رمان هدیه شاهزاده قسمت 14

- چرا او ناگهان عاشق اینها شد ؟ - اون از کوچکی مثل توله همه جا به دنبال پدرم بود خدا به آن ورپریده عقل بسیاری داده و بینایی کاملی اعطا کرده که از همان کودکی همه چیز را کنکاش می کرد و هیچ چیز مبهمی برایش وجود نداشت . - تو برای چه به ایران آمده ای ؟ - به دیدن شاهین آمده ام فکر کنم او اصلا یادش رفته بود که خواهری در روسیه دارد ولی من به دیدن همین برادر بی وفا آمده ام وقتی کار و بارش را دیدم زیاد بهش خرده نگرفتم . نشریه ات را شاهین نشانم داد به نظرم جالب رسید و همین طور تصمیم گرفتم دیداری هم از دخترعمویم بکنم . رزا با بی قیدی همیشگی اش وارد شد با دیدن شیدا گفت : معذرت می خوام خانم ، بعد روشو به من کرد : حالا این عکسها را ببین نامه ای را که از ایتالیا فاکس شده بود خواندی ؟ سردبیر محترم هنوز که همان نوشته روی میزتان مانده و مطالعه اش نکرده اید باید برای فردا آماده باشد . -اگه فرصت نکردم شب می برم منزل تکمیلش می کنم . شیدا صندلی اش را نزدیکتر کشید و از کیفش عکسهایی را بیرون کشید . هدیه تماشا کن این ها را به خاطر تو آورده ام عکسهایی از پدر و مادرم بود در حال تماشای رژه ای بودند و عکس دیگر چهره ی پدر و مادرم را بزرگتر نشان می داد . شیدا افکارم را بر هم زد : تو پنج ماه بود که به دنیا آمده بودی حالا بیا این عکس را نگاه کن سومین عکس را گرفتم ، من ، کودکی پنج ماهه که بر روی یک صندلی نشانده شده ام پدرم از پشت با دستانش مرا نگه داشته است . شیدا گفت : این عکسها سالهاست که در منزل ما بود حالا که ماجرای زندگیت را دانسته ای آنها را نزد خود نگه دار . آن وقت ها مادر اینها را تزئین آلبومش کرده بود . نفس عمیقی کشیدم ، عکسهایی از گذشته بود ، چندان حس تاسفی را در من زنده نکرد آنها زنده بودند . هر کدام در گوشه ای از دنیا و من هم که هرگز کمبود پدر و مادری را حس نکرده ام . شیدا گفت : حالا می خواهی سرگذشتم را بشنوی ؟ -برای چه اصرار داری ؟ بیشتر دوست داری چاپ شود یا این که من آن را بدانم ؟ -من و تو باید الفتی ایجاد کنیم و نقطه ی اصلی این الفت شاهین است واو می گفت تو به عشق او اعتراف کرده ای . خندیدم وبا خود گفتم : آه بیچاره شاهین ، این زمانی بود که هنوز طماع نشده بودم ولی مدتی است که من کل برنامه هایم را تغییر داده ام و دارم عشق تو را هم در دل پاک می کنم . درسته ! کار زشتی می کنم ولی چه کنم ؟ گفتم : شیدا بلند شو بریم منزل ما ، پدر و مادرم از دیدنت خوشحال می شودند ، بعدا برایم تعریف می کنی و ما شب همگی به منزل بازگشتیم . دو روز بود که شهرام آمده بود و مادر مجبور شد اتاقهای دیگر منزل را که راه مجزایی به حیاط داشت برای آنها آماده کند و حالا چند صباحی می شد دو خدمتکار خانه از تنبلی بیرون آمده و مدام در حال کار و پخت و پز بودند . شیدا مدتی بود که به تهران و نزد شاهین رفته بود و در این مدت آلدو خیلی پرکار شده و مدام سفرهایی به تهران می کرد و با خبرهای جالبی باز می گشت و خیلی هم راضی به نظر می رسید . آن شب ساعت نه ونیم شیدا به دیدنمان آمد و این در حالی بود که رزا و آلدو و موریس از تاریخچه ی میدان ساعت تبریز مطالبی تهیه می کردند و از آقای نوریان یکی از تاریخ نویسان جهت همکاری وقت گرفته بودند . من و شیدا ساعتی را در حیاط به صحبت نشستیم و او می گفت : اگر با شاهین ازدواج کنی مسلما خوشبخت می شوید زیرا که از نظر روحیه یکی هستید و من با این که دلم شدیدا هوای شاهین را داشت و عشق او هر لحظه در وجودم جان می گرفت ، با این حال شوق به دست آوردن ثروت پدرم باعث می شد تمامی احساسهای خوب عشق را در وجودم بمیرانم . مادر بساط شام را در حیاط چید و همگی در آن جا جمع شدیم . آلدو خیلی صمیمی کنار شیدا نشسته و با او صحبت می کرد و شیدا که در یک حالت افسردگی به سر می برد کم کم صدای قهقهه هایش همه را متوجه می کرد . انگار همین چند روز پیش نبود که نامه ای از دونتی رسید که در آن از آلدو تقاضای طلاق کرده بود او می خواست به دنبال عقایدش برود و می خواست خود را از قید آلدوی بی تفاوت رها سازد ، و من فکر می کردم آلدو با دیدن این نامه حداقل برای ساعتی غمگین خواهد شد یا تاسفی خواهد خورد ولی برخلاف تصورم آلدو با شادمانی به سویم چرخید می بینی هدیه بالاخره دونتی جانش به لب رسید کاش زودتر از اینها می رسید برای من که فرق نداشت . و خیلی سریع به تکاپوی رهایی از دونتی افتاد . آلدو غیابا زیر حکم طلاق را امضاء زد و به قول خودش دونتی را آزاد نمود . بعد آهسته در گوشم گفت :آن کسی که به آزادی و در واقع راحتی مطلق رسید تنها من هستم دونتی از زندگی چه می داند ؟ بعد گفت : ببینید خانم سردبیر بی زحمت همین امشب مطالب رزا را از نظر بگذرانید، آقای نوریان می گفت که آلمانیها ساختمانهای دیگری هم درآن زمان احداث کرده اند مثل ساختمان دانشسرا در میدان دانشسرا او ما را به دیدن مسجد کبود هم برد ، بنای تاریخی بسیار جالبی است ، دیده ای هدیه ؟ اصلا آن قدر ما را درگیر کار نشریه کرده ای که فرصت نداشته ایم این تبریز زیبا را بگردیم فردا قرار است با موریس به دیدار خانه ی مشروطه برویم بعد رویش را به سمت شیدا گرفت البته از شما مهمان عزیز هم دعوت می کنیم ما را همراهی کنید . با هم در گذشته ها قدم می زنیم تا زمان حال را بهتر دریابیم و برای آینده حرفی برای گفتن داشته باشیم . بعد بلند خندید و کنار شیدا جابجا شد و آهسته با او به صحبت پرداخت . شهاب هم تازه از تهران رسیده بود و خبر داد خاله فخری به زودی به ایران خواهد آمد ، از تاریخی که آنها گفته بودند خیلی می گذشت ، گویا در آن جا مشکلی برایشان پیش آمده بود که آمدنشان به تعویق افتاده بود . با این حرف ، مادرم نگاهی سریع به همگی انداخت و آهسته سرش را به سوی پدرخم کرد : اگه اون بیاد به خونه ی خودش میاد ما باید چی کار کنیم به لاله دره برگردیم ؟ به جای پدر من جوابش را دادم مادر این خانه مال ماست کجا می رویم ؟ پدرم با اخم گفت : هدیه هنوز هیچ حقی به تو واگذار نشده زود ادعا نکن ، خاله فخری اینا هر جای دنیا که می رفتند دوباره به همین جا باز می گشتند ، ما هم لزومی نداره به لاله دره برویم همین جا می مانیم جای به این بزرگی در این مواقع به درد می خوره . من زیر چشمی دیدم که آلدو آهسته دستش را بر روی دست شیدا گذاشت و شیدا آرام آن را تحمل می کرد ، ولی هرچه بود شیدا نباید به این زودی به آلدو روی خوش نشان می داد .بلند شده و به آن سر حیاط رفتم روی تاب آهنی نشسته و چشمانم را بستم و تاب خوردم سرم را بیشتر به پشت خم کردم و در حال تاب خوردن آسمان پر ابهت را نگریستم که در روی سینه ی پهناور خود هزاران ستاره ی درخشان را جای داده و مغرورانه به زمین لبخند می زند و عظمت رویایی اش را به رخ می کشد اخترهای بی شمار خرامان و با کرشمه می آمدند تا دل خاکیان را بربایند . به یاد شاهین آهی کشیدم . یک بار پدرش گفته بود شیدا و شاهین مثل سگ و گربه هستند و به هیچ وجه با هم سازگار نیستند ، آیا شیدا حالا بعد از چند روز که پیش شاهین بود از نزدش گریخته و به این جا آمده تا با تعریف سرگذشت خود دل نا آرامش خود را آرامش دهد ؟ هنوز فرصت شنیدنش را پیدا نکرده بودم او هم دیگر آن را تکرار نکرده بود منتظر بودم تا آن را بشنوم شاید بعدها برای کوبیدن به سر شاهین به دردم می خورد . در این افکار بودم که رزا گفت:بذار کمی هم من تاب بخورم من از تاب پایین پریدم و او بر روی آن نشست ، آلدو را دیدم که از پشت درخت بزرگ کاج به سمت ما می آید رزا چشمانش را بسته بود و آلدو به کنارم آمد ، دستم را گرفته و به سمت حوض بزرگ کشاند . ماهیهای درون حوض حفته بودند و آب حوض تکانی نمی خورد آلدو سنگی به درون حوض پرتاب کرد ماهیها به جنب و جوش در آمدند . گفتم :چرا اذیتشون می کنی اگر با خودت که در خواب خوشی بودی کسی این کارو می کرد خوشت می اومد ؟ -اگه زیبای دلفریبی باشه اشکالی نداره ولی اگه مزاحم باشه حسابشو می رسم . خندیدم : وای آلدو تو چه زیبای دلفریبی برای این ماهیها بودی تا با کارت به خشم نیایند . دستم را گرفت و کنار حوض نشاند و خودش هم نشست . آهسته گفت : هدیه واسم از شیدا بگو تو در لاله دره با او بودی و با روحیاتش آشنایی داری مثل برادرش شاهین ناآرام بود و لاله دره را به آشوب می کشاند ؟ -آلدو تو داری چی می گی، اون دختر بسیار آرام و دلفریبی بود وقتی ما با بچه ها در حال اسب سواری و تاخت و تاز بودیم او آرام و آهسته چون روحی پیدایش می شد و با ما همراه می شد، بسیار کم حرف و متین است اصلا فرزندان عمو طاهرم ظاهری آرام و متین دارند شاهین را که می شناسی روح سرکشی دارد اما رفتار آرامی دارد که همه به حساب متانتش می گذارند و با احترام با او رفتار می کنند . آلدو در حالی که دستانش را زیر چانه گذاشته و گوش می داد ، گفت : ادامه بده چرا ساکت شدی . آن چه را که از او می دانی برایم بگو ، دوست دارم با روحیات او آشنا بشم . -آلدو اینها به چه دردت می خورد ؟ خندید : من هفته ی قبل او را در تهران دیدم من اتفاقی شاهین را در نمایشگاه بزرگ تجهیزات دفاعی ارتش و سپاه دیدم و با او بودم که با شیدا هم دیدار کردم شاهین مرا به خانه اش دعوت کرد و وقتی که مهمان آنها بودم ، شیدا از ماجراهای شیرین لاله دره کلی تعریف می کرد جریاناتی که بیشتر از تو و شاهین بود و به خودش ربطی نداشت ولی تو امشب از او بگو ، از چیزهایی که خودش به آنها اشاره نکرد . -منو باش چه قدر ساده ام ، فکر می کردم امشب اولین دیدارتان است . -پس یادت رفته وقتی که تهران بودم تو تلفنی سرم داد کشیدی که آلدو بلند شو بیا خودتو واسه چی تو تهران موندگار کردی و من چند روزی تاخیر کردم و نیومدم ، می دونی چرا ؟ چون همراه شیدا از جاهای دیدنی تهران بازدید کردم . حیف بود او فرصت های قشنگ و طلایی رو از دست بدم . گفتم: همین دیگه هر جا قدم می گذاری دنیا را به کام خودت می کنی و از کارت غافل می شی . -شیدا که دوست داشتنی است ولی از شاهین زیاد نفهمیدم به نظرت نفرت انگیز است ؟ وای باورکن هدیه بعضی وقت ها طوری نگاهم می کرد که ازش می ترسیدم . او فکر می کند من در خانه ی شما خیلی جا خوش کرده ام و .... آهی کشیدم : کافیه آلدو ، دقیقا افکار شاهین همین است من هم از خشم او می ترسم او دلش را امیدوار کرده که تنها انتخاب من خودش است و بی تفاوت به قضایا نگاه می کند . شنیده ای که او یک ماه و نیم مرا پشت میله ها حبس کرد فقط به خاطر این که شنید شهاب یک ماه در خانه ی ما ماندنی است . حالا همان پسر دیوانه می تواند بپذیرد شهاب که سهل است تو و موریس و سعید و شهروز خلاصه همه را دور خودم جمع کرده باشم و او به نظاره نشسته باشد ؟ آلدو چشمانش بازتر شد . پس تو حدس می زنی که درآینده با او درگیری خواهی داشت . پس چگونه عشق چنین آدمی را رد می کنی ؟ من که اصلا تو این کارا نیستم . رزا به کنارمان آمد و بی صدا نشست . گفتم : من عشق او را رد نمی کنم فقط او را پس می زنم . نمی دانم شما می گویید که من باید چنین کنم تا حق مادر مظلومم گرفته شود . رزا گفت : هدیه قرارشد تا روز دوشنبه که به فرانسه پرواز خواهی داشت دیگر در این مقوله صحبت نکنی و اراده ات را سست نکنی دنیا پر از شاهین است و دلت بعد از مدتی از قید و بند او رها می شود بیشتر به اصل مطلب فکر کن و دنبال فرعیا ت نرو . آلدو تو هم بهتره به خاطر شیدا که امشب میهمان ماست و کلی حواس تو را پرت کرده ، کم حرف این شاهین را به میان آوری ، هدیه آن قدر در طی روز مشغله ی فکری و کاری دارد که اصلا به خواسته های دلش فکر نمی کند به جای اینها بلند شوید بریم نزد بقیه ، شهاب موعظه ی مفصلی در مورد محسن خان به را ه انداخته است . همگی بلند شده و به نزد آنها بازگشتیم . مادرم دستی به صورتم کشید و آهسته پرسید : دو سه روزه که می بینم پکر و افسرده ای ازشهروز راضی نیستی ؟ به ازدواج فکر نمی کنی ؟آن چه را که در دل داری به پدرت بگو سعی کن روی او نفوذ داشته باشی میدان عمل را در بست در اختیار دیگر فرزندانش قرار نده تو که عقلت دیگه باید به اینها برسد . اون پدر تو هم هست . آهی کشیدم و دست پدرم را که سیگارش در بین دو انگشتانش قرار داشت گرفتم . پدر روستایی ام بهترین و مهربانترین پدر دنیا است . اما پدر شاهزاده ام چه کرده ؟ هنوز ریالی برایم خرج نکرده و من داشتم به سویش پرمی کشیدم تا دستوراتش را بشنوم . صبح دل انگیزی بود با شیدا کنار حوض ایستاده بودیم و ماهیان درون آب به سایه های ما که بر روی آب افتاده بود شیرجه می زدند و سایه هایمان را می شکستند . شیدا سرگذشت زندگی خود و ازدواجش با یک ایرانی ، سپس مرگ شوهرش در روسیه را تعریف می کرد و من آن را می نوشتم ازش پرسیدم : قصد بازگشت به روسیه را نداری ؟ گفت : من فعلا چند ماهی در ایران هستم تا بعد چه پیش آید با این که آن جا دوستان بسیاری دارم ولی دلم شدیدا می گیرد من دوست دارم کنار شاهین باشم ف هدیه می دانی او چه قدر نسبت به سابق تفاوت کرده ؟ ما که مدام با هم در حال جنگ و ستیز بودیم ، خودت که دیده بودی؟ ولی حالا بعد از کار روزانه ، خسته و آرام کنارم می نشیند اصلا حوصله ی جنگ و دعوا نداره و عجیبتراین که به من می گه به روسیه بازنگرد ، ولی من ایمان دارم که او خوی سرکش اش را حفظ کرده من همیشه از خشم ویرانگرش در زیر چهره ی آرامش هراس دارم هدیه او را هرگز نرنجان ، او انتقام گیر متعصبی است . خندیدم : اوه شیدا چه مهملاتی ! شاهین هم مرا خوب می شناسد و می داند که مثل خودش هستم. به وقت پرواز چیزی نمانده بود . آلدو تو گوشم گفت : هدیه باید با دونتی تماس بگیری تا به وضع ویلای سانگالتی رسیدگی کنه . برای این که دونتی تقاضای طلاق کرده حتما ادعاهایی واسه خودش داره هر شرایطی رو پیشنهاد بده می پذیرم . موریس گفت : ولی هدیه که به ایتالیا نمی رود به کارهای تو رسیدگی کند ، او به فرانسه می رود . آلدو دوباره آهسته گفت : می دونم موریس ولی اگه دونتی مشکلی پیش آورد هدیه باید به آن جا برود و کارها را با او تمام کند و من خودم از همین جا اقدامات لازم را انجام می دم تا همه چی تموم بشه ، من نمی خوام ببینمش . آدم وقتی می خواد کسی رو فراموش کنه اصلا نباید دوباره ببیندش تا آسوده خیال باشه . بازم همه ی دوستان دورم جمع شدند، رزا و موریس و آلدو تو گوشم می خوندن : دل پدرتو به دست بیار که کاری رو به او وکیل احمقت واگذار نکنه با خودش کارها را تمام کن . مادرم که نمی دانست با همراهی دوستان درحال چیدن چه توطئه ای هستیم ساده لوحانه گفت : عزیزم شهروز پسر بدی نیست مادرش خیلی بهتر از خاله فخری است ، شهاب دیروز که شنید تو داری برای ازدواج کردن با شهروز به فرانسه می روی نه دیدن از پدرت به حالت قهر این جا را ترک کرد و رفت و خدا می داند خاله فخری ات با این برنامه های پیش آمده چه روزهای سیاهی را برایمان به وجود خواهد آورد . البته من به رزا سپردم که هوای مادر شوهرش را داشته باشد تا زیاد بلوا به پا نکند و رزا آهسته در گوشم گفت : نگران نباش هدیه ، مادر شوهر نفع خودش را تا حد مطلوب برده است او درک خواهد کرد که تو مجبور هستی طبق خواسته ی پدرت عمل کنی . بچه ها پشت سرم می آمدند و من برخلاف سفرهای قبلی غم دوری از پدر و مادر را نداشتم زیرا دنیا را طور دیگری می دیدم حتی پریروز که به بیمارستان و به دیدار مادرم رفته بودم خواستم او را در آغوش بکشم اما او با صدای ناهنجاری مثل یک گربه به گوشه ی دیوار فرار کرد و آن جا کز کرد و چشمان سبزش از حالت بی تفاوتی بیرون آمد و حالت دفاعی به خود گرفت و کمی مرا ترساند آه خدایا در میان بازی چرخ و فلک سرگردانم و در یک نوع گیجی به سر می برم . وقتی نزدیکیهای راسته کوچه رسیدیم شیدا و آلدو از ماشین پیاده شدند و گفتند که کاری دارند و باید زودتر بروند . وقتی از همدیگر خداحافظی می کردیم کت آلدو را کشیدم : آلدو خواهش می کنم مواظب رفتارت باش ، این جا ایتالیا نیست ها ، دفتر و کار نشریه را به امان خدا نسپاری و پی خوشیهای خودت بروی ، سعی کن به موقع کارها را انجام دهی . خندید : من هشت سال روزنامه ام را در ایتالیا اداره می کردم و بزرگترین مصیبتها باعث نشد حتی یک روز کار روزنامه عقب بیفتد ، نشریه ی هفتگی تو که کاری نداره این قدر نگرانش هستی . هوا بسیار گرم و خفقان آور بود وارد سالن فرودگاه شدیم از خنکی آن جا جان گرفتیم .رزا گفت : شهرام عقیده دارد که تو باید به پدرت بگویی که درخواسته اش تجدید نظر کند و شهروز را نباید برای ازدواجت انتخاب کند . -رزا به شوهرت بگو اگر شهروز را رد کنم باز انتخابم برادرش نیست شاید او فکر می کند تلقینهای مادرش در مورد شاهین در من اثر کرده و شاهین طرد شده است . -اصلا بهتره هیچی به هیچ کس نگوییم ، بذار ببینیم کار دنیا چگونه پیش می رود. برای یک آن قلبم ایستاد خدایا شاهین از صندلی کنار گوشه ی سالن بلند شده و به سویم میآمد . قلبم چنان به تپش افتاده بود که فکر کردم رزا حتما آن را می شنود. شهرام خود را به ندیدن زد و به سمت بوفه به راه افتاد رفعت و مهرانگیز در کنارم ماندند و رفعت آهسته گفت :اوهمان مار خوش خط وخال است که ما او را از تو دور می سازیم ولی او در مواقع حساس خود را نشان می دهد ، چه موقع زهر و نیش خود را بزند خدا می داند؟ شاهین با همان لبخندش نزدیک شد و بازویم را گرفت با هیچ کس سلام و احوالپرسی نکرد ، قیافه اش گرفته بود و صدایش خفه به گوشم می رسید . مرا کمی دورتر برد : هدیه من و تو که دیگر جای حرفی باقی نگذاشته ایم آن نیتی را که در دل داری و حال با همان نیت به فرانسه می روی آن را صادقانه برایم بگو . کوتاه خندیدم : شاهین می روم تا پولی از او بگیرم تا قرض های میلیونی تو را پرداخت کنم. -واگه پرداخت نکرد ؟ -بالاجبار به خواسته اش تن می دهم . -تو خواسته اش را می دانی و به آن تن نمی دهی ، من به پول هایم احتیاجی ندارم مگه نمی دونی شرط رسیدن به ثروت ازدواج تو با شهروز است آنها را رد می کنی و هدیه ی شاهین برمی گردی ما در زندگی به جز خود به چیز و کس دیگری احتیاجی نداریم . -اشک چشمانم را فراگرفت زیرا که قلبم به خاطر او می تپید ، آه ، دنیا با تمامی ثروتش چه ارزشی داشت ، دستان هم را گرفتیم لبهایش گشوده شده و دندانهای بالایی دیده شد -چند بار درموقعیت بدی با تو قرار گرفته ام که مجال بوسیدن نداشته ام ، با این حال من از تو غافل نیستم و فرصتهای زیادی برای بوسیدنت دارم ، سرگذشت شیدا را شنیدی آن را به چاپ می رسانی ؟ -تا خودش چه بخواهد، هنوز که چیزی نگفته . پوزخندی زد : شاید زمانی سرگذشت من و تو هم به چاپ برسد ، با یک تراژدی غم انگیز یا ...قصه ی عشقی پرهیجان ... لبخند شیطنت آمیزش را بر لب آورد : هیچ می دانی بعد از بازگشت تو سرنوشت بعضی ها هم به دست تو ساخته می شود به هر حال امیدوارم عاقل برگردی ، به هر حال امیدوارم عاقل برگردی ، هدیه ی لاله دره ای بیایی ، و مهمتر این که هدیه ی شاهین بیایی . سپس بدون این که به طرف دیگران یا شهرام که در ان نزدیکی در حال خوردن شیرقهوه بود توجهی نماید از سالن خارج شد و من هم به سوی سرزمینی که شاید به قول شاهین سرنوشت ساز بود پرواز کردم . من قبلا پدر را در جریان قرار داده بودم که به دیدنش خواهم رفت و اسم این سفر را فقط احساس دلتنگی برای پدر گذاشته بودم در فرودگاه شهیاد را با همان سرو وضع قبلی دیدم در کنار شهیاد دختری را هم دیدم که موهای بلندش را به صورت دم اسبی از پشت بسته بود و صورت کک مکی اش را با آرایش غلیظ زینت داده بود سگ کوچک سفید رنگی را در بغل داشت با شهیاد جلو آمدند و شهیاد با سلام مختصری دستش را دراز کرد و ساکم را گرفت . شهیاد گفت : راستش هدیه مادرم مرا روانه ی این جا کرد تا ازت استقبال کنم سمانه هم بیکار بود دنبالم آمد به هر حال سفر زیاد که خسته ات نکرده ؟ کیفم را برشانه انداخته و همراه شهیاد به راه افتادم . شهیاد گفت : فراموش کردم هدیه معرفی کنم ایشان سمانه خواهر ناتنی شما می باشند دختر زن دوم پدرت هستند . لبان دختر حتی به لبخندی گشوده نشد و من بی توجه به او سریع در ماشین را گشوده و کنار دست شهیاد نشستم دختر برای لحظاتی از این که در صندلی جلو نشستم غافلگیر و از حرکت من دلخور شد ، ولی بعد مجبور شد در صندلی عقب بنشیند شهیاد نسبت به دیدار قبل پر حرفتر و مهربانتر شده بود از حال پدرم پرسیدم گفت : دکترهای معالجش گفته اند که زمستان را باید به سواحل ایتالیا برود ، آن جا آب و هوای گرمتری دارد . صدای وزوز مانندی از پشت سر گفت : شهیاد ایشان دختر همان زن دیوانه هستند ؟ شهیاد سرفه ای کرد : بهتره بگی دختر آن زن جذاب که ولوله و هراس بین زنان پدر انداخته بود من به صراحت می گم زیبایی هدیه هم به مادرش رفته ولی حتی پنجاه درصد گیرایی مادرش را ندارد . من قیافه ی مادر هدیه را کاملا به یاد دارم ، زیبایی وسوسه انگیزی داشت . دختر گفت : ولی من از این خواهر ناتنی اصلا چیزی نشنیده بودم تقریبا یک سالی می شود که ورد زبان خانواده شده . شهیاد گفت : درسته مخصوصا پدر که هنوز هم نامی از او در نزد هیچ کس نمی برد ، فکر کنم این بار هدیه را با گریه راهی ایران کند او احساسی به این دختر ندارد . البته اینهااز گفته های مادرم است هرطور باشد زنها این چیزها را زودتر می فهمند می دانی هدیه آن جا خانه ی مادرم است پدرم به نامش کرده ، مادرم دوست ندارد در خانه ی خودش از تو پذیرایی کند ولی اون به خیلی از کارها مجبور شده که این هم یکی از آنهاست ، از آن گذشته رفتار دفعه ی قبلت با نامادریم درست مثل رفتار یک دختر دهاتی و شلخته بود و نامادری ام این را به گوش پدرم رسانده است و اگر همان روزها رفتار وحشیانه ات را با نامادری ام به اطلاع پدر نرساندیم ، علت داشت . بلند خندیدم : وای چه هیجان انگیز ! با این حساب چه چیزهای جالبی برای شنیدن است ، شهیاد سعی نکن نیامده برایم قصه های تلخ تعریف کنی ، چون تنها کسی که از این سخنان آزرده نمی شود من هستم مخصوصا که از زبان تو باشد . سمانه باز وزوز کرد : چیزهایی از روستای لاله دره شنیده بودم پس او اهل آنجاست ، شهیاد ، تو چرا از رفتارش گلایه می کنی ؟ این طبیعی است که باید چنان رفتاری داشته باشد به هر حال بزرگ شده ی روستاست و ..... تصمیم گرفتم با این خواهر و برادر لوس که سعی داشتند به نحوی اذیتم کنند دهن به دهن و درگیر نشوم ، چون هنوز نمی دانستم حاصل این سفر چه می باشد ، گریه یا خنده و گفته های گلتاج مهر تا چه حد بر روی پدر اثر دارد . شهیاد مقابل خانه ای که دری بزرگ داشت توقف کرد ما وارد باغی بزرگ شدیم درختان پربار از میوه سر به زمین می سائیدند . سیبی از درختی کنده و با آستین آن را پاک کرده و به آن گازی زدم ، سمانه از این کارم لبانش را ورچید و ابرو بالا انداخت .