رمان هدیه شاهزاده قسمت 11

من با ذوق پرسیدم : تو هستی شاهین کجایی حرف بزن ؟ گفت : می دانستم دیروز سرت باید خیلی شلوغ باشد نخواستم بهت زنگ بزنم و تولدت را تبریک بگویم ولی امروز فرصت خوبی بود ، من در ایران هستم و به خدمت مشغولم می دونی که ؟ هدیه تو چه کار می کنی ؟ - شاهین دیشب این جا خیلی شلوغ و پراز مهمان بود وامروز دارم از تنهایی دق می کنم ، اگه بدونی این جا چه قدر تنها هستم . هدیه حرف چند ماه نیست ، درست پنج ساله که از هم دور هستیم ، به هر حال امیدوارم زودتر به ایران برگردی ، حالا برایم بگو از اطرافیان چه شنیدی ؟ - نمی دانم مگر باید چیز بخصوصی می شنیدم ، هیچ خبری نیست . - ای امان از دست خاله ی بی فکر و سهل انگارت ، باید که می شنیدی . هدیه ی من که نقش زیبای چهره ی تو همیشه آرامشم می دهد ، چهره ی رویایی زن دیوانه دربیمارستان تبریز را به یاد داری ؟ تند گفتم : ولی شاهین باور کن همین جا هم تابلویی زیبا و بزرگ از او روی دیوار اتاقی خود نمایی می کند از لحظه ی ورود دانستم که تابلوی همان زن دیوانه است . ولی آنها آن را مخفی کردند و تا حالا هم می کنند . خندید : عزیزم او الهه ای زیبا و مجذوب کننده درست مثل توست ، باید که تعجب کنی ، زیرا که تو دختر آن زن هستی و همه این را می دانند البته به جز خودت . فریاد زدم : شاهین چه می گویی ، دیوانه شدی ؟ آهسته گفت : عزیزم آرام و ساکت باش وقتی اینها را برایت می گفتند مثل حالا به خروش می آمدی یا که دیواری کوتاهتر از دیوار شاهین ندیدی ؟ ساکت باش تا برایت بگویم ، من هیچگاه دورو و پنهان کار نیستم و اگر تا حالا صبر کردم تنها به خاطر پدرت بود ، البته پدر اصلی ات ، زمانی به او ایمان داشتم ، تو دختر آن زن هستی و همسر آن زن هم یکی از شاهزادگان دربار بود و زندگی آنان برای هریک خاطرات تلخی به یادگار گذاشت ، بگذار آنها را از زبان پدر شاهزاده ات بشنوی . باز با هیجان پرسیدم : پدر شاهزاده ام ؟ - آره عزیزم تو دختر یک شاهزاده هستی . اسرار بسیاری فاش خواهد شد وقلب نازنین تو در مقابل این اخبار مدتها به شدت خواهد تپید و بی قراری خواهد کرد . ولی از من می شنوی عزیزم سعی کن شوکه ی شنیده ها نشوی ، به خود مسلط و آرام باش . حقایق به نوبت و در فرصتهایی مناسب به گوش تو خواهد رسید ، ولی همیشه به یاد داشته باش که حافظ اصلی که زحمت بزرگ شدنت همیشه بر دوش آنها بوده پدرو مادر تو و در واقع عمو و زن عموی من هستند ، اگر کسی علیه آنان چیزی گفت ، جبهه گیری کن و مثل یک دختر خوب حامی و مدافع آنان باش ، کلمه ی شاهزاده شاید غافلگیرت کند اما کاش مغرورت نکند ، من حداقل تنها با تو یکی صادق هستم . لج و لجبازی هایی را که نسبت به هم نشان داده ایم ، سرچشمه از عشقی داشته اند ، این جا مسئله ای را که از زبان من می شنوی حقیقی است . مادر اصلی تو گمگشته ای در میان غبار هوسهای خودش و بوالهوسی های پدرت است تا این اسب سرکش را رام کند و از او مجنون دیوانه ای ساخت باید به هر دوی آنها افتخار کنی . جملاتش مثل جرقه به انبار باروت درونم را آتش می زد و دنیایی را به آتش می کشاند و این دنیا وجود پر حرارتم بود که می سوخت . آهسته گفتم : شاهین بس است ، خفه شو . با این که شاهین به مسئله بسیار مهم و حیاتی اشاره کرده بود ولی من باز دلم بی قرار او بود .نمی دانستم سوالهایم را چگونه مطرح کنم . احمقانه پرسیدم : شاهین حالا چکار می کنی ؟ بی تفاوت گفت : کنار پریوش نشسته ام . با حیرت پرسیدم : پریوش ؟ او آن جا چکار می کند ؟ شاهین بلند و وقیحانه خندید : برای این که موقتا زنم است . فریاد زدم : دیوانه شده ای ؟ باز خندید : هدیه عشق پانزده سالگی ات را این گونه رو نکن آن هم هنوز در دل من هست . ان موقع جوان و خام بودیم ولی حالا که دیگه بچه نیستیم سر همدیگه فریاد بزنیم . و من با چشمانی گریان از به یاد آوری مادر واقعی و دیوانه ام و دیوانه ای دیگر به نام شاهین ، دوباره در میان درختان خود را گم کردم . خدایا چه اسرار خوفناکی پس با این حساب آن زن دهاتی مادر واقعی ام نیست و پدرم او دیگر کیست ؟ وای خدایا کی این خانواده ی اسرار آمیز باز می گردند و مرا در جریان زندگیم قرار میدهند. اصلا نباید اشاره ای بکنم که شاهین چیز هایی به من گفته ، بگذار ببینم آنها چه چیزهایی برای گفتن دارند و اصل حقیقت چیست . دستتم را پر از آب می کنم و بر صورتم می پاشم ریزه های آب فواره ها چون شبنمی بر بدنم می نشیند و من لذت خنکی آن را حس می کنم . اشکهایم بی اختیار بر پهنای صورت خیسم می چکید ، ای روزگار هزار رنگ آن زن دیوانه و زیبا که تصویرش دیوار سالنی از کاخ را زینت داده و حیات اصلی اش درون چهاردیواری دیوانه خانه می گذرد ، مادر حقیقی من است و من دختری این گونه بی خبر و آزاد که حتی نمی توانم حداقل دستم را به چهره ی مات و عاری از احساس او بکشم ، چرا زندگی مرا این گونه در ابهامات فرو برده و اسرا را پنهان کرده اند ؟ و من دختر پدر ومادری نیستم که سالهای سا ل آنها را با نافرمانیها و هیجانهای احمقانه ام آزده بودم و شاهین پسر عموی من نیست . همانی که خود را دلخوش کرده بودم عقد پسر عمو و دختر عمو در آسمان پیوند زده شدخ .و من درپانزده سالگی به خاطر لجاجت و نادانیم آن ازدواج را رد کردم و حالا او ، شاهین کنار پریوش نشسته . ازدواج موقت دیگر چیست ؟ ومن چه قدر گریستم خدا می داند ، دستهایی مرا بلند نمود و اشک چشمانم را ستر د .شهاب با قیافه ی ظریفش نگاهم می کرد و من تمام تنفرهایی را که از شاهین داشتم نثار شهاب کردم ، از او بدم می آمد و باز شاهین در خیالم خواستنی بود . و من احمقم که او را دوست دارم زیرا که شاهین هم اگر مرا دوست داشت و به فکر من بود ، حالا هرگز در کنار پریوش ننشسته بود . حدس می زدم با فاش شدن برخی از اسرار، کتاب جدیدی از زندگی شروع می شود و باید به ورق زدن آن بپردازم تا ببینم انتهایش به کجا ختم می شود . از کنار شهاب گذشتم و به سمت قصر به راه افتادم . بی تفاوت از کنار خدمتکاران گذشته و به اتاقم رفته و در را بستم ، ساعتهای متمادی بود که روی تخت دراز کشیده و چشم به سقف دوخته بودم . به طرف پنجره چرخیدم اکثر ستاره ها نزدیک به هم بودند گویی آنها نیز سرمای آخر زمستان را حس می کردند و ماه بازیگر و اغواگر با شیطنت از پشت ابری بیرون می آمد و روشنایی بیشتری را بر سینه ی زمین می تاباند سپس باز پشت تکه ای ابر پنهان شد . غرق تماشای ماه و آسمان بودم و به پدر ومادرم می اندیشیدم ، وقتی که در لاله دره بودیم و من دختر آزاد و روستایی بودم که نصایح آنها بر من اثر نمی گذاشت . پدرم ملایمتر بود و گاهی مرا با هیجاناتم آزاد می گذاشت اما مادرم مدام گله و شکایت داشت و به توپ وتشرم می بست که باید دختر خوبی باشم تا مردم غیبت نکنند و هزار تا حرف پشت سرم نگویند و من وقتی نیمه های شب یا تنگ غروب از سواری باز می گشتم و این غیبت ها را از دیوار کوتاه خانه ها می شنیدم می خندیدم ، ولی مادرم با شنیدن همان مزخرفات گریه می کرد و حسرت می خورد که چرا نتوانسته مرا مثل یک دختر روستایی ساده و خجالتی بار بیاورد ، حتی در تبریز و زندگی آن جا ار رفت و آمد مهرانگیز و رفعت راضی نبود آنها را دخترانی پر شر وشور می دید و رفتارشان را برازنده ی یک دختر نجیب نمی دانست . پدرم روشنفکر تر بود و تکبرش بعضی وقتها مثل عمو طاهرم بود ولی پدرم بر اثر نداشتن ثروت آن را نشان نمی داد و بر خلاف او تکبر عمویم به واسطه ی ارباب بودنش گاهی وقتها تماشایی بود گاهی چندش آور بود وشاهین با لبخند مغرورش چون سایه ای همرا ه پدر او را همراهی می کرد آنها در پایان زور و قدرت بودند . زمانی که فصل درو گندم فرا می رسید همراه پدر به دشت می رفتیم و به تماشای کار زارعیت می ایستادم و کار خرمن کوبی برایم جالب بود و زنها هم دوش مردان با چنگک خوشه های کوبیده شده ی گندم را بالا می انداختند و به باد می دادند تا گندم از پوسته جدا شود و مهارت زنها جالب بود و شاهین سوار بر اسب اصیل که از نژاد عرب بود چون شاهزاده ای با شلوار سفید و شلاق هزار رشته اش سر می رسید . لبخند کوچکی می پرداند و چشمکی می زد و به نزدیکی ام می آمد و عمویم بعد از یک بازرسی ساده به سرعت دور می شد بیشتر کارهای او را مباشرش کربلایی مجتبی به عهده داشت و من آن زمان شاهین را با که تسخیر ناپذیر می دیدم ولی احساسی نسبت به او نداشتم وقتی که به یونان می رفت و جشنی که به همین مناسبت ترتیب داده شده بود . ولی پدر ومادرم نگذاشتند به آن جشن بروم و لاله دره که انبار خاطره هایم بود ، در گردباد انقلاب عظیم چه کرد و سر اربابی مقتدر را بر بالای دار برد، حالا و خاطرات سال هایی که مثل زخم شمشیری گوشه ای از قلبم را دریده است مرا می سوزاند، قلبم گریه می گند وقتی که کربلایی عباد پدرم و سادات خانوم مادرم نیست ، وقتی که شاهین پسر عمویم نیست، شاید که لاله دره هم زادگاه من نبود. آن زن دیوانه که با چشمان سبز و ماتش در من خیره بود، مادرم به حساب می آمد. زن شاهزاده درباری که قبلا در کاخ بزرگی می زیست و شاهزاده با زن های متعددش قلب او را می آزرد و او را با به زنجیر کشاندن قلبش به سوی جنون هدایت می کرد، حال پدر شاهزاده ی من کیست، اصل حقیقت خاله فخری و محسن خان و فرزندانش می باشند، از خودم بدم می آید که با مهر دروغینشان مرا غرق می سازند تا به کجا برسم، شاید که من اشتباه می کنم آنها در قید تعهداتی قرار دارند واعتراف عشق شهاب مسخره ترین اظهار عشقی بود که در بیست سالگی شنیدم . شاهین حقیقت است که در بیست سالگی ام حقیقت را گفت : شاید قراری است که کل اعضای خانواده آن را می دانند تا این زمان مرا در بی خبری نگه داشته اند ولی آن زن روستایی را دوست دارم همانی که با جارویش بارها به دنبالم دویده