رمان هدیه شاهزاده قسمت 17

می دانستم شهروز برای آزار دادنم مرا یک ساعت معطل کرده و بعد گفته نمی تواند مرا بپذیرد . از خشمش نسبت به خودم خنده ام گرفت. از جایم بلند شده و در کمال بهت دختر به سمت اتاقش روانه شدم. ضربه ی آهسته ای به در زدم. دختر به سرعت از پشت میز برخاست و به کنارم آمد: خانم شما اجازه نداریدو.... ولی من وارد اتاق شده بودم و شهروز کیکی مقابلش بود در دستانش فنجانی چای در حال خوردن بود با باز شده در سرش را بلند کرد و مرا دید. حیرت زده کیک و فنجان را بر روی میز گذاشت و زنگی زد. لبخندی زدم: متاسفم آقای مدیر که مزاحم کارمهمتان شدم. همان منشی سرآسیمه وارد شده: قربان باور بفرمایید گفتم کسی را برای ملاقات نمی پذیریدولی.... رویم را به طرف منشی گرفتم : لطفا برید بیرون خانم منشی، من با پسر عمه ام حرف خصوصی دارم. دختر عقب عقب رفته می خواست بیرون برود که شهروز داد زد: خانم زاهدی بمانید و تا من نگفته ام حق ندارید بروید. بعدا انگشتش را به طرفم نشانه رفت: این جا تبریز نیست که امر صادر کنی و کسی باشی، این جا تهران است و تو در محل کارمن هستی و این جا کسی از دستورات تو پیروی نمی کند. -وای پسر عمه ی عزیزم، من نیامده ام دستور صادر کنم . بعد به دختر اشاره کردم بمانید و از امر رئیس محترمتان پیروی کنید مثل این که ایشان دوست دارند مسائل شخصی و خانوادگی در نزد شما مطرح شود و بعد بلند گفتم: آخه شهروز کدام داماد احمقی در شب ازدواجش مثل خرس روی تخت می افتد و خروپف به راه می اندازد..... شهروز داد زد: هدیه، ساکت شو! شما خانم منشی ، برید بیرون ودر را ببندید. منشی که از کار ما دو نفر هاج و واج مانده بود به سرعت خارج شد. -آره شهروز داشتم می گفتم تو.... -بهتره حرف نزنی هدیه ، فکر می کنی هالو گیر آوردی ؟ رفتارتو بلد نیستی، سرتو انداختی پایین مثل حیوان وارد اتاق شدی، مگه این جا لاله دره است و وارد طویله شده ای؟ با تمسخر گفتم :یعنی منظورت از طویله همین اتاق شماست؟ دستش را بر روی میز کوبید : هدیه خیلی وقیح هستی . -شهروز تقصیر تو نیست روزگار بدی شده اگه جواب توهین های کسی را ندهی ، متین هستی ، جواب بدهی وقیح هستی بگذریم.... -فکر می کنی نمی دونم تو با هم دستی چه کسی این مجلس عروسی را به هم زدی؟ ومن هم ساکت نشستم و به تو و آن پسره ی احمق نگاه می کنم که به وسیله ی داروی خواب آور مرا خواباندو بعد این گندها را زد. فکر می کنی من بلد نیستم جواب چنین آدمایی رو بدم؟ یا دست و پام شکسته ؟ هدیه بدون اصلا هم آدم دست و پا چلفتی نیستم، اما همه چی به وقت خودش. -شهروز من با هیچ کس همدست نبوده ام و از کسی هم که این کار رو کرده خبر ندارم ولی از کجا معلوم کار خود تو نباشد خیلی از کارها و خرج کردن هایم ناراضی می شدی حالا چه اهدافی داشتی خدا می داند که با فرار من فاش نشد. او از جایش برخاست: هدیه تو حالمو به هم می زنی . تو و شاهین این کار را کردید ولی من تعجب می کنم شاهین مرا تشویق و ترغیب به این ازدواج می کرد حال چرا این کار را کرد نمی دانم ؟ آره هدیه ، مسلما تو وعده هایی به او داده بودی. یک دیوانه ی لاله دره ای مثل شاهین کافیست تا کلی فتنه کند اگر دو تا بشوند دیدیم که چی شد. از قصه ها و عصبانیتش خنده ام گرفت، روی صندلی نشستم به حرکت من صدایش بلند شدانگار پارس می کرد درست مثل سگ شکرانه که به غریبه ها پارس می کرد: هدیه ، من دستور نشستن ندادم. -درسته پسر عمه ی محترم ، چون من هم اجازه ی نشستن نخواستم. - این جا محل .... بی حوصله گفتم: بی خودی این تشریفات بی جا را کش نده همشو نگه دار واسه ی خودت ، می گم..... تند گفت: یعنی هنوز هم حرفهایی برای گفتن داری؟ لحظه ای ساکت ماندم، راست می گفت، من این همه از کرده های افتضاح بار شاهین می شنوم و باز او را لو نمی دهم. کسی که تا ابد با من قهر کرده است. برای شهروز چه دارم تا بگویم؟ از جا برخاستم : راست می گی شهروز حرفی برای گفتن ندارم ولی اینو گفته باشم مادرت و تو مدیون من هستید این من بودم که تو را آزاد کردم. عصبی خندید : مادرم را تهدید کردی که نزد پدرت چیزی نگوید . -آخه چیزی نبود که بگوید ، او نباید تهمت بزند وغیبت کند. -تو قدرت داری و افراد مهمی را که دور خودت جمع کردی با زور ثروتت بوده. -هی شهروز بی خودی معرکه نگیر، هدیه ی قبل از ثروت را به یاد داری وقتی که در ایتالیا بود وقتی که بازگشت با کار درنشریه ی طراوت چه می کرد ، غوغایش به گوشت نرسیده من قبل از ثروتم از وزیر ارشاد قول خیلی چیزها را گرفته بودم پس فکر نکن که همه ی این ها زیر سایه ی ثروتم به دست آمده ، تو باید بدانی که من چه خواستگارهایی داشتم. حالا که ازدواجم با تو به هم خورده و شاهین که باهام تا ابدیت قهر کرده ، بی خواستگار نمانده ام ، اما یادت باشد شهروز ، هرکس دست به این کار مهم زده و مانع ازدواج من با تو شد دستش درد نکند و در نزد من هدیه ی بسیار گران قیمتی دارد که اگر روزی افشا شود او کیست تقدیمش خواهم کرد، ولی کاش بدانم او چه کسی بود؟ شهروز یک دستش را توی جیب شلوارش کرده و با دست دیگر سوییچ اتومبیلش را بازی می داد از پشت میز بیرون آمد و به کنارم رسید: دختر دایی بد ذاتم من بهت می گم اون کیه و تو می توانی اون هدیه ی گرانبهایت را برایش بفرستی. آدرس شاهین را داری یا می خواهی بهت بدهم؟ -کار شاهین نیست اگه بود که من از خوشحالی پردر می آوردم تو خوب می دانی که من شاهین را به خاطر ثروت پدر رد کردم و چه قدر جای مباهات و شادمانی بود، اگر کار او بود. شهروز کمی شک کرد ولی زود شک را از خود دور کرد: تو اشتباه می کنی با این که می دانی، خودت را به نفهمی می زنی هدیه. تو اگر وعده ی صد هزار تومانی ناقابل را به کسی بدهی که برایت جاسوسی کند آن جاسوس دین و ایمان نمی شناسد با پیشنهاد وعده ی سیصد هزار تومانی دیگری طماع تر می شود و اسرار تو را نزد او فاش می سازد. من هرگز به جاسوسم شک نمی کنم، تو زحمت نکش عزیزم، آن هدیه ات را برای خودت نگه دار ، زیرا من برای او از طرف خودم هدیه ای با ارزشتر دارم که تقدیمش خواهم کرد. کمی بوی خطر را حس کردم کینه ی این افراد اشرافی هم تماشایی بود. دوباره از جایم برخاستم ، گفت : هدیه درسته که تو زیبایی خیره کننده ای داری اما عاشقت نبودم، افرادی چون ما معمولا همیشه زیبا رویان را در اختیار دارند من می خواستم حافظ ثروت پدر شاهزاده ات باشم تا به باد نرود. -شهروز از قدیم گفته اند باد آورده را باد می برد البته من با میل خود به بادش خواهم داد و باد آنها را در آغوش کسانی که به آن احتیاج دارند جای خواهد داد اما تو با آن چه می کردی؟ وقتی مالی از آن کسی نباشد نگهداریش سخت است وقتی به صاحبان اصلی برسد مسئولیت کمتری دارد . در قلب کشوری نشسته و علیه آن و جماعتش مثنوی می خوانی ؟ -پدرت می داند که تو ثروتش را به باد خواهی داد؟ خندیدم : شما و مادر محترمتان به عرضش خواهید رساند. پشت سرم تا کنار در آمد : هدیه عاقلانه فکر کن ، هنوز فرصت داری. -خداحافظ پسر عمه ی دلسوزم! بعد از بیست و دو سال دیدار شما برایم اصلا جالب نبود. تازه می گفتند عمه پوراندخت از تمامی ایل و تبار این سلسله مومن تر و با اعتقاد تر است ، خدا رحم کرد که باسقی به گوشه و کنار دنیا فراری شده اند، وای که آنها چه دندانهای تیزی برای گاز گرفتنم می توانستند داشته باشند. از آن جا بیرون آمدم منشی به سویم دوید و شهروز گفت: ما باز به هم می رسیم دختر دایی. -البته شهروز خان، بازم از قدیم گفتن آدم به آدم می رسه ما که کوه نیستیم نتوانیم برای دیدن هم از جایمان تکان نخوریم. -اشتباه فکر نکن هدیه ، منظورم اینه که یعنی رگه و خون فامیلی باز ما را به سوی هم خواهد کشاند. -امیدوارم دفعه ی دیگر دیداری لذت بخش باشدو از کینه ها و نفرت ها و عقده ها ی سابق خبری نباشد. سپس از پله ها سرازیر گشته و وارد خیابان شدم. با اتومبیلم به سوی محل کار شاهین به راه افتادم، می خواستم با شاهین دیداری بکنم، هر چند مطمئن بودم شاهین نمی پذیرد. آنها اجازه ورود ندادند ، خودم هم سست بودم و از روبرو شدن با او می ترسیدم . می خواستم دور بزنم و به طرف نگهبانی برگردم، که دیدم شاهین در حالی که با یک نفر که در کنارش بود با کت و شلوار قهوه ای رنگش نمودار شد . آن قدر جذاب و مرتب و گیرا بود که جذبش می شدم . درست مثل مانکنهای پشت ویترین بود . در اتومبیل نشسته و نظاره اش می کردم او دقایق با دوستش صحبت کرد و سپس سوار پاترول شد و دوباره وارد محوطه ی بزرگ اداره شد. پشیمان شده و از همان جا به تبریز بازگشتم. آلدو می گفت که چگونه مادر بیمارم را به همه جا برده و پاسپورتش را آماده نموده است . می گفت: هدیه باورکن مادرت همه جا آرام و رام بود خیلی ها به تماشایش می ایستادند. آن روز جشن تولدم بود و من بیست و سه ساله شدم همه ی دوستان و خاله فخری و رفعت و مهرانگیز هم حضور داشتند ، شهاب هم از دستم ناراحت بود و به جشن نیامده بود زیرا که همین چند روز پیش باز درخواست ازدواجش را رد کرده بودم . خاله فخری با من سرسنگین بود ، زیاد تحویلم نمی گرفت، ولی او حدس زد که من آدم پر مشغله ای هستم و امکان دارد به قهر کسی ترتیب اثر ندهم، ملایم شد و دوباره به منزلمان آمده و این بار مستقیم کنایه می زد. شیدا یواشکی گفت: طفلکی هدیه تو هم زیبایی داری هم ثروت. حالا هر کس به خواستگاریت بیاید ، نمی توانی بفهمی چه حقه ای دارد ، خودت را می خواهد یا ثروتت را. و من به شوخی های دوستان می خندیدم. تلفن زنگ زد آقای سیف الهی بود ، می گفت که با مدیر امور فرهنگی ارشاد صحبت کرده و می گفت خانم فرخ نیا نامه از وزارت ارشاد تهران مخابره شده و کتبا هم به دستتان خواهد رسید دولت از شما جهت واگذاری بسیاری از ساختمانها و زمین های خود برای مراکز هنری و فرهنگی تقدیر می نماید و از کارهای خیرتان در جهت مدرسه سازی و برپاساختن مراکز فرهنگی و ارائه خدمات در شرایط بحرانی، از شما تقاضای همکاری با این وزارت خانه را کرده اند و برای مذاکره به تهران دعوت شده اید. دوستان چنان داد وهوار راه انداخته بودند که نمی دانستم چه کنم. آفرین بر ثروتن پدر که این گونه دوستان را شاد کرده ولی برخی از آنها مرا می ترساندند هیچ جا نباید آشکار کنی فرزند یک شاهزاده هستی اگر بدانند کارت بیخ پیدا می کندو..... ولی من معتقد بودم تا انسان مرتکب جرم و خطایی نشود محکومیتی گریبان گیرش نمی شود و دوستان با ساخت این شایعات مدام می خندیدند. امیر با همسرش بهناز به دفتر مجله آمدند در دفتر نشسته و با آنها صحبت می کردم او می گفت :شاهین عمارت پدرش را در لاله دره بازسازی کرده و به تعمیرات آن پرداخته است . امیر گفت: روزی به شاهین گفتم اگر من جای تو بودم هرگز به لاله دره پا نمی گذاشتم . اهالی آن جا شاید روزی سر تو را هم بالای دار ببرند، ولی اون لعنتی خیلی به این حرفم خندید.