مثلا از بی تربیتی ام که میوه ای نشسته می خورم منزجر شد . از جاده ی خاکی که بیرون آمدیم به محوطه ای باز که چمن کاری شده و تا مقابل پله های ساختمان ادامه داشت رسیدیم ، ساختمانی سه طبقه و بزرگ بود در تراس طبقه ی دوم افرادی دیده می شدند به بالا دقت کردم خانمی با لباس آبی و بلند به کنار نرده های چوبی آمده و کمی به سمت پایین خم شد گلتاج مهر بود که بویم را کشید و با دقت نگاهم می کرد مردی نشسته بر روی مبلی که پتویی را بر روی زانوانش انداخته بودند دو سه نفر دیگر دورو برش بر روی مبلهایی لمیده بودند موهای سفیدش زیر تابش آفتاب برق می زد ، و من بی اختیار بی تابش شدم تا به سویش پر بکشم . نمی خواستم پایبند مقررات سخت و تشریفاتی این خانواده ی اشرافی باشم من حقیقتا که از آنها تافته ی جدا بافته بودم . سمانه که با خوردن یک سیب نشسته چنان خودش را برایم گرفته بود که انگار مرتکب گناهی کبیره شده ام . دیگر نمی دانست که من همیشه در لاله دره میوه ها را از درختها چیده و نشسته خورده ام و شکر خدا تا حالا هم زنده مانده ام ،. شهیاد گفت : باید خدمتکار بفرستی تا از پدر اجازه ی دیدار بگیرد . شاید برای بعد ازظهر وقت بدهد و..... بی توجه به دستور او بی قیدانه و بلند صدا زدم پدر..... او کمی از روی مبلش بلند شد . دوباره صدایش زدم و دستی باریش تکان دادم . سپس دویدم و به سرعت پایم را بر روی لبه ی نرده ی طبقه ی پایین گذاشته و خودم را بالا کشیدم سپس یک پایم را به لبه ی ستون گیر داده و مثل سابق که از درختها بالا می رفتم ، از ستون شروع به بالا رفتن کردم .وقتی به طبقه ی دوم رسیدم پایم را دراز کرده و بر روی لبه ی نرده محکمش کردم سپس پای دیگرم را هم بر روی نرده کشیده و سریع به ایوان پریدم و به سوی پدر دویدم . برای لحظه ای افراد جمع شده در ایوان غافلگیر شدند و او با تعجب نگاهم می کرد و گلتاج مهر کم مانده بود چشمانش از حدقه بیرون بزند . صدای خنده ی ریز چند خدمتکار دختر که در حیاط بودند را شنیدم و باز بی توجه به حیرت دیگران ، دستانم را به دور گردن پدر حلقه کردم و بارها صورتش را بوسیدم و آهسته گفتم : پدر عزیزم ، از فاصله ها خسته ام ، بی قرار دیدنتان بودم . او لحظاتی زیر نوازش دستان من ساکت ماند بعد دستانش را به دور شانه هایم حلقه زد : دختر وحشی لاله دره ای من که این قدر سرکش و بدون قید بار آمده ای ، من از تو انتظاری غیر این را ندارم ، خمیره ی انسان را از اول هر گونه ورز بدهی همان گونه شکل می گیرد ، تو هم شکل زیبایی از یک کولی گرفته ای . خندیدم : پدر کولی ها صفا دارن ، عشق دارن ، حیات دارن ، و با سادگی این عشق و حیات را به نوعی به دیگر هم نوعشان هدیه می کنند . گلتاج مهر آمرانه گفت : جناب قائم الملک لطفا بی ادبی او را ببخشید او فکر می کند این جا لاله دره و این افراد دهاتی هستند که این گونه بی ادبانه از در ودیوار پریده و وارد می شود به خیالش مثل بالا رفتن از دیوار طویله است که به پشت بام آن برسه وبرای پسر همسایه ناز و کرشمه بیاد ، سپس دستم را محکم کشید . هدیه تو باید این جا بدانی که چگونه رفتار کنی و جناب قائم الملک پدر لاله دره ای تو نیست . من مقابل پدرم ایستاده بودم و گلتاج مهر فکر می کرد سخنانش مورد تایید پدر است . شاید هم بود ، باید صبر می کردم تا لبان پدرم باز شود و ببینم سخنش از من انتقاد است یا حمایت ، گلتاج مهر هنوز ادامه می داد : پنج سال واندی در ایتالیا و در کنار زنی چون فخری که بسیار مبادی آداب است زندگی کردی ولی آداب آن را هم نیاموخته و درس پانزده سال زندگی در روستا را حفظ کرده ای واقعا که باعث تاسف است . درونم پر از خروش بود تا جوابهای کوبنده به این نامادری سلیطه بدهم ولی سکوت پدرم مرا می ترساند که شاید عینا حرفهای او را تکرار کند . باید می دیدم نظر پدرم در مورد رفتارم چه بود . ساکت ماندم . صدای شهیاد که نفس نفس می زد و وارد تراس شد را شنیدم : هدیه مقابل پدر زانو بزن و تعظیم کن شاید که پدر عزیز شما را ببخشند . من مقابل پدر زانو زدم و دستانش را که برروی زانوانش بود نوازش دادم با انگشتانش بازی می کردم و حسی قوی از پدر در وجودم