ای قسمت های 20 و 19 و 18
نویسنده : علی محمدی - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩۳
 

رمان قلب شیشه ای قسمت های 20 و 19 و 18

سعید نگاه تندی به من کرد و گفت :حرفهایی میزنی مگه شرکت یا اداره است که مساعده بگیرم کمی صبر کن تازه چیز مهمی نیست که تو اینقدر بزرگش میکنی حالا هم بلند شو جای مرا بنداز من خیلی خسته هستم و فردا صبح هم باید زود بیدار شوم و به مغازه بروم آقای خرد مند فرش نو خریده و فردا به مغازه می آید 


خمیازه ای کشید از او سوال نکردم شام خورده ای یا نه یعنی دیگر وجودش برایم مهم نبود با رفتار سرد و بی تفاوتی هایش تمام احساس مرا در خود کشته بود به جای مهربانی و محبت همیشه آزار و اذیتم میکرد من نیز کم کم مثل خودش میشدم اما من به خودم هم فکر نمی کردم انقدر در بی مهری ها و بی محبتی ها غرق شده بودم که اگر کسی لبخند تمسخر آمیزی هم به من میزد انگار تمام دنیا را دو دستی به من تقدیم میکردند قلب اسیر و سرکش من بار ها و بارها نه بلکه هزاران بار در هم شکسته بود اما باز به دنبال گمگشته ای میگشت نگاه حسرت بار من همیشه از پشت پنجره دلم عاجزانه او را می طلبید عطش زده به دنبال شانه ای صبور و مهربان میگشتم اما نگاههای سرد و تند سعسد این عطش را در هم میشکست درد تا اعماق وجودم رخنه کرده بود به طوری که قدرت راه رفتن و ایستادن را از من سلب میکرد کمر درد های شدید دلدرد های همیشگی تمام توان جسمی را از من گرفته بود سر گیجه های مزمن و ضعف هی شدید مرا در هم میپیچید بی تفاوتی های سعید اشک را در من خشکانده بود احساس دلتنگی شدیدی میکردم از سعید چند بار تقاضا کرده ام که مرا به دیدن منیر ببرد اما هر بار بهانه ای سر هم میکرد با شنیدن زایمان هاله این امید را به خود دادم که سعید به خرم آباد خواهد رفت و من نیز به بهانه دیدن هاله منیر را خواهم دید اما سعید این دیدار ا به آینده موکول کرد دلم برای دیدن پدر و مادرم یک ذره شده بود یعنی تا این مدت ذره ای دلشان به رحم نیامده بود و قلبشان برای جگر گوشه شان نمی تپید
روز به روز نحیف تر و رنجور تر میشدم تصمیم گرفتم نزد دکتر معالج خود بروم زمانی که علایم بیماریم را برای دکتر توضیح دادم سری از روی تاسف تکان داد و گفت
خاتم محترم من تعجب میکنم چه طور تا ه حال روی پایتان استاده اید متاسفانه بیماری شما پیشرفت کرده است و باید هر چه زودتر تحت عمل جراحی قرار بگیرید و اگرنه ممکن است جانتان را از دست بدهید
با شنیدن این حرف آهی کشیدم و گفتم باید چه کار کنم
همان طور که گفتم باید زودتر عمل بشوید هر چه زودتر بهتر
نفسی تازه کردم و گفتم با دارو درمان نمیشود
دکتر نگاهی به چهره ام کرد و گفت متاسفانه کار از این حرفها گذشته بدبختانه شما نسبت به خود بی تفاوت بوده اید یکی از دلایل پیشرفت این بیماری بی توجهی خودتان بوده قبلا سقط جنین کرده اید شما این علایم شدید را میدیده اید و باید در همان مرحله اول اقدام میکردید حالا خیلی دیر شده من به شما توصیه میکنم همین امشب بسترس=ی شوید تا فردا عمل انجام شود
خود را به مغازه آقای خردمند رسانیدم و با اشاره به سعید فهمانیدم بیرون بیاید سعید با قیافه ای در هم از مغازه بیرون آمد و گفت تو که دوباره به اینجا آمدی مگر من
میان حرفش پریدم و گفتم بگیر این جواب آزمایشات من است باید هر چه زودتر عمل بشوم سعید ابروهایش را در هم گره کرد و گفت عمل برای چه
انقدر به تو گفتم پول بده پول ندادی تا مرضم پیشرفت کرد خوب شد ؟دلت خنک ششد ؟امشب باید برای عمل بستری شوم
سعید نگاهی به داخل مغازه کرد وارد شد با آقای خردمند صحبتی کرد و نزدم من آمد و گفت
کدام دکتر این حرف را زده اشتباه کرده تازه تو که مزیض نیستی
کنار او راه افتاذم و گفتم آخر تو کی خانه بودی که درد مرا احساس کنی باور نمیکنی خودت بیا و با دکتر صحبت کن
همین کار را میکنم برویم ببینیم چه چیزهایی برای خودش بلغور میکنم
نزد دکتر رفتیم من داخل نشدم زیرا میدانستم چیزهایی را که برای من گفته برای سعید هم میگوید قدرت دوباره شنیدن آنها را نداشتم
