رمان قلب شیشه ای قیمت های 17 و 16 و 15

با التماس گفتم:سعید جان!عزیز من!ببین همه فامیلت حتی آقا بهزاد روی تو را زمین انداختند اما حامد بخاطر ابروی تو تن به خواسته تو داد.تو بجای تشکر و قدردانی از او این حرفها را میزنی؟
در چشمان پر از کینه سعید خیره شدم و ادامه دادم:سعید!تو که اینطوری نبودی.تو با مهدی برادر من و حامد همسر خواهرم رابطه ای دوستانه داشتی چه چیز پیش آمده که باعث شده اینطور بجان هم بیفتید؟احترام و ادب شما سه تا کجا رفته؟هان سعید!چرا؟
سعید نگاه تندی به من افکند و گفت:من شاید بخواهم هر روز یا هر ساعت زنم را بزنم به مهدی چه ربطی دارد؟یا به آن مردک عوضی هان؟
آب دهانم را بسختی قورت دادم و گفتم:سعید جان!همسر عزیزم!مهدی و حامد نادانی کردند.نباید درکاری که به آنها ربط ندارد دخالت میکردند.زندگی هر کسی بخودش مربوط است.
بهزاد میان حرفم پرید و از آینه خیره نگاهم کرد.از نگاهش چندشم شد.گفت:خوب همین است میترا خانم سعید هم از همین دلگیر است.نباید خودشان را قاطی کنند.شاید شما بخواهید همدیگر را بکشید به آنها چه ربطی دارد؟
با نفرت نگاهش کردم و گفتم:خوب آقا بهزاد!مهدی و حامد هم مثل دیگران فضول هستند.دوست ندارند با شیرین زبانی جای خود را در دل طرف باز کنند.
بهزاد منظور مرا فهمید.و نگاهش را از آینه برگرفت و ساکت شد.سعید که در صندلی جلویی کنار بهزاد نشسته بود برگشت و مرا نگریست و گفت:میترا ازدواج من و تو از اول اشتباه بود.تو باید با کسی ازدواج میکردی که مثل خودت کوته بین باشد.مادرم...راست میگفت که تو به خانواده ما نمیخوری دختر یک مکانیک...حالا هم دیر نشده میشود کاری کرد.
حرفهای سعید را حمل بر شوخی کردم و چشم به جاده دوختم.
خسته و کوفته روی موکت سفت و سخت دراز کشیدم.سعید هم بدون کوچکترین حرفی بالش و پتویی آورد و خوابید.آهی کشیدم و بلند شدم باید ناهاری مهیا میکردم.حتما سعید گرسنه بود.نیمرویی درست کردم.چای هم آماده بود که زنگ خانه بصدا در آمد.از آشپزخانه بیرون آمدم تا در را باز کنم.اما سعید را مشاهده کردم که برای باز کردن در بلند شد.به آشپزخانه خزیدم چای و نیمرو را به اتاق مجاور آوردم.منتظر سعید شدم اما آمدنش به طول انجامید.سفره را پهن کردم و کمی نگران شدم.چه کسی بود و چکار داشت؟از پله سرازیر شدم.در نیمه باز بود سایه سعید و کس دیگری مرا کنجکاو کرد.ناخواسته سرک کشیدم.از دیدن چهره بهزاد حیرت کردم.با خودم گفتم حتما با سعید کار دارد.برگشتم از پله ها بالا آمدم اما حسی در من میگفت که اتفاقی رخ خواهد داد.ناخواسته برگشتم و گوش به حرفهای آنها دادم.بهزاد به سعید گفت:ای بابا اینهم زن است تو گرفتی؟تو عوض اینکه خوشبخت شوی بدبخت و توسری خور این و آن شدی.بیا با او ساز مخالف بزن و طلاقش بده.منهم قول میدهم سارا را برایت عقد کنم.او پدرش پولدار و برای خودش کسی است.با ازدواج با او خوشبخترین مرد روی زمین میشوی و دیگر این مسخره بازی ها تمام میشود.آنوقت با ابرو و عزت نزد فامیلت برمیگردی و آنها تو را با آغوش باز میپذیرند.اینرا توی مغز پوکت فرو کن تا زمانیکه با این دختره باشی همین آش و همین کاسه است.او باعث بدقدمی و بدبختی توی فامیل شده.اصلا هیچکس او را دوست ندارد ودل خوشی از او ندارد.بیا و با آزار و اذیت و کتک زدن او را به تنگ بیاور تا خودش طلاق بگیرد و از مهریه دادن هم خلاص شوی .سعید بخدا میخواهم مثل خودم پولدار و ماشین دار و خانه دارت کنم!با عشق و عاشقی که کاری درست نمیشود تو خودت بهتر از من میدانی که همه بچه های خرم آباد از توی روی برمیگردانند.تا کی میخواهی تحمل کنی؟خوب انسان هم هر چیز را برای راحتی و آرامش خود میخواهد بهانه بیاور و اذیت و آزارش کن.بقیه اش را بمن بسپار.
سعید درهم فرو رفت.بهزاد لبخندی از رضایت زد.دست سعید رابه گرمی فشرد و خداحافظی کرد و دور شد.سعید که در افکار خود غرق شده یود حضور مرا حس نکرد.لبخند تلخی زدم و دست روی شانه او گذاشتم.با آه و دلسوزی گفتم:برایت نیمرو درست کرده ام بیا دو سه تا لقمه بخور ضعف میکنی.چیزیکه نخوردی.
سعید که تازه بخود آمده بود بمن زل زد و بلند شد.سپس لبخند گرمی زد و تشکر کرد و گفت:برویم نیمرو میچسبد.دست پخت شما حرف ندارد.
و داخل شد.بخود این وعده را دادم که ذره ای از حرفهای بهزاد درمغز و قلب سعید اثر نگذاشته مگر میشود انسان عاشق شود آنگاه عشقش به نفرت و کینه تبدیل شود؟او حاضر نبود مرا با این چیزها معامله کند.بخود افتحار کردم که چنین همسری دارم.رفتار گذشته اش را فراموش کردم.همراه او سر سفره نشستم و نیمرو را جلوی او گذاشتم.او مشغول خوردن شد و من محو تماشای او.