زنده می شد که ربطی به توطئه ی دوستان نداشت و واقعی بود گلتاج مهر با اخم تماشایم می کرد و فکر می نمود همان هدیه ی ساده و ابله چند ماه پیش آمده است دیگر نمی داند که چه قدر حریصانه و پر تدبیر آمده ام و نمی داند در یک آن همان دختر کولی و دهاتی و وحشی می تواند به یک هنرپیشه ی ماهر تبدیل شود و نقش های واگذار شده را با قدرت به نمایش بگذارد و همین حس زشت مرا وادار می کرد که سخنان توهین آمیز آنها را بی جواب بگذارم باید همان حسی راکه در من زنده شده بود ، در پدر هم زنده می کردم تا او هم عشق به این دختر را اعتراف کند . دستانم از زیر پتو پایش را لمس کرد سپس در حالی که به آرامی پاهای ورم کرده اش را مالش می دادم دستانم تا به زانوانش رسید و به مالش دادن زانوانش پرداختم قیافه های حیرت زده ی وکیل راغبی و مورجینی – که قبل از من به آن جا رسیده بودند – جالب بود من خیلی کم به آنها توجه نمودم . سمانه همچنان که سگش را در بغل داشت گفت : اوه ، پدر جان ایشان شما را اذیت می کنند شما باید در برابر آفتاب استراحت کنید ، و تو هدیه بهتره پدر را اذیت نکنی خدمتکار روزی چند بار این عمل را بر روی پاهای پدر انجام می دهند ، بلند شو برو کنار . من پتو را از روی پاهایش پایین کشیدم و دوباره به مالش دادن ادامه دادم . قیافه اش آرام بود و فقط رگه های قرمز رنگی روی سفیدی چشمانش دیده می شد و قیافه اش را خشن تر نشان می داد ولی یک پدر در مقابل این حال دخترش چه خشونتی می تواند نشان دهد ؟ گلتاج مهر سریع خم شد و پتو را بالاتر کشید برو کنار هدیه . چرا نیومده داری فیلم بازی می کنی ؟ پدر با دست اشاره کرد و گفت : لطفا مرا با مهتاب تنها بگذارید . شهیاد حرفهای دروغینش را بیشتر بیرون ریخت : پدر دکتر دستور داده اند که در مقابل آفتاب هم پتو باید روی پاهایتان باشد ، خواهش می کنم ...... ناگهان سگ پشمالوی سمانه از آغوشش سر خورد و به سویم پرید با پا به عقب هلش دادم ، سگ به سمت نرده پرت شد و محکم به آن خورد و زوزه کشید . فریاد سمانه بلند شد ولی متوجه ی پدر شد و تند گفت : او ببخشید پدر....بیچاره سگ کوچولوی من .... پدر جان دیدید با لوسی من چی کار کرد ؟ نهایت بی ادبی اش را نشان داد . ولی پدر دوباره با دست اشاره داد و آنها ناراضی از تراس بیرون رفتند . من سرم را به زانوانش گذاشتم و او کم کم به نوازش موهایم پرداخت : دخترم مثل اوایل مادرت هستی وقتی که پرشرارت و خواستنی بود ولی آن افسر بی چشم و رو زندگیش را ربود و من هرگز نتوانستم به او زندگی بدهم ، تو برای او چه کرده ای ؟هنوز در گوشه ای از تیمارستان می پوسد ؟ -من چه دارم تا بتوانم برای او کاری کنم . من باید خانه ای داشته باشم تا او را به کنار خود بیاورم او دیگر معنایی از زندگی نمی داند ، تنها غذایی و آبی باشد که او را زنده نگه دارد . آهی کشید : درسته دخترم و اگر تو آن نشریه را با تمامی دنگ و فنگ و مخارجش به راه انداخته ای در واقع پولهای میلیونی شاهین بوده که به دادت رسیده ، تو از زندگی چه می خواهی ؟ لبخندی زدم و به سیاهی چشمانش که در میان رگه های کوچک و قرمز رنگ احاطه شده بود ، نگاه کردم : پدر من زندگی را می خواهم ، همین طوری یعنی غیر این چه کنم من می نویسم و برای مردم می نویسم و این یک نوع عشق است . -مگر می گذارند آن چه را که دلت می خواهد برای مردم بنویسی دخترم. -اتفاقا ما حقایق را می نویسیم شنیدن و گفتن درد مردم دیگر خفه کردن ندارد همه به نوعی زندگی دارند انسانها می توانند به طریقی به کسان دیگری که اسیر مشکلات زندگی هستند خدمت کنند و این گناه نیست . حال این کمک چه مالی باشد و چه معنوی و چه بوسیله ی قلمی که به دست گرفته و دردی را آشکار کنی ، این نوشته دل همنوع دیگری را بیدار می کند تا بشتابد برای درمان دردی که دل هایی را می سوزاند و پول وکمک کسی دیگر از این سوزش جلوگیری می کند ، چاپ این نشریه دل مرا آرام می کند . دلم با نوشتن تسکین می یابد ، من هیجان دارم اما دردسر ساز نیستم . پدر گفت : اینها تو را از زندگی اصلی جدا نمی کند ؟ آن دوستت ، آلدو را که از زندگی زناشویی جدا کرد . -آنها در همان زمان در ایتالیا روحا و اخلاقا از هم جدا بودند و حال ایران این جدایی را به عینیت رساند . فکر کردم ، اخبار را چه کامل به عرض پدر می رسانند ، انگار که در جمع ما حضور داشته . گفت : اگر این کار به زندگی فردایت لطمه بزند چه می کنی ؟ حالا داشتیم به همان نقطه می رسیدیم که کاملا باید حواسم را جمع کرده و هوشیار می شدم، گفتم : از آن کار دست می کشم انسان مجبور است به خاطر عشق اصلی زندگیش، از عشق کاریش بگذرد . لبخندی زد : عاقلانه سخن می گویی ولی مهتاب به من گفته اند تو عاشق شاهین هستی و به خاطر او از خیلی خواسته های من می گذری ؟ احساس خطر کردم این زنگ خطر را خیلی ها می توانستند به صدا در آورده باشند ، اخبار کاملی هم به پدر رسانده اند باید با دقت حرفهایش را بشنوم . پدر گفت : عشق در زندگی تو چه قدر اثر دارد ؟ عشق بیست و دوسالگی نوعی جنون و دیوانگی است . دنیا را به آتش می کشد ، تا آن را بیابد . هیجان و کشش آن بسیار است برایم حقیقت را بگو ، زیرا اگر بعدها حقیقت را طور دیگری بشنوم زمانی است که تو را هرگز نمی بخشم و امکان این که با تو جور دیگری برخورد کنم وجود دارد پس بیا در لحظات کوتاه دیدار یک زنگ و رو راست باشیم مهتاب تو در بطن زنی پرورش یافته و به دنیا آمده ای که او هم با عشق خود مرا زجر داد او رام نشد و من هم رام نشدم تا آخر این که او به دیوانگی و من به درد ویرانگر نقرس مبتلا گشتم . انتقام طبیعت بی رحم است . تو این اشتباهها را تکرار نکن . می دانستم که انتخاب پدر شهروز است و من با تمامی اخطارهای پدر می خواستم هنوز بازیگر اصلی سناریوی دوستان باشم و با حقه و زرنگی به پیش بروم ، ولی در گفته هایم گزیده ای از تخیلات رویایی یک فرد ثروتمند و باقی بر اساس واقعیات شکل می گرفت . گفتم : ببینید پدر من شاهین را دوست داشتم و حالا هم دارم او هم زمانی مرا دوست داشت ولی بی رحمانه مرا پشت میله های زندان اسیر ساخت ، حالا به چه منظوری بود ، بماند و حالا در این زمان من می خواستم با به کارگیری پولهای میلیونی شاهین مدتی او را میهمان زندان کنم ، انتقام نبود ما هر دو روحیات هم را می شناختیم ، آن چیزی که عوض دارد گله ندارد ، باید این درس را به او می دادم اما بعد از تفکرات فراوان به این نتیجه رسیدم به جای پشت میله های زندان عشقش را رد کنم این دل شکستن مزه اش بیشتر است . پدر لبخندی زد : او برای لجاجت با من سراغ کار دیگری رفت که خدمتش برای دولت باشد ، او ما را محکوم و مجرم می داند و فکر می کند ما دیگر حقی در آن سرزمین نداریم ، رانده شده و محکوم به فنا هستیم و شاهین با این کارش عقیده ی مرا تغییر داد از اول هم در موردش اشتباه فکر کردم . خب ، بگذریم مهتاب دختر ماهتاب عزیزم ، ازدواج با یک فامیل رگه های فامیلی را حفظ می کند شهروز مناسب توست من از شهاب هرگز خوشم نیامده هر چند شهروز سنش زیاد است ولی لیاقت نگهدار ی تمامی ثروت تو را دارد . پدر آن چه که از شما به من می رسد حقی است که از پدر به دختر می رسد و دختر باید که با عقل و درایت ارثیه ی پدر را که با زحمت به دست آمده حفظ کند ، شما با من طرف باشید نه با شهروز ، او به عنوان شوهر در کنار من است و من به عنوان دختر شما حافظ تمامی داشته های خودم هستم ، در کار ثروت لطفا شهروز را دخالت ندهید. پدرم سرش را خاراند دخترم تو به این سادگی از شاهین می گذری ؟ با این سوال پدر دردی در دلم پیچید و اشکی جلوی چشمانم را تار کرد . سرم را پایین انداختم و با پلک زدنهای مکرر اشک مزاحم را عقب راندم ، لرزش صدایم مشهود بود ولی با کنترل بسیار گفتم : هر کس این مطالب را برای شما عنوان کرده بسیار فرد حساسی بوده که ازخواسته ی سالها قبل من و شاهین عشق لیلی ومجنون ساخته . آه پدر ، رزا می گفت دنیا پر از شاهین است و من باور کرده ام . پدر لبخند زد لبهای کلفت و مغرورش همان حالت را حفظ کرد : عروس خاله فخری ات در ایران جا خوش کرده آنها از کجا می خورند ؟ -کار نشریه با همکاری آنهاست و هرکس حق وحقوق خودش را دارد . -ازش خوشت میاد ؟ -تنها فرد صادقی است که تا کنون شناخته ام . -در تهران کم ماندی پوراندخت می گفت که زبانت هم کمی دراز بوده و طوری رفتار کرده ای که انگار شهروز را قبول نداشته ای . -درسته که عاشق شهروز نیستم ، آخه آدم یک شبه که عاشق نمی شود اما ..... راستش چون کار نشریه زیاد بود ، زود از تهران برگشتم . خنده ی پدر کشیده تر شد : و حالا مهتاب من چه می گویی ؟ نظرت چیست ؟ لبخند شیطانی را بر لب آوردم و دست اتحاد دوستان را فشردم و ریاکارانه گفتم :آن چه را که شما بگویید می پذیرم . -من برای خوشبختی آینده ات شهروز را انتخاب کرده ام چیز چندان تحمیلی نیست ، تو بعدها به صلاح کار من پی می بری . -من به عشق بعد از ازدواج ایمان دارم .

/ 0 نظر / 74 بازدید