ترس و لرزی وجودم را گرفته بود حس میکردم به آخر عمر رسیده ام لبخند تلخی زدم و به دیوار مطب تکیه دادم پس قرار بود به همین زودی راحت شوم در همین افکار بودم که سعید از اتاق دکتر معالجم بیرون آمد با دیدن قیافه در هم سعید متئوجه شدم که تمام حرفهای دکتر حقیقت داشته بارها از مادرم شنیدم که بسیاری از زنان از یان بیماری جان خود را از دست میدهند ای کاش قبل از مرگ پدر و مادر را برای یک با هم که شده میدیدم مرگ و زندگی من فرقی نداشت رو به سعد کردم و گفتم دکتر چه گفت
هیچی گفت خانمتان بی جهت ترسیده و با یک عمل ساده خوب میشود
سپس سرش را پایین انداخت و گفت با این درآمد من و کرایه خانه و خرج ستگین زندگی پول عمل را از کجا بیاورم من که پولی در ساط ندارم چرا ماتت برده بیا مرویم خانه تا ببینم چه خاکی بر سرمان بریزیم یا مریض میشوی یا دلت تنگ میشود یا ایراد میگیری نمیدانم به کدام سازت برقصم تو آخر مرا میکشی ای خدا مرگ مرا بده و از دست این زن خلاصم کن
با دلسوزی گفتم خوب سعید من که تا امروز تحمل کرده ام باز هم طاقت می آورم دکتر هر چه گفته برای خودش گفته کی گوش میدهد میدانم دستت خالی است به خدا من راضی نیستم تو به زحمت بیفتی درد من هم اینقدر بد نیست که دکتر گفته خودت را عذاب نده فکرش را نکن خوب ؟
سعید با اخم گفت نه بابا آن وقت که زمین گیر شدی و بد تر شدی پدر و مادرت سر و کله شان پیدا میشود آن وقت فک و فامیل دار میشوی و همه علیه من داد وبیداد میکنند و میترا میترا راه می اندازند نه خانم خر ما از کرگی دم نداشت من که شانس ندارم از در و دیوار هم برایم میبارد نه!بیا برویم خانه یعنی تو برو خانه من بعدا می آیم بروم ببیننم از چه کسی میتوانم پول بگیریم برو زودتر برو خانه
همه چیز در زندگی من کامل بود فقط این بیماری مزحک را کم داشتم
با هزار منت و حقارت بستری گشتم سعید این پول را تهیه کرد و قرار شد فردای آن روز تحت عمل جراحی قرار بگیرم از خدای بزرگ خواستم اگر به دردهایم مرحم نمی گذارد لااقل کاری کند دیگر به هوش نیایم و در آرامش ابدی به خواب روم با این امید و آرزو زمانی که پرستار سبز پوش به من داروی بی هوشی تزریق میکرد پلک هایم سنگین میشد و چشمانم را بستتم
نمی دانم تا چه مدت بیهوش بودم اما زمانی چشم گشودم که از سعید خبری نبود نگاهی به اطراف انداختم که جز من و پیرزن هم اتاقی کسی در اتاق نبود پیرزن با سرفه های پی در پیش قلبم را می آزرد درد خودم را فراموش کردم و به پیرزن خیره شدم سینه اش بر اثر سرفه های بلند بالا و پایین میرفت چین و چروک صورتش مرا یاد غم و غصه هایم می انداخت چقدر صورتش مهربان و صمیمی بود نگاهی به من کرد نگاهمان در هم گره خورد ....

خورد. پرستاری با لباس سفید وارد شد. بالای سر پیرزن رفت، آمپولی را داخل سرمش تزریق کرد و با مهربانی گفت:
-مادر جان! حالت چطور است؟ امروز که شکر خدا بهتری. نه؟
پیرزن لبخندی زد و با صدای گرفته ای گفت:
-بد نیستم، شکر.
پرستار دست پیرزن را به گرمی فشرد و به سوی من آمد. درد شدیدی در ناحیه ی شکمم احساس می کردم. طوری که از درد به خود می پیچیدم. پرستار با رویی گشاده گفت:
-چیزی نیست عزیزم، درد بعد از عمل است. رفع می شود. سرمت را الان عوض می کنم. مسکن هم می زنم، بهتر می شوی.
بعد از رفتن پرستار پیرزن رو به من کرد و گفت:
-دخترم مرضت چه بوده؟ هان؟
با آه و ناله گفتم:
-بیماری زنان.
پیرزن لبش را گزید و گفت:
-شما جوان ها دیگر چرا؟ حالا ما پیرزن ها هزار مرض بگیریم یک چیزی، ولی شما که این قدر مراقب خود هستید چرا؟
سرفه ای کردم که بر اثر آن دردم شدیدتر شد. طوری که ملافه را به دندان گزیدم. نگاهم بی اختیار به قابی افتاد که با خط خوش نوشته شده بود؛ "توکل به خدا".
هر لحظه که می گذشت درد من شدیدتر می شد. صوری که ملافه را چنگ می زدم. پیرزن به حال من تاسف می خورد و سعی می کرد دلداری ام بدهد.

یک هفته از سعید خبری نبود و حتی یک بار هم به ملاقات من نیامد. فقط او را زمان تسویه حساب دیدم. حالش بسیار خوب بود. اما با نگاه سرد او، هیجان در من فروکش کرد. بالاخره وقت رفتن شد، اا سعید از من فاصله می گرفت. به خاطر ضعف و درد و سوزش زیاد و سرگیجه احتیاج به یک تکیه گاه داشتم، ما او این را درک نمی کرد. لنگ لنگان قدم برمی داشتم. سعید را صدا زدم و گفتم:
-کمی آرام تر، من نمی توانم...
