رمان قشنگ فراری دلباخته قسمت دوم

رمان قشنگ فراری دلباخته قسمت دوم

خودش برداشت این از کجا می دونست؟ برگشت و یک لبخند معنادار بهم زد عوضی حالیت می کنم رفت دراز کشید نوری رو از اونور دیدم 

اون چیه

چراغ قوی موبایل 

می خوای چیکار کنی 

می خوام دفتر مامان ویدا رو بخونم

چیزی نگفتم اونم چند ثانیه سکوت کرد بعد گفت

بخونم برات 

زیر لب زمزمه کردم

بخون

بسم رب شهدا

هنوز اون روز کذایی رو یادمه زندگی تلخ بود ولی از اون روز تلخ ترم شد مامان مثل همیشه داشت تو اشپزخونه کار می کرد یک اشپزخونه قدیمی بزرگ به اندازه ی پذیرایی های امروزی منم گوشه ی اشپزخونه نشسته بودم و برنج پاک می کردم که صدای یاا...یاا... اقا احمد امد همه زنا خودشونو جمع و جور کردن امد تو نگاشو به مامان انداخت سلام کرد مامان همینطور که سرشو پایین بود زمزمه کرد

علیک سلام

-شرمنده ابجی خوش نداشتم شما رو

-برین سر اصل مطلب احمد اقا 

سرشو بالا اورد 

-اقا می خوادت

-همین الان احزارم کردن یا ...

سرشو پایین انداخت زهرخندی زد

-نه اقا می خوادت 

بعد برگشت سمت در 

-بیان تو 

دو نفر سینی به دست امدن تو یکی شون یکی رو گذاشت رو سکو اون یکی دادش دست مامان بعد اقا احمد دوید بیرون شرمش می شد مامان نگاشو به داخل سینی دوخت یک لحظه روی زمین افتاد همه خدمت کارا به سمتش دویدن نگام به محتوای سینی که روی زمین ریخته بود دوختم یک حلقه ی کوچیک روی زمین افتاده بود 

اون موقه ها کی می تونست به ارباب نه بگه بی غیرت حتی وانستاده بود چهلم داداشش تموم بشه درک نمی کردم چی داره می شه چی قراره بشه فقط غمبرک زدن مامانو دیدم نگاها و طعنه های عجیب خدمت کارا فرداش گفتن باید برین پیش عمو مامان چادرشو انداخت رو صورتش منو تو بغلش گرفت رفتیم سمت خونه خونه ی قشنگی که یک زمان مال ما بود رفتیم تو یک خانم از پله ها پایین می امد خیلی قشنگ بود قد متوسط هیکل خیلی خوش فرم که شکم باد کردش راحت دیده می شد پوست سپید چشمای براق پسته ای با موهای شلاقی مشکی یک لباس بلند گل گلی شکلاتی که اون موقه مد بود پوشیده بود با شال مشکی با دیدن ما واستاد احمد اقا امد سمتمون رو به من گفت 

ویدا جان افرین عمو برو پیش زن عمو برو عزیزم 

بعد رو به اون خانمه که تازه فهمیدم زن عموم کرد 

خانم ویدا جانو ببرین پیش اقا شاهین 

خانمه ایشی گفت با چشم به من اشاره زد که بیا یک نگاه به مامان کردم که لبخند تلخی زد

برو عزیزم 

رفتم سمت خانمه اون حرکت کرد من دنبالش یکم که رفتیم صداش زدم

زن عمو

برگشت سمتم یک ابروشو بالا انداخت 

جان

چرا ناراحتین از اینکه مامان و من امدیم اینجا بخدا ماهم خودمون نمی خواستیم بیان مجبورمون کردن الانم زود می ریم 

