رمان هدیه شاهزاده قسمت 15

کمی از او می ترسیدم ولی به تدریج نوازش دستهایش آرامم می کرد ، خندیدم . او هم خندید . خنده ام برای این بود که از حالت ترس بیرون بیایم و باور کنم که به من آسیبی نخواهد رساند . گفت : تکرار کن ، هدیه ی شاهزاده ؟ تسلیم شاهزاده ؟ انسانهای عادی از قدیم رسم بوده همیشه در مقابل شاهزاده ها و شازده ها احمقانه تسلیم و برده بودند و تو در این زمان باز این کار را کردی ؟
برای اولین بار او را شاهینی غیر از آن چه که بود می دیدم . آرام و پر التماس و اعتراف عشقی که در کلمات ساده جان می گرفتند نه در کنایه ها و غرورها ، او سرم را بلند کرد برق چشمانش دلم را آتش زد من هم تمام گرد و غبارهایی را که روی شفافیت و صافی عشقم نشسته بودند ، پس زدم و پاک کردم و دیدم پاکی و شفافیت آن را چون آب زلال زیر پایمان یا آینه ای که تصویر عشقی را به معرض دید می گذارد ، دریافتم با تمامی این برنامه ها که پیش آمده ، غیر شاهین تحمل هیچ مردی را نمی توانم بکنم ، لبهای شاهین حیات و لذت عشق می داد و هرگز فکر نمی کردم روزی خودم را این قدر تسلیم بوسه هایش بکنم و من که این قدر دیوانه ی ثروت شده بودم ف دنیا را تهی از هر تجملی تنها در رویاهای شاهین می دیدم ف او که سالها با غرورش و من با غرورم خودمان را فریب داده بودیم تا از هم دور باشیم ، حال یکی بودن را تجربه می کردیم . یک روح در دو جسم بی قرار ، برای اولین بار چشمانش را پر از اشک می دیدم و او نیز با خنده اشکهای مرا می سترد .
با گریه گفتم : درسته که من لجبازی کردم ولی نمی خواستم نتیجه اش این باشد من مجبورم با خواست پدرم عمل کنم تو گفتی از ثروت و شهروز بگذر و ساده مرا بپذیر ولی با دل پدرم چه می کردم از آن هم می توانستم بگذرم ؟ او پدر حقیقی من است و با این همه کرامتش من می توانستم او را برنجانم ؟
شاهین گونه اش را بر گونه ام گذاشت و اشک هایمان در هم مخلوط شد و در هوا و نسیم ملایم باغ که عطر میوه ها و سبزیهای با طراوت را به مشامم می رساند عشق شاهین را باور می کردم و برای از دست دادن آن می گریستم ، شاهین مرا از خود دور کرد : هدیه حالا همه نگرانت شده اند مخصوصا که از من سابقه ی خوبی ندیده اند ، بیا زودتر به خانه برگردانمت .
و مرا کنار نهر نشاند تا صورتم را بشویم گفتم : تو هم صورتت را بشوی ، آبرویت پیش خواهرت می رود شاید از دیدن اشک برادر خوشحال بشود .
خندید و نشست : بد پیشنهادی نیست او بدجنس است . با این که تنها خواهرم هست ، اما محتاطانه باهاش برخورد می کنم
در طی راه هر دو برای شکست عشقمان سکوت کرده بودیم ولی فکر نمی کردم او آرام بماند. شیدا نیز با ما آمد و از دیدن حال هر دوی ما حتما حدس زده بود جدایی ابدی بین من و برادرش پیش آمده برای همین او هم اصلا حرفی نمی زد . شاهین ماشین را نگه داشت ، شیدا را کنار درب منزلمان پیاده کرد دستش را بر روی فرمان گذاشت و به من که هنوز پیاده نشده و نگاهش می کردم گفت : روزگاری من بدون دغدغه این جا می آمدم ولی با این وضعیت پایم از همه جا کوتاه شده ولی .... ، دوباره لبخند شیطانی بر لبانش جان گرفت . شیدا که کنار در ایستاده بود داد زد بیا پایین هدیه یوسف بیگ در را باز کرد . گفتم : شاهین من و تو نمونه ی شکست خوردگان عشق نیستیم آن چه را که بزرگترها تعیین می کنند سرنوشت ما را می سازد و تعیین کننده ی سرنوشت من روزگاری شخصیت مهم وبا قدرتی بوده است و حال هم به واسطه ی ثروتش نقش مهمی را ایفا می کند . شاهین روبرو را نگاه می کرد لبخندش را بر لبانش حفظ کرده بود صدایش دور بود : پدر من هم آدم مهم و با نفوذی بود ولی به امید خیالات پوچ نشسته بود که هر چه زودتر انقلاب سرکوب خواهد شد و انقلابیون کاری نخواهند توانست بکنند ولی افسوس بر سر همین خیال واهی سرش را به باد داد و پدر تو عاقلتر بود که به موقع سرش را فراری داد و حالا از آن جا هم حکمرانی می کند . گفتم : تو اهدافی را پیش گرفته ای و نمی دانم تا چه حد صادق هستی . هیچ وقت نمی توانم تو را بخوانم ، ولی من این ثروت را باید می گرفتم هزار تا نقشه و خیال دارم و دست خالی هیچ کاری نمی شود کرد . با لحن خشنی گفت : کافیست هدیه ، برو پایین یوسف بیگ را منتظر نگذار ، انگار او بدون تو قصد به درون خانه رفتن را ندارد ، باز شیطان شد جدای آن چه که ساعتی پیش درون باغ بود و خدای من بود . حس خدایی و اهریمنی هم زمان در وجودش به نمایش در می آمد . چشمانش را تنگ کرده و لبانش را گاز می گرفت و آن گونه که لبانش را بازی می داد در یک آن دانستم نقشه ای شیطانی در ذهنش در حال شکل گرفتن است . از ماشین پیاده شدم عمو یوسف بیگ از میان مدر کنار رفت و من غمگین و حیران وارد حیاط شدم آن شور و غروری که از زور ثروت در حین ورود به فرودگاه در وجودم نقش بسته بود ، حال شکسته و ویران می گشت ، عین شاهین خسته بودم و همین دم باور کردم که همیشه باید به اصل بودن شناسنامه ی دومم یعنی هدیه فرخ نیا بودن تکیه کنم ، شاهین مثل اهریمنی به وقت لازم ابهت و شکوه شناسنامه اصلم یعنی مهتاب خوانسار بودن را می شکست البته این هم بد نبود ، چون شخصیت اصلی و همیشگی حفظ می شد . رزا از پنجره فریاد زد : بچه ها دیگه این ور و اون ور زنگ نزنید خدا را شکر ، هدیه آمد ، شیدا هم همراهش هست . مادرم در حالی که چادر را بر کمرش بسته در دستانش منقل کوچک اسپند بود و از دود چشمانش را می بست وارد ایوان شد و بلند گفت : هدیه ی من ، خوش آمدی . ما روزگارمان را با دلهره گذراندیم که مبادا زمانی تو را از دست بدهیم و پدر شاهزاده ات نگذارد تو به ایران برگردی . شکر خدا که آمدی بگو که فرقی نکردی و تو همیشه هدیه ی ما هستی . به زور خندیدم : هیچی فرق نکرده من درکنار شما در تبریز ماندگار هستم . فقط دامادی به خانواده ی ما اضافه خواهد شد . مادر به سویم دوید و بغلم کرد آهسته گفت : بالاخره مال شاهین شدی ؟
-مادر ، دامادت شهروز ، از کی این جا آمده ؟ دیگه شاهین را فراموش کنید . آهی کشید : پس پدرت شهروز را غالب کرد ، عیبی ندارد ، مادرش زن بدی نیست ، شهروز چند روزی است که آمده عمه ات شاید فردا یا پس فردا بیاید . دستورات دقیق عروسی حتما از فرانسه به پوراندخت رسیده است ، حالا بیا تو ، شهروز رفته بیرون و به زودی میاد . موریس شاخه ای گل سفید از حیاط چید و روی روسری سیاه مادر گذاشته و مقابلم گرفت چشمکی زد و گفت : تسلیت برای عشق تو و شاهین ناقابل است . شیدا به سرعت از پله ها بالا رفت . گل را برداشته و به سویی پرت کردم رزا آن را دید و سعی داشت با حرکات شاد موضوع را عوض کند . وارد هال شدم . آلدو و شیدا در گوشه ای از هال روی مبلها نشسته و سر در گوش هم گذاشته بودند . آن قدر مثل پیرزنهای بد طینت شده بودم که حس می کردم دارند غیبت مرا می کنند . با دیدن شاهین تمام شوکت و جلال آن چه را که در فرانسه احاطه ام کرده بود ، از دست دادم و شدم هدیه ای ساده تر و احمق تر از آنی که بودم شهروز هنوز خانه نیامده بود . کنار پدر نشستم او مدام سیگار می کشید و همراه پکهای سیگار آههای عمیقش دل مادرم را به درد می اورد . راغبی مات و حیران در میان کسانی که غریبه بودند معذب به نظر می رسید و من آهسته به کنارش خزیدم ، رزا با شادی پذیرایی می کرد و مدام مرا در جریان امور نشریه قرار می داد : هدیه می خواهی نشریه را گسترش دهیم ، ما این وعده ی خوش را به خوانندگاه داده ایم نشریه ی هدیه به مجله ی هفتگی تغییر می یابد ما طرحها را ریخته ایم قبولش داری ؟
-نمی دانم بگذار آقای راغبی دستورات پدر را برایم توضیح دهد که ببینم چه کار باید بکنم . سرم را به سمت پدر برگرداندم ، چهره ی آفتاب سوخته اش دوست داشتنی بود اویی که همیشه با درآمد کمش سعی داشت به خواسته هایم جواب دهد و آن یکی پدرم حالا چه وعده ها و جوابهای با ارزشی را به من داده بود . آقای راغبی کیف اسرارآمیزش را گشود تا راههای دستیابی به گنجهایم را فاش سازد . آهسته گفت : فردا صبح زود می رویم تا کارهای بانکی را به انجام برسانیم کار املاک در تهران و اطراف آن وقت زیادی خواهد گرفت و تو این قدر پر مشغله ای که می دانم نمی توانی با من همراهی کنی . می خواهی برای خودت وکیل بگیری ؟ به موریس نگاه کردم در حال خوردن چای می خندید . با این که از کار بی مزه اش حرصم گرفته بود و به او پرخاش کرده بودم ، ولی او به دل بگیر نبود . گفتم : موریس از طرف من وکیل است تا دنبال کارهایم باشد . نشریه بدون او هم می چرخد او را به هر کجا می خواهید ببرید . موریس گفت : لطفا عذر مرا بپذیرید . من یک ایتالیایی هستم خانم استاد نمی شود . او مرا همیشه به شوخی مسئول همه کاره صدا می زد . حال از استاد صدا زدنش تعجب کردم . وقتی دید با حیرت نگاهش می کنم بلندتر خندید : هوم همین دیگه مادموازل ، همای خوشبختی بر سردر خانه ات شدیدا جا خوش کرده و شانس مدام در خانه ات را می زند دیروز حکم تدریس شما در دانشگاه تبریز به دستمان رسید و ما هم مطالعه اش کردیم این سال ، سال پر بار و پربرکتی برای شماست سینیوریتا هدیه ، ولی من یکی از حالا بگم و هشدار داده باشم اگه حقوق ما را زیاد نکنی و به خواستهای به حق ما جواب ندهی از همین حالا همه را دعوت به تحصن و اعتصاب غذا می کنم اغتشاش را ه می اندازم و همه را علیه ات برمی انگیزم و یک گزارش مفصل در نشریه به چاپ می رسانم در مورد این که ایرانیها نسبت به خواسته های کارمندان خارجی خود بی توجه هستند و آنان را با نان بخور و نمیر زنده نگه می دارند . در این جا بود که آلدو و شیدا سرهایشان از هم فاصله گرفته و بلند خندیدند و آقای راغبی گاهی آن چه را که لازم بود بدانم ، به من گوشزد می کرد . پدر مرا از قید وکیل آزاد کرده بود و دلارهای آمریکایی را از حسابهای بانکی روانه ی حسابهای من می کرد و سپرده بود که برای کارهایم همیشه احتیاج به وکیل خواهم داشت و مطمئن تر از آقای راغبی کسی نیست و من به پدر گفتم که او می تواند همچنان وکیل من باقی بماند تا زمانی که لازم باشد . آن قدر احساسهای گوناگون از دو پدر و مادر با ثروت با درگیریهایی فکر ی احاطه ام کرده بود که دوستان نمی دانستند چگونه مرا از بی حوصله گی بیرون بیاورند نمی دانستم نظر شیدا از این که این گونه از برادرش جدا شدم چه می باشد از هنگام صحبت آلدو گوشش با او و نگاهش با من بود و با نگاه عقاب وارش مرا می کاوید تا آن چه را که از حالاتم لازم است بردارد و به اطلاع برادرش برساند صمیمیت بین من و او باعث شده بود هرگز درباره ی شاهین با من حرف نزند تا مبادا که به بحث کشیده شود . شب هر چه منتظر ماندیم ، باز شهروز نیامد ، حتی تلفنی هم تماس نگرفت و اطلاعی از خودش نداد. می دانستم از رفتنم با شاهین ناراحت شده است که حالا شاهین مرا از فرودگاه به کجا برده است ؟ یا چرا زودتر از این ها شاهین را طرد نکرده ام ؟ بعد از چند روز شهروز همراه مادر و خواهرش وارد شدند . از اخم هایش می فهمیدم که هنوز از دستم ناراحت است . ولی سعی می کرد چیزی بر لب نیاورد و با صمیمیت باهام یرخورد می کرد ، اما من بعد از آمدن از فرانسه شهروز را که در تهران قابل تحمل دیده بودم حال برای لحظاتی هم نمی توانستم او را ببینم یا تحملش کنم و بی اختیار از کنارش فرار می کردم و به او فرصتی نمی دادم تا تنها گیرم بیندازد وبا چرندیاتش حالم را به هم بزند . همیشه در میان جمع خانواده یا دوستان بودم . همراه بچه ها آن قدر خود را درگیر کار راه اندازی مجله ی هفتگی کرده بودیم که کارها روی هم انباشته بود ، استخدام افراد جدید و خرید ساختمانی بزرگ و مجهز را به موریس و سعید سپرده بودم و قرار بود با هماهنگی های قبلی در دانشگاه به تدریس مشغول شوم . مادر می خواست به تکاپوی خانه تکانی بیفتد ولی منتظر بود تا عمه پوراندخت و شهروز به تهران بازگردند . این اواخر پدر تماسهای مکرری از فرانسه گرفته بود و من و او بیشتر به همدیگر نزدیک شده بودیم ، کار خرید خانه ای تقریبا دور از تبریز را به عهده ی این پدر گذاشته بودم ، هوای آزاد و منطقه ای باز و پردرخت که ساختمانی محفوظ در آن ساخته شود زیرا می خواستم مادرم را از بیمارستان خارج کرده و به خانه ام بیاورم . پرستار مادرم که پیر دختری بود گفت که اگه اجازه بدهم باز پرستاری مادر را به عهده می گیرد ، من از خدا خواسته وقتی به او پیشنهاد دوبرابر شده حقوقش را دادم از خوشحالی بال درآورده بود و هر آن منتظر بود تا این خانه خریداری شود و از بیمارستان خارج شود . روز عقد و ازدواج را به اواخر بهار موکول کرده بودیم و عمه پوراندخت با کلی اطمینان از تمامی برنامه ها که منظم و مرتب به پیش خواهد رفت به تهران بازگشت ، او کاملا از من راضی بود ، زیرا که من زبانم را خیلی کوتاه کرده بودم و ملایم تر رفتار می کردم . پدر و مادرم هم از این ازدواج راضی بودند و فکر می کردند شهروز از هر جهت مرا درک می کند و مسلما خوشبختم خواهد کرد . بعد از رفتن آنها به تهران مادرم نفسی به آسودگی کشید و به خدمتکارها توضیح می داد که سریعا خانه را زیرو رو کنند و یک خانه تکانی مفصل به راه انداخت ، شهاب هرگز با من تماس نمی گرفت ولی امیر چندین بار برای دیدنم به دفتر مجله آمده بود و از هر دری صحبت کرده بود . مراجعه کننده زیاد بود و من وقت ملاقات با آنها را نداشتم و آلدو که به دنبال گرفتن اقامت دائمی در ایران بود برای کار مجله بسیار زحمت می کشید و من تقریبا تمام کارها را به دست او سپرده بودم . دانشجویان بیشتر از طریق مجله با من تماس داشتند آنها مرا کوچک ولی جدی می دیدند و از روش زندگیم باخبر بودند مشکلات را از طریق نامه یا مراجعه به دفتر مطرح می کردند و ما مشاورین خانوادگی و روانشناس استخدام کرده بودیم که در دفتر به کار جوانان رسیدگی می کردند اولین اقدام من کمی با مخالفت پدر شاهزاده ام روبرو شد . خرید زمین و احداث دبیرستان ، اولین اقدام من و اهدای آن به آموزش و پرورش برای دانش آموزانی که فضای آموزشی نداشتند ، بود . نفهمیدم پدر این موضوع را از زبان چه کسی شنید ولی بعد مدتی که از کارم گذشت ، پدر تلفنی از فرانسه می گفت : این کار بد نیست ، اما به ذائقه ات خوش خواهد آمد و زمانی خواهی دید که همه چیز را به باد داده ای . من می گفتم : اینها به باد نمی رود و پدرم تقریبا نا رضایتی خود را نشان می داد ولی من این کارها را یک نوع خدمت به ملت می دانستم . تصمیم داشتم صادق بودن با پدر شاهزاده ام را در بعضی موارد از یاد ببرم تا مبادا اختلافی پیش آید ولی شهروز می توانست پدر را مستقیم در جریان کارها قرار دهد با این که منتظر ازدواج با شهروز بودم ولی به تلفنهای گهگاه شاهین با شوق جواب می دادم . او روح زندگی را در وجودم می دمید همیشه وقتی تلفن می کرد بی تفاوت و خونسرد صحبتهای متفرقه می کرد و حتی یک کلام از شهروز نمی پرسید که چه کار می کند ؟ بهش گفتم : شاهین ، شغلت تو را راضی می کنه ؟ -هیچ چیز منو راضی نمی کنه . عمارت ما در لاله دره یادت هست ؟ -مگه می شه اونجا رو با تمامی خاطراتش را فراموش کرد ، راستی شاهین دانیال و ایمان را هم در دفتر استخدام کردم ،خیلی آدم های فعالی هستند . -چطوری پیدایشان کردی؟ -اتفاقی مجله را خریده و نام مرا در آن دیده بودند ، ایمان از اول پسر باهوشی بود وقتی من و تو را فراری داد ، دهان قرصی داشت و چیزی را لو نداد تا سوم راهنمایی درس خوانده ولی درکنار موریس خبرها را کشف می کند ، می دانی شاهین یک روز او حرف بسیار جالبی بهم زد و گفت خانم فرخ نیا اگر مرا استخدام کنید من مثل انگلیسها روباه ، مثل آلمانیها گراز ، و مثل روسها خرس خواهم بود همیشه با دست پر خواهم آمد ) من از حرفش خنده ام گرفت بهترین سرگرمی او بعد از کار مطالعه است ، دانیال می خواست که محمود را هم بیاورم او یک معلم است و بسیار کاردان و پرکار. به هر حال شاهین فکر کنم اهالی لاله دره کارگردانان اصلی مجله ی هدیه باشند . -تو همیشه منحصر به فرد بودی حتی در لاله دره . حالا به اهالی آن خدمت می کنی . -شاهین این ثروت که به من رسیده در واقع ثروت ملت است و من می خواهم آن را به صاحبانش برسانم . -پدر تو بیشتر آن ثروت رااز اهالی تهران و مناطق تجریش دزدیده بود حالا همه ی آن را برای تبریز خرج نکن ، تهران را هم به یاد داشته باش. عصبی گفتم : خجالت بکش ، تو پدر مرا دزد خطاب کردی ؟ خندید : چیه ؟ تعجب کردی؟ پدر تو در مقابل آن بزرگترها رقمی نبود که دزد خطاب نشود ، پدر تو هر روز در قصرش در حال عیش با زنهای قشنگش بود ، چقدر کار کرده بود تا این ثروت را جمع آوری کند ؟ یا ... داد زدم : شاهین بس کن پدر خودت را فراموش نکن که کی بود و چه کارها با مردم کرد ؟ با لحن مسخره ای خندید : حتی پدر من از آنها کمتر نیست . بر منکرش لعنت . پدرم رو خوب می شناسم ، اگر پدرمحترم و مرحومم آن دهقانان بیچاره را به آن همه کار وادار نمی کرد و در مقابل نان بخور و نمیری به آنها نمی داد یا به عنوان ارباب صاحب زن و دختر و زمین آنها نمی شد چه داشت ؟ ارثیه ی پدربزرگم بود ؟ او یک گدای مطلق بود . یادم میاد مادرم وقتی زنده بود از ازدواجش با پدرم صحبت می کرد و می گفت وقتی با پدرم ازدواج کرد آنها هیچی نداشتند و او بعد ازدواجش با پدرم همراه آنها همگی در یک اتاق زندگی می کردند و شبها از میان اتاق پرده ای کشیده می شد و پدر بزرگم یک چاروادار بود و این افراد با این اصل ونسب ! چه شدند و به چه مقامی رسیدند ؟ با وجود تمامی گفته های شاهین ، کلمه ی دزد طنین ناخوشایندی داشت . گفتم : به هر حال این کار گردون است و برخلاف گفته های تو پدر شاهزاده ی من مثل پدربزرگ تو چاروادار نبود . به هر صورت همه به نوعی و رد زیر سایه ی یکی از بزرگان به جایی می رسند و یکی مثل تو و یکی هم مثل من فرزند بدی از آب در می آیند و به دست آورده های آنها را به باد می دهند ولی وقتی زندگی فانی است و بعد از عمری کوتاه همه چیز به باد می رود فنا شدن ثروتی در مقابل آن چه ارزشی دارد ؟ -اگه از من می شنوی هدیه یک موسسه ی خیریه به نام زنان رانده شده از خانه و اجتماع را راه اندازی کن ، هم کارخیری انجام داده ای هم موقعیت بسیاری به دست آورده ای . -تو فکر می کنی من این قدر به شهرت اهمیت می دهم ؟ -مگه منظورت از به راه اندازی مجله ی هدیه همین نبود . ولی من با این بحث کاری ندارم امیدوارم سنجیده با برنامه پیش بروی . -دلت می خواد از تو حرف شنوی داشته باشم تو مرا دختر یک دزد خطاب کردی این توهین به پدر کنونی ام هم هست و صدای آن سوی خط گوشم را خراش داد : این کلمه را بهانه نگه دار برای انتقامی دیگر عزیزم . یادت نره ، منم یادم نمیره . من همان روز به دومین کار بزرگ اقدام کردم موسسه خیریه برای بچه های بی سرپرست به راه افتاد و کار را به دست رفعت و مهرانگیز سپردم سعی کردم این کارها بی سروصدا انجام گیرد ولی بعد از چند روز شهروز به تبریز آمد کمی چاقتر شده بود تلاش می کرد تا مقدمات ازدواج را فراهم کند و در این واسطه مدام با پدر و مادرم مشورت می کرد . یک شب به آهستگی در کنارم نشست و من هم به آهستگی از او فاصله گرفته و دورتر نشستم . او توجه نکرد و به طرفم خم شد : هدیه مقداری از املاک وسیع زعفرانیه در حال فروش است نمی خواهی آن جا را برای روزهای خوش زندگی آینده مان خریداری کنیم ، دامنه و کوههای سرسبز خنک شمیران در شمال تهران که دیگر معروف است . -پدر که املاکی در آن نواحی دارد البته من هنوز آن جاها را ندیده ام ولی امیدوارم روزی فرصت این کار را داشته باشم . او با کنایه ادامه داد : همه ی کارکنان اصلی ات را که صاحب ماشین و خانه کرده ای . -شهروز ، آنها دوستان من هستند که از اولین روز با تمامی مشکلات در کنار من بودند ثانیا من هنوز قرضهایم را پرداخت نکرده ام . ده میلیون به شاهین بدهکارم . تند گفت : چه لزومی داره که تا حالا صبر کرده ای ، پرداختش کن . -می ترسم این مسئله رو با او در میان بگذارم و او نپذیرد و شاید از دستم هم عصبانی شود . -تمامی پول را با بهره اش پرداخت کن پسر عمویت را راضی می کند . وقتی تهران رفتم من خودم باهاش صحبت می کنم و تسویه حساب می کنم تا پی کار خودش برود . ما دیگر به او نیاز نداریم . شهروز این را با لحن تندی بیان کرد . گفتم : و ما وقتی نیاز داشتیم او با انسانیت این کار را انجام داد حالا نباید به جای تشکر جفتک بیندازیم این را فراموش نکن و در هر حالتی انسانیت را از یاد نبر. شهروز برای اولین بار چهره ای به من نشان داد که ترسیدم . من که فکر می کردم او مطیع و رام من است .
