رمان هدیه شاهزاده قسمت 12

کمربندم را بستم هواپیما از آسمان سرازیر شد و به باند نزدیک می گشت و بالاخره بعد از دقایقی چرخهای محکمش بر روی باند قرار گرفت و ایستاد و همه از دل این اژدها بیرون ریختند مثل این که غذا به معده اش سازگار نبود و آن را هضم نکرد ه باشد همه را به بیرون ریخت و هر کس به سویی پراکنده شد . دوباره سالن بزرگ فرودگاه پاریس همه جمع شدیم و بعد از برداشتن ساکها و بازرسی پاسپورت و اوراق شناسایی از فرودگاه خارج شدیم . وکیل گفت : اگر خسته ای امروز در پاریس بمانیم و فردا به سمت ویلرکوتره حرکت کنیم ؟ من با این که هیجانی برای دیدن پاریس داشتم ولی با یاد آوری روز خسته کننده در کنار وکیل که خواهم داشت گفتم : بهتر است همین حالا برویم . شاید آن جا شخص بهتری گیر می آوردم و با او به پاریس می آمدم . آرزو داشتم حداقل کاخ ورسای یا تویللری که روزی ماری آنتوانت اتریشی ملکه ی رویایی فرانسویها را در خود جای داده بود ببینم ، ماری هم دختر ملکه ماری ترز اتریشی بود که در طی انقلاب کبیر فرانسه سرش را به باد داد و بعدها پس از انقلاب و آن خاطره ی غمگین باز از آن خاندان دختری که با ناپلئون عهد بست و با امپراطور فرانسه ازدواج کرد و به کاخ ورسای قدم گذاشت ، همان ماری لوئیز بود که بعد از سلب قدرت ناپلئون از حکومت بر فرانسه با ژنرال یک چشم فراری شد و ناپلئون چه قدر غصه می خورد اگر زنش حداقل با یک ژنرال دو چشم رابطه بر قرار می کرد دلش این قدر نمی سوخت ... وای که تاریخ فرانسه عشق بزرگ من بود و من می خواستم بزرگترین کتابخانه ای که بیشتر تاریخ فرانسه را در خود جای داده باشد در ایران در منزل شخصی خود داشته باشم و در فرصتهای مناسب به مطالعه بپردازم هر چند مطالعه ام بسیار بود ولی هنوز غنی و سیر از تاریخ نبودم . شاید حداقل در این مورد آن گونه که وکیل می گفت به پدر شاهزاده ام رفته ام و او بتواند بهترین کتابها را در اختیارم قرار دهد . سوار یک بنز سفید رنگ شدیم و من بی توجه به وکیل و راننده ی پیر و بد عنق که مدام از رانندگی خودش شکایت می کرد ، غرق تماشای مناظر اطراف بودم انگار هزاران چشم را قرض گرفته و می خواستم نقطه ای را نادیده نگذارم . حسی در وجودم می خروشید ، آه اگر ثروت پدر را به دست بیاوری فرصتهای بسیاری برای مسافرت خواهی داشت ، حالا که می دانی داری با پول خاله فخری مسافرت می کنی یا حداقل این طور به نظر می رسد ولی فردا با پول خود می توانی تا آن سر دنیا هم بروی و از جاذبه ها و دیدنیهای دنیا لذت ببری ، زندگی شاهانه داشته باشی ، خدم و حشم دور خودت جمع کنی ، کارخانه بزنی و.....آهی بلند شبیه فریاد کشیده و سرم را از پشتی صندلی برداشته و خودم را جمع و جور کردم ف وکیل در کنارم با تعجب نگاهم می کرد . دیو بد سیرت درونم داشت خودنمایی می کرد ، داشت مرا به جاده ی مستی و هوسرانی هدایت می کرد و گوشم را پر می کرد که این گونه تجملی باش و با پول پدر دیوانگی کن . ای خدا این اوهام را از ریشه خشک کن جوانی و ثروت راه نادرست را هموار می سازد ، اما من باید به این دو غلبه کنم و از هوسهای مخرب دوری کنم ، قوی کردن اراده اولین درسی است که باید بیاموزم . ویلرکوتره شهری کوچک محسوب می شود از جاده ای عبور کردیم که اطراف آن با انبوه درختان چون خطی مستقیم کشیده شده بود و ما را درست به وسط شهر هدایت می کرد . راننده آدرس دقیق را از وکیل گرفت ، سپس از شهر خارج شده و بعد ار پیمودن مسافتی وارد جاده ی خاکی که تا انتهای نرده های چوبی ادامه داشت رفتیم . پسری تقریبا هجده ساله با سرو وضعی ژولیده به سمت درب دوید و آن را گشود ، راننده وارد جاده ی سنگفرش شد ، این جاده از میان باغ کشیده شده بود و درختان میوه سربه سوی جاده خم کرده و شاخه های بی برگ سر به جاده می سائیدند ، راننده تا نزدیکی ساختمانی که بنایی عظیم و سنگی بود پیش رفت ، سپس نزدیکی پله ها ی طویل نگه داشت ، خدمه ای به سویمان دوید و ما را به درون ساختمان هدایت کرد به هالی بزرگ که مبلهای سنگین و ساهرنگ با نقشهای قرمز و گلی خودنمایی می کردند وارد شدیم ، خدمتکاری با احترام سر خم نمود : سینیور امروز حال ارباب به شدت وخیم است ، از صبح فریادش به آسمان می رفت و همسرش اجازه ی دیدار نداده است و خود مادام بعد از بی خوابی شب به استراحت مشغولند ، شما می توانید منتظر بمانید . وکیل کتش را در آورده و به دست خدمتکار داد او ساکها را