احساس کردم لبخند محو رو لباش نشست 

تو از کجا می دونی که ناراحتم

از صورتتون

لبخند دیگه ای زد اینبار تلخ برگشت سمت پله ها

بریم

دنبالش رفتم جلوی یک در واستادیم چند ضربه ی اروم به در زد صدای بفرمایین بچگانه ای امد خودش درو باز کرد و داخل رفت من هم دنبالش اتاقی که قبلا مال داداش بزرگم بود داده بودن به اون یک پنجره ی بزرگ رو دیوارای رنگ کرده ی زیتونی داشت سقف شیوانی وسایل اتاقو عوض کردن با اینکه ما وسایلمون ایرانی بود الان تمام وسایلشون فرانسوی بود مثل تخت سلطنتی چوب بلوط که رو تختی ابریشم لیمویی پهن بود میز ناهار خوری دو نفره به رنگ پوست پیازی با صندلی های ستش کمد بزرگ با چوب بلوط میز تحریر زیتونی تخته ی نقاشی و کلی اسباب بازی که در ان دوره انقدر کم پیدا بود که حتی پولدارا هم کمتر می تونستن خریداری کنند

-سلام مامان این کیه

زن عمو لبخندی زد

-سلام عزیزم 

بعد برگشت سمت من 

-مگه نگفتی یک دوست می خوای که باش بازی کنی اینم دوست

پسر بچه اخم کرد 

-این دختره رو برای دوستی من اوردی این که نمی تونه با من بازی کنه

قبل از اینکه زن عمو چیزی بگه من گفتم

-کی گفته من نمی تونم با شما بازی کنم مگه من از پسرا چیم کمتره 

با اخم نگام کرد 

-کی با تو حرف می زد

-داشتی درباره ی من حرف می زدی 

با اخم نگام کرد زن عمو گفت

-خوب من می رم سعی کنید باهم کنار بیان

زن عمو که رفت من اروم جلو رفتم 

-تو چه بازی می خوای با پسرا بکنی بگو با هم می کنیم

-من نمی خوام بازی کنم می خوام نقاشی بکشم

-خوب اینکه اسونه می تونیم باهم بکشیم

-هیچم اسون نیست کسی نمی تونه مثل من نقاشی بکشه 

-خوب به منم یاد بده مامانم می گه من زود یاد می گیرم

چند ثانیه سکوت کرد فکر کنم داشت فکر می کرد بعد گفت

-خیلی خوب بهت یاد می دم بیا

رفت سمت وسایل نقاشیش یک کاغذو به = اویزون کرد گفت

-یک رنگ بده

-چه رنگی 

-هر رنگی که خودت دوست داری

نگاهی به رنگاش انداختم خودم عاشق رنگ نارنجی بود ضرفشو برداشتم گرفتم سمتش

-سرشو باز کن

دست انداختم سرشو باز کنم خیلی سفت بود بزور بازش کردم

-اه دختر دیونه ببین چه بلایی سرم اوردی 

سرمو بالا اوردم با تعجب نگاش کردم رو صورتش پر از خالای نارنجی شد زدم زیر خنده

-به من نخند

محل ندادم و به خندیدنم ادامه دادم 

-می گم به من نخند 

وقتی دید بازم محل نمی دم دستشو کرد تو رنگ و رو صورتم کشید اهی گفتم ایندفعه اون خندید بازی شروع شد با خنده هم دیگه رو رنگی می کردیم که صدای جیغی از بیرون امد

-ارباب ارباب شما شما حق ندارین با من این کارو کنید شما حق ندارین

هردو رفتیم بیرون دیدم زن عمو جلوی عمو واستاده مامانم پشت عمو بود 

-نمی تونید این نامردی من که مشکلی ندارم چی براتون کم گذاشتم اقا شما حق ندارین این نامردی رو در حق من بکنید

دست عمو عقب رفت و تو صورت زن عمو فرود امد

-از کی تاحالا تو برای من حق تعیین می کنی 

زن عمو که رو زمین افتاده بود یک دستش رو صورتش بود داشت زار می زد نگاش به شاهین افتاد -شاهین شاهین جان بابا بیا بیا ببین بابات چه بلایی سر مادرت میاره بیا ببین داره سر مامانت هوو می یاره

عمو پرید سر زن عمو و شروع کرد به زدنش مامان جیغ می زد شاهین که سر می کرد مامانشو نجات بده به عقب پرت می شد ولی من واستاده بودم و نگاه می کردم هوو چی بود؟




صدای گریه و ناله از تو اتاق می امد اروم رفتم به اون سمت هر قدم که بر می داشتم صدای گریه و خدا خدا کردنا بیشتر می شد سرمو یکم خم کردم و از لای در اتاق خرابه مون به مامان نگاه کردم یک قاب عکس تو بغلش کرد و..


