قسمت سوم رمان فراری دلباخته بسیار جذاب

قسمت سوم رمان فراری دلباخته بسیار جذاب


با یک حرکت بلند شد تا به خودم بیام با ارنج زد به شکمم شکمم تیر کشید اون شروع کرد به در رفتن پسره داشت با ترس نگامون می کرد بی توجه به اون به سمت کیارش خیز برداشتم 


واستا ببینم 


از پشت یقه لباسشو کشیدم برگشت سمتم قبل از اینکه تو بغلش قرار بگیرم خودمو کشیدم عقب قفسه ی سینم از حرص بالا و پایین می رفت یک قدم رفت عقب بعد دوید سمت رودخونه منم دنبالش خودشو انداخت تو یک قایق رو به پسر بچه داد زد


بگو مال هرکی هست برش می گردونم 


متورو کشید قایق داشت دور می شد که با یک پرش رفتم پریدم تو قایق خودمو انداختم روش امدم با مشت و لقد بزنمش که دستامو گرفت و هل داد عقب افتادم کنار قایق 


از دست من در می ری 


اره از دست تو از دست همه اونا


بعد کلافه یک کنار نشست با دیدن قیافه ش یک کوچولو دلم براش سوخت ولی سریع خودمو جمع و جور کردم


فکر کردی من از خدامه 


بعد رفتم سمتش که دوباره بزنمش تا به خودم بیام با یک حرکت بلندم کرد و پرتم کرد تو اب


حالا بقیه ی راهو شنا کن و بیا


می رفتم زیر اب 


کمک کمک من شنا بلد نیستم


با تعجب امد اخر قایق


چی 


شنا شنا بلد نیستم کمک


ای بابایی گفت و تورو انداخت سمتم 


بگیرش بیا بالا


به سختی خودمو بالا کشیدم و تو قایق انداختم


فکر می کردم نمیخ وای نجاتم بدی 


خجالت نمی کشی شنا بلد نیستی 


اخمی کردم و چیزی نگفتم اونم چیزی نگفت دستمو دورم حلقه کردم لباسام چسبیده بود بهم


حالا من چیکار کنم


لباساتو عوض کن


جلوی تو


چرا جیغ می زنی 


بعد کتشو در اورد و گرفت سمتم کتشو گرفتم و به سختی لباسامو عوض کردم امدم کتشو بدم بهش ولی شیطنتم گرفت و پرتش کردم تو اب اااا گفت حقت بودی پروندم بی حوصله نگاشو گرفت ولی بعد از چند لحظه دیدم زیر چشمی نگام می کنه 


ها چیه 


چرا لباسات اینطوری اصلا به دخترا نمی خوره 


نگاهی به لباس تنم انداختم یک تونیک مشکی که استیناش طرح طلایی داشت با شلوار مخمل مشکی و ات و پاشغال طلایی و شال مشکی 


تو چرا انقدر تو کارای من فضولی می کنی 


خوب تو هم فضولی کن


ابرویی بالا انداختم 


مطمئنی 


اره


خیلی خوب دارم برات به وقتش 


اگه میخ وان بگم برسوننتون به شهر تو یک هتل 


ماشین چند دیگه به دستمون می رسه


نیم ساعت دیگه


پس نیازی نیست کنار همین پاسگاه می مونیم فقط اگه می شه دوتا پتو مسافرتی بهمون بدیم 


خیلی خوب اگه سردتون شد بیان داخل 


ممنون 


رفت تو کیارش چپ چپ به من نگاه کرد


تو فقط با من خشنی


نگاش کردم 


اره 


خندش گرفت رفتیم کنار اتیش من رو یک حلبه روغن نشستم اون رو یکی بعد از کمی سکوت گفتم


چرا تو کمتر به دیدن خانوادت می ری 


با تعجب نگام کرد


چی


من الان یک ساله برای خانواده ی عموت کار می کنم 8 ماهی هست که تو امدی تو این خانواده یک ماهم نیست که فراری هستی ولی تو تمام اون 8 ماه 5 یا 6 بار بیشتر خانوادتون ندیدی که اونم اونا امدن دیدنت تاهز تو می تونستی بری پیش پدرت تا حمایتت کنه یا حتی برادرت 