بود تا آن را به سرم بکوبد چه قدر انسانها بازیگران ماهری هستند . مخصوصا خانواده ی خاله فخری که دختر عزت الدوله شریف نیا بود که از ژنرال های سابق شاه بود ، هنرپیشه هایی توانا که تا این لحظه اسرار را به خوبی مخفی کرده اند . حالات نگاه آن زمان شاهین را به یاد می آورم . وقتی که زیر درخت سیب ایستاده و با کنایه حرف می زند و حال بعد از سالها در کشوری غریب از پس نگاه او کنایه ها مفهوم است . حتما جرات ابراز کلمه ای را نداشت و گرنه بی پروایی و جسارتش زبانزد روستا بود . کاش دست مادرم اشکها را از صورتم می سترد ، مادر مهربانم که در کنج خانه ی بزرگ خاله فخری کز کرده و برای دوری دخترش ماتم گرفته بود ، به راستی بی انصافی است که من آن زن دیوانه را مادر محسوی کنم کاش ، کاش هرگز این راز افشا نمی شد . کاش شاهین لال می شدی و به من زنگ نمی زدی ، انگار به خودم جواب می دادم : چه فرقی می کنه اگه شاهین لال می شد ، تا چند روز دیگر بقیه زبان در می آوردند و بالاخره این اسرار افشا می شد. کاش مسیر زندگیم را ه بیراهه در پیش نمی گرفت و مسیر عادی خود را می پیمود و تغییری حاصل نمی شد . کاش دنیا تا همین حد زیبا بود خدایا من که ذره ای از مادر دیوانه ام را به یاد ندارم ، چگونه مادر حسابش کنم ؟ اما زنی را که با دستهای پرمهرش شب و روز کارهایم را انجام می داد ، بی نهایت دوست دارم او که از روی علاقه گیسهایم را می گرفت و می کشید و می گفت : " بشین دهتر هزار دفعه گفتم ، موهاتو باز نذار ، مثل بازهای وحشی می شی که درحال اوج گرفتن به آسمان هستی ، بذار موهاتو ببافم این جوری معصوم تر می شی ، کل آبرومون حفظ می شه " من همان پدر ساده لاله دره ای را دوست دارم و قانع بودم . با پدر شاهزاده ام که صاحب ملک و کاخ و قدرت بود چه کنم ؟ یادم می آید وقتی که خاله فخری گفت : امیر و شهاب به کار ملک و میراث در تبریز رسیدگی کنند . هول وهراس به دلم نشست و ابلهانه از خاله فخری پرسیدم : حتما خانه ای را که پدر و مادرم هم اکنون در آن جا سکنی داردند ، می فروشید و آنها مجبور به بازگشت به لاله دره خواهند شد ؟ و خاله فخری خونسردانه به قهقهه خندیده بود : او هدیه عزیزم ما به خیلی چیزها نمی توانیم دست درازی کنیم تا بازگشت تو آن جا باقی خواهد بود . حالا خیلی از قضایا دستگیرم شده و به تمام کنایه ها و گفته ها ی به اصطلاح بی شیله پیله پی می برم و تمام چیزهایی راکه دور وبرم را احاطه کرده اند ، معنادار می بینم از تخت برخاسته و در اتاق قدم می زنم ، حس کنجکاوی عمیقی و جودم را احاطه کرده بود باید بدانم پدر شاهزاده ام کیست ؟ باید بدانم من در این میان چه کاره ام . کیستم و چیستم و مهمتر از همه من می خواهم به ایران باز گردم . شوقم آن قدر زیاد است که نمی دانم چه کنم ، از اتاق بیرون آمده و وارد سرسرل که در تاریکی فرورفته می شوم ، شمع های لرزان نور اندکی در اطراف می پراکندند و روشنایی شاعرانه ای به سالن داده اند میز ناهار خوری آماده و بشقابها برای پنج نفر آماده بود به سراغ تلفن می روم و شماره ی آلدو را می گیرم ، خدمتکاری از اتاق کنار آشپزخانه سرش را بیرون می آورد و باز سریع به داخل می کشد ، آلدو با هیجان جوابم را می داد آلدو باهات خیلی کار دارم بلند شو بیا این جا . اصلا نمی تونم آروم بشم . آلدو پرسید : خاله و شوهر خاله ات نیستن ؟ کجا رفتن ؟ -نمی دانم کجا رفتند و فکر نکنم امشب بیایند در همین حین خدمتکار مقابلم سبزمی شود . - مادموازل ، امشب خانم و آقا تشریف نمی آورند ، زنگ زده بودند که شب نخواهند آمد به خدمتکار نگاه نمی کنم : آلدو می آیی منتظرت باشم ؟ - تازه رسیده بودم ، موریس هم این جاست ، داشتیم روی سناریوی فیلمی کار می کردیم . گفتم : آن قدر دلم گرفته نمی دونم به کجا فرار کنم . آلدو خندید : به هیچ جا فرار نکن تو که همیشه دلت می گیره بگو کی وا می شه ؟ گفتم : انگار انتظار سر رسیده . دوباره خدمتکار به نزدیکی ام آمد : شام صرف می کنید ؟ گفتم : مهمان خواهیم داشت ، شام را مهیا کنید . به وقت همیشگی سرو خواهد شد . ساعتی بعد آلدو همراه موریس و رزا وارد منزل شدند با دیدن صورت گریه کرده ام و ناراحتی درونی ام که در ظاهرم نمایان شده بود ، آنها وادار شدند تا دقایقی در سکوت مرا بنگرند . آلدو با خنده دستی به شانه ام زد : می گم هدیه ، رزا همین ساعتی پیش داد سخن داده بود که می خواهد همراه شهرام سفری به ایران داشته باشد ، راستش وسوسه شدم من هم از کشورتان دیداری کنم ، این جوری بهتره از دونتی هم فاصله گرفته ام ، بگذار او با دنیای مخوف و سیاه را هبگی اش باقی بماند . نگاهش کردم دستش را دراز کرد و با انگشت زیر چشمانم را نوازش داد : این جوری نگاه نکن تو همین چند ساعت کلی کار برای رفتن به ایران انجام داده ام . بعد ناگهانی ابروهایش را بالا برد : خاله فخری و محسن خان باهات صحبت نکرده اند ؟ اصلا کجا رفتن ؟ رزا به جای من جواب داد : آنها به عمد شب هدیه را تنها گذاشته اند مثلا از خستگی مهمانی دیشب بیرون بیاید و استراحتی بکند ، چون فردا اخبار مهمی برایش دارند ، البته آلدو و من هم چیزهایی می دانیم ، شهرام بعضی وقتا تو گوشم چیزهایی گفته و من همیشه هدیه را این طوری که هست نمی دیدم ، بلکه دختری که بعدها نام دختر شاهزاده را خواهد گرفت می دیدم که قرار بود در بیست سالگی چیزهایی را بداند که تا کنون مجبور به مخفی کردنش بوده اند ، البته اطرافیان دورنگی نکرده اند بلکه دستور قائم الملک است که این گونه خواسته بود . وای که شهرام چه قدر از زندگی او و زنهای زیبایش می گفت ، ولی مادر هدیه سرآمد آنها بود و با این که از کارهای شوهر و عشاقش کم کم روانی شد ولی شاهزاده در برابر شکوه و زیبایی او زانو به زمین می زد و برده وار دوستش داشت ، ملکه ی واقعی او بود ، زنهای دیگر اطرافش فقط برای خاموش کردن هوسهای ناتمام قائم الملک بودند ، رزا با هیجان آن چه را که کما بیش می دانست بیان می کرد : ببین هدیه شهرام بهم می گفت وقتی که بیماری زنش تشدید شد و بیماری حاد شناخته شد برای او خانه ای وسیع در گوشه ای از قصرش بنا کرد و با چند خدمتکار او را در آن جا محبوس نمود و خود دائم به دیدارش می رفت بعدا ناچار او را به بیمارستان منتقل کرد و همان دو زن را پرستارش کرد حالا درسته که قصر واملاک شاهزاده به دست دولت ایران مصادره شده ولی حسابهای بانکی او پر ازپول است و ثروتی که در خارج از کشور دارد بی نهایت است ، ولی حیف رکه شاهزاده بر اثر بیماری نقرس زمین گیر شده ولی منتظر است تا دختر بیست ساله اش روزی به دیدار او برود . آلدو روسری سرم را کشید ، من محکم روی دستش زدم و آن را محکم به دور سرم پیچاندم . آلدو لبخند کشیده ای زد به راستی تصمیم گرفته ای مثل املها همیشه روسری به سر باشی و حافظ اصالتی باشی که یعنی بسته شدن غل وزنجیر به دست و پایت را قبول می کنی ، تو .... کلامش را بریدم : آلدو تو حق نداری در مورد عقاید و رفتار من اظهار نظر کنی ، همان طور که بارها خاله فخری با رفتار و عقایدش نتوانست آن چیزی را که در همان روزهای اول انقلاب آموخته ام تغییر بدهد ، زندگی من مال خودم است . رزا موهای قهوه ای رنگ و بلندش را به یک سو چرخش داد و خندید : آلدو حالا کجا شو دیدی ، من برای رفتن به ایران باید همرنگ هدیه شوم . آن جا دیگه ایران سابق نیست ، فعلا که وضع آن جا چنین است . آلدو سرش را تکان داد : می دونم فخری همه چیز را توضیح داده . رزا بهترین زنی بود که در ایتالیا دیده بودم او با قیافه ی ظریف و نمکی اش هرگز درباره ی عقاید دینی و مذهبی هیچ کس جرو بحث نمی کرد و آزادی را حق هر فردی می دانست با هما ن کلام ساده و دلنشین ادامه داد : آلدو مردم یک جامعه و یک ملت اگرهم انقلاب کنند تا چیزی را به مرحله ی اجرا گذارند باز باید تابع قانون و مقررات حکومت باشند در غیر این صورت هرج و مرج بی نظمی برکشورغلبه می کند ، اگر مردم و دولت یکی باشند ، دیگر پذیرش عقاید هر دو طرف آسان است و شهاب که سالها آن جا بوده برایم می گفت ، که مردم برای همین عقایدشان انقلاب کرده اند ، هدیه نیز یک فرد ایرانی و از همان سرزمین است ، چرا تعجب کنیم ؟ لبخندی زده و دست او را گرفتم : البته عزیزم تو درست می گویی که قانون دولت ما چنین مقرر کرده و یک حکومت اسلامی برما حکم رانی می کند اما این جزیی از مذهب من است و ارزشهای آن برایم مهم است . من خودم این طوری دوست دارم . رزا سر میز شام رفت خدمتکاران میز را با غذاها و دسرها آماده کرده بودند . رزا اسراری را برایم فاش کرده بود که باید در بیست سالگی ام از زبان خاله فخری و محسن خان یا احیانا اگر در ایران بودم از زبان پدر و مادرم می شنیدم ، ولی خاله فخری سهل انگار من الان با شوهرش به دنبال حقوق و قضایای چه کارهایی بودند خدا می داند و رزا مرا با پدر شاهزاده ام که مبتلا به نقرس بود آشنا ساخت ، هنوز صبر می کردم آنها باز گردند و دیگر از رزا سوالی نکردم او فقط از زبان این و آن و از گوشه و کنار چیزهایی شنیده بود ، بیست سال بی خبر مانده ام و صبر کردهام بگذار یکی دو شب دیگر هم صبر بکنم ، ماه از پشت ابر بیرون آمده و تا صبح کاملا نمایان خواهد شد با این حال هیچ هیجانی و رغبتی در وجودم شعله نمی کشید تا دانستنیها را بدانم آرزو می کردم هر گز نمی دانستم و من یک دختر لاله دره ای زاده همان پدر و مادر باقی می ماندم . شنیدن این اخبار شوقی را در من زنده نکرده بلکه افسرده و غمگین ترم کرده بود ، من هم سر میز نشستم ، رزا بی خیال در حال خوردن بود و آلدو نگاهش در من خیره و متفکرانه و ساکت تر شده بود ، فکر می کردم به فرار از دست دونتی می اندیشد ، رزا با چنگال تکه ای از گوشت سرخ شده ی ماهی را روانه ی دهانش کرد : صبر کنید ببینید شهرام بالاخره راضی می شه منو همران خودش به ایران ببره ، اون مجبوره با شهاب کار کنه ، بعد سرش ر ا بالا گرفت و نگاهم کرد : هدیه تو که یک ماه پیش گفتی می خواهی برای مدت زیادی در ایتالیا بمانی و همراه آلدو کار نشریه ی جدیدی را راه بیاندازی از تصمیمت برگشتی ؟