رمان زیبای فراری دلباخته قسمت اول

رمان زیبای فراری دلباخته قسمت اول

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود من بودمو عشقم بودو کلی حسود

نگاش کردم عوضی ببین چه راحت به غروب خورشید خیره شده مگه ممکنه نهال دنبال کسی باشه اون طرف اصلا بتونه خواب شب داشته باشه که این مرتیکه انقدر بی خیاله ....حالتو می گیرم ببین به من می گن نهال 

-منو از کجا پیدا کردی تو اخه

هلش دادم 

-راه بیوفت 

-دارم می رم دیگه 

-حرف نزن 

-خسته نشدی انقدر دنبال من امدی 

-خفه شو

-یک سوال بپرسم

-خفه شو

-فقط یک سوال 

-گفتم خفه 

-بابا یکی 

-خوب بنال 

-خسته نشدی انقدر دنبال من امدی

مشتی به صورتش زدم در ماشینو باز کردم انداختمش تو سرش خورد به در ماشین

-اخخخ سرم

-به جهنم 

بعد خودم اونور نشستم و ماشینو به حرکت در اوردم 

-تو چیکاره می کنی؟ 

-تو رو می رسونمت اونجایی که بهم گفتن 

-نه نه کلا شغلتو می گم اخه تو یک ماهی هم نیست درگیر منی

چه فوضوله این برگشتم و چپ چپی نگاش کردم قهقه ای زد و چیزی نگفت دوباره به جاده نگاه کردم 

-هستند مثل تو

-مثل من چی 

-بچه ای فراری که برم دنبالشون البته اونا معمولا 17 و 18 رو بیشتر ندارند ولی تو راحت 24 رو داری نه

-اهوم

یکم فکر کرد بعد گفت

-شرخری 

نگاش کردم

-مگه چیه

-هیچی هیچی ولی راستش همچین با چیزی که من راجب شرخر ها شنیدم فرق می کنی 

-ولی به اندازه ی اونا هم قدرت دارم هم جذبه

بعد مشتمو به سمت دماغش پرت کردم و تو هوا نگهداشتم

-می خوای نشونت بدم

-نه قربانت

دستمو جمع کردم دوباره به رو به رو خیره شدم دقیق به نیم رخم نگاه کرد

دختر عجیبی هستی خیلی عجیب اصلا مثل بقیه ی دخترا نیستی

گوشه ی شالمو درست کردم

یک جنس اصل بهتر از کپی ه

شاید 

بعد با حالت زاری گفت

-می گم ها من صبحانه نخوردم 

-ای کارد بخوری 

خنده ای کرد 

نهال-زهرمار 

کیارش-به جونت 

چپ چپی نگاش کردم و کنار اولین قهوه خونه نگهداشتم هردو رو یک تخت نشستیم 

-چی میل دارید

قبل از اینکه چیزی بگه گفتم

-املت

مرد سری تکون داد و رفت چپ چپ نگام کرد 

-کوفت املت شاید من املت نمی خواستم

-ببین من تایین می کنم چی می خوریم تو می تونی غذا نخوری 

یکجور نگام کرد که انگار می خواد کله مو بکنه

-منو از کجا پیدا کردی

نگاهی به صورتش کردم

-به تو چه

سری به دو طرف تکون داد معلوم بود عصابش از دستم خورد شده یکم نشستیم منم یکخورده قیافشو هجی کردم خیلی قد بلند و هیکلی پوست جوگندمی حسابی جلا داده شده انگار خدا نشسته چند ساعتی به این تاقت زده چشمای عسلی که وقتی نگاش می کردی ته دلت ویژ می رفت موهای مشکی مدل جدید ولی نه از اونایی که مثل برج میلاد رفته بالا مرتب و حدودا کوتاه دماغ خوش حالت و نسبت به صورتش کوچیکیک دفتر از تو کیف همراهش در اورد نگاهمو به دفتر دوختم فوضولی داشت می کشتم ولی چیزی نگفتم انگار فهمید چون خنده ای کرد و بعد گفت

-دفتر خاطرات ویدای تو خونه قدیمی شون پیدا کردم هنوز نخوندم

اهانی گفتم و رومو برگردوندم گفت

می خوای برات بخونم

نه 

بزار بخونم

نه 

ضرر که نمی کنی 

نه 

پس بخونم

جدی نگاش کردم

نه

دفترو گذاشت تو کیفش

ای کوفت نه

مگه نمی خواستی خودت بخونیش

نگام کرد 

نه

دستامو مشت کردم و طبق عادت ادایی براش در اوردم با چشمای گرد شده نگام کرد ولی من دیگه صورتم همون صورت جدی بود ولی اون نه زد زیر خنده یعنی قهقه زد املتو اوردن ازش پرسیدم

-ببخشید اقا از اینجا چطور می شه رفت مشهد

-خو راه زیاد داره خواهر ولی می شه اول رفت اصفهان بعد شیراز بعد یزد بعد طبس بعد مشهد اینطوری یک تفریحی هم می کنی البته..