برداشته و ما را به سوی اتاقهایی هدایت کرد . وارد اتاق مربع شکلی شدم که دیوارهایش کرم رنگ بود و روی آن تابلوهایی از زنان و مردان قدیم به چشم می خورد ، حدس زدم باید تصویرهایی از زنهای دوران قاجار باشد و قسمتی از دیوار با گلدانی گل یا سبدی میوه نقاشی شده بود ، تصویر زن قاجاری بود نشسته بر روی مبلی و در کنار او مردی با ردایی که تا زانوانش می رسید ، قرار داشت . زن شالی سفید رنگ به سرداشت و رشته های ریز آن نقشی قشنگ به روی سینه ایجاد می کرد، ابروهای به هم پیوسته و کمانی با چشمان تیره و مورب و سیاهی عجیب دور چشمانش .... محو تماشای تصویر بودم که خدمتکار زن وارد شد و پرسید ، که به چیزی نیاز دارم و نسبت مرا با ارباب پرسید ، من نگفتم چه کسی هستم . تا ساعت سه بعد از ظهر استراحت کردم سپس زنگی زده شد و دق البابی به در اتاق مرا از جایم بلند کرد ، خدمتکار مرا برای صرف ناهار دعوت می کرد ، دلم به شدت ضعف می کرد دستی به سرو رویم کشیده پیراهن مرتبی به تن کردم و موهایم را که تا کمر می رسید به سختی شانه زدم ، این عقیده ی خاله فخری بود که مانع کوتاهی موهایم می شد و نمی گذاشت آنها را کمی کوتاهتر کنم تا از شانه کردن بسیار سخت موهایم راحت شوم . او عقیده داشت زیبایی یک دختر به بلندی موهایش است ، پیراهنی سفید به تن کردم و موهای شانه کرده ام را آزادانه رها کردم تا بر شانه ام بریزد ، چنان در آئینه خیره بودم که گویی با لجاجت می خواستم آیینه تصویر زنی دیوانه را با چشمان سبز و موهای طلایی نشان دهد . حالا غرق در چهره ی خود این تشابه ها را پیدا می کردم ، گردن بلند سفید و پوستی درست مثل درست مثل سینه ی زن دیوانه که از چاک پیراهنش نمایان بود ، ابروهای مشکی مال او نبود ولی چشمانم درست حکایت چشمان او بود و من چه قدر ابله بودم که این تشابه ها را در آن زمان ندیدم ، اندام او در پیراهن سفید باریک و بلند بود و در آن حالت تنها اتاق خالی از وسایل و پرستارش نشان می داد که او می تواند یک دیوانه باشد ، در چهره اش چندان اثری از دیوانگی نبود . اگر به ایران باز گردم شبها و روزها درکنارش می نشینم تا ببینم چه چیزی در گفتار و رفتارش نشان می دهد ... غرق دنیای مادرم بودم و حسی درونی بی اختیار مرا به سوی او می کشاند و حالت ترحم در من به وجود می آورد ، حداقل باز تصویری از او داشتم ولی این جا در خانه ی پدری بودم جایی که هرگز تصویری از او وجود نداشت و او کاملا بیگانه بود . درب اتاق زده شد و در آستانه ی در زنی با لباس بلند و آبی نمایان شد ، به سویش چرخیدم ف موهایی سفید در میان مقداری موی سیاه جذابیت خاصی به او می داد و رشته هایی از مو از دو طرف صورتش آویزان بود ، زن چشم و ابروی مشکی داشت پنجاه و چند ساله نشان می داد ولی زیبایی چهره نشان آن داشت که در جوانی می توانسته زنی جذاب باشد ، او دستانش را بر روی هم قرار داده و در من خیره بود ،بدون کلامی منتظر عکس العمل من بود ، او را زن شاهزاده ی سابق می دیدم ، یا مثلا مثل مادام دوپاری زمانی که معشوقه ی لویی پانزدهم با لوندی و ابهت خاص خودش او را رام می کرد ، مادام دوپاری تا آخر عمر لوئی برای او یک معشوقه باقی ماند ولی این زن با شاهزاده ازدواج کرد . تعظیم کوتاهی کردم نمی دانستم چه بگویم . با لکنت گفتم : متاسفم مادام من فکر کردم شما مادام دوپاری هستید در کاخ مالمزون ..... لبهای قرمز و تیره اش کشیده شد و دندانهایش به نمایش در آمد . خنده اش هنوز در این سن جذاب بود: تو دختر زرنگی هستی مرا به خوب کسی تشبیه نکردی ، یک زن بد سابقه در دربار لوئیها ! متاسفم من همسر پدرت هستم ، پدرت برای خود معشوقه نمی گرفت ، بدون استثناء به عقد خود در می آورد . من همسر چهارم پدرت هستم . فکر نمی کردم این قدر بزرگ شده باشی . سرم را تکان دادم ، شنیده بودم مادرم زن سوم اوست پس با این حساب پدرم بعد از دیوانگی مادرم حتما این زن را به همسری خود انتخاب نموده بود . لبخندی زدم : شما چهارمین و آخرین همسر او هستید که برای روزهای تنهایی و بیماری او مانده اید ؟ باز لبهایش کشیده شد و خندید : نه دخترم همسر پنجم او همین سه ماه پیش فوت کرد ، شنیدی ؟ من هم خندیدم : ادامه بدهید و همسر ششم ؟ سرش را تکان داد : او را هم به زودی خواهی دید . تعجب کرد م: مادام باز هم ادامه دارد و همسر هفتم ... آهی کشید : خدا را شکر که پاهایش قدرت بدنش را به تحلیل برد و نمایش ازدواج به اتمام رسید .