با هر لقمه ای که برمیداشت من یک قدم به امید و ارزوهایم نزدیکتر میشدم صورت مهربان و خندان او را با صورت خشن و عصبی اش او را در خانه منیر و مسیر آمدن به تهران مقایسه میکردم اما کوچکترین شباهتی در آن ندیدم.سعید نیمرو را با ولع خاصی خورد.رو بمن کرد و گفت:ای وای یادم رفت بپرسم تو هم میخوری.وای خدای من من بدون تو همه ش را خوردم.
نفس راحتی کشیدم و با خنده گفتم:عزیز من تو بخوری و سیر شوی برای من کافی است.من سیر بودم و میلی نداشتم.
سعید با شک و تردید نگاهم کرد و گفت:همان کلک همیشگی دو تا تخم مرغ بیشتر نبوده نه؟
با مهربانی نگاهم کرد و گفت:میترا!نمیدانم چطور از مهربانی تو تشکر کنم.من...من شرمنده تو هستم.باور کن.
لیوانی چای برای او ریختم و گفتم:تو را بخدا از این حرفها نزن.قلب من گنجایش این حرفها را ندارد.اگر قلب سعید از هم متلاشی شود و از تپش بیفتد دیگر میترایی وجود ندارد چای سرد شد بخور نوش جانت.
سعید سرش را پایین انداخت و گفت:میترا!نمیدانم چطور از تو معذرت بخواهم تو رو خدا مرا ببخش.
انگشت روی لبم گذاشتم و گفتم:هیس!دارد باران میبارد گوش کن.
سعید که نگاه از من برنمیداشت در حالیکه جرعه ای از چای را مینوشید به بارش باران گوش سپرد.

دو ماه سپری شد. رفت و آمد بهزاد هر روز که می گذشت بیشتر و بیشتر می شد. خیلی مایل بودم سارا را ببینم. اگر به زن بهزاد،ستاره شبیه باشد باید دختر زیبا و طنازی باشد. این خواسته ی من برآورده شد. ستاره مهمانی ای ترتیب داد و در آن مهمانی خانواده ی مادرش دعوت داشتند. به راستی خانواده ی پولدار و باشخصیتی بودند. پدر ستاره تاجر فرش بود و با سعید خیلی زود اُنس گرفت.
حس خوبی نداشتم،اما باید به ظاهر هم که می شد،رفتار بدی از خود بروز نمی دادم. سارا برخلاف ستاره دختری قد کوتاه با بینی بزرگ و چشمان ریز و ابروهای نازک و صورتی کک مک دار بود. در دل گفتم :
- عجب دختر ناز و تو دل برویی! به راستی که در خانه شان را خواستگاران بسیاری از جا کنده اند. با عشوه هایش دل من یکی را که بدجوری برده استو
بهزاد با چشم و ابرو او را نشان سعید داد.
نفس راحتی کشیدم و در دل خدا را سپاس گفتم،که این دختر اگرچه از نظر پول و ثروت و خانواده از من بالاتر بود،اما از نظر ظاهر و زیبایی من از او سر بودم.
هوای درون سینه ام را آرام بیرون فرستادم. با رویی گشاده به ستاره که واقعا این اسم برازنده اش بود،کمک کردم. زن خونگرم و مهربان و یک رویی بود،برخلاف بهزاد شوهرش! مادر ستاره که زن با تجربه و میان سالی بود مرا زیر میکروسکوپ نگاهش قرار داده بود. گاهی که نگاهم در نگاهش گره می خورد؛لبخند شیرینی می زد. خیلی دوست داشتم بفهمم در سرش چه می گذرد و برای چه چشم از من بر نمی دارد.
شام در سکوت صرف شد. بعد از بحث کردن در مورد موضوعات مختلف به این نتیجه رسیدیم که باید رفع زحمت کنیم و من و سعید راهی خانه شدیم.
در بین راه سعید لبخند زد و گفت :
- آقای خردمند از من خواسته تا در مغازه اش کار کنم تو چه می گویی میترا؟
سرم را تکان دادم و در دل احساس خطر کردم. سعی کردم ظاهرم را حفظ کنم. رو به سعید کردم و گفتم :
- نمی دانم،سعید جان خودت بهتر می دانی. ببین صلاح کارت در چه است،همان را انجام بده.
- خوب خیلی بهتر از کارگری در کارخانه است. حالا ببینم چه می شود. راستی خانواده ی خوب و معتبری هستند. همین آقای خردمند را دیدی،پول دارد این هوا! پسر خدا زیادش کند. او شانس دارد ما هم شانس داریم. بهزاد این وسط خیلی چیزها نصیبش شده. همسر خوب و مهربان ، خانه ی خوب و بزرگ و زیبا.
ماشین،تلفن همراه. من هم زن گرفته ام،آس و پاس! خانواده اش هم چشم دیدنش را ندارند. فامیلش هم گدا و گشنه،آره بابا هرکسی زن میگیره خوبش را بگیرد ما عاشق شدیم عقل از سرمون پرید.
حالت دفاعی به خود گرفتم و گفتم :
- حالا مگر خودت خیلی بالا و مهمی؟ تو که یک کارگر تعمیراتی بودی یادت می آید که آمدی،شوفاژ خانه ی ما را درست کردی؟ تازه این حرف ها را من باید بزنم نه تو! هرچه باشد خانواده ی من خیلی بالاتر از خانواده ی تو هستند. به همین خاطر من را بین خودشان راه نمی دهند. این را خودت به خوبی می دانی. پس حاشا نکن. در ضمن بهزاد و ستاره هر دو از نظر خانوادگی یکی هستند. اما من و تو چی؟
سعید که با خودش در جنگ و ستیز بود گفت :
- نه بابا! همه اش سر ندانم کاری است. اگر گوش به حرف مادر و فامیل می دادم حالا وضعم این نبود. آینده ی خیلی روشنی داشتم،اما با ورود تو به زندگی ام...