سعید برگشت، نگاهی به من کرد و گفت:
-خب کمی عجله کن! ... تندتر! می خواهم ماشین کرایه کنم. زود باش راه بیا.
و تندتر قدم برداشت. من با ناتوانی او را تعقیب کردم. سعید تاکسی گرفت و راهی خانه شدیم.
در بستر دراز کشیدم و با گله گفتم:
-سعید! در این مدت کجا بودی؟ چرا به من سر نزدی؟ به جان خودت قسم، چشمم به در خشک شد تا تو بیایی. باور کن هر وقت زمان ملاقات می شد؛ خداخدا می کردم تو هم بیایی.
سعید دستی لای موهایش کشید، پاهایش را دراز کرد و گفت:
-کار داشتم، گرفتار بودم، نتوانستم بیایم. حالا مگر چه شده؟
-هیچی نشده، هیچ.
سعید بلند شد و گفت:
-من می روم مغازه.
سرم را زیر پتو بردم تا اشکم را نبیند. زمانی که صدای در بلند شد، سرم را از زیر پتو بیرون آوردم. پتو را از روی خود کنار زدم. بغض شدیدی در گلویم جا خوش کرده بود. سعید نمی دانست من دیگر از نعمت بچه دار شدن محروم شده ام. وای خدای بزرگ! اگر سعید این خبر را می شنید حتما مرا تنها می گذاشت و می رفت. خدایا جان مرا بگیر و من را از این زندگی نکبت بار و سیاه نجات بده.
برای چه زنده بمانم؟ هرگز بچه ام را نمی توانم در آغوش بگیرم. آرزوی شنیدن صدای خنده و گریه اش را به گور خواهم برد. خدایا تنها امیدم تو هستی.
آن قدر گریه کردم تا گلویم درد گرفت. چشمانم می سوخت و درد تمام وجودم را پر کرده بود.
یک ماه سپری شد. دوره ی نقاهت را پشت یر گذاشتم. قرار شد با سعید راهی خرم آباد شویم. زمانی که به سمت شهرم حرکت می کردم، می خواستم از ذوق و شوق پرواز کنم. دلم برای همه یک ذره شده بود، مخصوصا پدر و مادر خوبم اما به گفته ی سعید دو روز بیشتر ماندگار نبودیم. باید همه را می دیدم.
زمانی که به خرم آباد رسیدیم، باران نم نم می بارید. سرسبزی و طراوت درختانش، بوی خوش و رطوبت و زراعت و زمین ها زمین ها، دلم را از خود بیخود کرده بود. بوی گندم، جو، شبدر و سبزه حالم را جا آورد. بوی رطوبت و کاهگل، بوی خاک، چنان هیجانی به من دست داد که اگر تنها بودم، سر به سجده می گذاشتم. به دیدن هاله رفتم. هاله با تولد دخترش کمی مهربان تر و نرم تر از گذشته شده بود، اما هنوز آتش نفرت از چشمانش زبانه می کشید. به خواست من، تنها راهی خانه ی منیر شدم. سعید سردرد با بهانه کرد. می دانستم دروغ می گوید. برای من بهتر بود، زیرا در تنهایی منیر را می دیدم و با او درددل می کردم تا کمی از غمم کاسته شود. زمانی که زنگ را فشردم، دل توی دلم نبود. منتظر ایستادم اما انگار کسی نبود. دوباره زنگ را فشردم. نگرانی و اضطراب قلبم را فشرد. با صدای حامد لبخندی روی لباتم ظاهر و دلم گرم شد. زمانی کهحامد در را باز کرد، چنان با هیجان و خوشحالی فریاد کشیدم که خجالت زده شدم. حامد از دیدن من بسیار خرسند شد و مرا به داخل دعوت کرد. زمانی که منیر و سیما را دیدم نزدیک بود بی هوش شوم، زیرا شکم منیر حکایت از باردار بودن می کرد. تز ذوق و حسرت اشکم جاری شد. او را به آغوش گرفتم و غرق بوسه ساختم. سیما بزرگ شده بود. متعجب به او نگاه و موهایش را آشفته کردم و گفتم:
-چطوری کوچولو؟
سیما اخمی کرد و گفت:
-من دیگر بزرگ شدم خاله میترا! دیگر به من نگو کوچولو، باشد؟
او را در آغوش گرفتم و به خود فشردم. از دیدن حامد و منیر و سیما سر از پا نمی شناختم، اما وقتم کم بود. باید به پدر و مادر هم سر می زدم. از منیر خواستم با من راهی شود. او نیز قبول کرد. حامد گفت:
-میترا خانم! شام تشریف داشته باشید.
خجالت زده سرم را پایین انداختم، چون سعید هنوز پول او را پس نداده بود. گفتم:
-شما لطف دارید، اما باید بروم، ما دو روز بیشتر اینجا نیستیم.
حامد با اشتیاق فراوان پرسید:
-پس چرا سعید خان نیامد زیارتش کنیم؟ ترسیده به خانه تان بیاییم؟ راستی منزلتان را عوض کرده اید. نه؟
-بله حامد خان.
-قرار بود به تهران بیاییم، منیر خیلی اصرار داشت.
سپس لبخندی زد و چهره اش سرخ شد و گفت:
-به او گفتم با این وضعیت که نمی شود. انشااله باشد برای بعد. دسته جمعی می رویم.
خندیدم و خداحافظی کردم. در بین راه منیر از زندگی ام پرسید. در جواب او گفتم:
-خوب است، شکر. جای نگرانی نیست.