-شما چه صادقانه به زودی برای فرزندانش نمایش ازدواج او را به تصویر می کشید . دوباره آهی کشید : گوشه و کنار خواهی شنید پس بذار از زبان خودم بشنوی . مگر اسرار برای همیشه پنهان باقی می ماند ؟ به نزدیکی اش رفتم : و فرزندانش چطور هستند ؟ به سمت پنجره رفت : تو سرآمد آنان هستی خودش می گوید مامورانی که برایت گذارده بود تا تو را به این سن برسانند همه رضایت او را جلب نموده اند ف ولی فکر کنم سرپیچی از دستور او و بی اجازه به این جا آمدنت غیر قابل بخشش باشد از خشم او شنیده ای ؟ شانه بالا انداختیم : خشم نسبت به دختری که بیست سال است او را ندیده است ؟ باز خندید : دخترم اشتباه به عرض رسانده اند تو تا دوسالگی در نزد او بودی ، بذار ببینم قیافه ی مادرت را داری . و بعد با دقت در چهره ام خیره شد : لعنت به شما و جذابیت شما که او را دیوانه می کند و دیوانگی او نسبت به مادرت باعث جنون مادرت شد ، هیچ می دانی شیفته ی مادرت بود و به همین سبب او را رنج می داد ، از نظر خودش کار درستی انجام می داد ، از نظر روح پرهیجان و پر هوس او ، کار مادرت غیر اخلاقی بود او یک بار زیر شلاق پدرت ناله می کرد و با ناخنهایش دیوار را می درید و احساس می کرد چشمان پدرت است و این بود جنون او ..... تو نشانیهای زیادی از او داری و ابروان سیاهت را از پدر به ارث برده ای ، برای همین پدرت هنوز ندیده ، تو را قدرت مطلق خاندان قائم الملک خوانسار کرده است . زن چهارم شاهزاده لحظاتی ساکت و خیره در من به گذشته هایش قدم می گذاشت از آن زنان مغرور و متکبر بود و صامت ایستادنش نشان از خیره سری اش داشت . حال می توانستم با در میان کشاندن این سخنان قبل از این که حتی سلامی به او بدهم ، عمق تنفر و حسادتش را حدس بزنم ، خواستم این آتش را شعله ور تر کنم . گفتم : حتما مادرم سرآمد تمامی زنهایش بود و او سوگلی زنان حرمسرایش بوده که ازن گونه باعث آزار کسانی شده ، من از سرنوشت مادرم تعجب نمی کنم . او لبخندی زد و گفت : تو دختر باهوشی هستی درست مثل مادرت ، ولی او به کجا رسید ؟ سعی کن هوشیاری زیادت ، روزی باعث دیوانگیت نشود که برای همیشه عقل را از دست بدهی . خندیدم :آن زمانها گذشت که من همسر سوم مردی شوم به نیت این که شاهزاده است و شهرت چشمانم را کور کند . ادامه داد : مادرت او را نمی خواست این پدرت بود که به عشق او کورکورانه دل بسته و آخر نیز درسی همیشگی بهش داد ، مادرت عاشق قاسم بیگ اخوان از گارد شاه بود و پدرت با یک نیرنگ او را از صحنه ی روزگار خارج نمود تا در آن دنیا خوش بگذراند و مادرت به طریق این مسئله را فهمید . حس کردم حسادتش شدید است که در مقابل یک دختر تازه وارد که هنوز حتی فنجانی چای در این خانه نخورده ، این گونه ایستاده و برایش از ظلم و جباری پدر و مادرسخن می گوید . گستاخانه پرسیدم : غرض شما از افشای این سخنان در بدو ورود من چیست ؟او ساکت ماند و من ادامه دادم : این که از پدرم در مقابل من هیولایی بی رحم بسازید که زنش را به جنون رسانده ؟ درست است عشق انسان را تا مرز جنون می کشاند ولی می دانم که مسئله این نیست مادام . بگذارید از زبان پدر بشنوم حداقل مطمئنم با دخترش دورو نیست . مادام پوزخندی زد : دخترم ما ایرانی هستیم چرا مرا مادام صدا می زنی من گلتاج مهر فرزند حسن بیگ صیفی هستم ، اسم رسم پدر من به گوش تو خورده یا خاله ات درمورد او صحبت کرده ؟ او منشی مخصوص شاه بود و شاه همیشه با او در حال صحبت و مذاکره بود و هیچ سری از پدرم پنهان نبود .
-خانم گلتاج مهر این انتساب شما به شاه ، شما را به کجا رساند ؟ به رانده شدن از کشور انجامید دیگر چه اهمیتی دارد که به اصل و نسب ببالیم ، همین که کسانی از طاغوت اگر در ایران ظاهر شوند در معرض خشم و انتقام مردم قرار می گیرند ، کافی است . تازه به دوران رسیده زیاد است و منتظر فرصتند تا با اخبار و جاسوسی سری را به باد دهند به فکر سرهایتان باشید تا بالای دار نرود . گلتاج مهر بدون کلامی از اتاق خارج شد و من به دنبالش روان شدم ، هنوز هیچی نشده می خواست در برابر من ابهت بیشتری از خودش نسبت به مادرم جلوه دهد و چه زود ویران شد خیالهای پوچش . او به اتاق ناهار خوری رفت و من هم به دنبالش وارد اتاق شدم . وکیل بالای میز نشسته بود و در کنارش پسری در حدود بیست و شش ساله بود که موهای بلندش از سرشانه ها می گذشت و ریش بزی کم پشتش قیافه ی هیپی ها را به او داده بود ، دگمه ی پیراهنش تا ناف باز بود و سینه ی پر مویش دیده می شد . با ورودم از جایش برنخاست و مرا متحیر نگریست ، تصویری از یک زن که زن پدرش محسوب می شد . شباهت این پسر با گلتاج مهر زیاد بود مادرش کنارش نشست و با دست اشاره ای به من کرد :پسرم ایشان مهتاب هستند دختر ماهتاب که اکنون در دیوانه خانه ی شهر تبریز به سر می برد . از معرفی بی ادبانه اش خوشم نیامد زیرا پسرش بارها این مطلب را شنیده بود که زن سوم شاهزاده در دیوانه خانه است ، من با لبخندی تصنعی بر لب روبرویشان نشستم . وای اگر بدانند ابهت و وقار آن زن در همان بیمارستان چگونه است از دور به اشخاص می باوراند که در قدیم ملکه ای زیبا بوده ، پسر کمی از جایش بلند شد . مادرش با دست اشاره کرد : بشین شهیاد ، او خواهر ناتنی توست که قدم رنجه فرموده و بدون اجازه ی پدرت تشریف آورده است . وکیل در حالی که دهانش پر بود با دلهره گفت : من برای ایشان توضیح دادم که منتظر بمانند ولی شوق و اشتیاق ایشان برای دیدار پدربسیار بود . گفتم : آدم برای آمدن به خانه ی خودش اجازه لازم ندارد . پسر باز از جایش نیم خیز شد :خانه ی خودش ؟ خانه ی شما این جا نیست .
-خیلی دستپاچه ای نیامده ام مثل حلزون خانه ام را بر دوشم بگذارم و بروم ، حرفش را زدم .