سرم را تکان دادم : این کارو می تونم تو ایران هم انجام بدم ، مخصوصا که آلدو هم تصمیم گرفته به ایران بیاد آلدو بلند خندید : هدیه حاشیه نرو حرف دلتو بزن ، بگو که از روی حس کنجکاوی می خواهی به تبریز بروی و باورکنی که پدر و مادرت کیا هستند ولی تو از این حا راحت تر می تونی به دیدار پدرت بروی ، حالا صبر کن خاله فخری حتما دیگه مهر لبهاشو میشکونه و ضمن تشریح وقایع، امر می کنند که چه کار باید بکنی .با این حرف آلدو باز هیچ هیجانی برای دیدن این پدر شاهزاده نداشتم ولی زن دیوانه مرا به سوی خود می کشاند به تبریز و رفتن به بیمارستان روانی دیدن دوباره ی قیافه ی مات و گنگش ، چشمان بی فروغش که حکایت گذشته ها را داشت و موهای طلایی رنگش که نشان دهنده ی افسونگری و طنازی جوانی او بود و من بیچاره که امروز حقایق را از زبان شاهین و برخی را از زبان این و آن شنیده بودم بی احساس ترین فردی هستم که بی خیال پشت میز شام نشسته و به خوردن مشغول بود ، چه بازیگران ماهری دورم را احاطه کرده بودند و من عروسک مومی و بی اراده که بیست سال در دستان آنها چرخیده بودم .شام ساعتها به طول انجامید ، سپس در مبلهای کنار شومینه لمیدیم ، آلدو چشمان خواب آلودش را به من دوخت : هدیه با یاین زجری که امشب با این خستگی به ما وارد آوردی امیدواریم توانسته باشیم کمی برایت همدردی بکنیم و مثل دوستان وفادار مثلا دوستی را در لحظات تنهایی و غصه تنها نگذاشته باشیم .لبخندی زدم : درسته آلدو من در صداقت و یکرنگی تو و رزا هرگز شک نمی کنم .رزا خندید و پاهایش را دراز کرد : هدیه من و تو از نظر روحی خیلی نزدیک هستیم و دوست دارم مثل همیشه بهت نزدیک باشم .آلدو دستش را پشت سرش قرار داد : اما هدیه گفته باشم اصلا توی گوش دونتی از رفتنم به ایران آوازی نخون او حساب سختی را پس خواهد داد . سپس چشمانش را بست و گفت : اگر خوابیدم مرا ببخشید .نور زرد رنگ شمعها با نور کبود رنگ سحرگاهی که از پنجره دیده می شد در حال ستیزبود ، درقیافه ی خواب آلود آلدو خیره شدم ، بی قید و بی خیال در عین حال فعال که نان امروزش ردیف باشد فردا را خدا کریم است ، همیشه برای امروز زندگی می کند و می گوید فردایی وجود ندارد ، نمی دانیم برای فردا هستیم یا نه ؟رزا به کنارم آمد و آهسته روی دسته ی مبل نشست : هدیه به راستی مامان هنوز چیزی بهت نگفته ؟گفتم : فعلا که چیزی نگفتن رزا ، حالا اگه برگردن ببینم چی می شه ، حتما گفتنی ها رو خواهند گفت .-مامان که همیشه یک گله رو این ور و اون ور می بره و راهنمایشان می شه روفانو چه چیزهایی برای دیدن دارد ، کلیسا ها و بناهای کهنه و متروک ، آمفی تاتری که در گذشته های دور در آن جا زور آزمایی می کردند و دیدن به اصطلاح بناهای تاریخی ، چه چیز جالب توجهی در آن دیده اند ؟ زندگی امروز همچنان به پیش می رود و این توریست ها به دنبال گذشته ها هستند . اصلا تفریحی ندارد . مامان خوشش میاد هی حرف بزنه و توضیح بده و فکر نکنم مامان خودشو درگیر کار اداره ی قضایی کرده باشد بلکه درحال گشت و گذار با افراد توریست است . پرسیدم : پس محسن خان چطور ؟ -خودت که دیدی او اکثرا به دنبال مامان هست و زیاد هم بدش نمیاد اطلاعات تاریخی خودش از کشور ایتالیا مخصوصا روفانو را که می داند در اختیار خود ایتالیا ئیها قرا ر دهد ، آنها به جای آن که باید امشب را درکنار تو می بودند و توضیحات لازم را در مورد زندگی ات در اختیار قرار می دادند ، چون آن گونه که می دانم وکیل تو که قیمی هم از طرف پدرت می باشد چند روز پیش در میان همین مجسمه ها جولان می داد -من کجا بودم ؟ -تو دانشگاه رفته بودی .ولی فکر کنم دیگه فردا حقایق برایت آشکار شود تا این جاشو که شنیدی شوکه نشدی ؟ خندیدم : شوکه ام کرده ، باعث نارحتیم شده چون می خواستم همان هدیه سالها پیش باشم . -احمق نشو ، تو دنیای ثروت داری و همه از ثروتت به جاهای رسیده اند ، تو هنوز دوست داری زیر منت خاله فخری ات باشی ؟ ببین هدیه من زیاد نمی دانم ولی تو مهر دروغین بعضی ها را باور نکن ، شهاب می تونه با ثروت تو چندین شرکتی بزرگتر از اینی رو که حالا زده بزنه ، هر چند برادر شوهرمه ولی بد نمی گم ، تو دیگه باید صاحب قدرت و ثروتت باشی ، این قصر باشکوه و قدیمی که خیلی وقتا دلت این جا گرفته وگریه کردی مرا هم به رویاها فرو برده ولی .... وای هدیه بذار زیاد نگم ، و مامان اینا خودشو ن واست توضیح بدن.