-خیلی لاغر و ضعیف شدی. پای چشمانت گود رفته.
-در رژیم هستم.
از دردم برای او حرفی نزدم، زیرا جز غصه خوردن چیز دیگری برایش نداشت. به خانه ی خودمان رسیدیم. در قهوه ای رنگ خانه مرا به یاد آن دوران انداخت. تمام خاطرات گذشته را با ولع خاصی با قلبم بلعیدم. آهی کشیدم و از منیر اجازه خواستم تا زنگ را من بفشارم. بعد از دو زنگ پی در پی صدای مادر شنیده شد:
-کیه؟ صبر کن آمدم. آمدم.
با شنیدن صدای مادر لبخند زدم، انگار تمام دنیا را به من داده بودند. از شوق منیر را به آغوش فشرم که از درد جیغی کشید. در باز شد و مادر در آستانه ی در ظاهر شد. با دیدن چهره ی مادر قلبم تیر کشید. چقدر شکسته و نحیف شده بود. مادر در جای خود خشکش زد. نگاهمان در هم گره خورد. با دیدن موهای سفید مادر و چین و چروک صورتش، اشک از دیدگانم جاری شد. اشک در چشمان مادر جمع شد و بر پهنه ی صورت رنگپریده اش فرو چکید. تبسمی که بر لبان مادر نقش بست، لحظه به لحظه گیراتر شد. آغوشش را از هم گشود. چه قدر با آن روسری سرمه ای و ستاره دارش، مهربان و ملکوتی به نظر می رسید. بغضم ترکید و به آغوش مادر پناه بردم. صورتم را در صورت پر مهر و رازش مخفی کردم و


های های گریستم. مادر نیز شانه هایش می لرزید و اسم مرا زیر لب زمزمه می کرد. نمی دانم تا چه مدت در این حال ماندیم تا این که با اشاره منیر از پاغوش مادر بیرون آمدم. مادر قد و بالای مرا می نگریست و بی صدا اشک می ریخت. در عمق چشمانش غم بسیار بزرگی لانه کرده بود. دستی به صورت من کشید و در میان گریه لبخندی زد و گفت:
ـ چرا لاغر شدی؟ زندگی ات خیلی سخت می گذرد؟
آب بینی ام را بالا کشیدم و با هق هق گفتم:
ـ آره مادر! خیلی هم زیاد! ولی خب می گذرد.
مادر دست در گردن من انداخت و گفت:
ـ بیا تو دخترم، بیا که هزار تا حرف برای گفتن دارم. به خدا قسم دیگر داشت صبر و تحملم تمام می شد. باور کن دخترم، من گناهخی ندارم... پدرت... پدرت را که دیدی، مثل یک حیوان درنده شده. بی جهت بهانه می گیرد و با من دعوا و مشاجره راه می اندازد. باور کن خودم هم از دستش عاصی شده ام ولی خوب چه کار کنم؟ سر پیری باعث آبروریزی می شود وگرنه خودم را خلاص می کردم.
منیر خندید و گفت:
ـ مادر شما هم بعد از این همه مدت وقت گیر آوردی؟ ول کن بابا پدر ار روز اول همین بوده، بدبین و شکاک! خوب هر کسی یک عیبی دارد. بابا هم همین است.
مادر گفت:
ـ خوب دخترم! عیب خیلی بزرگی است. آدم ها را به جان هم می اندازد و زندگی ها را نابود میکند. چه می گویی؟ راستی حال تو چه طور است؟ پاک حواسم پرت شد. یاد تو نبودم.
هر سه خندیدیم. اشک هایم را پاک کردم. منیر لبخندی به رویم زد و گفت:
ـ دیدی خواهرم؟ رابطه فرزند و پدر و مادر بریدنی نیست. تو هم بی خودی نگران بودی.
همراه مادر داخل شدیم. اطراف خانه را با حسرت نگاه کردم. وارد اتاق شدم.
همه چیز دست نخورده بود؛ مثل شی که از خانه بیرون زدم. مادر دستی به شانه ام زد و گفت:
ـ دخترم! باور کن من همیشه به یادت بوده ام. الان سه سال است که رفته ای، ولی ببین هیچ کس به وسایل اتاقت دست نزده. مهدی قبل از رفتن به سربازی، به من سفارش کرده که به وسایل تو دست نزنم.
دست مادر را گرفتم و گفتم:
ـ مهدی هم رفته خدمت؟ او هم بزرگ شده؟ آره مادر؟
مادر به گوشه ای خیره شد لبخند گرمی زد و گفت:
ـ آره دخترم، محمود که از خدمت آمد؛ یک سال بعد مهدی رفت. به خاطر درسش یک سال دیرتر رفت. خوب سربازی هم پسرها را مرد بار می آورد. اهل کار و زندگی می کند. ار آنها یک مرد می سازد. خوب دخترم حال سعید چه طور است؟ از زندگی ات بگو، چه خبر؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
ـ حالش خوب نیست. سرماخوردگی شدیدی دارد. گفت نمی توانم بیایم. در ضمن مادر جان من اصلا فکر نمی کردم شما حتی به من نگاه کنید. باور کنید در بین راه چه فکر و خیال ها که به سرم نزد. بعد از آخرین دیدار، همه امیدم را از دست داده بودم.