مادرش گفت : این جا متعلق به من است فعلا بحث اینها نیست بیماری پدرت شدت پیدا کرده و نقرس تقریبا فلجش کرده دیشب را تا صبح فریاد می زد تا دو سه روز حالش خوب نخواهد شد -من آمده ام تا در دنیای بیماری پدرم در کنارش باشم و لحظه ای تنهایش نمی گذارم .
آن دو هراسان به هم نگاه کردند . پسر پرسید : شما همیشه این جا می مانید ؟
-استقبالتان که خوشایند نبود تا ببینم پدر چه چیزهایی برای گفتن دارد . پسر گفت : او مدت زیادی است که شما را ندیده مسلما حرفهای بسیاری با شما خواهد داشت . رویم را به طرف وکیل گرفتم : شما ورود مرا به اطلاع ایشان رسانده اید ؟ وکیل با چنگال گوشت خوک را روانه ی شکمش کرد : نه عزیزم هنوز ورود خود من هم به ایشان اطلاع داده نشده ، مادام رحمت می کشند و اخبار را در اختیار ایشا ن می گذارند . در همین حال خدمتکاری وارد شد و دسر را بر روی میز گذاشت . به او گفتم : لطفا به پدرم اطلاع دهید که دخترش می خواهد او را ببیند . امیدوارم همین امشب بتوانم ایشان را زیارت کنم . من حوصله ی تشریفات پدر را ندارم و منتظر هم نمی توانم بمانم مادام خندید و پسرش موهای بلندش را پشت سر پرتاب کرد . محو تماشای مدالهای فراوانش بودم که بر گردنش آویخته بود . از قیافه ی مضحکی که برای خودش ساخته بود ، زیاد خوشم نیامد . امیدوارم باقی خواهر و برادرهای نا تنی سرو وضعی بهتر از او داشته باشند . وکیل گفت : باید کارها را روبراه کنم زیرا که خانم مهتاب قصد عزیمت به ایران را دارند . شهیاد باز نیم خیز شد و با حیرت پرسید : به ایران باز می گردید ؟در ایران چه چیزی وجود دارد ؟ لبخندی زدم : چه چیزی وجود ندارد و این که منظور شما از چه چیز چه باشد ، معلوم است خاک خود و سرزمین خودم ، بهترین جا برای زندگی ایرانیان . گلتاج مهر گفت : پسرم ، مهتاب پدر و مادرش را در آن جا دارد مخصوصا مادر اصلیش که در تیمارستان است به خاطر آنها باید به ایران برگردد . گفتم : اولین بار است که نام مهتاب را می شنوم ، از زمانی که شنیده ام مرا هدیه صدا می زد ه اند . مادام خندید : هدیه نامی بود که پدر ومادر لاله دره ای بر رویت نهاده اند ، آنها تو را آن شب هدیه ای از طرف خدا می دانستند که به آنها ارزانی شد ه بود . گوش هایت را آماده نگه دار چون که پدرت تو را به این نام صدا خواهد زد .

صدای فریادی که از آن سوی ساختمان به گوش می رسید نظم میز را به گوش می رسید نظم میز را به هم زد گلتاج مهر سرآسیمه بلند شد – باز دردش عود کرد – و شهیاد با آهی به صندلی تکیه داد و کارد و چنگالش را بر روی زمین گذاشت . از روی صندلی برخاسته و از در خارج شدم و به صورت دو به دنبال مادام دویدم . او وارد اتاقی شد که داشت درش را می بست ، فشاری دادم و او به سمت من برگشت با دیدنم با عصبانیت گفت : مهتاب برگرد این جا باید تابع مقررات باشی بعدا اجازه ی ورود خواهی گرفت . شهیاد و وکیل را پشت سرم حس کردم شهیاد بازویم را گرفته و عقب کشید ، به سرعت بازویم را از دستش رها ساختم و پا را میان دو لنگه ی در گذاشتم : مادام من برای دیدار پدرم از هیچ کس اجازه نخواهم گرفت . درب اتاق گشوده شد ، مادام با چشمانی از حدقه درآمده مرا نگاه می کرد ، مردی در هم پیچیده شده با موهایی سفید و بلند و ژولیده در روی تخت و در میان ملافه ها غرق بود ، سفیدی چشمانش به قرمزی می زد سیاهی چشمانش در میان رگه های قرمز می درخشید : صد مرتبه گفته ام کار مرا به دست این جونیای احمق نسپار . ده دقیقه از وقت دارویم گذشته و هنوز پیدایش نشده . مادام تعظیمی کرد و کنار ایستاد . شاهزاده همچنان با وضع آشفته اش میان ملافه ها به دنبال چه می گشت بالاخره آن را پیدار کرد و بر چشمانش زد ، عینک ته گرد را با دستش نگه داشت و چشمانش را به من دوخت ، لحظاتی مات از سرتا پایم را ورانداز کرد و سپس آهسته و گیرا صدا زد : ماهتاب ، ماهتاب شبهای تاریک من .... و من همان لحظه اندیشیدم یعنی این فرد غریبه ، این پیرمرد آفتاب لب بوم ، پدر شاهزاده ی من است ؟ او دستانش را گشود : بیا جلو چه قدر جوان و زیبا شده ای تو از گذشته ها باز می گردی ؟ هم چنان جوانی و زیبایی گذشته را حفظ کرده ای ؟ به کنار تختش رسیدم و زانو زدم به دستانش که بر روی زانوها گذاشته بود بوسه زدم و سرم را بر روی زانوانش گذاشتم : من مهتاب هستم ، مهتابی که از وجود ماهتاب و تو حیات گرفته خدایا من تمامی ابهت شاهزادگی پدرم را که در خیال مجسم می کردم به دور ریختم زیرا که او پیری بود که به مانند هزاران پیرمرد مریض و علیل در بستر بیماری از شدت بیماری فریاد می زد . دستی آهسته به موهایم کشیده شد و بعد از حرکت باز ماند ، آهی شنیدم : از اتاق برید بیرون ، برای چه به من زل زده اید ؟ جونیا را صدا بزن ، همتون برید بیرون و به جونیا بگو پشت در منظر بماند تا صدایش بزنم . صدای شهیاد را تشخیص دادم : پدر شما به استراحت احتیاج دارید ورود بی اجازه ی او را ببخشید . صدای شاهزاده بلند تر گفت : برید بیرون ، دخترم برای ورود اجازه لازم ندارد و صدای بسته شدن درب را شنیدم . بعد سکوتی که در اتاق حکمفرما شد ، سرم را از روی زانوانش برداشته و در چهره اش خیره شدم .او موهایش را مرتب کرد من بلند شده و مقابلش ایستادم و او حیران در من خیره بود .