آلدو باید به دفتر نشریه بره مهمان مهمی از انگلستان دارد و من هم باید ... ای وای اصلا از کجای کارم بگم ساعت ده با شهرام در کارگزینی دانشگاه قرار دارم ، برای کار یکی از دوستانم است . آلدو با سنگینی از مبل برخاست و به کنارم آمد چشمان خسته و خواب آلودش را به صورتم دوخت : چطوری هدیه ، کمی از هیجانات خفته در سالهای بی خبری فروکش کرده؟موریس خندید : تازه شعله ور تر شده ، منتها در ظاهری آرام ، قول میدم فردا شاهد اتفاقات بسیاری خواهیم بود و همین طور آلدو کارمن و تو هم زیاد می شه باید برای خواسته های هدیه مدام دوندگی کنیم .لبخندی زدم : نگران نباش موریس سعی می کنم زیاد به شما رجوع نکنم .موریس قوسی به کمرش داد و انگشتش به سویم نشانه رفت : تو رجوع خواهی کرد و ما هم مثل همیشه در کنارت خواهیم بود ، ما دوستانی واقعی هستیم که مدام با صمیمیت در کنار هم خواهیم بود سپس به آلدو گفت : پسر فکر نمی کنی دیگه دونتی حسابی نگرانت شده ، بلند شو برو خونت .آلدو با بی حوصلگی سرش را تکان داد : اگه سر از عبادت برداشته باشد و به دنیای اطرافش نگاه کنه ، متوجه کمبودی می شه ولی حیف که همیشه خیره به روبروست و در دنیای مسخره اش سیر می کند ، او هیچ گاه حضور مرا حس نمی کند .گفتم : آلدو این قدر نسبت به احساسات دینی و مذهبی او خرده نگیر ، او روح پاک و مومنی دارد ، بگذاربا عقایدش در آرامش باشد .آلدو بلند خندید : بی تفاوت هستم که آزاد با عقایدش است ، اصلا مهم نیست زندگی به نحوی می گذرد ، دنیا پر از زن است و من با عقایدشان کاری ندارم ، زندگی می گذرد و من زیاد سخت گیر نیستم . موریس آهسته خندید : خوش به حال زنان و با این آزادی عقایدشان که تو مانعش نیستی و رزا کیفش را بر شانه انداخت : بچه ها دیگه بسه ما شبی کاملا بی خواب را گذراندیم ، باید کمی استراحت کنیم . سپس سریع بوسه ای به گونه ام زد ، عزیزم من همیشه در این کاخ در راهروهای تاریک و پر از آئینه آن احساس آرامش می کنم ، وقتی درراهروهای پیچ درپیچ و متعدد آن قدم می زنم آئینه ها اندام انسانی بدون جسم را نشان میدهد که در گذشته ها قدم می گذارد و مجسم می کنم که مثلا سالن بزرگ و وسیع مملو از مهمان و شراب و رقص و خنده است و گاهی دو دلداده ی بی قرار مخفیانه از آن جمع دور شده و دراین راهروها سرگردان می شوند و سپس در مقابل یکی از آئینه ها در گوشه ای آرام می گیرند و دل می سپارند و از شهد بوسه جان می گیرند ولی حیات آن عشق کوتاه است و آنها هم فنا و نابود شده اند و حال ما راه آنان را می پیماییم و اثری برای آیندگان دیگر می گذاریم در این دنیا همه چیز فانی است .سپس هرسه به طرف در خروجی به راه افتادند . آلدو چشمکی زد : باور کن هدیه باهات میام ایران حرفمو شوخی نگیر ، مرا از تصمیمهایت آگاه کن تا باهات هماهنگ بشم .خندیدم : آلدو دیوونه شدی ، برای چی می خوای بیایی ایران ؟ -حالا صبر کن اول به اسم دیدار سپس به اسم و رسم دلدار .... قهقهه ای زد : اگه خوشم بیاد آن جا را قابل ماندن بدانم ....خواهی دید . شاید برنامه هام به شکلی دلخواه پیش بره . خدا رو چه دیدی ...نا امیدی بدترین رنجی ست که انسان می کشد ...پیش به سوی فردایی روشن .سپیده در افق رنگ نارنجی داشت ولی در پس آن ابرهای تیره آسمان سفید و آبی را می پوشاند و یک دسته ابرسیاه به تدریج گوشه ای از آسمان به پهنای آن می رسید و نشان از طوفان داشت و من هوای آن روز را غم انگیز می یافتم ، تصمیم گرفتم همان جا کمی روی کاناپه دراز کشیده و بخوابم سپس به دانشگاه رفته و برای رفتن به ایران اقدامات لازم را انجام دهم ، اگر به فکر آسمان و هوای غم انگیز بخواهم دلم را بگریانم از تمام کارهایم عقب می مانم .نمی دانم تا چه ساعتی خوابیده بودم به صدای صحبتهای بلندی بیدار شدم و گوش سپردم ، صدای محسن خان بلند و رسا در فضا آکنده بود : فخری خانم کوتاه بیا ، من می گم اگه این جوری پیش بری مخالفت می شنوی تو تا حد اندازه ی خودت مسئول باش و زیادی حرص نخور .صدای خاله فخری فضای نیمه تاریک اتاق را می لرزاند : محسن خان تو اگه ساکت باشی کارها خوب پیش میره ، هدیه سالها در کنار ما بوده و من روی او نفوذ خوبی دارم او به حرفهایم گوش می دهد ، می دانی اگر تا حال با گفته های تو پیش رفته بودم چی می شد ، گداتر از تو کسی نبود .به یاد حرف خاله وقتی که در لاله دره بودم افتادم که گفت به خاطر ثروت محسن خان باهاش ازدواج کردم نه هیکل و موهای قشنگش و .... اما نمی دانم واقعا این جور چیزها تحمل می خواهد با کسی که دوستش نداری زندگی کنی .... شاید هم اشتباه می کنم و خاله فخری عاشق محسن خان بوده و.....در اتاق با شدت باز شد و محسن خان با هیکل قناسش از در وارد شد ، می دانستم او از همان ایام جوانی دارای قد و هیکل مناسبی نبود و خاله فخری او را چون اسبی مطیع در دست داشت و همیشه افسار و لگامش را در مشت می فشرد و همراه خود به هر جا که می خواست می کشاند ، خاله فخری دیکتاتوری مستبد بود و شهاب و شهرام مثل مومهایی نرم در دست او شکل می گرفتند ، رفعت بهترین کار را کرد و در ایران کنار خانواده ی عمو یش ماند تا به فعالیتهای مطبوعاتی خود ادامه دهد و از امر کردنهای مادر راحت باشد . مخصوصا که شوهرش ناصر هم مشوقش است . آیا حالا او نیز دانسته که من و او دختر خاله ی واقعی هستیم و او هم خاله ای روستایی به نام سادات خانوم ندارد بلکه آنها هاله ای بودند که در این لباسها و نور می پراکندند.