با بغض ادامه دادم:
ـ شما هم سراغی از من نگرفتید؛ ببینید زنده ام یا مرده؟ اصلا فراموش کرده بودید دختری به نام میترا دادرید. حالا من بد کردم و مرتکب کار زشتی شدم، اما مادر جان شما که باتجربه و کمالات بودید چرا؟
مادر آهی کشید و گفت:
ـ دخترم دست روی دلم نگذار که خون است. باور کن که من با پدرت بارها راجه به تو صحبت کردم، اما هر بار داد و فریاد راه می انداخت. جویای احوالت بودم. باور نمی کنی؛ از منیر بپرس. چه مادری راضی به جدایی از فرزندش می شود، حالا دیگر چند سال از آن ماجرا گذشته ومردم تقریبا فراموش کرده اند، اما پدرت نه. این جریان را هنوز تازه می داند. باور کن ناراحتی اعصاب گرفته. گاهی خودش با خودش حرف می زند. من هم که جرات نمی کنم حرفی از تو بزنم. چون...
منیر میان حرف مادر رفت و گفت:
ـ ای بابا! بس است. بیایید چای میل کنید.
منیر با سینی چای کنار من نشست و نفسی تازه کرد.
ـ گذشته ها را فراموش کنید. میترا جان! تا چای داغ است؛ بخور.
با نگاه از او قدردانی کردم. چشمم به قاب عکس پدر افتاد. به قاب خیره شدم. پدر در عکس هم با خودش درگیر بود. سبیل های کلفت و بلندش چه عظمت و جلالی به او می داد. چشمانم را باریک و سعی کردم پدر را بدون آن سبیل سیاه مجسم کنم. جرعه ای چای نوشیدم. از مجسم کردن قیافه پدر، خنده ام گرفت. منیر با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت:
ـ به جه می خندی؟
خودم را جمع و جور کردم. مادر را که محو تماشای من بود؛ مورد خطاب قرار دادم و گفتم:
ـ مادر جان! پدر هنور کار سابقش را انجام می دهد؟
مادر از شنیدن حرف من یکه خورد و گفت:
ـ آره میترا جان! مگر کار دیگری بلد است؟
حرف را عوض کردم . گفتم:
ـ منیر جان! بلند شو تا پدر نیامده برویم.
منیر بلند شد تا برویم.
غم بر چهره مادر نشست و با التماس گفت:
ـ دخترم بمان، شاید پدرت عقیده اش عوض شده باشد. این هجران ممکن است در روحیه او هم تاثیر گذاشته باشد. تو را به خدا از او چیزی به دل نگیر. قلبش صاف است، اما خوب دست خودش نیست. تو هم پیش من بمان. من تنها هستم. محمود که رفته نزد دوستانش؛ مهدی هم که خدمت است.
از رفتن مهدی قلبم در هم شکست. زیرا محبت و مهربانی مهدی برای یک لحظه هم که شده از ذهن و دلم دور نمی شد. چشم هایم را بستم، شاید قیافه اش پیش چشمم مجسم شود. با صدای سرفه منیر رشته افکارم از هم گسیخت. گفتم:
ـ چه شده؟
منیر گفت:
ـ چیزی نیست، آثار سرماخوردگی هنوز در بدنم مانده.
مادر از رفتن من اشک در چشمانش نشست و گفت:
ـ دخترم از دیدنت خوشحال شدم. راضی ام چرا که دیگر آرزو به دل نمی میرم.
دستم را گرفت و با التماس گفت:
ـ بگو... بگو که از من کینه ای به دل نداری و خطاهای مرا بخشیده ای.
دست مادر را بوسیدم و گفتم:
ـ من..و من از شما معذرت می خواهم مادر، این چه حرفی است؟ امیدوارم از من رنجشی به دل نداشته باشید و دخترتان را ببخشید.
مادر مرا در آغوش فشرد و گفت:
ـ از شوهرت خوب مراغبت کن، هر دو نفر شما به هم محتاج هستید. خوب دخترم! دیگر نیازی به پند و سفارش نیست؛ چون این قدر با کمال و شعور هستی که زندگیت را در این سه سال استوار نگه داشتی. به ما سر بزن. چه مدتی این جا هستید؟
ضربان قلبم تند شده بود. هوای سینه ام را با یک بازدم شدید بیرون فرستادم و گفتم:
ـ مادر جان! شاید فردا برویم یا روز بعدش، چون سعید بیشتر نمی تواند بماند؛ باید سر کار برود.
برای مادر مختصرا تعریف کردم که کار سعید چیست. مادر خدا را شکر کرد و گفت:
ـ دخترم تا وقتی هستید؛ به من سر بزن. از قول من هم به سعید سلام برسان.
