رمان هدیه شاهزاده قسمت 16

وقتی که از کارها و فعالیتم برایش می گفتم از آزادیم تعجب می کرد و با فریاد کوتاهی می گفت وای خانوم یعنی شما تنها می توانید به همه جا بروید ؟ پاهایمان را درون آب فرو برده از سردی آن لذت می بردیم ، رحمت با چوبی که پرنده را به سیخ کشانده و کباب کرده بود به نزدمان آمد و آن را به من تعارف کرد ، آن را ازش گرفتم ولی در خوردنش مردد بودم ، او که تردید مرا دید ، خندید و گفت : یک کبوتر وحشی است گوشت خوشمزه ای دارد حالا امتحان کنید . گازی به گوشتش زدم نرم و خوشمزه بود آن را با ولع خوردم ، رحمت گفت : دیدید چه قدر خوشمزه ست حالا حالاها نمی شه شکارش کرد . هنگام عصر به خانه باز گشتم بوی مطبوع عدس پلو در حیاط پیچیده بود عزت خانم با خنده جلو آمد . هدیه خسته شدی ؟ چی لازم داری ؟ از لباسهایی که به من داده بودند به ندرت می توانستم استفاده کنم . گفتم : عزت خانم ، از آن کسی که دستور این برنامه ها را داده ازش نپرسیده اید منظورش چیست و از جانم چه می خواهد و تا کی مرا معطل خواهد کرد ؟ عزت خانم دستپاچه شد : می دونم خسته شدید اما شاید یه روزی خودش بیاد . با عصبانیت گفتم : آخه چه مرگشه پس چرا نمیاد ؟ می خواد منو بکشه ، چرا معطل می کنه ؟ پول می خواد چرا جونش بالا نمی یاد ؟ بگه نظرش چه قدره ؟ می خواد چی رو ثابت کنه ؟ شوهر عزت خانوم در حالی که پله ها را پایین می آمد گفت : به خدا قسم دخترم با تهدید خواسته اش را عملی کرده من خودم هم دختر دارم آخه مگه دیوونه شده بودم این مسئولیت سنگین را بپذیرم ولی انشاالله به زودی پیدایش می شه ، گراز وحشی بعد این سالها هنوز هم رام و آدم نشده ، این جور آدما رو فقط مرگ می تونه ساکت کنه و گرنه آدم بشو نیستند . کاملا فکرم معطوف شهروز بود ، فکر می کردم او جواب بی ادبی مرا می دهد جواب سیلی با عملی خشن تر همین که در این روستای مرزی و دور افتاده مانده و خانواده ای را نگران کرده ام برایش کافیست ، او هشدار داده بود که باید طبق خواسته هایش عمل کنم و مثل آنها باشم . باز فکرم راحت بود که آن شب با موریس صحبت کرده و کارها را تقسیم کردم . می دانستم اکنون بیچاره مادرم با نگرانیهایش همه را عاصی و بدبخت کرده و جواب پدر شاهزاده ام چه خواهد بود ، دیگر با خدا بود . بی حوصله و نگران وارد اتاق شدم آن شب آنها چندین میهمان زن مرد داشتند در بین آنها مردی سی و پنج ساله که الدوز نام داشت گفت : من چندین بار نشریه و مجله ی شما را خوانده ام واقعا که فرد زبردستی هستید و جسارتتون قابل تحسینه ، چند روز پیش خرسی در این نواحی دیده شده و مرتب به روستا خسارت می زنه ، می دانم شما فرد بزدلی نیستید اگر دل و جراتش را دارید می توانید فردا همراه چند شکارچی و ما برای ردیابی خرس به جنگل بیایید ما صبح زود به راه می افتیم . با شادی گفتم :می آیم حتما می آیم . شکرانه هم می آید ؟ شکرانه گفت : مادر شوهرم اجازه می دهد من چند بار همراه حسن به شکار رفته ام و خیلی دوست دارم فردا همراه شما باشم . مادر شوهرش که به شدت رویش را پوشانده بود و چهره اش را نمی دیدم ، گفت : باید بروی شکرانه اگر هدیه خانوم تصمیم به رفتن دارند تنهایی که نمی شود . الدوز گفت : امشب تفنگ بادی ام را برای شما تمیزش می کنم ، ولی باید سعی کنید که نترسید وبا دیدن خرس خودتونو گم نکنید . شام را در کنار عده ای از اهالی روستا خوردم غذای بسیار لذیذی که با روغن حیوانی پخته شده بود ، بعد از شام همه در اتاق بیرونی که بزرگتر بود و با گلیم مفروش شده و بالشهای بسیاری دورادور آن چیده شده بود نشستیم ، آنها سعی داشتند با تعریف خاطراتی مرا بخندانند. الدوز راحت تر و جسورتر صحبت می کرد . می گفت که فارغ التحصیل رشته ی مهندسی برق از دانشگاه تبریز است و در اداره ی برق خداآفرین خدمت می کند او خاطراتی بسیار شیرین از شکارهایش تعریف می کرد و من برخی از آنها را می نوشتم ، آنها مدام از خرسها می گفتند و آخر سر الدوز در حالی که بلند می خندید گفت:حالا اگه اجازه بدید ماجرای سه سال پیش را که واسم اتفاق افتاده بود ، برای هدیه خانوم تعریف می کنم مسلما از شنیدنش لذت خواهید برد. عزت خانوم لیوانی چای مقابلم گذاشت و من احساس می کردم با این که یک فرد ربوده شده و به چشم برخی از این مهمانان ناشناخته بودم ولی همه با نوعی احترام با من برخورد می کردند و سعی می کردند به نوعی به من خدمت کنند نام هدیه را صمیمی و آشنا صدا می زدند انگار زاده ی همان جا بودم و حال بعد از سالها دوری ، دوباره به زادگاهم بازگشته ام ، و من در ذهنم همه ی اینها را از قدرت نواده های شاهزاده می دیدم که در همه جای ایران دست داشته و به نوعی حکومت کرده اند. الدوز گفت : هدیه خانم یک روز...... شوهر عزت خانم کلامش را برید: ببخشید الدوز خان که حرفتونو قطع کردم ، اما باید اینو بگم که من اجازه نمی دهم فردا هدیه خانم را همراه خود ببرید او امانتی در نزد ماست خدای نکرده اگر برایش اتفاقی بیفتد ما چه جوابی خواهیم داد ؟ الدوز خواست جوابش را بدهد ، سریع گفتم : خسرو خان درسته که من جواب سختی به کسی که با من چنین رفتاری کرده ، خواهم داد ، ولی مطمئن باشید من از جنگلهای این جا می ترسم و نمی خواهم فرار کنم مخصوصا که همیشه صحبت از خرسها هست و بدانید که نمی توانید مرا محدود کنید من نمی توانم اوقاتم را بیهوده بگذرانم تا طرف که فعلا لال و گم و گور است بلکه روزی زبان باز کند و پیدایش شود . من فردا همراه این ها به جنگل می روم. الدوز نگذاشت خسروخان حرف دیگری بزند گفت :گوش کنید . هدیه خانوم می خوام ماجرای آن شب را تعریف کنم : سه سال پیش بود در خانه یکی از معلمهای ده جمع شده بودیم ما هرشب در منزل یکی جمع شده و تفریح می کردیم ، آن شب در خانه یکی از آنها بودیم که پدرم آمد و گفت : پسر ، صبح رفته بودم باغ گویا شب کسی وارد باغ شده و گردوها را کنده و به سرقت برده و مقدار زیادی هم بر روی زمین ریخته شده و کلی خرابکاری کرده ، امشب می روی و یواشکی کشیک می دهی تا این دزد را بگیری، شب ، من تفنگم را برداشته و به باغ رفتم پشت بوته ها نشسته و تا پاسی از شب منتظر ماندم . نیمه های شب چشمانم داشت گرم خواب می شد که صدای پایی را شنیدم در حالی که سبزه ها را لگد کرده و شاخه ها را پس می زد ، با جسارت نزدیک شد . آماده بودم تا با یک حرکت خیز بردارم و این فرد گستاخ را بگیرم که یهو از ترس بر جا میخکوب ماندم خرسی بزرگ با سنگینی تمام داشت نزدیک می شد . از ترسم آهسته از درخت گردویی که کنارش بودم بالا رفتم تا باهاش برخورد نکنم بر روی شاخه ای کز کرده و ساکت ماندم ناگهان دیدم خرس هم از درخت بالا می آید کم مانده بود از ترس سکته کنم خیس عرق بودم ، خرس به راحتی بالا آمد و درست مقابل من روی شاخه ای نشست و پاهایش را از دو طرف شاخه آویزان کرد . حدس زدم مرا دیده است چون درست مقابل هم بودیم . با این حال کوچکترین حرکتی نکردم و ساکت ماندم یعنی راستشو بخوایید از ترس بدنم سست شده بود و قدرت حرکت نداشتم . او دست دراز کرده و گردویی را کند و به سمت ماه گرفت . سپس گردو را در میان پنجه هایش خرد کرد و مشغول خوردن مغز آن شد و همراه آن تند و سریع شاخه ها را خم می کرد یا آنها را می شکست و خیلی از گردوها و برگها را کنده و بر زمین می ریخت باز گردویی را کند و به سمت من گرفت فکر کردم چون از اول مرا دیده و عکس العملی نشان نداده حالا دارد تعارف می کند من که داشتم غالب تهی می کردم با هزار ترس و صدایی لرزان آهسته گفتم : من نمی خورم . خرس با شنیدن صدایم و با دیدنم که مقابلش نشسته ام ناگهان شوکه شد ، از ترس از شاخه پرت شد و روی زمین افتاد ساعتها منتظر ماندم و از شاخه پایین نیامدم . سپیده که زد با احتیاط پایین آمده و دیدم که خرس همچنان بر روی زمین مانده است با سر تفنگ حرکتش دادم ولی تکانی نخورد ساعتی بعد من رفتم و با چند تن از اهالی به محل برگشتیم و دیدیم که او هم چنان آن جا مانده و مرده است ، بیچاره حیوان از ترس افتاده و مرده بود به جای من ، او مرده بود . من خیلی از این ماجرا خوشم آمد و هی می خندیدم . تعریف ماجراها از زبان این وآن ادامه داشت . دو مرد سر در گوش هم گذاشته و حرف می زدند نگاهشان با من بود می دانستم چیزهایی در مورد من می دانند ولی همگی متفق القول شده بودند چیزی به من نگویند .ساعتی بعد همه متفرق شده و به خانه هایشان بازگشتند . من خود را برای فردا آماده کردم و لوازمی را که لازم بود درون ساک کوچکی قرار دادم . شب را با شکرانه و آیلار در اتاقی که من بودم خوابیدیم . آنها با محبت کارهایم را انجام می دادند و دور وبرم می پلکیدند و برای انجام کاری برای من از هم پیشی می گرفتند . صبح ساعت هشت از خواب برخاستم و به حیاط رفتم تا دست و صورتم را بشویم ، سگ نسبت به روزهای اول با دیدنم آرام تر رفتار می کرد خرناسه ای کشید و با هوشیاری رفتارم را نظاره می کرد . خسرو خان از در کوچه وارد شد ، در دستانش چوب قطور و بلندی بود و چکمه های پلاستیکی اش به شدت گلی و کثیف بود ، با دیدنش سلام داده و صبح بخیر گفتم ، او هیجان زده به نظر می رسید : دخترم هنوز که زود است ، می خوابیدی ؟ -مگه یادتون رفته قراره با الدوز برای شکار خرس به جنگل برویم . خسرو خان سرفه ای کرد . دخترم دیشب که گفتم تو جایی نمی روی . تند به کنارش رفتم : شب خوابیدید و برای من خواب دیدید ، من همراه آنها خواهم رفت سعی نکنید کاری کنید که برایتان دردسر ساز باشم هنوز آن احمق خرفتی که دست به این کار زده آفتابی نشده و توضیح نمی ده که منظورش چیه ؟ خسرو خان گفت : عصبانی نشو دخترم ، شاید به زودی بیاید . خندیدم : شاید بیاید فکر کرده با هالو طرفه هر زمان هر غلطی دلش خواست بکنه ، سگ از حرکات تندم جلوتر آمد و پارس نمود ولی زنجیر کوتاهش بیشتر از آن اجازه ی نزدیک شدن نمی داد ، داد زدم : برو گمشو سگ لعنتی ،هنوز پارس می کنی ، کودن! ده روز می شه که این جا هستم هر روز مرا می بینی هنوز بهم عادت نکرده ای و سرو صدا راه می اندازی ، اگه موقع فرارم هم این جوری کنی و دنیا رو خبر کنی با یک گلوله ی تفنگ رحمت راحتت می کنم ، شدیدا عصبانی شده بودم عزت خانم جارو به دست بالای پله ها هراسان بود رو به خسرو خان کردم : فکر نکنید نگهبان خوبی هستید و مانع فرارمن شده اید من هم مثل شما یک روستایی آبدیده هستم می توانم به راحتی از این جا گم و گور شوم . فرار از این جا مثل آب خوردن است ولی نمی خواهم آن احمق باعث مزاحمت شما شود و به شما سرکوفت زند ولی اگه مرد بود کمی از زیر چادر و بغل ننه اش بیرون می آمد و مثل مرد حرفهاشو می زد و جواب می گرفت . خسرو خان گفت : آرام باشید ، به خودتون مسلط باشید شاید..... داد زدم : چطوری ساکت باشم الان مادر بیچاره ام دق کرده و مادر دیوانه ام در عین نادانی منتظر من است تا با بی قیدی به من بخندد . من خودم از کارو زندگیم موندم . دستم را به سمت عزت نشانه رفتم : عزت خانوم اون هر کیه بالاخره از آشنایان شماست که شما را آلت دست قرار داده یک عروسی را بهم زده .شر به پا کرده ولی بداند با این کارش سرش را به باد خواهد داد من بیشتر از این حوصله ی صبر کردن را ندارم. خسرو خان گفت : حالا خانم عصبانی نشوید آن پسر ..... صدای در هر دوی ما را از حالت خشم بیرون کشید خسروخان به سوی در رفت و عزت خانوم از پله ها پایین آمد : هدیه خانوم ما که گناهی نداریم . او می تواند آن چه را که مورد نظرش است انجام دهد. بلند گفتم : خسته شدم آخر این او کیست ؟ اون لعنتی اسم ندارد ؟کم برایم او ، او کنید . لعنت به او که این طور مثل بزدلها خودشو پنهان کرده . عزت خانوم جارو از دستش افتاده و پشت دستش را گاز می گرفت : باشه عصبانی نشوید ، با الدوز برای شکار به جنگل بروید خسرو خان شکار را می پذیرد . عزت خانوم وای بلندی گفت و من با مسیر نگاهش برگشته ، پشت سرم را نگاه کردم . خدایا رشید توله ی سابق شاهین از در وارد حیاط شد . موهای سرش سفید تر شده بود او هم بروبر نگاهم می کرد ، در یک آن همه چیز دستم آمد و فهمیدم باز این کار با دستور شاهین و توله ی همیشگی اش رشید انجام گرفته ، انتقام شاهین همیشه وحشتناک است . من که او را به خودم امیدوار کرده و بعد با حیله به فرانسه رفته و راحت عشقش را رد کردم حال این گونه این عروس نافرمان را تحت انحصار خود در می آورد تا ثابت کند کدام یک از بزرگ شده های وحشی لاله دره ، زرنگتر و جسورتر هستند . صورتم را با دستانم پوشانده و همراه ناله ای از پله ها بالا دویدم تا به اتاقم رسیدم و به روی رختخوابم که هنوز پهن بود خزیدم . وای شاهین مغرور که آن شب فکر می کردم نا آگاه هستی ، پس این نقشه را از قبل کشیده بودی و طراح این توطئه خودت بودی ؟ کلی گریه کردم ، ولی ته دلم خوشحال بودم . در عین حال کمی هم بدجنس شده بودم و چندان هم از این پیشامد یا به قولی از کار شاهین ناراضی نبودم . شکرانه می دید گریه می کنم ، آهسته موهایم را نوازش داد : نامزدت را خیلی دوست داشتی ؟ دلت واسه ی نامزدت تنگ شده ؟آه اگر شکرانه می دانست که این جریان کمی باب میلم است چه می گفت ؟ چشمان اشکبار شاهین در باغ قراملک هنوز دلم را به درد می آورد او عاشق سمج و خواستنی من بود . کاش به جای توله اش خودش می آمد اگر حرفهایم را بیرون می ریختم سبکتر بودم با این اوصاف حالا که می دانستم کشته نخواهم شد و به ثروتم آسیبی نخواهد رسید در حالی که با دستانم صورتم را پوشانده و به اصطلاح گریه می کردم ، بعد شناختن عامل اصلی این عمل که چه کسی است این گریه کم کم به خنده کشیده می شد فقط نگران خانواده بودم . کمی از لای انگشتان دستم که صورتم را پوشانده بود نگاه کردم عزت خانوم و آیلار هم گریه می کردند و آیلار لباسهای زیر مرا که شسته بود با سلیقه تا می کرد ، سر خسروخان که در چارچوب در ایستاده بود از پشت سر عزت خانم دیده می شد . گفتم :پس منظورتان از او ، شاهین بود ؟ شما با او چه کار می توانید بکنید ؟ او فرد مهمی است و با یک اشاره اش می تواند زندگی کسانی را این رو به آن رو کند . به سوی عزت خانم رفتم : راستش را بگویید حالا که همه چی آشکار شد . بگویید که شاهین چه نسبتی با شما دارد ، چون می توانم پرقدرت تر از او باشم و باکسانی که در این توطئه شرکت کردند خصمانه رفتار کنم کاری نکنید که نسبت به محبتهای کنونی شما بی توجه باشم . عزت خانم انگشت به دهان خسرو خان را نگاه کرد : یعنی حالا که همه چی رو شده ، حرف بزنم ؟ خسرو خان با اخم از اتاق رفت و در را بست . باز گفتم : عزت خانم این شاهین کیست ؟ منظورم اینه که چه نسبتی با شما دارد ؟ آهسته گفت : خواهرزاده ام است ، از حیرت خشکم زد ، دقایق لال شدم او ادامه داد : اویک خاله ی دیگر هم در این روستا دارد و الدوز پسر خاله ی اوست ما را ببخش دخترم وقتی او پیشنهاد داد،چگونه می توانستیم ردش کنیم ؟ درسته شاهین خیلی کم به این جا می آید ولی من مثل پسرم دوستش دارم . پرسیدم : علت کارش را نگفت که منظورش چیست ؟ کمی بروبر نگاهم کرد و آهسته گفت : او می تواند در راه عشق قتل هم بکند ، ابائی هم ندارد او چگونه می توانست تحمل کند تو آن روز مال شهروز شوی و عاقلانه ترین راه همین بود . البته وقتی او با ما مشورت می کرد و طرح این برنامه را می ریخت ، ما باهاش مخالفت کردیم ، ولی مگر او به نظر کسی اهمیت می دهد . او از من که خاله اش می باشم انتظار داشت تا یاری اش کنم . -الدوز باید مرا به شهر ببرد تا به منزل تلفن بزنم الان آنها به شدت نگرانند . پرسید : تو به آنها چه می گویی؟ -باید ببینم خواسته اش چیست و چه پیشنهادی دارد . کمی خندید : خواسته اش که مشخص است و پیشنهادش هم حتما ازدواج خواهد بود . گفتم: هیچ فکر کرده بود که این کارش می تواند عواقب وخیمی به دنبال داشته باشد؟ اوبدون فکر کاری نمی کند ، شیدا این پیشنهاد را به او داد وگرنه او می خواست تو را به طریقی دیگر به لاله دره ببرد. عزت خانوم بر روی پتو نشست و مرا هم نشاند: دخترم، شیدا به خاطر شاهین در ایران مانده است ، مادرآنها اهل این جا بود و پدرشان بعد از ازدواج او را به لاله دره برده بود. زانوهایم را بغل زدم ، چه کار می توانستم با شاهین بکنم ؟ او که قدرت مطلق بود. شکرانه سیبی صبحانه را آورد . از حیاط صدای چند مرد می آمد که داشتند صحبت می کردند. صدای الدوز رساتر شنیده شد: هدیه خانوم با ما به شکار می روید؟ لقمه ای را که گرفته بودم بر دهان گذاشتم و به سمت حیاط دویدم. خسرو خان گفت : الدوز از خیر این کار بگذر. تند گفتم: خسرو خان مطمئن باشید حال که دانستم شاهین رئیس این باند است محال است فرار کنم من به انتظار آمدنش می نشینم، با او صحبت دارم ، او باید همه چیز را به من توضیح دهد. به همین راحتی ازش دست نمی کشم . پس فکر این که شاید فرار کنم را از سرتان به در کنید. رشید با چکمه های بلندش از پله ها پایین آمد : من هم با شما به جنگل می آیم . رو به رشید کردم: بیا رشید، جاسوس همیشه باید همراه آدم باشد. بیا رشید مسلما چیزهای جالبی برای گفتن به شاهین خواهی داشت. رشید خندید. عزت خانم گفت:مسئولین با خودتان است . شاهین را که خوب می شناسید؟ الدوز گفت: شاهین هرگز اطمینانش را نسبت به ما از دست نخواهد داد. عزت خانم شالی را به دور گردنم انداخت و لوازمی را که درون ساک قرارداده بود ، به دستم داد و بوسه ای به گونه ام زد: خدا به همراهتان، خواهش می کنم مواظب خودتون باشید. بازی با خرس اون طور که فکر می کنی آسان نیست . ساک را بر روی شانه انداخته و همراه آنها رفتم. شکرانه هم با لباس کوتاه محلی آمد الدوز تفنگش را از دوشش برداشته و به من داد: بنداز روی شانه ات هدیه ، الان که به جنگل برویم طرز کارش را یادت می دهم. -با کاربردشان آشنا هستم، درسهای دوران نوجوانی ام است که فرا گرفته ام و مربی اش هم شاهین بود. خودتون که می دونید شاهین تیرانداز ماهری است و حتی یک تیرش هم به خطا نمی رود. الدوز خندید: می شناسمش، پسر شجاع و با جسارتی است . و ما همراه سه نفر دیگر به درون جنگل رفتیم. چه طبیعت سرشار و غنی و در عین حال حزن انگیزی بود انگار آخر دنیاست . صدای پرنده ها و حیوانات از گوشه و کنار به گوش می رسید شکرانه ماهرانه و جسورتر از من میان خزه ها و سبزه های در هم پیچیده شده راه می رفت و تنگ راه را می گشود و با میله ای که در دستانش داشت به سر گیاهان که سر راهش بودند می کوبید و پیچکها را که به دور شاخه ها پیچیده شده و مانع راهمان بودند با کارد کوچکی که در دستانش داشت قطع می کرد، رشید سایه به سایه ی من می آمد، انگار به او وحی شده بود که من امروز به جنگل می آیم و او آمده بود تا مواظبم باشد تا دست از پا خطا نکنم و احیانا فکر فرار به سرم نزند. می خواستم از او سوالاتی بکنم ، ولی آن قدر ازش نفرت داشتم که دلم نمی خواست کلامی با او حرف بزنم. سگ شکاری بد ترکیب. از تپه ی خطرناکی سرازیر شدیم در مقابلمان دره ی عمیق و پردرختی قرار داشت از تپه با زحمت پایین رفتیم. دستم از چند جا خراش برداشته و خونی شده بود ، هیچ کس حرفی نمی زد و صدای نفسهای تند همدیگر را می شنیدیم، طبیعت ترسناکی بود . ترسی خفیف بر جانم نشسته بود. اما شکرانه بی خیال تر بود . ناگهان الدوز با صدای بلند شروع به خواندن ترانه ای آذربایجانی کرد، تن صدایش گیرا بود و در آن محیط وهم انگیز صدایش به دل می نشست : این دره ای است طولانی ، با آبهایی خنک، این جا دامی پهن کرده ام، که تا خرس آمد شکارش کنم . وحشت طبیعت غم انگیز می نمود و ترانه ی الدوز هم از خرسها می گفت و من هر لحظه منتظر بودم تا این خرس ناگهان