-خدایا باور نمی کنم مهتاب تو .....بزرگ شدی .... یعنی خداوند تو را برای من و برای عذابی دیگر آفریده است ، تو باید آن چشمان را از او به ارث می بردی ؟ وحشی و زیبا ؛ او حرکتی کرد و چرخ دستی را به کنارش کشید . کمکش کردم . او بلند صدا زد : جونیا بیا تو ، در به سرعت باز شد و مرد لاغر اندام سریع خودش را به او رساند و کمک کرد تا در صندلی چرخدار بنشیند با دست به من اشاره کرد : در سالن انتظار می بینمت من از اتاق خارج شده وارد هال بزرگ شدم . همه گرد هم نشسته بودند شهیاد تا مرا دید که زود برگشتم با تمسخر خندید : بیرونت کرد ؟ جوابش راندادم و بر روی مبلی تکیه دادم وکیل با دستپاچگی گفت : می دونی دخترم بیماری نقرس سالهاست که او را زجر می دهد و از درد ویرانگر آن عاصی شده ملایمت او به خاطر همین بیماری است و گرنه اگر تو شاهزاده ی سه سال پیش را می دیدی هرگز جرات نمی کردی بدون اجازه در برابر او ظاهر شوی ، حتی اگر دختر او باشی و او دخترش را هجده سال ندیده باشد . به هیچ کدام توجهی نداشتم و در وجود پدر بیمار جستجو می کردم رگه های اشرافیت را که این گونه درکشوری بیگانه و در شهری دور و در میان عمارتی سرد در میان کسانی که مهری نسبت به او ندادند اسیر و در بند است . گلتاج مهر چنان نگاهم می کرد که نمی دانستم نگاهم را به کدام نقطه بدوزم که از نگاه حیرانش به دور باشم ، به هر سمت که می چرخیدم شهیاد را با بی نمکی تمام می دیدم و او سعی داشت با رفتار بی ادبانه خواهر ناتنی اش را برنجاند یا ابراز علاقه کند که این هم از حماقتش بود ، خدمتکاری با تواضع وارد شد و سری خم نمود : خانم هدیه را تلفن می خواهند . از جا بلند شده و همراهش رفتم ، وقتی گوشی را برداشتم مادام گلتاج مهر با قد بلند چون غولی در برابرم ایستاد . صدای خاله فخری تند وتیز بود : رسیدی هدیه ؟ اوضاع چگونه است ؟ گلتاج مهر را دیدی ؟ پدرت اجازه ی دیدن داده ؟ او که این بی ادبی را نمی بخشد ؟ زیاد به او پسره ی کله پوک یعنی شهیاد نزدیک نشو ، شهرام می گفت آن قدر کارهای کثیف می کند که از وجودش آلودگی می بارد ، شاهین یک بار او را در همان جایی که هستی کنار تیرکهای آهنی آن سوی عمارت آن قدر کتک زد که هنوز هم از اسم شاهین می ترسد ، امتحانش کن . بلند گفتم : خاله فخری اجازه بدید . هزارتا سوال کردید و یک جواب نشنیدید ، راستی به جواب این سوالها احتیاج ندارید ؟ صدای خاله فخری حتی به گوش گلتاج مهر که روبرویم بود می رسید : دختر چرا جواب سوالهایم را نمی خوام ؟ پس واسه چی زنگ زدم ؟ گوش کن خاله فخری سفر خوب بود ، اوضاع آرام است ، مادام را هم دیدم ، پدرم اجازه ی دیدار نداده بود چون فکر کنم کسی به اطلاعش نرسانده بود که من آمده باشم ولی من همین دقایقی پیش او را دیدم او شخصیتش برتر از آنی است که در وصفش گفته شده و این که شهیاد .... در سته او قابل معاشرت نیست و دست شاهین هم درد نکند که روزی با حماسه ی خود درس تاریخی و ادب به او داده . خاله بلندتر خندید : خدا را شکر که اوضاع روبراه است پس سعی کن عاقل و هوشیار پدرت را در اختیار بگیری و بعد صاحب مطلق آن چه که حق مادر تو بوده شوی ، گلتاج مهر مثل سگ شکاری بو می کشد و همه جا همراهیت می کند به او میدان عمل نده و از خود دورش گردان و طوری رفتار کن که چیزی از تصمیم های تو و پدرت با خبر نشود . خندیدم : باشه خاله ی عزیزم اگه کارها را جور کنم تا چند روز دیگر باز می گردم تا مقدمات سفر به ایران را حاضر کنم . خاله بلند گفت : وای یادم اومد هدیه ، راستی شاهین از ایران زنگ زده بود تو را می خواست و خیلی در مورد تو ازم سوال کرد .
-نگفت چه کاری باهام داشت ؟
-چرا پرسیدم و او با گستاخی گفت دلم برای هدیه یک ذره شده . شوق دیدارش به من بال پرواز داده و به زودی اوج می گیرم و برای دیدارش می آیم ، می بینی عزیزم چه قدر پسر عموی قلابی ات گستاخ شده عین حرفهای خودش است .
با شیطنت پرسیدم : پریوش صیغه اش را هم می آورد ؟ خاله فخری خندید : نه عزیزم او پریوش را مدتها پیش از خود رانده بود . پریوش افسرده به اتریش رفته است . مسئله میان پریوش و شاهین را به هیچ وجه جدی نگیر .
