رمان هدیه شاهزاده قسمت 13

بلند خندید : من حوصله م سر بره ؟ مگه من چیزی برای از دست دادن داشتم که این جا آن را از دست بدهم کل روزنامه را به دست مدیر مسئول سپردم و فراغ بال آمدم . نگران موریس و رزا باش که با داشتن چه مشکلاتی با من آمدند . به هر حال بعد مدتی شهرام هم میاد . رزا گفت :هدیه آن قدر شوق دیدن تو را داشتیم که خیلی کم در تهران ماندیم و البته شهاب در تهران فرصت کمی داشت تا ما را به مناطق دیدنی آن ببرد ولی ما در محل کارش با افراد مختلف آشنا شدیم حتی آن پسره اسمش چی بود موریس ؟ آلدو داد زد : موریس دستتو از پشت سرت وردار بذار روبرو را ببینم راست بشین چی گفتی رزا ؟ منظورت فرزین است یا سعید را می گویی ؟ رزا گفت : ای بابا منظورم همون پسره ......هان یادم اومد شاهین خان .ببین هدیه مگه من کورم که اینها را نبینم من آن قدر خوب می بینم که به همان خوبی هم می توانم بنویسم . شاهین خان شهاب را با کلمات زیبا عذاب می داد و شهاب نمی دانست که چرا یک دفعه شاهین آن جا آفتابی شده است مثل اینکه زیاد میانه ی خوبی نداشتند . سرم را تکان دادم : پس با این حساب شاهین فرصت دعوت کردن نداد و خودی نشان داد . او چه حرفهایی برای گفتن داشت که شهاب آن را نمی توانست تحمل کند . اصلا جایی هست که شاهین قدم به آنجا نگذاشته باشد ؟ او قبل از من سه بار به دیدار پدرم به فرانسه رفته بود ، قبل آن که من بدانم اصلا پدری در فرانسه دارم . بی خیال گفتم : شاهین پایش خیلی دراز است و به همه ی جاها می رسد ، همین طور دهان قرص و محکمی دارد . رزا چشمکی زد : بدون قصد و منظور که نیست حتما هدفی را دنبال می کند اصلا من فکر می کنم همه هدفی را دنبال می کنند . گفتم : البته و می کوشیم تا به هدفهایمان برسیم . به خانه آمدیم ، آلدو دستانش را در جیب شلوارش فرو برده و دور خودش می چرخید و با حوصله اطراف حیاط با ساختمان قدیمی را از نظر می گذراند . قدیمها هم برای خود حال و هوایی داشت . عشق به گلکاری عمو یوسف بیگ به نظرم امسال خیلی زیبا ، گل کرده بود تمامی قسمتهای حیاط در زیر انواع شاخه های گل چون بهشتی کوچک بود ، موریس کنار حوض نشسته و دستانش را می شست و نفسهای عمیق می کشید ، مادرم که اوضاع را شلوغ می دید ، باز خدمتکارها را از یاد برده و خود به سرعت کارها را انجام می داد و پذیرایی مفصلی با انواع میوه ها و شیرینی ها از میهمانان به راه انداخته بود . آلدو خم شد و خوشه ی بزرگی انگور برداشت و گفت : هدیه این زندگی بیشتر به مذاقت سازگار بوده چندان بد نمی گذرد ، پدر شاهزاده ات چه ارمغانهایی خواهد داشت ، تا حالا بهت چیزی نگفته ؟ -نه آلدو فعلا که خبری نیست . آلدو به طرف تلمبه ی قدیمی رفت و دسته ی تلمبه را بالا و پایین کرد : هدیه اگه این حرکت رو زیاد ادامه بدم آب بیرون میاد ؟ خندیدم : اصلا یادم نمیاد آخرین بارکی از آب اونجا استفاده کردیم . رزا با مادر راحت بود . فارسی را به سختی با مادر صحبت می کرد و آلدو محو صحبتهای خنده دار آنها می شد . موریس می گفت که باقی زبان فارسی را همین جا تکمیل خواهد کرد . آنها کم و بیش به این زبان آشنا بودند . همان شب شهاب نیز آمد و من فرصت را غنیمت شمرده با آنها درباره ی به راه انداختن نشریه ای به گفتگو پرداختیم . نظر آنان مساعد بود ولی پدرم کمی مخالفت می کرد و می گفت : بالاخره تو را برای تدریس به دانشگاه خواهند خواست چرا به دنبال کارهای پرهیاهو و پردردسر می روی ، بهتره کمی هم به مسائل دیگر فکر کنی و آینده را در نظر بگیری . ولی در حالت فعلی من با خواست هیچ کس پیش نمی رفتم . کارهای اداری را انجام داده بودم و تا چند روز دیگر اجازه ی به راه انداختن نشریه را می گرفتم . البته فعالیتهای مطبوعاتی من قبل از سفر به ایتالیا و برگشتن و مدت کمی کار کردن در روزنامه ی طراوت ، تضمین خوبی بود تا بتوانم حال این نشریه را به راه اندازم و تمامی کارها و مسئولیتهایش را به عهده ی خودمان باشد . اوایل مایوس بودم چون پول زیادی می خواست و منی که حتی ریالی نداشتم ، کمی نا امید شدم و بارها طی صحبت با پدرم در فرانسه هنوز به نکته ی خاصی نرسیده بودم من باز از شاهین مقداری پول خواستم و او با پرداخت چندین برابر آن رسیدن به اهدافم را میسر کرد . اول بعد از دیدن آن مبلغ خواستم کارش را توهین بدانم و به او پرخاش کنم ولی می دانستم که او تمامی راهها را برایم باز می گذارد تا من به آرمان و اهدافم برسم تا شاید روح طغیانگرم آرامش پیدا کند زیرا که روح خودش نیز با این کارها به آرامش می رسید پدرم همین چند روز پیش می گفت که دوره ی تکمیلی خلبانی را می گذراند و من باز از شنیدن این اخبار تعجب کردم . آیا رژیم انقلابی به این سادگی از قصور پدر جنایتکارش چشم پوشی کرده است ؟ آن قدر همراه رزا و رفعت و مهرانگیز به دنبال کارهای نشریه بودیم که گذر زمان را حس نمی کردیم و من هر روز سعی می کردم تا مسئولین ارشاد را قانع کنم و هیچ به فکرم نمی رسید از شاهین دعوتی بنمایم . ما محل کار را مشخص کردیم و ساختمان و دفتر نشریه را اجاره کردیم و وسایل لازم را خریداری نمودیم . آن شب جشن تولد شهاب بود و خاله فخری از ایتالیا زنگ زده به پسرش تبریک گفته و همین طور ورودش را روز سه شنبه اعلام کرده بود . شهاب گفت : مادرم امر کرده همگی باید در فرودگاه به استقبالش برویم و اصرار داشت همه ی ما را در فرودگاه ببیند . آلدو خندید و گفت : مثل اینکه این استقبال اجباری است . دیگه امری نداشتند ملکه ویکتوریا ؟ اگه احیانا مریض شدیم و نتوانستیم به استقبالش برویم سرمان را زیر تیغ گیوتین خواهد برد ؟ شهاب بافوتی بلند شمعهای کیک را خاموش نمود همگی دست زدیم و او ناگهانی و بدون مقدمه سازی رویش را به سمت پدرو مادرم گرفت و گفت : خاله ی عزیز و آقای کربلایی عباد ! من شمعهای روزهای گذشته ی عمرم را فوت کردم که خاموش شوند ولی می خواهم نورهای هستی بخش دیگری را در وجودم روشن کنم و آن هم به بزرگواری شما بستگی دارد که به درخواست ازدواج من جواب موافق بدهید من هدیه را از شما خواستگاری می کنم . همه برای لحظاتی ساکت ماندند و درمن خیره شدند . حتما فکر می کردند من قبلا با شهاب در این مورد صحبتی داشته ام و حالا منتظر جوابم بودند . سرم را پایین انداخته و با انگشتانم بازی می کردم بعد از دقایقی پدرم آهی کشید : شهاب خان حال که دیگر پدر واقعی او مشخص است . تصمیم گیرنده ی اصلی اوست ما در این مورد هنوز دستوری نگرفته ایم . شهاب با بی قیدی گفت : شما خود را در میان تیغه های دستور قرار می دهید مگر زمانی که پانزده سال داشت و می خواستید او را به عقد پسرعمویش درآورید دستور پدرش بود ؟ پدرم دستی به موهای کم پشت و سفیدش کشید : درسته پسرم دستور پدرش بود ، شاهزاده آن موقع شاهین را دوست داشت و باز امر او بود ولی فکر کنم این زمان نظرش برگشته باشد ما هنوز چیزی راجع به این مسائل نمی دانیم . شهاب گفت : پس با این حساب مادر باید با ایشان صحبت کنند و جواب بگیرند ؟ من که هرگز برای ازدواجم به شهاب نمی اندیشیدم و مخصوصا که فعلا تا مدت طولانی قصد ازدواج نداشتم ، از قاطعیت شهاب از این پیشنهاد بدم آمد و بی ادبانه گفتم : شهاب خان چرا را ه دور می روید . من که همین جا هستم . کی گفته من تصمیم به ازدواج گرفتم مگر نمی بینی من چه قدر درگیز کارهای خودم هستم . اصلا به ازدواج فکر نمی کنم . شهاب خندید : کمی مطمئن شدن مگر اشکالی داره ؟ بعد این که نامزد شدیم به دنبال کارهایمان می رویم . من باز مخالفت کردم . رزا دستش را زیر چانه گذاشته و به این سوال و جوابها بی تفاوت نگاه می کرد و شهاب انتظار داشت او به عنوان زن برادرش اظهار نظری بکند یا حداقل مرا تا حدودی برای ازدواج راغب کند ، ولی رزا سکوتش را نشکست و مادرم در آشپزخانه خود را مشغول کرده و وارد این صحبتها نمی شد نمی دانستم بیشتر از این جواب او را چه بدهم که حداقل نرنجد ، زیرا که من سالها زیر منت خوبیهای آنان قرار داشتم . صبح چهارشنبه بود که رفعت و آلدو هیجان زده آمدند و مژدگانی دادند که مجوز را گرفته اند و بزودی نشریه راه اندازی می شود . من جمعه صبح ساعت ده قرار بود راهی تهران شوم تا آن جا با وکیل پدر که از فرانسه آمده بود ملاقات کنم و این دیدار در منزل عمه پوراندخت که به تازگی به دیدارش نائل می شدم صورت می گرفت . حالا چرا پدرم منزل خواهرش را برای ملاقاتم با وکیلش درنظر گرفته بود ، خدا می داند ؟ با شرایط پیش آمده من بی اختیار هر روز منتظر دستور و کار جدیدی از طرف پدرم از فرانسه بودم و کم کم باور می کردم که رسیدن به ثروت چندان هم آسان نیست و راه طولانی باید بپیمایم . من هفته ای دوبار به دیدار مادرم به بیمارستان می رفتم و هنوز تصمیمی برایش نگرفته بودم و پدر هم از راه دور راهنمایی نمی کرد که چه باید بکنم . آن قدر دوستان و کارها دورم را شلوغ کرده بودند که فرصت چندانی نداشتم حتی به شاهین بیاندیشم . او که بعد آن شب آفتابی نشده بود . از طرفی ماردم مدام در گوشم دستوراتی اکید می خواند : خوب به خواسته های پدرت توجه کن اگر از روی نادانی و جهالت چیزی را قبول کنی بعدها تاوان سختی را پس خواهی داد ، او هنوز تحت تاثیر یا بهتر بگویم زیر فشار گلتاج مهر قرار دارد ، ممکن است شرایط سختی را پیشنهاد کند . تو هوشیار باش و جواب های قانع کنند ه ای به پدرت بده . صبح به همراهی بچه ها به فرودگاه رفتیم . وقتی وارد سالن شدیم در اولین ردیف های صندلی ، شاهین را دیدم ، قلبم لرزید . از کی منتظرم بود ، نمی دانم ؟ می دانستم یکی از کارهای منحصر به فردش غافلگیرکردن من در برخی شرایط است . با قدمهای سست در کنار دوستان به نزد او رفتیم شاهین با همگی دست داد و آلدو تا می توانست سر به سرش می گذاشت وقتی که اعلام کردند مسافرین آماده ی پرواز باشند شاهین آهسته بازویم را گرفت و از جمع دورم کرد ، بی قراریش را به وضوح می دیدم . هدیه تو محتاج چیزی نیستی که به خاطر آن راضی به قبول بعضی شرایط شوی حتی اگر این دستورات از طرف پدر شاهزاده ات باشد ، ردشان کن . تند پرسیدم : شاهین چه چیز را رد کنم ؟ -آن چه را که به ضرر تو و من است . -من و تو ؟ این کار چه ربطی به تو دارد ؟ لبخندی زد : کارهای تو به من ربط دارد من از شکست مالی نمی ترسم و ابائی ندارم اما شکست روحی را هرگز نمی پذیرم . من پنج سال بیشتر تو را در ایتالیا تحت نظر گرفتم و حالا در این شرایط نباید با نادانی خود باعث جدایی و ....از این حرفها بشوی . دستانم در میان دستانش گرم شده و عرق کرده بود و او با نوازش ملایم وجودم راسست می کرد ، هیجانی بی سابقه در قلبم شکل می گرفت. در مقابل پسرعمویی که از اولین روز شناختنش چون عروسکی مومی مدام در مقابل چشمانم به شکلهای مختلف در می آمد و مرا به رویاهای مختلفی می برد و حال آخرین تصویرش همین بود که با شلوار لی سیاه رنگ و پیراهنی سفید با دگمه های بازش و سبیل پشت لبانش از او مرد جذابی ساخته بود و من بی قرار و ابله مقابلش ایستاده بودم ، هنوز هم نمی دانستم کیستم و به کجا و به گفته های چه کسی گرایش دارم و من امروز می رفتم تا در تهران و در منزل عمه ی ندیده و نشناخته ام ببینم وکیل محترم از سوی پدرم چه تحفه ها و دستورهایی آورده است . شاهین با انگشتانم بازی می کرد : رد می کنی هدیه ؟ تمامی آن چه را که تو را از من و مرا از تو دور می سازد ، شنیدی ؟ من و تو تنها برای همدیگه ساخته شده ایم . -هنوز نمی دونم چه چیزهایی خواهم شنید مرا در میان منگنه قرار نده شاهین ! شاید اصلا درخواستی رد کردنی نباشد . خندید : بهتره نباشه . حالا برو هدیه به سلامت برو ، ولی بدان که از اول تا آخرش رد کردنی است اگر این کار را نکنی ..... سریع گفتم : خان زاده تهدید کردن را از کوچکی یاد گرفتی ، هنوز آن را ترک نکرده ای ؟ تهدید نبود عزیزم ، هشدار بود و مسلما تو نسبت به هشدارهای من آگاهی و به آن عمل می کنی . مسخره س هدیه من ، چون شدت علاقه ام بهت از مرحله ی عاشقی هم فراتر رفته و به مرحله ی شیفتگی و دلبستگی شدید رسیده و این به نظر تو مضحک نیست که خودم را مترسک عشق کرده ام و تو تمایل داری به خواسته ی این مترسک متحرک بخندی ؟ -متوجه ی منظورت نمی شوم ، فعلا که در میان این جریانات عروسک خیمه شب بازی من هستم و...... -تصور بدی داری و من هرگز به رفتار دلقک وار این عروسک خیمه شب بازی نمی خندم و اگه تصور تو از مترسک بودن ، من عاشق حقیقی باشد ، آن موقع از من انتظار رفتار زشتی را داشته باش . دستانم را رها کرد و به سرعت دور شد . از اعتراف شاهین از این که به شدت دوستم دارد ، خوشم آمد . رزا به سویم دوید . با گوشه ی چشم شاهین را نگاه کرد و آهسته پرسید : هدیه چه قدر دوستش داری ؟ به راستی که دوست داشتنی است ، با تو چه حرفی داشت ؟جوابش را ندادم و از میان آنها رها شده و به سوی هواپیما پر کشیدم . ساعتی دیگر در تهران بودم . نمی دانستم چه کسانی به استقبالم خواهند آمد ولی گفته بودند که منتظر بمانم . می گفتند اقوام و آشنایان بسیاری از پدرم هنوز در گوشه و کنار تهران اقامت دارند که اکثرا منزوی در منزلهایشان نشسته اند . دقایق دوروبر سالن چرخیدم و چهره ی آشنایی ندیدم سپس مورجینی وکیل پدر را شناختم . در کنار او پسری در حدود سی و پنج ساله با قد بلند و ریشی سیاه در کنار وکیل داشت می آمد . با آنها دست داده و پرسیدم : افتخار آشنایی با چه کسی را دارم ؟پسر دستش را به سویم گرفته و لبخندی زد : خواهرزاده ی شاهزاده قائم الملک خوانسار ، شهروز هستم .بی تفاوت نگاهش کردم و اظهار خوشوقتی کردم و همراهشان از فرودگاه بیرون آمدیم . سوار اتومبیل شده و خیابانهای متعدد تهران را پشت سر گذاشتیم . راننده به دستور شهروز تا نزدیکی های دربند پیش رفت . ما آن جا پیاده شده و کمی قدم زدیم پیاده روی در پستی و بلندی های دربند برای وکیل مشکل بود ولی شهروز اصلا به حال او توجهی نداشت . در حین راه رفتن به آهستگی صحبت کرده و توضیحاتی درمورد مکانی که بودیم ، می داد : هدیه خانم تا حالا به این جاهای تهران اومدی ؟ -من تازه به ایران آمده ام و فرصت کافی برای گشت و گذار در شهرهای دیگر را نداشته ام .گفت : خودسر ترتیب برنامه ای را داده ام ، می خواهم از هوای خوب این جا استفاده کنی بعدا به منزل می رویم ، مادرم شب به خانه برمی گردد ، فکر کردم پس از الآن در خانه چه کار کنیم ؟از تپه ای بالا رفتیم و راههای باریک و پیچ در پیچ را پشت سر گذاشتیم تا به قهوه خانه ی سنتی رسیدیم او بازویم را گرفت . روز یکی از تختها که دورش را پشتی های ترکمن چیده بودند نشاند و خود با فاصله کنارم نشست آقای مورجینی هیکل چاقش را برروی تخت افکند و به سنگینی نشست و پاهایش را دراز نمود . عرق پیشانی را با دست پاک کرد و گفت : حالا چه مناسبتی داشت که در این بیراهه ها قدم بزنیم تهران جاهای قشنگتری برای گشت و گذار نداشت ؟ شهروز خندید : چرا جناب وکیل تهران شهر قشنگی است ، انشاءا.. به نوبت همه جا را نشانتان خواهم داد . حالا که افتخار آشنایی با میهمان عزیزمان ، هدیه جان را هم داریم راستش نمی دانستم چه کنم و این برنامه به ذهنم رسید .من این شهروز را اصلا ندیده بودم حتی نامش را هم نشنیده بودم . حدس می زدم حال دیگر خاندان پدرم یکی یکی نمایان خواهند شد . حالا که ماه از پشت ابر بیرون آمده و چیزی برای مخفی شدن باقی نمانده ، دیدارشان برنامه ای عادی می شد شهروز چای و کیک سفارش داد و از تحصیلاتم در ایتالیا پرسید و من با جوابهای کوتاه دست به سرش می کردم ولی او با سماجت سوالها را ادامه می داد . دایی جان می فرمودند که شما در حال راه اندازی نشریه ای هستید ؟ او چندان مخالفتی با کار شما ندارد به نظرتان هزینه سنگینی بر می دارد ؟ -مسلما پرهزینه است . جدای آن ، کار پرمسئولیتی است . -پدرتان مخارج را متقبل خواهد شد ؟ کوتاه خندیدم : خبر ندارم ، اما فعلا کلی مقروضم . ولی دوستان خوبی در کنارم هستند و کمکم می کنند حتما منظورت ایل وتبارهای ایتالیایی است که با خودت آورده ای ؟ او راحت و بدون تشریفات و ما و شما گفتن ، با من صحبت می کرد و سعی داشت چون خودش جوابش را بدهم .گفتم : جدای از آنها ، ایرانیهایش از آنها هم مهربان ترند . خوشبختانه هرگز و در هیچ حالتی تنها نیستم و دوستان یاریم می دهند .ناگهانی پرسید : دیروز با پدرت صحبت کردی ؟ -شما این موضوع را از کجا می دانید ؟ -راستش ، ما هم با پدرت صحبت می کردیم . امروزم شب ساعت دوازده قراره باهات صحبت مفصلی کند . جوابش را ندادم و او ادامه داد : تصمیم به ازدواج نداری ؟ بیست و دو سالگی سن مناسبی است ؟ -به تنها چیزی که فکر نمی کنم ، مسئله ی ازدواج است . نگاهی با وکیل رد و بدل کرد : منظورت اینه که فرد مورد نظرت را نیافته ای ؟به دنبالش نبوده ام تا ببینم پیدایش می کنم یا نه . ازدواج در آخری مراحل اهدافم است که اصلا بهش فکر نمی کنم .قندان را جلویم گذاشت و خود همراه قندان کمی نزدیکتر آمد : از من می شنوی حداقل همین امشب را فکر کن به اطرافت خوب نگاه کن و کسی را پیدا کن که می تواند رفاه و سعادت فردای تو را تضمین کند . به دنبال عشق چندین ساله ات نگرد امکان داره انسان در یک لحظه از کسی خوشش بیاد .خیره نگاهش کردم . قیافه ای کاملا شرقی با گونه های برجسته و مژگانی بلند که بر چشمان سیاهش سایه می انداخت و من شباهتهایی را در او با پدر شاهزاده ام می دیدم . نمی خواهم بگویم بینی کشیده و کمی بزرگش درست به پدرم رفته بود ولی در مجموع چیزی مثل پدرم بود . دو تا چای پشت سرهم خوردم . خستگی و دوندگیهای مداوم در روزهای اخیر باعث بد حوصلگی ام شده بود .گفتم : شهروز خان من به استراحت احتیاج دارم این طور که می بینم جناب وکیل هم خسته هستند مقصد اصلی کجاست ؟ بهتر است ما را به آن جا برسانید .او متواضعانه استکان را بر زمین گذاشت و از جا برخاست . - بی توجهی مرا ببخشید هدیه جان من فکر می کردم اگر شما را زود به منزل ببرم حوصله تان سر می رود و با این برنامه باعث تفریح شما می شوم . از سرازیری پایین آمدیم و از باریکه ی راهها به سختی گذشتیم و او گویی که سالهاست مرا می شناسد با صمیمیت زیر بازویم را گرفته و مواظبم بود تا به ماشین رسیدیم . سوار شده و به سمتی از شهر روانه شدیم وقتی که از خیابانی رد شدیم شهروز نام سابق و فعلی آن را برایمان می گفت و او در خیابان پهلوی سابق مقابل خانه ای ویلایی متوقف شده ا و در را باز کرد و وارد شدیم . از آن خانه های اعیانی و اشرافی بود که انسان را مبهوت می کرد . خیلی مجلل تر از منزل خاله فخری بود و من برای لحظه ای حسرت خوردم منی که دختر یک شاهزاده هستم چگونه حتی خانه و منزلی به این سبک ندیده ام تا چه رسد به این که در آن زندگی کنم .به جلوی پنجره رفتم . حیاط مقابل خانه به مانند جنگلی بود که ویلایی در وسط آن ساخته شود ولی بسیار دلگشا و باز بود . باز برای لحظه ای فکر کردم اگر این منزل از آن من بود از اتاقهای متعدد آن می شد استفاده کرد . یک دفتر بزرگ نشریه راه انداخت ولی من حتی آه نداشتم که با ناله سودا کنم و به خیال این بند و بساط هستم . عجب بلند پروازیهایی می کنم ! با این که می دانم هرگز بال و قدرت اوج گرفتنش را نخواهم داشت . خدمتکاری وارد شد و با ادب بسیار نوشیدنی تعارف کرد شهروز کنار دست وکیل نشسته و آهسته صحبت می کرد . حال چرا پدر خانه ی خواهرش را برای ملاقات انتخاب نموده و وکیل را روانه ی تبریز نکرده هم جزو اسرار بی شمار به حساب می آمد که هنوز بر ملا نشده بود . همان طور کنار پنجره نشسته و به تماشای باغ وسیع پرداختم . تزیین باغچه ها و گلها منظم نبود و رشد گیاهان و گلهای خودرو می رساند که کسی مسئول نگهداری آنها نیست همه جا به امان خدا رها شده و باغبانی از آن محافظت نمی کرد . حوض بزرگ خالی بود و فواره ها خاموش بودند و فضا با آن همه گلهای خودرو و درختان فراوان دلگیر و غم انگیز می نمود . صدای تلفن کمی مرا پراند . شهروز گوشی را برداشت و بعد از کمی صحبت با نگاه مرا صدا زد من گوشی را گرفتم مادرم بود که با دلهره حرف می زد . -هدیه دخترم رسیدی؟ سفر خوب بود ؟ الآن نزد چه کسانی هستی ؟ با شهروز که تنها نیستی ؟ برای لحظه ای مادرم به خاله فخری شباهت پیدا کرد که فقط سوال کند و منتظر جواب نماند . با خنده پرسیدم : مادر چه خبرتونه یک ریز سوال می کنی ، جوابها را نمی خواهی ؟صدای مادر قطع شد بعد تند گفت : پس چرا نمی خوام دارم واست لالایی می خونم . اونجا چیکار می کنی ؟ پوراندخت خانم را دیدی ؟ منظورم همان عمه ات هست ؟ ببین هدیه یک روزی به پدرت می گفت می خواد مثل راهبه ها منزوی بشه از او مطمئنم زن مومن و با اصالتی است ، عقایدش برای من و پدرت محترم است . اگه پدرت از اول اجازه می داد تا با او رفت و آمد کنی نه با خاله فخری ات الآن چیز بهتری از آب در می آمدی ولی عمه ات از همان اول هیچ گونه مسئولیتی را نپذیرفت . ما با آنها زیاد مخالف نیستیم تا پدرت چه بگوید و خواسته اش چه باشد ، منتظر می مانیم .شهروز با دقت نگاهم می کرد . می خواست بداند مادرم از آن سوز خط به من چه می گوید که من ساکت مانده فقط گوش می دهم مادر برای دقایقی ساکت ماند وقتی اسم پدر و مادر می آمد به شک می افتادم که کدام پدر وکدام سخن را گفته ولی در مورد مادر به شک نمی افتادم چون از زبان آن زن دیوانه سخنی نداشتند که بگویند و آن چه می گفتند می دانستم از زبان مادر لاله دره ای است . مادرم ادامه داد : هدیه جان مودب باش و مثل یک دختر خوب رفتار کن تو درست است که رفتار و متانت نسبت به سابق بهتر شده ولی روح سرکش و پرهیجانت را همچنان حفظ کرده ای .با خنده گفتم : مادر ، یعنی می گی خفه اش کنم . مادر گفت : نمی دونم منظورت چیه فقط اینو می دونم که آروم باش . هر چی که به تو می گویند با فروتنی و تواضع بپذیر .شهروز با خنده پرسید : مرا خفه کنی ؟ - نه بابا منظورش هیجانات درونی ام را که برای کار و زندگی می تپد باید از حرکت بازدارمش و بمیرانم .شهروز گفت : این از صفات زنان روستایی است که همیشه می خواهند دخترانشان خجالتی و باصطلاح سر به زیر باشند و اگر دختری هیجان و شوقی برای انجام کاری غیر از کار منزل داشته باشد متهم به بی ادبی و افسارگسیختگی می شود . باشد هدیه هنوز در میان فک و فامیل واقعی ات قرار نگرفته ای که بدانی آنها چه قدر برای تاختن روح سرکشت تو را آزاد خواهند گذاشت .من دوباره به کنار پنجره بازگشتم ، وکیل درون مبل راحتی فرورفته و به نظرم خوابیده بود . شهروز به اتاقی دیگر رفت و سپس با چند آلبوم بازگشت با لبخندی کنارم نشست . هدیه فکر کنم دیگه رازداری بس است . بیا عکس های این آلبوم را تماشا کن . او آلبوم را باز نمود و در اولین صفحه عکس بزرگی از یک زن با قیافه ای ساده نمایا ن شد ، شهروز تند گفت : عکس مادرم است ، عکس متعلق به سال 52 می باشد وصفحه ی دیگر را ورق زد . پدرم در لباس پرابهتی با درجه و نشان و مدالهای فراوانش همه عکس ها را تحت الشعاع قرارمی داد و در صفحه ی مقابلش زنی بلند و بور با تاجی که موهای انبوه زیر آن جمع شده و نگین های تاج تلالو خاصی به موهای طلایی بخشیده بود و چشمان سبز و کشیده با آرایشی تند زیر قشری از رنگهای سیاه و سبز برق چشمان را بیشتر می کرد و همان لبان ترک خورده زن محبوس در تیمارستان با ماتیک صورتی رنگی ، زیبایی خاصی می یافت ، شرور و فتنه انگیز تا صد تا دل را آشفته کند . نمی دانم قصور از پدرم بود یا مادرم که هر دو این چنین سرنوشتی پیدا کردند . با آن همه سخنان ضد ونقیضی که از این و آن شنیده بودم کدام یک بی رحم و کدام یک مظلوم بود ولی آن گونه که پدر و مادرم را دیدم هردو هم می توانستند بی رحم و هم می توانستند مظلوم باشند . من در عکس خیره بودم و شهروز در چهره ی من دنبال حالات صورتم می گشت تا از آن احساس درونم را بخواند و یا شاید داشت به دنبال شباهتهایی می گشت . اشک چشمانم را پر کرد بغض را فرو خوردم . صفحات دیگر با عکسهایی از خاندان پدر شاهزاده ام شکل می گرفت قیافه عمه پوراندخت نمایی از چهره ی پدر بود . هیچ کس برای من مهم نبود آن گونه که تا این بیست سال نبود من که حالا آواره ای بیش نیستم . گاه این می گوید : پدرت این طوری میگه . می گویم کدام پدر ؟ گاه آن یکی می گوید : مادرت زندگی سابق آنها و ...