فکر می کردم او رام من است و می توانم طبق خواسته هایم او را بگردانم .
مقابلم ایستاد و گفت : گوش کن هدیه ، من گاهی مواقع باید با تو اساسی صحبت کنم تا حدود خود را بشناسی . نفس تندش به صورتم می خورد ، گویی که قصد جنگ داشتیم مقابل هم ایستاده بودیم ، ادامه داد : ببین هدیه ، فکر نکن که من به نامزدم اجازه می دهم به واسطه ی پولش مرا مثل موم در دستانش ورز بدهد و هر طوری دلش خواست بازیم بدهد . من تعصبم بیشتر از شاهین است ، بهت اخطار می کنم به هیچ وجه نباید با او تماس داشته باشی.
-کدام رفتار شاهین باعث خشم تو شده و چشمانت را کور کرده ؟
-وقتی من شوهرت باشم آن چه که صلاح ماست باید اتفاق بیفتد و تو خودسر نباید کاری را انجام دهی . هر چند که دختر یک شاهزاده هستی ، اما فراموش نکن که ما هم از آن خانواده هستیم و به قولی از ایل و تبار شاهزادگانیم و این از خصوصیات ماست که دوست نداریم کسی به ما زور بگوید . درسته که در حالت کنونی جامعه خیلی از سنت های اشرافی را لغو کرده و آن را از بین برده و حتی لگد مالش کرده ولی در خون ما هنوز رگه های خاندان خوانسار موجود است تو هم باید اینها را بیاموزی و زیاد با ما در گیر نشوی . یعنی این تو هستی که باید خودت را با ما تطبیق دهی . حرف شنوی تو کارها را آسان می کند . فعلا روی نام کسی تکیه نمی کنم شاهین یا امثال شاهین ..... اجباری هم ندارم عشق زورکی به وجود بیاورم ، در هر حال تابع من خواهی بود .
من با همین رفتار تند وتیز شهروز فکرم در گذشته ها سیر کرد . پدر شاهزاده ام را با همین خشم در مقابل مادر می دیدم و مادرم از ترس از دست دادن عشقش ، وجودش ، غرورش ، پا به دنیای جنون گذاشت و من که امروز شهروز را لحظاتی چنین دیدم َ، فکر کردم به عقب برگشتم و به گذشته ها رسیدم . احساس کردم داغ شدم و وجودم به لرزه درآمد . اندیشیدم آن زمان شاهزاده یک قدرت مطلق بود و مادرم بی پناه ولی حالا شهروز تفاله ی آن خاندان ، کدامین قدرتش را به رخ من می کشید و من ذره ای هم مثل مادرم نبودم ، من قدرت بی کران داشتم ،وقتی انسان ثروت بسیار دارد ناخودآگاه قدرت بسیار هم پیدا می کند چون انسانها هر زمان برده ی پول و زر هستند و تاریخ مکرر آن را تکرار کرده و از پیشینیان برای آیندگان نوشته است قیافه ی سفید و ترسان مادرم در ساختمان بزرگ در باغی محصور شده در برابرم جان گرفت که از ظلم قدرتمندانی مثل پدرم خرد شده بود . بی اختیار دستم بالا رفت وسیلی محکمی به گوش این تفاله ی پوراندخت زده شد. صدای سیلی در سالن انعکاس یافت . شهروز که هرگز فکر این را نمی کرد که مرتکب چنین جسارتی بشوم ، چشمانش گشاد شد : تو یک دختر روستایی چنین قدرتی گرفته ای ؟ تو مرا دست کم گرفته ای ؟ من می توانم ترا ......
همان لحظه به غرور بی پایان شهروز پی بردم ، مثل غرور پدرم . و مادرش که هر لحظه با رفتارش سعی می کرد آن را به رخم بکشد . رزا که در همان دورو برها بود با دیدن این صحنه دستش را بر روی قلبش گرفت و بر روی مبلی نشست ، شهروز او را ندید و با خشم از اتاق خارج شد .
همان شب غوغا به پا شد و تلفن ها از فرانسه و تهران خانه را لرزاند حس می کردم تبریز را می لرزاند انگار زلزله ای رخ داده . عمه پوراندخت می گفت : شهروز از تو و خواست پدر تو می گذرد ، تو با شهروز چه کردی؟
از این که شهروز مثل یک ترسو مادرش را در جریان قرار داده بود خنده ام می گرفت . آن شب آلدو و موریس از سرو صدای ما از اتاق خارج شده و دیدن که چه اتفاقی افتاده ، آنها شهروز را گرفته و نمی گذاشتند از اتاق بیرون برود و می خواستند مسئله را مسالمت آمیز تمامش کنند اما او می خواست همان شب به سمت تهران حرکت کند و به قول خودش ازدواج را منتفی سازد . بعد ساعتی او در حالی که مثل آتشفشان شده بود به حرف اطرافیان اهمیت نداده و رفت و بعد آن عمه ام از شدت خشم مدام تلفن می زد و گفت : هدیه توهین تو به طبقه ما تاوان سنگینی دارد ، تو خود را دربرابر شهروز چی احساس می کنی ؟ ملکه ؟ دختر تو اصلا لایق شهروز و ما نیستی و من حتی نتوانستم به عمه ام جواب بدهم که مگر پسر تو پادشاه است که من خود را در مقابل او ملکه احساس کنم ؟
من به اتاقم پناه برده و فقط گریه می کردم میل شدیدی به دیدن شاهین داشتم ، وجود ناآرامم را او آرام می کرد ولی بعد از صحبتهای توهین آمیز آن روزش دیگر با او صحبتی نکرده بودم . شهروز انتظار داشت ثروتم را در اختیارش قرار می دادم تا دیگر برای دوستان ماشین و خانه نخرم .