-نه ممنون همین راه خوبه

-خواهش خواهر 

بعد رفت به کیارش اشاره کردم بخور یک لقمه برای خودش درست کرد 

کیارش-خیلی مغروری ها 

نهال-می دونم

-باید یکی غرورتو بشکنه

-مگه کاسه ی اشه که یکی بشکنش بعد بگه دفع بلا بود؟ این غرورو الکی بدست نیوردم جز جاشم ازش استفاده نمی کنم که نیازی به شکستن داشته باشه

-یعنی چی جز جاش ازش استفاده نمی کنی

-یعنی جلوی پسرای بی جنبه ای مثل تو ازش استفاده نمی کنم 

-از کجا می دونی من بی جنبه هستم؟

-از اینکه از همون اول پسر خاله می شی ولی بدون من پسر خاله هم بهم می گفت شما تو که هیچی

-جدا بهت نمی خوره؟

رومو گرفتم حوصله ی بحث باشو نداشتم یکم بعد گفت

-تو شهر با این لباس می گیرنت ها

نگاهی به تیپم کردم یک کت و شلوار مشکی که شلواره پاچه گشاد بود و پیراهن سفید کت از پشت بلند بود و بدن نما نبود یک شال مشکی هم سرم بود

-نگاه چطور نگات می کنند

بی توجه یک لقمه گذاشتم تو دهنم

-برای شهر یک مانتو می پوشم البته اگه پیاده می خواستیم بشیم 

-مانتو باید بهت بیاد

چپ چپ نگاش کردم که نیششو برام باز کرد ای زهرمار غذامو تند تند خوردم بعد بلند شدم 

-خوب بریم

هومی کشید لقمه شو قورت داد و با حرص گفت

-د من هنوز نخوردم 

بی توجه بازوشو کشیدم

-بریم 

شروع کرد کفشاشو پوشیدن

-ای مردم ازار 

-زر نزن بریم می خوام زودتر از شرت راحت شم

در ماشینو باز کردم و هلش دادم تو ایندفعه حواسش بود که سرش نخوره ماشینو به حرکت در اوردم یک نگاه به دور و بر کردم

-چه ماهیه؟ 

با تعجب نگام کرد

-چیه

-تو نمی دونی چه ماهیه

سرمو به دو طرف تکون دادم

-خیلی عجیبه 

-نه نمی دونم 

-چه ماهیه 

-اذر

-اها چه روزی 

5-

-ممنون

یکم سکوت کردیم بعد گفت

همیشه از روز اول اذر منتظر بودم هر روز که می گذشت می رفتم روزو علامت می زدم

زیر چشمی نگاش کردم

برای چی

23 تولدم

اها 

تو تولدت کیه

با خشم برگشتم سمتش و سرش داد زدم

خیلی داری فضولی می کنی ها 

تعجب کرد ترسید جا خورد 

-فقط سوال پرسیدم

پامو رو گاز فشار دادم

-غلط کردی سوال پرسیدی غلط می کنی که از من سوال چرت و پرت بپرسی 

-مراقب باش

جیغ اروم زدم و ماشینو کنترل کردم 

-چه مرگته دیونه نزدیک بود به کشتنمون بدی 

برگشتم سمتش و وحشی نگاش کردم

-خفه شو 

-بی جنبه فکر می کنی کسی هستی که... 

پشت دستم تو دهنش فرود امد با اخم نگام کرد کاری نمی تونست بکنه من چاقو داشتم پنجه بکس داشتم سالها ورزش رزمی کار کرده بودم نگامو ازش گرفتم و ماشینو به حرکت در اوردم 

ازت متنفرم

منم اگه وقت داشتم بهت فکر کنم به همین نتیجه می رسیدم 

دندوناشو رو هم فشار داد دیگه باهم حرف نزدیم کلافه بودم خسته بودم از سرنوشتم از دنیام انقدر خسته که منتظر اینده هم نبودم