انگار واسش جوک خیلی بامزه ای را تعریف کردم. راستی هدیه شنیده ام او در بالا رفتن سر پدرش نقش داشته این صحت دارد؟ -نمی دانم من هم مثل تو فقط شنیده ام. -تو و اون که زمانی عشقی رویایی داشتید از زبانش نشنیده ای؟ -امیر خان ، لبهای شاهین خیلی کم به سخن گفتن باز می شود. وقتی هم که گشوده می شود بستگی دارد که در او چه حسی را زنده کرده باشی و از آن مقوله می گوید. -او فعالیت بسیاری در رابطه با کارش دارد و فکر کنم دوره های ویژه ای را به پایان رسانده باشد اصلا شاهین را با اون روحیه ی عاصی و سرکشی که داشت نمی توانم در چنان ارگانی مجسم کنم. -اتفاقا روح جنجالی او را همین شغل می تواند آرام کند و من حداقل ایمان و راستی را در او باور دارم ولی حیف که حسادت در وجودش او را وادار به کارهایی کرده که شاید در آینده هم بکند. -حسادت در دنیای عشق و عاشقی یک امر طبیعی است و طبیعتا در هر عاشق و معشوقی وجود دارد. هدیه ، سالها پیش را یادت بیاور وقتی من و شهاب و شاهین احاطه ات کرده بودیم و جزء خواستگاران پرو پا قرص تو بودیم.... -می بینید که من از دست همه ی شما جان سالم بدر برده ام. امیر بلند خندید و بهناز سرش را با تعجب داخل اتاق گرفته و نگاهمان می کرد. سه روز دیگر تولد شصت وششمین سال تولد پدر است و من می خواستم به خیال خودم دست به ابتکار بزنم و پدر را هیجان زده و غافلگیر کنم، ساعت هشت بعد از ظهر ساعت حرکت به سوی فرانسه بود، دوستان و فامیل ناهار را منزل ما بودند و مادرم مثل همیشه چادر به کمر بسته و امان به خدمتکارها نمی داد و با جان و دل در حال پذیرایی و کارکردن بود. خدمتکار مخصوص پدرم چند روز پیش زنگ زده و گفته بود که حال پدرم به شدت وخیم است و درمیان ملافه ها چون ماری به خود می پیچید و بعد از تزریق داروهای آرام بخش به حالت اغما فرو می رود و آرام می گیرد ، من از گلتاج مهر و پسرش شهیاد و دیگر افراد خانواده ی پدرم که از نزدیک یا دور در فرانسه به دورش جمع بودند انتظار شنیدن حقایق را درباره ی او نداشتم و مستخدم مخصوص پدر را مامور کرده بودم تا به دور از چشم گلتاج مهر و دیگر افراد خانواده ی پدرم مرا همیشه در جریان ماجراها و احوال پدرم قرار دهد با این حال با دانستن وضع جسمانی پدر می خواستم مادر را به نزدش برده و سپس همراه خود بازگردانم و مادر تحت نظر پزشکان از آن تشنجهای گاه وبی گاه بیرون آمده و بسیار مطیع و آرام بود . با این که از بابت حال مزاجی پدر در فرانسه دلگیر و نگران بودم ولی دوستان شور وشوق بسیاری در من ایجاد کرده بودند و من تقریبا مدتی بود که پدر را با درد و زجرهایش فراموش کرده بودم ، در این جمع همیشگی همسر موریس سوفیا تازه وارد بود او هم دختری فعال و با ذوق نشان می داد و دیگر من سکاندار مجله نبودم و دوستان گردانندگان اصلی شده بودند ، مجله ما تنها مجله ای بود که با کیفیتی بالا و تمام رنگی چاپ می شد کاغذهای مرغوب و عکسهای رنگی مورد استفاده از ایتالیا فرستاده می شد و چیزی جدا از دیگر نشریه و مجله ها بود ، تمامی کسانی که در مجله بودند به آن عشق می ورزیدند و مجله بخش اعظم نیازهای مادی آنها را تامین می کرد. پولهای پدرم به مجله نقش و نگار داده و توانسته بود مجله ای زیبا و خواندنی را به دست مخاطبینش برساند و مهمتر از همه قیمت پایین مجله بود که طرفدارانش را خشنود می ساخت، من با این که به کار در مجله عشق می ورزیدم اما کارهای مهم دیگراین فرصت را از من سلب کرده بود.من تصمیم جدی برای ازدواج نداشتم. ولی مادرگفت:من خودم به همان خواستگار مهمت وقت داده ام . اما آنها نه تنها نیامدند، حتی علت نیامدنشان را هم اطلاع ندادند و این مرا متعجب می کرد. امکان نداره، من فکر می کنم حتما مشکلی پیش آمده. آن روز که مادرم این حرف ها را می زد ، شیدا هم بود و از عکس العملش چیزهایی را حدس می زدم، مادرم باز می گفت: هدیه فکر می کنی من احمقم ، اینها را نمی فهمم ، چرا نباید می آمدند؟ بی حوصله گفتم: مادر چه بهتر که نیامدند دنیا که به آخر نرسیده اگه صدتاش هم وقت بگیرند و نیایند باز اشکالی در حرکت دنیا پیش نمی آید چرا ناراحت می شوید؟ با حرص گفت: درسته دختر بی خیال، دنیا به آخر نمی رسد اما عمر تو که به آخر می رسد، می خواهی ازت ترشی بیندازم؟ خودم یک چیزهایی حدس می زدم و مادر هم آهسته در گوشم می گفت: می دانم که شیدا چیزهایی به گوش شاهین می رساند ، او درست است که همسر آلدو هست ولی برادرش را همیشه در نظر دارد. هر چند من و شیدا در مورد شاهین صحبت نمی کردیم. ولی او مانع خواستگارهای من است، خاله فخری دیگر زیاد خودش را نمی گرفت، او تعلیماتش را داده و مرا غنی و بی نیاز می دید وبا شوهرش محسن خان قصد عزیمت به ایتالیا و سکونت در کاخشان را داشتند ، شیدا تلفنی با شاهین صحبت می کرد و جریان خواستگاری مرا هم با خنده به او توضیح می داد. کاش می دانستم عکس العمل شاهین از شنیدن این اخبار خواهرش چی بود ؟ شیدا از شاهین هرگز با من سخنی نمی گفت و من بی قرار بودم تا از او بشنوم که حالا چه کار می کند؟ نمی دانستم شاهین می تواند چنین قلب سنگی داشته و قهر آن روزمان را این قدر جدی بگیرد. به اتاقم رفتم تا برای آخرین بار وسایلم را مرور کنم دوستان درحال بگو و بخند بودند و آلدو که نام حسین گرفته بود در ایوان نشسته و مطالبی را می نوشت، کنار پنجره رفتم نمی دانم چرا دلم گرفته بود و شور و شوق همیشگی به فرانسه رفتن را نداشتم، حس می کردم از چیزی ناراحتم که از درون زجرم می دهد ولی مسئله خاصی نمی یافتم. مادرم را آماده کرده بودند دکترش با داروهایی قوی او را آرام و مطیع کرده بود. در گوشه ای از آسمان ابرهای تیره و سیاه کنار هم جمع بودند و آفتاب این سوی آسمان می درخشید . باد سرد نوید رسیدن پائیز را می داد و برگهای حیاط را این سو و آن سو می کشاند ، مادرم آهسته آمد و کنارم ایستاد: دخترم چرا ناراحتی؟ جوابش را ندادم ، گفت: عمه پوراندخت را این قدر کینه جو نمی دانستم اشتباه فکر می کردم که کسانی از دربار می توانند با گذشت و رئوف باشند او پسرش را با آن سن و سال کوک می کند و علیه شاهین برمی انگیزد من اینها را پریروز وقتی شیدا با شاهین صحبت می کرد شنیدم ، تازه پدرت را در آنجا آن قدر پر کرده که پدرت ، تو را از دیدار شاهین منع کرده است. فکر می کنی عمه ات از تهدید تو ترسیده و دهانش را قرص و محکم کرده و به برادرش چیزی نگفته ، او آن همه را ه و آن همه هزینه را بیهوده به هدر می دهد و با سکوت به فرانسه می رود و با سکوت برمی گردد تو اصلا از او چه می دانی ؟ -مادر وقتی رفتم فرانسه به پدرمی گم که دیگه زحمت نکشید و دستور صادر نکنید زیرا که شاهین خودش برای همیشه مرا از دیدنش منع کرده . مادرم دستپاچه شد: دختر عزیزم ازت خواهش می کنم، آنجا پدرت هر چه گفت بدان که درسهای خواهرش است و تو باید نسبت به پدرت ملایم باشی و طوری رفتار کنی که یعنی سخنانش برای تو حجت است، مخصوصا وقتی که از شاهین می گوید می دانم که او را دوست داری ولی نزد پدرت ازش طرفداری نکن فعلا که تو و شاهین باهم اختلاف پیدا کرده و جدا شده اید پس بیهوده پدرت را نرنجان . من ساکت در نظاره ی گلهای پژمرده ی باغچه گم بودم ، باغچه های با طراوت و پر از گل که در زیر زحمات عمو یوسف بیگ ، جان گرفته بودند حال در زیر وزش باد بی رحم پائیزی پژمرده و خالی از گل می شدند انگار عشق و احساس زیبائی باغچه ها چون احساس دل من در حال مرگ بود و شاهین تمام شور و نشاط مرا با خود برده بود. مادرم گفت: دخترم عشق هرگز با اختلافات و دعواها و بازیهای جوانی کسی نمی میرد فکر نکن شاهین به این سادگی عشق تو را از دل بیرون کرده، فقط مقاومت مردها قابل تحسین است، رفتی فرانسه کاری کن که بینی عمه پوراندخت را به زمین بمالی، به خدا اگر عروسش می شدی دمار از روزگارت درمی آورد. آلدو را دیدم سرش را از روی کاغذهای مقابلش بلند کرد و نفس عمیقی کشید و دستانش را به طرفین گشود وقتی ضربه ای به سینه اش زد باد کاغذهای روی زانوانش را به هوا پراند و آنها را در حیاط به بازی گرفت او بلند شده و به دنبالشان دوید آنها را جمع کرده و لوله نمود ، مرا پشت پنجره دید و نزدیک آمد و با اشاره چیزهایی گفت متوجه نشدم. مادرم خندید : ببین هدیه اصلا فکرش را می کردی این پسر ایتالیایی روزی داماد شاهین اینا بشه، قسمت را ببین همان بی دین آن طور که تو می گفتی عبادتهای زنش را به تمسخر می گرفت و به خاطر هما ن ازش جدا شد حالا مسلمان شده و به تمام اعتقادات که قبلا آنها را نهی میکرد ایمان آورده، روزگار هرچه بخواهد سر آدمیان خاکی در می آورد و انسانها مجبور به تسلیم هستند این قدر ناراحتی به خود راه نده ، شاید .....ای ....تقدیر... تو و شاهین را مقابل هم قرار دهد. مادرم با لباس مرتب در ماشین نشسته بود و پرستارش از این که به سفر خارج می رود در اوج آسمان در حال پرواز بود مدام دوربرم می پلکید و حتی از مادر هم غافل می شد: خانم فرخ نیا اصلا باورم نمی شه شما آن قدر مهربونید که من هرگز یاد شما و این سفر را فراموش نخواهم کرد ، سفر به فرانسه را درخواب هم نمی دیدم اوه خدایا پاریس عروس اروپا. وای می شه من درخیابانها ش بگردم؟ هی می گفت و من مجبور شدم بگم خانم پرستار فعلا آرام باشید و توجهتان به مادر باشد، من که نمی دانم آن جا رسیدیم چه خواهد شد شاید خیابانهای فرانسه را بگردیم ، شیدا صورتم را بوسید دستی به صورتم کشید : داری می ری سفر، به دیدن پدرت، باید خوشحال باشی ، چرا رنگ و روی قشنگت پریده؟ گفتم: در هیچ سفری مثل حالا ناراحت نبودم انگار دلم از چیزی گرفته ولی نمی دونم از چی؟ -شاید از دیدار پدر ومادرت بعد از سالها دوریشان و در این شرایط که هر دو از نظر جسمانی و روحی در شرایط بدی هستند ناراحت شده ای، خب طبیعی است هدیه، آنجا که رسیدی بی تفاوت باش و به نیشها و زخم زبانهای عمه پوراندخت هم توجهی نکن. پرسیدم: پناه بر خدا او هنوز به ایران بازنگشته؟ -آلدو این طوری می گفت، مگه نمی دونستی؟ -وای شیدا کاش دنیا به هم بخوره و من به فرانسه نرسم . کی حوصله ی عمه پوراندخت رو داره ، بشینه قیافه ی نحسشو تماشا کنه؟ شیدا خندید: این جاشو دیگه دروغ نگو ، یه جوری باهاش کنار می آیی، ولی غصه ی تو از چیز دیگریست. -اشتباه نکن شیدا من.... سریع حرفم را قطع کرد و آهسته و در حالی که خم شد و ساکم را برداشت ، گفت: اشتباه نمی کنم. زیرا شاهین هم گاهی اوقات همین حالت تو را دارد. خسته و سردرگم ، عصبی و بدحوصله اگر تو دلت پیش اوست باورکن که دل او هم پیش توست. انگار تو دلم جرقه ای زده شد و نورهای رنگارنگ و شادی در یک آن وجودم را پراز نشاط کردند|، دنیای بی رنگ و تهی اطرافم در یک آن به دنیایی پر از هیجان مبدل شد. شیدا انگار حالم را درک کرد: باور کن هدیه، وقتی همین سخن را یک بار به شاهین گفتم او هم همین حال تو را پیدا کرد و از شادی در آغوشم گرفت و یادش رفت که دقایقی قبل با هم دعوا داشتیم و مثلا قهر بودیم ، سپس بلند خندید. شیدا امیدوارم کرد ولی این را بهش نگفتم. بعد شیدا رو به آلدو بلند گفت: حسین راست نمی گم ، وقتی شاهین.... من زود دهانش را گرفتم: وای شیدا به من گفتی کافیه ، دیگه دنیا رو خبر نکن و من با جرقه ی امید به عشق شاهین ، فرودگاه تبریز رو به مقصد فرانسه ترک کردم. از خیابانهای پاریس می گذشتیم مادرم در ماشین به خواب رفت وپرستار چنان غرق تماشا بود که انگار می خواست از ماشین پائین پریده و پاریس را در آغوش بگیرد. گفتم: خانم پرستار درسته این سفر برایت جذابیتهایی دارد اما مسئولیت خود را فراموش نکن لحظه ای از مادر غافل نشو ، دیدی که دکترش چه گفت، هر آن احتمال خطر وجود دارد . اگر اوضاع مساعد باشد آنجا با یکی از خدمه ها می فرستمت تا کمی در پاریس بگردی و پرستار باز از شوق صورتم را بوسید. پدرم در همان خانه اش در پاریس سکونت داشت و هنوز به گفته ی پزشکان ترتیب اثر نداده و به سواحل ایتالیا نرفته بود با عمه پوراندخت در حیاط روبرو گشتم تمام سکنه ی خانه در ایوان به ردیف ایستاده بودند من از فرودگاه پاریس با آنها تماس گرفته و گفته بودم که با مادر می آیم و حالا همه ی افراد خانواده و برخی از خدمتکاران آن جا ایستاده و صف آرائی کرده بودند، این اصلا باب میلم نبود و مطمئن بودم گلتاج مهر از روی بدجنسی و برای مسخره کردن من ترتیب چنین برنامه ای را داده است. شهیاد زودتر از همه با بی قیدی از پشت سر عمه ظاهر شد و با لبخندش دقایقی در قیافه ی مات مادر دقیق شد ، سپس گفت : هدیه ، با خودت سوغات آورده ای؟ لحن تمسخرآمیزش باعث گشوده شدن لبهای عمه پوراندخت به خنده شد و آن را اولین تحقیر حساب کردم که حکم استقبال را هم داشت ، من با خنده ای کوتاه گفتم: درسته شهیاد خان زیراکه مادرم روزی مایه ی افتخار کاخ پدر بود و سایه ی پرابهتش بر سر تمام نامادریها و مادرت سایه ی شومی بود و این اصلا خوشایندشان نبود. لبهای عمه پوراندخت به سرعت از خنده ایستاد، شهیاد کنار رفت و ما از مقابلش رد شدیم به ایوان رسیدیم ، گلتاج مهر دست روی دست گذاشته و بی حرکت ایستاده بود و سمانه هم مثل برادرش متلکی پراند: کسی به این دیدار احتیاج داشت؟ باز خنده ام گرفت: من نگفته بودم برای استقبال ردیف شوید می توانستید در اتاقهایتان لم بدهید. این طوری ما هم راحت تر بودیم. سپس دست مادر را گرفته و همراه پرستارش وارد سالن بزرگ شدیم. خدمتکاران با تعجب مادرم را نگاه می کردند . عمه پوراندخت سریع در مبل مقابلم نشست و خدمتکار همیشگی پدرم نزدیکتر شد و تعظیم کرد، گفتم: جونیا اتاقی در نظر گرفته ای ؟ او دوباره تعظیم کرد: همه چی آماده است مادموازل ، می تونید به اتاقتون تشریف ببرید.من اشاره کردم و پرستار همراه خدمتکار به اتاقی که برای مادرم در نظر گرفته بودند ، رفتند. کسانی که در ایوان جمع بودند و به قولی از ما استقبال کرده بودند حالا در سالن درون مبل های راحتی فرو رفتند و خدمتکاران به پذیرایی مشغول بودند. گلتاج مهر بدون مقدمه شروع کرد ، بیچاره پدرو مادرت چگونه مزد سالها زحمات بزرگ کردن تو را گرفتند. به نظرم که شهروز عاقلانه ترین کار را کرد و صبح همان اتفاق ، معطل نکرده و عقد را پس خواند. یک دختر که با لباس عروسی فرار می کند و در جایی دیگر در آغوش اون پسره ی احمق اسمش چی بود پوراندخت؟ خواستم جوابش را بدهم که مثلا او را نمی شناسی؟ اون پسره همان کسی است که تو همین خونه ی خودت پسرتو لت و پار کرد، شاهین خان! ولی بهتردیدم به همین زودی با اینها دهن به دهن نشوم و اگر مقابلشان می نشستم مسلما صحبت به بحث و جدل می کشید. تند از جایم بلند شده و بازوی خدمتکار را گرفته و گفتم: لطفا مرا به اتاق پدر راهنمایی کنید. او هراسان به گلتاج مهر نگاه کرد. گلتاج مهر تند به سویم آمد . -هدیه این جا با دستور من ..... -گلتاج مهر ما صحبتی با هم نداریم که بشینیم و مثلا گپ بزنیم ، اگر جریان زندگی مرا می گوئید که عمه پوراندخت لطف فرموده و تعریف نموده اند ولی بدانید اگر در زندگی خصوصی من دخالت کنید همه اتان را از این جا بیرون می ریزم . با بودن خودم و مادرم در این جا دیگر احتیاجی به وجود شما نیست. می توانید رفع زحمت کنید. گلتاج مهر صیحه ای کشید: خدایا تو در خانه ی خودم به من توهین می کنی؟ -مادام دوپاری ، وقتی من وارد این جا می شوم، خانه ی تو و پوراندخت و فلان سرم نمی شود و جدای اینها وقتی هم می خواهم به دیدن پدرم بروم، سعی کن مانعم نشوی که به شدت عصبانی می شوم. می دانستم وقتی گلتاج مهر را مادام صدایش می زنم، چه قدر ناراحت می شود. مخصوصا که از سابقه ی بد زندگی مادام دوپاری کاملا اطلاع دارد. شهیاد مثل مترسک خودش را جلو انداخت: هدیه ، این جا خونه ی بابات نیست..... -اتفاقا هست شهیاد خان، می توانم همین دم این جا را هم از پدر بگیرم. عمه پوراندخت با قیافه ی نحس و ادا و اطوار درباری اش دستش را تکان داد: تو که زرنگی کردی و با فتنه هات برادرم را خانه خراب کردی. -همه ی دنیا می دانند وقتی کسی عاشق هست اطرافیان را خانه خراب می کند، مگر نمی دانید پدرم هنوز عاشق است عاشق هماه زنی که من و شما دیوانه می دانیمش و من فرزند آنها هستم یادگاری از عشق جوانی آنها که همیشه برایشان خاطره انگیز است ، برای همین پدرم از بین شما مرا انتخاب کرد. دیگر منتظر نماندم و با قدمهای بلند به سوی اتاق پدر پرکشیدم. کلمات زهرآگین دوطرف را خوب زجر داد. در زده وارد شدم پدر به پشت خوابیده و پیشانی اش عرق کرده بود و خدمتکاری مدام پیشانی اش را پاک می کرد خم شده و گونه اش را بوسیدم خدمتکار به زبان فرانسوی گفت: همین ساعتی پیش بعد از ساعاتی پر از درد و تشنج آرام شده و به خواب رفته اند، در کنارش نشستم و همان خدمتکار در اتاق پدر شروع به پذیرایی کرد. ساعت هشت ونیم شب بود گویا در حال اجرای مراسمی برای پدر بودند جشن تولد پدری که از شدت درد بی رمق و در خواب بود دوبار گلتاج مهر همراه پوراندخت وارد اتاق شدند و کمی دور وبر پدر پلکیدند و زیر چشمی نگاهم کردند تا حرفی بپرانند ولی من سرم را به مبل تکیه داده و خودم رابه خواب زدم. ساعت نه شب بود پدر چشمانش را گشود و سقف را نگاه کرد آهسته دستش را گرفتم او گفت: جونیا برایم آب بیاور . مقابلش ایستادم با تعجب نگاهم کرد بعد لبانش حرکت کرد: مهتاب شبهای تنهایی، من بیدار شده ام؟ بر رویش خم گشته دوباره گونه اش را بوسیدم او دستم را محکم گرفت، مهتاب باور نمی کنم. -باور کنید پدر امروز جشن تولد شماست. لبش به لبخند ضعیفی تکان خورد : کدام جشن، من که در حال مرگم. -پدر هر کس که دچار دردی می شود احساس می کند در حال مرگ است شما صد سال زنده می مانید و من در کنارتان هستم . او را بلند کردم نشست. صدایش می لرزید و نگاهش عین نگاه مادر مات و گنگ بودگفت: دخترم مهتاب ، بی خبر آمدی برای چه؟ -برای تولدتان هدیه ای آورده ام. به روی لبانش خنده ای کوچک نشست: دیگر در این شرایط هدیه به چه دردم می خورد، خود تو برای من بزرگترین هدیه ها هستی اما.... به سرفه افتاد و سرفه اش طولانی شد. کمی آب خورد در کنارش نشستم . پدرم آهسته شروع به حرف زدن کرد : ولی دخترم گفته های پوراندخت مرا ناراحت کرد من نادان بودم فکر می کردم که شهروز از روی طمع این کار را کرده و با نقشه ای تو را دزدیده و الکی خودش را به خواب زده، ولی عمه ات می گفتکه کار شاهین بوده است، پسرش را با داروی خواب آور خوابانده اند، همان پسر کله شق که یک بار پسرم شهیاد را تا حد مرگ کتک زد، من آن وقت ها از جسارت و بی باکیش خوشم می آمد، جوان خوش قد و هیکل و جسوری بود و حتی با ازدواج تو درپانزده سالگی با او راضی بودم،ولی حالا با این کارهایش مرا عصبانی کرد و مدتی فکر مرا نسبت به شهروز نازنین بدبین کرد. حیف که این درد زمین گیرم کرده، و گرنه حساب جسارتش را بدجوری می دادم که توانسته با آبروی دختر من باز کند. -پدر عزیز ، خواهر شما هرگز نظرش نسبت به من خوب نبوده ، ایشان مرا در شان و شخصیت خودشان نمی داند و قبل از عقد و ازدواج مرا دهاتی قلمداد می کرد. شما فکر می کنید خواهرزاده ی شما می توانست مرا خوشبخت کند؟ -شاهین هم نمی تواند، کسی که با تو بارها بد کرده، تو را انگشت نما کرده، زبان زد مردم ساخته، کسی چه می داند بعد از ربوده شدنت ، سالم بازگشته ای یا نه؟ -کار شاهین نبود پدر، او که تا آخر لحظه ی ربوده شدن من جلو چشم همه بود و با مامورین برای یافتن من همکاری می کرد. -پوراندخت می گفت: شاهین خواسته با این عمل برای خانواده ی خواهرم ننگ بیاورد و آنها را تحقیر کند. پوراندخت می گفت شهروز حساب سختی به شاهین خواهد داد تا آبرو و حیثیت خانواده قائم الملک خوانسار حفظ شود. دخترم این ازدواج دوباره سر می گیرد، کاری می کنم تا اختلاف ها از میان برداشته شود. تو فقط ملایمت به خرج بده، بالاخره پوراندخت رضایت می دهد یعنی رضایتش را برای ازدواج دوباره ی شما جلب کرده ام. حرفهای ساده اش را توهین ندان مهتاب، شاید اگر من سالمتر بودم خودم شاهین را تنبیه می کردم، ولی افسوس.....