-چرا به من راجع به اون ها چیزی نمی گفتید ؟
خاله آهی کشید : پریوش برایت مهم است ؟ سعی نکن به خود و به ما تفهیم کنی که شاهین عشق پانزده سالگی ات هنوز از قلبت ریشه کن نشده ؟ شاهین عصیانگر است زندگی تو را با بوالهوسی هایش به باد می دهد ، مثل شهیاد از او هم دوری کن . خاله ادامه داد : چه می شه کرد هدیه باید حقیقت را هم گفت ، البته شاهین مردی است که می شود او را به خاطر عشق و هیجان دوستش داشت ، شاهین قلبها را آسان می گیرد و بی رحم به دور پرتاب می کند ، انسان باید گرفتارش نشود ، مخصوصا که تو هنوز در عشق بی تجربه ای و درست در سن حساسی قرار گرفته ای که عشقی را به وجودت راه دهی ، هدیه سعی کن خطا نکنی و عاقلانه به عشق کسی پاسخ دهی . ولی با این حرف خاله ، به سرعت تمام مردهای دنیا درایران ، در ایتالیا و این جا فرانسه از نظرم دور شده و شاهین فاتحانه با شلاق بی رحمی که در دستانش داشت این مردان را از کنارم دور می کرد و خود فاتح و عاشق به کنارم می آمد . خدایا من که سالهاست او راندیده ام چرا این گونه قلبم به خاطر او می تپد . منی که در پانزده سالگی او را رد کردم و دیوانه دانستمش . گوشی را بر جایش گذاشته و بی تفاوت از کنار مادام اخمو گذشتم ، صدای او برای لحظه ای مرا متوقف کرد : خاله ات همچون مادرت دخالتها کرده و آشوبها به پا نموده و خانواده ای را از حق واقعی محروم کرده بود او چه تعالیمی و چه دستوراتی از دور به تو می رساند ؟ جوابش رانداده و دوباره به میان جمع بازگشتم . سه روز را در آنجا گذراندم و از آن روز به بعد به خاطر حال وخیم پدر نتوانستم او را ببینم ، پزشک معالجش اجازه ی دیدار نمی داد و من روزها با راننده ی او به پاریس می رفتم و در این شهر رویایی می گشتم ، یک بار نیز از روی اجبار همراه شهیاد به بازدید کاخ ورسای رفتیم . در کاخ مالمزون روحم به گذشته ها پر می کشید وارد سرای بزرگی شدیم که پنجره ها با پرده های مخملی و قرمز رنگ کاملا جلوی نور را گرفته بودند و سالن در نیمه تاریکی شاعرانه ای فرو رفته بود ، لوسترها هر کدام با دهها جاشمعی از سقف آویزان بود و شمعدانها ی پایه بلند در هر گوشه ای خودنمایی می کرد ، ژوزفین را می دیدم ملکه ای زیبا و فریبنده که در سریر سلطنت نشسته و مثل همیشه لباس سفید و بلندش از کناره های تخت آویزان شده یقه ی لباس که سخاوتمندانه باز است جذابیت خاصی به لباس داده و چشمان مخمور با مژه های سنگینی در زیر قشری از سایه ی نقره ای تا زیر ابروانش آرایش شده و ناپلئون امپراطور بزرگ اروپا را از خود بیخود کرده . ناپلئون با قد کوتاه و شلوار تنگ و سفیدش که تا زانو می رسد و چکمه های آلبالویی رنگش که برق می زند ، بهترین لباس ژنرالی که اولین بار با پول ژوزفین خریداری شد و او به همت همین زن به کجاها رسید و بعد با او چه ها کرد تا جایی که امپراطور اروپا ، ناپلئون ، ژوزفین ، امپراطوریس رویایی فرانسویها را بعد از سیزده سال طلاق داد و چه قدر آن شب این زن گریست و من در خیال خود به دنبال ژوزفین بودم ....حس کردم دستی انگشتانم را گرفت و آهسته به سمت خود کشاند ، چشمانم در میان تیرگی شهیاد را دید . او می خندید : در کجاها سیر می کنی مهتاب ؟ حالت عجیبی به خود گرفته ای ؟ ژوزفین و آنتوانت را رها کن که ژوزفین بعد از طلاق در همین جا سکنی گزید بیا ببرمت به کاخ ورسای تا ببینی که ناپلئون وقتی ماری لوئیز را به عنوان همسر وارد آن جا کرد او یک دختر باکرده نبود زیرا که ناپلئون منتظر نمانده .....وای مهتاب زندگی پیشینیان چه جذابیتی دارد که آنها را بازگو کنیم ؟ بیا از حال و از خودمان بگوییم ، فرض کن تو حالا ملکه ی این قصر در کنار پادشاهی قدرتمند که من باشم ایستاده و بازو در بازو ی هم در این کاخ که محل سکونت ماست قدم می زنیم ، بلند پایگان و ژنرالها و مارشالها را در نظر مجسم کن که مقابل ما سرخم نموده و تعظیم می نمایند ، گذشته هم یک رویاست ودر این لحظات این افکار ما هم رویاست پس بیا از رویا خارج شویم و به رستورانی که در چند فرسخی این جاست برویم و ناهاری بخوریم که از صبح گرسنه ایم ، شهیاد با این سخن به سرعت مرا از آن جا خارج ساخت ، وارد پارکینگ مقابل کاخ شدیم مرا سوار نموده و با هم به طرف ویلرکوتره به را ه افتادیم . در مجموع روز بدی نبود . وقتی وارد عمارت شدیم جونیا به سرعت نزدیک شد : ارباب سه بار شما را احضار کرده اند تشریف نداشتید خواهش می کنم آماده باشید و زودتر به دیدارش بروید . وارد اتاق شدم لباسم را تعویض نموده و خود را مرتب کردم ، مادام از این که می دید من از دیروز با پسرش شهیاد از در صلح و دوستی در آمده ام راضی به نظر می رسید و سعی داشت این ارتباط را بیشتر کند . برای ثروت نقشه های مخفی در ذهنها بیشتر شکل می گرفت و در ظاهر به حساب یک رنگی گذاشته