خسته ام ،‌ مث یه قایق شکسته ام


که چش رو درد دنیا بسته ام


چشای بسته ی تو کی ی بینه غصه ی منو


خسته ام ، که دیگه کوله بار و بسته ام


غم تو می مونه رو دستم


چه بد دادی جواب گریه ها غصه خوردنو


دلت نخواست بمونی و باهام یه حس تازه تر بسازی


دلت نخواست خطر کنی بیای


همش می ترسیدی ببازی


دلت نخواست نگو نشد ، می شد اگه می خواستی


اما رفتی


با اینکه خسته ام عاشقم


دلم می خواست یه جور دیگه می شد تهه مسیر زندگیمون


دلم می خواست تا آخرش یه ریز ادامه داشت این عاشقی مون


دلم می خواست تموم نشه نری تو بهتری از هر کی دیدم


حالا می فهمم عاشقم


خسته ام ، تو نیستی من همیشه هستم


برات مهم نیست حتی یک کم


که کشتی دل من اینجوری به غرق گل نشست


خسته ام ، برای تو یه حس مبهمم


آخه چی می دونی تو از غمم


چجوری تو نفهمیدی چی میشه خیلی فاجعه س


دلت نخواست بمونی و باهام یه حس تازه تر بسازی


دلت نخواست خطر کنی بیای


همش می ترسیدی ببازی


دلت نخواست نگو نشد ، می شد اگه می خواستی


اما رفتی


با اینکه خسته ام عاشقم


دلم می خواست یه جور دیگه می شد تهه مسیر زندگیمون


دلم می خواست تا آخرش یه ریز ادامه داشت این عاشقی مون


دلم می خواست تموم نشه نری تو بهتری از هر کی دیدم


حالا می فهمم عاشقممحمد علیزاده و میثم ابراهیمی به نام خسته ام


چته


برگشتم سمتش


ها


چیه یکجوری شدی رنگت چشمات


سرمو به دو طرف تکون دادم و به رو به رو نگاه کردم


اولین روزی که امدی خونه شاهرخ اون موقه هم اینطوری بودی کلافه یادمه تو باغ که می شستی یا سرتو به عقب پرت می کردی یا وسط دستات می گرفتی همیشه تو فکر بودی همیشه در بازی های فوتبال اخم می کردی. به چه اجازه ای رفتار های منو هجی می کردی .اگه حواست جمع بود متوجه می شدی وقتایی که خیلی واضح نگات می کردم. اخم کرده بودم 


موهاتو هیچ وقت نمی بافی هیچ وقت با دل راحت مثل همه ی دخترا شونه نمی کنی همیشه با خشونت شونه می کنی ارایش نمی کنی ابروهاتو خشن بر می داری


برگشتم سمتش


هی هیچی نمی گم پرو می شی ها به تو چه اصلا چه فوضولی هستی بیشعور اه ای خدا من پسر نچسب زیاد دیدم ولی این دیگه تهشه


بعد پامو گذاشتم رو گاز


هوووو دیونه


خودتی خودتی خودتی


یک جا نگهداشتم تا ناهار بخوریم بعد حرکت کردیم یکم که رفتیم احساس کردم ماشین بد می ره زدم کنار و پیاده شدم پنچره بود دوتاش برگشتم سمت کیارش

-کار تو بود

-چی 

-خودت داری می بینی پس خودتو به اون راه نزن

-نه کار من نیست

-کیارش 

-ای بابا مسئول خراب شدن ماشین توهم من هستم

رفتم صندوق عقبو بالا زدم به به 

-حتما لاستیک زاپاسم اطفاقی افتاده بیرون

-شاید 

صداش بنظرم دور امد سرمو بالا اوردم با دیدنش که حدودا 20 متر اونور تر واستاده بود هینی کشیدم و دنبالش دویدم اونم شروع کرد به در رفتم من بدو اون بدو من بدو اون بدو عجب سرعتی هم داشت گوزنو گذاشته بود تو جیب کوچیکش 

-واستا ببینم

-چشم حتما 

دیگه پاهام داشت از توان می افتاد عجب سرعتی داره نمی دونم چقدر رفتیم که یک لحظه یک ادم جلو رو مو در امد جیغی کشیدم ولی اون محکم خورد بهش و هردو پرت شدن رو زمین و افتادن جلوی پای یک خانواده نه یک لشکر حدود بیست نفر بودن اروم اروم از تپه پایین رفتم یک دختر ازهمه به ما نزدیک تر بود