میان حرفش پریدم و گفتم :
- ببینم چه کسی از اول دنبال من راه افتاد؟ چه کسی مسیر آموزشگاه خیاطی را تا خانه دنبالم می آمد؟
چه کسی ابراز عشق و علقه می کرد؟
چه کسی می گفت بدون تو می میرم و زندگی برایم معنا ندارد؟ هان؟
چه کسی با خواستگاری های پی در پی پدرم را در آورد؟ من بودم نه؟...من بودم؟
سعید اخمی کرد و با عصبانیت گفت :
- تو خودت هم می خواستی یادت رفته؟ می گفتی من به غیر از تو به کس دیگری شوهر نخواهم کرد. من بدون تو خودم را خواهم کشت. یادت آمد؟
عصبانی نگاهش کردم و گفتم :
- ولی من نگفتم بدون تو خودم را می کشم. این را از خودت در آوردی. پس سعی نن دوباره شروع کنی.
زن و مرد جوانی که دست در دست هم داده بودند و نغمه ی عاشقانه در گوش هم زمزمه می کردند؛با مشاجره ی ما چشم از ما برداشتند. سعید با عصبانیت گفت :
- چه مرگتان شده که زُل زدیدید به ما؟!
بیچاره آن دو ، دو پا داشتند دو پای دیگر هم قرض کردند و فرار کردند.
رو به سعید کردم و گفتم :
- چرا عقده هایت را سر دیگران خالی می کنی؟ کم می آوری پاپیچ دیگران می شوی؟ خُب می خواستی چشم و گوشت را باز کنی. من که به تو...
که برق از چشمانم پرید و صورتم داغ شد. درد تا استخوان سرم نفوذ پیدا کرد. به چشمان عسلی او خیره شدم و گفتم :
- تو قول داده بودی ، اما زیر قولت زدی. تو به خاطر کسانی که به ما ربطی ندارند زندگی مرا به کامم تلخ می کنی. آخر عزیز من! همسر خوبم! این صحبت ها چه دردی را درمان می کند؟ غیر از اینکه سوهان روح یکدیگر شویم،آیا چیز دیگری در بر دارد؟
سعید با بی حوصلگی گفت :
- خفه شو، تمامش کن. سرم را بُردی.
ساکت شدم،آهی کشیدم. در کنار او گام بر می داشتم اما سعید سعی می کرد ؛ فاصله بین خودمان ایجاد کند.
به در خانه رسیدیم. سعید کلید را به در انداخت،اما به خاطر لرزش دستش،کلید از میان انگشتانش روی زمین افتاد. خم شد کلید را برداشت و در را باز نمود. داخل شدیم. می دانستم سعید دست بردار نیست و موضوع را آن قدر کش می دهد که آخر سر به مشاجره و دعوایی شدید بکشاند.
بالاخره سعید با حالت قهر به بالش و پتو چسبیدو گوشه ای خوابید. نفس راحتی کشیدم، من هم به قدری خسته و کوفته بودم که به خواب پناه بردم.
از فردای آن روز بهانه گیری سعید آغاز شد. تمام نیرویم را بسیج کردم تا در مقابل این بهانه گیری ها و ایرادها بایستم.
همان طور که در مقابل مشکلات زندگی ایستادم. به خواسته ی خودش برایش آش درست کردم. سفره را پهن کردم. پشقاب را لب به لب پر از آش کرده و جلوی او قرار دادم. نگاهی به من کرد و نگاهی به بشقاب و ناگهان زیر بشقاب زد و سفره پر از رشته وسبزی و نخود و لوبیا شد.
با دهانی باز حیرت زده نگاهش کردم. باورم نمی شد این عمل از سعید سر زده باشد. به روی خودم نیاوردم و حرفی نزدم.. بشقاب دیگری برایش ریختم و جلوی او گذاشتم. سعید دندان هایش را روی هم فشرد، نگاه تندی به من افکند و باز بشقاب را برگرداند و سرم داد کشید :
- این دیگر چه زهر ماری است که درست کردی؟ کی به تو گفتم آش درست کن؟ هان؟ مگر من نگفتم سوپ درست کن؟
متعجب نگاهش کردم و سعی کردم خونسرد باشم. آرام و شمره گفتم :
- مگر صبح قبل از اینکه به مغازه ی آقای خردمند بروی نگفتی چون سرما خوردم آش درست کن.
سعید خود را از سفره کنار کشد و گفت :
- تو که می دانستی من آش دوست ندارم. برنج و خورش می پختی.
- عزیز من! خورشت برای تو ضرر دارد. سرخ کردنی است. با خوردن آن بدتر مریض می شوی. باشد حالا که اصرار داری برای شام هم سوپ می پزم؛هم برنج و خورش ولی اگر بدتر شدی مقصر خودت هستی.