از پشت درختان نمایان شود و ما با آن رو در رو شویم. رشید گفت: الدوز برای شکار خرس آمده ای ، صداتو ببر آوازت خرس را عصبانی می کند و ناگهانی با حمله اش مواجه می شویم. ما در سکوت و به ردیف جلو می رفتیم، تنها صدای خش خش و له شدن گیاهان در زیر پاهایمان سکوت را می شکست. الدوز با دست به بالا اشاره کرد: هدیه خانم آن سیمهای خاردار را می بینی مرز نزدیک است ، مرز میان ایران و روس است. اگر به سمت چپ برویم روستای تاتار است. فکری شیطانی مثل برق از ذهنم گذشت منی که همه را امیدوار کرده ام که فرار نخواهم کرد و به عزت و خسرو خان قول داده ام ، حال می خواستم کاری کنم که به وسیله ی همین رشید نفرت انگیز فرار کنم. عزت و خسرو خان زیاد ناراحت نمی شوند، حتما پیش خودشان فکر می کنند که قول زن چندان اعتبار ندارد. باید ببینیم طمعش تا چه حد است و سگ وفادار شاهین چه قدر می تواند از شاهین بگذرد و با من باشد و یا اگر با پیشنهادم مخالفت کرد چگونه از او قول بگیرم به شاهین چیزی نگوید تا با این کار کینه ی شاهین نسبت به من بیشتر نشود. در دلم هزار تا سوال و جواب داشتم، اما باید مزه ی دهانش را می فهمیدم که چه قدر می خواهد ؟ اگر پیشنهاد مبلغ بالایی هم بدهد می پذیرم و پرداخت می کنم تا زودتر از این جا رفته و از بلاتکلیفی خارج شوم. الدوز گفت: بچه ها بیائید ببینید جای پاهایش مشخص است و کاملا می رساند که ساعتی پیش از این جا رد شده ، حتما هم خرس گنده ای بوده . شکرانه سبزه های له شده ی زیر پای خرس را معاینه کرد گفت: تازه رد شده سبزه ها هنوز تر هستند. از سر بالایی تیزی به زحمت بالا رفتیم من دست شکرانه را گرفته و تقریبا همدیگر را می کشیدیم و به سختی خود را به بالا می کشاندیم تا این که خسته و نفس زنان به بالا رسیدیم و من روی سبزه ها ولو شدم . نمی دانستم دلم چه می خواهد؟ آیا خرس پیدایش بشود و با او مواجه بشویم یا نه .... ولی ترسی مبهم در درون داشتم. همه به استراحت پرداخته من هم کمی دورتر به درختی تکیه دادم و با شکرانه مشغول صحبت شدم ، رشید که زیر چشمی مرا نگاه می کرد می خواست بداند چه صحبتی می کنیم و از لحظه ی ورودش به جنگل حواسش با من بود و مثل سایه همراهیم کرده بود، حالا هم با سوت آهنگی را می خواند و زیر چشمی مرا می پائید . به شکرانه سپردم وقتی رشید به طرف ما نزدیک می شود به بهانه ای از من دور شو، می خواهم سوالاتی از او بکنم. شکرانه قبول کرد و همین طور هم شد و دقایقی بعد رشید به درخت مقابلم تکیه داد پاهایش را دراز کرد و خود را مشغول تفنگش کرد، گلوله ها را یکی یکی درون تفنگ جا می داد، زیر چشمی مراقب حالاتم بود. شکرانه با زمزمه ی کوتاهی عقب تر رفت،گفتم : رشید یک عمر دنبال شاهین بوده ای و همراه او توطئه هایی کرده ای و شاید که این کارت باز آخرینش نباشد و با این که می دانم کاملا نوکر وفاداری برایش هستی بااین حال نمی خواهی برای یک بار هم شده از گفته های من پیروی کنی ؟ او کمی ساکت ماند و بعد گفت : دختر شاهزاده چه کار کنم؟ بدم نمی یاد کمی هم به تو خدمت کنم. -وقتی به روستای تاتار رسیدیم مرا راهی تبریز کن نمی دانم چرا شاهین قدرت پدر شاهزاده ام را دست کم گرفته است ؟ -شنیده ام دختر شاهزاده شدی. از ثروت بی کرانت هم شنیده ام . حالا با این قدرت از محصول پدرت ، بر شاهین که سهل است می توانی بر خیلی آدما حکومت کنی و..... -زیادی حرف نزن ، چه قدر می خواهی تا برای یک عمر آسوده باشی و دیگر توله و نوکر ارباب سابقت نباشی. فرصت بهت دست داده . برای خود کسی باش. چیزی می خواهی بگو و اگه پیشنهادت عاقلانه باشه می پذیرم. -این طور که نمی شود، من اگر مبلغی را بگویم، پرداخت آن را چگونه تضمین می کنی؟ -هرطور که تو بخواهی و پیشنهاد بدهی. صدایش را آهسته تر کرد و کمی دوروبر را نگاه کرد: زیاد پر طمع نیستم هدیه، درحین خیانت ، انصاف هم خوب است. بیست میلیون تومان و تضمینش هم صداقت و یک رنگی در این لحظات تا به انتقام فرداها نینجامد -باشه، می پذیرم. پرسید: شاهین را دوست نداری؟ -اون خیلی با زندگی من بازی کرده و من به خاطر او از زندگیم نمی گذرم. رشید چیزی نگفت، می خواستم چیزهای دیگری به او بگویم ولی او بلند شده و به کنار رحمت و الدوز رفت. در طی راه به الدوز گفتم: وقتی وارد روستای تاتار شدیم بهتره کمی این جا بمانیم تا من وسایلی را که لازم دارم خریداری کنم. خندید: هدیه خانم آن جا چیزی که به درد شما بخورد وجود ندارد. رشید گفت: الدوز حالا که به اونجا نزدیک شده ایم سری می زنیم. دیگر کی فرصتی دست می دهد تا هدیه این جاها را ببیند. شکرانه گفت: کاش همراهم پول می آوردم و وسایلی برای منزل و آیلار می خریدم. ساعتی بعد در روستای تاتار بودیم الدوز چنان از آن جا تعریف می کرد که فکر کردم با شهر یا قصبه ی کوچکی روبرو خواهم شد ولی روستایی بود با خانه های پراکنده و گاهی جاهایی به