می شد. همراه جونیا و گلتاج مهر وارد اتاقی وسیع شدیم ، پدرم بر روی عصایش محکم تکیه داده بود کاملا متفاوت با پدری که چند روز پیش در اتاق و روی تخت دیدم ، کت و شلوار سفید رنگ و کروات عنابی رنگش هماهنگ بود ، موهایش مرتب به سمت بالا شانه زده شده و پیشانی پهن و بازش نشان غرور سابق و اشرافیت بود ، حالا همان ابهت شاهزاده ها را داشت و می توانست در یک آن دستوراتش را به مرحله ی اجرا در آورد به سویش رفتم تعظیم کردم دستانش بر روی هم قرار گرفته بود ، خم شدم و بر دستانش بوسه زدم او دوباره خیره در من بود و چشمان سیاهش چهره ام را می کاوید : مهتاب ، دنیای زیبای شبهای تار من فقط ماهتاب بود و او آن را بی فروغ کرد و حال تو این شبهای تیره را مهتابی کن ، دیدن پدر شاهزاده ام با همان ابهت که همه ازش داد سخن داده بودند یک اشراف زاده ی قدرتمند سابق که هنوز هم در این زمان جذابیت خاص خودش را داشت ، وای چه قدر سحرانگیز بود . او یک دستش را برداشته و به سوی من دراز کرد و مرا به سوی خود کشاند و در آغوش خود جای داد سرم را بر سینه اش گذاشتم و دیدم که رنگ گلتاج مهر به زردی گرائید و دستانش شل شده و در طرفین آویخته شد. درآغوش پدر سوالی برایم پیش آمد آیا این خواسته ی خود شاهزاده بود که بیست سال دخترش را از خود دور نگه داشته بود یا اطرافیان که می خواستند این طوری ذهن او را از داشتن این دختر دور بدارند . کاش این مرد لب به سخن بگشاید و برایم از شناسنامه ی واقعی و جدید من بگوید .منی که تا این جا بدل بودم حالا می خواستم به اصل بودنم پی ببرم ، پدرم بارها چهره ام را بوسید و سپس با دست اشاره ای کرد گلتاج مهر از اتاق خارج شد من و او کنار پنجره نشستیم ، پرده ها را کنار زدم و هر دو در درگاهی پنجره لحظاتی خیره به انبوه درختان نگریستیم ، درختانی که کم کم سرمای زمستان را پشت سر می گذاشتند و بوی بهار را حس می کردند و خود را برای پوشیدن لباس سبز و زینت یافتن با گل و شکوفه و برگ آماده می کردند .جولیا در زد و وارد شد ، سینی عصرانه را در مقابلمان قرار داد و ساندویچ پنیر و گوشت سرخ کرده اشتهایم را تحریک می کرد ، جونیا بعد از چیدن میز ساکت ایستاد و پدر با دست اشاده کرد :جونیا در اتاق را ببند و برو و نگذار کسی داخل شود انتظار بیست ساله به پایان رسیده و من بادخترم می خواهم تنها بمانم ، امروز و فردا را می توانی به مرخصی بروی زیرا مهتاب در کنارم هست ، جونیا نگاهم کرد ، من هم لبخندی زدم و او دوباره ادای احترام کرد و خارج شد .اگر این موضوع را به گلتاج مهر می گفت مسلما مادام حتما از حسادت خفه می شد . لبان کلفت ومغرور شاهزاده به لبخندی وا شد : تو مادرت را دیده ای ؟

-دیده ام . پرسید : کی و چگونه ؟ قبل از آمدن به ایتالیا ، پنج سال پیش در بیمارستان روانی تبریز .
-می دانستی که مادرت است ؟
اصلا ، آن قدر مجذوب زیبایی او شده بودم که هرگز پی نبردم او به من شباهتهایی دارد .
به آرامی پرسید : چه زمانی دانستی که او مادرت است ؟
وقتی وارد قصر خاله فخری شدم و تابلوی بزرگ او را بر دیوار سالن دیدم دانستم که ارتباطی در این میان برقرار است ، ولی آنها گفتند که بافنده ی این تابلو بدون غرض آن را بافته و من شباهتهایی بین او و خاله فخری می دیدم ولی زیاد کنجکاوی نکردم چون دنیایم را همان که بود یک دختر لاله دره ای با پدر و مادر روستایی ، ولی درست در فردای بیست سالگی ام شاهین مرا در جریان قضایا قرار داد . پدرم پرسید : شاهین در ایتالیا بود ؟
اصلا ندانستم از کدام گوشه ی دنیا زنگ زده بود ، ازش نپرسیدم .
تصویرهای سیاهی که از من و او و رابطه ی ما برایت کشیده اند تا چه حد تیره و تار است ؟
از گوشه و کنار گفته اند از هوسهای او و عشق شما نسبت به او و نادیده گرفتن احساساتش و به غل و زنجیر کشیدنش تا به جنون رسیدنش واین که شلاق عدالت شما او را رام کند و بالاتر از آن هووهای متعددی که بر سرش ریختید ، همه حکایت از قسی القلب بودن شما را دارد اما حقیقت در دل شماست که شاید به من بگویید ، هر چند که گذشته ها گذشته و دیوانه دیگر امکان ندارد به دنیای عاقلان پا بگذارد ، این بسیار نادر و کم دیده شده و بعد از مدتی باز بیماری گریبانگیرش خواهد شد .برای پرنده ای که در قفسیر گرفتار شده هیچ لذتی بالاتر از پرواز در آسمان ها نیست ،ولی برای پرنده ی بال شکسته آسمانی برای پروازش نیست .
خود را نسبت به جمله ی آخرینم بی تفاوت نشان داد و گفت : گوینده ی این سخنان درباره ی من خاله فخری ات بوده ؟
-آه پدر عزیزم ، شهرام – رزا – آلدو – موریس – خدای من کسانی که اصلا در سیر واقعی جریانات نبودند ، به جز شاهین که می دانم با تمام گستاخی و جسارتش هرگز دروغ نمی گوید ، او صریح می گوید و دروغ در وجودش نیست و با همین صفتش دیگران را زجر می دهد .