نفسی تازه کردم. می دانستم این بهانه ای بیش نیست. رو به سعید کردم و گفتم :

-چای میخوری
با غضب نگاهم کرد حتما چای صبح مانده
نه سعید جان تازه دم کردم من تا حالا به تو چای جوشانده و مانده داده ام که این بار دومم باشد
سعید ابرویش را بالا انداخت و گفت خوب بریز
نهار نمیخری خوشمزه است سعید نگاهی به قابلمه آش انداخت و گفت نه میل ندارم چای بریز
به آشپز خانه پناه بردم تا اشکهایم را نبیند ظرفها را شستم و دستی به سر و صورتم کشیدم و نزد سعید رفتم و سعید را دیدم که لباس پوشیده و دارد میرود به ساعت دیواری نگاه انداختم و گفتم سعید حالا که زود است کمی استراحت کن و بعد برو
نه خیلی ممنون به اندازه کافی پذیرایی کردی ممنون
بدمن خداحافظی در را محکم بست با صدای به هم خوردن در قلب من هم شکست
بنا به خواسته بهزاد قرار شد شب بعد به خانه آنها برویم من بهانه گرفتم چون میدانستم خانواده آقای خردمند هم مهمان هستند چرا بهزاد دست از سر سعید بر نمیداشت ؟منظور این مهمانی را نیدانستم بهزاد سعی میکرد سعید را به طرف خود بکشاند و تا حدودی هم موفق شده بود باید با او صحبت میکردم تا دست از سر زندگی ما بر دارد با بهانه های من بهزاد قانع نشد هر طوری بود مرا راضی کرد من هم خودم را به خدا واگذار کردم
سعی کردم بهترین لباسم را بپوشم لباسی که سعید از همه بیشتر میپسندید پیراهنی به رنگ شیری و برگهیی خزان زده و قهوه ای آن را پوشیدم و کمی به سرو وضعم رسیدم و اماده منتظر سعید ماندم سعید وارد شد و با مشاهده من گفت چرا این لباس را پوشیدی برو آن را در بیاور سر و ریختش را نگاه کن یا میروی این لباس را در می آوری یا من به مهمانی نمی آیم با این قیافه مثل مترسکها شده ای پاک آبرویم را میبری برو اعصاب مرا خرد نکن با شنیدن حرفهای سعید شوق و ذوق قبل از آمدنش در من مرد و من سر افکنده گفتم
تو که این لباس را خیلی دوست داشتی همیشه میگفتی با پوشیدن آن مثل یه دسته گل میشوی حالا چه شده که مل مترسک سر جالیز شده ام
سعید لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت :در گذشته به تو می آمد ولی حالا نه مثل زنان هفتاد ساله شده ای اصلا من آمادگی ندارم و نمی آیم با دلخوری سعید را نگاه کردم و گفتم
باشد هرچه تو بگویی اصلا هر لباسی که تو بگویی همان را میپوشم سعید لبخندی از سر رضایت زد دستم را گرفت و سر کمد لباس بردم سعید همه را برانداز کرد و گفت این را بپوش لباس را گرفتم و پوشیدم گفت کمی بچرخ کمی چرخیدم
دوباره گفت خوب نیست این یکی را بپوش آن را از تن خارج کردم و دیگری را پوشیدم سر تا پایم را نگریست و و گفت نه چنگی به دل نمی زند در بیور دربیاور که مثل زنان فالگیر شده ای دوباره لباس را از تن خارج کردم و یکی دیگر و یکی دیگر .....همه لباسهایم را به تن امتحان کردم هر بار ایرادی می گرفت آخرین بار گفت
با این سلیقه ات حالم را به هم زدی نه بابا فایده ای ندارد حالا این را بپوش عیبی ندارد چاره ای نداریم
ای وای اینطوری می خواهی بیایی بابا برو کمی به خودت برس کمی آرایش کن مثل اینکه امشب میخواهد پاک آبروی مرا ببرد
جلوی آینه بالای سر من ایستاد و دائم میگفت این کار را بکن آن کار را نکن شده بودم مسخره او مثل یک عروسک خیمه شب بازی در دست او میچرخیدم نمیدانم چرا اینقدر صبر و تحمل من زیاد بود با گفتن خوب است از اینه فاصله گرفتم نگاهی به اینه کردم و شده بودم دلقکی با گونه های قرمز و صورتی سفید سعید نگاهی به من کرد و ناگهان زیر خنده زد حق داشت با آن قیافه و لباس گل گل قرمز وافعا خنده دار شده بودم رو به او کردم و با دلی شکسته گفتم
سعی جان دارد دیر میشود خوب نیست تو برو سلام من را هم برسان بگو کسالت اندکی داشت نتوانست خدمت برسد
سعید دست از خنده برداشت لباسش را مرتب کرد و با قیافه ای جدی گفت باشد هر طور که میخواهی خوب از اول می گفتی که نمی آیی این همه وقت مرا هم نمیگرفتی
لبخندی زدم و خود را خوشحال نشان دادم دستی روی لباسش کشیدم و گفتم
دیر میشود برو خوش بگذرد
سعید برقی به کفشهایش انداخت قیافه اش را با حالتی ساختگی در هم کرد و گفت
کاش می آمدی بدون تو خوش ....
میان حرفش پریدم و گفتم به سلامت سعید جان سلام مرا هم به ستاره و سارا برسان
با شنیدن اسم سارا لبخندی روی لبش نقش بست خدا حافظی کرد و رفت
لبخند سعید انگار مرا تکه تکه کرد چه غمی برای یک زن که ببیند شریک زندگیش به زن دیگری دل بسته است چه سخت است زمانی که مرد زنگیش او را به خاطر نبردن به جایی دست بیندازد و مورد تمسخر قرار دهد آه خدا من یعنی حرفهای بهزاد داشت به حقیقت می پیوست ؟ای کاش در شهر خودمان می ماندیم حرف و نیش زبان ها را به دل میگرفتیم و به تهران این شهر گرگ صفت نمی آمدیم ای کاش هرگز چشمم به این مرد بد ذات و پس فطرت به بهزاد نمی افتاد او میخواست سارای طلاق گرفته را به سعید تحمیل کند سارا قبلا با مرد دیگری ازدواج کرده بود که به خاطر اخلاق بد سارا از او جدا شده بود خدای من چه چیزی در وجود این زن بود که در من نبود
لباسم را ز ن خارج کردم و صورتم را شستم احساس ضعف و گرسنگی میکردم اما اشتهایی نداشتم لقمه نانی فرو بلعیدم و سعی کردم تا آمدن سعید خود را سرگرم سازم تلوزیون را روشن کردم برنامه خوبی نداشت آن را خاموش کردم و کتاب شعرم تنها یاادگاری خانه پدری را آوردم و آن را از هم گشودم و خواندم
چشم از کتاب بر گرفتم و به ساعت دیواری که کج شده بود نگاه کردم ساعت دو و نیم را نشان میداد اما هنوز از سعید خبری نبود به نا چار به رخت خواب خزیدم و با فکر و خیال به خواب رفتم صبح با صدای زنگ ساعت چشم از هم گشودم با عجله بساط صبحانه را فراهم آوردم باید سعید را بیدار میکردم تا تا صبحانه اش را بخورد و سر کار برود زمانی که بستر سعید را خالی دیدم اشک از چشمانم سرازیر شد ساعت شش و نیم صبح بود اما هنوز سعید به خانه باز نگشته بود احساس نگرانی و ترس کردم هزار فکر و خبال به سرم زد نکند تصادف کرده یا اتفاق دیگری افتاده باشد سعید هر جا که میرفت شب حتما به خانه می امد اما حالا کجا بود ؟چند ساعت دیگر صبر کردم اما خبری از سععید نبود قلبم به تندی می تپید آشوبی به دلم افتاده بود مثل مرغ سر بریده طول و عرض اتاق را طی میکردم طاقتم طاق شده بود چادر به سر کردم و از خانه بیرون امدم به خاطر طولانی بودن مسیر یک ساعت بعد به مغازه اقای خردمند رسیدم گوشه پنهان شدم تا سعید متوجه من نشود با دیدن قیافه سعید دل بی قرار من آرام گرفت و انگار یک سطل آب بر تن تب دبار من خالی کردند خوب او را نظاره کردم هیچ جای نگرانی نبود او خوب و سلامت بود و با نلفن صحبت میکرد گاهی خنده او خنده روی لبانم می آورد دلم نمی خواست از آنجا دل بکنم، اما اگر از وجود من آگاه می شد؛ مرا می کشت. چادرم را مرتب و صورتم را در چادر پنهان کردم و با یک دنیا عشق و علاقه نسبت به سعید روانه ی خانه شدم. یک ساعت بعد به خانه رسیدم. باید به فکر ناهار می بودم. چه درست می کردم که سعید ایراد نگیرد؟ به مغزم فشار آوردم. سعید ماکارونی را خیلی دوست داشت.