مادررا در آغوش فشردم و خداحافظی کردم. هر قدمی که بر می داشتم، مادر را می نگریستم. او هم با لبه روسری، اشک هایش را پاک می کرد. ای کاش زمان به عقب برمی گشت. ای کاش سلطان زمان، دستور می داد؛ عقربه های ساعت
قدم هایشان را کندتر بردارند اما وقت رفتن فرا رسیده بود دوباره برگشتم و مادر را در اغوش فشردم و بوسه باران کردم از خانه دور شدیم وجدانم این اجازه را به من نمیداد تا برگردم زیرا نمیخواستم روحش را جریحه دار کنم منیر در خود فرو رفته بود و خاموش بود سرش را به زیر انداخته بود و با من میامد با هم نگاهی رد و بدل کردیم در دل احساس رضایت میکردم با دروغ هایی که در مورد سعید سر هم کرده بودم لبخندی روی لبانم ظاهر شد زیرا سعید مردی خوش قلب و مهربان معرفی کردم نمیخواستم بعد از این دیدار طولانی هم منیر را ناراحت کنم و هم مادر بیچاره ام را در غم و غصه فرو ببرم وقتی مادر حقایق را برایم گفت برداشتی را که از او داشتم فراموش کردم چون مادر خودش هم در اسارت پدر بود و پدر زیر سلظه شیر دردنه و خونخوار شک و بدبینی و تردید خوشی به سر میبرد مادر باید از پدر پیروی میکرد و پدر از ان جانور درنده از طرز فکرم خنده ام گرفت
باید هرچه زودتر به خانه هاله برمیگشتم از همه خداحافظی کردم و راهی خانه او شدم زنگ را فشردم حسین همسر هاله در را به رویم باز کرد لبخندی زدم و گفتم:
-سلام حسین اقا حال شما چطوره؟
حسین با رویی گشاده جواب سلامم را داد و گفت:
-بفرمایید داخل خواهش میکنم
تشکر کردم و داخل شدم سعید را پشت پنجره دیدم با دیدن من خود را کنار کشید وارد اتاق شدم هاله با محبت و مهربانی نادرانه بچه اش را خواب میکرد اهی کشیدم و رو به سعید کردم و گفتم:
-سعید جان ما تا کی اینجا هستیم؟
سعید در حالی که سرش پایین بود نخودچی ها را از بین کشمش ها جدا کرد و گفت:فردا صبح حرکت میکنیم
با ناراحتی گفتم:
-ولی ما تازه امروز رسیده ایم مگر نگفتی دو روز میمانی؟
سعید نخودچی ر ا به دهان گذاشت صدای خرد شدن انها قلب مرا له کرد شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
-باید برویم من کار مردم را قبول کرده ام نمیتوانم زیرش بزنم
با عصبانیت گفتم:
-ولی خودت از اقای خردمند مرخصی گرفتی
سعید ابرهایش را در هم گره کرد و گفت:
-چه خبر است؟بچه خواب است یواش تر
معذرت خواستم و گفتم:
-سعید من به مادر قول دادم فردا به دیدارش بروم او مرا بخشیده تو را به خدا دوباره خرابش نکن سه سال دوری از انها تحمل کردم دیگر نمیتوانم شاهد بیتفاوتی هایشان باشم
هاله نگاهی به من کرد و گفت:
-خوب سعید یک روز دیگر بمان چه میشود؟
سعید نگاه تند و عصبی به من کرد و با عصبانیت گفت:
-چه شد؟تا دیروز دخترشان نبودی و اصلا نمیگفتند دختری داریم مرده یا زنده است برویم سری به او بزنیم...حالا امروز چه شده عزیز شدی؟اهان پس یادشان امده که دختری دارند چه خوب...چه زیبا
اخمی کرد و ادامه داد:
-پس من ادم نیستم؟تو مادرت را دیدی من چه؟باید بروم سنگ و خاک قبرش را نظاره کنم انها دلشان به حال تو سوخته تازه فکر نمیکنم پدرت تو را دیده باشد درست است؟
نگاهی به چهره من انداخت و گفت:
-دیدی گفتم ؟دیدی؟اخر من این ها را میشناسم نه خانم فردا میرویم مادرت نگارنت است خوب بیاید تهران
حسین میان حرف سعید پرید و گفت:
-البته به من ربطی ندارد و قصد دخالت ندارم اما حالا که این یخ نفرت دارد اب میشود سر سختی نکن بگذار همه چیز به خیر و خوشی بگذرد
هاله هم لبخندی زد و حرف شوهرش را تایید کرد سعید گفت:
-خودتان شاهد بودید که پسردایی بهزاد تماس گرفت و گفت حاجی با تو کار مهمی دارد باید برگردی تهران وگرنه من حرفی ندارم
هاله گفت:
-خوب لااقل بگذار میترا چند روزی بماند
چشمان سعید گرد شد و با تعجب پرسید:
-بدون من؟بدون من کجا بماند؟نه خانم زن معنا ندارد بدون شوهر جایی بماند باشد برای دفعه بعد
تمام ذوق و شوق چند ساعت قبل در من خفه شد اهی کشیدم و گفتم:
-باشد هر چه تو بگوی
زمان رفتن فرا رسید سعید حتی اجازه نداد تا با مادر و منیر خداحافظی کنم با چشم اشکبار از هاله و حسین خداحافظی کردم و راهی ترمینال شدیم اتوبوس از جای خود کنده شد برای اولین بار از خدایم خواستم تا سعید با من صحبت نکند خودم را به خواب زدم اما در دلم غوغایی برپا بود حالا مادر منتظر دیدن من بود منیر و سیما چشم به در داشتند تا من به دیدن انها بروم با اشاره سعید چشمهایش را باز کردم نگاهی به ظاهر مرتب و تمیزش کردم و گفتم:
-چیه چرا از خواب بیدارم کردی؟
-کتاب حافظ اورده ای؟
با بیتفاوتی شانه هایم را بالا انداختم و با خونسردی گفتم:
-نه یادم رفت از بس هولم کردی گفتی زود باش یادم رفت حالا دفعه بعد
-خوب است خودت را جا نگذاشته ای
برای اولین بار در زندگی ام از کارم لذت بردم و احساس رضایت کردم پلکهایم را روی هم گذاشتم در دل گفتم:"خوب بود؟ببین چه مزه ای دارد!"