پدرم خندید : شاهین سه بار به این جا آمد ، دوبار همراه پدرش و یک بار خودش به تنهایی من از او خوشم می آید آن گونه که توصیفش کردی و او می گفت که تو درست شبیه خودش هستی ، دخترم محسن خان از یکه تازی تو در لاله دره و موقعیت تحصیلی و تلاش تو در ایتالیا برایم حرف های زیادی گفته ، استاد زبان انگلیسی و عشق اصلیت کار در مجله و روزنامه ، وقتی که قلم به دست می گیری تا بنویسی . من همه نوشته هایت را خوانده ام ، ولی تو با این کارها در زندگی خودت را درگیر می کنی اگر به سیاست روی کنی و داخل سیاست شوی سر از زندان در می آوری اگر.....
-پدر اگر حقایق نوشته شود به دردسرهایش هم فخر می کنیم ، در روزنامه ی ما کذب و دروغ جای ندارد بگذار من .... او انگشتش را بر گونه ام کشید : و تو اعلام کرده ای که به ایران می روی ؟ سکوت کردم و منتظر حرف بعدی او ماندم . می خواستم ببینم رضایت او تا چه حد است بعد سخنی بگویم . پرسید : آن جا چه خواهی کرد با وضع آشفته اش راه پیشرفتی نداری ؟
-باید حقایق را از نزدیک دید ما فقط خوانده و شنیده ایم اگر شما انقلاب بیرون کرد ....
سخنم را به تندی برید . بس کن دخترم حداقل من نماندم تا ببینم بیرونم می کنند یا نه من خود فرار کردم . زیرا در تاریخ هرگز نشان داده نشده بعد از رخ دادن یک انقلاب مردمی ، توده ی ملت ، شاهزاده و درباریها را در آغوش خود جای دهند همیشه آنها را طرد کرده اند یا بیرون ریخته اند یا به دار آویخته اند . -من سیاسی نخواهم بود من با مشکلات و خواسته ها و برای پیشرفت نیازهای یک کشور که او را عقب نگه داشته بودند ، پیش خواهم رفت تا غرور و افتخار تاریخی خود را در دنیا نمایان سازد ، یادتان می آید روزگاری که دینا زیر سلطه ی دو قدرت ایران و روم بود . پس بگذار از سیاست به دور باشم و تابع حقیقت باشم . من راهی برای رفتن آغاز کرده ام و امیدوارم آغاز این راه زیاد دشوار نباشد . پدرم ابروی سفیدش بالا رفت : و آن زمان که به زندان رفتی در کوچه و خیابانها لگد به زمین می کوبیدی ، مشت در هوا می کردی ، حاصل زحماتت چه بود ؟ رفتن به زندان ؟ خندیدم : پدر عزیزم آن حادثه از سوی شاهین بود برای دور کردن شهاب از من . در آن قضایا بیشتر مسائل عشقی و عاطفی دخالت داشت. با تبسم گفت : دخترم مادر تو یک زن خوشگذران و بوالهوس بود و با این حال من او را دوست داشتم و زمانی که او را به همسری خود برگزیدم او بی پرواتر در میان کاخهای درباری هرزه تر می شد ومن هم به تبعیت از عشق کورکورانه او را زجر دادم ولی دیوانگی اش موروثی بود ، نشنیده ای مادر بزرگت در سن هفتاد و دو سالگی وقتی که او را در اتاقی محبوس کرده بودند ، در یکی از شهرهای کوچک اطراف تبریز مرد تا آخرین دم از جنون فریاد می زد ، شاید خاله فخری ات هم زمانی که بشنود او را از تمام دارائی هایی که در اختیارشان نهاده بودم تا به نحوی برای تو صرف شود محروم شده به همان ریشه ی جنون برسد ولی .... سرفه ای کرد سینه اش را صاف نمود ، فنجانی چای ریخته و به دستش دادم او جرعه ای نوشید : اما من بی انصاف نیستم در آن خانواده یک فرد منطقی که بشود رویش حساب کرد خاله فخری ات است ، ولی من تو را به دست او نسپردم و تنها گفتم که دورادور هوای تو را داشته باشد و تو را به دست کسی که دلسوزتر بو د سپردم آنهایی که بدون چشم داشت و بدون حرص و طمع به مال وثروت من صادقانه خدمت کرده بودند ، پدر و مادر لاله دره ایت را می گویم ، من از آنها تعریف کنم یا خودت ؟
-احتیاجی به این بحث نیست زیرا که تا آخرین دم آنها را والدین اصلی می دانم زیرا دست نوازشگر آنها مرا بزرگ نموده و انتظارها و دعوهای آنها به من آموخته که دختر خوبی باشم ، شما و مادرم در لحظات بی خبری عشق ، یادگاری از خود به جای گذاشتید که هدیه ای برای آنها بود و برای همین نام هدیه را بر رویم نهادند ، من با نام مهتاب غریبه ام و این نام در ذهن و عشق سالهای دور شما شکل می گیرد .
پدرم سری تکان داد : و من آن قدر شیفته هستم که دوست دارم اندوخته ی سالها زحماتم ، ثروتم ، از آن تو باشد . تو عزیزترین فرزند من از عشق نافرجامم هستی . هیچ کس از اسرار دل من نسبت به مادرت خبر ندارد چون اگر بدانند هم نمی توانند آن را به معنای واقعی درک کنند و تو یادگار عزیز ما هستی . دخترم وصیتی برایت دارم ، از گلتاج مهر و شهیاد دوری کن ، من با شنیدن هر اخباری از خصوصیات و پیشرفت تو فخر می کردم و این که تو هنوز هم سرور دیگر فرزندان من هستی خوشحالم ، مادرت هم در عین نافرمانی سرور زنان دیگر بود و کیلت تو را در جریان نحوه ی واگذاری ثروتت قرار خواهد داد ... و تو چه خواهی کرد ؟ نمی دانستم چه بگویم کمی ساکت ماندم تا خودش ادامه دهد و ادامه داد : تو کدام یک از ما را تنها خواهی گذاشت ، من یا مادرت ؟
-آن گونه که شما بخواهید و شما راضی باشید .
-من اینجا گلتاج مهر را دارم او تا آخر عمر تابع من است و اگر شهیاد فرزندی شایسته بود به او نیز افتخار می کردم ، ولی زنی در آن جا در ایران و در بیمارستانی در عین بی خبری مشتاق دیدار دختری است که در زوایای تیره و مبهم قلبش حس عشق فرزند ر

/ 0 نظر / 212 بازدید