محسن خان با دیدنم فریاد کوتاهی کشید : دختر عزیزم تو که این جا هستی ، آن قدر پرده ها را سفت و محکم کشیده اند که هنوز نمی دانی روز به نیمه رسیده و هم چنان خوابید ه ای .به صدای محسن خان زنش فخری هم وارد شد و با دیدنم تعجبش بیشتر از شوهرش نمایان گشت : وای هدیه مگه دیوونه شدی ؟ چرا دانشگاه نرفتی ؟ شب رو چیکار کردی که تا لنگ ظهر خوابیده ای ؟ شهرام تو دانشگاه منتظرته الان تلفن کرده بود و سراغ تو را می گرفت .بی حوصله دستم را لای موهایم فرو کردم هنوز سنگین و خسته از بی خوابی دیشب بودم ، روی کاناپه نشستم . خاله فخری آستینهای گشاد لباسش تاب می خورد . دستهایش را بالا برد و با ناز و ادای یک ملکه ی چهل وشش ساله با ترفند نازش جلو آمد : عزیزم نکنه مریض شدی ؟ شبو چیکار می کردی ؟ -بچه ها این جا بودن . رزا و آلدو نزدیکهای صبح رفتند . -وای خدای من هدیه تا آن موقع چه کار می کردین ؟ سرم را تکان دادم و ساکت ماندم . محسن خان گفت : حالا فخری خانوم کم سوال پیچش کن ، بذار بلند شه بره دانشگاهش . هنوز هم دیر نشده . گفتم : امروز دیگه از خیر دانشگاه گذشتم هر چند کارای مهمی داشتم ولی فعلا که حالشو ندارم محسن خان دستی به مجسمه ی بلورین دختری که ایستاده بر تنه ی درختی بود کشید : هدیه نکنه هنوز از جشن بیست سالگی ات خسته هستی ، هان ؟ از وارد شدن به این سن بسیار خوشحالم حالا شما برای من از هویت اصلی ام صحبت کنید که من کیستم ؟ خاله فخری و محسن خان نگاهی رد و بدل کردند ، خاله فخری با تردید پرسید : کسی چیزی گفته ؟خندیدم : نگفته شما خواهید گفت ، احساس می کنم خیلی اسرار آمیز و جادویی شده ام ، دارم افسون شخصیت خودم می شوم ، درست مثل سیندرلا که به کجاها رسید و با چه کسی ازدواج کرد ، من خودم را سیندرلای قرن می دانم . خاله یک ابرویش را بالا انداخت و لبهای قهوه ای رنگش از گوشه ی چپ بالا رفت . شفافیت روژ لبهایش رخشش خاصی به لبها داده بود ، اصلا خاله فخری خیلی خوشگل بود ولی چه جوری می توانست محسن خان را تحمل کند ، نمی دانم . چه چیز جالب توجهی در او باعث این ازدواج شده بود خدا می داند . خاله گفت : سیندرلا عروس شاهزاده شد و تو سیندرلا دختریک شاهزاده شده ای تو صاحب ثروتی می شوی که پدرت توسط وکیلش در اختیارت خواهد گذاشت ، وکیل پدرت از فرانسه راهی ایتالیا شده و به زودی خواهد رسید ، او گزارشگر اصلی مطلب از سوی پدرت خواهد بود ، ولی اگر دوست داری منهم چیزهایی بگویم .او در کنارم نشست و دستانش را به دور شانه ام حلقه کرد : ما مسئولیت پذیر شدیم و پدرت هم امکاناتی در اختیار ما قرار داد ، حالا تابلو را خوب تماشا کن ، حدسهای پانزده سالگیت درست بود صدایش بلند تر شد : محسن خان بگو خدمتکار پرده ها را بکشند . محسن خان زنگی را فشار داد و خدمتکار وارد شد . خاله ادامه داد : آره هدیه پدرت دستور بافتن این تابلو را داده بود ، چون زیبایی مادرت سحر انگیز بود و او مادرت را دوست داشت ولی مادرت زیاد با پدرت سازگاری نمی کرد ، پدرت برای زجر او زنهای متعدد دیگر گرفت و مادرت زن اولش نبود در واقع زن سوم محسوب می شد ، مادرت از کوچکی کمی با همه ناسازگاری داشت و ما او را برای معالجه به انگلستان برده بودیم ولی کم کم بیماریش عود کرد و شدیدتر شد ، وقتی که تو را حامله بود در شدیدترین دوران بحرانی بیماری به سر می برد و پدرت خدمتکارها و پرستارهای بی شماری را مامور حفاظت او کرده بود تا تو صحیح و سالم به دنیا بیایی و زمانی تو متولد شدی که مادرت هیچ چیز حالیش نمی شد و پدرت در قسمتی از املاک بزرگش در شمیران کاخی را ساخت و او را آن جا به دست پرستارانی سپرد ، وتو را بعد از پنج ماه به دست زن و مردی که باغبان باغها و املاک وسیعش بودند سپرد زیرا آن مرد باغبان از دوازده سالگی همراه پدر ومادر خود در آن جا کار کرده بود و بعد از فوت آنها خود مسئولیت آن جا را به عهده گرفته بود ، زن آن باغبان را خود پدرت برایش انتخاب کرده بود و آنها به پدرت ایمان داشتند و پدرت نیز از میان تمامی حشم و خدمه هایش به آن باغبان و زنش ایمان داشت و آن مرد باغبان که هم اکنون پدر تو محسوب می شود بعدها به زادگاهش در لاله دره رفت زیرا پدرت که سالها پیش از انقلاب بوی انقلاب را شنیده بود ، در آرامش و با حوصله ثروتش را به تدریج از ایران خارج کرده و راهی فرانسه شده ، به ناچار مادرت را به بیمارستان سپرد ، پدرت کسی را دلسوز تر و مهربانتر از پدر ومادرت ندید و سرپرستی تو را به عهده ی آنان سپرد و همیشه در آرامش بود که دخترش در رفاه بزرگ شود ولی بعد فکر کرد شاید جوانی تو باعث به باد رفتن ثروتی شود و قرار شد در بیست سالگی هویتت برای خودت آشکار شود ، پدرت از زنان دیگرش هم فرزندانی دارد که همگی در فرانسه هستند و البته تو دختر آن زن دیوانه هستی که خواهر من هم می باشد اونی که تا این لحظه هرگز احساس فرزندی تو را لمس نکرده و حتی بعد از دیدن تو در دوران کودکی مات و گیج بود ، و خودت هم که قبل از آمدن به این جا به دیدارش رفته بودی ، چه اثرهایی از عاقل بودن و هوشیاری در او دیدی ؟ سرم را تکان دادم . خاله فخری آهی کشید : او درمان نخواهد شد و همه به نوعی از ثروت پدرت استفاده کرده اند و حتما می پرسی پس چرا پدر مادرت در لاله دره با نان بخور ونمیر می ساختند و پدرت رفاهی در اختیار آنان قرار نمی داد ، چه می دانم هدیه آن باغبان گفته بود من باید او را مثل فرزند خود بزرگ کنم و با آن چه که دارم او را به رشد می رسانم ، تمام ثروت هدیه بماند برای وقتی که به سن قانونی رسید ، آنگاه خود می تواند تصمیم بگیرد و پدرت می گفت که این جوری تو دختری مقاوم و صبور خواهی شد. تا در آینده بتوانی صاحب اختیار ثروتش باشی . برادر و خواهران تو در خارج چندان کارآیی ندارند ، آنها نازپرورده هستند اما تو آبدیده و جسور هستی و پدرت بسیار مشتاق دیدار توست ، اما می خواستم وکیلت برسد و ما به همراهی او تو را در کل جریان قرار دهیم ، ولی فکر کنم گوشه وکنار چیزهایی شنیده ای ، این جا کسی به موضوع واقف نیست ، به جز این که این حماسه سرا رزا می تواند باشد ، او هم غرض و منظوری ندارد خالص و بی شیله پیله است با حیرت به سخنان خاله چشم دوخته بودم و او ادامه داد : آه هدیه دیدی که هیچ تشابهی بین من و آن زن لاله دره ای نیست پدرت خوشبختی تو را می خواست ولی با این کارش باعث عذابم شد که چگونه داشتن خواهری چون او را تحمل کنم ، زن لاله دره ای کجا و من کجا خدای بزرگ ! من که بزرگ شده ی اروپایم و چند سالی بیشتر نبود که در تبریز و در آن خانه ی بزرگ ه در واقع یکی از بی شمار ملک های پدرت است ساکن شده بودم ، آن جا هم برای توست ، چو ن پدرت همیشه آن زن دیوانه را که اسمش ماهتاب است دوست داشت ، تو حالا زیاد هیجان زده نشو و بدان که چگونه باید مسائل را هضم کنی و در آینده بتوانی را ه ترقی را بپیمایی ، البته پدرت دخل و خرج املاک دیگری را که در تبریز و تهران را دارد به دست ما سپرده ، فرزندا ن دیگر او قرتی و ولخرج از آب در آمده اند و عیاشی را رسم اول زندگی می دانند ، شاید آنها زمانی بر سر ارث و میراث اختلافی پیدا کنند ولی تو باید کارایی و شجاعت دختر لاله دره ای را نشان دهی و پدرت به انها افتخار کند ، کارهایی که دختران و پسران دیگرش انجام می دهند باعث رضایتش نیست آنها تقریبا راه خودشان را می روند ، از نظر این که پدرت امکاناتی در اختیار ما قرار داده و گفته بود که همیشه مراقب ماهتاب باشیم و زمانی که در ایران بودم هر هفته دو بار به دیدارش می رفتم و از مراقبتها و امکانات او باخبر می شدم ، ولی بعد از آمدن به این جا او را به مادرت سپردیم تا این کار را انجام دهد ، از حرفهای خاله فخری سرگیجه گرفته بودم و من هنوز مست و مات خواب بودم و یارای حرکت نداشتم . محسن خان در درون مبل کنار شومینه فرو رفته و چرت می زد و گاهی که صدای خاله اوج می گرفت چشمانش را باز می کرد و نگاهی اندیشناک به او می انداخت و باز می خوابید ، از جا برخاسته و به اتاقم رفتم ، کاپشنم را پوشیده وارد حیاط شده و از آن جا به درون باغ خزیدم . هوا ابری و در گوشه ای از سطح آسمان ابرهای سیاه چون پنبه های سیاه روی هم انباشته شده بودند و در گوشه ای دیگر آسمان خشمناک می غرید ، از میان شاخه ها رعد و برقی چشم را خیره کرد ، منظره ی بدیع و غم انگیزی بود من به بالای سنگی بزرگ و مسطح که درگوشه ی آن مجسمه ی زنی به اسارت تمساحی درآمده بود رفتم و در مجسمه خیره ماندم دهان تمساح باز بود و نیم تنه ی زن درون دهان تمساح قرار داشت ، دستهای زن به حالت التماس به سوی منجی نامریی گشوده شده بود . من آن قدر درگیر تحصیل در دانشگاه و کار با آلدو و موریس بودم که هرگز فرصت نکردم تا از تاریخ این قصر اطلاعاتی به دست آورم ، حالا بهترین فرصت بود . نگهبان نود ساله ی قصر که به همراه زن و فرزندانش رد ساختمان آن سوی قصر زندگی می کنند مسلما می توانستند اطلاعات خوبی از تاریخچه ی این کاخ در اختیارم بگذارند . دستهایم را درون جیبهای کاپشنم فرو کرده از روی سنگ پائین پریده و به سمت ساختمان نگهبان به راه افتادم . خاله فخری ماشین را تا کنار پله ها آورده و آن جا پارک کرده بود از کنارش که رد می شدم چشمم به کیف خاله فخری که درون اتومبیل روی صندلی بود افتاد ، حس کنجکاوی وادارم کرد سرما را بهانه کرده و درب ماشین را گشوده و به درونش خزیدم

/ 0 نظر / 63 بازدید