سعید دوباره با ارنج به پهلویم زد عصبی نگاهش کردم و گفتم:
-دیگر چیست؟چرا نمیگذاری یک چرت بخوابم
-هیس ارامتر چه مرگت است؟چرا مثل سگ پاچه میگیری؟؟میخواهم با تو صحبت کنم
نگاه تندی به او افکندم و گفتم:
-حرفهایت را بگذار برای زمانی که به خانه رسیدیم تو حرف نمیزنی میخواهی مشاجره و دعوا راه بیندازی این جا هم جایش نیست
سعید دندانهایش را روی هم فشرد عصبانیتش فرکش کرد و گفت:
-باشه تا خانه تو خیلی پررو و گستاخ شده ای میدانم ان خواهر و مادرن که برایشان عزیز شدی پرت کردند
چنان سعید را غضب الود نگاه کردم که از ادامه صحبت باز ایستاد وقتی سعید را چنین دیدم از خودم خوشم امد چرا این روش را سه سال پیش در پیش نگرفته بودم؟سعید تمام راه را ساکت و خاموش ماند و من هم احساس رضایت و غرور میکردم
بالاخره رسیدیم بدم نیامد دوباره این روش را به کار ببرم به سعید گفتم:
-زود وسایل را بیاور سریع
سعید اخمی کرد و با عصبانیت بر سرم فریاد کشید:
مگر خودت چلاقی؟دست نداری که به من دستور میدهی؟
از طرز صحبت کردنش تنم داغ شد
به ناچار ساک و وسایل را برداشتم و دنبال او که تند قدم برمیداشت حرکت کردم چه قدر ترمینال جنوب شلوغ و پر سر و صدا و پر از ازدحام بود
پسرک کوچکی با صورت کثیف و لباسی کهنه بسته ادامسی را جلوی سعید گرفت و با التماس و اصرار سعی داشت تا او را وادارد ادامسی بخرد اما سعید او را پس زد پسرک که از سعید خیری ندید به طرف من روی اورد و با خواهش و تمنا گفت:
-خانوم تو رو به خدا بخرید ارزان است شما که پولدارید بخرید دیگر
در حینی که قدم بر میداشتم کیفم را باز کردم و چند ادامس از او خریدم و پول را دادم پسرک خوشحال و خندان از من دور شد سعید نگاه تندی به من کرد و کفت:
-چیه پولهایت زیادی کرده اند؟
درحالی که پوسته ادامس را باز میکردم گفتم:
-خوب چه عیبی دارد؟

شش عدد آدامس شیک در دهانم ریخت.نمیتوانستم صحبت کنم با دهانی پر گفتم:گناه دارد تو که دل نداری.
سعید از این عمل من خنده اش گرفت و گفت:آره تو که دل داری؟
و دهن پرم اشاره کرد.منظور او را فهمیدم و یک بسته آدامس را به او دادم.اما تعارف مرا رد کرد.از جویدن آدامسها فکم درد گرفت به ناچار به بیرون تف کردم و نفس راحتی کشیدم.پاهایم درد گرفته بودند.به سعید گفتم:من دیگر خسته شدم همینجا میمانم.تو برو ماشین کرایه کن و بیا.
بالاخره سعید تاکسی گرفت و راه خانه را در پیش گرفتیم.
خسته و کوفته دراز کشیدم.دیگر رمقی برایم نمانده بود.احساس پا درد و کمر درد میکردم.جلوی چشمانم سیاهی میرفت و حالت ضعف داشتم.سعید برای خود خوردنی یافت و مشغول خوردن شد.بمن تعارف کرد ولی من به قدری خسته و ناتوان بودم که حتی نمیتوانستم چیزی بخورم.پلکهایم سنگینی کردند و خواب به سراغم آمد.
احساس کردم کسی شانه هایم را تکان میدهد دلم نمیخواست چشمهایم را به هیچ عنوان بگشایم اما با تکان دادن پی در پی شانه هایم خواب از سرم پرید چشم گشودم و سعید را مقابل خود دیدم.سعید گفت:چه موقع خواب است بلند شو با تو حرف دارم.
خمیازه ای کشیدم و گفتم:خسته ام باشد برای بعد.
-میل خودت است ولی شاید دیگر منصرف شوم.
سریع بلند شدم و گفتم:بگو بگو من سرتاپا گوش هستم.
سعید صدایش را صاف کرد و گفت:میترا!نمیدانم با گفتن این حرفها چه برداشتی از من میکنی ولی خوب!باید بتو بگویم من از این مشکل آگاهم.
از طرز صحبت کردن سعید هری قلبم ریخت.چرا اینطور صحبت میکرد؟یارای حرف زدن نداشتم و فقط شنونده بودم.سعید سر بزیر انداخته بود و با پرزهای فرش بازی میکرد ادامه داد:میترا!من اینرا میدانم که تو...تو...نمیتوانی..لبش را گزید.انگار نمیتوانست صحبت کند قدرت بیان از تو سلب شده بود.
نگاهی به چهره رنگ پریده ام کرد و گفت:تو...میدانم تو دیگر نمیتوانی بچه دار شوی.اینرا دکتر همانروز که میخواست عملت کند بمن گفت ولی من بخاطر روحیه تو حرفی نزدم.
هوای درون سینه اش را با یک بازدم شدید بیرون فرستاد.با تردید نگاهش کردم و گفتم:پس تو میدانستی؟...