شما

خودمو جمع و جور کردم و با لحن جدی گفتم

نهال هستم 

دستشو به سمتم دراز کرد با محکم فشوردم

منم میترا هستم دهخدای این ده

ده دهخدا یک دختر 

لبخندی زد 

چیزی شده مثل اینکه 

یک لحظه تازه یادم افتاد برگشتم عقب کیارشم انگار تازه یادش افتاد داره فرار می کنه دوباره به راهش برعکس راه من ادامه داد من دنبالش اندفعه زود بهش رسیدم و با یک لقد به ساق پاش انداختمش رو زمین دستشو گرفتم و پیچوندم 

از دست من می خوای در بری

با لقد دهنمو هل داد عقب امد در بره که شوکو گذاشتم رو کمرش ناله ای کرد و رو زمین نشست برگشتم سمت اونا که با دهن باز نگامو می کردن 

ماشینم پنچره شده دوتا لاستیک نیاز داره لاستیک زاپاسم ندارم

لبخند زوری زد

الان که دیگه نزدیک شب فردا صبح می گم براتون برن از شهر بگیرند بفرمایید لطفا

بلند شدم و لباسمو تکوندم

خیالی نیست 

بی تعارف بازوی کیارشو گرفتم و باهم رفتیم دهی که می گفت


ده تا خونه بیشتر نداشت اسمون ابری دیگه داشت اروم اروم اماده ی بارون می شد و کم کم چند قطره بهمون هدیه داد بارون شروع شد با سرعت زیادی رو سرم می ریخت دستامو از هم باز کردم و سرمو بالا بردم به اسمون زل زدم چشمامو بستم کم کم یک لبخند کوچیک نشست رو لبم لبخند بزرگ تر و بزرگ تر شد بعد یک تک خنده و خنده جیغی زدم و دوری دور خودم زدم یک تیکه از موهام رو صورتم ریخت بود و خیس خیس شده بود نفس عمیقی کشیدم کیارش با تعجب نگام می کرد بی توجه موهامو از تو صورتم کنار زدم و داد زدم

عاشق بارونم فقط تو بارون می تونم خودم باشم خود خود خودم بدون اینکه بعدش پشیمون شم

هنوز با تعجب نگام می کرد دوتا دستامو زیر بارون رو به روم گرفتم و به قطرات اب که توش می ریخت خیره شدم همون موقه یک کف دست دیگه هم کنار دستم قرار گرفت با تعجب یک نگاه به دسته کردم یک نگاه به صاحبش اروم دستامو جمع کردم و بازوشو گرفتم


بریم دیگه


همین قدر خودتی


بریم


و حرکت کردیم با لذت به دور و برم نگاه می کردم بعضی وقتا کله مو بر می گردوندم تا عقبو ببینم

دو دقیقه نمی تونی مثل ادم بمونی دختر چقدر وول می زنی چرا همش ایور اورو نگاه می کنی یکم سنگین باش

اقا اصلا ما باد بزن شما کولر گازی تو را سننه اخه ایشش

خوب روستا ها رو دوست داشتم خوشگلن

بفرمایید تو خونه ما زن و شوهرید؟

قبل از اینکه کیارش چیزی بگه گفتم

بله زن و شوهریم

کیارش با چشمای گرد شده نگام کرد ولی زود خودش جمع و جور کرد یک خانم با لباس محلی امد استقبالمون بعد از اینکه کلی از قیافه من و اینکه بهم میام تعریف کرد یکی از اتاقا رو نشون داد

این اتاق میترا و شوهرش این تنها اتاقی که تو خونه تخت داره

پس نمی خواد اینو بدین به ما

نه عزیزم ایرانی و مهمون نوازیش 

بعد در اتاقو باز کرد یک نگاه به اتاق کردم یک اتاق ساده که یک تخت دو نفره بزرگ با روتختی نارنجی وسط اتاق بود و شمع ها روی کمد خانمه راهنمایی مون کرد داخل بعد از سفارش ها درو بست و رفت کیارش برگشت سمتم

چرا 

چون در می ری اعتمادی بهت نیست 

بی توجه به حرفم برگشت سمتم تخت

چطوری بخوابیم 

تو اینور تخت بخواب من اینورش 

چرا 

برای اینکه نگام به قیافه ی نحست نیوفته 

بعد رفتم پتو رو با یک بالشت برای خودم برداشتم و اینور تخت دراز کشیدم اونم بالشت برای خودش برداشت و رفت در یکی از کمد ها رو باز کرد با تعجب دیدم که تو کمد پتو و بالشت وتشک پرو علاوه بر پتو تشکم برای

/ 0 نظر / 18 بازدید