اهی کشید


مادر و پدرم مردن اون مرد پدر بزرگم بود


ااا جدا بهش نمی خورد حالا چه فرقی داره


-هیچ وقت بابامو به عنوان پسرش قبول نکرد همیشه سعی می کرد خوب رفتار کنه ولی خوب معلوم بود بابام خیلی اذیت می شد می گفت براش پدری نکرده ازشون ازشون دور شده بودیم زیاد با اونا نبودیم بعد از مرگ مامان و بعدشم بابا وقتی شاهرخ برادر اقا شاهین ازم خواست برم پیششون رفتم نمی دونستم که می خواد اینطوری بشه


چرا برنگشتی پیششون


چون به خودم قول داده بودم


چرا باباتو به عنوان پسرش قبول نداشت


چون از زن اولش بود


ولی من بابا نه ببخشید بابا بزرگتو دیدم خیلی خوب می زد


خوب مهربونه ولی دلم باش صاف نمی شه


با عموت چی


کیاوش


اره راستی چرا اسمتون باهم سته


لبخندی زد 


مامان می خواست رابطه من با خانواده ی بابام خوب باشه 


بعد با سرخوشی گفت


خوب من زیاد از خانوادم گفتم حالا تو بگو


بفرما نهال خانم پرسیدی حالا جواب بده


وقت برای حرف زدن درباره ی خانواده ی من زیاد یکم از اونو بخون


خوشت امده ها


برام جالبه


دفترو در اورد با دست اشاره زد سرتو بزار رو شونمسرمو تا نزدیک شونه ش بردم ولی زود جلوی خودمو گرفتم و صاف نشستم 


لازم نیست بقیه شو بخون


بیشعور فکر کرده من می رم قاتی باقالی ها و به این زودی به کسی پا می دم


با صدای خروسای باغ چشمامو باز کردم وقتی دیدم تو بغل شاهینم با خجالت لبمو گاز گرفتم و در حالی که سعی می کردم بیدارش نکنم اروم اروم رفتم سمت در و از اتاق بیرون زدم به محظ اینکه درو بستم بدو بدو دویدم سمت اتاق مامان چند ضربه بدر زدم رفتم تو با دیدن مامان دلم گرفت گوشه تخت تو خودش جمع شده بود و رنگش به سپیدی می زد


مامان حالت بده


برگشت سمتم دستاشو از هم باز کرد اروم رفتم تو بغلش


نه گلم خوبم خو خوبم


نه حالت بده من می فهمم 


قبل از اینکه چیزی بگه یکی از خدمت کارا عین گاو سرشو انداخت امد تو 


حاضرشین خانم باید برین اندرونی 


مامان با مظلومیت گفت


می شه اول یک چیزی بدین من بخورم 


نه خانم گفتن باید بدویین


اهی کشید سری تکون داد خدمت کار بیرون رفت مامانم رفت تا وسایلشو جمع کنه هنوز نمی تونس خوب راه بره بقچه کوچیک منو داد دستم و خودش بقچه رو برداشت


داداشام نمیان 


نه گلم یادت رفت اونجا اندرونیه


از اندرونی خوشم می امد فقط مال ما خانم ها بود هیچ مردی بجز عمو و پسر بزرگش حق ورود به اونجا رو نداشتن فقط کارای مردونه رو وقتی خانم ها تو اتاقشون بودن انجام می دادن اندرونی یک حیاط خیلی قشنگ داشت با حوضی که از وسطش فواره می زد بیرون و پر درخت و گلای مریم و یاس و نرگش ولی گل رز و محمدی که من خیلی دوست داشتم نداشتن گوشه اندرونی یک خونه کاه گلی کوچیک برای مرغا و اردکا و طاووسا درست کرده بودن 


همه خدمت کارا به مادرم نگاه می کردن بعضی با اخم بعضی با حسرت وبعضی با دلسوزی چند نفر امدن کمکش کردن تا بتونه راه بیاد رفتیم تو یک اتاق کوچولو و دلگیر پنجره اتاق روبه روی دیوار بود و کل اتاق دیواراش همون اجری ها بود و رنگ نشده بود اون اتاقوما برای وسایلمون استفاده می کردیم تو اتاق یک تخت دو نفره کاکایویی که روش رو تختی ساده ی جیگری پهن بود و کمی انور تر یک تخت یک نفره ی مشکی با روتختی یشمی 