سعید از برخورد من تعجب کرد و گفت:تو میدانستی؟
با سر جواب مثبت دادم و گفتم:خیلی وقت است من فکر میکردم تو نمیدانی باور کن خیلی با خودم درگیر بودم که چطور بتو بگویم حالا هم خیلی خوشحال هستم که مجبور نشدم این موضوع را خودم بتو بگویم.باور کن خیلی سخت و دردناک بود!
آه حسرتی کشیدم و ادامه دادم:اگر تو از من نمیخواستی آن کار را انجام بدهم حالا بچه مان بدنیا آمده بود اما تو قدر او را ندانستی و وجودش را اضافه دانستی.خدا هم بما غضب کرد و ما را از نعمت داشتن فرزند محروم کرد.من کسی را جز تو مقصر نمیدانم.باعث آنکار فقط تو هستی...تو...من از تو نمیگذرم.سعید این مشکل خیلی بزرگی است.ما به اندازه کافی بدبختی کشیده ایم و این مشکل قوز بالای قوز شد.
سعید دستش را لای موهای پر و سیاهش کرد و با ناراحتی گفت:خوب دیگر کاری است که شده.غصه خوردن که مشکلی را حل...
که زنگ خانه بصدا در آمد.سعید نگاهی بمن و نگاهی به ساعتش کرد و گفت:بهزاد است.
حس بدی پیدا کردم.دوباره پای او بخانه ما باز شده بود.فکر کردم بعد از آن حرفها دیگر به سراغ سعید نخواهد آمد.البته تا مدتی هم نیامده بود ولی دوباره سر و کله اش پیدا شد.گذاشتم سعید در را باز کند .بعد پاورچین پاورچین دنبال او راه افتادم و پشت در ایستادم.سعید و بهزاد بعد از سلام و احوالپرسی و روبوسی سر صحبت را باز کردند.سعید با هیجان و خوشحالی بی اندازه ای گفت:خوب پسر چه خبر؟مگر تو به فکر من باشی.
بهزاد خنده ای کرد و گفت:تمام شد تو که رفتی خرم اباد من با حاجی صحبت کردم.او اول راضی نشد بعد با پادرمیانی خود سارا رضایت به این ازدواج داد.حالا هم امشب منتظر توست پسر نانت توی روغن افتادوبه زنت گفتی؟
سعید با خنده گفت:دلم مقدمه چینی میکنم.نمیشود که یک مرتبه همه چیز را بگویم ولی بهزاد دلم به حالش میسوزد.البته نگرانی ام کمی برطرف شده چون مادرش اینبار با روی گشاده از او استقبال کرده میماند پدرش که او هم سر عقل می آید.خوب اگر موضوع بچه و زندگیمان در میان نبود هرگز تن به این خواسته نمیدادم.
بهزاد با لحن بدی گفت:بروبابا!برو این حرفها را به کس دیگری که حالی اش نیست بزن.هالو که گیر نیاوردی داداش ما ختم روزگاریم.خوب پس باجناق شدیم؟بزن قدش.
با این حرف آخر بهزاد انگار سطل اب سرد روی تن تبدار من خالی کردند.خود را بداخل اتاق رساندم.سعید بعد از چند دقیقه وارد اتاق شد.به چهره اش خوب نگاه کردم.اصلا باورم نمیشد حرفهایی که شنیدم حقیقت داشته باشد یعنی او اینقدر بی وجدان و پست فطرت بود و من نمیدانستم!
با صدای سعید از افکارم بیرون آمدم.سعید گفت:بهزاد بود.
سرد نگاهش کردم و گفتم:میدانم.
حیرت زده بمن نگاه کرد و گفت از کجا میدانی؟
لبخند تمسخر آمیزی زدم و گفتم:مگر غیر از او کس دیگری را هم در این شهر داریم؟
سعید سوء ظنش برطرف شد نفس راحتی کشید و گفت:آره با من کار داشت.میخواست بگوید آقای خردمند میخواهد امشب راجع به فرشها با من صحبت کند.
از طرز صحبت کردنش و دروغ گفتنش حالم بهم میخورد.مثل یک ببر زخمی و ماده نگاهش کردم و گفتم:چیه؟چیزی را از من پنهان نکن.هر چه در دل تنگت است بگو.درکت میکنم بگو عزیزم همسر باوفا و خوبم!بگو جانم!
فریاد زدم:چرا ساکتی؟بگو بگو که برایم خواب خوبی دیدی بگو برایم چه فکری در سر داری د بگو.
سعید که دنبال بهانه میگشت خود را بمن رساند و محکم توی سرم زد طوری کهب رق از چشمانم پرید و گفت:خفه شو چرا داد میزنی؟باشد میگویم خودت خواستی آره!من خسته شدم.دیگر نمیتوانم وجودت افکارت و نظرت را تحمل کنم.دیگر نمیتوانم زیر یک سقف با تو زندگی کنم.از اول هم ازدواج من با تو اشتباه بود.یک اشتباه!گوش کن میترای بسارده دختر بهرام مکانیک.من و تو باید جداگانه زندگی کنیم.تو...تو...نمیتوانی بچه دار شوی.اینرا خودت خوب میدانی.منهم خیلی بچه دوست دارم فهمیدی؟حالا هم قصد دارم با دختر آقای خردمند ازدواج کنم.او هم قبول کرده بهزاد او را راضی کرده.زمانیکه من تو را به خرم آباد بردم او حرفهایش را زده.
مثل دیوانه ها خندیدم و گفتم:
- پس بردن من به خرم آباد یک نقشه بود. آره؟

ادامه دارد...