نگاهی به ساعت کردم. از وقت آمدن سعید نیم ساعت می گذشت. خود را مرتب و آراسته کردم. منتظر ماندم. بدجوری احساس ضعف می کردم اما تا آمدن سعید باید صبر می کردم.
ساعت ها گذت، اما از او خبری نشد. آن قدر طول و عرض خانه را طی کردم که احساس پادرد کردم. غذا را از روی شعله برداشتم. دیگر نیازی به گرم ماندن نبود.
شب هم سعید دیر به خانه آمد. جویای این غیبت شدم. با بی حوصلگی گفت:
-کار من وقت سرش نمی شود. گرفتار بودم. نتوانستم بیایم. برای تو بهتر!
آهی کشیدم و گفتم:
-خوب دیشب کجا بودی؟ یعنی از دیشب کار می کردی؟
این بار لبخندی زد و گفت:
-نه خانم! آقای خردمند گفت دیروقت است، همین جا بخواب. من هم چون دیدم بهزاد شب را آن جا می ماند ماندم؛ حالا مگر چه شده؟
با بغض گفتم:
-هیچ، هیچ چیز نشده، شام خوردی؟
سعید با سر جواب مثبت داد. من هم میلی به شام خوردن نداشتم. در بستر دراز کشیدم و سعی کردم اصلا به حرف های سعید فکر نکنم، اما حرف هایش مدام در گوشم صدا می کردم. تقریبا تا اذان صبح بیدار بودم و به زندگی و آینده ی خودم می اندیشیدم. خواب به سراغم آمد و دیگر چیزی نفهمیدم. زمانی که چشم گشودم سعید خانه را ترک کرده بود.
***
روزها و شب ها به این طریق سپری می شد. شب ها، دیروقت به خانه می آمد. کم کم به این دیر آمدن هایش عادت کردم. بهانه گیری هایش، ایرادهای بی اساس و پوچش که دیوانه ام می کرد. اما خودم این راه را آمده بودم، پس باید این پیچ و خم ها را طی می کردم. کم کم به این باور رسیدم که حرف های بهزاد روی سعید تاثیر گذاشته است. او همه ی مراحل را پله پله طی کرد، اما هرگز به او نگفتم من از همه ی جریان آگاه هستم. تا این که شروع به مسخره کردن، دست انداختن، و تکرار حرف های گذشته کرد و با کمال وقاحت گفت:
-تو دختر سبک سری بودی. تو اگر دختر سر به زیر و از خانواده ی محترم و آبرومندی بودی، گول یک لبخند مرا نمی خوردی.تو اگر فهمیده و با کمالات بودی، جلوی مادر و پدرت نمی ایستادی. اگر تو خواهر من بودی شبانه سرت را می بریدم و لاشه ات را جلوی سگ های ولگرد می انداختم. تو گول این حماقتت ار خوردی. پس توقع یک زندگی ساده و بی غل و غش را نداشته باش. تو، هم بد قدم بودی، هم شوم. دو سال است که با تو ازدواج کرده ام. عوض این که پیشرفت کنم، بدتر پس رفته ام. تو مایه ی دردسر و آشوب هستی. ای کاش می مردم و هرگز به تو لبخند نمی زدم. من گول سادگی تو را خوردم. فکر می کردم ازدواج با دختر بهرام مکانیک یعنی خوشبختی، سعادت، اما نمی دانستم دارم اشتباه می کنم، و با دست خودم گورم را می کنم. اما این زندگی زیاد دوام نخواهد آورد. من به تو قول می دهم. هم تو راحت شوی و هم من به زندگی دلخواهم برسم.
هربار در برابر توهین ها و اهانت هایش سکوت می کردم. زیرا با حرف زدن من چیزی عوض نمی شد. نه تنها روزنه ای ایجاد نمی شد، بلکه باعث از هم پاشیدگی زندگی ام می شد. در برابر تمام خواسته های نابهنجارش فقط به او خیره می شدم.
فکر کردم شاید وجود یک بچه بر زندگی از هم پاشیده ام تاثیر داشته باشد. شاید سعید با وجود بچه سر به راه شود و آقای خردمند و دیگران را فراموش کند.
تمام علایم من این نوید را می داد که تا چند ماه دیگر صاحب فرزندی خواهیم شد. شاید با آمدن او زندگی من نوری به خود می گرفت و روشن می شد.
شاید سعید عشق و علاقه ی گذشته اش را باز می یافت. شاید پدر شدن، از او یک مرد سر به راه و آینده نگر می ساخت. اما باید مطمئن می شدم، زیرا می ترسیدم تصورم غلط از آب دربیاید و این بهانه ی جدیدی شود برای مشاجره.