بگذریم ، امشب پدر ساعت دوازده مرا با کدام تکالیفم آشنا می کرد و من چه قدر قدرت پذیرش خواهم داشت همه جز ابهامات بود شهروز با ناراحتی نگاهم کرد . -هدیه نمی پرسم که چرا گریه می کنی چون به راستی حق داری ولی تنها تو بازیگر این صحنه ها نیستی ، ما هم هستیم . به خدا ما زیر بار منت تو هستیم پدرم سالها پیش فوت کرده و مادرم آن چه که دارد از آن پدرت می باشد حتی این خانه از آن تو می باشد . با حیرت پرسیدم : تو از کجا می دانی ؟ سرش را تکان داد و از موهای سربالایش دو سه رشته یی به پایین افتا د : مگه من تو این زندگی نیستم . تو هم امروز آن چه را که لازم باشد می دانی ، ولی من آن چه را که برای فردای زندگیم لازم باشد ، ساخته ام . سی وچهار سال دارم و یک خواهرم را راهی هندوستان کرده ام آن جا به تحصیل اشتغال دارد . و با یک فرد هندی ازدواج کرده از من کوچکتر است . اسمش یاسمنه و بیست و شش سالش است . من دو سال پیش از آن جا بازگشتم من مهندس برق هستم و از کارم هم راضی ام . بعد سرش را نزدیکتر آورد :هدیه یک مرد برای ازدواج دیگر چه چیزهایی لازم دارد ؟ -من هنوز برای خودم شرایط ازدواج را نمی دانم چگونه احتیاجات یک مرد را بدانم ؟ خندید : منظورم این بود که کاملا تامین هستم . در دلم گفتم : خدا را شکر ، مثلا چی کار کنم که تامین هستی ، آفرین بگم ؟ شهروز آهسته پرسید :فکری برای مادرت کرده ای ؟ -من چه دارم که او را تامین کنم ؟ ان جا که مانده پول اسکان و پرستارش داده می شود و اگر من مثلا بیاورمش و در یک اتاق ازش نگهداری کنم با مخارجش چه کنم ؟ ادعاهای عاشق و معشوق ، جنون و بیماری به بار آورده است .... وکیل خرناسه ی بلندی کشید و شهروز سرش را عقب برد ، زیرا که در هال با صدای جروجری باز شد . شهروز راست نشست و چشم به در دوخت ، ناگهان از جا برخاست و در مقابل زن لاغر اندامی احترام کرد : سلام ، آمدید مادر ، ولی دیر کردید . من هم در مقابلش سرخم نمودم و سلام دادم او با لبخندی که بر گوشه ی لبانش شکل می گرفت دستش را به سویم دراز کرد :شهروز ، پسر عزیزم ، میهمانان که از راه رسیده اند ، از آنان پذیرایی شده ؟ حتی زمان صرف شام عمه ام لبهایش را نگشود و کلمه ای نگفت . جز دو سه کلمه ی خوشامد گویی دیگر از او چیزی نشنیدم . نمی دانستم به حساب تکبرش بگذارم یا ذاتا کم حرف بود ، حتی در مقابل میهمان کاملا غریبه یعنی دختر برادرش که بیست سال او را ندیده است . ولی شهروز طوری رفتار می کرد که انگارسالها بود با او آشنایی داشتم . بعد از شام وکیل به کنارم آمد و گفت : دخترم پدرت مرا مامور کاری کرده است ، تو به حق و حقوقی خواهی رسید اما پدر شاهزاده ات چندان هم سخاوتمند نیست . باید بداند تو با این ثروت چه خواهی کرد . بعد من وکیل ایرانی خواهی داشت که صبح به این جا می آید . سعی نکن با همه دعوا کنی زیرا که من آن وکیل را در فرانسه و در منزل پدرت دیدم . تو هر قطره ای از ثروتت را که بخواهی مثل این است که از گوشت تنش را خواهی کند . من زیاد قضاوت نمی کنم خودت خواهی دید . سعی کن مسالمت آمیز با مسائل برخورد کنی تا اخبار نادرستی از تو هم به گوش پدرت نرسانند . شهروز با دو فنجان چای به کنارم آمد . وکیل کیفش را باز کرد و کاغذهایی را مقابلش ریخت و با آنها مشغول شد . عمه ام با ابروان به بالا کشیده کتابی را مقابلش گشوده و مشغول مطالعه شد . اصلا با من صحبتی نداشت و من منتظر چه بودم نمی دانستم . شهروز آهسته گفت : مادرم اصولا زن کم حرفی است . بعد آهسته خندید : بالاخره هر چه باشد خواهر قائم الملک است تو که ندیدی پدرت چگونه اقتدار داشت و با زنهایش چگونه رفتار می کرد همه ازش حساب می بردند و مادر من چیزی شبیه اوست . بعد سرش را نزدیکتر آورد – لبانش حین صحبت با گوشم تماس پیدا می کرد – مادرم سه سال است که پسرش شهرود را از خود رانده می دانی چرا ؟ با تعجب نگاهش کردم . گفت : برای این که او عاشق زن بوالهوس عمویت شد و سرانجام نیز نسبت به خواسته های پدر بی توجه شد و با او ازدواج کرد . پرسیدم : کدام عمویم . عمویی دارم که او را تا کنون ندیده ام ؟ -وای هدیه تو که عمویی جز عمو طاهرت نداشتی برو خدا را شکر کن که شاهزاده تک پسر خانواده بود . چنان سریع سرم را به سویش چرخاندم که لبانم با صورتش تماس پیدا کرد : پریوش را می گویی ؟ خندید : معلومه که خوب می شناسیش و آن طور که شایع بود آن پدر و پسر زیاد هم خود را در پشت دیوارهای آن عمارت پنهان نکرده بودند . به یاد شاهین افتادم هنگامی که به من گفت کنار پریوش نشسته و از ازدواج موقت برایم می گفت . پرسیدم : مگر نمی گفتند که او به اتریش رفته ؟ شهروز جواب داد : چرا ، درسته آنها در اتریش هستند . با حیرت پرسیدم : شهرود هم آنجاست ؟ شهروز به مبل تکیه داد . بینی اش در سایه های نور ضعیف لامپهای لوستر بزرگتر به چشم می زد : آنها فعلا که با دختر دو ساله اشان زندگی موفقی دارند البته من به پریوش اطمینان ندارم ، او بی قرار شاهین بود گویا شاهین به سختی توانسته بود او را از خودش دور کند و می دونم یه روزی پریوش واسه برادرم دردسر ساز می شه ، حتی برای شاهین ، چون او از شاهین دست نخواهد کشید . بعد صورتش را با دستانش پوشاند : شهرود برادر نادانم فکر می کرد با این کارش شاهین را می کوبد . احمق خرفت ، دیگر نمی دانست که برای شاهین دنیا با کل آدماش بی اهمیت است چه برسد به پریوش که زنی ضعیف و نادان است . تو تا حالا دیدی شاهین از یک کاری ککش بگزد . نه هدیه جان تا حالا دیدی ؟ -نه ندیدم . -امیداورم هرگز نبینی چون اگر بخواهد بگزد به خدا خیلی سهمگین و زهردار می گزد . خیلی کم با او در افتاده ام ولی او را در تهران خیلی می بینم او خیلی سرها را به باد داد و به خیال خود ضدانقلابی ها را کنار می زد و خود پیروز به پیش می رفت . شنیدی چه قدر موفقیت به دست آورده شنیده ام حتی می خواهد در انتخابات بعدی مجلس نامزد شود او کاندیدایی از شهر تبریز خواهد بود . او به راحتی اهدافش را به پیش می برد . از آرمانهای او تعجب می کنم ! او اوایل انقلاب سرپدرش را هم به باد داد و حالا درقبر هم استخوانهای او را می لرزاند . واقعا زندگی رویایی پدرو پسری درون قلعه ای محکم چگونه شد ؟ و چه سرنوشتی پیدا کردند ؟ ولی نوکرش رشید از همه خطا کارتر است . مار سیاه و نیش پرزهری به نام شاهین را او هدایت می کند تا ناخواسته ها را از صحنه ی زندگی روزگار محو کند . ولی هدیه از حق نگذریم ، شاهین با ناحق در می افتد پدرش هم یک ظالم بود و اگر کاری هم علیه پدرش انجام داده باشد حقش بوده و این می رساند که برای رسیدن به اهداف عالی فرقی بین آشنا و غریبه نمی گذارد و همیشه از حق طرفداری می کند . باید اعتراف کنم این صفتهای مردانگی را در او دوست دارم . او حالا آرام و سر به راه ، حدمت می کند . باز در حیرتم که برای چه کسی خدمت می کند ؟ مادرش سر از کتاب برداشت عینک طبی اش را بالاترزد : شهروز تصمیم گرفته ای تا صبح همان طور سخنرانی کنی ؟ شهروز خندید : مادرجان هدیه که باید تا ساعت دوازده منتظر بماند . نمی شود گذاشت تا حوصله اش سر برود. برای اولین بار مادرش مستقیم با من صحبت کرد : هدیه جان ، پرحرفی های شهروز خسته ات کرد ؟ از صحبت بی پایان او کسل نمی شوی ؟ لبخندی زدم : اتفاقا شهروز داشت به نقطه های حساس و نکته های جالبی اشاره می کرد که شدیدا مشتاق شنیدنش هستم . عمه پوراندخت نگاهی به پسرش انداخت : ادامه بده پسرم برای پرحرفیهایت گوش شنوایی پیدا شده . عمه پوراندخت نگاهی به پسرش انداخت : ادامه بده پسرم برای پرحرفیهایت گوش شنوایی پیدا شده . سپس باز سرش را به روی کتاب خم کرد و آن را ورق زد . شهروز ادامه داد :یک ربع به دوازده مانده و این زمان کمی است که بشود از ماجراهای سلسله ی خوانساریان سخن گفت ، شاید به امید خدا فرصتهای بهتری داشته باشیم تا این صحبتها را ادامه دهیم . گفتم : برایم موضوع پریوش جالب بود او فردی مثل شاهین را خام کرد و سپس از فرانسه آن هم با شهرود سر درآورد . شهروز کمی بلند خندید . وکیل سرش را بلند کرد و او را نگاه نمود . شهروز با پوزخندی گفت : شاهین را خام نمود ؟ اون جونور باهوش را ؟ شاهین به خاطر این برای مدتی دل پریوش خانوم را به دست گرفت تا لیست کسانی را که در جریان به دار آویختن پدرش نقش داشتند ، از زیر زبان او بیرون بکشد چون از برنامه های عمو طاهرت فقط او یعنی پریوش خانوم خبر داشت . تو از کجا می دانی که عمو طاهرت در همان اوایل انقلاب با اهالی لاله دره چه کرد . آنان که به نوعی در کار پدرش نقش داشتند باید عیارش دست شاهین می آمد . خام و ابله برادر من بود که پریوش را برای همیشه به اختیار گرفت که مثلا درسی به شاهین بدهد ولی بعدها دانست که آن کار هم هدف خود شاهین بود تا چنین بشود و حتم دارم حالا که اصل موضوع به گوش برادرم رسیده ، روزی کارش با پریوش به طلاق بکشد و آن موقع دردسر شاهین شروع بشود . شهروز ضمن گفتن این حرف غش غش می خندید ، اما صدای زنگ تلفن او را ساکت نمود . مادرش گوشی را برداشت و آمرانه و مغرورشروع به صحبت کرد . بعد دقایقی که صحبت در حول وحوش من بود با نگاه مرا فرا خواند من گوشی را گرفتم . صدای پدر شاهزاده ام بود . بعد سلام گفت : دخترم ، کمی خوشبختی را برایم معنا کن . لحظه ای فکر کردم که از کدام نقطه به روی خوشبختی نشانه بروم و معنایش کنم که به مذاق او خوش آید ، ولی نمی شد ، راه دور بود و سخن به درازا می کشید . در ضمن چند روزی بود که شدیدا با دیو درونم دست به یکی شده و حرص و آزمان را هماهنگ کرده بودیم فکری که درونم را مغشوش کرده و حریص و طماعم نموده بود . این بود که باید من هم از ثزوت او چیزی داشته باشم وقتی همه به گونه ای به ثروت شاهزاده چنگ انداخته اند ، بگذار من هم پنجه بگشایم و ببینم به دستان همیشه فقیرم چه خواهد رسید . آهسته گفتم : پدر خوشبختی یعنی آنکه هر چه را که داری با همه قسمت کنی هیچ چیز را تنها برای خودت نخواهی و چشمهایی را از انتظار درآوری و نانی را بر سر