ساعت یک نصف شب مادرم با ترس گوشی را به دستم داد : سه بار پدرت زنگ زده ، صحبت نکرده ای ، بیشتر از این نم توانیم بهانه بیاوریم بگیر صحبت کن . پوراندخت فرانسه را هم خبر کرده است .
با لرز از این که به پدرم چه توضیحی بدهم گوشی را گرفتم . مهتاب .... و دیگر سکوت .... دندانهایم به هم می خورد .... پدر من حالم خوش نبود برای همین .....
پدرم آهسته با متانت شاهزادگیش گفت : عزیزم چه حسی تو را وادار به خشونت می کند ؟ گریه ام بلند تر شد . باید طوری رفتار بی ادبانه ام را توجیه می کردم . با صدایی گرفته گفتم : دیدن مادر بی گناه و خسته ام . اویی که وقتی می بیند وقتی به کنارش می روم با ترس به جایی که فکر می کند امن است پناه می برد و چشمانش در میان موجی از دو دلی می گردد که این دختر کیست ؟ که این روزها این قدر به او اهمیت می دهد و این ها مرا به جنون می رساند .
پدر گفت : فکرهای اشتباهی می کنی دیوانگی در خانواده ی مادرت موروثی بوده و مادربزرگت هم در اوج جنون در هفتاد و دو سالگی مرد . او لحظه ای ساکت شد و سپس آهی کشید : شهروز قابل اعتماد است ، به سعادتت پشت نکن دخترم ، من گناهت را می بخشم . به پوراندخت گفته ام و به پدر و مادرت هم گفته ام دو هفته فرصت دارید و هر چه زودتر عروسی انجام می گیرد .
ساکت ماندم و اتمام حجت پدر به من رساند که با این ثروت خوشبخت نبودم .
رزا سعی داشت آرامم کند و من یک هفته را چون مستان در رفت و آمد میان دانشگاه و دفتر مجله آواره گشتم . بعد دو هفته شهروز با میانجی گری هایی که صورت گرفت با دسته ای از گلهای سرخ و صورتی از در آشتی درآمد و من به عنوان کادوی آشتی کنان ماشین آخرین مدل آلمانی ام را به او دادم رزا گفت :باید آرام باشی پدرت می تواند همه چی را باز پس بگیرد و من گفتم : حنای پدرم دیگر کجا رنگ دارد . همه چیز از قدرتش خارج شده من حالا می توانم او را در دستانم گرفته و به هر سو که میخواهم بچرخانمش ولی او را به حق دوست داشتم وقتی که چیزهای دزدیده شده را به قول شاهین پس داده بود تا به صاحبانش برگردانم ! در برابر تمامی این برنامه ها شاید آن گونه که عشق آن افسر مادر را به جنون کشاند شاید عشق شاهین هم مرا دیوانه کند . چون به مانند افرادی که دچار بیماری سادیسم خیال شده باشند، وقتی کوچکترین فرصتی پیدا می کردم فقط فکر می کردم . به شاهین برای همیشه از دست رفته ام . قلبم و وجودم عزادار عشق شاهین بود و سیاهی وجودم را فرا گرفته بود و اطرافیان سعی داشتند با پوشاندن لباس سفید عروسی مرا گول بزنند که دیگر سیاه پوش نباشم .
هوای خوش بهاری بیداد می کرد وخون تازه وارد رگها می نمود و یوسف بیگ باز مثل سالهای قبل در حال رسیدگی به حیاط بزرگ بود خاله فخری که از ایتالیا بازگشته بود دیگر به این جا نیامده و به خانه ای که در شهناز جنوبی داشت نقل مکان کرد . من بارها به دیدنشان رفته بودم من پنهانی با دوستان جشن تولدی را برای خاله فخری ترتیب دادیم و با این بهانه جشن شادی برای خود گرفته بودیم و با این که شیدا هم در تبریز بود و در جشن شرکت داشت ولی از ترس شهروز نتوانستم از شاهین دعوت بکنم . بعد از شام چشمان خاله فخری را بستم و گفتم می خواهم چیزی را نشانش بدهم . سپس در میان هیاهوی دوستان او را وارد اتاقی دیگر که با انواع وسایل زینتش داده بودیم کردم . او با دیدن اتاق تزیین شده و دانستن این که برایش تولد گرفته ام بسیار شادمان شد و من سوئیچ یک ماشین ایتالیایی را به مناسبت وارد شده به سن چهل و هشت سالگی اش هدیه دادم و دوستان با داد و هوارهای شادشان او را حیرت زده کردند . شیدا هم سه روز بود که به تبریز آمده بود و من بالاخره با صحبتهای بسیار با شهروز و عمه پوراندخت ، خواسته ی خود را به کرسی نشانده بودم که باید اقامتمان در تبریز باشد ، عمه هر چند لبانش را ورمی چید و حدس می زد باید خیلی ورپریده باشم که پدرشاهزاده ام را شیفته ی خود کرده ام ولی می دانست دیگر آن نفوذی که پدرم زیاد به آن فخر می کرد در من کارساز نیست و قدرت برادرش را در مقابل این دختر بی اثر می دید و یک بار که آهسته و با کنایه با خاله حرف می زد شنیدم که می گفت : یک دختر لاله دره ای باشی و این همه شانس تو بختت باشد ، همان شب در جشن تولد خاله فخری وقتی آلدو نامزدی خود را باشیدا اعلام کرد دوستان همگی سکوت کرده و متحیر ماندند و سپس بعد دقایقی ، رزا و عمو یوسف بیگ با ا حتیاط دست زدند و من حیران آلدو و شیدا را می نگریستم ، اصلا انتظار شنیدن چنین خبری را نداشتم . آلدو بعد از دقایقی وقتی که حیرت و سکوت ما را دید ، گفت : هان حضار محترم چی شد ؟ انگار دستور اعلان جنگ به دنیا را صادر کرده ام ، برای چه ماتتان برده ؟ مرا هیتلر می بینید که بذر فتنه و جنگ را به دنیا انداخته ام ؟ مرتکب گناه شده ایم ؟ خوب می خواهیم ازدواج کنیم . به جای این که ماتتان می برد بهتر بود دست می زدید و هیاهو به را ه می انداختید . اینم از شانس من بدبخت که تا حرف ازدواج می شه ....