با دستور پزشک آزمایش دادم. جواب آزمایش این نوید را به من داد که بالاخره صاحب فرزندی شده ایم. خوشحال و خندان و با اشتیاق فراوان به خانه بازگشتم. مسیر آزمایشگاه تا خانه را نفهمیدم چه طور طی کردم. با دست داشتن جواب آزمایش منتظر سعید شدم. دل توی دلم نبود و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. مدام به ساعت دیواری هال می نگریستم و خداخدا می کردم، سعید در را باز کند و من این نوید را به او بدهم که پدر شده است. چشمانم را بستم و پیش خود مجسم کردم که سعید با شنیدن این خبر چه عکس العملی از خود نشان می دهد. با صدای بسته شدن در از درون افکار خود بیرون آمدم.
با دست لباسم را صاف کردم. از خوشحالی این پا و آن پا می کردم. در ورودی باز شد و سعید خسته و بی رمق جلوی دیدگانم ظاهر شد. با روی باز و هیجان بی سابقه ای سلام کردم و گفتم:
-خسته نباشی سعید جان!
جلو رفتم و کتش را گرفتم و به گیره آویزان کردم.
سعید خیره نگاهم کرد و گفت:
-چه شده؟ چرا این قدر خوشحالی؟ هان؟
-یک خبر برایت دارم که اگر بشنوی خیلی خوشحال می شوی.
سعید بی تفاوت گفت:
-اول یک لیوان چای بریز تا خسنگی ام برطرف شود. چای می چسبد. آه کمرک! خسته شدم از بس فرش ها را این ور و آن ور کردم.
با دلسوزی گفتم:
-الهی بمیرم، خیلی خسته می شوی.
جواب آزایش را روی تلویزیون گذاشتم و ادامه دادم:
-بگذار یک لیوان شربت برایت درست کنم، اگر خستگی ات برطرف نشد آن وقت چای می ریزم.
منتظر جواب سعید شدم و سکوت او را حمل بر رضایتش قرار دادم. سریع شربتی درست کردم و نزد او شتافتم. سعید شربت خنک را تا ته نوشید و گفت:
-ناهار چه داریم؟
-نمی خواهی خبر خوش را بشنوی؟
-چرا ولی خیلی گرسنه هستم، باشد برای بعد از ناهار.
خندیدم و گفتم:
-شاید تو واجب تر هستی، الان ناهار را می کشم. تو فقط راحت باش. من هر کاری بگی می کنم.
بلند شدم و سریع سفره را پهن کردم و کاسه ی آبگوشت را جلوی سعید گذاشتم. منتظر بهانه از طرف سعید شدم، اما او مشغول خوردن شد. نفس راحتی کشیدم و خودم هم با اشتهای فراوان مشغول خوردن آبگئشت شدم.
به خاطر این که بهانه ای نداشته باشد، از خوردن ناهار دست کشیدم. سریع برایش لیوانی چای ریختم و دوباره سر سفره آمدم، اما دیگر میلی به غذا خوردن نداشتم. سفره را جمع کردم و ظرف ها را با عجله شستم. سعید نگاه گذرایی به من کرد و خمیازه کشید. این را خوب می دانستم که شب هم مثل شب های دیگر دیر به خانه می آید. سعید با بی حوصلگی گفت:
-د بگو! چرا معطلی؟ آن خبر خوشت چیست؟ تو که من را کشتی!
با شنیدن این حرف، هیجانی سر تا سر وجودم را در بر گرفت. بلند شدم و جواب آزمایش را ار روی تلویزیون برداشتم و کنار سعید نشستم. سعید متعجب به من نگریست. سرم را پایین انداختم. احساس خجالت و شرمندگی می کردم و صورتم داغ شده بود. با من من گفتم:
-سعید...! تو... تو... یعنی ما... داریم... چیز...
سعید نفس درون سینه اش را بیرون فرستاد و گفت:
-ای بابا! خوب بگو. چرا زبانت بند آمده؟ اصلا نمی خواهد بگویی. ولش کن.
-نه... نه ببخشید، مقصر من بودم. الان می گویم.
چشمانم را بستم و گفتم:
-سعید! سعید حان! ما به زودی صاحب فرزندی می شویم.
چشم هایم را آرام باز کردم و به صورت سعید خیره شدم. می خواستم عکس العمل سعید را بعد از شنیدن این خبر ببینم. رنگ چهره ی سعید به سفیدی
گرایید و با چشمانی از حدقه بیرون آمده و با دهانی باز گفت:
- چه شده؟ یک بار دیگر تعریف کن.
من خیال کردم سعید از این خبر ناگهانی دچار شوک شده. به همین خاطر دوباره تکرار کردم. سعید اخمی کرد و گفت:
- تو از کجا این قدر مطمئنی؟
جواب آزمایش را به او نشان دادم. سعید آن را با عجله از دست من گرفت و با دستانی لرزان از هم گشود و رو به من کرد و گفت:
- من که سر در نیاوردم. چه طور تو متوجه شدی؟ نه! این دروغ محض است.
با خنده گفتم:
- نه سعید جان! حقیقت دارد. ما تا چند ماه دیگر صاحب فرزند زیبایی خواهیم شد. خود دکتر این حرف را به من زد. سعید خیلی خوشحالی؟ نه؟ باورت نمی شود؟ ولی باور کن حقیقت دارد.
سغید ناباورانه نگاهی به شکم من انداخت و گفت:
- نه... نه... نه حقیقت ندارد.
بلند شد و کتش را برداشت. لحظه ای به من خیره شد و آن گاه خانه را ترک کرد. وقتی تنها شدم گفتم:
< بیچاره از ذوق و شوق نزدیک بود سکته کند یعنی بچه این قدر دوست داشتنی است که باعث مختل شدن سیستم مغز و اعصاب می شود؟>
دستی روی شکم صافم کشیدم و لبخند زدم و گفتم:
- ای شیطان! از حالا عقل و هوش را از سر پدرت ربودی، وای به وقتی که قدم به زندگی ما بذاری. بیچاره را دیوانه می کنی.
بالشی برداشتم و بنا به توصیه دکتر که گفته بود؛ نباید کار سنگین بکنم و بیشتر استراحت بکتم؛ دراز کشیدم و گفتم:
- پسر من باید چاق و تپل باشد مثل دایی مهدی اش.