، پدر آهی کشید و دست مرا محکمتر گرفت، پیش خود گفتم این پوراندخت خیلی حرفها به پدر گفته و تذکرهای مرا نادیده گرفته، بوزینه ی بد ترکیب . آهسته لبانم را به چانه اش نزدیکتر کرده و بوسیدمش همان افکار قبلی یعنی جشنی مجدد برای ازدواج من و شهروز می توانست باز شروع دردسرها باشد و دوباره به تله ی ازدواج شهروز بیفتم. شاید شهروز با اطمینان از این مسئله و تصمیم کنونی پدرم، آن روز در شرکتش مرا با حرفهایش می رنجاند و از دیدار مجدد و روزهای بهتر سخن می گفت، با این احوال مجبور شدم دروغ بگویم: پدر جان خواهر شما خواسته نادانی پسرش را سرپوش بگذارد آنها مرا دوست نداشتند ولی به خاطر ثروتی که به من بخشیدید ، پذیرفتند وارد خانواده ی آنها شوم و وقتی دیدند که من قدرت ثروتم را شخصا در دست خود خواهم داشت،خواستند با تهدید آن را به نام آنها کنم و شهروز دست به آن کار احمقانه زد و او بود که آبروی مرا به باد داد، اگر در این میان درس دادنی به کسی باشد ، این شاهین است که باید حساب شهروز را برسد. پدر با چشمانش که انگار پرده ای از اشک مقابلش را گرفته بود نگاهم کرد: تو با پدرت رو راست هستی؟ بد جنسی پوراندخت از ذهنم گذشت، تا برای دروغ ها و نیرنگ هایم کمتر عذاب و جدان داشته باشم و شاهین چه خوب گفته بود که روباه مکاری شده ام، گفتم: مطمئن باشید پدر این عین حقیقت است. حال هرچه بود گذشته وبرنامه ها طور دیگری شده. ولی من می خواستم طور دیگری نشود تو دوباره با شهروز قرار ازدواج را بگذار ، یعنی خودم جورش می کنم. منتظر بودم کمی آب ها از آسیاب بیفتد، بعد دوباره اقدام کنم. دلم به آشوب افتاد هنوز تلقین خواهرش قوی تر بود، برای همین حرف را عوض کردم و گفتم: به خدمتکار سفارش کرده ام لباسهایتان را آماده کند شام ساعت ده شب صرف خواهد شد. -دخترم شاید تو اگر فرزندی از بطن ماهتاب نبودی هرگز این محبت را بعد هیجده سال برای دیدن تو نداشتم ولی تو مهتاب، زاده ی ماهتاب هستی و من تو را به تمام فرزندان و خاندانم ترجیح می دهم و پوراندخت بهم می گفت تو داری ثروتت را کرور کرور به دولت پرداخت می کنی. -من چندین مرکز آموزشی و فرهنگی ایجاد نموده ام باید راههایی برای شکوفایی جوانان وجود داشته باشد و این کارها ربطی به دولت و پوراندخت ندارد نظر و خواسته ی خودم است و دولت سپاسگزار و پوراندخت ناراضی است و کار خیر کردن به عکس العمل اطرافیان احتیاج ندارد پوراندخت می خواست ثروت برادرش نسل به نسل به فرزندان و سپس نواده هایش و سپس به نبیرهایش برسد ، پدر بگذار نام تو را نیک نگه بدارم. بگذار روزی این جرات و قدرت را داشته باشم که در مجله ام با توانایی تمام بنویسم که قائم الملک خوانسار از دربار سابق آن چه را که به نام خود برده بود دوباره به نام ملت و برای ملت در اختیار من قرار داد تا کار خیر در راه خداوند انجام داده باشد، کار خیر انجام دادن کسی، ربطی به اصل ونسب و شجره نامه ی سابق زندگیش ندارد ، ما می توانیم به جای ثروت برای فرزندانمان و نسلهای آینده نام نیک به یادگار بگذاریم و تا حدودی نیازهای فرزندانمان را هم تامین کنیم ولی نه آن قدر افراط کنیم که به جای رحمت ، لعنت به دنبالمان فرستاده شود ، نفس عمیقی کشیدم پدر متحیرانه نگاهم می کرد. دوباره گفتم: پدر بگذار صادقانه با شما سخن بگویم وقتها غنیمت است و بین من و شما فاصله های کوهها و دریا ها و اقیانوسها نمی گذارند تا بیشتر در کنار هم باشیم شما از بین خاندان خود که تباری بزرگ و پراکنده هم بودید مرا صاحب ثروتی بیکران کردید و من آن چه را که با آن ثروت خواهم کرد مسلم بدانید در راه خدمت به مردم خواهد بود و اگر روزی شما را معرفی کنم شاید که صدها رحمت نثارتان کنند ، شهیاد پسر شما و دخترتان سمانه از حرص و طمع آن چه که به من رسیده از حسادت در حال انفجارند و دیگر زن و بچه ها مسلما لعنتی خواهند فرستاد، پدر من نمی گویم چه کسانی بد و چه کسانی خوب هستند شما مساوات را برقرار کردید و آنها به حد کفایت دارند و آنها مرا که بعد از بیست و دو سال مفت و مسلم صاحب این ثروت شده ام قبول ندارند و اینهایی را که به من داده اید حق مادرم و حق ملت است و به وسیله ی من تقدیم آنها خواهد شد. فقط مرا باور کنید و بدانید که من خواهان بزرگی نام شما و شناساندن کرامت شما هستم. اشک چشمان پدر را با دستانم پاک کردم و او مرا در آغوش می فشرد. خدمتکار پدر را آماده می نمود و من در اتاق قدم می زدم. همه آن شب به مناسبت تولد پدر در منزل گلتاج مهر بودند و با خصم مرا نگاه می کردند و حتی همان زن بابا که موی بافته شده اش را کشیده بودم ، در آن جا بود و طوری نگاهم می کرد که احساس می کردم حالت حمله دارد و هر آن منتظر جهش است تا به رویم پریده و تکه و پاره ام کند و من با خنده های مکررم ، عذابش می دادم. زنگی زده شد و من همراه پدر که به سختی راه می رفت وارد سالن بزرگ شدم. شمعهای بسیاری روی میز بزرگ غذا خوری بود انعکاس لرزان نورها به اطراف صحنه ی دل انگیزی ایجاد می کرد و لوسترها همه جا را چراغانی می کردند و من پدر را به قسمت بالای میز برده بر روی صندلی نشاندم . همه به ردیف دور میز گرد آمده بودند و کیک بزرگ با شمعهای متعدد و رنگارنگ مقابل پدر قرار داشت او لبخند می زد و سعی می کرد قیافه ی پر دردش را شاد نشان دهد. پدرم نگاهی گذرا به حضار کرد و گفت: مهتاب، سرور من و افتخار من است هیچ کس چون او اراده و کاردانی نداشت تا این همه راه را بپیماید و درست در روز تولد من خودش را به این جا برساند و دل پدر پیری را شاد گرداند. شهیاد با بی مزگی تمام گفت: پدر مهربان شما تحفه ی او را هنوز ندیده اید. من به طرف اتاقی که مادرم به همراه پرستارش آن جا بود رفتم.