حرفش را نیمه تمام گذاشت و به من که داشتم به کنارش می رفتم نگاه کرد . گفتم : نمی دونستم این قدر آب زیر کاهی ، چرا چیزی بهم نگفتی ؟
آلدو بلند خندید : آهای دوستان ببینید هدیه چه تهمتی می زند و مرا روباه می خواند . می گوید چرا به ما نگفته ای ؟ شاهد باشید الان نگفتم ؟ و یا من مدام با شیدا صحبت نکرده و این ور وآن ور نرفته ام ؟ مگه شما نمی دونید که من باید چه مدام به تهران می رفتم . لنگه کفش کدام یک از شما آن جا مانده بود که برای آوردنش بروم خب معلومه که برای خاطر شیدا می رفتم و شیدا با لبان بسته می خندید ، دوستان هر کدام نظری می دادند بعد آلدو دستانش را روی سینه قرار داد و کمی اخم کرد :دیدید که داماد شاهین اینا شدم ! دعواهای لفظی این خواهر و برادر مرا به یاد زمانی انداخت که مدام با برادرم مورسینی دعوا داشتم و مادرم از دست ما عاصی شده بود به هر حال شیدا می گفت: وصف العیش نصف العیش، کمی ساکت ماند و باز ادامه داد : ما تا پایان ازدواج هدیه ی عزیز که بانی و باعث خوشبختی ماست صبر می کنیم سپس جشنی به همین مناسبت می گیریم من افتخار می کنم که به دین و مسلک شما روی می آورم و یک فرد مسلمان می شوم من این آیئن را پذیرفته ام و اگر بخواهید می توانید مرا به نام ... شیدا چه نامی انتخاب کردی ؟
شیدا از جا برخاست کیر پیراهن صورتی رنگش را پایینتر کشید و دستانش را به سمت آلدو دراز کرد ، دوستان عزیز من از وقتی به ایران آمده ام در جمع شما و در منزل هدیه دختر عموی عزیزم همیشه شاد و سرزنده بوده ام و خاطرات تلخ گذشته خود را به فراموشی سپرده ام ، دیگر نمی خواهم به روسیه و زندگی کسالت بار خود بازگردم ، من این جا در کنار شما می مانم یعنی همان جایی که حسین عزیز به کارش ادامه دهد ، البته من از کارش راضی هستم ، باز تصمیم گیرنده ی اصلی اوست که همین جا بمانیم یا به ایتالیا برویم . راستش وقتی کار پذیرش دین اسلام از طرف آلدو به پایان رسید خیلی خوشحال بودیم و به شاهین گفتم که جشنی به این مناسبت بر پا کنیم و از شما هم دعوت کنیم ، ولی او نپذیرفت به هر حال مهم نیست . راستش شاهین می گفت وقتی در جشنی که هدیه نباشد آن جشن به چه درد می خورد؟
رزا به سویم آمد : حرف شاهین است ، بیچاره چه فکرهایی در موردش می کردیم ، انگار شاهین خیلی غصه ی هدیه را می خورد ؟
مهرانگیز بغض کرد : هیچ چیز بدتر از فراق و جدایی بین عشاق نیست .
مادرم سریع گفت : خواهش می کنم این حرفها را تمام کنید و هرگز نزد پوراندخت چیزی نگویید ، مبادا نزد آنها از این شوخی ها بکنید و اسم شاهین را بیاورید ، می دانید که اگر شهروز چیزی بشنود حتی به شوخی این بار دیگه به راستی اخلاق شاهزادگیش را نشان می دهد و سازش غیر ممکن می شود . بعد صورت شیدا را بوسید : دخترم تو با این ازدواج کار بزرگی انجام داده ای از این که آلدو را به این دین کشاندی و باعث شدی تا فرد معتقد و مومنی بشود ، کار مهم و ثوابی انجام داده ای که اجرش نزد خدا زیاد است .
رفعت بلند گفت :و ما گرویدن آلدو به دین اسلام را تبریک می گوییم .
خاله فخری خندید : آی بچه های شیطون ، بالاخره به مال من ناخنکی زدید و این جشن را به حساب خودتان هم گذاشتید ؟
آن شب به راستی شب خوشی بود و من هنوز از بهت و حیرت بیرون نمی آمدم آلدویی که همیشه عبادت دونتی را مسخره می کرد و تقریبا بی ایمان بود حال مسلمان شده و به تمامی اعتقادات دونتی و حتی بیشتر از آن باید ایمان می آورد و به عبادت می پرداخت.
روز جشن نزدیک می شد و شهروز هر بار که نزدیکم می آمد وجودش غیر قابل تحمل تر میشد راضی بودم تمام ثروتم را بدهم ولی ... ای دنیا کاش طور دیگری بشود ! شب به مدت طولانی ستاره ها را نگاه کردم و گریستم و آسمان را برای بدختی خود شاهد گرفتم ، راه فراری نمی دیدم و به زودی مال شهروز می شدم و قدرتی نداشتم تا برنامه ها را عوض کنم یعنی ازدواج داشت برایم خیلی بد معنا می شد . آهسته با خود می گفتم خدایا ! همین حالا زلزله ای نازل کن که درآن به هیچ کس آسیبی نرسد فقط دنیا را زیرو رو کن یا من را بمیران یا مانعی ایجاد کن یا ... ولی لباس عروسی که عصر از تهران رسیده بود پوراندخت را به آرزویش می رساند خدای بزرگ چگونه آن لباس را بر تن و شهروز را در کنارم تحمل کنم ، شاهین و آخرین دیدارمان در باغ قراملک در وجودم جان می گرفت چه قدر خواستنی و حیات بخش بود ، آهی کشیدم حالا چه کار می کند پروازهای آزمایش شبانه دارد ؟ یا از جنون برگزاری جشن ازدواج من سوار هواپیما شده و دل آسمانها را می شکافد تا دل خودش آرام بگیرد ، آیا ساکت بر روی تخت دراز کشیده و اصلا به این دختر بی وفا فکر نمی کند ؟ شیدا به او چه توضیحاتی داده بود ......