چرا تنهامون گذاشتی چرا منو با سه تا بچه ی کوچیک تنها گذاشتی چطور تونستی مگه خودت نمی گفتی داداشت گرگه مگه نمی گفتی حتی از صد متریش رد نشیم کجایی ببینی دارم می شم زن همون گرگ بد کردن بهم الهی قربون غریتت برم کجایی ببینی برادر بی غیرتت تا سالت هم صبر نکرد حالا من با یک دختر بچه چیکار کنم بگو کجا برم که امن باشه بگو سرمو رو شونه های کی بزارم که گرم باشه بگو به کی بگم اقا بگو خودمو برای کی لوس کنم متین و مجید با کی شمشیر بازی کنند ویدا رو پای کی بشینه تا براش شعر بخونه ای خدااااا


اشک تو چشمام حلقه زد باورم نمی شه مامان داشت گریه می کرد مامان همیشه زن محکمی بود کل گریه ش جمع شدن اشک تو چشماش بود هیچ وقتم نی زاشت ناراحتی شو ما ببینیم حالا که فکر می کنم مامان از همون اول می دونست همچین اطفاقی می افته و افتاد و اطفاقی که نباید می افتاد افتاد

فهمیدم هوو چیه هوو مامان من بود شاهین اینطوری گفت 

باغ خیلی خوشگل شده بود مشعل های نازی کنار میزا گذاشته بودن یک سکو رو استخر بود که روش یک گروه مطرب نشسته واستاده بودن رو میزا رو میزی بادنجونی پهن بود دور هر میز حدودا 20 تا 30 نفر نشسته بودن رو بهار خواب یک صندلی ناز برای عمو گذاشته بودن مامان اینا تو خونه بودن خونه خیلی عجیب شده بود همه شاد بودن همه گریه می کردن از اشپزخونه بوی چند نوع غذا می امد کل خونه رو اب و جارو کرده بودن 

اقا احمد پیش ما نمی امد خجالت می کشید زن عمو صورتش کبود بود ولی عمو گفت باید شرکت کنه طفلک لباس سیاه پوشیده بود تو اندرونی بود خاتون خانم مامان عمو بود مامان بابای من نبود هی داد می زد و دستور می داد عمه هامو قبلا دیده بودم خیلی بد بودن عمه نبات عمه تنیم و عمه فرزین عمه ناتنیم بود مجید داداش 11 سالم کنار من واستاده بود الهی خدا ازعمو نگذره سال اولش نشد فرستادش شهر به مامان گفته بود هر دو ماه یکبار می یارش تا ببینیمش ولی نامرد یکبار نزاشت برگرده تا ببینیم این داداشمان چه شکلی شده بازی آنلاین ماشین قبل از عروسی مامان با عمو ما تو یک اتاق کوچیک ته باغ زندگی می کردیم از اینجور چیزا هم سر در نمی اوردیم متین 13 ساله خوشحال بود داداشم فکر می کرد دیگه حالا همه چی درست می شه و عمو هوامونو داره هه چقدر بچه بودیم کسی به ما توجه ای نمی کرد تو باغ ول می گشتیم یک لباس بلند پسته ای پوشیده بودم و یک روسری سبز تیره هم سرم انداخته بودم با بچه ها بازی می کردم قایم موشک گرگم به هوا خاله بازی

-ویدا 

برگشتم سمت صدا اقا بزرگم بود بابای مامانم با خوشحالی پریدم بغلش بغلم کرد

-تو چرا بیرونی

-باباجان ببین اینجا چقدر قشنگ شده خیلی ناز شده نه

با نگرانی به من نگاه کرد بعد اروم رو زمینم گذاشت دستمو گرفت دنبال خودش کشید رفتیم سمت عمو عمو با دیدن باباجان بدون اینکه از جاش بلند بشه با لودگی گفت 