بریم سر میز 


رفتیم قسمتی که می دونستیم سالن غذا خوریه خاتون خانم بالای میز نشسته بود صورت لاغر سپیدش با اون چشمای از حدقه بیرون زده ی مشکی موهای خوش فرمی داشت که حنا کرده بود و لباس مشکی هم تنش بود که پر از گلای ریز خاکستری رنگ بود دوتا عمه ها کنارش نشسته بودن و زن عمو اخر سفره اقام به اونا یک خونه تو روستا داده بود ولی اجازه نمی داد وارد خونه ما بشن یا ما بریم اونا رو ببینیم اقام به ظاهر ارباب بود ولی خیلی بخشنده مهربون بود از حکومت شاهنشاهی خوشش نمی امد هر کس نداشت جیره ی ماهانشو بده ازش نمی گرفت خیلی مرد درستی بود اخر سر یک روز رفت بیرون معلوم نیست نامردا چه بلایی سرش اوردن من فقط جنازشو دیدم 


سلام خاتون خانم 


چرا مامان انقدر مظلوم بود؟خاتون خانم نگاهی به من کرد و بعد بدون اینکه جواب سلام مامانو بده در حالی که دماغشو بالا می کشید با قاشق چایی خوری تو دستش به من اشاره زد 


اون بچه چرا روسری سرش هان؟


مامان هل شد و گفت


اخه راستش روسری خیلی دوست داره خیلی هم بهش میاد منم بهتر دیدم حالا که دوست داره


دوست داره؟بچه از این حرفا چی می فهمم تو تو سرش خوندی حتما دیگه مگه گدای این بچه نچ نچ نچ این ارباب علی اصغرم مثل باباش املی بود همین الان اون گونی رو از سرش بردار 


مامان اهی کشید امد روسری مو برداره با ناراحتی گفتم


مگه این خوب نیست بابا خودش برام خرید گفت که خیلی خوبه 


مامان نگاه مستسلشو به خاتون خانم دوخت 


ها چیه از پس یک بچه فسقلی بر نمیاره --- خانم


ببخشید خانم 


گوشه دامنشو گرفتم


نه تو نگو ببخشید اون خانم حرف بد زد اون باید بگه ببخشید مگه نه 


خفه شو دختر من باید معذرت خواهی کنم


اره خوب شما حرف بد زدین پس شما باید بگین ببخشید


عمه+ از جاش بلند شد به سمت من خیز برداشت مامان جلوشو گرفت 


نه تو رو خدا غلط کرد اون هنوز بچه ست نمی فهمم


گریه م گرفت


مگه من دروغ می گم خانم معلمون می گفت 


خاتون خانم داد زد


گمشو بیرون دختره بیشعور 


با گریه امدم برم بیرون که عمه از پشت روسری رو جوری از سرم کشید که رو زمین افتادم ایندفعه مامانم زد زیر گریه کمکم کرد بلند شم دویدم بیرون و کنار حوض نشستم دلم می خواست داداشام کنارم بودند الان چیکار می کنند؟


اا دختر کوچولو داری گریه می کنی 


سرمو بالا اوردم با گریه و جیغ گفتم


اره من هم کوچولوم هم دارم گریه می کنم راحت شدی 

اخم کرد 

این چه وضع صحبت کردن با پسر ارباب 

همینی که هست

زد تو صورتم دوباره زدم زیر گریه بلند شدم و همینطور با گریه گفتم

تو هم بدجنسی همتون بدجنسید

بعد رفتم پشت شیشه اتاق پذیرایی قدم بزور می رسید مامان نبود

بیرونت کردن

بدون اینکه نگاش کنم گفتم

من خیلی خیلی گشنه م 

دستی رو موهام کشید

چقدر موهات خوشگل

دستشو کنار زدم 

روسری مو کشیدن 


گشنته 


اره گفتم که خیلی خیلی 


دستمو گرفت


بیا 


کجا


بیا می فهمی 


رفتیم نزدیک اشپزخونه برگشت سمت من


تو واستا تا من بیام


بعد رفت جلوی در اشپزخونه داد زد


من گشنمه


خدمت کارا بیرون امدن


ا اقازاده شمایید 


من گشنمه


مگه صبحانه نخورید 


تخم مرغ می خوام تخم مرغ ابپز


ولی خاتون خانم 


من می گم تخم مرغ می خوام تو می گی خاتون خانم من که خاتون خانمو نمی خوام تخم مرغ می خوام دوتا زود باش 