نام مغازه وجود داشت ، تقریبا روستا را دور زدیم ولی رشید نیم ساعتی می شد که نزد ما نبود و معلوم نبود کجا رفته است. او دقایقی بعد که ما در کوچه ها و میدان ده گشت می زدیم به کنارمان بازگشت ، در دستانش شکلاتهای رنگی بود و با لبخندی پر معنا آنها را به دست الدوز داد . در میدان ده عده ی زیادی جمع شده و دو مرد با شلوارهای گشاد و بدون پیراهن می خواستند کشتی بگیرند ، ما به تماشای آنها ایستادیم . بعد دقایقی من با رفتار بی تفاوتی کمی از آنها فاصله گرفتم. رشید هم کنار رفته و آهسته از پشت سر در گوشم گفت: تا ابد نزد شاهین افشا نخواهی کرد که فراری دهنده ی تو من بوده ام. کاری نکن که بعد سال ها وفاداری به اربابم بین ارباب و نوکرش نفاق و جنگ بیندازی. این حرف رشید مرا مطمئن کرد که این بار واقعا دارد برای خود من کاری انجام می دهد. بر همین اساس گفتم: مطمئن باش رشید، برای یک با هم که شده از عمل و کارهایت راضی می شوم. آهسته گفت: آن جا، آن ماشین را که پشته های یونجه را بار زده است ، می بینی؟ -می بینم . چه کار باید بکنم؟ -بدون توجه جلو می روی . آنجا پیرمرد ریش سفیدی را همراه پسرش می بینی آنها از دو تا چشمانم هم قابل اعتماد تر هستند تا فردا عصر به تبریز رسیده ای . از او تشکر نکردم. کشتی دو مرد شروع شده بود و رحمت و الدوز درحال نظر دادن درباره ی برد و باخت آنها بودند. گفتم: شکرانه تو این جا باش بروم از شکلاتها بخرم تا برای عزت خانم و آیلار هم ببریم. -بذار منم بیام. -بیا بریم. می خواستیم باهم برویم که رحمت پرسید: کجا می روید؟ شکرانه گفت: از این شکلاتها می خریم و زود برمی گردیم. الدوز که کاملا خیالش از بابت من آسوده بود ، گفت: زود برگردید ها. کمی که رفتیم ، گفتم: شکرانه پیشم پول کم دارم تو برو آن مغازه من هم بروم کمی از رشید پول قرض کنم بیام. جایی نری ها، منتظرم باش. زود میام. به شتاب از لای درختان به ماشین باری نزدیک شدم. آن دور و برها خلوت بود. پیرمرد با دیدنم که نزدیک می شوم ، پشت بار ماشین را باز کرده و یک پشته از یونجه ها را برداشت با سراشاره داد ومن با یک جست بالا پریدم و میان یونجه ها نشستم او یونجه را مقابلم قرار داد و در را بست و بعد از دقایقی کامیون به حرکت در آمد. اگر سالم به تبریز می رسیدم برای یک عمر مدیون رشید نفرت انگیز می شدم. علائم ساعتها به روز و شب رسیدند و من مدام در حال چرت زدن بودم و فقط آسمان را تماشا می کردم. آنها یک بار در منطقه ای بسیار زیبا و روح بخش مرا پیاده کردند و من دقایقی به تماشای آبشار زیبا ایستادم، دست و صورتم را شستم ، آنها قطعه ای نان و پنیر به من دادند، آن را خوردم و بعد نیم ساعت استراحت سپس باز به راه افتادیم آنها حتی یک کلمه با من صحبت نمی کردند .زمانی به خود آمدم که دیدم ماشین متوقف شد پیرمرد در را باز کرده و یونجه مقابلم را برداشت، شب شده بود، پیرمرد دستم را گرفت : پیاده شو دخترم این جا میدان کاه فروشان است به تبریز رسیده ایم حالا کجا می خواهی بروی؟ -خب معلومه پدر، می خواهم به منزلمان بروم. از روی یونجه ها پایین پریدم و از آنها تشکر کردم. پسرش دوباره یونجه ها را پشت ماشین پرت کرد. پیرمرد مرا سوار تاکسی کرد و سفارشات لازم را به راننده نمود و من دوباره شهر را با ولع در میان تاریکی تماشا می کردم انگار دهها سال از این جا دور بوده ام حال به شهر محبوبم باز گشته ام، تبریز ، شهری که رشته های حیاتم به آن جا بسته شده بود. وقتی دم در منزلمان رسیدم تاکسی به سرعت دور شد من تازه دستم را رای دق الباب کردن بالا برده بودم که عمو یوسف بیگ در را گشود، بدون این که در زده باشم . انگار پشت در منتظر بود .بلند گفت: های هدیه دختر آشوبگر آمدی؟بیا تو. با هیجان وارد شدم : عمو یوسف بیگ انگار پشت در منتظرم بودی؟می دانستی می آیم؟ ولی عمو یوسف بیگ جوابم را نداد و مرا به سمت اتاقش کشاند: بیا دخترم باید به تو چیزهایی بگویم. اول بذار برم ببینم حال مادرت چگونه است صلاح است خودت را نشان دهی یا نه؟ آنها از شدت ناراحتی بیمار شده اند. تو برو به اتاق من ، تا سروگوشی آب بدم و بیام. خسته و کشان کشان به طرف اتاقش رفتم. تا پا به درون اتاق یوسف بیگ گذاشتم، در همان آستانه در ، میخکوب شده و ماتم برد. شاهین درست روبروی در اتاق، روی تشک پشتی یوسف بیگ نشسته بود و تسبیح عمو یوسف بیگ را در دستانش می چرخاند. مغرور و زیبا مثل حاکمی خشن لم داده بر سریر قدرت، با لبخند تمسخر بر لبانش که برده اش را محکوم کند، نگاهم می کرد. چه حسی وجودم را فرا گرفت نمی دانم ؟ شاهین به کنارم آمد، لحظاتی مرا نگاه کرد ، باز نمی دانستم با دیدنش باید فریاد بکشم و محکومش کنم یا ساکت بمانم ببینم تا چه می گوید. دلم می خواست به او حمله کنم و بزنمش و به صورتش چنگ بیندازم تا خشمم فروکش کند که چرا هر زمان مرا بازیچه ی دستانش قرار داده است . شاهین گفت: رشید کارش بد نبود. به موقع وظایفشو انجام داد . زیاد که باهاش درگیر نشدی؟ داشتم دیوانه می شدم ، این سگ و توله چه قدر مرا بازی داده اند و بازرشید مرا گول زد ه بود . او نزدیک تر آمد، می خواستم حرکتی بکنم و به سر و رویش بکوبم ، اما لبهای شاهین لبانم را بست ، محکم و با احساس . هر چه تلاش کردم نتوانستم دورش کنم. بوسه هایش وجودم را کرخ کرده بود، آهسته در گوشم زمزمه کرد : امروز باید که به تبریز می رسیدی ، چون برنامه هایم ردیف شد. اون طور که می خواستم روز فرارت ، شهروز عاقد را لت و پار کرد و همه چی تموم شد. سگ هار زنجیر بریده همه را گاز گرفت ولی حیف که اثر نکرد. حرکتی کردم تا عقب تر برود، ولی باز مرا گرفته و هم چنان می بوسید. تند گفتم: ولم کن شاهین و گرنه فریاد می زنم ، آبرویت را می برم، بذار برم. بعد دقایقی با دو دست هلش دادم، او عقب تر ایستاد و باز لبخندش بر گوشه ی لبانش نمایان شد: می روی هدیه و یادت نگه می داری که شاهین در همه حال هوای تو را دارد و مانع سبکسری های توست. عمو یوسف بیگ آمد : شاهین خان پیامتان را رساندم و سادات خانم گفتند که جناب قائم الملک از شما نهایت تشکر را دارند و می گویند زحمات شما را فراموش نمی کنند و جناب قائم الملک گفته اند اگر در میان خانواده دنبال یک مرد با غیرت باشیم ، آن هم شاهین خان هستند. من با شنیدن نام پدر و سخنان او حیران ماندم. قائم الملک از کدام خدمت شاهین ممنون بود؟ داشتم دیوانه می شدم، به تندی از اتاق بیرون آمده و به سمت منزل خودمان روان شدم....... پدرومادرم از پنجره مرا دیدند و سرآسیمه وارد ایوان شدند. مادرم داد زد و بر زانوهایش کوبید: هدیه تو مرا نصفه عمر کردی، تو باعث مرگم خواهی شد. خدایا چه قدر بد شد عروسی به هم خورد کی تو را دزدید؟ اون کی بود فهمیدی؟ بگو دخترم نترس بگو که شهروز خودش دست داشت؟ پدر گفت: ساکت باش زن بهش مجال حرف زدن بده. به سرعت پله ها را بالا دویده و درآغوشش خزیدم مادرم به صدای بلند گریه می کرد: شاهین تو را برگرداند؟ لیاقت و مردانگی شاهین را هیچ کس ندارد. پدر شاهزاده ات هم همین را می گفت. پدر جواب داد: زن به پدرش هم گفته شده شاهین ماجرا را ردیابی کرده و بعد رشید به دستور شاهین او را پیدا کرده و بازگردانده است، من که از اول گفتم این کارها از طرف خود شهروز خان بود تا او را سر به نیست کنند لعنت به آن ثروت، که همه را طمع کار و روباه کرده است . هی می گفتم زن کم به این پوراندخت اعتماد کن آنها به دورنگی عادت کرده اند ، بالاخره درباری هستند. هیچ جوابی برای این دو نداشتم نالان و خسته روی تختم ولو شدم تا عمه پوراندخت و شهروز کاملا متهم شوند و شاهین متهم اصلی با بوسه اش لبانم را مهر زده بود تا چیزی علیه او نگویم، در حالی که همین حالا باید نیرنگ شاهین را رو می کردم. مادرم به سرش زد: دختر کجا برده بودنت این چه وضعی است این چه لباسهایی است که پوشیده ای بلند شو برو حموم و به سرو وضعت برس. و من نمی دانستم برای چه گریه می کنم. ساعت دو نصف شب بود که منشی پدرم از فرانسه زنگ زد و لحظاتی بعد صدای پدر شنیده شد : مهتاب دخترم من چه اشتباهی در مورد تو کردم، فکر می کردم یکی از افراد خانواده ی خودم مطمئن تر است و ازدواج با او تو را به خوشبختی می رساند شهروز را آن قدر انتقام جو و طماع نمی دانستم! دخترم این ها چه برنامه ای است که به وجود آمده؟ نگذار همه بی خودی هیاهو به راه بیندازند، جوابهای خودت می تواند همه را قانع کند، آن شب چیزی از رفتار شهروز نفهمیدی؟ و من باز مانده بودم که چه جوابی به این همه سوالهای اشتباه و پیش آمده بدهم! صدای پدر شاهزاده ام از پشت تلفن می لرزید و مدام ماجرا را به صورتی دیگر توضیح می داد که اصلا حقیقی نبود و این طرف صدای این پدرم که آهسته با مادر صحبت می کرد، می شنیدم: سادات از اول می گفتم مرد یعنی شاهین، او تمام دوستانش را به تمام مناطق اطراف گسیل داشته بود و از نیروی انتظامی هم کمک گرفته بود تا بالاخره هدیه را پیدا کرد، حالا هی هدیه از رشید بد بگه وقتی او را از دست ربایندگان گرفت و با کلکی او را روانه ی تبریز کرد ، ما نباید از آنها ممنون باشیم؟ همین ساعتی پیش رشید زنگ زده و جریان را تعریف کرد. گیج صحبتهای پدر و مادرم بودم و پدر شاهزاده ام از آن سوی خط می پرسید دخترم بلایی که سرت نیامده؟ اذیتت کردند؟ می گفتن رشید خیلی زرنگی کرده ؟ بالاخره اصل مطلب را به من خواهند گفت. مهتاب جان مواظب خودت باش. به شدت از رشید و شاهین عصبانی بودم. با این حساب رشید از خودش در این جا یک قهرمان ساخته بود و بازیگر قهرمان این نمایشنامه نقشش را خوب بازی کرده، گفتم: پدر آن جا همه با من با یک نوع احترام برخورد کردند. صدایش کمی خشمناک تر شد: حالا شهروز برای فردا چه برنامه هایی داشت خدا می داند و اگر رشید تو را فراری نمی داد صددرصد اقداماتی دیگر صورت می گرفت. نمی دانم چرا لال شده و به پدر شاهزاده ام نمی توانستم بگویم که ای پدر، بیچاره شهروز گناهی ندارد مقصر اصلی شاهین است ،اوست که مسئله را طوری دیگر نزد شما جلوه داده و خود را از همه ی جرمها مبرا کرده و حال از توله اش هم قهرمان ساخته است، منی که فکر می کردم رشید آدم شده و برای یک با ر هم که شده برای خود من خدمت می کند، آن هم با طمع پول ولی افسوس که خدمتش باز برای شاهین بود . پدرم چیزهایی علیه شهروز می گفت ، ولی من از ذهنم می گذشت که شاهین هر چه کرده به خاطر من بوده و منی که شهروز را نمی خواستم ، به این نحو از دستش راحت شدم و حالا هم از این جریان اتفاق افتاده زیاد هم ناراضی نیستم، اما به خاطر شاهین که لو نرود به پدر و هیچ کس چیزی علیه او نگفتم. تازه رسیده بودم و فکرم درهم و برهم بود باید استراحت می کردم ، فکر می کردم تا ببینم چه کار باید بکنم. تا نزدیکیهای ظهر خوابیدم هیچ صدایی بیدارم نکرد و من ساعت یک ونیم از جایم برخاستم و وارد هال شدم مادرم روی مبلی نشسته و از تکانهایی که به خود می داد فهمیدم عصبی و نگران است با دیدنم از جایش برخاست هدیه مطمئن باشم که به تو آسیبی نرسیده؟ -کاملا مادر عزیزم ، آن کسی که اقدام به این کار کرده بود تا آخر خودش را نشان نداد و تمامی آن افراد اجیر شده بودند. مادرم گفت : خدا لعنت کند شهروز را، وقتی آن شب صدایتان زدیم جواب ندادید فکر کردیم اتفاقی افتاده آخر سر پوراندخت نگران شد و در را آهسته گشود خدایا شهروز خوابیده بود و تو نبودی هر چه می کردیم شهروز بیدار نمی شد، لعنتی تا لنگ ظهر فردا خوابید. خدایا چه شب شوم و بدی بود. شهروز از ماجرا اظهار بی اطلاعی می کرد و از حادثه ی اتفاق افتاده بسیار عصبی و خشمگین شده بود ولی مامورین که به شاهین به منزل آمده بودند در همان بازجویی های اولیه حدس زدند که، کار شهروز است و او از آن روز تا حالا در زندان است و هیچ اعترافی نکرده است، برای همین نتوانسته بود تا لحظه ی فرار تو از دستشان خودش را نشان دهد چون از زندان نمی توانست دستوری صادر کند هیچ فکر نمی کردیم دارد نقش بازی می کند و عمه پوراندخت بد و بیراه بود که نثارمان کرد . پدرم از در حیاط وارد شد. مادرم ادامه داد: آره دخترم او که در زندان است و آنها که تو را نگه داشته بودند به این زودیها آزادت نمی کردند چون چگونه باید از کسی که در حبس است دستور می گرفتن که چی کار کنند و رشید خوب موقعی پیدات کرد ، خودت همیشه می گفتی او مثل سگ شکاری است و بو می کشد. تند پرسیدم: شهروز برای چه به زندان افتاده؟ پدرم گفت: مادرت که داشت تعریف می کرد . رزا هم عقیده داشت که پوراندخت از اول داشت نقش بازی می کرد او می خواست تا ثروت برادرش در بست و خیلی زود در اختیار پسرش قرار گیرد ، فکر می کنی او تو را به عنوان عروس قبول می کرد؟ دختری را که اصلا نمی شناخت و به قول خودش بزرگ شده ی روستا بود ، به یک خانواده که از تبار و سلسله ی پادشاهی بودند، وارد می کرد؟ این را همه می فهمند. با ناراحتی گفتم: شما اشتباه می کنید شهروز اصلا روحش خبر نداشت و بی گناه است. مادر گفت : هدیه ازش طرفداری نکن کاملا کار خودش بود و چون در حبس بود نتوانست زود خودش را آفتابی کند و گرنه خواسته اش را با تهدید و زور به مرحله ی اجرا می گذاشت همان خواسته هایی که به خاطرش این برنامه را به وجود آورد و اگر با زرنگی شاهین و رشید پیدا نمی شدی مدتها باید آن جا می ماندی. داشتیم صحبت می کردیم که صدای خاله فخری بلند و رسا از حیاط شنیده شد که داشت پله ها را بالا می آمد: محسن خان توجه نمودی؟ من از روز اول گفته بودم که اینها نمی توانند هدیه را به عنوان عروس بپذیرند . آقا داماد خودشو به خواب زده بود تا نقشه هاش قشنگتر پیش بره. در با صدای بلند باز شد و خاله فخری در میان مانتوی بلند با آستینهای گشادش نمودار شد. مثل همیشه با سرو وضع آراسته و شیک آمده و داد وهوار راه انداخته بود. هنوز صورتم را نشسته و گیج خواب بودم ، رزا با کفش روی قالی دوید و به شدت در آغوشم گرفت: وای هدیه ی عزیزم اصلا باورم نمی شه تو برگشته باشی. شهرام در حالی که در چهره ام خیره بود نزدیک می شد. خاله باز صدایش اوج گرفت: همین دیگه همین . به خدا قسم سادات خانوم من وقتی در ایتالیا بودم تلفنی با پوراندخت درگیری پیدا کردم او در فرانسه کنار برادرش و تو گوشش خونده بود که ازدواج هدیه و شهاب یعنی زیر پا نهادن تمام سنتهای خاندان ما. قائم الملک وقتی تو پسر خواهرت شهروز را داری چرا از شهاب حرف می زنی ؟ هر چند شهروز سنش زیاد است اما برای دختر بیست و دو ساله که ثروت فراوانی به دست دارد می تواند شوهر خوبی باشد که این دختر مباد با هوسهای جوانی آن را به باد دهد. آن قدر تو گوش آن پیرمرد متکبر که از درد نقرس هوش و حواس چندانی برایش نمانده بود ، خو

/ 0 نظر / 50 بازدید