-به به پدر زن عزیز چی شد به مجلس لهد و لهب ما پا گذاشتین 

باباجان واستاد حرفش تمام شه تموم که شد گفت

-بزار ویدا رو ببرم

پوزخندی زد

-ها

-گفتم بزار ببرمش تو که اینو نیازی نداری من 

-متاسفم حاج قا

چرا 

نمی دونم عشق کشیده که این دختر اینجا بمونه

دستای باباجان مشت شد

ببین 

شرمند کورم نمیبینم

بعد دست انداخت و منو کشید اونور بخاطر شدت کشیده شدن رو زمین افتادم و کف دست و زانو های پام پوسته پوسته شد باباجان امد بیاد سمتم که عمو داد زد

این مردو از خونه من بندازید بیرون

نگاه نگران باباجان تا وقتی که از دیدم دور شد روم بود نمی فهمیدم چرا انقدر نگرانه ولی احساس می کردم منم باید نگران باشم اخر شب گذاشتن مامانمو ببینم نگاه به صورت غمگینش کردم رفتیم تو اندرونی تو اتاق بودیم فکر می کردم مثل همیشه می تونم با مامانم تو یک اتاق بخوابم به داداشام یک اتاق داده بودن تا دوتایی باهم بخوابن یک اتاق که حتی تختم نداشت لباسمو عوض کردم که در باز شد عمو امد تو با تعجب نگاش کردم براچی امده بود؟ رو به مامانم گفت

حاظری 

مامان اروم گفت

اقا می شه

عمو همینطور که کتشو در میاورد گفت

نه هیچی نمی شه

بعد دست انداخت به دکمه های پیراهنش که مامان با ترس گفت

تو رو خدا جلوی بچه نه 

عمو با اخم به من نگاه کرد

خیلی خوب بهش بگو بره

می زارین برم جاشو مطمئین کنم

نه همین الان برو بیرون برو

با ناراحتی به مامان نگاه کردم احساس کردم بغض کرد 

برو بیرون دخترم برو بیرون عزیزم

با ناراحتی رفتم بیرون جایی رو که نداشتم برم رفتم بیرونی دم اتاق شاهین واستادم چند ضربه به در زدم

بله

منم 

من کیه

بیام تو

من کیه

بیام تو خوب می بینی من کیه

بیا تو

اروم رفتم تو با اخم نگام کرد

تو چی می خوای اینجا

می شه من اینجا بمونم

نه معلومه که نمی شه اصلا تو اینجا چیکار می کنی 

اخه بابات منو از اتاق مامانم بیرون کرد خوب منم جایی نداشتم برم که

برو تو اتاق عمه ها

اونا منو اذیت می کنند

دراز کشید و پتو رو کشید روی خودش

به من ربطی نداره

کنار در نشستمو زدم زیر گریه

اگه من تنها برم بیرون جن میاد منو می خوره نه من گناه دارم نمی خوام منو بخوره

اصلانم جن وجود نداره

چرا داره من می دونم

نخیر وجود نداره

چرا داره اینطوری نگاه

بعد دستا و پاهامو از هم باز کردم و شروع کردم به هو هو کشیدن

ااا نکنه 

بزار بیام منم بخوابم که نکنم

دلش برام سوخت گفت 

باشه بیا بخواب 

با ذوق رفتم سمت تختش یکم رفت کنار منم با خوابیدم

شالمو انداختم سر و دویدم بیرون

کیارش کیارش لعنتی فرار کرد 

دویدم سمت کوها نه اونجا که نمی تونه باشه پس کجاست شاید از میترا لاستیک گرفته رفته در بره امدم برگردم تا ازش بپرسم که صدایی از پشت سرم امد

خانم

برگشتم یک پسر نوجوون حدودا 13 14 ساله

بله

باک بنزدینو گرفت سمتم

می شه اینو بدین به شوهرتون متورو از من گرفتن ولی وانستادن که من بهشون بگم بنزین نداره بزارین برم براتون بگیرند با این وضع 50 مترم بزور می رن 