نمی دانم چه ساعتی خواب مرا در ربود . شیدا و مهرانگیز وارد اتاقم شدند و بازوهایم را گرفتند : عروس خانوم بلند شو یه عالمه کار داریم .
با اکراه بلند شدم . رزا شیرقهوه ی داغی را به دستم داد ، کمی از آن را خوردم مقابل آینه ایستادم تا موهایم را شانه بزنم . در زده شد و شهروز با لبخند بلند بالا وارد اتاقم شد . محکم سلام داد بینی اش بزرگتر به نظرم رسید . وای خدایا غیر قابل بخشش بود ، صورتم را میان دستانش گرفت : بویش را بشنو هدیه عطر گلهای یاس است که از حیاط چیده ام . دستهایم را با آن عطرآگین کردم ، خوشت میاد ؟ خود را به ندانستن زدم و آهسته رویم را برگرداندم و طوری که متوجه نشود دست مزاحمش را پس زدم . لباس عروسی ام که سفارش مدل و دوختش توسط عمه پوراندخت داده شده بود به سبک یکی از لباسهای شهبانوی سابق دوخته شده بود ، خیلی مخالف بودم و از پوشیدن چنان لباس مجللی طفره می رفتم و بدم می آمد ، ولی مادر آرامم کرد : برای همیشه که نمی خواهی بر تنت کنی ننه جان فقط یک شب است پوراندخت را عصبی نکن و خواهر دیگر پوراندخت ، توران که در شب میهمانی ظاهر شده بود ، نیامده دستوراتش را بیشتر از عمه پوراندخت صادر می کرد و من آن شب افراد بسیاری می دیدم که از اقوام پدر بودند . نمی دانم که در کدام سوراخ قایم شده بودند و با شنیدن ازدواج یک شاهزاده ی سابق از سوراخهایشان بیرون خزیده و آفتابی شده بودند . لباس سنگین و تاج نگین دار که محکم موهایم را در میان حلقه ی خود گرفته بود ، آزارم می دادند ولی مجبور بودم تحمل کنم . گویی مراسم تاجگذاری پادشاهی در حال انجام است و عده ای دختر زیبا در حالی که دنباله ی لباسم را گرفته بودند ، مرا تا رسیدن به کنار پادشاه همراهی می کردند . مادرم گفت :دخترم بی خودی با این ها بحث نکن بذار برنامه طبق خواسته ی آنان پیش برود آن زن را که در گوشه ی سالن نشسته نگاه کن و من به سمتی که مادرم اشاره می کرد نگاهی انداختم ، زنی بود بسیار چاق که غبغب بزرگش تا روز سینه اش افتاده بود یقه ی پیراهنش باز و سینه ی سفیدش را جواهراتی سنگین چشمگیر و خیره کننده بود هیکل بزرگش برای صندلیها ی ظریف و باریک که به طرح و سبک لوئی شانزدهم ساخته شده بود مناسب نبود انگار هر لحظه قصد داشت زیر وزن سنگین خرد شود . مادرم گفت : دیدیش مادر ، او گزارشات لحظه به لحظه ای از مراسم عروسی تو را به پدرت می رساند مواظب رفتارت باش . در همین حال عمه پوراندخت به نزدیکی ام آمد یک انگشتر برلیان گرانبها را که سر دو کبوتر بود و با جواهرهای ریز درخشش خاصی داشت وارد انگشتم کرد تالالو آن جواهر ، خیره کننده بود ، با غرور و لبخندی بی رنگ دستم را گرفت : هدیه ی پدرت می باشد که به مناسبت جشن ازدواج شما تقدیمت کرده ، عروس قشنگم خوشت میاد ؟ لباس بلند که دنباله اش را به سنگینی می کشیدم اذیتم می کرد و موهای سرم زیر تاجی از جواهرات آرایش داده شده بود . شهروز می خندید : هدیه فوق العاده شده ای ، عروسی کاملا بی نقص و زیبا ، درست مثل ملکه ها می مانی انگار روز تاج گذاریت است ، کاش پدرت این جا بود و در عروسی ما حضور داشت ! و من از تمام حرفهای او بدم می آمد . سعی می کردم وقتی به کنارم می آید خود را بیمار نشان دهم تا زیاد با من صحبت نکند ، عکسها و فیلمهایی که گرفته می شد مخصوص پدرم بود من روی صندلی نشستم و شهروز با کت و شلوار سفید رنگ در کنارم عذابم می داد ، دوستان سنگ تمام گذاشته بودند و از دیر آمدن عاقد تعجب می کردند ماجشن را در خانه ای بزرگ که برای مادر بیمارم خریده بودیم برگزار کردیم خانه به مانند کاخهای قدیمی بود . در قسمتی از آن که آن سوی باغ بود از مادرم نگهداری می شد ، به یادش افتادم که اکنون تنهاست . میل دیدنش را کردم . با همان لباس سنگین به راه افتادم و شهروز در کنارم بازویم را گرفت از حیاط رد شدیم و چند خدمتکار به دنبالمان می آمدند و دنباله ی لباسم را گرفته بودند وارد راهرو شدیم در زدم ، پرستار مادر در را گشود و با دیدنم فریاد کوتاهی کشید : وای شما چه قدر زیبا شده اید . کاش مادرتان حداقل شما را می شناخت و از دیدن دختر عروسش لذت می برد . مادر پیراهن آبی رنگ و بلند به تن داشت موهایش را شانه

/ 0 نظر / 31 بازدید