سفره ی بی نان کسانی بگذاری تا نگاه معصوم و پرمهر کودکی روحت را نوازش دهد . چون اگر به آن کسی که دارد بدهی سپاسگزار نخواهد بود و شاید به جای تشکر گاز هم بگیرد . پدر گفت : مهتاب این حرف ها قانعم نکرد ولی می رساند که تو تنها به فکر خودت نیستی و به همه می اندیشی . ایده ی بدی نیست . دخترم همه چیز از آن توست ولی شرط و شروطی دارم ولی این شرط ها تحمیلی و اجباری نیست بلکه به سبب احترام به پدرت و بزرگترها است تو با شهروز ازدواج می کنی و به تمامی خواسته ها و هدفهایت می رسی تو در کنار او می توانی قدرت و کارایی لازم را برای حفظ ثروتت داشته باشی امیدوارم با خواست پدرت مخالفت نکنی من توضیحات لازم را به وکیلت داده ام او حالا می تواند صحبت کند ... خواستم بگویم پدر مگر شما در همان فرانسه به من نگفتید اگر گرفتار عشقی بشوی به تو تبریک می گویم و.... ولی بغض اجازه صحبت نداد و سکوت کردم . پدرم ادامه داد : تو و شهروز مادرت را از تیمارستان بیرون بیاورید و مسئول نگهداریش باشید در خانواده ی ما ازدواج فامیلی رواج دارد و اگر شهرود برادر شهروز غیر آن را کرد و با پریوش ازدواج کرد ، برای همیشه از سوی خانواده طرد شده است . نگاهم در شهروز خیره بود او قبلا همه چیزرا می دانست و این گونه در کنارم آرام نشسته بود . در حالی که به سخنان پدر گوش می دادم برای لحظاتی او را به عنوان شوهرم تصور کردم و آنگاه از این سرنوشت زشت خود ، داشتم بیزار می شدم . پدر هنوز می گفت : مهتاب قشنگ من ، تو هنوز جوان و کوچکی و ثروتت بی شمار است ، بر این اساس تا وقتی مقرر همه چیز را می سپارم به وکیلت آقای راغبی او بعد از این وکیل و قیم توست با مشورت او کارها به پیش می رود . ببین دخترم درد ویرانگر مرا می کشد و فردا مبهم است . تو کی به دیدار پدرت خواهی آمد ؟ فصل تابستان روزهای خوش من است زمستانها به دیدنم نیا دیدار مریض در حال درد و رنج منظره ی خوبی نیست . تا آخر همین تابستان بیا . با بغض جواب دادم باشد پدر ، سعی می کنم حتما بیایم . چگونه می توانستم خلاف حرف پدر شاهزاده ام حرف بزنم و مخالفت کنم او عادت داشت حرف را یک بار تکرار کند و هرگز هم مخالفت نشنود . همه با او این گونه بوده اند . حتی همین شهروز که با دقت در من خیره شده تا از حالاتم به درونم پی ببرد از قبل این خواسته را پذیرفته بود که باید با دختر دایی اش ازدواج کند چون دائیش این طور دستور داده بود و او قبل این که این دختر را ببیند آن را پذیرفته بود حالا این دختر چه باب میلش باشد چه نباشد ، باید دستور پدرم انجام می شد . دستم را به پیشانی گرفته و ساکت سخنان پدر را می شنیدم . آهی کشیدم در دل گفتم خدایا چه احساسات شیرینی از محبت در میان تکبر و ثروت شاهزادگان نابود می شود ، تا فقط اصالتی حفظ شود . این بار دیگر اشک چشمانم بی اختیار جاری بود ، چگونه می توانستم شهروز را به جای شاهین تحمل کنم . شاهین رشته حیات و وجود من بود نباید خودم را گول بزنم من شاهین را از پانزده ساگی دوست داشتمش صدای پدر بلند تر شد : مهتاب آن چه که از ثزوت من در ایران هست منظورم خانه هایی است که چه در تهران و چه در تبریز و همین طور املاکی که در جاجرود دارم بعد این همه اش از ان تو می باشد ، ولی فعلا در آن املاک کسانی زندگی می کنند و حالا میل خودت است که با آنها چه کنی . می دانم که با حسابهای بانکی ات عاقلانه برخورد می کنی و البته مشخص شده تو در چه زمانی صاحب اختیار مطلق ثروتت خواهی بود . وقتی پدرم ساکت شد ، اندیشیدم ، حتما پدرم سن چهل سالگی را برایم در نظر گرفته چون فکر می کنه دیگه او موقع از احساسهای تند جوانی سرازیر شده به آرامش و متانت چهل سالگی قدم گذاشته ام . اگر این وکیل برای دادن پول برای رسیدن به اهدافم حساسیت به خرج دهد منتظر ماندن تا چهل سالگی ، مرا هم مثل مادرم به جنون خواهد رساند. پدر تاریخ روزی را که با ید همراه شهروز به دیدار او برویم ، تعیین می کرد و برنامه های آینده را توضیح می داد . ازهمان شب شهروز مثل نامزد من محسوب شد ، خودش که این طور احساس می کرد و مادرش چون که اطمینان داشت وقتی نقشه ای از سوی برادرش کشید ه می شود دیگر راه پس و پیش نمی گذارد ، باید در مقابل این فرامین سر اطاعت خم کند و لذا از همان او تسلیم خواسته برادرش شده بود و با اطمینان از همین مسئله با من حرفی نداشت و خیلی کم مرا طرف مخاطبش قرار می داد .چون باز برایش مسلم بود که من بدون چون چرا از دستورات پدرم پیروی خواهم کرد . درد بزرگی بود ، با که درمیان بگذارم به اتاقم رفتم و به پدر و مادرم زنگ زدم و جریان را گفتم . مادرم سریع گفت : دخترم تو که خودت از ظهر شهروز را دیده ای ، ما هم کمابیش او را می شناسیم تا حال کسی از او بد نگفته . سالهاست سرش به کار خودش است او مرد زندگی است چرا ناراحتی ؟ و پدرم باز مثل همیشه آه

/ 0 نظر / 41 بازدید