چند ثانیه به پسره خیره شدم بعد در حالی که سعی می کردم لبخندمو بخورم گفتم

متورو ازت گرفت

اره گفتن برام بر می گردونند

می برم ولی می دونی کجا رفت 

بله خانم رفت سمت اصفهان

بعد یک ورو نشون داد باک بنزینو ازش گرفتم

ممنون می شه یک متور از دوستات قرض بگیری من رو ببری

صدای عصبیش به گوشم می رسید

اه لعنتی اخه 

کمک نمی خوای همسر عزیزم

برگشت سمتم با دیدن من چسبید به متور

ا چیز ها تو اینجا چیکار می کنی 

همینطور که جلو می رفتم باک بنزینو گذاشتم رو زمین

طفلک می خواست بهت بگه متور بنزین نداره ولی تو زود در رفته بودی گفت برات بنزین بیاریم 

نزدیکش رسیده بودم استینامو بالا زدم و مشتمو به سمت صورتش پرت کردم سریع با دوتا دست جلوی صورتشو گرفت 

تو صورتم نزنی ها

مشتمو نگهداشتمو یکم عقب اوردم با تردید دستشو از رو صورتش برداشت منم مشتو تو صورتش خالی کردم اخ بلندی گفت و رو زمین افتاد لقدی به پاش زدم 

پاشو زود باش

با یک حرکت بلند شد تا به خودم بیام با ارنج زد به شکمم شکمم تیر کشید اون شروع کرد به در رفتن پسره داشت با ترس نگامون می کرد به سمتش خیز برداشتم 

واستا ببینم 

از پشت یقه لباسشو کشیدم برگشت سمتم قبل از اینکه تو بغلش قرار بگیرم خودمو کشیدم عقب قفسه ی سینم از حرص بالا و پایین می رفت یک قدم رفت عقب بعد دوید سمت رودخونه منم دنبالش خودشو انداخت تو یک قایق رو به پسر بچه داد زد

بگو مال هرکی هست برش می گردونم 

متورو کشید قایق داشت از رود دور می شد که با یک پرش رفتم پریدم تو قایق خودمو انداختم روش امدم با مشت و لقد بزنمش که دستامو گرفت و هل داد عقب افتادم کنار قایق 

از دست من در می ری 

اره از دست تو از دست همه اونا

بعد کلافه یک کنار نشست با دیدن قیافه ش یک کوچولو دلم براش سوخت ولی سریع خودمو جمع و جور کردم

فکر کردی من از خدامه 

بعد رفتم سمتش که دوباره بزنمش تا به خودم بیام با یک حرکت بلندم کرد و پرتم کرد تو اب

حالا بقیه ی راهو شنا کن و بیا

می رفتم زیر اب 

کمک کمک من شنا بلد نیستم

با تعجب امد اخر قایق

چی 

شنا شنا بلد نیستم کمک

ای بابایی گفت و تورو انداخت سمتم 

بگیرش بیا بالا

به سختی خودمو بالا کشیدم و تو قایق انداختم

فکر می کردم نمیخ وای نجاتم بدی 

خجالت نمی کشی شنا بلد نیستی 

اخمی کردم و چیزی نگفتم اونم چیزی نگفت دستمو دورم حلقه کردم لباسام چسبیده بود بهم

حالا من چیکار کنم

لباساتو عوض کن

جلوی تو

چرا جیغ می زنی 

بعد کتشو در اورد و گرفت سمتم کتشو گرفتم و به سختی لباسامو عوض کردم امدم کتشو بدم بهش ولی شیطنتم گرفت و پرتش کردم تو اب اااا گفت حقت بودی پروندم بی حوصله نگاشو گرفت ولی بعد از چند لحظه دیدم زیر چشمی نگام می کنه 

ها چیه 

چرا لباسات اینطوری اصلا به دخترا نمی خوره 

نگاهی به لباس تنم انداختم یک تونیک مشکی که استیناش طرح طلایی داشت با شلوار مخمل مشکی و ات و پاشغال طلایی و شال مشکی 

تو چرا انقدر تو کارای من فضولی می کنی 

خوب تو هم فضولی کن

ابرویی بالا انداختم 

مطمئنی 

اره

خیلی خوب دارم برات به وقتش

/ 0 نظر / 14 بازدید