با به زبان آوردن اسم مهدی و خاطره او اشک بر گونه ام سرازیر شد. چند ماه بود که مهدی و منیر و سیما را ندیده بودم. اما تلفنی با آنها در تماس بودم. از منیر می خواستم با پدر و مادر صحبت کند؛ تا لااقل اجازه بدهند آنها را ببینم. مادر احساس دلتنگی می کرد، اما جرات نمی کرد با پدر حرفی بزند. برای من سلامتی آنها کافی بود. قرار شده بود مهدی و منیر به تهران بیایند، اما با آمدن محمود از خدمت سربازی، آمدن آنها نیز به بعد موکول شد. چه قدر دوست داشتم من هم در مهمانی بازگشت او، شرکت کنم، اما باید حسرت آن را می خوردم.
باید به سعید می گفتم؛ چیزهای مقوی برایم بخرد تا کمی نیرو بگیرم. چون دکتر توصیه کرد به خودم برسم. احساس خواب کردم. پلک هایم سنگینی کردند و خود را به خواب سپردم.
********

یک هفته بود که سعید را ندیده بودم. پیش خود فکر می کردم؛ (یعنی هر کس که صاحب فرزند می شود تا این اندازه هیجان زده می شود؟)
از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. با تولد این بچه، سعید از ذوق و شوق سکته می کرد. تصمیم گرفتم به مغازه بروم و با او صحبت کنم.
خود را با عجله به مغازه آقای خردمند رساندم. از پشت شیشه به سعید نگاه کردم. با آقای خردمند گرم صحبت کردن بود. خیالم راحت شد و نفسی به راحتی کشیدم. خود را جمع و جور کردم و در شیشه ای بزرگ را به جلو هل دادم. سلام کردم. آقای خردمند که پشتش به من بود، با شنیدن صدا دست از صحبت برداشت و برگشت و با دیدن من لبخند گرمی زد. صورت مهربانش به من قوت قلب داد. او با رویی گشاده گفت:
- علیک سلام دخترم. صفا آوردی، بیا تو، بیا تو ... جانم.
با شرمندگی گفتم:
- ببخشید مزاحم شدم. با سعید آقا کار داشتم.
آقای خردمند نگاهی به سعید کرد، بلند شد، لبخند زد و گفت:
- باشد دخترم. دوره دوره شما جوان هاست. یادش به خیر جوانی. خوب بابا! سعید! من باید به یک جایی سر بزنم. کاری با من نداری بابا؟
سعید با دستپاچگی گفت:
- نه... نه آقا! کاری ندارم، به سلامت.
آقای خردمند از من خداحافظی کرد و رفت.
بعد از یک هفته ندیدن سعید، سر تا پای او را برانداز کردم و با نگرانی گفتم:
- حالت خوبه؟ من خیلی دلواپس تو بودم. کجا بودی؟ چرا به خانه نمی آمدی؟ هان؟ نکند اتفاقی برایت افتاده بود و من بی خبر بودم.
سعید نگاه تندی به من افکند و با عصبانیت گفت:
- این جا برای چه آمدی؟ مگر من به تو نگفتم مغازه نیا. حالا خوب شد؟ آقای خردمند حتما از دست من ناراحت شده.
با خنده گفتم:
- چه می گویی؟ آقای خردمند از دیدن من خوشحال شد. ندیدی چه سلام و علیک گرم و گیرایی کرد؟ تازه خودش رفت. من که به او اشاره نکردم یا حرفی نزدم. عوض این که به من بگویی این یک هفته کجا بودی و چرا به خانه نمی آمدی، این طور رفتار می کنی؟
سعید با بی حوصلگی گفت:
- خیلی خب تمامش کن، حالا چه کار داشتی؟
شانه هایم را بالا انداختم و با دلخوری گفتم:
- تو چنان توی ذوق آدم می زنی که یادم رفت چه می خواستم بگویم. هیچی، حالا شب که به خانه آمدی برایت می گویم. باشد؟ در ضمن شام چه دوست داری برایت درست کنم؟
سعید روی صندلی نشست و گفت:
- شاید شب به خانه نیایم.
متعجب نگاهش کردم و گفتم:
- دوباره کجا؟
- آقای خردمند باید یک سری فرش تحویل نمایندگی شهرستان ها بدهد، باید به او کمک کنم.
- من دیگر نباید تنها باشم. می فهمی سعید؟
سعید با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
- در مورد این موضوع هم مفصل با هم صحبت می کنیم. شب به خانه می آیم. حالا هم زود برو خانه دیگر هم این جا نمان.
نگاهم گند لحظه در نگاهش گره خورد. سرم را پایین انداختم. دیگر حرفی برای گفتن نداشتم. یعنی با طرز برخورد سعید همه چیز از ذهنم پرید.
خداحافظی کردم و با حسرت راه خانه را در پیش گرفتم. در بین راه با خود گفتم: ( سعید چرا این طور شده؟) از دیدن من بعد از یک هفته اصلا خوشحال به نظر نمی رسید. دنبال بهانه ای می گشت تا من او را ترک کنم. یعنی حرف های بهزاد؟ خدای من! اگر این طور بشود من چه خاکی بر سرم بریزم؟ یعنی می شود با منی که به خاطرش از همه چیز زندگیم دست کشیدم چنین کاری بکند؟ باورم نمی شود. باید... باید... به طریقی جلوی این اتفاق را بگیرم. باید با بهزاد صحبت کنم. باید تا دیر نشده فکری به حال زندگیم بکنم.)
خانه نرفتم و در عوض به طرف کارخانه بلورسازی تغییر مسیر دادم. با دیدن کارخانه بزرگ و وسیع، قلبم لرزید. با خود گفتم:( چه طوری او را پیدا کنم؟)
- ببخشید آقا خسته نباشید. من با آقای بهزاد کار دارم.
دو مامور با شنیدن اسم و فامیل بهزاد نگاهی به من کردند و یکی از آن دو مرا به داخل راهنمایی کرد و گفت:
- آن طرف ساختمان دفتر آقای رفعتی است. ایشان الان آن جا هستند. می توانید بروید.
به طرف ساختمانی که مرا راهنمایی کرده بود؛ گام برداشتم، در زدم. صدای مردانه و خشنی گفت:
- بفرمایید.