پرستار لباس سفیدی بر تن مادر کرده و موهای بلند و طلایی اش را که اندکی موهای سفید در میانشان دیده می شد مرتب شانه زده و صورتش را آرایش داده بود وقتی به سویش رفتم خندید و عقبتر رفت دستش را کشیدم و او گنگ با لبخندش به همراهم آمد. پرستار با احتیاط و ترسان از دیدن افراد متشخص که در شب تولد پدر با لباسهای شیک و آراسته جمع بودند پشت سرمن می آمد و من این سوی میز ایستادم، پدرم به سرعت بلند شد و از همان جا بلند گفت: خدای بزرگ ماهتاب، مادرم مست و گنگ با چشمانی هراسان اطراف را نگاه می کرد و خنده اش کمی بلندتر شد او را به سمت پدر کشاندم. پدر چنان سریع از پشت میز بیرون آمد که انگار هیچ گاه دچار درد پا نبوده است . دستانش موهای مادر را لمس کرد، مادر عقبتر رفت و سپس به قهقهه ای بلند دستانش را به سینه ی پدر کوبید، پدر همان دستان را گرفت و به آنها بوسه زد، گویا حال پدر، با دیدن مادرم به شدت منقلب شده بود. ناگهان پدر رویش را به سمت شهیاد گرداند و آمرانه داد زد: شهیاد زود برو بیرون پسر بی ادب. تو تحفه ی مهتاب را به تمسخر گرفتی؟شهیاد از پشت میز بیرون آمد و با یک نوع بی قیدی از سالن خارج شد اخمهای گلتاج مهر کم مانده بود پرستار را بیهوش کند ، من گفتم:پدرشمعها را فوت کنید. پدر شمعها را فوت کرد ، مادرم ناگهان برروی میزخم شد و فوت بلندی کرد و شمعی را برداشته در دستانش له کرد پدر دستانش را به صورت مادر نزدکتر کرد و او با فریادی پرستار را گرفت ، پدر قطعه ای کیک به دهان او نزدیک کرد او با حرص کیک را گرفت و در دهانش گذاشت و در میان تعجب همگان با لبانی که کیکی بود پدر را بوسید و باز قطعه کیکی را برداشته و خورد، پدرم با خنده دست زد و من هم به تبعیت از او کف زدم، ولی حضار دیگر گویی سنگهایی بودند که دور میز چیده شده و دیوار کشیده باشند تا از ورود هوای تازه جلوگیری کنند و ما از بودن آنان این گونه خفقان بگیریم و در این جا بود که نمایش به پایان رسید و مادر را به همراه پرستار روانه ی اتاقش کردم، پدر گفت: مهتاب باور نمی کنم تو چگونه توانستی به این کار بزرگ دست بزنی و او را با آن همه دردسرش و با این همه فاصله به این جا برسانی؟-دنیا وفادار نیست پدر، باید برای آخرین بار همدیگر را می دیدید وقتی توانش را داشتم باید این کار را می کردم، در برابر بزرگواری شما این هدیه و تحفه ی بسیار ناقابلی برای روز تولد شما بود.پدر صورتم را بوسید : دخترم برای همین است که در اولین روز آمدنت وقتی بدون اجازه و وقت قبلی نگرفته وارد اتاقم شدی ب

/ 5 نظر / 39 بازدید
متین

سلام. خوبین؟ امیدوارم شاد و سلامت باشید. از اونجایی که دیدم در زمینه ی کتابخونی صاحب نظر هستید می خواستم ببینم نظرتون راجع به کتاب موخوره نوشته ی راضیه مهدی زاده چیه؟ من کتاب را از نشر کتاب کوله پشتی(انقلاب- اول کارگر جنوبی-کوچه ی مهدی زاده- پلاک7) تهیه کردم که به نظرم سبک بسیار جدیدی داشت و توی سبک داستان های مینی مال خیلی مطرح شده.اما دوست دارم نظر ایرانیان کتابخوان را بدانم چون من در تاجیکستان هتم. تلفن پستی هم داره 66594810 دوست داشتم نظر تخصصی شما رو هم بدونم.

همراه رایانه

رایانه پاسخگوی تلفنی مشکلات کامپیوتر شرکت ما مفتخر است که به عنوان یک مرکز پاسخگوی تلفنی مشکلات کامپیوترخدمتگذار شما هم میهنان عزیز است حتما برای شما بارها وبارها اتفاق افتاده که درهنگام کار با رایانه ، کامپیوتر و اینترنت به مشکلاتی برخورد کرده اید که شاید درست کردن انها زمان زیادی نیاز نداشته باشد و شما به دلیل عدم آشنایی با موضوع از حل آن عاجز شده اید و سرچ ها مختلف در سایت ها شما را به جواب نرسانده هست. در این حالت بهترین گزینه و راحت ترین گزینه استفاده از تجربه شخصی دیگران می باشد و شما در ذهن خود به دنبال کسانی میگردید که بتوانند به حل مشکلات شما کمک کنند . این مرکز پاسخگویی مشکلات کامپیوتری ما همراه همیشگی شما در سخت ترین لحظه هاست تلفن تماس : 9099070345

همراه رایانه

رایانه پاسخگوی تلفنی مشکلات کامپیوتر شرکت ما مفتخر است که به عنوان یک مرکز پاسخگوی تلفنی مشکلات کامپیوترخدمتگذار شما هم میهنان عزیز است حتما برای شما بارها وبارها اتفاق افتاده که درهنگام کار با رایانه ، کامپیوتر و اینترنت به مشکلاتی برخورد کرده اید که شاید درست کردن انها زمان زیادی نیاز نداشته باشد و شما به دلیل عدم آشنایی با موضوع از حل آن عاجز شده اید و سرچ ها مختلف در سایت ها شما را به جواب نرسانده هست. در این حالت بهترین گزینه و راحت ترین گزینه استفاده از تجربه شخصی دیگران می باشد و شما در ذهن خود به دنبال کسانی میگردید که بتوانند به حل مشکلات شما کمک کنند . این مرکز پاسخگویی مشکلات کامپیوتری ما همراه همیشگی شما در سخت ترین لحظه هاست تلفن تماس : 9099070345