نگاه نالانی به سرکار کرد که اسمش نسترن بود انداخت بعد رفت تو اشپزخونه و چند دقیقه بعد با دوتا تخم مرغ ابپز برگشت شاهین اونا رو گرفت و امد سمت من 

بیا 

ذوق زده از دستش گرفتم 

واییی مرسی ارباب زاده خودتون نمی خوان 

نه من 5 تا خوردم 

5تا


اهوم 5 تا 


خوب من اینارو ببرم


بعد خم شدم گونشو بوسیدم بعد بدو بدو رفتم سمت در یک لحظه یک چیزی پیچید جلوم با دیدن بز از ترس جیغی زدم و ایستادم یکم نگاش کردم بعد ضم دادند سلام از کنارش رد شدم و رفتم تو


مامانی مامانی


برگشت سمتم رد سرخی رو رو گونش دیدم ناراحت سرجام خشک شدم


چی شد کتک زدن


نه نه خوردم به دیوار


نخیرم من که می دونم کتکت زدن وقتی بزرگ شدم حسابی کتکشون می زنم


زانو زد تا هم قد من شه


ویدا تو نباید نباید کینه داشته باشی


قبل از اینکه چیزی بگم چشمش به تخم مرغای تو دستم افتاد


اینا چیه


بعد با ترس گفت


ویدا دزدیدی


اخم کردم 


نخیر ارباب زاده بهم داد


ارباب زاده جدا


من دروغ می گم مامان 


گونمو بوسید 


نه نه عزیزم فقط تعجب کردم


پس بیا بخوریم


برای منم هست


اره دیگه ببین دوتای 


لبخند مهربونی زد بعد چونش شروع به لرزیدن کرد


مامان گریه نکن دیگه من که برات تخم مرغ اوردم دیگه گرسنه نیستی


منو کشید تو بغلش 


دایی فرهاد دایی فرهاد


برگشت سمتم با دیدن من لبخندی زد و دستاشو از هم باز کرد پریدم بغلش یک دور چرخوندم و گذاشتم رو زمین


دایی داداشمم با خودت اوردی 


سرشو انداخت پایین 


داداشت میاد ویدا


تو اینجا چیکار می کنی 


دستی رو صورتم کشید 


امدم عموتو ببینم 


با مظلومیت گفتم 


می شه دیگه نری اینا مارو خیلی اذیت می کنند تازه نمی زارند داداشامو ببینم


صورتش درهم شد


دیگه نمی زارم اذیتتون کنند


قول قول دایی قول می دادی ها


یک مرد هیچ وقت زیر قولش نمی زنه


لبخند کوچیکی زدم گونمو بوسید 


وای تو چقدر خوشگلی کوچولوی من


ویدا


برگشتم سمت صدا ارباب زاده بود دایی فرهاد سریع بلند شد و نگاهی به شاهین انداخت


شما باید ارباب زاده باشی


شما کی هستید


لبخند مهربونی زد دست ارباب زاده رو بوسید و چشمکی بهش زد


من اول می رم با پدرتون صحبت می کنم بعد میام پیش شما


مثل اینکه نشنیدی پرسیدم کی هستی 


با اخم گفتم 


چرا با بزرگترت اینطوری صحبت می کنی 


با اخم نگام کرد 


به تو چه


امدم یک چیزی بگم که دایی فرهاد سریع گفت


ا خواهر و برادر که باهم دعوا نمی کنند


ما خواهر و برادر نیستیم


اینکه دعوا نداره چشم اگه شما بخوان نیستید خوبه


اخمشو بیشتر کرد دایی زد به بازوش 


اه چقدر اخم می کنی


قاصدکی رو برداشتم و فوتش کردم امد جلو دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند بی حرف دنبالش رفتم دم اتاقی که می دونستم اتاق مطالعه عمومی که البته عمو که اهل مطالعه نبود واستاد بعد گوششو به در چسبوند منم مثل اون گوشمو به در چسبوندم