صدای بهزاد را شناختم. داخل شدم، بهزاد با دیدن من تعظیم کوتاهی کرد و رو به چند مرد که آن جا بودند کرد و گفت:
- آقایان! جلسه باشد برای بعد.
مردها بیرون رفتند. وقتی تنها شدیم با نفرت نگاهش کردم و به خود زحمت سلام دادن، ندادم. بهزاد سلام کرد و گفت:
- به به! چه عجب میترا خانم به این جا تشریف آورده اند. از قبل خبر می دادید لااقل گاوی، گوسفندی، برایتان سر می بریدیم. این طوری که خیلی بد شد. باور کنید از حضورتان

زبان چرب و نرمی داشت میان حرفش پریدم و گفتم:
-بس است اقا بهزاد این قدر تعارف تیکه پاره نکنید من برای کاری به اینجا امده ام نه به خاطر دیدن شما
بهزاد خنده بلندی کرد که رعشه بر اندامم انداخت و گفت:
-من در خدت گذاری حاضرم شما امر بفرمایید
و به صندلی اشاره کرد پاهایم خسته شده بودند نشستم و رو به او گفتم:
اقا بهزاد شما خوشبختانه از هر لحاظ خوشبخت و سعادت مند هستید هم خانم خوبی دارید هم فرزندان با ادب و با شعوری من به شما از صمیم قلب تبریک میگویم
بهزاد از این تعریف بی اندازه خوشش امد و با هیجان وافری گفت:
-شما لطف دارید من بارها به سعید گفته ام قدر زنت را بدان همسر نجیب و وفاداری نصیبت شده باور کنید میترا خانم من سعید را خیلی نصیحت میکنم اری کردم که برای رفاه و ارامش بیشتر شما نزد اقای خردمند کار کند این را فقط و فقط به خار وجود شما کردم سعید که قدر خوبی و گذشت شما را نمیداند لااقل کمی ما از شرمندگی در بیاییم
در دل به حال او تاسف خوردم و دیگر طاقت نیاوردم و گفتم:
-اقا بهزاد چرا میخواهید گورتان را تنگ تر کنید خدا را در نظر بگیرید به خدا چوب خدا را میخورید
بهزاد از شنیدن حرفهای من چشم هایش گرد شد و دهانش باز ماند و گفت:
-مگر من چه کردم؟دست شما درد نکند این همه خوبی این همه گذشت خانه برایتان دست و پا نکردم که کردم شوهر بی عرضه ات را سر کار نگذاشتم که گذاشتم حالا باید جواب کدام کار بدم را بدهم؟
با نفرت تمام نگاهش کردم صدایم در حین صحبت کردن میلرزید:
-یادتان هست ان روز با سعید درد و دل میکردید؟میگفتید بیا سارا را برایت بگیرم؟که پدرش فلان است و من این طوری شدم و من ان طوری شدم؟
گریه ام گرفت و با صدای گرفته ای ادامه دادم:
-یادتان هست گفتید این هم زن است که تو گرفتی؟بد قدم است و مرگ مادرت پای او ست؟او جز درد سر چیزی ندارد؟
بهزاد سرش را پایین انداخته بود و حرفی نمیزد ادامه دادم:
-اقا بهزاد فکر نمیکردم این قدر بیوجدان و پست فطرت باشید من همیشه از خوبی و با خدایی شما نزد همه صحبت میکردم اما حالا متوجه شدم چه ادم دو رو و بدجنسی هستید به جای اینکه دست ما را بگیرید و زندگیمان را بهتر کنید...راه و چاه را نشان سعید خام نا پخته بدهید بد تر زندگی را به کام من و او تلخ میکنید؟به جای اینکه او را امیدوار کنید و بگویید همه این مشکلات میگذرند به او پیشنهاد ازدواج با خواهر زنت را میدهی؟اخه اقا بهزاد مگر شما از خدا نمیترسید؟مگر خودتان خواهر و برادر نداری ؟دختر و پسر ندارید؟دوست دارید با نفرین لعنت دیگران به خانه بخت بروند؟دوست دارید سرنوشت من سرشان بیاید؟اقا بهزاد شما جای پدر و برادر بزرگ سعید هستید تو را به خدا جان بچه هایتان دست از سر زندگی ما بردارید
اب دهانم را قورت دادم و نفسی تازه کردم وادامه دادم:
-مگر من چه بدی در حق شما کردم به خدا قسشم نمیدانید چقدر خوار و حقیرشدم کجای دنیا دیده اید پدر و مادر از فرزندشان دل بکنند؟اما من به خاطر سعید این بلا را سر خودم اوردم به خدا من مستحق این ظلم شما نیستم هر چه فکر میکنم میبینم جز احترام گذاشتن به شما و همسرتان کار دیگری نکرده ام حالا خودتان میدانید و وجدانتان ولی این را بدانید خدا نکند دل بنده ای بشکند و اهش گریبان ان طرف را بگیرد شما پس فردا داماد دار و عروس دار میشوید صبر خدا هم زیاد است به قول قدیمی ها که میگویند خدا دیر گیرد ولی سختگیرد...خوب ببخشید با حرفهایم سرتان را درد اوردم به ستاره خانم سلام مرا برسانید
عرق بر صورت بهزاد نشسته بود سرش را بلند کرد و اهی کشید و گفت:
-متاسفم
اه بلندی کشیدم و بدون خداحافظی او را با وجدان سرکشش تنها گذاشتم و به خانه بازگشتم حال و حوصله ی شام درست کردن نداشتم از حرفهای سعید هم این برداشت را کردم که حتما شب به خانه نمیاید اگر هم بیاید دیر وقت است و زمانی که من خواب هستم خودم هم میلی به خوردن نداشتم احساس تنهایی میکردم بلند شدم و وضو گرفتم قران را از روی تاقچه برداشتم تنها چیزی بود که با خواندن ان دل بیقرار و گرفته من ارام میشد بوسه ای بر کتاب زدم و ان را از هم گشودم و با خدای خودم خلوت کردم غرق در خواندن قران بودم که صدای به هم خوردن در به من فهماند که سعید امده است لبخندی زدم اما ناگهان ترس بند بند وجودم را

/ 0 نظر / 86 بازدید