اونا خیلی کوچیکن اقا 


یعنی می خوای رو حرف من حرف بزنی 


من غلط می کنم ولی حداقل اجازه بدین برن پیش پدر بزرگشون


چند دقیقه ای صدا نیومد


خوب ولی فقط متینو مجیدو می فرستی شهر پیش یکی از دوستای من شیرفهم شد


بله بله درباره مدرسه رفتن ویدا چی صلاح می دونید


اون دختره اوف داره درس بخونه


ببخشید اقا ولی اوف داره که دختر ارباب درس نخونه خودتونم می دونید که چه حرفایی می زنند


چه حرفایی می زنند مثلامی گم با دختر داداشش مثل یک برده رفتار می کنه


غلط کرده هر کی این حرفو زده


ولی می زنند


خوب تو می گی چیکار کنم اصلا برای چی یک دختر باید درس بخونه اونکه باخره می ره خونه شوهر 


بهتر نیست این خونه شوهر خونه یکی از دربار باشه؟


سکوت حاکم شد همون موقه از پشت سرمون صدایی امد


شما اینجا چیکار می کنید


برگشتیم سمت صدا وای خاتون خانم بود شاهین دستمو گرفت و بدو به سمت پله ها رفتیم اونم با همون پای لنگونش دنبالمون می امد رو پله ها بازوی شاهینو از پشت گرفت همزمان صدایی بلند شد 


بچه ی خانم کوچیک دنیا امد بچه ی خانم کوچیک دنیا امد یک پس..


شاهین بازوشو با قدرت از دستای خاتون خانم بیرون کشید خاتون خانم تعادلشو از دست داد و از پله ها سرازیر شد چند لحظه بعد خونین و مالین رو زمین افتاده بود


حالا نمی شد صبح زود حرکت کنیم


تو بخواب من خوابم نمی بره


به کشتنمون ندی 


نه خیالت تخت بکپ دیگه


یکجا نگهدار باهم بخوابیم 


نمی خواد


لجبازی نکن از چشمات خواب می باره 


بست کن گفتم


لعنتی حرف گوش کن دیگه


مگه من مهره ی بازیم که بگم چشم من فعلا تاسم تو می گی چشم حالیت شد


احمق داری غش می کنی چرا برای من فلسفه می بافی نگهدار دیگه


اهی کشیدم و ماشینو کنار خیابون نگهداشتم با خیال راحت چشماشو بست منم در ماشینو قلف کردم اگه درو باز می کرد ماشین سر و صدا می کرد و متوجه می شدم یعنی قسمت شادی قلبم به حرکت افتاد شادی هنوز زیبا ترین و بزرگ ترین تابلوی دل من بود هیچ کس نمی دونست هیچ کس بارو نمی کرد روح نهال چقدر شاده با همه دردا


تو که خوشگل و شهره عالمی ،عالمی، عالمی


تو که حس قشنگ حالمی ،حالمی ،حالمی


نرو عشق تو با این آرزو ،آرزو ،آرزو


تو که معجزه بخش نالمی


واسه ما بزار خندت گل کنه


بزار دل واسه عشقت هول کنه


که دلم به خیالت پر پر


به امید و هوس سر میبره


گلی خوشگلی گلی دلبری گلی از همه زیباتری


با تعجب سرمو بلند کردم و به کیارش نگاه کردم با انگشتاش رو شیشه ماشین ضرب گرفته بود


صدایی چیه


همینطور که درجا می زد بیرونو نشون داد گردن کشیدم یک عده جوون داشتن می رقصیدن


بریم مایم


هاااا


بریم دیگه جیک ثانیه می ریم و بر می گردیم


اشتب گرفتی برادر من من اهل این ننر بازی ها نیستم


گلی واسه من گلی واسه عشق گلی از همه مهرو تری


تو که فاتح شهر قلبمی، قلبمی، قلبمی

go2cottage.blogfa

/ 0 نظر / 13 بازدید